فردوسی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
فردوسی
Statue of Ferdowsi in Rome.JPG
پیکرهٔ فردوسی از ابوالحسن صدیقی در میدان فردوسی شهر رم
نام اصلی ابوالقاسم فردوسی توسی
زمینهٔ کاری ادبیات فارسی، شعر
زادروز ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ هجری خورشیدی
دهکدهٔ توس،[۲] خراسان
مرگ ۴۱۶ هجری قمری برابر با ۴۰۱ هجری خورشیدی[۱]
توس
ملیت ایرانی
محل زندگی توس، پاژ
جایگاه خاکسپاری توس، خراسان
۳۶°۲۹′۱۰.۱۵″ شمالی ۵۹°۳۱′۳.۳۴″ شرقی / ۳۶.۴۸۶۱۵۲۸° شمالی ۵۹.۵۱۷۵۹۴۴° شرقی / 36.4861528; 59.5175944
در زمان حکومت فرمانروایی سامانیان و غزنویان
لقب حکیم توس، حکیم سخن
پیشه شاعر و دهقان
سبک نوشتاری سبک خراسانی
کتاب‌ها شاهنامه
دلیل سرشناسی سرایش شاهنامه
اثرگذاشته بر ادب فارسی و ادبیات جهان
اثرپذیرفته از آیین‌های مزدیسنا، زروانی و مهرپرستی، جنبش شعوبیه، رودکی و دقیقی
مجسمهٔ فردوسی و داستان‌های شاهنامه در دلفان، ایران

ابوالقاسم فردوسی توسی (۳۲۹ هجری قمری – ۴۱۶ هجری قمری، در توس خراسان)، شاعر حماسی ایرانی و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایران است که آوازهٔ جهانی دارد. فردوسی را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند،[۳] که از شهرت جهانی برخوردار است. فردوسی را حکیم سخن، حکیم توس و استاد سخن گویند.

فردوسی دهقان و دهقان‌زاده بود. او آغاز زندگی را در روزگار سامانیان و هم‌زمان با جنبش استقلال‌خواهی و هویت‌طلبی در میان ایرانیان سپری کرد. در نگاهی کلی دربارهٔ دانش و آموخته‌های فردوسی می‌توان گفت او عربی می‌دانست اما در نثر و نظم عرب چیرگی نداشت. او پهلوی‌خوانی نمی‌دانست اما مفهوم آن را دریافت می‌کرد. به‌هرروی، در شاهنامه هیچ نشانه‌ای دربارهٔ پهلوی‌دانی او نیست. پژوهشگران سرودن شاهنامه را برپایهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند. تنها سروده‌ای که روشن شده از اوست، خود شاهنامه است. سروده‌های دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شده‌اند که بیشترشان بی‌پایه هستند. نامورترین آن‌ها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است. سرودهٔ دیگری که از فردوسی دانسته شده، هجونامه‌ای‌ در نکوهش سلطان محمود است. شاهنامه پرآوازه‌ترین سرودهٔ فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن پارسی است. فردوسی شاهنامه را در سال ۳۸۴ هـ ق.، سه سال پیش از بر تخت نشستن محمود، به‌پایان برد و در ۲۵ اسفند سال ۴۰۰ هـ ق. برابر با ۸ مارس ۱۰۱۰ میلادی در هفتاد و یک سالگی‌اش ویرایش دوم را به انجام رساند.

فردوسی در منظومهٔ خویش هر جا که توانست از بزرگ‌داشت خرد و دانش دریغ نکرده و از آن به نیکی نام برده و آن را مایهٔ رستگاری دانسته و از هرچه ایزدداده بهتر و برتر شمرده‌است. در «پیشگفتار بایسنقری» نام فردوسی با «حکیم» همراه است. او افزون بر دانش‌های روزگار و خوانده‌های بسیار، مردی ژرف‌نگر، آزاداندیش، تیزبین و نکته‌سنج در رویدادهای گذشته و حال بود. فردوسی در شمار آن شاعران نه‌چندان پرشمار در زبان پارسی است که نجابت گفتار و پاکی سخن او آلوده نشده و حتی واژه‌ای که زننده و ناسزا باشد از او سر نزده‌است. اثرگذاری فردوسی و شاهنامهٔ او بر زبان و ادب پارسی انکارناشدنی‌ست. برگردان‌ها، پژوهش‌ها و چاپ‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه به بسیاری از زبان‌های زندهٔ سراسر گیتی انجام شده‌است. برابر کتابشناسی فردوسی و شاهنامه گردآوری ایرج افشار با به‌شمارآوردن سروده‌های منسوب به فردوسی مانند یوسف و زلیخا تا سال ۱۳۸۵، ۵۹۴۲ شماره اثر در این سال‌ها به‌دست آمده‌است.

محتویات

منبع‌شناسی[ویرایش]

منابع دربارهٔ فردوسی و زندگی او را در چند دسته می‌توان بخش‌بندی کرد:

پیشگفتارهای شاهنامه[ویرایش]

نوشتار اصلی: مقدمه شاهنامه

نخستین گروه از منابع، مقدمه‌ها یا پیشگفتارهای نسخه‌های دست‌نویس شاهنامه است. در نگاهی کلی، چهار پیشگفتار در آغاز دست‌نویس‌های شاهنامه نسخه‌برداری و یا چاپ شده‌است. این چهار پیشگفتار برپایهٔ تاریخ به این ترتیب‌اند:

پیشگفتار شاهنامهٔ ابومنصوری

کهن‌ترین این پیشگفتارهاست که به فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق و به‌دست ابومنصور مَعمَری وزیر او، به سال ۳۴۶ هـ ق. گرد آمده و پس از آن در آغاز دست‌نویس‌های کهن شاهنامه آورده شد. اهمیت این پیشگفتار در شناساندن منابع فردوسی برای سرایش شاهنامه و هم‌چنین بی‌اعتبار کردن افسانه‌های پیشگفتارهای پسین است.[۴]

پیشگفتار دست‌نویس فلورانس

این دست‌نویس یکی از کهن‌ترین و معتبرترین دستنویس‌های به‌جای‌مانده از شاهنامه است. و پیشگفتار آن دومین از دیدگاه کهن‌بودن است. تاریخ نگارش دست‌نویس ۶۱۴ هـ ق. است. این پیشگفتار افتادگی‌های بسیار دارد و آن‌چه بازمانده‌است کمتر از نیمِ متن کامل پیشگفتار است. متن کامل پیشگفتار در نسخه‌ای نگاشته‌شده در ۹۰۳ هـ ق. در دسترس است که در موزهٔ طوپقای‌سرا در استانبول نگاه‌داری می‌شود.[۵]

سومین پیشگفتار کهن شاهنامه

محمد قزوینی این پیشگفتار را «مقدمهٔ اوسط» نامیده که پس از «پیشگفتار شاهنامهٔ ابومنصوری» و پیش از «پیشگفتار شاهنامهٔ بایسنقری» نوشته شده‌است. از این پیشگفتار تنها یک دست‌نویس در ایران هست که اصالت ویژه‌ای ندارد و درهم‌آمیختگی بی‌ساختاری از پیشگفتارهای پیشین و پسین در آن به چشم می‌خورد. اصالت‌نداشتن، برگرفته‌بودن بخش‌های گوناگون از پیشگفتارهای پیشین و دست‌بردن در آن‌ها و هم‌چنین نادرستی‌های فراوان در این دست‌نویس، تعیین تاریخ دقیق نگارش آن را خدشه‌دار کرده‌است. اما با نگرش به زبان و شیوهٔ نگارش می‌توان گمان کرد که تازه‌تر از سدهٔ هشتم هـ ق. نیست.[۶]

پیشگفتار شاهنامهٔ بایسنقری

آخرین، نامدارترین و مفصل‌ترین این پیشگفتارهاست که به فرمان بایسنقرمیرزا در سال ۸۲۹ هـ ق. با بررسی دست‌نویس‌های شاهنامه نسخه‌ای ویرایش شده و این پیشگفتار را بر آن نهادند. در نگاهی کلی، این پیشگفتار دارای افسانه‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه است. در این پیشگفتار نیز، سه پیشگفتار پیشین، دیگر منابعی که برخی از آن‌ها از میان رفته و گفته‌های فردوسی در شاهنامه را گرد آورده و آن‌ها را به‌هم پیوند و چون داستان‌نویسی زبردست آن را پروبال داده‌اند. بیشتر مطالب کتاب‌های مجمل فصیحی، روضةالصفا، حبیب‌السیر، بدایع‌الوقایع، مجالس‌المؤمنین، عرفات‌العاشقین، مجمع‌الفصحا و دیگر تذکره‌ها از «پیشگفتار بایسنقری» گرفته شده‌است.[۷]

کتاب‌های تاریخ[ویرایش]

تاریخ سیستان (پیرامون ۴۴۵ هـ ق.) به‌ظاهر کهن‌ترین یاد از فردوسی در میان کتاب‌های تاریخ است. چنان‌که از کتاب برمی‌آید نویسندهٔ آن به‌درستی به سرایش شاهنامه پیش از محمود توجه داشته‌است.[۸] شهریارنامه (سروده میان سال‌های ۴۹۲ تا ۵۰۸ هـ ق.) کهن‌ترین جایی است که از هجونامه نام برده شده‌است.[۹] در مجمل‌التواریخ و القصص (۵۲۰ هـ ق.) هفت بار از فردوسی و یک بار از شاهنامه سخن به‌میان آمده‌است.[۱۰] نظامی عروضی در چهارمقاله (پیرامون ۵۵۰ هـ ق.) دربارهٔ فردوسی و رویارویی او با محمود و رویدادهای پس از مرگش و ارزش ادبی شاهنامه سخن گفته‌است.[۱۱] ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان (۶۱۳ هـ ق.) شرح چهارمقاله دربارهٔ فردوسی را آورده‌است.[۱۲] لباب‌الالباب (نوشته میان سال‌های ۶۱۷ تا ۶۲۵ هـ ق.) از شیوهٔ فردوسی و شمار بیت‌هایش و هم‌چنین شمار بیت‌های دقیقی در شاهنامه یاد کرده و قصیده‌هایی از فردوسی را می‌آورد.[۱۳] ابن اثیر در کتاب الکامل فی التاریخ (پایان‌یافته به رویدادهای سال ۶۲۸ هـ ق.) از مجدالدوله دیلمی و شاهنامه خواندن او گفته‌است.[۱۴] زکریای قزوینی در آثارالبلاد و اخبارالعباد (پیش از ۶۸۲ هـ ق.) شرحی برای فردوسی آورده که به‌گمان، گزیدهٔ افسانه‌هاست و یا از پیشگفتارهای پیشین و مقدمهٔ کهن، اسرارنامهٔ عطار، و چهارمقاله بهره برده‌است.[۱۵] تاریخ گزیدهٔ (۷۳۰ هـ ق.) حمدالله مستوفی در پنج جای از فردوسی یاد می‌کند: نخست در یادکرد دقیقی، دوم در یادکرد قادر خلیفهٔ عباسی، سوم در یادکرد عنصری، چهارم در یادکرد خود فردوسی و پنجم در یادکرد ابوالقاسم کُرَکانی.[۱۶] مجمل فصیحی (۸۴۵ هـ ق.) بدون یادکرد منبع از «پیشگفتار بایسنقری» بهره برده و خلاصه شده‌است. اما مطلب مربوط به فردوسی چون منبع مستقلی نیست ارزشی ندارد.[۱۷] تذکرةالشعرای (۸۹۲ هـ ق.) دولتشاه سمرقندی از چهارمقاله و «پیشگفتار بایسنقری» گرفته شده و مجمع‌الفصحا و مرآت خیال از آن بهره برده‌اند.[۱۸] بهارستان (۸۹۲ هـ ق.) جامی (وفات ۸۹۸ هـ ق.) از چهارمقاله و «پیشگفتار بایسنقری» آورده و انتساب یوسف و زلیخا به فردوسی را رد کرده‌است.[۱۹] حکیم شاه محمد قزوینی مجالس‌النفائس امیر علیشیر نوایی را از ترکی جغتایی به فارسی ترجمه کرد و در بخشی از کتاب، زندگی فردوسی را بیان می‌کند که مطلب تازه‌ای ندارد.[۲۰] بدایع‌الوقایع (میان سال‌های ۹۱۸ تا ۹۵۸ هـ ق.) زین‌الدین واصفی هروی از چهارمقاله و «پیشگفتار بایسنقری» گرفته شده‌است.[۲۱] حبیب‌السیر (۹۲۷ هـ ق.) خواندمیر، یادکرد دقیقی و هزار بیتش و نقد فردوسی از شعر او را از تاریخ گزیده و داستان مجدالدولهٔ دیلمی و ستم حاکم توس بر فردوسی و رفتن او به غزنین و گریختنش از آن‌جا و پشیمانی محمود و فرستادن پاداش و هم‌زمان شدنش با مرگ فردوسی را از بهارستان آورده‌است.[۲۲] هفت اقلیم (میان سال‌های ۹۹۶ تا ۱۰۰۲ هـ ق.) امین احمد رازی بسیاری مطالب را از لباب‌الالباب گرفته‌است، افسانه‌های زندگی را از «پیشگفتار بایسنقری» و اشعار شعرا در ستایش فردوسی را از همان پیشگفتار و مجمل فصیحی. خود می‌گوید مطالبی هم از چهارمقاله گرفته‌است.[۲۳] مجالس‌المؤمنین (میان سال‌های ۹۹۸ تا ۱۰۱۰ هـ ق.) قاضی نورالله شوشتری مطالب دربارهٔ فردوسی را از چهارمقاله و تذکرةالشعرا و «پیشگفتار بایسنقری» گرفته‌است. شوشتری نخستین کسی است که به روایت‌های گونه‌گون از فردوسی پرداخته و در این کار به شاهنامه که منبع بنیادین بوده، نگریسته‌است.[۲۴] عرفات‌العاشقین (میان سال‌های ۱۰۲۲ تا ۱۰۲۴ هـ ق.) از لباب‌الالباب و تذکرةالشعرا و «پیشگفتار بایسنقری» بهره برده‌است.[۲۵] تذکرهٔ آتشکدهٔ (میان سال‌های ۱۱۷۴ تا ۱۱۹۳ هـ ق.)[۲۶] آذر بیگدلی همهٔ افسانه‌ها را از «پیشگفتار بایسنقری» و تذکرةالشعرا و چهارمقاله گرفته‌است.[۲۷] رضاقلی خان هدایت در مجمع‌الفصحا (پایان در سال ۱۲۸۴ هـ ق.) از «پیشگفتار بایسنقری» و تذکرةالشعرا و اشعار منسوب به فردوسی را از عرفات‌العاشقین آورده‌است. وی در ریاض‌العارفین (۱۲۶۰ هـ ق.) ستایش فردوسی را کرده‌است.[۲۸]

زایش و نام و نشان[ویرایش]

سردیس فردوسی در پیرامون میدان آزادی

زایش[ویرایش]

برپایهٔ دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هـ ق. برابر با ۹۴۰ میلادی در روستای پاژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود. نظامی عروضی (وفات ۵۶۰ هـ ق.)، نخستین پژوهنده‌ای که دربارهٔ زندگی فردوسی جستاری نوشته‌است، زایش فردوسی را در روستای «باز» (پاژ) دانسته‌است.[۲۹] منابع تازه‌تر روستاهای «شاداب» و «رزان» را نیز جایگاه زایش فردوسی دانسته‌اند اما بیشتر پژوهشگران امروزی این گمانه‌ها را بی‌پایه می‌دانند.[۳۰]

سال زایش فردوسی در ۳۲۹ هـ ق. از آن‌جا دریافته شده‌است که وی در سه پاره از سروده‌هایش، به سن خود اشاره کرده‌است. نخست در داستان «جنگ بزرگ کیخسرو» از تهیدستی خود در شصت و پنج سالگی می‌گوید و پس از آن می‌افزاید که در پنجاه و هشت سالگی و زمانی که جوانی را گذرانده‌بود، فریدون دوباره زنده شده و جهان را به‌دست گرفت که منظور به‌تخت‌نشستن محمود است:[۳۱]

بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت — نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت —
فریدونِ بیداردل زنده شد زمان و زمین پیش او بنده شد

و از آن‌جا که زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۸۷ هـ ق. بوده‌است، می‌توان دریافت که سال زایش فردوسی ۳۲۹ هـ ق. است؛ و هم‌چنین با درنگریستن به این‌که فردوسی در سال ۳۸۷ هـ ق.، پنجاه و هشت ساله بوده‌است، می‌توان درست بودن این گمان را پذیرفت.[۳۲] بار دوم در داستان «پادشاهی بهرام بهرامیان»، واژهٔ شصت و سه را برای سن خود می‌گوید[یادداشت ۱] و این تاریخ را در حدود ۷۳۰ بیت پسین‌تر دوباره می‌آورد و می‌افزاید که در آن هنگام، روز آدینه به هرمزد بهمن، یعنی روز نخست بهمن، افتاده‌است.[یادداشت ۲] بنا بر پژوهش شهبازی، تنها در سال ۳۷۱ یزدگردی برابر با ۱۰۰۳ میلادی روز آدینه با روز نخست بهمن برابر افتاده‌است؛ و چنان‌چه ۶۳ سال از آن سال کاسته شود، سال زایش فردوسی ۳۲۹ هـ ق. به‌دست می‌آید. سومین بار در پایان شاهنامه فردوسی سن خود را هفتاد و یک و سال انجام شاهنامه را ۴۰۰ هـ ق. می‌گوید؛ و چنان‌چه ۷۱ از ۴۰۰ کاسته شود، برای بار سوم سال ۳۲۹ آشکار می‌شود.[۳۳][یادداشت ۳]

با این حال، شمار دیگری از فردوسی‌پژوهان سال‌های دیگری را برای سال زایش فردوسی آورده‌اند. نولدکه به این نتیجه می‌رسد که او اندکی پس از ۳۲۰ هـ ق. زاده شده‌است.[۳۴] رکن‌الدین همایونفرخ دیدگاه دیگری دارد و سال ۳۱۳ هـ ق. را سال زایش فردوسی می‌داند.[۳۵]

نام[ویرایش]

کنیهٔ وی «ابوالقاسم»، و تخلص و شهرتش «فردوسی» است، هیچ‌گونه آگاهی قطعی از نام و خانواده‌اش در دست نیست. در منابع گوناگون و در دیباچهٔ برخی نسخه‌های دست‌نویس شاهنامه، نام وی منصور، حسن یا احمد آمده‌است و نام پدرش حسن، احمد یا علی و نام پدربزرگش شَرَفشاه یاد شده‌است. از میان این گفته‌های گوناگون، معتبرترین نام این شاعر ایرانی ابوالقاسم فردوسی توسی است. این‌که چرا شاعر تخلص فردوسی را برای خود گزیده‌است روشن نیست. شاید این موضوع به دیدار وی با سلطان محمود غزنوی بازگردد. گویا سلطان محمود چنین لقبی به فردوسی داده و منظور وی مردی بوده که از بهشت آمده‌است.[۳۶]

نام او همه جا ابوالقاسم فردوسی شناخته شده‌است. نام کوچک او را در منابع کهن‌تر مانند عجایب‌المخلوقات و تاریخ گزیدهٔ حمدالله مستوفی و «سومین پیشگفتار کهن شاهنامه»، «حسن» نوشته‌اند. منابع دیگر هم‌چون برگردان عربی بنداری، «پیشگفتار دست‌نویس فلورانس» و «پیشگفتار شاهنامهٔ بایسنقری» و نوشته‌های برگرفته از آن، نام او را «منصور» گفته‌اند. پیش از همهٔ این‌ها، کهن‌ترین منبعی که از فردوسی و نام و تخلص و شهر او یاد کرده، گرشاسپ‌نامهٔ اسدی توسی است.[۳۷] نام پدر او نیز در تاریخ گزیده و «سومین پیشگفتار کهن شاهنامه» «علی» گفته شده‌است. محمدامین ریاحی پس از بررسی کهن‌ترین منابع، نام «حسن بن علی» را پذیرفتنی دانسته‌است و این نام را با قرینه‌های دیگری که وابستگی او را به یکی از شاخه‌های تشیع می‌رساند، سازگارتر دانسته‌است، هرچند که هم‌چون بیشتر پژوهندگان زندگانی فردوسی، او را از هرگونه تعصب مذهبی برکنار دانسته‌است.[۳۸][۳۹][۴۰]

برای پدر فردوسی در منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز آورده‌اند، مانند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» در «پیشگفتار شاهنامهٔ بایسنقری»، «فخرالدین احمد» در هفت اقلیم، «فخرالدین احمد ابن حکیم مولانا» در مجالس‌المؤمنین و مجمع‌الفصحا، و «حسن اسحاق شرفشاه» در تذکرةالشعرا. تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران دربارهٔ نادرست بودن نام «فخرالدین» نوشته که دادن لقب‌های مختوم به «الدین»، در زمان آغاز نوجوانی فردوسی کاربرد پیدا کرده و ویژهٔ «امیران مقتدر» بوده‌است، از این رو پدر فردوسی نمی‌توانسته چنین لقبی داشته‌باشد.[۴۱][۴۲]

عمر فروخ در یادکرد فتح بنداری که برگردانندهٔ شاهنامه به زبان عربی بوده، نام و نسب فردوسی را «ابوالقاسم منصور بن احمد بن فَرُّخ فردوسی» نوشته‌است.[۴۳] محمدرضا شفیعی کدکنی در تصحیح تاریخ نیشابور از روشی سخن می‌گوید که از شیوهٔ نام‌نوشت‌های حاکم نیشابوری که هم‌روزگار فردوسی بوده، برگرفته شده‌است. روشی که از رابطهٔ کنیه‌ها و نام‌ها در روزگار فردوسی در خراسان ساخته شده‌است:

از مطالعهٔ آمارگونهٔ این کنیه‌ها تا حدی می‌توان حُکم کرد که اعمّ اغلبِ ابوالحسنها، علی نام دارند و بیشتر ابوعبداللهها، محمد... از روی این رابطهٔ کنیه‌ها و نام‌ها شاید بتوان در مواردی که کنیهٔ کسی مسلّم نیست و نام او مورد تردید، تصمیم گرفت؛ مثلاً، اگر مسلّم باشد — که مسلّم است یقیناً — کنیهٔ فردوسی ابوالقاسم است، وقتی دربارهٔ نام او که آیا منصور است یا حسن شک کنیم، می‌توانیم از روی این فرمول حسن را انتخاب کنیم.

[۴۴]

پرورش و بالندگی[ویرایش]

کاشی‌نوشته‌های یک آموزشگاه برگرفته از شاهنامه

اگر دادگر باشی و پاک دین
ز هر کس نیابی به جز آفرین
کنون گر شوی آگه از روزگار
روان و خرد بادت آموزگار

برپایهٔ اشاره‌های گذرای فردوسی دانسته شده‌است که او دهقان و دهقان‌زاده بود.[۴۵] دهقانان طبقه‌ای از زمین‌داران در دوران پیش از اسلام و سده‌های دوم و سوم هـ ق. بودند که بیشتر برای نگاه‌بانی از جایگاه مالی و اجتماعی خود به اسلام گرویده و از همین روی به رسوم و سنت‌های نیاکانی خود عشق می‌ورزیده و در پاسداری از آنان کوشش می‌کردند. فرزندان دهقانان با آداب و رسوم ایرانی پرورش می‌یافتند و نگهبانان سنت‌ها و فرهنگ ملی ایرانی بودند.[۴۶][۴۷][۴۸]

دربارهٔ دوران کودکی و جوانی او، نه خود شاعر سخنی گفته و نه در منابع کهن جز افسانه و خیال‌بافی چیزی به‌چشم می‌خورد. با این حال از دقت در ساختار زبانی و بافت تاریخی–فرهنگی شاهنامه، می‌توان دریافت که او در دوران پرورش و بالندگی خویش از راه خواندن و ژرف‌نگری در سروده‌ها و نوشتارهای پیشینیان خویش سرمایهٔ کلانی اندوخته که بعدها دست‌مایهٔ او در سرایش شاهنامه شده‌است.[۴۹] هم‌چنین از شاهنامه این‌گونه برداشت کرده‌اند که فردوسی با زبان و دیوان‌های شاعران عرب و نیز با زبان پهلوی آشنا بوده‌است.[۵۰] نولدکه بر این باور است که فردوسی دانش روزگار خود به‌ویژه دانش‌های دینی و فلسفی را به‌گونه‌ای رسمی نیاموخته‌بود و در اندازهٔ یک فرد باسواد از این دانش‌ها آگاهی داشته‌است و هم‌چنین می‌گوید فردوسی پهلوی نمی‌دانست. در برابر این دیدگاه، تقی‌زاده و شیرانی بر این باورند که فردوسی با دانش‌های روزگار خود آشنایی داشته‌است؛ و بدیع‌الزمان فروزانفر و احمد مهدوی دامغانی نیز باور دارند که فردوسی حتی در زمینهٔ شعر و نثر عرب دانش گسترده‌ای داشته‌است. اما دربارهٔ پهلوی دانستن فردوسی برخی پژوهشگران مانند سعید نفیسی، حبیب یغمایی و لازار پهلوی‌دانی فردوسی را پذیرفته‌اند، اما برخی دیگر مانند نولدکه، محمدتقی بهار، شاپور شهبازی و جلال خالقی مطلق بر این باور نیستند.[۵۱] روی‌هم‌رفته، دربارهٔ عربی‌دانی و پهلوی‌دانی و آموخته‌های فردوسی می‌توان رای نولدکه را پذیرفت. می‌توان گفت فردوسی عربی را آموخته‌بود اما در نثر و نظم عرب چیره نبود. هم‌چنین سختی پهلوی‌خوانی در دوران فردوسی، شیوهٔ نگارش آن بود. آن‌گونه که اگر نوشته‌ای برای او خوانده می‌شد، مفهوم آن را دریافت می‌کرد، اما خود پهلوی‌خوانی نمی‌دانست. به‌هرروی، در شاهنامه هیچ نشانه‌ای دربارهٔ پهلوی‌دانی فردوسی نیست.[۵۲] گاهی در شاهنامه نشانه‌هایی از دانش‌های ستاره‌شناسی و فلسفه و دانش‌های دیگر به‌چشم می‌خورد، اما نمی‌توان از آن‌ها چیرگی فردوسی بر این دانش‌ها را برداشت کرد. بی‌گمان چیرگی فردوسی بر فرهنگ و تاریخ و آداب و آیین‌های ایران باستان و هم‌چنین زبان پارسی بر کسی پوشیده نیست. اما این‌گونه دانش‌ها در گروه دانش‌های بنیادی آن روزگار جای نمی‌گرفت و امروز هم به این دانش‌ها که در تاروپود شاهنامه تنیده شده‌اند چندان بهایی داده نمی‌شود.[۵۳]

زمینه و زمانهٔ فردوسی[ویرایش]

جستار وابسته: شعوبیه

صفاریان و یعقوب لیث نقشی پررنگ در گسترش ادب پارسی داشتند. در این میان افزون بر تودهٔ مردم، بسیاری از کسان برجستهٔ خاندان‌های کهن ایرانی برای زنده‌کردن فرهنگ دیرین ایران و فرمانروایی مستقل ایرانی به‌پا خاستند. جنبش شعوبیه که یک بار در سدهٔ سوم هـ ق. در خراسان پدید آمده‌بود، میوهٔ روشن انتشار خدای‌نامه و دیگر کتاب‌های پهلوی بود که به‌دست ابن مقفع و دیگران و به‌تشویق برمکیان و خاندان سهل برگردانده و در درازنای یک سده در گوشه‌وکنار ایران پراکنده شد. با پیدایش دولت سامانی، همهٔ این اندیشه‌ها در یک‌جا گرد آمدند و بخارا کانون مردان دارای اندیشه، خاندان‌ها جیهانیان، بلعمیان و دانشمندانی چون ابوطیب مصعبی شد.[۵۴] در راستای این جنبش، بسیاری از دانشمندان و نویسندگان ایرانی برای زنده‌کردن تاریخ ایران گام برداشتند. ابوالمؤید بلخی شاهنامه‌ای به نثر نوشت و مسعودی مروزی به نظم.[۵۵] آغاز زندگی فردوسی هم‌زمان با این روزگار بود. او از همان روزگار کودکی، بینندهٔ کوشش‌های مردم پیرامونش برای پاسداری ارزش‌های دیرینه بود و خود نیز در چنان زمانه و زمینه‌ای پابه‌پای بالندگی جسمی به فرهیختگی رسید و رهرو سخت‌گام همان راه شد.[۵۶] در روزگار فردوسی اندکی از شور جنبش کاسته شده‌بود. با این‌همه، هنوز برخی از ایرانیان میهن‌پرست در اندیشهٔ گذشتهٔ نیاکانی خویش بودند.[۵۷] برای این هدف، همهٔ نوشته‌های تاریخی، ادبی و اجتماعی که از دستبرد یورش اعراب بی‌گزند مانده‌بود، گردآوری و برای نگارش تاریخ‌ها و شاهنامه‌ها آماده شدند.[۵۸] فردوسی چون دقیقی در یادکرد مفاخر ملی و میهنی دیدگاهی شعوبی داشت. به‌باور برخی، رافضی گفتن فردوسی، نتیجهٔ شعوبی بودن اوست. چراکه این فرقه، از بهترین پایگاه‌های شعوبی شمرده می‌شد.[۵۹] در فضایی که خوارشماری و سرکوب ملت‌ها از سوی اعراب، لجام‌گسیخته شده‌بود و آنان از هیچ کوششی در این راه دریغ نمی‌کردند، ترسیم تاریخی منطقی و عقلانی از ایرانیان چشم‌داشتی بیهوده است. با این‌همه، فردوسی در شاهنامه منطقی و میانه‌رو است. او می‌کوشد این اسطوره و تاریخ را پاک و مقدس بنمایاند و تلاش دارد تا چهرهٔ شاهنشاهی باستان را روشن و درخشان کند تا غرورآفرین و حسرت‌انگیز به‌چشم آید.[۶۰]

خانواده[ویرایش]

از زندگانی فردوسی تا پیش از سرایش شاهنامه آگاهی چندانی در دست نیست. تنها این‌که پسر او در سال ۳۵۹ هـ ق. زاده شده، پس فردوسی باید پیش از ۳۵۸ هـ ق. ازدواج کرده‌باشد. از همسر فردوسی دانسته‌ای نیست. پژوهشگرانی چون حبیب یغمایی، محمدتقی بهار و ذبیح‌الله صفا، زنی را که در آغاز داستان «بیژن و منیژه» نام برده شده، همسر فردوسی دانسته‌اند.[یادداشت ۴] اگر این گمان درست باشد، به‌گمان او زنی فرهیخته بوده که توانایی چنگ‌نوازی داشته‌است و مانند خود فردوسی از خانواده‌ای دهقان‌نژاد بوده و از آن‌چه که در این خانواده‌ها به دختران آموزش داده می‌شده، بهره داشته‌است. پسر فردوسی در سال ۳۹۶ هـ ق. در ۳۷ سالگی و در ۶۷ سالگی فردوسی درگذشت. فردوسی از پیشی گرفتن پسر بر پدر گله کرده و از خداوند خواستار آمرزش فرزندش می‌شود.[یادداشت ۵] به گزارش نظامی عروضی تنها یک دختر به‌جای ماند و فردوسی پاداش شاهنامه را برای جهاز او می‌خواست. پس از درگذشت فردوسی دختر پاداش را نپذیرفت و آن پاداش برای بهبود کاروانسرای چاهه خرج شد.[۶۱][۶۲]

سروده‌های فردوسی[ویرایش]

نمایی از داستان‌های شاهنامه در آرامگاه فردوسی

کودکی و جوانی فردوسی در زمان سامانیان سپری شد. شاهان سامانی از دوستداران ادب فارسی بودند. فردوسی در روزگار و شهری می‌زیست که داستان‌های کهن ایرانی مورد علاقهٔ همگان بود — همان‌گونه که خود در دیباچهٔ شاهنامه ستایش و آفرین‌گویی «کهان» و «مهان» را از نامورنامه ابومنصوری[یادداشت ۶] و این‌که «جهان دل نِهاده برین داستان» را بازگفته‌است. — آغاز سرودن شاهنامه را برپایهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند اما با درنگریستن به توانایی فردوسی می‌توان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی می‌پرداخته‌است و چه بسا سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و برپایهٔ داستان‌های کهنی که در داستان‌های گفتاری مردم جای داشته‌اند، آغاز کرده‌است.[۶۳][۶۴][۶۵] این گمانه می‌تواند یکی از سبب‌های ناهمگونی‌های زیاد ویرایش‌های دست‌نویس شاهنامه باشد. بدین‌سان که ویرایش‌های کهن‌تری از این داستان‌های پراکنده دست‌مایه نسخه‌برداران شده‌باشد. گذشته از دلایل عقلی، از روایت‌های افسانه‌ای هم چنین برمی‌آید که فردوسی داستان‌هایی را به‌صورت جدا سروده بوده و از این داستان‌ها رونویس‌هایی تهیه می‌شده و دست‌به‌دست می‌گشته‌است. اشارهٔ خود فردوسی در پارهٔ انجام شاهنامه نیز به همین نکته است. از میان داستان‌هایی که گمان می‌رود در زمان جوانی وی گفته شده‌باشد می‌توان داستان‌های «چند پادشاهی نخست» در شاهنامه،[۶۶] «بیژن و منیژه»، «رستم و اسفندیار»، «رستم و سهراب»، «داستان اکوان دیو» و «داستان سیاوش» را نام برد.[۶۷][۶۸]

جدای از بیت‌هایی که خود فردوسی از سروده‌های دقیقی دانسته، تنها سروده‌ای که روشن شده از اوست، خود شاهنامه است. سروده‌های دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شده‌اند که بیشترشان بی‌پایه هستند. نامورترین آن‌ها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است که در «پیشگفتار شاهنامهٔ بایسنقری» سرودهٔ فردوسی به‌شمار رفته‌است. اما این گمانه از سوی پژوهشگران نادرست دانسته شده و از آن میان مجتبی مینوی در سال ۱۳۵۵ گویندهٔ آن را «ناظم بی‌مایه‌ای به نام شمسی» یافته‌است.[۶۹] سروده‌های دیگری نیز از فردوسی دانسته شده‌اند مانند چند قطعه، چهارپاره، رباعی، قصیده، و غزل که پژوهشگران در این‌که سرایندهٔ آن‌ها فردوسی باشد، بسیار دودل هستند.[۷۰] و به‌ویژه قصیده‌ها را سرودهٔ روزگار صفویان می‌دانند.[۷۱] در مخزن‌الغرائب، لباب‌الالباب، تذکرهٔ آتشکده، هفت اقلیم، ریاض‌الشعرا و تذکرهٔ بتخانه، قصیده و قطعه و رباعی به فردوسی نسبت داده‌اند که برخی از آن‌ها مورد تردید است. هرمان اته این سروده‌ها را گردآوری و به آلمانی برگردانده‌است. اما تقی‌زاده می‌گوید برخی از این سروده‌ها درست نیستند چراکه دور از زبان و سبک فردوسی و شعر سدهٔ چهارم هـ ق. هستند.[۷۲] در این میان گمان درست بودن یک غزل، دو قطعه و دو رباعی و انتساب آن‌ها به فردوسی بسیار است.[۷۳]

هجونامه

سرودهٔ دیگری که از فردوسی دانسته شده‌است «هجونامه»ای در نکوهش سلطان محمود است که به گفتار نظامی عروضی صد بیت بوده و شش بیت از آن به‌جای مانده‌است.[۷۴][۷۵] ویرایش‌های گوناگونی از این هجونامه در دست بوده‌است که از ۳۲ بیت تا ۱۶۰ بیت داشته‌اند. برخی از پژوهشگران نسبت دادن چنین هجونامه‌ای به فردوسی را نادرست دانسته‌اند، مانند محمود شیرانی که با درنگریستن به این‌که بسیاری از بیت‌های این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنوی‌های دیگر آمده‌اند و بیت‌های دیگر نیز از دید ادبی کاستی دارند چنین نتیجه‌گیری کرد که این هجونامه ساختگی است.[۷۶] اما محمدامین ریاحی با درنگریستن به این‌که از این هجونامه در شهریارنامهٔ عثمان مختاری (از ستایشگران مسعود سوم غزنوی نوادهٔ محمود)، که پیش از چهارمقالهٔ نظامی عروضی نوشته شده، نام برده شده‌است، سرودن هجونامه‌ای به‌دست فردوسی را پذیرفتنی دانسته‌است.[۷۷] پژوهشگرانی مانند نولدکه، تقی‌زاده و صفا نیز باور به بودن هجونامه و بنیاد برخی بیت‌های آن دارند.[۷۸] نولدکه باور دارد که به گواه واژهٔ «این نامه» در برخی بیت‌های هجونامه، فردوسی به پیوست شاهنامه، هجونامه را آورده‌است تا با این کار همهٔ بیت‌های پراکنده در شاهنامه را — که در ستایش محمود بوده‌است — بزداید.[۷۹] هم‌چنین جلال خالقی مطلق بر این باور است که به‌سبب برساخته بودن بیشتر بیت‌های هجونامه نمی‌توان بنیاد آن را نادیده گرفت و در آن‌جا نیز بیت‌های زیبایی وجود دارد که از شاهنامه برگرفته نشده‌است؛ و می‌گوید چنین می‌نماید که شیرانی بیشتر در پی پشتیبانی از محمود بوده‌است.[۸۰]

برپایهٔ بیتی در هجونامه که فردوسی در آن به هشتاد سالگی خود اشاره می‌کند، هجونامه پیش از سال ۴۰۹ هـ ق. سروده شده‌است.[۸۱][۸۲]

سُرایش شاهنامه[ویرایش]

نوشتار اصلی: شاهنامه
برگی از شاهنامهٔ تهماسبی

شاهنامه پرآوازه‌ترین سرودهٔ فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن پارسی است. فردوسی هنگامی سرودن شاهنامه را آغاز کرد که زبان پارسی دری توانایی‌های بایسته را برای بیان موضوع‌های گوناگون یافته‌بود، اما هنوز در سراسر سرزمین‌های پارسی‌زبان به‌گونه‌ای یکدست و یکسان درنیامده‌بود؛ و در لهجهٔ هر شهر و ناحیه واژه‌ها و تعبیرهای ویژه وجود داشت، و گردآورندگان کتاب مسالک و ممالک به برخی نکته‌ها در این زمینه اشاره کرده‌اند.[۸۳] فردوسی تنها یک فرزند دختر داشت و در ابتدا به قصد تأمین جهیزیهٔ دخترش شروع به سرودن شاهنامه کرد.[۸۴]

فردوسی پس از آن‌که داستان‌هایی را در روزگار منصور بن نوح سروده‌بود، در روزگار نوح دوم پسر منصور در حدود سال ۳۷۰ هـ ق. پس از مرگ دقیقی به‌نظم درآوردن متن ابومنصوری را آغاز کرد.[۸۵] گمان می‌رود که دقیقی به دستور شاه سامانی کار نظم شاهنامه را آغاز کرده‌بود. از این‌رو، فردوسی برای دنبال کردن کار دقیقی، خواست تا به بخارا، پایتخت سامانیان، سفر کند تا هم فرمان ادامهٔ کار را از شاه سامانی ستاند و از پشتیبانی مالی او برخوردار شود و هم این‌که از نسخه‌ای از شاهنامهٔ منثور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق — که به‌گمان نگاه‌داری‌شده در کتابخانهٔ دربار سامانی و مورد بهرهٔ دقیقی بود — بهره گیرد. اما پس از این‌که دوستی از همشهریانش — که در «پیشگفتار بایسنقری» محمد لشکری نام برده شده‌است[۸۶] — دست‌نویسی از این منبع را در دسترس او گذاشت، از این رای برگشت و کار را در شهر خویش آغاز کرد. او در آغاز از پشتیبانی مالی منصور، فرزند ابومنصور محمد بن عبدالرزاق بهره‌مند می‌شود. اما این دوران دیری نمی‌پاید و با کشته‌شدن منصور پایان می‌یابد.[۸۷][۸۸][۸۹]

او سرانجام شاهنامه را در سال ۳۸۴ هـ ق.، سه سال پیش از بر تخت نشستن محمود، به‌پایان رساند.[۹۰][۹۱] این ویرایش نخستین شاهنامه بود و فردوسی نزدیک به شانزده سال دیگر در پرمایه‌تر و پیراسته کردن آن کوشید.[۹۲] این سال‌ها هم‌زمان با برافتادن سامانیان و برآمدن سلطان محمود غزنوی بود. روشن است که در ویرایش نخستین، ستایش محمود نبود و به‌گمان ستایش منصور بن ابومنصور بیش از آن‌چه که اکنون هست، بوده و چه‌بسا که ویرایش نخست به نام منصور بوده‌باشد.[۹۳] فردوسی در سال ۳۹۴ هـ ق. در سن شصت و پنج سالگی بر آن شد که شاهنامه را به سلطان محمود پیشکش کند، و از این رو دست به کار تدوین ویرایش تازه‌ای از شاهنامه شد.[۹۴] فردوسی در ویرایش دوم، بخش‌های مربوط به پادشاهی ساسانیان را تکمیل کرد.[۹۵] پایان ویرایش دوم شاهنامه در ۲۵ اسفند سال ۴۰۰ هـ ق. برابر با ۸ مارس ۱۰۱۰ میلادی در هفتاد و یک سالگی فردوسی بوده‌است:[۹۶][۹۷][۹۸]

چو سال اندرآمد به هفتادویک همی زیر بیت اندرآرم فلک!
تن شاه‌محمود آباد باد! سرش سبز و جان و دلش شاد باد!
چُنانش ستایم که تا در جهان سخن باشد از آشکار و نهان،
مرا از بزرگان ستایش بود! ستایش وُرا در فزایش بود!
که جاوید باد آن خردمندمرد همیشه به کام دلش کارکرد!
همش رای و هم دانش و هم نسب چراغ عجم، آفتاب عرب!
سرآمد کنون قصّه‌ی یزدگرد به ماه سپندارمذ روز اِرد،
ز هجرت شده پنج هشتاد بار به نام جهان‌داور کردگار!

گفته‌های نظامی عروضی تنها منبع دربارهٔ زندگی فردوسی پس از سال ۴۰۰ هـ ق. است. به‌گزارش عروضی، علی دیلم شاهنامه را در هفت دفتر نوشت و فردوسی به‌همراه بودلف آن را به دربار غزنه نزد سلطان محمود بُرد. در آن‌جا با کمک احمد بن حسن میمندی، وزیر سلطان، شاهنامه به سلطان محمود پیشکش می‌شود.[یادداشت ۷] اما به‌خاطر بدگویی حسودان و باور مذهبی فردوسی، محمود شاهنامه را نمی‌پسندد و ارج نمی‌نهد و به‌جای پاداش نخستین شصت هزار دینار، پنجاه هزار درهم برای او در نظر می‌گیرند و سرانجام هم بیست هزار درهم بیشتر به فردوسی نمی‌دهند.[۹۹][۱۰۰] از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود که بیشتر در گله و انتقاد از محمود و تلخ‌کامی سراینده از اوضاع زمانه بوده‌است. برپایهٔ بیتی در هجونامه، فردوسی در سال‌هایی پس از سرایش شاهنامه، از سن خود دگربار یاد کرده و خود را هشتاد ساله خوانده‌است:[۱۰۱][۱۰۲]

کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم به یک باره بر باد شد

برپایهٔ اشاره‌های نظامی عروضی و فریدالدین عطار، درازای کلی نظم شاهنامه ۲۵ سال بوده‌است. در هجونامه در سه جای سخن از سی سال است و یک بار سی و پنج سال گفته می‌شود. اگر آغاز کار شاهنامه ۳۶۷ هـ ق. و سال پایان آن ۴۰۰ هـ ق. پنداشته شود، درازای سرایش شاهنامه به سی و سه سال می‌رسد.[۱۰۳] برپایهٔ دیدگاه جلال خالقی مطلق، با نگرش به زمان سرایش «بیژن و منیژه» و هم‌چنین بازنگری شاهنامه پس از سال ۴۰۰ هـ ق.، فردوسی ۳۵ سال از عمر خویش را بر سر سرایش شاهنامه گذاشته‌است.[۱۰۴]

ستایش سلطان محمود در شاهنامه[ویرایش]

فردوسی در جای‌جای شاهنامه بیش از همه به ستایش محمود پرداخته و ستودن دیگران بیشتر در لابه‌لای ستایش محمود آورده شده‌است.[۱۰۵] او در حدود ۲۵۰ بیت که گاهی بسیار بزرگنمایی‌شده است، به ستایش محمود پرداخته و نام یا کنیهٔ او، ابوالقاسم را، نزدیک به سی بار یاد کرده‌است. اما راستی و پاکی‌ای که در بیت‌های ستایش منصور به‌چشم می‌خورد، در بیت‌های ستودن محمود دیده نمی‌شود. هم‌چنین او آشکارا محمود را اندرز می‌دهد. پشتیبانی و پاداش محمود و امید فردوسی بدان یکی از دلایل ستودن محمود بود. با این همه، در هیچ جای شاهنامه نشانی از دریافت کمک محمود نیست.[۱۰۶]

از دیگر سوی، اگر فردوسی می‌خواست در قلمروی سلطان محمود — که سلطان مقتدر سنی‌مذهب و ترک‌زاده بود — به سرودن شاهنامه و بیان سرگذشت نیاکان خود و پیروزی‌های آنان بر ترکان بپردازد و با این همه از گزند وی در امان مانَد، چاره‌ای نداشت جز آن‌که به ستودن او دست زند. او یا بایست زادگاه خود را ترک می‌کرد یا پس از روی کار آمدن محمود از سرایش شاهنامه دست می‌کشید. اما این‌ها ممکن نبود؛ بنابراین او بر آن می‌شود تا شاهنامه را به نام محمود کند و او را با رساترین و بلندترین واژه‌ها می‌ستاید تا به او بدبین نشوند و شاعری او را بازیچه نگیرند.[۱۰۷]

پشتیبانان فردوسی[ویرایش]

به باور نولدکه چنین به‌نظر می‌رسد که ولی‌نعمت او در توس زندگانی می‌کرده‌است. فردوسی پس از مرگ او که مدت‌ها پیشتر بوده، در دیباچه شعرهای خوبی به‌یاد وی سروده‌است. این مرد به فردوسی کمک‌های بسیاری کرده‌است. به‌گمان نولدکه ناخواسته نام ابومنصور بن محمد را برای او می‌آورد.[۱۰۸] اما با نگرش به دیگر منابع به نام منصور بن ابومنصور محمد می‌توان پی برد. فردوسی منصور را مردی بخشنده و جوانمرد و وفادار می‌نمایاند و او را گرامی می‌دارد. تنها جایی در سراسر شاهنامه که فردوسی بی‌پرده از دریافت کمک مالی کسی سخن می‌گوید، دربارهٔ منصور است؛ و از آن‌رو که این ستایش پس از مرگ منصور بوده، پس گمان این‌که این سخن برای پسند وی بوده نادرست است. افزون بر این، از آن‌جا که فردوسی این ستایش را حتی پس از ستودن محمود از شاهنامه برنداشته، پس نشان‌دهندهٔ گرامی‌داشت و مهر فراوان فردوسی دربارهٔ منصور بوده‌است. تا جایی که در داستان ایرج آن‌جا که سخن از سرزنش کشندهٔ ایرج است، گویا ایرج با منصور همانند می‌شود.[۱۰۹][۱۱۰][یادداشت ۸]

حدس می‌توان زد که دست کم چند نفر از مردانی که در خاتمهٔ معمولی نام برده شده‌اند در این زمان نیز جزو دوستان و پشتیبانان او به‌شمار می‌رفته‌اند. او تنها از دو نفر به نام‌های علی دیلم بودلف و حُییّ بن قتیبه یاد می‌کند که یاریگر وی بوده‌اند. عروضی علی دیلم را از بودلف جدا می‌شمارد. عروضی می‌نویسد که علی دیلم، شاهنامه را در هفت جلد برای او پاک‌نویسی کرده و ابودلف راوی وی بوده‌است. دور نیست که حُییّ بن قتیبه که به او مال و متاع بخشیده و او را از پرداخت خراج زمین معاف داشته‌است، آن طور که عروضی تصدیق می‌کند، حکمران توس بوده‌است.[۱۱۱][۱۱۲]

چنان‌که نظامی عروضی گفته‌است، پشتیبان فردوسی در دربار محمود، وزیر او احمد بن حسن میمندی بوده‌است. اما این گزارش چندان درست نمی‌نماید. چرا که با آن‌که میمندی در دربار محمود دارای جایگاه ویژه‌ای بوده، با این همه در هیچ جای شاهنامه نامی از او به‌میان نیامده‌است. از سوی دیگر، او از اهل سنت و به‌سختی متعصب بوده و با رافضیان و قرمطیان دشمنی آشکاری داشته‌است؛ و گمان می‌رود که در برکناری و کشته‌شدن ابوالعباس اسفراینی در سال‌های ۴۰۱ و ۴۰۴ هـ ق. و هم‌چنین در کشته‌شدن حسنک میکال در سال ۴۲۲ هـ ق. — که نسبت رافضی بدو می‌دادند — دست داشته‌است. میمندی پس از اسفراینی در سال ۴۰۱ به وزارت می‌رسد و دستور برگرداندن زبان نامه‌های دولتی — که در زمان اسفراینی به فارسی نگاشته می‌شد — به عربی را داد. او تا سال ۴۱۲ یا ۴۱۶ هـ ق. وزیر بود و سپس برکنار شد و به زندان افتاد و پس از او حسنک میکال وزیر شد؛ بنابراین، وزیری که محمود را از رفتارش با فردوسی پشیمان کرد نه میمندی که حسنک میکال بوده‌است.[۱۱۳][۱۱۴]

بنا بر باور همایونفرخ بزرگ‌ترین و اثرگذارترین پشتیبان و دستگیر فردوسی به‌ویژه در هنگام پیری و کهنسالی، حُییّ بن قتیب کارگزار توس بوده‌است که او را از پرداخت باج و خراج معاف کرده و از هیچ کمکی دریغ نمی‌داشته و سبب شده تا فردوسی در شش سال آخر سرایش شاهنامه به هیچ‌کس نیاز نداشته‌باشد.[۱۱۵][۱۱۶]

درگذشت و آرامگاه[ویرایش]

نوشتار اصلی: آرامگاه فردوسی
آرامگاه فردوسی در توس خراسان

سال مرگ فردوسی تا چهار سده پس از زمان او در منابع کهن نیامده‌است. نخستین نوشته‌ای که از زمان مرگ فردوسی یاد کرده «پیشگفتار شاهنامهٔ بایسنقری» است که سال ۴۱۶ هـ ق. را آورده‌است. این دیباچه که امروزه بی‌پایه بودن نوشتارهای آن آشکار گردیده، از منبع دیگری یاد نکرده‌است. تذکره‌نویسان پسین، همین تاریخ را بازگو کرده‌اند. حمدالله مستوفی و فصیح خوافی نیز همین رای را دارند.[۱۱۷] بنا به‌گزارش نظامی عروضی، اگر داستان وزارت حسنک میکال به‌هنگام پشیمانی محمود از رفتارش با فردوسی و فرستادن پاداش درست باشد، سال ۴۱۶ هـ ق. برای سال درگذشت فردوسی درست‌تر پنداشته می‌شود.[۱۱۸][۱۱۹] جدای از این‌ها تذکرةالشعرای دولتشاه — که آن هم بسیار بی‌پایه است — زمان مرگ او را در سال ۴۱۱ هـ ق. آورده‌است.[۱۲۰] محمدامین ریاحی، با درنگریستن در گفته‌هایی که فردوسی از سن و ناتوانی خود یاد کرده‌است، این‌گونه نتیجه‌گیری کرده که فردوسی می‌بایست پس از سال ۴۰۵ هـ ق. و پیش از سال ۴۱۱ هـ ق. از جهان رفته‌باشد.[۱۲۱] اما همایونفرخ با درنظرگرفتن این‌که زایش فردوسی در سال ۳۱۳ هـ ق. و عمر او ۷۲ یا ۷۳ بوده، سال درگذشت او را ۳۸۵ یا ۳۸۶ هـ ق. دانسته‌است.[۱۲۲]

چنان‌که مشهور است، واعظ شهر به‌دلیل شیعه بودن فردوسی از خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری کرد.[۱۲۳][۱۲۴] و ناچار او را در باغ خودش درون شهر تابران توس، نزدیک به دروازهٔ شرقی رزان به‌خاک سپردند. آرامگاه او زیارتگاه اهل دانش و معرفت بود و با آن‌که بارها آن را با خاک یکسان کردند از نو ساخته می‌شد.[۱۲۵] خبری نه چندان درست ساختن اولین بنا بر گور فردوسی را به سپهدار توس در زمان فردوسی، یعنی ارسلان جاذب نسبت داده، که یاد او در دیباچهٔ شاهنامه آمده‌است.[۱۲۶] پس از آن عبیدالله خان ازبک بنا به تعصبی که بر ضد شیعیان داشت، دستور ویرانی آرامگاه فردوسی را داد تا این‌که قاضی نورالله شوشتری از آن دیدار کرد.[۱۲۷] در روزگار پادشاهان صفوی با توجه به آبادانی مشهد و پیرامون آن، آرامگاه خرابه دوباره ساخته‌شد. آرامگاه فردوسی بین سال‌های ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۳ به‌دستور رضاشاه بازسازی شد.[۱۲۸]

مذهب فردوسی[ویرایش]

سنگ مزار فردوسی

برپایهٔ بیت‌هایی در خود شاهنامه و منابع نخستینی چون گزارش‌های نظامی عروضی و نصیرالدین قزوینی، فردوسی یک مسلمان شیعه بود؛ اما برخی از پژوهشگران در سال‌های اخیر دربارهٔ کیش وی و شاخهٔ شیعی آن اظهار تردید کرده‌اند. برخی تنها او را شیعه نامیده‌اند؛ برخی دیگر همچون ملک الشعرای بهار این پرسش را بیان کرده‌اند که آیا فردوسی شیعهٔ زیدی، اسماعیلی و یا دوازده امامی بوده‌است. نولدکه بر این باور بود که فردوسی شیعه بود ولی او را جزو گروه تندرو (غلات) نمی‌دانست. شیرانی فردوسی را سنّی یا شیعهٔ زیدی می‌خواند ولی شیرانی بیشتر دغدغهٔ پشتیبانی از سنی‌مذهب بودن سلطان محمود را دارد. محیط طباطبایی نیز فردوسی را شیعهٔ زیدی می‌دانست. عباس زریاب خویی بحث می‌کند که فردوسی شیعهٔ اسماعیلی است درحالی‌که احمد مهدوی دامغانی بر این باور است که فردوسی شیعه دوازده‌امامی است. تنها گواهی که برای سنّی یا زیدی‌مذهب بودن فردوسی آورده شده‌است همان بیت‌هایی است که در ستایش ابوبکر، عمر و عثمان در بخش آغازین شاهنامه آورده‌شده ولی این بیت‌ها هم‌چنان‌که از سیاق آن‌ها برمی‌آید با متن همخوانی ندارند و افزودنی هستند. با کنار گذاردن این بیت‌ها شکی باقی نمی‌ماند که فردوسی شیعه بوده‌است. افزون بر این، باید این مطلب را در نظر داشت که توس از دیرباز کانون تشیع بوده‌است و نیز خاندان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق هم به‌ظاهر شیعه بوده‌اند.[۱۲۹][۱۳۰]

فردوسی در مورد مذهب آسان‌گیر بود و کیش نیاکان خویش را پاس می‌داشت. افزون بر این، نشانه‌های ایمان اسلامی ژرف از خود اظهار نمی‌داشت. در واقع فردوسی در شاهنامه گهگاه به ثبت لحظاتی می‌پردازد که حتی اگر هم برگرفته از منابع ایران باستان بوده‌اند نمی‌بایست در نوشته‌های یک مسلمان پایبند بیایند. با این حال فردوسی در مورد شاخهٔ مذهبی خود (تشیع) تعصب داشت و هم‌چنان‌که از دیباچهٔ شاهنامه برمی‌آید او کیش خود را اسلام راستین می‌دانست. یک توضیح این دوگانگی این است که در سده‌های نخستین اسلام در ایران، باور شیعی با مبارزه‌های میهنی در خراسان آمیخته شده‌بود. به‌گونه‌ای‌که خلفای بغداد و طرفداران‌شان در ایران هیچ‌گاه بین «مجوس» (زرتشتیان)، «زندیق» (مانویان)، «قرمطی» (اسماعیلیان) و «رافضی» (شیعیان به‌طور کلی) فرقی نمی‌گذاشتند. فردوسی همان‌گونه که نولدکه بیان می‌دارد بالاتر از همهٔ این گفتگوها «یک یکتاپرست بود که پیوندش را با نیاکانش پابرجا نگاه داشته‌بود.» فردوسی با فیلسوفان و آن‌هایی که در پی اثبات وجود خدا بودند مخالف بود. او باور داشت، خدا را با خرد، دل و یا دلیل نمی‌توان یافت. بلکه به باور او وجود، یکتایی، و قدرت خدا، همگی با صرف وجود آفرینش به‌خودی‌خود تقریر می‌شوند. به‌همین دلیل او خدا را در حالی می‌پرستید که دربارهٔ چرایی و چگونگی ایمان خاموش بود. برپایهٔ باورهای او، همه چیز از خوب و بد تنها به‌ارادهٔ خدا برای انسان‌ها رخ می‌دهند. این باور بی‌چون‌وچرا به یگانگی و قدرت خدا گاهی در شاهنامه در رویارویی با سرنوشت‌باوری — که به‌گمان از پیامدهای آیین زروانی در روزگار ساسانی است — آشفته می‌گردید و دچار دوگانه‌گویی می‌شد.[۱۳۱]

فردوسی به‌راستی خداپرست و یکتاپرست است و این باور بنیادین خود را دربارهٔ همه پهلوانان خود حتی دربارهٔ اسکندر که در کتاب او یک نفر ترسا خوانده می‌شود، نیز شامل می‌دارد. درهرحال به‌هیچ‌روی نمی‌توان اثری یافت که بر طبق آن بشود فردوسی را متعصب مذهبی نامید. با وجود این در برخی جاهای دیگر فردوسی به‌طور قطع و یقین خود را مسلمان قلمداد می‌کند. اما از طرفی هم باید در نظر داشت که بدون چنین اقراری او متهم به روی برگرداندن از اسلام و در نتیجه محکوم به اعدام می‌شد. چنین به‌نظر می‌رسد که او نسبت به علی بن ابی‌طالب تمایل و دوستی شدیدی داشته‌است؛ که با توجه به این‌که در زمان سلطان محمود تشیع متهم و مظنون بود، پس این‌گونه گفتار و رفتار فردوسی نیازمند علت‌های بیرونی مانند جلب توجه سلطان نبوده‌است. نولدکه این پرسش را بیان می‌کند که چگونه فردی مانند فردوسی که پرستش ایران باستان در جانش ریشه دوانده، دشمن عرب است و با نرمی دربارهٔ دیگر کیش‌ها داوری می‌کند و دست بالا نیمه‌مسلمانی بیش نیست، این‌گونه نسبت به داماد پیغامبر اخلاص و ارادت ابراز می‌دارد؛ و ادامه می‌دهد که این‌گونه اندیشه در میان ایرانیان برجسته فراوان است. مانند بیرونی که با وجود این‌که خود را ایرانی می‌داند و اعراب را دوست ندارد اما تمایل به تشیع دارد.[۱۳۲][۱۳۳]

افسانه‌های زندگی فردوسی[ویرایش]

آرامگاه فردوسی در توس خراسان

افسانه‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه گفته‌شده که بیشتر به‌سبب شور و دلبستگی مردم دوستدار فردوسی و انگارپردازی شاهنامه‌خوانان پدید آمده‌اند. بی‌پایه بودن بیشتر این افسانه‌ها به‌آسانی با بهره‌گیری از منابع تاریخی یا با بهره‌گیری از سروده‌های شاهنامه روشن می‌شود. از این دست می‌توان داستان راه یافتن نسخهٔ پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند و سرانجام به ایران آمدنش به‌دست یعقوب لیث، رویارویی فردوسی با سه سرایندهٔ دربار غزنویان (عنصری، فرخی، و عسجدی)، داستان فرار او به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، داستان پیشکش کردن شاهنامه به سلطان محمود به‌سبب نیازمندی و تنگدستی وی در فراهم آوردن جهیزیه برای دخترش، داستان فرستادن پیشکشی که سلطان محمود به فردوسی نوید آن را داده بوده‌است به‌سان پول سیمین به‌جای زر به‌پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن پاداش به فقاع‌فروش و حمامی به‌دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و هم‌زمانی رسیدن پاداش زر با مرگ فردوسی را نام برد.[۱۳۴] با این همه، هرچند که برخی گفته‌ها مانند آن‌چه که نظامی عروضی آورده، جای تردید دارد، اما از سویی دلیل محکمی هم در رد آن‌ها نیست؛ و برخی از آن‌ها با نگرش به منابع دیگر درست انگاشته می‌شوند. مانند آوردن داستان سفر فردوسی به غزنه و رویارویی او با محمود در کتاب تاریخ سیستان، و یا نمونهٔ دیگر این‌که نظامی گنجوی و عطار نیز به کشمکش فردوسی با محمود و رفتار ناسپاسانهٔ محمود در برابر فردوسی و حتی فقاع‌نوشی فردوسی و بخشیدن پاداش محمود اشاره کرده‌اند.[۱۳۵][۱۳۶]

افزون بر این‌ها، در «پیشگفتار بایسنقری» داستانی از سفرنامهٔ ناصرخسرو آمده‌است که ناصرخسرو در سال ۴۳۷ هـ ق. در راه سرخس به توس کاروانسرای بزرگی در روستای چاهه می‌بیند که می‌گویند از پاداشی که محمود برای فردوسی فرستاده بوده‌است، ساخته شده و چون فردوسی در آن هنگام درگذشته بوده، وارثش آن پاداش را نپذیرفته‌است. این داستان در دست‌نویس‌های سفرنامه نیست، اما تقی‌زاده گمان بر درستی آن دارد. نولدکه هم در آغاز آن را برساخته می‌دانست اما بعدها از رای خویش برگشت.[۱۳۷][۱۳۸]

حکمت و اندیشهٔ فردوسی[ویرایش]

آن‌چه که فردوسی به آن می‌پرداخت، جدای از جنبهٔ شعری، دانشورانه نیز بود. او افسانه ننوشت. فردوسی با ریزبینی منابع خود را — که بیشتر آن، شاهنامهٔ ابومنصوری بود — بررسی می‌کرد. هرچند از منابع دیگر هم در این کار بهره گرفت. او توانست از میان انبوه دانسته‌هایی که در دسترس داشت، مطالبی را گزیده و گردآوری کند که در یاد ایرانیان، ترکان و هندیان زنده بماند. درون‌مایه‌های گونه‌گون شاهنامه بی‌واسطه از ادب اخلاقی پارسی میانه گرفته شده‌اند. آرمان و باور شاهنامه که در سراسر آن به گونه‌ای یکدست به‌چشم می‌خورد، از ایران روزگار ساسانی آمده‌است. آن هنگامی که درستی و راستی پادشاهان، فرمانبرداری مردم از آنان و ستیز جاودان میان نیکی و بدی — که در جنگ‌های ایران و توران بازتاب یافته‌بود — اندیشه‌ای همگانی بود. شاهنامه گزیدهٔ همهٔ میراث ایران باستان است که در سدهٔ چهارم هـ ق.، به‌ویژه میان دهقانان آن روزگار زنده بود. آنان شاهنامه را چون داستانی ساده نمی‌نگریستند. به‌چشم آنان شاهنامه سرچشمهٔ گذشتهٔ آنان و نگاهبان آگاهی ملی‌شان بود.[۱۳۹]

فردوسی به‌سبب منش دهقانی، با فرهنگ و آیین‌های باستانی ایران آشنایی داشت و پس از آن نیز بر دامنهٔ این آگاهی‌ها افزود به‌گونه‌ای‌که این دانسته‌ها، جهان‌بینی شعری او را بنیان ریخت. از راه نمونه، می‌توان آیین باده‌گساری را نام برد. فردوسی بر بنیاد باورهای کهن ایرانی، مِی را نشان‌دهنده واقعیت ذات و گوهر آدمی می‌دانست که انسان باید در گاه شادمانی شراب بنوشد، اما شادی و مستی آن است که از راه باده‌خواری به‌دست آید نه از مستی. او اعرابی را که با آیین می‌گساری بیگانه‌اند نکوهش می‌کند.[۱۴۰][۱۴۱]

فردوسی در منظومهٔ خویش هر جا که توانست از بزرگ‌داشت خرد و دانش دریغ نکرده و از آن به‌نیکی نام برده و آن را مایهٔ رستگاری دانسته و از هرچه ایزدداده بهتر و برتر شمرده‌است. فردوسی در ستایش خرد به‌پیروی از باور حکیمان آن را نخستین آفریدگان پنداشته‌است. او سرودهٔ خود را با ذکر خِرَد که آن را حد برتر آفرینش دانسته، آغاز کرده:[۱۴۲][۱۴۳]

به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد

فردوسی خرد را سرچشمه و سرمایهٔ تمام خوبی‌ها می‌داند. به‌باور وی حتی زندگی یا ناراحتی آن، غم‌ها و شادی‌ها، همه بر اثر بود و نبود خرد است و شخص خردمند چون برنامهٔ زندگی بسیار مرتب و منظم دارد همیشه در حال پیشروی است و به‌آرامی به اوج انسانیت که هدف نهایی آدمی است می‌رسد. او بر این باور است که آدمی با خرد، نیک و بد را از یکدیگر بازمی‌شناسد و از این راه به نیک‌بختی این جهان و رستگاری آن جهان می‌رسد:[۱۴۴][۱۴۵]

خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد بهر دو سرای
ازو شادمانی و زویت غمیست وُ زویت فزونی و هم زو کمیست
خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یکزمان
چه گفت آن سَخُنگوی مرد از خرد که دانا ز گفتار او بَرخورد:
کسی کو خرد را ندارد به پیش دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش
هُشیوار دیوانه خواند وُرا همان خویش بیگانه داند وُرا
ازویی بهر دو سرای ارجمند گسسته خرد پای دارد به بند

فردوسی در شاهنامه در برابر پُرخرد و کم‌خرد، از بی‌خرد و کم‌خرد نام می‌برد. به آن معنا که همهٔ آدمیان از خرد غریزی به یک اندازه بهره دارند. اما به خرد تجربی جز با به‌کاربستن خرد غریزی نمی‌توان دست یافت. و هرچه آدمی خردورزی کند، پُرخردتر گردد، وگرنه کم‌خرد و بی‌خرد شود. از سویی، پُراندیشی همیشه نیک نیست. چراکه خرد می‌تواند هم در راه نیک باشد و هم بد. چنان‌که اهریمن نه بی‌خرد، که بدخرد است. بی‌خرد نادان است و اگر اهریمن نادان بود، مورد توجه ایزد نبود. اما بدخرد، بداندیش است. اهریمن و مردمان بد بی‌خرد نیستند، آنان خرد گمراه و ویرانگر دارند. در شاهنامه آدمی هدف بنیادین از آفرینش است و همهٔ آفریدگان از خرد تا جانداران برای انسان بوده‌است. آدمی تنها آفریده‌ای است که به نیروی جداکردن نیک و بد که همان خرد باشد، آراسته است و ازهمین‌رو تنها اوست که پاسخگوی کارهای خویش است و از او بازخواست می‌شود.[۱۴۶][۱۴۷]

نخستین نشان خرد آن بوَد که از بد همه ساله ترسان بود!
بداند تن خویش را در نهان به چشم خرد جستِ راز جهان!
خرد افسر شهریاران بود همان زیور نامداران بود!
بداند بد و نیک مرد خرد بکوشد ز داد و بپیچد ز بد!

در «پیشگفتار بایسنقری» نام فردوسی با «حکیم» همراه است. افزون بر آن‌که گاهی فیلسوف را حکیم می‌گفتند، در فرهنگ مردمی، انسان بادانش و اندیشمند را می‌گفتند که دور از خواهش‌ها و هوس‌ها اندیشه کند و به چشمی جز چشم سر به جهان بنگرد. بنابراین فردوسی را حکیم گفتند چون او نمود این‌چنین انسانی بود. او افزون بر دانش‌های روزگار و خوانده‌های بسیار، مردی ژرف‌نگر، آزاداندیش، تیزبین و نکته‌سنج در رویدادهای گذشته و حال بود.[۱۴۸]

به‌باور جلال خالقی مطلق، شاهنامه بزرگ‌ترین منبع فرهنگ ساسانی است که در فرهنگ شاعر نیز اثرگذار بوده‌است. ازهمین‌رو فردوسی را حکیم می‌نامند. حکمت او از سرچشمه‌ای فلسفی نبوده، حکمت او حکمت عملی و اخلاقی است. آن‌چنان‌که بررسی اخلاق در شاهنامه خود کتابی سترگ می‌شود. ازاین‌رو خالقی مطلق شاهنامه را حماسه‌ای معنوی می‌نامد. او شاهنامه را فلسفهٔ زندگی از دیدگاه فردوسی بیان می‌کند و آن را سراسر سرود مهر ایران می‌داند. او می‌گوید سراسر شاهنامه سرشار از پند و اندرز به فرمانروایان است. و اندرز خسروپرویز به پسرش شیرویه را شایستهٔ آب زر و آویختن پیش چشم سردمداران می‌داند:[۱۴۹][۱۵۰]

که ایران چو باغیست خرّم‌بهار شکفته همیشه گلِ کامگار،
پر از نرگس و نار و سیب و بهی؛ چو پالیز گردد ز مردم تهی،
سپرغم یکایک ز بُن برکنند همه شاخ نار و بهی بشکنند!
سپاه و سِلیحست دیوار اوی به پَرچینش‌بر نیزه‌ها خار اوی!
اگر بفگنی خیره دیوار باغ چه باغ و چه دشت و چه دریا، چه راغ!
نگر تا تو دیوار او نفگنی دل و پشت ایرانیان نشکنی!
کزان پس بود غارت و تاختن خروش سواران و کین آختن!
زن و کودک و بوم ایرانیان به اندیشه‌ی بد منه در میان!
چو سالی چُنین بر توبر بگذرد خردمند خواند ترا بی‌خرد!

فردوسی این نمودهای اخلاقی را سرچشمه‌های خرد می‌داند و بنیاد آن به‌شمار می‌آورد: دوری جستن از کردارهای ناشایست، پرهیز از شتاب، بردباری، نرمی، پرهیز از خودپسندی و غرور، شناخت ارزش و جایگاه دیگران، چشم نداشتن به زرق و برق زندگی، سخن بهنگام گفتن، با دوستان دانا نشستن و نادانان را به خرد رهنمون کردن، فرمان‌برداری از خداوند و ده‌ها موضوع دیگر. خرد یک نیروی درونی و معنوی است و قدرت خدایی است که می‌تواند دارنده‌اش را به برترین جایگاه‌های انسانیت برساند و افزون بر این‌که وجه تمایز انسان و حیوان است با ارزش‌ترین چیزی است که بود و نبود راستین انسان به آن وابسته است.[۱۵۱][۱۵۲]

نکته درخور توجه این است که با وجود این‌که کتابش پر از کارهای شگفت‌انگیز و پر از سحر و جادو است، باز نسبت به امور خردورزانه شیفتگی ابراز می‌دارد. او توجه ویژه‌ای به اهمیت خرد دارد. خرد در بیت نخست شاهنامه چون دهش پربهای خداوند نمود کرده و بخش دوم دیباچهٔ شاهنامه ویژهٔ آن است.[۱۵۳]

فردوسی در سخن امانت‌دار است و حق‌شناس. او در گفتار بی‌پرده است که نمونه‌اش در انتقاد از شعر دقیقی و فراخواندن پادشاهان به دادگستری است. باور به ماندگاری نام نیک، انصاف در برابر دشمن، ستایش کوشش و دانش، مهر به همسر و فرزند، ستایش درنگ در کارها، نکوهش تنبلی و آز و دروغ و رشک و باور به ناپایداری جهان از دیگر ویژگی‌هایی است که در سراسر شاهنامه به‌چشم می‌خورد؛ و سرانجام این‌که او خودآگاه است، خودآگاه دربارهٔ درستی باورها و گفته‌های خویش و خودآگاه دربارهٔ جاودانی آفریده خود.[۱۵۴]

فردوسی در شمار آن شاعران نه چندان پرشمار در زبان پارسی است که نجابت گفتار و پاکی سخن او آلوده نشده و حتی واژه‌ای که زننده و ناسزا باشد از او سر نزده است. آن‌جا هم که او ناگزیر از به نظم کشیدن سخن خشمگینانهٔ قهرمانان داستان‌هایش بوده و دشنامی از زبان آن‌ها بر قلم آورده، هرگز از اندازهٔ متعارف‌ترین واژه‌هایی از این دست فراتر نرفته‌است. ناسزاهایی که فردوسی به‌خاطر رعایت امانت ناگزیر از بیان آن‌ها بوده، هیچ‌یک از مرز پاکی بیرون نیست و این موضوع هنگامی‌که به دیوان دیگر شاعران نگریسته می‌شود بهتر دریافت می‌گردد. همین عفت کلام و نجابت بیان، او را به ساخت مضمون‌های تازه‌ای راه‌بری کرده‌است که در اوج نازک‌خیالی و آفرینندگی هستند.[۱۵۵]

اثرپذیری فردوسی از پیشینیان و هم‌روزگاران[ویرایش]

محمدعلی اسلامی ندوشن باور دارد که سه حماسهٔ ایلیاد و ادیسه هومر، مهاباراتا و رامایانای هندوها و شاهنامهٔ فردوسی سرچشمهٔ آریایی دارند و شباهت‌های میان آن‌ها نیز از همین‌روست. به‌باور اسلامی ندوشن، با وجود شباهت‌ها میان اثر شاهنامه و ایلیاد و ادیسه، فردوسی از هومر تأثیر نپذیرفته، چراکه با توجه به شرایط روزگار فردوسی و محیط فرهنگی ایران در آن هنگام، فردوسی نمی‌توانسته از کار هومر آگاهی داشته‌باشد.[۱۵۶]

آیین‌های مزدیسنا، زروانی و مهرپرستی[ویرایش]

بی‌گمان فردوسی در شاهنامه از اندیشه‌های زروانی بهره برده‌است. زروان در شاهنامه جایگاه ویژه‌ای دارد. فردوسی به‌خوبی رویارویی زادگان زروان، هرمزد و اهریمن را نشان می‌دهد و این رویارویی در جای‌جای شاهنامه و به چهره‌های گونه‌گون رخ می‌نماید. داستان زروان و شاهنامه هردو روایتگر کوشش‌های ملتی است که برای پاسداری از خویش در برابر دشمنان ایستادگی کرده‌است. و فردوسی این اندیشه را در داستان‌های جنگ‌های ایران و توران و پهلوانان و دیوسیرتان نمود داده‌است.[۱۵۷] در اسطورهٔ زروان، هرمزد مورد یورش همزاد خویش، اهریمن قرار می‌گیرد و در شاهنامه نیز از کهن‌ترین دشمن ایرانیان، دیو یاد شده‌است. در داستان‌های کیومرث، سیامک، تهمورث، هوشنگ و جمشید، دیوان نقشی بنیادین دارند.[۱۵۸]

از دیگرسوی، سجاد آیدنلو بهرهٔ فردوسی از باورهای مزدیسنایی و مهری را بیشتر از بهرهٔ او از دیگر آیین‌های ایران باستان می‌داند. از راه نمونه، او سپیدمویی زال و بیزاری سام از او را نه بازگوکنندهٔ داستان زایش اهریمن از زروان، بلکه بیان‌کنندهٔ باور مزدیسنایی در این‌باره است که نقصان آفرینش را نشانه‌ای اهریمنی می‌پندارد. مانند آن‌چه در داستان پیوند جمشید و خواهرش، جمگ، با دیوان و زایش جانوران از آنان است. از سوی دیگر سام با پری‌دخت، دختر فغفور چین که از نژاد پریان است، پیوند می‌بندد و این، دلیل نقص آفرینش زال است.[۱۵۹]

اما نشانه‌های آیین مزدیسنا در شاهنامه بیش از این‌هاست. یادکرد زند و اوستا پیش از ظهور زرتشت، سه نیک مزدیسنایی، پیدایش گروه‌های چهارگانه، ستایش آتش، اصطلاح «مور دانه‌کش» و دربارهٔ اسب سخن گفتن از دیگر نشانه‌هایی است که به‌باور محمد معین رنگ مزدیسنایی دارند.[۱۶۰]

آیدنلو در پاسخ هوشنگ دولت‌آبادی که کیش شاهان شاهنامه را تا پیش از پادشاهی گشتاسپ، زروانی می‌داند، می‌گوید که نشانه‌های زرتشتی و مهری بودن در ایران پیش از زرتشت استوارتر است. از راه نمونه، او دربارهٔ کیش رستم بر این باور است که با نگرش به شاهنامه، در رای نخست زرتشتی بودن او[یادداشت ۹] و در رای دوم مهری بودن او پذیرفته‌تر است و البته با نگرش به نشانه‌های درون شاهنامه و بیرون از آن، مهری بودن او درست‌تر است و گرچه مهری بودن او قطعی نیست، اما در برابر زروانی بودن او برتری دارد.[۱۶۱]

رودکی و دقیقی[ویرایش]

به باور لازار فردوسی در هنر سخنوری آشکارا وامدار گذشتگان خویش و همهٔ آنانی است که در بیش از یک سده، زبان فارسی را گسترش دادند و ساختار آن را روشن کردند و رسانهٔ ادبی آن را به اوج رساندند و او توانست مطالب خود را چنین درخشان بپردازد. او می‌گوید اگر دیگران زبان و شعر پارسی را به بلوغ نمی‌رساندند، شاهنامه یارای پیدایش نداشت. این کتاب، آوردهٔ مجال و آرامشی بود که در آن، گذشته در یادها پابرجا بود و زبان ادبی نوین چنان بالندگی یافته‌بود که به آفرینش شاهکارهای ادبی بپردازد.[۱۶۲]

به گفتهٔ محمدجعفر یاحقی، سروده‌های پراکندهٔ شاعران بی‌دیوان و یا سرایندگانی مانند ابوشکور بلخی، دقیقی و مسعودی که همگی در بحر متقارب سروده شده‌اند، می‌توانسته پیشینه‌ای برای شاهنامه و شاهنامه‌سرایی بوده و فردوسی از همهٔ آنان بهره برده‌باشد. فردوسی نخستین بار در روزگار پادشاهی نوشین‌روان و در داستان آوردن کلیله و دمنه از هند و به پهلوی برگرداندن آن و رویدادهای پس از آن، از رودکی نام می‌برد و سرودهٔ او را می‌ستاید.[یادداشت ۱۰] و پس از آن دو بار دیگر در سرگذشت خسروپرویز بی‌آن‌که به کار رودکی دربارهٔ کلیله و دمنه اشاره کند، از این کتاب یاد می‌کند. این‌گونه یادکرد رودکی آن‌هم با آن برجستگی در شاهنامه، آن‌چنان‌که فردوسی سرگذشت روزگار ساسانیان را نگه‌دارد و داستان کلیله و دمنه در عهد اسلامی تا نظم آن به‌دست رودکی را بیان کند نشان از دوستداری ویژه‌ای نسبت به رودکی از سوی فردوسی است و بیانگر آن است که به‌گمان، کلیله و دمنهٔ سرودهٔ رودکی نزد فردوسی بوده و او از هنر رودکی در این کار بهره‌مند می‌شده‌است.[۱۶۳]

یاحقی بر این باور است که رودکی و فردوسی هردو زاییدهٔ روزگار خردورزی‌اند. خردورزی‌ای که در روزگار شاهان سامانی پدید آمد و با پشتیبانی از زبان پارسی، عصری درخشان را برای پرورش زبان و اندیشهٔ آریایی ساخت که رودکی و شهید بلخی و ابوشکور پروردهٔ آنند و زمینه برای اوج این خردورزی و دانش‌مداری در شاهنامهٔ فردوسی آماده شد. او می‌گوید گفتار فردوسی دربارهٔ فرهنگ و خرد و مرگ و دوستی اهل بیت پیامبر اسلام، یادآور سروده‌های رودکی است، هرچند که برداشت نزدیک این دو شاعر شاید به‌خاطر جهان‌شناسی‌ای باشد که در روزگار دو شاعر جریان داشته، اما این همانندی، نزدیکی این دو به یکدیگر را بیشتر کرده‌است.[۱۶۴]

بی‌گمان هدف فردوسی از یادکرد سرودهٔ دقیقی در شاهنامه، کاستن از رنج سرایش نبوده، او برای نگاه‌داری کار دقیقی دست به این کار زد.[۱۶۵] فردوسی در ماجرای خواب‌دیدن دقیقی می‌گوید که او از فردوسی خواسته تا بخیلی نکند و سروده‌اش را در شاهنامه بیاورد.[یادداشت ۱۱] فردوسی چنین می‌کند و در پایان سخن هم، سرودهٔ دقیقی را در بوتهٔ سنجش می‌گذارد. او دقیقی را شاعری بزرگ در مدح می‌داند که در داستان‌سرایی استاد نیست. درحالی‌که برای نامهٔ خسروان باید دارای طبعی چون آب روان بود. و می‌گوید چون دقیقی نخست به این کار دست زد، راهبر او در این کار بوده و از همین‌رو بر او آفرین می‌گوید.[یادداشت ۱۲][۱۶۶]

با نگرش به سروده‌های به‌جامانده از دقیقی او شاعری توانمند و آگاه دانسته می‌شود که از ذوقی خوش و طبعی لطیف بهره‌مند بوده‌است و سرایندگان از او به استادی و بزرگی یاد کرده‌اند.[۱۶۷] تردیدی نیست که دقیقی در سرایش شاهنامه و نظم حماسه‌های ملی ایران پیشگام است و فردوسی از دید زمانی، پس از اوست. اما میان سروده‌های او و فردوسی تفاوت‌هایی است که شعر فردوسی را برتر و بهتر می‌نمایاند. برای سنجش میزان اثرگذاری دقیقی بر فردوسی بهتر است این تفاوت‌ها بررسی شود. یکی از این تفاوت‌ها، کُندشدن شتاب رویدادها و درنگ در پیشبرد آن‌هاست. این درنگ در شعر دقیقی از دو روست: نخست درنگی که از تکرار بیهودهٔ مطالب است و دیگری درنگی که بر اثر بیان برخی جزئیات است. و این درنگ شعر او را خشک نموده‌است. درحالی‌که فردوسی در شاهنامه از این‌گونه تکرار بیهوده پرهیز کرده‌است. در نگاهی کلی، اگر شاهنامه سرودهٔ دقیقی بود، حماسه‌ای پیش رو بود از دید حجم بسیار سنگین‌تر — کتابی در حدود هفتاد تا صدهزار بیت — اما از نگاه ادبی و حماسی کم‌ارزش‌تر.[۱۶۸]

با همهٔ کاستی‌هایی که در شعر دقیقی دیده می‌شود، نمی‌توان او را با حماسه بیگانه دانست. تا جایی‌که برخی توصیف‌ها در شعر او بسیار به سبک فردوسی نزدیک هستند و حتی می‌توان برخی را در شعر فردوسی با کمی تفاوت جستجو کرد. اما این داوری که تا چه اندازه دقیقی خود پدیدآوردندهٔ این توصیف‌هاست و نزدیکی زبان او و فردوسی را باید دلیلی بر نفوذ او بر فردوسی دانست و یا این‌که خود دقیقی هم وامدار آثار حماسی پیش از خود است، به‌خاطر در دسترس نبودن آثار حماسی پیشین بسیار دشوار است.[۱۶۹]

اثرگذاری فردوسی بر ادبیات ایران و جهان[ویرایش]

به‌باور اسلامی ندوشن، فردوسی در شاهنامه فرهنگ ایران پیش از اسلام را با فرهنگ ایران پس از اسلام پیوند داده که این همان ادامهٔ فرهنگی از حدود دو، سه‌هزار سال پیش تاکنون است و این پیوند وامدار فردوسی است. او می‌گوید در نبود شاهنامه، ادبیات فارسی به‌سختی می‌توانست رشد یابد و در نبود فردوسی، کسانی چون خیام و مولوی و حافظ نیز نمی‌توانستند اندیشهٔ خویش را بپرورانند و چنین ببالند.[۱۷۰]

در ادب پارسی[ویرایش]

اثرگذاری فردوسی و شاهنامهٔ او بر زبان و ادب پارسی انکارناشدنی‌ست. آثاری چون گرشاسپ‌نامهٔ اسدی، بهمن‌نامه و کوش‌نامهٔ ایران‌شاه، شهنشاه‌نامهٔ فتح‌علی صبا، سرایندگان ناشناس فرامرزنامه، بانوگشسب‌نامه، آذربرزین‌نامه، بیژن‌نامه، لهراسپ‌نامه، سام‌نامه، زرّین‌قبانامه، «داستان کک کوهزاد»، «داستان شبرنگ» و «داستان جمشید»، برزونامهٔ عطایی رازی، شهریارنامهٔ عثمان مختاری، جهانگیرنامهٔ قاسم مادح، ظفرنامهٔ حمدالله مستوفی، آیینهٔ اسکندری امیرخسرو دهلوی، خردنامهٔ اسکندری جامی، قیصرنامهٔ ادیب پیشاوری، رمان‌هایی چون ورقه و گلشاه عیّوقی، همای‌نامه از شاعری ناشناس، و همای و همایون از خواجوی کرمانی، همگی زیر نفوذ شاهنامه هستند.[۱۷۱][۱۷۲] شاید بتوان گمان کرد که حماسه‌سرایان سده‌های پنجم و ششم هـ ق. زیر نفوذ آثار پیش از فردوسی نیز بوده‌اند. همان‌گونه‌که دربارهٔ فردوسی چنین پنداشته می‌شود.[۱۷۳][۱۷۴] از این میان، اسدی توسی خود به شیوه‌ای ویژه دست یافته‌است، اما برای دیگران این‌گونه نشده و آنان تنها سبک فردوسی را به شیوه‌ای فروتر و ساده‌تر پیروی کردند.[۱۷۵]

در انواع ادبی فارسی اثرگذاری‌های گونه‌گون شاهنامه را می‌توان دید. از راه نمونه، درظاهر سنایی نخستین کسی‌ست که در زمینهٔ گونهٔ عرفانی شعر غنایی، از قهرمانان و داستان‌های شاهنامه برای بیان مفاهیم حکمی و عرفانی بهره برده و پس از او این‌گونه بهره از شاهنامه در نظم و نثر گسترده شده‌است. به‌باور برخی پژوهشگران، عطار در داستان ابراهیم ادهم در تذکرةالاولیاء از درون‌مایهٔ رویارویی پدر و پسر بهره گرفته‌است.[۱۷۶] همین‌گونه، در قلمرو دیگر این نوع ادبی، یعنی شعر عاشقانه هرچند پراکنده اما می‌توان نمونه‌هایی را برای این ارتباط بیان کرد. از راه نمونه در شعر سعدی و قاآنی چنین بیت‌هایی به‌چشم می‌خورد. دیگر سرایندگان شعر غنایی فارسی نیز زیر نفوذ شاهنامه هستند. قطران تبریزی، ناصرخسرو، ازرقی هروی، مسعود سعد سلمان، عثمان مختاری غزنوی، سنایی غزنوی، انوری، سوزنی سمرقندی، امیر معزی نیشابوری، خاقانی، مولوی، امامی هروی، سعدی، اوحدی مراغه‌ای، ابن یمین، عبید زاکانی، حافظ، جامی و بسیاری دیگر از شاهنامه بهره بردند.[۱۷۷][۱۷۸] اثرگذاری شاهنامه در شعر حافظ و در ساقی‌نامه‌اش نشانگر این است که او شاهنامه را خوانده و با آن آشنایی داشته‌است.[۱۷۹] در این میان، به‌باور آیدنلو شاهنامه‌ای‌ترین شعر غنایی، مسمطی نُه بندی سرودهٔ میرزا عبدالله شکوهی و ویژهٔ مراسم «سخنوری» است.[۱۸۰] آثاری روایی چون اسکندرنامه و خسرو و شیرین نظامی گنجوی، برخی از مثنوی‌های عطار، ارداویراف‌نامه سرودهٔ زرتشت بهرام پژدو و زراتشت‌نامه منسوب به او، کلیله و دمنهٔ قانعی طوسی و بوستان سعدی‌ و حماسه‌های دیگر دینی مانند خاوران‌نامهٔ ابن حسام خوسفی، حملهٔ حیدری باذل مشهدی همگی چه از نظر زبان و سبک و چه از نظر موضوع و مضمون وام‌گرفته از شاهنامه هستند.[۱۸۱][۱۸۲][۱۸۳]

شیخ احمد جام (وفات ۵۳۶ هـ ق.) در کنوزالحکمة (۵۳۳ هـ ق.) فردوسی را «یکی از حکمای امت محمد» نام می‌برد.[۱۸۴] یوسف بن علی مستوفی در خردنامه در صد جای با یاد نام فردوسی یا جز آن، بیت‌هایی از شاهنامه را آورده‌است.[۱۸۵] شمس سجاسی در فرائدالسلوک (۶۰۹ هـ ق.) فردوسی را ستوده‌است.[۱۸۶] سعدالدین وراوینی در مرزبان‌نامه (میان سال‌های ۶۰۷ تا ۶۲۲ هـ ق.) از فردوسی یاد کرده‌است.[۱۸۷] عطاملک جوینی در تاریخ جهانگشای (۶۵۰ تا ۶۵۸ هـ ق.) دربارهٔ سلطان طغرل می‌گوید که او در پیشِ لشکر بیت‌هایی از شاهنامه را می‌خواند.[۱۸۸] ابن بی‌بی در کتاب خود شناخته‌شده به تاریخ ابن بی‌بی (۶۸۰ هـ ق.)، داستان پاداش فرستادن فخرالدین بهرام‌شاه (وفات ۶۲۲ هـ ق.) برای نظامی گنجوی و نکوهش ناسپاسی سلطان محمود دربارهٔ فردوسی را بیان می‌کند.[۱۸۹] رشیدالدین فضل‌الله همدانی در جامع‌التواریخ (۷۱۰ هـ ق.) از فردوسی یاد کرده‌است.[۱۹۰] ابن یمین (وفات ۷۶۹ هـ ق.) به فردوسی ارادت داشت و دو قطعه دربارهٔ فردوسی دارد.[۱۹۱] حافظ ابرو (وفات ۸۳۳ هـ ق.) در زبدةالتواریخ از فردوسی یاد کرده‌است.[۱۹۲] شرف‌الدین علی یزدی در ظفرنامهٔ تیموری چند قطعه و منظومه دارد که در آن‌ها از فردوسی یاد شده‌است.[۱۹۳] ابن ماجد در کتاب الفوائد، افسانه‌ای دربارهٔ فردوسی بیان می‌کند و پس از آن، آن داستان را ردّ می‌کند. او فردوسی را برترین سرایندهٔ ایران می‌داند.[۱۹۴]

در جهان عرب[ویرایش]

ظاهراً نخستین ترجمه از شاهنامه به عربی، به‌دست اثیرالملک نیشابوری انجام شده، اما اکنون متنی از آن در دست نیست. پس از آن، نخستین تلاش در جهان عرب، ترجمهٔ شاهنامه به‌دست بنداری و به‌فرمان سلطان ملک معظم عیسی، فرزند ملک عادل ایوبی در سال ۶۲۰ هـ ق. است. بنداری تنها دوسوم شاهنامه را ترجمه کرد و رویدادهای شاهنامه را خلاصه و ساده و بدون توصیف‌های ادبی و شاعرانه در ترجمه‌اش آورد. در سال ۱۹۳۲ ادیب مصری، عبدالوهاب عزام ترجمهٔ بنداری را چاپ کرد و مقدمه‌ای در صد صفحه دربارهٔ فردوسی و شخصیت‌های شاهنامه و ملت‌های یونان و روم و هند و اعراب نگاشت و در پایان نیز به ترجمهٔ بنداری و ارزش تاریخی و ادبی آن پرداخت.[۱۹۵]

به دلایل گوناگون نفوذ شاهنامه در ادبیات عرب پررنگ به‌چشم نمی‌آید. در این‌باره می‌توان به دیدگاه طه حسین دربارهٔ شاهنامه و به‌طور کلی ادبیات فارسی، فراخوانی نویسندگان عرب به الهام از ادبیات غربی به‌دست منتقدان معاصر عربی، به‌نثربودن ترجمهٔ بنداری و نبود زمینهٔ حماسه در ادب عرب اشاره کرد. با این‌همه، نمی‌توان از این نفوذ اندک چشم پوشید. عبدالقادر مقدم، شاعر مغربی و جمیل صدقی زهاوی شاعر معاصر عربی در سروده‌های خود به تأثیر فردوسی و شعر او در ادب عرب اذعان دارند. خليل مطران ‏(ar) به‌پیروی از داستان «کسری و بزرگمهر» در شاهنامه، قصیده‌ای با نام «مقتل بزرجمهر» سرود. عبدالوهاب عزام، جمیل صدقی زهاوی، شبلی ملاط ‏(ar) و اخطل صغیر نیز سروده‌ها و قصیده‌هایی دربارهٔ فردوسی دارند.[۱۹۶]

در میان فرانسوی‌زبانان[ویرایش]

نخستین فرانسوی که به فردوسی و شاهنامه پرداخته، ژان شاردن، ایران‌شناس و جهانگرد فرانسوی است. او فردوسی را تاریخ‌نگار می‌پنداشت و گمان می‌کرد که همهٔ ایرانیان نیز شاعر هستند. پس از او نخستین ادیب و خاورشناس فرانسوی لوئی لانگلس ‏(en) بود که برپایهٔ پژوهش‌هایش دربارهٔ فردوسی و شاهنامه به سخن پرداخت. پس از مدتی ژول مل ترجمهٔ شاهنامه را در سال ۱۸۲۶ و به‌دستور دولت فرانسه آغاز کرد و تا پایان عمر در سال ۱۸۷۶ به این کار پرداخت.[۱۹۷] این شاهنامه میان سال‌های ۱۸۳۸ تا ۱۸۷۸ به‌چاپ رسید.[۱۹۸] نخستین منتقدی که دربارهٔ این ترجمه سخن گفت، ژان-ژاک آمپر استاد دانشگاه سوربن بود. او به فردوسی لقب «هومر ایران» داد و شاهنامه را از حماسهٔ هندوها، مهابهاراتا و رامایانا برتر دانست. شارل-آگوستن سنت-بوو نویسنده و منتقد رمانتیک نیز تحت تأثیر ترجمهٔ مل، شیفتهٔ فردوسی بود. لامارتین نیز با توجه به این ترجمه، از فردوسی و قهرمان او رستم یاد کرده و آنان را ستوده‌است. ویکتور هوگو، فرانسوا کوپه، ژول لومتر، موریس باره و تئودور نولدکه هم از کسانی بودند که از این ترجمه بهره بردند و آن را ستودند. پس از این‌ها و پس از انتشار چهار جلد از شاهنامه، هوگو در سال ۱۸۵۹ دوباره به فردوسی پرداخت و با الهام از او، افسانهٔ قرون ‏(en) را نوشت.[۱۹۹]

نزد انگلیسی‌زبانان[ویرایش]

ویلیام جونز نخستین کسی است که در انگلستان و حتی اروپا از فردوسی و شاهنامه سخن گفت. جونز متوجه شباهت میان زبان فارسی و زبان‌های هندواروپایی شد و این را از راه مطالعهٔ شاهنامه به زبان فارسی به‌دست آورد.[۲۰۰] در ۱۸۱۱ لمسدن نخستین جلد از شاهنامه را با خوشنویسی نستعلیق و با حروف سربی در ۷۲۲ صفحه و در قطع رحلی با مقدمه‌ای به زبان انگلیسی به‌چاپ رساند. در سال ۱۸۲۹ ترنر ماکان یک دورهٔ کامل شاهنامه را در چهار جلد و برپایهٔ نسخه‌های معتبر و اصول نسخه‌شناسی به‌چاپ رساند.[۲۰۱] ساموئل جانسون، جیمز راسل لوول، لافکادیو هرن و Alexander Rogers از دیگر کسانی بودند که دربارهٔ فردوسی و شاهنامه پژوهش و آثاری داشته‌اند.[۲۰۲]

ویلیام جونز فردوسی و حافظ را هومر ایران و آناکرئون ‏(en) ایران می‌داند. آگاهی جونز از نزدیکی زبان فارسی و زبان‌های کلاسیک سبب گرایش همبستگی این دو قلمرو زبانی باستانی شد. چنین بود که نویسنده‌ای چون اسحاق دزرایلی ‏(en) باور داشت که سرایندگان ایرانی تأثیر شگرفی بر یونانی‌های باستان داشته‌اند. بنابراین، با این‌که فردوسی دوهزار سال از هومر فاصله داشت، اما این دو را به‌عنوان شاعران هم‌عصر شناخته‌اند.[۲۰۳]

در میان آلمانی‌ها[ویرایش]

پس از شاهنامهٔ لمسدن، ماکان و مل چهارمین چاپ مهم شاهنامه به‌دست خاورشناسان در غرب، چاپ یوهان فولرس ‏(de) دانشمند ایران‌شناس است که این چاپ به‌نسبت چاپ‌های پیشین، دانشورانه‌تر است. فولرس این شاهنامه را در سال‌های ۱۸۷۷ تا ۱۸۸۴ میلادی با همکاری ساموئل لندوئر ‏(en) در شهر لیدن و در سه جلد چاپ کرد. او پیش از این نیز، گزیده‌ای از شاهنامه را در ۱۸۳۳ چاپ کرده‌بود.[۲۰۴]

گوته شیفتهٔ ادب فارسی و دلبستهٔ فردوسی بود تا آن‌جا که در یادداشت‌ها و نوشتارهایش دربارهٔ دیوان غربی-شرقی خود فردوسی و شاهنامه را می‌ستاید.[۲۰۵] هالیستن در ۱۸۳۹ و von estar kenefls در ۱۸۴۰ داستانی دربارهٔ بازدید تیمور لنگ از آرامگاه فردوسی پرداختند. هاینریش اشتیگلیش ‏(de) در جلد دوم کتاب پیکره‌های شرق که در سال ۱۸۳۱ چاپ شد و دربارهٔ ایران است، چند شاعر ایرانی و در اوج آنان فردوسی را ستوده و داستان زندگی فردوسی را به نظم درآورده‌است. هاینریش هاینه نامدارترین شاعر آلمانی است که فردوسی را ستوده و سروده‌ای با نام «فردوسی شاعر» دربارهٔ شاهنامه و سراینده‌اش دارد. از دیگر شاعران آلمانی که از فردوسی و شاهنامه اثر پذیرفته‌اند می‌توان کنتس آیدا هان هان ‏(en) و اتو فریدریش گروپه ‏(en) را نام برد.[۲۰۶]

میان جمهوری‌های شوروی سابق[ویرایش]

پژوهش‌ها و ترجمه‌های بسیاری دربارهٔ فردوسی و شاهنامه در کشورهای شوروی سابق و به زبان‌های آذری، ارمنی، ازبکی، اوکراینی، تاجیکی، زبان روسی و زبان گرجی انجام شده‌است. در ارمنستان هم‌زمان با پایان زندگی فردوسی، توجه به شاهنامه آغاز شد. گریگور ماگیستروس ‏(en)، تاریخ‌دان، اندیشمند و شاعر نامدار ارمنی، در رسالهٔ خود اشاره‌های فراوانی به بخش‌های گوناگون شاهنامه کرده‌است. نفوذ شاهنامه در ارمنستان آن‌چنان ژرف شد که برخی از سرایندگان ارمنی، ریشه و نژاد قهرمانان شاهنامه را ارمنی دانستند. تا سدهٔ سیزده میلادی در ارمنستان، شاهنامه‌خوانان حرفه‌ای شاهنامه را با آهنگی ویژه می‌خواندند و مردم نیز بسیار دوستدار این داستان‌ها بودند، آن‌چنان‌که آن‌ها را چون داستان‌های میهنی خود می‌پنداشتند.[۲۰۷]

در سال ۱۹۴۰ کتابی با نام دربارهٔ فردوسی و شاهنامهٔ او نوشتهٔ صدرالدین عینی در دوشنبه چاپ شد.[۲۰۸] با گشایش فرهنگستان علوم تاجیکستان در ۱۹۵۱ میلادی، در کنار کوشش‌های فرهنگی و ادبی و زبان‌شناسی، گروهی از ایران‌شناسان نیز به پژوهش در فرهنگ ایران پرداختند.[۲۰۹] در ۱۹۵۴ محمد نوری عثمانوف کتاب مقام شاهنامهٔ فردوسی در ادبیات تاجیکی قرون نهم و دهم میلادی را در مسکو چاپ و منتشر کرد.[۲۱۰] کتاب منظومه‌هایی از شاهنامهٔ فردوسی به‌دست سیمون لیپکین ‏(en) در ۱۹۵۹ ترجمه و چاپ شد. در سال ۱۹۶۰ نیز «داستان کیقباد و کیکاوس» به‌دست V. Derzhavina وی. درژاوین در دوشنبه منتشر شد.[۲۱۱]

در سال ۱۹۳۴ میلادی هم‌زمان با هزارهٔ فردوسی، یادبودی در مسکو و لنینگراد و پایتخت‌های هفت جمهوری دیگر برپا شد و چندین ترجمه و پژوهش دربارهٔ فردوسی در این کشورها انجام گرفت. در همان سال انستیتو خاورشناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی نشریه‌ای با نام فردوسی در لنینگراد منتشر کرد و به چگونگی برگزاری یادبود پرداخت. هم‌چنین نسخه‌های خطی شاهنامه به‌دست L. T. Gezalian گوزالیان و M. M. Diakonov دیاکونوف گردآوری و در لنینگراد چاپ شد.[۲۱۲][۲۱۳][۲۱۴] در ۱۹۵۵ ترجمهٔ متن کامل شاهنامه به نظم روسی در شش جلد و زیر نظر آکادمی علوم اتحاد شوروی آغاز و نخستین جلد آن در ۱۹۷۵ چاپ شد. جلدهای دوم و سوم نیز در سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۵ منتشر شد که روی‌هم، از آغاز شاهنامه تا «پادشاهی لهراسب» را دربرمی‌گیرد. در چاپ این کتاب، از نسخه‌های گوناگون فارسی شاهنامه — مانند نسخهٔ شاهنامهٔ بایسنقری و نسخهٔ کتابخانهٔ ملی لنینگراد — بهره برده‌شده و گروهی از متخصصان زبان و ادبیات فارسی بر این کار گمارده شده‌بودند. افزون بر این‌ها، ترجمه‌ها و پژوهش‌های فراوان دیگری از شاهنامه به زبان روسی انجام شده‌است.[۲۱۵]

در پهنهٔ گیتی[ویرایش]

افزون بر آن‌چه رفت، برگردان‌ها، پژوهش‌ها و چاپ‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه در سراسر گیتی انجام شده‌است. ترجمه‌هایی به زبان‌های اردو، ایتالیایی، بنگالی، پشتو، ترکی، چکی، دانمارکی، رومانیایی، ژاپنی، صربی، سوئدی، عبری، کردی، گجراتی، لاتین، لهستانی، مجاری و هندی انجام شده‌است. برابر کتابشناسی فردوسی و شاهنامه گردآوری ایرج افشار — که نوشته‌ها دربارهٔ فردوسی و شاهنامه از آغاز تا سال ۱۳۸۵ را دربرمی‌گیرد — با به‌شمارآوردن سروده‌های منسوب به فردوسی مانند یوسف و زلیخا تا سال ۱۳۸۵، ۵۹۴۲ شماره نوشتار، گفتار، فصل، کتاب منفرد و مجموعهٔ مستقل، ترجمه و منقول‌ها، نسخه‌های دست‌نویس تاریخ‌دار و بی‌تاریخ و گزیده و منثور، چاپ‌های متن شاهنامه و خلاصه‌های آن، یک یا چند داستان از آن، آثاری که برپایهٔ شاهنامه گردآوری شده‌اند، نمایش‌نامه‌ها برپایهٔ آن و چاپ‌های یوسف و زلیخا در این سال‌ها به‌دست آمده‌است.[۲۱۶]

دیدگاه دیگران دربارهٔ فردوسی[ویرایش]

تندیس فردوسی در میدان فردوسی تهران

به گفتهٔ ریاحی، در همان سال‌های آغازین پس از مرگ فردوسی ناسازگاری با شاهنامه آغاز شد که بیشتر به‌سبب سیاست‌های ایران‌ستیزانه دربار عباسیان و مدارس نظامیه پدید آمد.[۲۱۷] او می‌گوید نویسندگانی نیز، مانند عبدالجلیل رازی قزوینی، نویسندهٔ کتاب النقض — که شیعه بوده‌است — شاهنامه را «ستایش گبرکان» دانسته‌اند و هم‌چنین عطار نیشابوری خواندن آن را «بدعت و ضلالت». سرایندگان دیگری نیز از فرخی سیستانی و معزی نیشابوری گرفته تا انوری فردوسی را سرزنش کرده‌اند. ریاحی می‌گوید گمان می‌رود که اینان برای خشنودسازی سردمداران ایران‌ستیزی که از شاهنامهٔ فردوسی دل خوشی نداشته‌اند، شاهنامه را دروغ، پر از کاستی، یا بی‌ارزش دانسته‌اند.[۲۱۸] بنا بر باور ریاحی، تا دو سده پس از فردوسی، — با آن‌که در برخی گزارش‌ها و کتاب‌ها از او یاد شده — بااین‌همه، در کتاب‌های تاریخ و بزرگان ادب که به‌دستور فرمانروایان و بزرگان زمانه و همساز با پسند دیوانیان و اهل مدرسه گردآوری می‌شده‌است، نامی از فردوسی نیست، و ازهمین‌رو در کتاب‌هایی چون تاریخ یمینی، زین‌الاخبار، تاریخ بیهقی، یتیمةالدهر و انساب سمعانی نامی و نشانه‌ای از بزرگ‌ترین شاعر آن روزگار و رویدادهای زندگی او نیست.[۲۱۹] او ادامه می‌دهد بااین‌حال، در سرزمین‌های دورتر از بغداد که خلافت عباسی بر آن‌ها چیرگی کمتری داشت، از شبه‌قاره هند گرفته تا سیستان، آذربایجان، اران، و آسیای صغیر، نویسندگان و شاعرانی از فردوسی یاد کرده‌اند یا او را ستوده‌اند.[۲۲۰] برای نمونه نظامی عروضی در میانه‌های سدهٔ ششم هـ ق. نخستین زندگی‌نامه از فردوسی را در چهارمقاله نوشت. در نزدیکی سال ۶۲۰ هـ ق. نیز بخشی از شاهنامه در شام به‌دست بنداری اصفهانی به عربی برگردانده‌شد.[۲۲۱] و یا سعدی شیرازی به نیکی و بزرگی از فردوسی، یاد می‌کند و بارها از نام قهرمانان کتاب شاهنامه در آثار خود نام برده‌است و حتی بیتی از شاهنامه را در کتاب بوستان واژه‌به‌واژه آورده که در اصطلاح ادبی به این کار «تضمین» می‌گویند:[۲۲۲][۲۲۳]

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه‌کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است

اما خالقی مطلق می‌گوید همهٔ نشانه‌ها بر تحریم شاهنامه در قلمرو غزنویان راهنمایی دارند، اما در بیرون از آن گستره، به‌شتاب نامدار گشت. و داستانی را بیان می‌کند که نظامی عروضی از امیر معزی آورده و او از امیر عبدالرزاق شنیده که وزیر محمود در راه بازگشت از هند، بیتی از شاهنامه را خوانده و محمود از آن به شور آمده‌است. خالقی مطلق می‌گوید درصورت درستی این بیت، این کهن‌ترین یادکرد از شاهنامه است، اما گمان درستی این خبر چندان نیست، به‌ویژه این‌که در شاهنامه نشانه‌ای از این بیت نیست. سپس خالقی مطلق داستان رویارویی محمود و مجدالدوله را از کتاب الکامل ابن اثیر می‌آورد و می‌گوید اگر این گزارش نیز درست باشد، باز روشن نیست به کدام شاهنامه اشاره دارد. اما نشان‌دهندهٔ آیین شاهنامه‌خوانی در میان فرمانروایان است که با دیگر نشانه‌ها درست پنداشته می‌شود. به گزارش اسدی توسی در دربار ابودلف شیبانی در نخجوان، شاهنامه‌خوانی انجام می‌شد. هم‌چنین سرایندهٔ علی‌نامه از شاهنامه نام برده‌است. نظامی عروضی از خواندن بیت‌های ستایش محمود در شاهنامه از سوی علاءالدین غوری هنگام فتح غزنه در سال ۵۴۵ هـ ق. می‌گوید. خالقی مطلق می‌گوید بدون این گزارش‌ها و گزارش‌های دیگر، با نگرش به اشاره‌های سرایندگان به بیت‌های شاهنامه، می‌توان دریافت که شاهنامه به‌شتاب پس از سرایش در سراسر ایران نامور گشت. و بدین‌گونه در سدهٔ پنجم هـ ق. شاهنامه شتابان در ایران نامدار شد و این نامداری از مرزهای ایران فراتر رفت. نمونهٔ آن، نوشتن یک رباعی و بیتی از شاهنامه از سوی بازرگانی ایرانی به درخواست راهبی بودایی ژاپنی و دیگر سخن ضیاءالدین بن اثیر در کتابش دربارهٔ شاهنامه است که آن را رساترین اثر در زبان پارسی می‌داند.[۲۲۴]

نقد فردوسی و شاهنامه[ویرایش]

صلاح‌الدین صفدی (وفات ۷۶۴ هـ ق.) در کتاب نصرةالثائر علی المثل السائر در پاسخ و ردّ سخنان ضیاءالدین بن اثیر دربارهٔ فردوسی و شاهنامه بر این باور است که ابن اثیر در کتاب خود به شعوبیان گرایش داشته‌است. او می‌گوید در میان عرب‌زبانان هم کسانی هستند که کتاب‌های سنگین و سترگی را به نظم درآورده‌باشند. او بر این باور است که جیّد[یادداشت ۱۳] شعر پارسی برابر با جیّد شعر عربی نیست.[۲۲۵] محمد بن علی بن محمد شبانکاره‌ای در مجمع‌الانساب (۷۳۸ هـ ق.) در بیان داستانی از محمود، فردوسی را «جامع علوم عقلی و نقلی» می‌داند اما از او بدگویی هم می‌کند و او را به‌خاطر شیعه بودن سرزنش می‌نماید و این را یکی از دو دلیلی برمی‌شمارد که سلطان محمود نسبت به فردوسی دیدگاهی خوش نداشت.[۲۲۶] آشوب هندی (وفات ۱۱۹۹ هـ ق.) در مثنوی فتوحات شام خویش، و به‌خاطر قومیت‌گرایی به فردوسی و شاهنامه دشنام فراوان داده‌است.[۲۲۷]

به باور خالقی مطلق فردوسی و شاهنامه را دشمنانی نیز بوده‌است. او کنایه‌ها و نیش‌های سرایندگان درباری محمود یا کسانی چون امیر معزی را جدی نمی‌پندارد و آن را بیشتر برای خوشامد ستودگان و پرمایه شدن بخشش آنان می‌داند. خالقی مطلق دشمنان راستین فردوسی و شاهنامه را برخی از فقیهان چون مذکّر کرّکانی و یا دشمنان زبان پارسی مانند احمد بن حسن میمندی می‌شمارد. و یا محمد شبانکاره‌ای — که شرحش رفت — و یا سرایندگانی چون امانی سرایندهٔ یوسف و زلیخا و ربیع سرایندهٔ علی‌نامه، که با آن‌که خود از شاهنامه بهره برده‌اند، به‌خاطر سرایش داستان‌های کهن ایرانی بر فردوسی خرده گرفته‌اند. اما خالقی مطلق زشت‌ترین این ستیزه‌ها را از سوی دو تن از شاعران می‌داند: نخست بدگویی‌های آشوب هندی و دیگری شاعری در روزگار کنونی. و سخن نویسندهٔ تذکرهٔ خلاصةالافکار در پاسخ آشوب هندی را برای هردو روا می‌داند: «جرأت قبیح و وقاحت صریح».[۲۲۸]

اما در میان خاورشناسان، ادوارد براون با فردوسی و شاهنامه میانهٔ خوبی نداشت. او می‌گوید در نامداری فردوسی و شاهنامهٔ او تردیدی نیست، اما بر این باور است که شاهنامه حتی یک لحظه توان برابری با معلقات عربی را ندارد. او شاهنامه را در برابر سروده‌های حکمی و غنایی فارسی، تهی از زیبایی و ذوق هنری می‌داند. براون می‌گوید شاهنامه دارای وزنی یکنواخت است. او تشبیه‌های شاهنامه را یکنواخت و یکسان می‌داند. او بر این باور است که شاهنامه چنان‌که باید در ترجمه نمی‌گنجد و شکوه آن در ترجمه از بین می‌رود. او غرور ملی ایرانیان را نیرومندترین دلیل در دوست‌داشتن شاهنامه در میان ایرانیان می‌داند و سه دلیل را برای ستودن شاهنامه از سوی خاورشناسان بیان می‌کند: نخست از دیدگاه پژوهش‌های لغوی، دوم از دید ستایش آثار نژاد آریایی در برابر نژاد سامی از سوی روح هلنیستی، و سوم این‌که داستان‌های شاهنامه از دید دانش اساطیری و افسانه‌های ملی جالب‌توجه است.[۲۲۹]

فردوسی‌پژوهی[ویرایش]

جلال خالقی مطلق، بازنگرانه‌ترین ویرایش شاهنامه را همراه با پژوهش‌ها و یادداشت‌های فراوان پدیدآورده‌است و به‌گفتهٔ برخی بهترین ویرایش از شاهنامه است. شاهنامهٔ ویراستهٔ جلال خالقی مطلق در ۸ جلد زیر نظر احسان یارشاطر در نیویورک به‌چاپ رسیده‌است.[۲۳۰] در سده‌های نزدیک پژوهش‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه انجام گرفته‌است. سیدحسن تقی‌زاده، ملک‌الشعرا بهار، محمد قزوینی، مجتبی مینوی، محمدامین ریاحی، محمدعلی اسلامی ندوشن و شاهرخ مسکوب از شناخته‌ترین پژوهشگران ایرانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه هستند.[۲۳۱]

همه ساله نشست‌های گوناگونی در زمینه فردوسی‌پژوهی و شاهنامه‌پژوهی در ایران و جهان برگزار شده و می‌شود. از آن دسته نشست فردوسی‌پژوهی در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران با همکاری سرای اهل قلم و بنیاد فردوسی[۲۳۲] و برگزاری نشست عصری با فردوسی در ایتالیا[۲۳۳] را می‌توان نام برد.

برخی از کتاب‌هایی که در این زمینه چاپ شده‌اند عبارتند از: نامهٔ باستان (در ۹ جلد) نوشتهٔ جلال‌الدین کزازی، تصحیح شاهنامه به‌کوشش جلال خالقی مطلق و با همکاری محمود امیدسالار و ابوالفضل خطیبی، تصحیح جلد هفتم نسخهٔ فلورانس شاهنامه به‌کوشش عزیزالله جوینی، ویرایش شاهنامه به‌کوشش فریدون جنیدی (دورهٔ پنج جلدی)، حماسه در رمز و راز ملی نوشته محمد مختاری، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه؛ از آغاز نوشته‌های پژوهشی تا سال ۱۳۸۵ نوشته ایرج افشار.[۲۳۴][۲۳۵]

جایگاه جهانی فردوسی[ویرایش]

سردیس فردوسی ساختهٔ افشین اسفندیاری در موزهٔ شهر سارایوو - بوسنی

نام و آوازهٔ فردوسی در همه جای جهان شناخته شده و ستوده شده‌است. شاهنامهٔ فردوسی به بسیاری از زبان‌های زنده جهان برگردانده شده‌است.

تندیس‌های فردوسی[ویرایش]

نوشتار اصلی: تندیس‌های فردوسی

تندیس‌های زیادی از فردوسی ساخته شده که از میان آن‌ها می‌توان از تندیس فردوسی اثر ابوالحسن صدیقی در میدان فردوسی تهران نام برد که در پنجم مهرماه ۱۳۵۰ در تهران پرده‌برداری شد. تندیس‌های دیگری از همین هنرمند در کنار آرامگاه فردوسی در توس و در کنار میدان فردوسی رم ایتالیا جای دارد. تندیس‌های دیگر: تندیس فردوسی دانشگاه فردوسی مشهد، تندیس اهدایی از سوی پارسیان هند در دانشگاه تهران، تندیس رخش در سیستان و تندیس دوشنبه در تاجیکستان.[۲۳۶][۲۳۷]

بزرگ‌داشت و گرامی‌داشت فردوسی[ویرایش]

نوشتار اصلی: هزاره فردوسی

هزارهٔ فردوسی (یا جشن هزارهٔ فردوسی)، مجموعهٔ آیین‌هایی بود که به‌مناسبت هزارمین سال زایش فردوسی در سال ۱۳۱۳ در تهران، توس و دیگر شهرهای ایران برگزار شد. در کنگرهٔ هزارهٔ فردوسی که نخستین گردهمایی بزرگ علمی در ایران بود، ۴۰ تن از ایران‌شناسان برجسته از ۱۷ کشور و ۴۰ تن از دانشمندان و ادیبان ایرانی شرکت داشتند. به‌مدت ۵ روز از ۱۲ تا ۱۶ مهر ۱۳۱۳ سخنرانی‌هایی در تالار دارالفنون در تهران ایراد گردید و برخی از آن‌ها در کتاب هزارهٔ فردوسی به‌چاپ رسید. جشن هزارهٔ فردوسی به سال ۱۳۱۳ یکی از رویدادهای مهم فرهنگی سده، و مهم‌ترین کنگرهٔ علمی بود که در ایران معاصر برگزار شد.[۲۳۸]

هم‌زمان با کنگرهٔ هزارهٔ فردوسی در بیشتر شهرهای ایران نیز مراسمی برگزار شد، و در آن‌ها سخنرانی‌هایی ایراد شد، و شعرهایی خوانده شد و نمایش‌هایی از داستان‌های شاهنامه اجرا گردید. در شهرهای گوناگون، خیابان‌ها و دبستان‌ها و دبیرستان‌هایی به نام فردوسی نام‌گذاری شد. پس از پایان کنگرهٔ هزارهٔ فردوسی، شرکت‌کنندگان کنگره به مشهد سفر کردند، و بنای آرامگاه فردوسی در توس که ساخت آن از هشت سال پیش از آن آغاز شده‌بود، با حضور رضا شاه پهلوی افتتاح شد. در خارج از ایران نیز در پاریس، لندن، رم، مسکو، برلین و برخی از دیگر شهرهای اروپا و آسیا با تشکیل جلسه‌های سخنرانی مراسم بزرگ‌داشت فردوسی اجرا شد. برگزاری آیین‌های هزارهٔ فردوسی، سرآغاز تحقیقات گستردهٔ شاهنامه‌شناسی در ایران و جهان گردید. افزون بر نوشتارهای روزنامه‌ها، در ایران دو دورهٔ متن شاهنامه به‌سرمایهٔ کتابفروشی‌های خاور و بروخیم به‌چاپ رسید. مجلهٔ ادبی مهر شماره‌های مهر و آبان ۱۳۱۳ خود را یکجا به نام فردوسی‌نامهٔ مهر شامل نوشتارهایی دربارهٔ شاهنامه و فردوسی منتشر کرد. مجلهٔ باختر در اصفهان نیز شماره‌ای ویژهٔ فردوسی انتشار داد.[۲۳۹]

به‌پیشنهاد بنیاد شاهنامهٔ فردوسی بنا بود در سال ۱۳۵۹ آیین‌های جهانی هزارهٔ شاهنامه به‌مناسبت هزارمین سال آغاز سرایش آن برگزار شود که با چند سال تأخیر برگزار شد.[۲۴۰] در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگ‌داشت فردوسی نام‌گذاری شده‌است. هر سال در این روز و در هفتهٔ پایانی اردیبهشت ماه، آیین‌های بزرگ‌داشت فردوسی و شاهنامه و سخنرانی پیرامون آن‌ها در دانشگاه‌ها و نهادهای پژوهشی در تهران، مشهد و برخی دیگر از شهرهای ایران و جهان برگزار می‌شود. از دیگر کارها، ضرب مدال فردوسی به‌مناسبت هزارهٔ فردوسی در سال ۱۳۱۳، چاپ تمبر در نخستین جشن توس در سال ۱۳۵۴ و طراحی قلم فردوسی هم‌زمان با هزارهٔ پایان سرایش شاهنامه در سال ۱۳۸۹ است.[۲۴۱]

راه‌اندازی نهادهایی به نام فردوسی[ویرایش]

نشان بنیاد فردوسی

نخستین نهاد رسمی که در ایران برای پژوهش‌های مرتبط با شاهنامه‌پژوهی راه‌اندازی شد، بنیاد شاهنامه فردوسی بود. این مؤسسهٔ پژوهشی، وابسته به وزارت فرهنگ و هنر در دوران پهلوی دوم در سال ۱۳۵۰ راه‌اندازی شد.[۲۴۲] پس از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ بنیاد شاهنامهٔ فردوسی با یازده مؤسسهٔ فرهنگی دیگر در «مؤسسهٔ مطالعات و تحقیقات فرهنگی» وابسته به وزارت علوم که نام کنونی آن «پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی» شده‌است، ادغام شد.[۲۴۳]

دیگر نهادی که در این زمینه مشغول به کار است، بنیاد فردوسی است. این بنیاد، یک سازمان مردم‌نهاد است که در تاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۸۴ با مجوز رسمی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در ایران بنیان‌گذاری شده‌است. این بنیاد دارای دو دفتر در شهرهای تهران و مشهد است.[۲۴۴] از دستاوردهای این بنیاد، ثبت هزارهٔ پایان سرایش شاهنامه در فهرست مفاخر و رویدادهای علمی، فرهنگی و هنری سال ۲۰۱۱ – ۲۰۱۰ میلادی سازمان یونسکو است. این رویداد نخستین ثبت برپایهٔ سال خورشیدی در سازمان یونسکو است. پیشنهاد بنیاد فردوسی برای ثبت رویداد هزارهٔ سرایش شاهنامه در سی و پنجمین کنفرانس عمومی یونسکو با اقبال ۱۹۲ کشور عضو این سازمان مواجه شد.[۲۴۵]

در پاییز سال ۱۳۸۹، در ادامهٔ گسترش مناسبات فرهنگی میان دو کشور ایران و آلبانی و برابر توافقنامهٔ همکاری انجام‌شده میان دو نهاد فرهنگی و آموزشی و برای ادای احترام به «هزاره شاهنامهٔ فردوسی» توسط یونسکو در سال ۲۰۱۰، «مؤسسهٔ مطالعات ایران‌شناسی و زبان فارسی» با نام مؤسسهٔ فردوسی در تیرانا و در سطح دانشگاهی آغاز به کار کرد.[۲۴۶]

جستارهای وابسته[ویرایش]

یادداشت‌ها[ویرایش]

  1. ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۶:‎ ۲۷۶.
    مِی لعل پیش‌آور ای روزبه! چو شد سالِ گوینده بر شست و سه!
  2. ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۶:‎ ۳۴۱.
    چو آدینه هرمزدِ بهمن بود برین کار فرّخ نشیمن بود!
    می لعل پیش آورم، هاشمی ز بیشی که خُنبَش نگیرد کمی
    چو شست و سه شد سال و شد گوش‌کر ز گیتی چرا جویم آیین و فر؟
    کنون داستان‌های شاه‌اردشیر بگویم ز گفتار من یاد گیر!
  3. به بخش سرایش شاهنامه بنگرید.
  4. ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۳:‎ ۳۰۳-۳۰۶.
    شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
    دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
    شد تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ
    ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را به زَنگارِ گرد
    سپاهِ شبِ تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پرِّ زاغ
    چو پولاد زنگارخورده سپهر تو گفتی به قیراندر اندود چهر
    نموده ز هر سو به چهر اَهْرِمَن چو مارِ سیه بازکرده دهن
    هر آنگه که برزد یکی بادِ سرد چو زنگی برانگیخت ز اَنگِشت گَرد
    چُنان کرد باغ و لبِ جویبار کجا موج خیزد ز دریای قار
    فرومانده گردونِ گَردان به جای شده سست خورشید را دست و پای
    سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون تو گفتی شده‌ستی به خواب اندرون
    جهان را دل از خویشتن پُرهراس جرس برکشیده نگهبانِ پاس
    نه آوای مرغ و نه هُرّای دد زمانه زبان بسته از نیک‌وبد
    نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز دلم تنگ شد زآن درنگِ دراز
    بدان تنگی‌اندر بجستم ز جای یکی مهربان بودم اندر سرای
    خروشیدم و خواستم زو چراغ بیاورد شمع و بیامد به باغ
    می آورد و ناز و تُرُنج و بِهی زِدوده یکی جام شاهنشَهی
    مرا گفت شمعت چه بایدهمی؟ شب تیره خوابت نیایدهمی؟
    بپیمای می تا یکی داستان ز دفتَرْت برخوانم از باستان
    پُر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ همه ازدرِ مردِ فرهنگ و سنگ
    بدان سروبُن گفتم: ای ماه‌روی مرا امشب این داستان بازگوی
    مرا گفت: گر چون ز من بشنوی به شعر آری از دفترِ پهلوی،
    همت گویم و هم پذیرم سپاس کنون بشنو ای یار نیکی‌شناس:
  5. ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۸:‎ ۱۶۷-۱۶۸.
    مرا سال بگذشت بر شست‌وپنج نه نیکو بود گر بیازم به گنج!
    مگر بهره برگیرم از پند خویش براندیشم از مرگ فرزند خویش!
    مرا بود نوبت، برفت آن جوان ز دردش منم چون تنی بی‌روان!
    شتابم‌همی تا مگر یابمش چو یابم، به پیغاره بشتابمش،
    که نوبت مرا بود، بی کامِ من چرا رفتی و بردی آرام من؟!
    ز بدها تو بودی مرا دستگیر چرا چاره جستی ز همراهِ پیر؟!
    مگر همرهان جوان یافتی که از پیش من تیز بشتافتی؟!
    جوان را چو شد سال بر سی‌وهفت نه بر آرزو یافت گیتی، برفت!
    همی‌بود همواره با من درشت برآشفت و یکباره بنمود پشت!
    برفت و غم و رنجش ایدر بماند دل و دیده‌ی من به خون درنشاند!
    کنون او سوی روشنایی رسید پدر را همی جای خواهد گزید!
    برآمد چُنین روزگاری دراز کزان همرهان کس نگشتند باز!
    همانا مرا چشم داردهمی! ز دیر آمدن خشم داردهمی!
    وُرا سال سی بُد، مرا شست‌وهفت نپرسید ازین پیر و تنها برفت!
    وی اندر شتاب و من اندر درنگ ز کردارها تا چه آید به چنگ!
    روان تو دارنده روشن کناد! خرد پیش جان تو جوشن کناد!
    همی‌خواهم از دادگرکردگار ز روزی‌دهِ پاک‌پروردگار،
    که یکسر ببخشد گناه وُرا! درخشان کند تیره‌ماه وُرا!
  6. فردوسی در شاهنامه از شاهنامهٔ ابومنصوری با نام نامورنامه یاد می‌کند:ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۱:‎ ۱۲.
    چوبشنید ازیشان سپهبد سَخُن یکی نامور نامه افگند بن
  7. برای آگاهی بیشتر دربارهٔ درستی گفته‌های نظامی عروضی در پشتیبانی میمندی از فردوسی، به بخش پشتیبانان فردوسی بنگرید.
  8. ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۱:‎ ۱۲۱.
    تو نیز ای به خیره خَرِف گشته مرد ز بهر جهان دل پر از داغ و درد
    چو شاهان کشی بی گنه خیر خیر ازین دو ستمگاره اندازه گیر
  9. در این‌باره می‌توان به گفتار دقیقی دربارهٔ دین‌پذیری زال و رستم و نام بردن رستم از امشاسپندان زرتشتی در ستایش کیخسرو نام برد:ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۳:‎ ۳۵۸-۳۵۹.
    چو آمد برِ شاهِ کهترنواز نوان پیش او رفت و بردش نماز
    ستایش‌کنان پیش خسرو دوید که مهر و ستایش مرو را سَزید
    برآورد سر آفرین کرد و گفت: مبادا بجز نیک و خوبیت جفت!
    که هرمز دهادت به دین پایگاه! وُ بهمن نگهبان فرّخ‌کلاه!
    همه ساله اردیبهشتِ هُژیر نگهبان شده بر هُش و رای پیر!
    وُ شهریورت باد پیروزگر! به نام بزرگی و فرّ و هنر
    سِپندارمذ پاسبان تو باد! خرد جای روشن‌روان تو باد!
    ز خرداد باش از بروبوم شاد! تن چارپایانت مرداد باد!
    دی و اورمزدت خجسته بواد! در هر بدی بر تو بسته بواد!
    ترا باد فرخنده‌تر شب ز روز! تو شادان و تاج تو گیتی‌فروز!
  10.  ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۷:‎ ۳۷۲.
    کَلیلهَ به تازی شد از پهلوی برین‌سان که اکنون همی‌بشنوی
    به تازی همی‌بود تا گاه نصر بدانگه که شد بر جهان شاه نصر،
    گَرانمایه بوالفضل دستورِ اوی که اندر سَخُن بود گنجور اوی،
    بفرمود تا پارسیِّ دری بگفتند و کوتاه شد داوری!
    وُ زآنپس چو پیوسته رای آمدش به دانش خرد رهنمای آمدش،
    همی‌خواست تا آشکار و نهان ازو یادگاری بود در جهان،
    گزارنده را پیش بنشاندند همه نامه بر رودکی خواندند!
    بپیوست گویا پراگنده را بسفت این چُنین درِّ آگنده را!
  11. ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۵:‎ ۷۵-۷۶.
    چُنان دید گوینده یک شب به خواب که یک جامِ می داشتی چون گلاب،
    دقیقی ز جایی پدید آمدی برآن جامِ می داستان‌ها زدی،
    به فردوسی آواز دادی که می مخور جز بر آیین کاوس‌کی،
    که شاهی گزیدی ز گیتی که بخت بدو نازد و، تاج و دیهیم و تخت!
    شهنشاه‌محمودِ گیرنده‌شهر زِ شادی به هر کس رسانیده بهر!
    از امروز تا سالِ هشتاد و پنج بکاهدش رنج و ببالدش گنج!
    وُ زآن پس به چین اندرآرد سپاه همه مهتران برگشایند راه!
    نبایدش گفتن کسی را درشت همه تاج شاهانش آمد به مشت!
    بدین نامه گر چند بشتافتی کنون هرچ جُستی همه یافتی
    ازین باره من پیش گفتم سَخُن اگر بازیابی بخیلی مکن!
    زِ گشتاسپ و ارجاسپ بیتی هزار بگفتم، سرآمد مرا روزگار
    گر آن مایه نزدِ شهنشه رسد روانِ من از خاک بر مه رسد
    کنون من بگویم سَخُن کو بگفت منم زنده، او گشت با خاک جفت!
  12. ببینید: فردوسی، شاهنامه، ۵:‎ ۱۷۵-۱۷۶.
    چو این نامه افتاد در دستِ من به ماهی گراینده شد شستِ من!
    نگه کردم این نظم سست آمدم بسی بیتْ ناتندرست آمدم!
    من این زآن بگفتم که تا شهریار بداند سَخُن‌گفتن نابکار!
    دو گوهر بُد این با دو گوهرفروش کنون شاه دارد به گفتار گوش:
    سَخُن چون بدین گونه بایدْت گفت مگوی و مکن رنج با طبع جفت!
    چو بندِ روان بینی و رنجِ تن به کانی که گوهر نیابی مَکَن!
    چو طبعی نباشد چو آبِ روان مبر پیشِ این نامه‌ی خسروان!
    دهان گر بماند زِ خوردن تهی از آن به که ناسازخوانی نهی!
    یکی نامه بود از گه باستان سَخُن‌های آن بر مَنش راستان
    فَسانه کَهُن بود و منثور بود طبایع زِ پیوند او دور بود
    گذشته برو سالیان شش هزار -گر ایدونک پرسش نماید،شمار!-
    نبردی به پیوند او کس گمان پُراندیشه گشت این دلِ شادمان
    گرفتم به گوینده‌بر آفرین که پیوند را راه داد اندرین
    اگرچه نپیوست جز اندکی ز رزم و ز بزم از هزاران یکی،
    همو بود گوینده را راهبر که شاهی نشانَد ابر گاه بر!
    همی یافت از مهتران ارج و گنج زِ خویِ بدِ خویش بودی به رنج!
    ستاینده‌ی شهریاران بُدی به مدح افسرِ نامداران بُدی،
    به نَقل اندرون سست گشتش سَخُن ازو نو نشد روزگارِ کَهُن!
    من این نامه فرّخ گرفتم به فال همی رنج بردم به بسیارسال
  13. جیّد: نیکو

پانویس[ویرایش]

  1. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  2. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  3. Boyle, “Ferdowsī”, Britannica.
  4. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۱۳۸-۱۳۹.
  5. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۱۷.
  6. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۷۳-۲۷۵.
  7. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۰۲-۳۰۴.
  8. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۱۵۱.
  9. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۱۷۵.
  10. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۰۷.
  11. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۰۹.
  12. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۱۹.
  13. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۲۲.
  14. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۲۳-۲۲۴.
  15. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۵۶.
  16. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۳۳-۲۳۴.
  17. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۵۹.
  18. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۶۵.
  19. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۷۳.
  20. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۷۷.
  21. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۷۹.
  22. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۹۱.
  23. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۸۳.
  24. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۸۸-۳۸۹.
  25. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۹۶.
  26. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۳۰۳.
  27. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۴۰۲.
  28. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۴۰۷.
  29. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  30. همایونفرخ، شاهنامه و فردوسی، ۲۷۲–۲۷۳.
  31. فردوسی، شاهنامه، ۴:‎ ۱۷۲.
  32. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  33. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۶.
  34. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۷۸.
  35. همایونفرخ، شاهنامه و فردوسی، ۱۷۶۱.
  36. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  37. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۶.
  38. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۶۴.
  39. دوستخواه، شناخت‌نامهٔ فردوسی و شاهنامه، ۲۴.
  40. شاپور شهبازی، زندگی‌نامه تحلیلی فردوسی، ۸۰.
  41. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۷۸.
  42. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۶۴.
  43. فروخ، تاریخ الأدب العربی، ۴۹۳.
  44. حاکم نیشابوری، تاریخ نیشابور (الحاکم)، ۵۱.
  45. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۸۰.
  46. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  47. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۷۲.
  48. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۱۲.
  49. دوستخواه، شناخت‌نامهٔ فردوسی و شاهنامه، ۲۲.
  50. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۷۴.
  51. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  52. خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، ۳۰۶-۳۱۲.
  53. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۴.
  54. راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ۱۲۱-۱۲۴.
  55. راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ۱۳۱.
  56. دوستخواه، شناخت‌نامهٔ فردوسی و شاهنامه، ۲۰.
  57. ممتحن، نهضت شعوبیه، ۲۹۲.
  58. راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ۱۳۳.
  59. ممتحن، نهضت شعوبیه، ۲۹۲-۲۹۳.
  60. افتخارزاده، شعوبیه، ناسیونالیسم ایرانی، ۹۵-۹۶.
  61. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  62. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۷.
  63. Huart, “Firdawsī”, The Encyclopaedia of Islam.
  64. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۸۰.
  65. صفا، حماسه‌سرایی در ایران، ۱۷۹.
  66. خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، ۴۰۳.
  67. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  68. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۸۲–۸۴.
  69. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  70. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۵.
  71. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۴۵.
  72. تقی‌زاده، فردوسی و شاهنامهٔ او، ۲۷۳-۲۷۵.
  73. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۵.
  74. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI ii. Hajw-nāma”, Iranica.
  75. Huart, “Firdawsī”, The Encyclopaedia of Islam.
  76. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۰.
  77. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۴۴.
  78. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI ii. Hajw-nāma”, Iranica.
  79. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۰.
  80. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  81. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  82. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۰.
  83. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۹۸.
  84. Boyle, “Ferdowsī”, Britannica.
  85. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۰۲–۱۰۳.
  86. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۸۰.
  87. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  88. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۷.
  89. Huart, “Firdawsī”, The Encyclopaedia of Islam.
  90. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  91. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۷–۸۱۸.
  92. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۷–۸۱۸.
  93. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۸.
  94. مینوی، فردوسی و شعر او، ۳۸–۴۰.
  95. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۲۴.
  96. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  97. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۹.
  98. فردوسی، شاهنامه، ۸:‎ ۴۸۷-۴۸۸.
  99. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  100. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۹.
  101. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  102. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۰.
  103. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۹.
  104. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  105. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۱.
  106. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  107. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۲.
  108. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۸۳–۸۴.
  109. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  110. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۱۷.
  111. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  112. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۸۳–۸۴.
  113. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  114. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۰–۸۲۱.
  115. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  116. همایونفرخ، شاهنامه و فردوسی، ۱۰۸۷–۱۱۱۲.
  117. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  118. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  119. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۱.
  120. مینوی، فردوسی و شعر او، ۴۲.
  121. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۵۲–۱۵۶.
  122. همایونفرخ، شاهنامه و فردوسی، ۱۷۶۱.
  123. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  124. Huart, “Firdawsī”, The Encyclopaedia of Islam.
  125. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۳۷۲.
  126. یاحقی، کتاب پاژ (ویژهٔ توس و فردوسی)، ۱۵۷.
  127. محیط طباطبایی، فردوسی و شاهنامه، ۱۵۵–۱۵۶.
  128. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۸.
  129. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  130. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۲–۸۲۳.
  131. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  132. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۱۰۵–۱۱۵.
  133. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۳.
  134. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۷۰–۱۷۳.
  135. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  136. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۱.
  137. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  138. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۱.
  139. لازار، «ظهور زبان»، تاریخ ایران، ۵۳۷-۵۳۸.
  140. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  141. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۴.
  142. صفا، حماسه‌سرایی در ایران، ۲۵۸.
  143. فردوسی، شاهنامه، ۱:‎ ۳.
  144. فردوسی، شاهنامه، ۱:‎ ۴.
  145. خالقی مطلق، «جهان‌شناسی شاهنامه»، ایران‌شناسی.
  146. خالقی مطلق، «جهان‌شناسی شاهنامه»، ایران‌شناسی.
  147. فردوسی، شاهنامه، ۶:‎ ۵۵۸-۵۵۹.
  148. فرهودی، «عوامل ظهور فردوسی»، ایران‌نامه.
  149. فردوسی، شاهنامه، ۸:‎ ۳۴۵.
  150. خالقی مطلق، «ادای دین به فردوسی»، بخارا.
  151. Khaleghi-Motlagh, “FERDOWSI i. Life”, Iranica.
  152. خالقی مطلق، «جهان‌شناسی شاهنامه»، ایران‌شناسی.
  153. نولدکه، حماسهٔ ملی ایران، ۱۱۵.
  154. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۵.
  155. ناظری، «عفت کلام در شعر فردوسی»، چیستا.
  156. اسلامی ندوشن، «ارزش‌های حماسی در شاهنامه»، هنر و مردم.
  157. یاحقی، فرهنگ اساطیر، ۱۹۸.
  158. صفا، حماسه‌سرایی در ایران، ۶۰۰-۶۱۰.
  159. آیدنلو، «از آیین زروان»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه.
  160. معین، مزدیسنا و ادب پارسی، ۳۹۸-۴۱۲.
  161. آیدنلو، «از آیین زروان»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه.
  162. لازار، «ظهور زبان»، تاریخ ایران، ۵۳۸.
  163. یاحقی، «رودکی و فردوسی»، آفتابی در میان سایه‌ای، ۴۵۲-۴۵۵.
  164. یاحقی، «رودکی و فردوسی»، آفتابی در میان سایه‌ای، ۴۵۵-۴۵۹.
  165. محیط طباطبایی، فردوسی و شاهنامه، ۲۸۰.
  166. خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، ۳۲۹-۳۳۰.
  167. دبیرسیاقی، دقیقی و اشعار او، ۱۲.
  168. خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، ۳۳۱-۳۳۵.
  169. خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، ۳۴۸.
  170. اسلامی ندوشن، «ارزش‌های حماسی در شاهنامه»، هنر و مردم.
  171. سادات ناصری، «فردوسی و شاهنامه»، هنر و مردم.
  172. آیدنلو، «چند واژهٔ نادر و نویافته»، متن‌شناسی ادب فارسی.
  173. خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، ۳۳۶.
  174. خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، ۳۴۸.
  175. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۲.
  176. علی‌زاده و آیدنلو، «بازشناسی مضمون حماسی-اساطیری»، پژوهش‌های ادبی.
  177. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۱۱.
  178. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۳.
  179. خالقی مطلق، «حافظ و حماسهٔ ملی ایران»، ایران‌نامه.
  180. آیدنلو، ««شاهنامه»ای‌ترین شعر غنایی»، پیک نور.
  181. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۳.
  182. سادات ناصری، «فردوسی و شاهنامه»، هنر و مردم.
  183. خالقی مطلق، «ادای دین به فردوسی»، بخارا.
  184. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۱۸۱.
  185. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۱۶.
  186. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۱۹.
  187. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۲۰.
  188. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۵۱-۲۵۲.
  189. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۵۴.
  190. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۳۱-۲۳۲.
  191. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۸۹.
  192. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۵۰-۲۵۱.
  193. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۵۱.
  194. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۶۱.
  195. مختاری، شهبازی و نصیری، «شاهنامه در جهان عرب»، پژوهش زبان و ادبیات فارسی.
  196. مختاری، شهبازی و نصیری، «شاهنامه در جهان عرب»، پژوهش زبان و ادبیات فارسی.
  197. پالهنگ، «تأثیر شاهنامه در ادبیات فرانسه»، فردوسی.
  198. افشار، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه، ۳۲۹.
  199. پالهنگ، «تأثیر شاهنامه در ادبیات فرانسه»، فردوسی.
  200. تمیم‌داری، «تأثیر شاهنامهٔ فردوسی»، متن پژوهی ادبی.
  201. افشار، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه، ۳۲۸-۳۲۹.
  202. تمیم‌داری، «تأثیر شاهنامهٔ فردوسی»، متن پژوهی ادبی.
  203. تمیم‌داری، «تأثیر شاهنامهٔ فردوسی»، متن پژوهی ادبی.
  204. افشار، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه، ۳۲۹-۳۳۰.
  205. صفا، حماسه‌سرایی در ایران، ۲۲۶.
  206. آذر و برزگر، «تأثیر شاهنامهٔ فردوسی در آلمان»، مطالعات ادبیات تطبیقی.
  207. باغداساریان، شاهنامه و ارمنیان، ۹-۱۲.
  208. شفا، جهان ایران‌شناسی، ۱۳۸۷.
  209. رادفر، «پژوهش‌ها و ترجمه‌های مربوط به فردوسی»، فرهنگ.
  210. شفا، جهان ایران‌شناسی، ۱۲۳۷-۱۲۳۸.
  211. شفا، جهان ایران‌شناسی، ۱۴۰۰.
  212. Chalisova, “ŠĀH-NĀMA TRANSLATIONS xiv. INTO RUSSIAN”, Iranica.
  213. رادفر، «پژوهش‌ها و ترجمه‌های مربوط به فردوسی»، فرهنگ.
  214. افشار، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه، ۲۳۳.
  215. Chalisova, “ŠĀH-NĀMA TRANSLATIONS xiv. INTO RUSSIAN”, Iranica.
  216. افشار، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه، ۳۵-۳۱۸.
  217. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۶۰.
  218. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۱۸۱–۴۷۷.
  219. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۶۵.
  220. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۱۶۶–۱۶۸.
  221. صفا، حماسه‌سرایی در ایران، ۲۱۵–۲۱۶.
  222. دبیرسیاقی، زندگینامهٔ فردوسی، ۲۲۴-۲۲۵.
  223. سعدی، کلیات سعدی، ۲۱۹.
  224. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۱-۱۶۲.
  225. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۴۰-۲۴۶.
  226. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۷۱-۲۷۲.
  227. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۳۹۸.
  228. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۴.
  229. براون، تاریخ ادبیات ایران، ۲۰۶-۲۰۹.
  230. افشار، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه، ۲۸۵.
  231. افشار، کتابشناسی فردوسی و شاهنامه، ۳۳۴-۳۳۵.
  232. «بازتاب خبر نشست فردوسی پژوهی». پایگاه اینترنتی بنیاد فردوسی توس، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۰۸ اوت ۲۰۱۶. بازبینی‌شده در ۲۲ مهر ۱۳۹۴. 
  233. «برگزاری نشست عصری با فردوسی در ایتالیا». پایگاه اینترنتی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، ۲۷ بهمن ۱۳۹۲. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۱۲ اوت ۲۰۱۶. بازبینی‌شده در ۲۲ مهر ۱۳۹۴. 
  234. تابستان و پاییز ۱۳۶۹، «گزیدهٔ کتابشناسی شاهنامهٔ فردوسی: به‌مناسبت کنگرهٔ جهانی بزرگداشت فردوسی»، فصلنامهٔ هنر.
  235. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۹-۱۷۰.
  236. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۵-۱۶۶.
  237. خالقی مطلق، «فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۸۲۹.
  238. «تاریخچهٔ آرامگاه فردوسی». در کتاب پاژ (ویژهٔ توس و فردوسی). ویرایش محمدجعفر یاحقی. مشهد، ۱۳۷۳. ص ۱۵۸. 
  239. ریاحی، فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، ۳۷۴–۳۷۵.
  240. ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، ۲۶.
  241. خالقی مطلق، «شاهنامهٔ فردوسی»، دانشنامهٔ زبان، ۱۶۶.
  242. «بنیاد شاهنامهٔ فردوسی». دانشنامه جهان اسلام. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۱۲ اوت ۲۰۱۶. بازبینی‌شده در ۲۷ تیر ۱۳۹۵. 
  243. «معرفی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی». پایگاه اینترنتی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۱۲ اوت ۲۰۱۶. بازبینی‌شده در ۲۷ تیر ۱۳۹۵. 
  244. «پایگاه اینترنتی بنیاد فردوسی شاخه توس». بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۱۲ اوت ۲۰۱۶. بازبینی‌شده در ۲۹ شهریور ۱۳۹۴. 
  245. «ثبت هزارهٔ پایان سرایش شاهنامه در سازمان یونسکو»(انگلیسی)‎. یونسکو. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در 08 August 2016. بازبینی‌شده در ۲۹ شهریور ۱۳۹۴. 
  246. «گشایش موسسه ایرانشناسی فردوسی در آلبانی». پایگاه اینترنتی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، ۱۲ آبان ۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۱۱ دی ۱۳۹۵. 

منابع[ویرایش]

کتاب‌ها[ویرایش]

دانشنامه‌ها[ویرایش]

نوشتارها[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]

در پروژه‌های خواهر می‌توانید در مورد فردوسی اطلاعات بیشتری بیابید.


Search Wikiquote در میان گفتاوردها از ویکی‌گفتاورد
Search Commons در میان تصویرها و رسانه‌ها از ویکی‌انبار

برای مطالعه بیشتر[ویرایش]