یعقوب لیث

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
یعقوب لیث
امیر صفاری
Ya'qubfounderofSaffarid.jpg
تندیس یعقوب لیث صفاری در ورودی شهر دزفول
دوران ۲۴۷-۲۶۵ (قمری)
نام کامل یعقوب پسر لیث پسر معدل
زادگاه قریه قرنین، سیستان
مرگ شوال ۲۶۵ (قمری)
محل مرگ گندی شاپور
در اثر قولنج
پیش از عمرو لیث
دودمان دودمان صفاری
پدر لیث
دین اسلام

رادمان پور ماهک (یعقوب لیث ) بنیانگزار شاهیخاندان صفاریان ، و "نوه زادهء" ندیدهء خسرو پرویز ساسانی ، در سال 840 زادروزی (میلادی) در روستای کرنین سیستان زاده شد .  پدر او که رویگری بنام لیث بود ، بجز رادمان (یعقوب) سه پسر دیگر به نام‌های عمرو ، علی ، و طاهر نیز داشت (نامهای ایرانی این سه فرزند ، در دست نیستند). در سال 851 ، هنگامیکه رادمان (یعقوب) نوجوان نزد پدرش به پیشهء رویگری روزگار می گذراند ، جوانمردی (عیاری) بنام "صالح پور نصر کنانی" که برپد (برعلیه) چیرگی عرب ها بر ایران بود ، بر بنی عباس شورید و فرمانروائی سیستان را بدست خود گرفت . در سال 858 ، چهارمین فرمانده طاهریان بنام "طاهر پور عبدالله" ، "صالح پور نصر" را سرکوب کرد ؛ ولی برادر صالح که "درهم" نام داشت ، با به یاری گرفتن رادمان (یعقوب) 18 ساله و دادن فرپیشهء (مقام) سپهبدی به او ، توانست خیلی زود فرمانروائی سیستان را دوباره از آن جوانمردان (عیاران) سازد و طاهریان را از سیستان بیرون کند . پس از اینکه  "طاهر پور عبدالله" در سال 861 ، "درهم" را با بکارگیری نیرنگ ، اسیر  و به بغداد فرستاد تا زندانی شود ؛ رادمان (یعقوب) به فرماندهی سیستان رسید ، و بیدرنگ کار مبارزه با عرب های مرزدر (متجاوز) و طاهریان را آغاز کرد . رادمان (یعقوب) پس از بیرون رانی عرب ها و طاهریان از سیستان ، در سال 867 به خراسان تاخت و شهرهای هرات ، پوشنگ ، بلخ و کابل را به زیر فرمان خود درآورد . او سپس رو به کرمان نهاد و فرماندار بنی عباسی آنجا را شکست داد و فرمانروائی این شهر را نیز بدست آورد . در سال 873 ، یعقوب به نیشاپور تاخت و محمد پور طاهر ، آخرین فرمانده طاهریان  را شکست داد ، و برای همیشه به کار این فرمانبران بنی عباس پایان بخشید . رادمان (یعقوب) سپس به رویاروئی حسن بن زید ، فرماندار عرب طبرستان رفت و شهرهای ساری و آمل ، جایگرفته (واقع) در خاور طبرستان را به زیر فرمان خود درآورد . رادمان (یعقوب) سپس در سال 874 به سوی باختر طبرستان لشگرکشی کرد ، ولی در پی بارش تند باران ، شمار فراوانی از سپاهیانش را از دست داد و بناچار راه بازگشت را درپی گرفت .

پس از اینکه رادمان (یعقوب) در سال 875 ، توانست فارس را از دست یک عرب مرزدر (متجاوز) بنام محمد بن واصل تمیمی درآورد ؛ معتمد ، خلیفه عباسی ، کوشش کرد تا رادمان (یعقوب)  را همپیمان خود کند ؛ پس به پیشکارانش فرمان داد که نامهء بخشش فرمانروائی خراسان، گرگان، طبرستان، ری و فارس به رادمان (یعقوب) را در پیش روی حاجی ها بخوانند . ولی او در پاسخ به خلیفه گفت : "من به چیزی جز سرنگونسازی خلافت ، و دستیابی به آزادی ایرانی نژادها از چیرگی عرب های مرزدر (متجاوز) ، بسنده نخواهم کرد" . پس رادمان (یعقوب) به خوزستان لشگر کشید تا از آنجا خود را به بغداد برساند و جنگ با خلیفه را آغاز کند . در خوزستان "صاحب الزنج" ، رهبر بردگان بغداد ، به رادمان (یعقوب) پیشنهاد همپیمانی در جنگ با خلیفه را داد ، ولی او نپذیرفت ؛ چون او بر آن بود که ایران را از هرگونه بستگی با عرب های مرزدر (متجاوز) برهاند . پس وی از اهواز ، راهی بغداد گشت و در 75 کیلومتری پدفراز (جنوب) این شهر ، سپاه خلیفه به فرماندهی "موفق" ، برادر خلیفه، را شکست داد ؛ ولی بنی عباسیان آب دجله را در لشکرگاه رادمان (یعقوب) انداختند و سپاه ایران را به پس کشیدن (عقب نشینی) وادار نمودند . در این هنگام ، رادمان (یعقوب) بیمار گشت و بناچار سپاه ایران را به خوزستان و شهر گندی‌شاپور بازگرداند ؛ ولی آهنگ (عزم) وی برای آغاز دوبارهء جنگ با خلیفه ، چنان استوار بود که پیشنهاد آشتی (صلح) خلیفه را حتی در هنگام بیماری نپذیرفت . رادمان (یعقوب) در بارهء "عرب های مرزدر (متجاوز)" گویهء (جملهء) نامی (مشهور) "هرگز مباد که کسی ایشان را نیکیخواه بپندارد" را از خود بجای گذاشته است . به هر روی ، این قهرمان بزرگ ایران در سال 879 در گندی شاپور  درگذشت ؛ گرچه جان و یاد او همیشه زنده ، و یاری رسان ایرانیان راستین است . پس از رادمان (یعقوب) ، سه شیرمرد از سرزمین قهرمان پرور طبرستان (گیلان و مازندران) ، از "خاندان بویه" (آل بویه) راه او را دنبال کردند و سرانجام توانستند خلافت بنی عباس را نابود کنند ، و نیز به چیرگی عرب های مرزدر (متجاوز) بر ایران و ایرانیان ، پایان بخشند . در پایان یادآوری می نمایم که آرامگاه  رادمان (یعقوب) ، این شیرمرد تاریخ ایران ، اکنون در 10 کیلومتری دزفول در روستایی به نام شاه‌آباد جای دارد.

زندگی‌نامه[ویرایش]

تندیس یعقوب لیث در زابل

یعقوب پسر لیث در روستای قرنین در سیستان به دنیا آمد. لیث پدر یعقوب در سیستان شغل رویگری داشت. او چهار پسر به نام‌های یعقوب و عمرو و علی و طاهر داشت. از بین ایشان عمرو بعد از یعقوب برای مدتی حکومت کرد، اما دورهٔ حکومت او زیاد طول نکشید. یعقوب نیز در آغاز مانند پدر رویگری می‌کرد و هر چه به دست می‌آورد، به دوستانش ضیافت می‌کرد. چون به سن رشد رسید، عده‌ای از عیّاران او را به سرداری خود برگزیدند.

در سال ۲۳۷ که طاهر بن عبدالله در خراسان حکومت می‌کرد، مردی از اهل بُست به نام صالح بن نصر کنانی بر سیستان مسلط شد و یعقوب به خدمت وی درآمد. طاهر که مردی با تدبیر بود، صالح بن نصر را از سیستان بیرون کرد و پس از وی درهم بن نصر خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان بیرون کرد. درهم که نتوانست از عهدهٔ سپاهیان بر آید، یعقوب را سردار سپاه خویش کرد. سپاهیان چون ضعف فرماندهی درهم را دیدند، از فرماندهی یعقوب استقبال نمودند.

پس از چندی والی خراسان با تدبیر درهم را اسیر کرد و به بغداد فرستاد، او مدتی در بغداد زندانی بود، بعد آزاد گردید و به خدمت خلیفه درآمد. در این زمان است که کار یعقوب نیز بالا می‌گیرد او به دفع خوارج می‌پردازد. یعقوب چون مردی با تدبیر و عیار بود، تمام یارانش از وی چنان فرمانبرداری می‌کردند که بیرون از تصور بود. یعقوب بعد ار ضبط سیستان رو به خراسان نهاد، ولی چیزی نصیبش نشد. باز بار دیگر در سال ۲۵۳ رو به خراسان نهاد. این بار شهرهای هرات و پوشنگ را گرفت و از آن جا رو به کرمان نهاد و گماشته حاکم شیراز در کرمان را گرفت. پس از آن رو به شیراز نهاد و با حاکم فارس جنگید و آنجا را نیز به دست آورد. یعقوب بعد از واقعه، چند نفر از طرفداران خود را با پیشکش‌های گرانبها نزد خلیفه بغداد فرستاد و خود را مطیع خلیفه اعلام کرد.

یعقوب در سال ۲۵۷ باز به فارس لشکر کشید و خلیفه المعتمد به وی پیغام داد که ما ملک فارس را به تو نداده‌ایم که تو به آنجا لشکرکشی کنی. موفق بالله برادر خلیفه که صاحب اختیار مملکت بود، پیامی نزد یعقوب فرستاد مبنی بر این که ولایت بلخ و تخارستان و سیستان مربوط به یعقوب است. یعقوب نیز بلخ را تصرف نمود و متوجه کابل شد، والی کابل را اسیر کرد و شهر را تصرف نمود. پس از آن به هرات رفت و از آنجا به نیشاپور و محمد بن طاهر حاکم خراسان را با اتباعش اسیر کرد و به سیستان فرستاد و از آنجا روانهٔ طبرستان شد تا در آنجا با حسن بن زید علوی بجنگد. حسن در این جنگ شکست خورد و فرار کرد و به سرزمین دیلمان رفت. یعقوب از ساری به آمل رفت و خراج یکساله را جمع کرد و روانه دیلمان شد. در راه در اثر بارش باران، عدهٔ زیادی از سپاهیانش کشته شدند و خودش هم مدت چهل روز سرگردان می‌گشت. یعقوب پیامی نزد خلیفه فرستاد، مبنی بر این که طبرستان را فتح کرده و حسن را منزوی ساخته‌است، به امید این که مورد نظر خلیفه واقع گردد. اما خلیفه حکمی را توسط حاجیان به خراسان فرستاد که چون وی از حکم ما تمرد کرد و به حکومت سیستان بسنده نکرد، او را در همه جا لعن کنند.

در جنگ با عباسیان[ویرایش]

محمد بن واصل تمیمی بر فارس چیره شده بود. معتمد عباسی فارس را به موسی بن بغا داد، موسی نیز عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد، عبدالرحمان شکست خورد و اسیر شد. چون یعقوب در سیستان خبر بالا گرفتن کار ابن واصل را شنید، طمع در ولایت فارس بست. در حالی که محمد بن واصل در اهواز بود، وی رو به فارس نهاد و فارس را تصرف کرد. در سال ۲۶۲ یعقوب از فارس رو به خوزستان نهاد. چون خبر به خلیفه المعتمد رسید، فرمان حکومت خراسان، گرگان، طبرستان، ری و فارس را در حضور حاجیان به شمول شرطگی بغداد به وی داد. اما یعقوب راضی نشد و به خلیفه پیغام داد که به چیزی راضی نیست جز رسیدن به بغداد. یعقوب لیث جهت تصرف بغداد و جنگ با خلیفه نخست به خوزستان لشکر کشید. در آن جا پیشنهاد یاری، صاحب الزنج، رهبر بردگان بغداد، را که جهت همکاری و جنگ با خلیفه به وی عرضه گشته بود، نپذیرفت. شاید بدین علت که از شائبه پشتیبانی از نهضت‌هایی غیر ایرانی و استقلال‌طلبانه دور بماند. این رفتار وی نشان دهنده عزم وی جهت استقلال ایران و رهایی از هرگونه قید و بند یا شائبه‌ای است. سپس وی از طریق اهواز عازم بغداد گشت و تا نزدیکی واسط پیش راند. در ناحیه‌ای به نام دیر العاقول با سپاهی به فرماندهی برادر خلیفه، موفق بالله، رو به رو شد و شکست در سپاه خلیفه افتاد. بار دیگر عباسیان به خدعه متوسل گشتند و آب دجله را در لشکرگاه وی انداختند و سپاه وی به ناچار عقب نشست.

در این میان یعقوب لیث بیمار گشت و در انتظار بهبود و از سرگیری جنگ به گندی‌شاپور در خوزستان بازگشت. عزم وی برای جنگ با خلیفه خدعه‌گر و حکومت ایرانی‌ستیز عباسیان چنان جدی بود که پیشنهاد صلح خلیفه را حتی در هنگام بیماری نپذیرفت و به قول خویش در مورد عباسیان: "هرگز مباد که کسی بر ایشان اعتماد کند"، همواره پابرجا ماند.

درگذشت[ویرایش]

یعقوب در سال ۲۶۵ در گندی‌شاپور در اثر قولنج درگذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده‌اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود، او را از جهت استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود. آرامگاه یعقوب لیث اکنون در ۱۰ کیلومتری جنوب شرقی دزفول در روستایی به نام شاه‌آباد قرار دارد. قدمت آرامگاه یعقوب لیث صفاری، به دوره سلجوقی تا قاجار می‌رسد. این بنا، احتمالاً آرامگاه شاه ابوالقاسم، سردارِ نامیِ ایران، یعقوب لیث صفاری است که در شهر جندی شاپور وفات یافته‌است. آرامگاه با گنبد مضرس ساخته شده و با توجه به مرمت‌های مختلف، قدیمی‌ترین قسمت آن مربوط به دورهٔ سلجوقی است.

بازیابی زبان پارسی[ویرایش]

نخستین پادشاهی که پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان ، به بازیابی زبان پارسی بپا خاست ، و فرمانی را در این زمینه داد ، رادمان (یعقوب) بوده است . بواژگانی دیگر باید گفت که درپی این فرمان او بوده است که ایرانی ای بنام "محمد پور وصیف" ، ستایشچامه ای (قصیده‌ای) را به زبان پارسی ، در برشماری نیکی های رادمان (یعقوب) سرود ، و بدین گونه تاریخ سخنسرائی (ادبیات) پارسی را آغاز نمود . پس از این هنگام بوده است که سخنسرایانی همچون رودکی ، دقیقی و فردوسی پدید آمده اند . رادمان (یعقوب) سخنسرایانی که به زبان عربی چامه می سرودند را به سختی (شدیدا) سرزنش می کرد . پس از فرمانروائی "صفاریان" "خاندان بویه" پشتیبانی از زبان پارسی و گسترش دادن آنرا دنبال کردند ؛ و نیز به پشتیبانی از دانشمندان و خردشناسان (فیلسوفان) پرداختند . این پشتیبانی ها و نیز پیروزی های جنگی و راهبردی (سیاسی) پی در پی "صفاریان" و "خاندان بویه" ، شوری بزرگ در ایرانیان آزادیخواه پدید آورد که به پیدایش هنگامه ای زرین در "سخنسرائی و دانش و خردشناسی (فلسفه)" با درونمایهء فرهنگ ایران باستان انجامید ؛ و سخنسرایانی همچون فردوسی ، و دانشمندان و خردشناسانی (فیلسوفانی) همچون "سینا پور" (ابن سینا) پدید آمدند . باید گفت که این "هنگامهء زرین فرهنگی" ، از ایران به همهء خاورمیانه و اروپا گسترش یافت . رونهیدنی (قابل توجه) ، و نیز خنده آور است که تاریخنویسان باخترزمین (غرب) ، این "هنگامهء زرین فرهنگی" را زادهء فرمانروائی "خوب" همپیمانهای خودشان "خلفای بنی عباس" دانسته اند.

منابع[ویرایش]