پادشاهی یزدگرد شهریار

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
داستان منظوم
پادشاهی یزدگرد شهریار
Shahnameh bsb10210969 00142.jpg
به تصویرگری میرزا علیقلی خویی
زبانفارسی
قالبمثنوی
از کتابشاهنامه
پدیدآورندهفردوسی
سال آفرینشسدهٔ چهارم و پنجم هجری قمری
گونه (ژانر)حماسه
موضوعحمله اعراب به ایران و مرگ یزدگرد سوّم
سبکخراسانی
شمار ابیات۸۹۴ برپایهٔ ویرایش خالقی مطلق
وزنمتقارب مثمن محذوف: فعولن فعولن فعولن فعول
شخصیت‌هایزدگرد سوم، رستم فرّخ‌هرمز، سعد وقّاص، فرّخزاد هرمز ماهوی، برسام
فضاایران ساسانی

«پادشاهیِ یزدگرد شهریار» واپسین داستانِ شاهنامهٔ فردوسی است که به سقوطِ ساسانیان می‌پردازد.

داستان

یزدگرد به شاهی می‌رسد و عمر سعد وقّاص را به جنگ ایران می‌فرستد. پس یزدگرد رستم پور هرمزان را با لشکری به مقابله‌اش می‌فرستد. رستم در احوال ستارگان دقّت می‌کند و شکست ایران را پیشبینی می‌کند و در نامه‌ای به برادرش، فرخزاد هرمز، می‌گوید. نامه‌ای نیز به سعد می‌فرستد که جنگ شاهان نجوید و به بهرهٔ خویش بسنده کند. سعد در پاسخ گروندگان به اسلام را نوید بهشت می‌دهد و از راه و رسم آیین محمّدی سخن می‌گوید. سرداران سازش نمی‌کنند و جنگ آغاز می‌شود. سعد در نبردِ تن به تن رستم را می‌کشد. تازیان پیش می‌رانند و در جنگی دیگر سپاهیان فرخزاد هرمز را شکست می‌دهند. فرخزاد در بغداد به یزدگرد می‌گوید که به دیلم و ساری بگریزد؛ ولی یزدگرد راهِ خراسان در پیش می‌گیرد تا آنجا هوادار گردآورد و با تازیان جنگ کند. پس یزدگرد نامه‌ای به ماهوی سوری می‌فرستد و نامه‌ای دیگر به مرزبانان طوس. ماهو در مرو به پیشواز یزدگرد می‌آید و فرخزاد به ری بازمی‌گردد و یزدگرد را به ماهو می‌سپارد. ماهو خیانت می‌کند و نامه‌ای به سمرقند نزد بیژن می‌فرستد که یزدگرد در مرو است و او می‌تواند لشکر کشد و یزدگرد و ایران را بگیرد. بیژن برسام را با لشکری به مرو گسیل می‌کند. یزدگرد با سپاه ترکان که از بخارا به مرو می‌رسد جنگ می‌کند و ماهو پشتش را خالی می‌کند. یزدگرد می‌گریزد و به آسیایی می‌رسد. آسیابانِ خسرونام پناهش می‌دهد و به نان و کشکی مهمانش می‌کند و به فرمان او، که نمی‌داند یزدگرد است، پیِ برسم می‌رود. مردان ماهو به چنگش می‌آورند و او به ماهو می‌گوید که برسم را برای مردی چنین و چنان می‌خواهد که در آسیایش پناه گرفته. ماهو درمی‌یابد که آن مرد یزدگرد است و به آسیابان فرمان می‌دهد که بکشدش. موبدان پندش می‌دهند که شاه ایران را نکشد، ولی ماهو پند نمی‌پذیرد. آسیابان به اکراه می‌رود و شاه را می‌کشد. مردانِ ماهو در پی می‌روند و جامه‌های شاهی را از برِ کشته بیرون می‌کشند و تن شاه را به آب می‌افکنند. ماهو به شاهی برمی‌نشیند و با بیژن می‌جنگد و فرومی‌افتد.

منابع