شاهنامه ابومنصوری

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

شاهنامه ابومنصوری شاهنامه‌ای است که در سال ۳۴۶ ه. ق به دستور و سرمایهٔ ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی، حاکم توس و به دست ابومنصور معمری (ابومنصور المُعمری)، وزیر او به رشتهٔ تحریر کشیده شد.[۱] این شاهنامه که به نثر نوشته شده بوده،[۲] به تاریخ ایران پیش از اسلام می‌پرداخت و اصلی‌ترین منبع فردوسی در سرایش شاهنامه بوده است.[۱][۳]

اصل این کتاب از بین رفته‌است، اما مقدمهٔ آن که حدود پانزده صفحه می‌شود، سالها به عنوان مقدمهٔ شاهنامه در ابتدای نسخ خطی شاهنامهٔ فردوسی کتابت می‌شده و به برکت همین نسخ خطی شاهنامه به یادگار مانده.[۱] مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری در کنار تاریخ بلعمی و چند کتاب انگشت‌شمار دیگر، یکی از قدیمی‌ترین نثرهای فارسی است که امروزه به جای مانده است[۴] و از جملهٔ گرامی‌ترین میراث‌های ادبی زبان فارسی به شمار می‌رود.[۱]

شیوهٔ گردآوری[ویرایش]

ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، دستور داد تا تاریخ ایران را - که بعد از سقوط ساسانیان، در آشفته‌بازار گیروبندها از بین رفته و به صورت مضبوط و جامع در دسترس نبود- از منابع کتبی و شفاهی گرد آورند. به اعتبار آنکه در دوران ساسانیان، چنان تاریخی را خداینامک می‌نامیدند و در دوران اسلامی کلمهٔ «خدای» از معنی شاه به معنی پروردگار تحول یافته بود، این تألیف جدید را همچون سایر تألیفات از آن قبیل، «شاهنامه» نامیدند.[۵]

در خود متن مقدمه، از چهار فرد به نام‌های ماخ پیر خراسانی از هرات، یزدانداد پسر شاپور از سیستان، شاهوی خورشید پسر بهرام از نیشابور و شادان پسر برزین از توس به عنوان راویان داستان‌های شاهنامهٔ ابومنصوری نام برده شده است.

نمونهٔ متن[ویرایش]

اول ایذون گوید دز این نامه کی[۶] تا جهان بوذ مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نیکوترین یاذگاری سخن دانسته‌اند، چه اندر این جهان مردم به دانش بزرگوارتر و مایه‌دارتر؛ و چون مردم بذانست کی از وی چیزی نمانذ پایذار، بذان کوشذ تا نام او بمانذ و نشان او گسسته نشوذ چو آباذانی و جای‌ها استوار کردن و دلیری و شوخی و جانسپردن و دانایی بیرون آوردن مردمان را به ساختن کارهای نوآیین. چون شاه هندوان کی کلیله و دمنه و شاناق و رام و رامین بیرون آورد و مأمون پسر هارون‌الرشید منش پاذشاهان و همت مهتران داشت، یک روز با فرزانگان نشسته بوذ. گفت: «مردم بایذ کی تا اندر این جهان باشند و توانایی دارند و بکوشند تا از ایشان یاذگاری بود تا پس از مرگ نامشان زنده بوذ.» عبدالله پسر مقفع کی دبیر او بوذ،[۷] گفتش کی: «از کسری انوشیروان چیزی مانده است کی از هیچ پاذشاه نمانده است.» مأمون گفت: «چه ماند؟» گفت: «نامه‌ای از هندوستان بیاورد، آن را برزویهٔ طبیب از هندو به پهلوی گردانیذه بود، تا نام او زنده شذ میان جهانیان و پانصذ هزار درم هزینه کرد.» مأمون آن نامه بخواست، و آن نامه بذیذ. فرموذ دبیر خویش را تا از زبان پهلوی به زبان تازی گردانیذ. پس امیر سعد نصر بن احمد، این سخن بشنیذ، خوش آمذش. دستور خوش را -خواجه بلعمی - بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانیذ، تا این نامه به دست مردمان افتاذ و هر کسی بذو اندر زذند و رودکی را فرموذ تا به نظم آورد، و کلیله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاذ و نام او بذین زنده گشت و این نامه از او یاذگاری بماند. پس چینیان تصاویر اندر افزوذند تا هر کسی را خوش آیذ دیذن و خواندن آن.

پس امیرمنصور عبدالرزاق مردی بوذ با فر و خویشکام بود و با هنر و بزرگمنش بوذ اندر کامروایی و با دستگاهی تمام از پاذشاهی و ساز مهتران، و اندیشه بلند داشت و نژاذ بزرگ داشت به گوهر و از تخم اسپهبذان ایران بوذ و کار کلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنیذ، خوش آمذش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یاذگاری بود اندر این جهان. پس دستور خویش ابومنصور المعری را بفرموذ تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان و جهانذیذگان، از شهرها بیاورد؛ و چاکر او - ابومنصور المعری - به فرمان او نامه کرد و کس فرستاذ به شهرهای خراسان و هشیاران از آنجا بیاورد، چون ماخ پیر خراسانی از هری و یزدانداذ پسر شاپور از سیستان و چون شاهوی خورشیذ پسر بهرام از نشابور و چون شاذان پسر برزین از طوس و هر چهارشان گرد کرد و بنشاند به فراز آوردن این نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگانی هر یکی و روزگار داذ و بیداذ و آشوب و جنگ و آیین از کی نخستین کی اندر جهان او بوذ کی آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پذیذ آورد تا یزدگرد شهریار کی آخر ملوک عجم بوذ اندر ماه محرم و سال بر سیصذ و چهل و شش از هجرت بهترین عالم محمد مصطفی، صلی الله علیه و آله و سلم.

و این نامه را نام شاهنامه نهاذند و تا خذاوندان دانش اندر این نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاذ و رفتار ایشان و آیین‌های نیکو و داذ و داوری و رای و راندن کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهر گشاذن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستاری کردن، این همه را بذین نامه اندر بیابند. پس این نامهٔ شاهان گرد آوردند و گزارش کردند، و اندر این چیزهاست کی به گفتار مر خواننده را بزرگ آیذ و هر کسی دارند تا از او فایذه گیرند و چیزها اندر این نامه بیابند کی سهمگن نمایذ و این نیکوست، چون مغز آن بذانی و تو را درست گردذ، چون دستبرذ آرش و چون همان سنگ کجا افریذون به پای بازداشت و چون ماران کی از دوش ضحاک برآمذند. این همه درست آیذ به نزدیک دانایان و بخرذان به معنی.[۸]

ذکر شاهنامهٔ ابومنصوری در شاهنامهٔ فردوسی[ویرایش]

فردوسی در دیباچهٔ شاهنامهٔ خودش، از محمد بن عبدالرزاق با عنوان «پهلوان دهقان‌نژاد» و از شاهنامهٔ منصوری تحت عنوان «نامور نامه» یاد می‌کند:[۳]

یکی نامه بود از گه باستانفراوان بدو اندرون داستان
پراگنده در دست هر موبدیازو بهره‌ای نزد هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان‌نژاددلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهندهٔ روزگار نخستگذشته سخن‌ها همه بازجست
ز هر کشوری موبدی سالخوردبیاورد کاین نامه را گرد کرد
بپرسیدشان از کیان جهانوزان نامداران و فرخ‌مهان
که گیتی به آغاز چون داشتندکه ایدون به ما خوار بگذاشتند
چگونه سرآمد به نیک‌اختریبر ایشان بر آن روز کندآوری
بگفتند پیشش یکایک مهانسخن‌های شاهان و گشت جهان
چو بشنید از ایشان سپهبد سخن یکی نامور نامه افگند بن
چنین یادگاری شد اندر جهانبر او آفرین از کهان و مهان[۹]

همچنین فردوسی گهگاه در آغاز داستان‌های شاهنامه، نام راوی داستان مربوطه را نیز ذکر می‌کند که در بعضی از موارد، این نام‌ها با نام افرادی که در مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری ذکر شده، مطابقت دارد. مثلاً:

چنین گفت فرزانه شاهوی پیرز شاهوی پیر این سخن یاد گیر[۱۰]
نگه کن که شادان برزین چه گفتبدانگه که بگشاد راز از نهفت[۱۱]
یکی پیر بود مرزبان هری پسندیده و دیده از هر دری
جهاندیده‌ای نام او بود ماخسخندان و با فر و بار برگ و شاخ[۱۲]

پانویس[ویرایش]

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ دیباچهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری، رحیم‌زادهٔ ملک، ۱۲۱
  2. سبک‌شناسی بهار، ۲۲۰
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ یادداشت‌های شاهنامه، ۲۳
  4. سبک‌شناسی بهار، ۱۲۰
  5. دیباچهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری، رضازادهٔ ملک، ۱۲۴
  6. در این متن مطابق متون اولیهٔ دری، «که» موصولی به شکل «کی» نوشته شده است.
  7. ذکر ابن مقفع به عنوان وزیر مأمون در اینجا غلط تاریخی است، زیرا ابن‌مقفع حدود پنجاه سال قبل از مأمون از دنیا رفته است. در مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری، غلط‌های تاریخی دیگری نیز وجود دارد که دکتر رضازادهٔ ملک در مقالهٔ خود به آنها اشاره کرده است.
  8. دیباچهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری، رضازادهٔ ملک، ۱۲۷ تا ۱۳۰
  9. شاهنامه به کوشش خالقی مطلق، ۱۲
  10. شاهنامهٔ فردوسی، داستان گو و طلحند
  11. شاهنامهٔ فردوسی، داستان کلیله و دمنه
  12. شاهنامهٔ فردوسی، پادشاهی هرمز

منابع[ویرایش]

  • تاریخ ادبیات ایران، صادق رضازاده شفق، تهران: چاپخانه دانش، ۱۳۲۱
  • «ABŪ MANṢŪR MAʿMARĪ» در دانشنامهٔ ایرانیکا
  • بهار، محمدتقی. سبک‌شناسی بهار، به اهتمام ابوطالب میرعابدینی. چاپ دوم. تهران: توس، ۱۳۸۵. 
  • رضازادهٔ ملک، رحیم. «دیباچهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری». نامهٔ انجمن، ش. ۱۳ (۱۳۸۳). 
  • خالقی مطلق، جلال. یادداشت‌های شاهنامه. چاپ اول. تهران: مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۹. 
  • فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامه. ج. ۱. جلال خالقی مطلق. چاپ سوم. تهران: مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۹. 
  • خالقی مطلق، جلال. یادداشت‌های شاهنامه. ج. ۱. چاپ اول. تهران: مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۹.