قوامی رازی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

بدرالدین قوامی رازی شاعر پارسی‌گوی ایرانی شیعی سده ششم هجری است. شعرهایش رویه دینی دارند.[۱][۲]

تنها مطلبی که راجع به قوامی رازی از منابع کهن به دست می‌آید به جز چند قطعه شعر این است که لقب او «اشرف الشعراء» و «بدرالدین» بوده و چون وی در ابتدا در سلک مدّاحان قوام‌الدین طغرائی بوده تخلص خود را از لقب این شخص برگرفته‌است.

از اشعاری که از قوامی رازی بدست مانده یکی قصیده‌ای است در ستایش قوام الدین طغرایی که یک جزء از آن نیز در هفت‌اقلیم آمده‌است.


متن قصیده قوامی رازی در مدح قوام الدین طغرایی:

سحرگه باده نوشان دوش با صد لطف و زیبائی ببالینم فرود آمد دو هفته ماه یغمائی گشاده از سر مستی همه بند بغلطاقش کله کج کرده بر تارک عیان صدگونه رعنائی رخی چونانکه از خورشید مه پرگل کله بندد قدی چونانکه از شمشاد شاخ تر بپیرائی هزاران زنگی اندر زلف و آنکه جمله سرگردان هزاران هندو اندر چشم و آنگه جمله سودائی ز عنبر عارض سیمین او زنار بر بسته ز سنبل زلف مفتولش نموده صد چلیپائی فلک بر آتش رویش سپند خال افگنده ز بیم چشم بدگوئی همی ترسیده ترسائی ز زر مغربی بسته کمر یعنی که خورشیدم که در سالی مهی دارد کمر وانگاه دیبائی بلطف و ناز با من گفت چونی چون همی باشی چه میگوئی چه می‌سازی چه پردازی چه فرمائی خروش از آسمان برخاست کان مه در زمین با من چنین زیبا سخنها راند یا رب اینت زبائی (کذا) بپای او درافتادم مرا گفتا مکن هی‌هی چه بودنت اینت بی عقلی چه کردت اینت شیدائی چنین رسوا نمی‌ترسی که از حالت خبر یابد یگانه خواجهٔ عالم قوام الدین طغرائی گر از خشم و نهیبش یک نظر بر آسمان افتد چو قارون بر زمین افتند منظوران بالائی شعاع روی او را مهر روزی دید از آن مدت بزیر ابر در پنهان شد او از بیم رسوائی خداوندی که گر نامت جهان را بازوئی بندد فلک را دست بربندی طلسم چرخ بگشائی ضمیر خویش را از وهم خود گر خاصیت بخشی همه محسوس عالم را بیک فکرت بپیمائی ز رشک سقف ایوانت فلک سرگشته و حیران و گرنه هم روان بودی فلک را پای بر جائی ز خاک سم یکرانت فلک را بس بود گردی اگر خواهی که چون آتش سر اندر آسمان سائی خداوندا خداوندا تو از ارباب این دولت بفر و یمن و روی و رای چون خورشید یکتائی تو از تیری قلم سازی کمان را تا که برداری همه احکام این تیر و کمان چرخ مینائی فلک با قدرتش برزه نداند کرد چرخی را که هر ساعت کشد آنرا بیک انگشت تنهائی خطا گفتم کمان چون باشد این خطی که پنداری خط دلبند ترکانست گرد روی زیبائی خداوندا ز روی فضل بنیوشی حدیث من پس ار خواهی ببخشائی وگر خواهی نبخشائی خداوندا نمی‌گویم کز انعامت نیم راضی همه انعام خود بینی اگر خونم ببالائی در این دولت همه پیران جوانستند و من بنده چو پیران بگذرانم روز و شب ایام برنائی چو دی ز امروز بهتر بود حال من در این خدمت چه امیدم بفردا بد دریغ امید فردائی بسیم و زر نیم خرم بمی خرم شوم گر تو ز سیم و زر بکاهانی و در حرمت بیفزائی بفضل و زهد چون خورشید در آفاق مشهورم و گر گوئی نه چونینم بگل خورشید اندائی مبارک باد نوروزت هزاران سال تا هر شب شراب لعل می‌نوشی…

منابع[ویرایش]