گلچین گیلانی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
گلچین گیلانی
Golcingilani.jpg
نام اصلی
مجدالدین میرفخرایی
زاده۱۱ دی ۱۲۸۸
سبزه میدان رشت
محل زندگیلندن
درگذشته۲۹ آذر ۱۳۵۱ (۶۳ سال)
لندن
تخلصگلچین گیلانی
پیشهشاعر و پزشک
زمینه کاریشعر نو به فارسی
ملیت ایران
سال‌های فعالیت۱۳۵۱–۱۳۰۷
دلیل سرشناسیشعر باران
پدر و مادرسید مهدی میرفخرایی

دکتر سید مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی، (۱۱ دی ۱۲۸۸ در سبزه میدان رشت - ۲۹ آذر ۱۳۵۱ در لندن) از سرایندگان شعر نو به فارسی است.

پدرش، سید مهدی میرفخرایی، زادهٔ تفرش و مدتی فرماندار قم و سبزوار بود. مجدالدین تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش و متوسطه را در تهران به پایان رسانید و در رشتهٔ فلسفه و علوم تربیتی موفق به اخذ لیسانس شد. سپس به انگلستان رفت و در رشتهٔ طب به دریافت درجهٔ دکترا نایل گردید. پس از آن در لندن اقامت گزید و دیگر به ایران نیامد. او در گورستان پاتنی ویلPutney Vale Cemetery خاکسپاری شده (Block U, Number 28).

گلچین از نوجوانی به شاعری پرداخت و کم‌کم اشعارش مورد توجه قرار گرفت و برای اولین بار در ۱۳۰۷ ش در مجلهٔ «ارمغان» به سردبیری وحید دستگردی[۱] و بعدها در مجله‌های «روزگار نو»، «فروغ» و مجله سخن انتشار یافت. شعر «باران» او یکی از معروفترین شعرهایی است که قسمت‌هایی از آن در کتاب‌های کودکان به چاپ رسید. او اولین شاعر نوپردازی است که شعرش به کتاب‌های دورهٔ ابتدائی راه یافت.

از آثارش: سه مجموعهٔ شعری، «گلی برای تو»، «مهر و کین»، و «نهفته» یا «نهضت» (در ۱۹۴۸ م در لندن)، و «دیوان» شعر به چاپ رسید.

شعر باز باران[ویرایش]

باز باران

با ترانه

با گهرهای فراوان

ميخورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها

ايستاده در گذرها

رودها را افتاده

شاد و خرم

يک دو سه گنجشک پر گو

باز هر دم

می پرند اين سو و ان سو

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر نيست نيلی

يادم آرد روز باران

گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگلهای گيلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده از چرنده از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

اسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من روز روشن

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان ميزدی پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

سنگها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آن جا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

رودخانه

با دو صد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ میزد همچو مستان

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی انها سنگ ریزه

سرخ و سبزو زرد و آبی

با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو

میپریدم از سر جو

دور میگشتم ز خانه

میپراندم سنگ ریزه

تا دهد بر اب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

میشکستم کردخاله

میکشانیدم به پایین

شاخه های بید مشکی

دست من میگشت رنگین

از تمشک سرخ و مشکی

میشنیدم از پرنده داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

هر چه میدیدم آنجا

بود دلکش بود زیبا

شاد بودم میسرودم

روز ای روز دلارا

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان

با همه سبزی و خوبی

گو چه میبودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان

روز ای روز دلارا

گر دلارایی است از خورشید باشد

اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره

آسمان گردید تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ریخت باران

جنگل از باد گریزان

چرخها میزد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن میگشتند هر جا

برق چون شمشیر بران

پاره میکرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت میزد ابرها را

روی برکه مرغ آبی

از میانه از کناره با شتابی

چرخ میزد بی شماره

گیسوی سیمین ما را

شانه میزد دست باران

بادها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

به چه زیبا بود جنگل

بس ترانه بس فسانه

بس فسانه بس ترانه

بس گوارا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی پندهای اسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا هست زیبا هست زیبا

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]