کرام بخارایی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

ملا عبداللطیف کرام بخارایی () از ادیبان معروف نیمهٔ دوم سدهٔ هفدهم میلادی ماوراءالنهر به شمار می‌رود.[۱]

زندگی[ویرایش]

کرام بخارایی از آن‌که زادگاهش بخاراست و در آنجا چون سخنور اصیل به کمال رسیده چنین می‌گوید:[۲]

آن بلبلم که خاک بخاراست گلشنمدارد هزار برگ و نوا طبع روشنم

کرام بخارایی از جمله شاعران سدهٔ ۱۷ میلادی محسوب می‌شود. در وطن روزگاری خوشی نداشته و در دیار خود بی‌قدری و خواری و زاری‌اش را درک نموده، جلای وطن می‌کند. مقصد از جلای وطن برای کرام بخارایی نه سیر و سیاحت، بلکه به دست آوردن رزق و روزی و دریافت پاره‌نانی بوده‌است. تنگ‌دستی و ناداری او را از یار و دیار جدا به کوی غربت و دربه‌دری می‌برد. چند بیت از غزل زیرین شاعر بیان‌گر حال وی است:[۳]

فلک به خاک نشیند چو من به نومیدیکه ناامید ز دیدار دوستانم کرد
به روزگار بلایی چو تنگ‌دستی نیستکه پیش خلق جهان سر بر آستانم کرد
چه کرده‌ام که چو خورشید روزگار «کرام»فتاده دربه‌در از بهر نیم‌نانم کرد

در غربت و سرگردانی‌ها کرام به کدام شهر و دیار رفته‌است، معلوم نیست. تنها از یک غزل شاعر برمی‌آید که او چندی در هندوستان اقامت داشته‌است. به هندوستان روی‌آوردن کرام تصادفی نبود؛ در سدهٔ ۱۷ میلادی عده‌ای اهل فرهنگ ماوراءالنهر برای آزمودن بخت و بهبود زندگی خود روی به هندوستان می‌آوردند. کرام نیز برای تأمین معیشت زندگی و چون سخنور مقام سزاواری پیدا نمودن به آن کشور هجرت کرده‌است، که می‌گوید:[۴]

به ملک هند من از راه آرزو رفتمچو سایه در پی آن مشک‌بو رفتم
چو آبرو گهری در زمانه پیدا نیستگهر گذاشته از بهر آرزو رفتم

از میراث باقی‌ماندهٔ شاعر برمی‌آید که او دور از وطن نیز روزگار آسوده‌ای درنمی‌یابد و دوباره به شهر بخارا برگشته باقی عمر را در کنج عزلت به سر می‌برد. سال تولد و سال وفات کرام در یگان سرچشمهٔ موجوده اشاره نیافته‌است و تا به امروز نامعلوم مانده‌است.[۵]

آثار[ویرایش]

کرام بخارایی شاعر صاحب دیوان است. ادبیات‌شناس تاجیک صدری سعدی‌اُف در کتاب خود «ادبیات تاجیک در عصر ۱۷» اطلاع می‌دهد که از این سخنور در حال حاضر از یک دیوان وی چهار نسخه برجاست، که کامل‌ترین آن‌ها حاوی یک‌هزار غزل است. این رقم از تمامی و بزرگی حجم دیوان کرام شهادت می‌دهد. این دیوان از غزل مرتب گردیده، مصنف آن کرام بخارایی شاعر غزلسراست.[۶]

محتوی اشعار او از جهت توصیف اوضاع نابسامان دور و تنقید آن به آفریده‌های سحر قلم، سیدای نصفی هم‌آهنگ است. غزلیات کرام بخارایی از نگاه زبان و طرز بیان شیواست و به ذوق خلق نزدیک سروده شده‌اند.[۷]

نمونه شعر[ویرایش]

فسون زلف تو پیچد به‌هم سویدا رافریب چشم تو برد از جا مسیحا را
شود ز شرم نفس در گلوی صبح گرهاگر ز سینه کشم آه شعله‌آسا را
نسیم سنبل زلف تو هر کجا گذرَدکند عبیرفشان کوه و دشت و صحرا را
طلوع کوکب اقبال چشم بیدار استمکن به غفلت بیهوده روز شب‌ها را
ز گفت‌وگوی دو عالم چو سرو آزاد استکسی که ساخت وی امروز کار فردا را
هزار نیش بلا خار در دلم بشکستبه هرکجا که نهادم در این چمن پا را
ز جوش گریهٔ خونابه‌ریز حسرت منگره شود به گلو موج آب دریا را
چو غنچه فیض بهشت آن‌کسان که می‌طلبندگشاده‌اند به مهتاب صبح دل‌ها را
«کرام» حاصل از این گلشنِ تمام فریب
چو سرو دامن برچیده بس بود ما را
***
غنچه‌سان از باغ بگشاید دل غمگین ماسینهٔ چاک است گلزار بهشت آئین ما
جوش اشک ما اسیران را به چشم کم مبینخنده بر خورشید دارد خوشهٔ پروین ما
چشم بنمود این‌که گردیدست از خارا برونکوه را، دل آب شد از غفلت سنگین ما
چون گدایان چشم ما بر کاسهٔ فغفور نیستچین روی بوریای فقر بس بالین ما
نیست چون اطفال ما را آرزوی سرخ و زرداشک سرخ و چهرهٔ کاهی بوَد تزئین ما
ما «کرام» از اشک خود، خود را گلستان کرده‌ایم
داغ دارد لاله‌ها را گلشن رنگین ما
***
بس‌که شب‌ها بی‌خیال او دلم فریاد داشتهر رگ من در بغل صد نشتر فولاد داشت
از نهال گلشن فردوس دست‌افشان گذشتدر نظر هر کس خیال آن قد شمشاد داشت
لقمهٔ آسودگی در هفت‌خوان چرخ نیستخوش بود آن‌کس که روزی از دل ناشاد داشت
از لگدکوب حوادث سیر می‌گردد تنشپشت خود هرکس به این دیوار بی‌بنیاد داشت
بگذرد چون مایهٔ فکر «کرام» از نه فلک
در سخن‌گفتن ز روی «مولوی» امداد داشت
***
عالمی را همچو گل از خنده رسوا کرد و رفتاز نگاهی هر طرف صد فتنه پیدا کرد و رفت
تا برون آمد به گلگشت جهان چون آفتابشبنم آئینه را محو تماشا کرد و رفت
همچو سنبل قامتش پیچیده در هم سرو راخاک را مشکین‌تر از زلف سمن‌سا کرد و رفت
کعبه در رقص است از درد طلب چون گردبادبا غبار آستانش رو به صحرا کرد و رفت
می‌خرامد همچو شاخ گل ز تحریک نسیمشورش محشر میان خلق پیدا کرد و رفت
آرزوی روی او هر گه که در خاطر گذشتخانهٔ دل را چو برگ گل مصفا کرد و رفت
ناخن ابروی او در سینه‌ام تا جا گرفتلاله‌زار داغ را خورشیدسیما کرد و رفت
مستی چشمی که من دیدم از این سیمین غزالنشئهٔ می را گره در حلق مینا کرد و رفت
تا قیامت شمع کافوری بسوزد بر سرشهر که چون صبح بناگوشی سخن‌ها کرد و رفت
آن‌که حرفی شد به ما از خاک کوی او «کرام»
رنگ دور از چهرهٔ آئینهٔ ما کرد و رفت[۸]

پی‌نوشت[ویرایش]

منابع[ویرایش]