پرش به محتوا

کنعان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
کنعان
𐤊𐤍𐤏𐤍  (فنیقی)
כְּנַעַן‎  (عبری)
Χαναάν  (یونانی انجیلی)
كَنْعَانُ  (عربی)
نقشه نشان‌دهنده گستره کنعان
موقعیت مهم‌ترین شهرهای کنعان در آغاز عصر عمارنه، سدهٔ چهاردهم پیش از میلاد؛ بر پایهٔ بازسازی کلاسیک
دیندین کنعانی
زبانزبان‌های کنعانی ()
مکانسرزمین شام
دورانعصر برنز
شهرهای مهم
پس ازغسولینی
پیش از

کنعان منطقه‌ای تاریخی و فرهنگی در بخش جنوبی سرزمین شام بود که در عصر برنز و عصر آهن، محل استقرار مجموعه‌ای از دولت‌شهرها و جوامع سامی‌زبان به‌شمار می‌رفت.[۱][۲] در اواخر عصر برنز، به‌ویژه در دورهٔ عمارنه (سدهٔ چهاردهم پیش از میلاد)، کنعان از اهمیت ژئوپلیتیکی ویژه‌ای برخوردار بود، زیرا در مرز حوزه‌های نفوذ امپراتوری‌های مصر نو، هیتی، میتانی و سپس آشور قرار داشت و رقابت این قدرت‌ها بر تحولات سیاسی منطقه تأثیر می‌گذاشت.[۳][۴] بخش عمدهٔ دانسته‌های امروزی دربارهٔ کنعان از کاوش‌های باستان‌شناختی انجام‌شده در سدهٔ بیستم و بیست‌ویکم در محوطه‌هایی مانند تل هازور، تل مگیدو، عین اسور و گزر به‌دست آمده است.[۵][۶]

نام «کنعان» در سراسر کتاب مقدس عبری به‌عنوان یک منطقهٔ جغرافیایی، به‌ویژه در پیوند با مفهوم «سرزمین موعود»، به‌کار رفته است.[۷][۸] همچنین، اصطلاح «کنعانیان» در کتاب مقدس عنوانی فراگیر برای اشاره به گروه‌های گوناگون ساکن شام جنوبی است و هم جوامع یکجانشین و هم برخی گروه‌های کوچ‌نشین و شبان را دربر می‌گیرد.[۹] این واژه از پرتکرارترین نام‌های قومی در کتاب مقدس به‌شمار می‌رود.[۱۰] مارک اس. اسمیت، پژوهشگر مطالعات کتاب مقدس، با استناد به یافته‌های باستان‌شناختی، بر این باور است که بنی‌اسرائیلیان اولیه از درون جامعهٔ کنعانی پدید آمدند و فرهنگ آنان تا حد زیادی ادامه و تحول فرهنگ کنعانی بود.[۱۱][۱۲]

نام «کنعانی» چندین سده پس از پایان عصر برنز نیز به‌عنوان نامی که برخی از این مردم برای معرفی خود به‌کار می‌بردند، در منابع تاریخی ثبت شده است. از سدهٔ پنجم پیش از میلاد، نویسندگان یونانی عمدتاً ساکنان کنعانیِ سواحل شرقی مدیترانه را با نام «فنیقیان» می‌شناختند.[۱۳] همچنین، پس از بنیان‌گذاری کارتاژ در سدهٔ نهم پیش از میلاد و گسترش مهاجرت فنیقیان به شمال آفریقا، شواهدی از اواخر دوران باستان، از جمله نوشته‌های آگوستین، نشان می‌دهد که برخی از کارتاژیان همچنان خود را «کنعانی» می‌نامیدند.[۱۴][۱۵]

ریشه‌شناسی

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]
نام «کنعان» به صورت هیروگلیف مصری و به شکل «کانعنا» بر روی سنگ‌نبشتهٔ مرنپتاح آمده است.

ریشه‌شناسی نام «کنعان» قطعی نیست و دربارهٔ منشأ این نام دیدگاه‌های گوناگونی مطرح شده است و تاکنون اجماع کاملی دربارهٔ خاستگاه آن میان زبان‌شناسان و پژوهشگران خاور نزدیک باستان شکل نگرفته است.[۱۶][۱۷] یکی از قدیمی‌ترین دیدگاه‌ها، این واژه را برگرفته از ریشهٔ سامی «ک‌ن‌ع» (𐤊𐤍𐤏) می‌داند که با مفاهیمی چون «پست بودن»، «فروتنی»، «فرمانبرداری» یا «مطیع بودن» ارتباط دارد.[۱۸][۱۹] برخی پژوهشگران بر این اساس پیشنهاد کرده‌اند که معنای نخستین «کنعان» احتمالاً «سرزمین‌های پست» بوده و در تقابل با «آرام» قرار داشته است که در این صورت معنای آن «سرزمین‌های مرتفع» خواهد بود.[۲۰] گروهی دیگر نیز بر این باورند که این واژه در آغاز به معنای «سرزمین مطیع» یا «سرزمین تحت فرمان» بوده و احتمالاً به عنوان نام یکی از استان‌های تابع مصر در شام به کار می‌رفته است؛ سپس، همانند برخی نام‌های جغرافیایی دیگر که بعدها به نام خاص یک منطقه تبدیل شدند، به تدریج به نام خاص این سرزمین بدل شده است.[۲۱]

دیدگاه دیگری که افرایم آویگدور اشپایزر در سال ۱۹۳۶ مطرح کرد، واژهٔ «کنعان» را برگرفته از واژهٔ هوریِ «کیناخّو» می‌داند که به رنگ ارغوانی اشاره داشته است.[۲۲] بر پایهٔ این نظریه، «کنعان» و «فینیقیه» در اصل هم‌معنا بوده و هر دو به معنای «سرزمین ارغوان» هستند.[۲۳] لوح‌های کشف‌شده در شهر هوریِ نوزی در اوایل سدهٔ بیستم نشان می‌دهند که واژهٔ «کیناخنو» به عنوان مترادف رنگ سرخ یا ارغوانی به کار می‌رفته است.[۲۴] این رنگ از حدود هزارهٔ دوم پیش از میلاد از ترشحات نوعی حلزون دریایی از خانوادهٔ مورکس‌ها استخراج می‌شد و به دلیل دشواری فرایند تولید و هزینهٔ بسیار زیاد، از ارزشمندترین رنگ‌های جهان باستان به شمار می‌رفت.[۲۵][۲۶] تولید این رنگ بعدها در شهرهای ساحلی فینیقی، به‌ویژه صور و صیدا، به یکی از مهم‌ترین صنایع محلی تبدیل شد.[۲۵]پارچه‌های ارغوانی به یکی از مشهورترین کالاهای صادراتی کنعان و سپس فینیقیه تبدیل شدند و در سراسر مدیترانهٔ باستان شهرت یافتند.[۲۷] در سفر خروج نیز از نخ‌ها و پارچه‌های ارغوانی در توصیف پوشش‌ها و پرده‌های خیمهٔ اجتماع یاد شده است که نشان‌دهندهٔ ارزش و جایگاه این رنگ در سنت‌های باستانی خاور نزدیک است.[۲۸]

نام «فینیقیه» نیز معمولاً با واژهٔ یونانی فوینیکس (φοῖνιξ)، به معنای «ارغوانی» یا «سرخ تیره»، مرتبط دانسته می‌شود و احتمال داده شده است که این نام به شهرت صنعت رنگ ارغوان در شهرهای ساحلی کنعان اشاره داشته باشد.[۲۹][۳۰] با این حال، دربارهٔ جهت این نام‌گذاری اتفاق نظر وجود ندارد و روشن نیست که آیا واژهٔ یونانی از نام سرزمین گرفته شده است یا نام سرزمین تحت تأثیر واژهٔ یونانی قرار گرفته است.[۳۱] پارچه‌های ارغوانی شهر صور در فینیقیه در سراسر جهان باستان شهرت فراوان داشت و در میان یونانیان و رومیان نماد اشرافیت، ثروت و پادشاهی به شمار می‌رفت.[۲۷][۳۲] با وجود این، رابرت دروز یادآور شده است که فرضیهٔ اشپایزر دربارهٔ منشأ هوریِ نام «کنعان» امروزه عموماً از سوی پژوهشگران پذیرفته نمی‌شود و ریشه‌شناسی این نام همچنان محل بحث است.[۱۶]

گاه‌شماری تاریخی

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

دورهٔ مس‌سنگی (حدود ۴۵۰۰ تا ۳۵۰۰ پیش از میلاد)

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]
ستارهٔ غسولی
میزسنگ غسولی بر فراز تپهٔ کویجیّه، در نزدیکی مادبا، اردن.

در حدود ۴۵۰۰ پیش از میلاد، با آغاز فرهنگ غسولی، دورهٔ مس‌سنگی در کنعان وارد مرحله‌ای تازه شد.[۳۳][۳۴] دربارهٔ منشأ این فرهنگ اتفاق نظر وجود ندارد؛ برخی پژوهشگران آن را حاصل مهاجرت گروه‌هایی از شمال یا شمال‌شرق شام دانسته‌اند، در حالی که گروهی دیگر شکل‌گیری آن را نتیجهٔ تحول تدریجی جوامع بومی همراه با تأثیرات فرهنگی بیرونی می‌دانند.[۳۵][۳۶] فرهنگ غسولی به سبب پیشرفت چشمگیر در فلزکاری شهرت دارد. صنعتگران این فرهنگ از مهارت بالایی در ریخته‌گری و ساخت اشیای مسی برخوردار بودند و مجموعهٔ آثار فلزی آنان، به‌ویژه یافته‌های گنجینهٔ نَحال مِشمار، از برجسته‌ترین نمونه‌های فلزکاری دورهٔ مس‌سنگی در خاور نزدیک به شمار می‌رود.[۳۷][۳۸] برخی پژوهشگران، با توجه به شباهت‌های فنی میان آثار فلزی غسولی و یافته‌های فرهنگ مایکوپ در قفقاز، احتمال داده‌اند که هر دو سنت از یک پیشینهٔ مشترک در فناوری فلزکاری تأثیر پذیرفته باشند؛ هرچند این فرضیه هنوز محل بحث است و اجماع کاملی دربارهٔ آن وجود ندارد.[۳۹][۴۰] یکی از مهم‌ترین مراکز استخراج مس در این دوره، وادی فینان در جنوب اردن امروزی بود.[۴۱] مس عمدتاً از نهشته‌های مالاکیت موجود در سازند شیل دولومیتی بُرج، متعلق به دورهٔ کامبرین، استخراج می‌شد و سپس برای ذوب و ساخت ابزارها و اشیای فلزی به مراکز وابسته به فرهنگ بئرشبع منتقل می‌گردید.[۴۲][۴۳]

بررسی‌های ژنتیکی نشان داده است که مردم فرهنگ غسولی عمدتاً به هاپلوگروه تی-ام ۱۸۴، از شاخه‌های ژنتیکی رایج در آسیای غربی، تعلق داشتند؛ هرچند تعداد نمونه‌ها هنوز برای نتیجه‌گیری قطعی دربارهٔ ترکیب ژنتیکی کل جمعیت کافی نیست.[۴۴][۴۵]

در گذار از دورهٔ مس‌سنگی به عصر برنز آغازین، سکونتگاه‌های بزرگ و سازمان‌یافته‌ای در کنعان پدیدار شدند. از جمله مهم‌ترین آن‌ها محوطهٔ عین اشور در دشت شارون است که با وسعت قابل توجه، شبکهٔ خیابان‌ها، انبارها و فضاهای عمومی، از کهن‌ترین مراکز شهری شناخته‌شده در جنوب شام به شمار می‌رود و شکل‌گیری آن آغاز فرایند شهرنشینی در این منطقه را نشان می‌دهد.[۴۶][۴۷]

عصر برنز آغازین (حدود ۳۵۰۰ تا ۲۰۰۰ پیش از میلاد)

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]
تپه خاکستر در غزه، حدود ۲۶۰۰ تا ۲۳۰۰ پیش از میلاد محل سکونت کنعانیان بود. آنان این محل را بر روی بقایای سکونتگاهی قدیمی‌تر متعلق به مصریان دوباره آباد کردند.

در عصر برنز آغازین، شهرهای مهمی در سراسر شام و سرزمین‌های پیرامون آن پدید آمدند و شبکه‌ای از مراکز سیاسی، اقتصادی و بازرگانی را شکل دادند.[۴۸][۴۹] از جملهٔ این مراکز، شهر ابلا در شمال سوریه بود که زبان سامی شرقیِ ابلایی در آن رواج داشت و یکی از مهم‌ترین دولت‌شهرهای منطقه به شمار می‌رفت.[۵۰] این شهر در حدود ۲۳۰۰ پیش از میلاد، در جریان گسترش قلمرو امپراتوری اکد، به فرمانروایی سارگون بزرگ و سپس نَرام‌سین درآمد.[۵۱][۵۲] در کتاب مقدس نیز از اکد با نام «عکّاد» یاد شده است.[۵۳] اشاره‌های سومری به سرزمین مارتو، که بعدها در متون اکدی با نام آمورو شناخته شد و به نواحی غرب رود فرات اطلاق می‌گردید، حتی از دوران پیش از سارگون نیز شناخته شده و دست‌کم به روزگار اِنشاکوشانا، پادشاه اوروک، بازمی‌گردد.[۵۴][۵۵] همچنین، یکی از کتیبه‌های منسوب به لوگال‌آنه‌موندو، از فرمانروایان کهن سومر، او را فرمانروای این سرزمین معرفی می‌کند؛ هرچند بیشتر پژوهشگران اعتبار تاریخی این متن را محل تردید می‌دانند، زیرا نسخهٔ موجود چندین سده پس از رویدادهای ادعایی نگاشته شده است.[۵۶]

سرزمین آمورو، که بخش‌هایی از سوریهٔ غربی را دربر می‌گرفت، در شمال و شمال‌شرقی با نواحی کنعانی هم‌مرز بود و شهرهایی مانند هازور و قادش از مهم‌ترین مراکز ارتباط میان این دو حوزهٔ فرهنگی به شمار می‌رفتند.[۵۷][۵۸] اوگاریت نیز، اگرچه از نظر فرهنگی و مذهبی پیوندهای نزدیکی با جهان کنعانی داشت، از لحاظ زبان‌شناختی دارای زبانی مستقل در شاخهٔ زبان‌های سامی شمال‌غربی بود و معمولاً در زمرهٔ زبان‌های کنعانی طبقه‌بندی نمی‌شود.[۵۹][۶۰] با فروپاشی امپراتوری اکد در حدود ۲۱۵۴ پیش از میلاد، گروه‌هایی وابسته به سنت فرهنگی کورا–ارس، که در باستان‌شناسی شام بیشتر با سفال‌های خِربِت کِراک شناخته می‌شوند، وارد بخش‌هایی از شام جنوبی شدند.[۶۱][۶۲] منشأ این سنت فرهنگی عموماً در قفقاز جنوبی و نواحی پیرامون آن دانسته می‌شود، هرچند دربارهٔ مسیرهای مهاجرت و میزان اختلاط آنان با جمعیت‌های بومی همچنان بحث وجود دارد.[۶۳] افزون بر این، پژوهش‌های ژنتیکی نشان داده است که در فاصلهٔ حدود ۲۵۰۰ تا ۱۰۰۰ پیش از میلاد، جریان‌هایی از تبارهای مرتبط با زاگرسِ دورهٔ مس‌سنگی و قفقازِ عصر برنز نیز به جمعیت‌های شام جنوبی افزوده شده‌اند.[۶۴][۶۵]

نخستین شهرهای بزرگ شام جنوبی نیز در همین دوره شکل گرفتند که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به مگیدو، عین اشور، عراد و تل یرموث اشاره کرد.[۶۶][۶۷] این جوامع پیشاکنعانی به‌طور منظم با تمدن مصر در جنوب و نیز با مردمان شمال، از جمله هوریان، حتیان، هیتیان و لوویان در آسیای صغیر، و همچنین با دولت‌های سومر، اکد و بعدها آشور در میان‌رودان در ارتباط بودند.[۶۸] این شبکهٔ گستردهٔ روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تا عصر آهن نیز تداوم یافت.[۶۹] پایان عصر برنز آغازین با فروپاشی بسیاری از مراکز شهری، کاهش تمرکز جمعیت و گسترش دوبارهٔ سکونتگاه‌های روستایی و شیوه‌های معیشتی مبتنی بر کشاورزی و دامداری نیمه‌کوچ‌نشین همراه بود.[۷۰][۷۱] با وجود این، تولیدات تخصصی صنایع دستی، فلزکاری و شبکه‌های بازرگانی منطقه‌ای همچنان به حیات خود ادامه دادند.[۷۲] از دیدگاه باستان‌شناسی، دولت اوگاریت در اواخر عصر برنز، با مرکزیت رأس شَمرا در ساحل سوریه، یکی از نزدیک‌ترین فرهنگ‌ها به جهان کنعانی به شمار می‌رود.[۷۳][۷۴] با این حال، زبان اوگاریتی، هرچند خویشاوند نزدیک زبان‌های کنعانی است، در شاخه‌ای مستقل از زبان‌های سامی شمال‌غربی قرار می‌گیرد و در معنای دقیق زبان‌شناختی، جزو زبان‌های کنعانی محسوب نمی‌شود.[۶۰]

یکی از موضوعات مورد بحث در پژوهش‌های مربوط به تاریخ کنعان، اشاره به عبارت «سرورِ گانانا» در لوح‌های سامی ابلا، متعلق به بایگانی تل مردیخ و مربوط به حدود ۲۳۵۰ پیش از میلاد است.[۷۵] برخی پژوهشگران این عبارت را اشاره‌ای به ایزد داگون با لقب «سرور کنعان» دانسته‌اند و بر این اساس احتمال داده‌اند که نام «کنعان» از هزارهٔ سوم پیش از میلاد به عنوان یک واحد جغرافیایی یا سیاسی شناخته می‌شده است.[۷۶] جاناتان تاب نیز بر این باور است که اصطلاح «گانانا» ممکن است قدیمی‌ترین اشارهٔ شناخته‌شده به کنعان باشد؛ با این حال، او تأکید می‌کند که نخستین اشارهٔ قطعی و تردیدناپذیر به نام کنعان در منابع موجود، به سدهٔ هجدهم پیش از میلاد تعلق دارد.[۷۷]

عصر برنز میانی (حدود ۲۰۰۰ تا ۱۵۵۰ پیش از میلاد)

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]
نقشه‌ای از خاور نزدیک اثر رابرت دو ووگوندی، تهیه‌شده در سال ۱۷۶۲ میلادی، که در آن کنعان تنها به سرزمین مقدس محدود شده و لبنان و سوریه از محدوده آن مستثنا نشان داده شده‌اند.

در آغاز عصر برنز میانی، شهرنشینی در کنعان بار دیگر رونق گرفت و بسیاری از شهرهای متروک دورهٔ پیشین بازسازی یا از نو بنیان نهاده شدند.[۷۸][۷۹] در این دوره، کنعان به مجموعه‌ای از دولت‌شهرهای مستقل تقسیم شده بود که هر یک قلمرو پیرامونی خود را اداره می‌کردند. در میان این مراکز، شهر تل هازور در شمال کنعان، به سبب وسعت، جمعیت، استحکامات و جایگاه تجاری، مهم‌ترین و نیرومندترین دولت‌شهر منطقه به شمار می‌رفت.[۸۰][۸۱] بسیاری از جنبه‌های فرهنگ مادی کنعانی، از جمله معماری، مهرها، نظام اداری و برخی سنت‌های هنری، در این دوره تحت تأثیر تمدن‌های میان‌رودان قرار گرفت و سراسر منطقه بیش از پیش در شبکهٔ گستردهٔ تجارت بین‌المللی میان مصر، شام، آناتولی و میان‌رودان ادغام شد.[۸۲][۸۳]

از زمان حکومت نارام‌سین اکد (حدود ۲۲۵۴ تا ۲۲۱۸ پیش از میلاد)، سرزمین آمورو در کنار سوبارتو، ایلام و سومر، یکی از چهار ناحیهٔ اصلی پیرامون قلمرو اکد به شمار می‌رفت که در کتیبه‌های شاهی از آن‌ها یاد شده است.[۸۴][۸۵] در سده‌های بعد، اقوام آموری نفوذ چشمگیری در میان‌رودان پیدا کردند و دودمان‌های آموری بر بخش‌های وسیعی از این منطقه، از جمله شهرهای ایسین، لارسا، ماری و سرانجام بابل، فرمان راندند.[۸۶][۸۷] سومو-آبوم در حدود سال ۱۸۹۴ پیش از میلاد، دودمان نخست بابل را بنیان نهاد و این شهر را به یک دولت‌شهر مستقل تبدیل کرد.[۸۸] در دوره‌های بعد، واژهٔ «آمورو» در متون اکدی و آشوری نه تنها برای اشاره به اقوام آموری، بلکه برای بخش‌هایی از سرزمین شام، به‌ویژه نواحی داخلی سوریه و شمال کنعان، نیز به کار می‌رفت.[۸۹][۹۰] برخی پژوهشگران، بر پایهٔ اسناد ماری و دیگر منابع هم‌زمان، احتمال داده‌اند که کنعان در بخشی از عصر برنز میانی به دو حوزهٔ سیاسی یا کنفدراسیون عمده تقسیم شده باشد؛ یکی با مرکزیت مگیدو در درهٔ یزرعیل و دیگری با مرکزیت قادش در کنار رود اورونتس (رود عاصی). با این حال، این بازسازی تاریخی قطعی نیست و دربارهٔ ساختار سیاسی کنعان در این دوره دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد.[۹۱][۹۲] در زمان حمورابی (۱۷۹۲–۱۷۵۰ پیش از میلاد)، دولت آموری بابل به اوج قدرت خود رسید و با فتح لارسا، اشنونا، ماری و بخش‌هایی از آشور، نخستین امپراتوری بابل را بنیان نهاد.[۹۳][۹۴] اگرچه این امپراتوری پس از مرگ حمورابی به تدریج تضعیف شد و بخش بزرگی از قلمرو خود را از دست داد، دودمان آموری بابل همچنان تا سال ۱۵۹۵ پیش از میلاد بر این شهر فرمان راند؛ در آن سال، مورشیلی یکم، شاه هیتی، بابل را فتح کرد و به حکومت این دودمان پایان داد.[۹۵][۹۶]

داستان نیمه‌افسانه‌ای سینوهه، که از برجسته‌ترین آثار ادبی مصر باستان به شمار می‌رود، سرگذشت یکی از درباریان مصری به نام سینوهه را روایت می‌کند که پس از گریختن از مصر، مدتی را در سرزمین‌های رِتجنوی علیا و فنخو سپری کرد و در آنجا در درگیری‌های محلی و فعالیت‌های نظامی مشارکت داشت.[۹۷][۹۸] هرچند این روایت از نظر تاریخی دارای ارزش فرهنگی و جغرافیایی است، بیشتر پژوهشگران آن را اثری ادبی می‌دانند و نه گزارشی دقیق از رویدادهای تاریخی.[۹۹] نخستین گزارش مصری که به‌طور قطعی از یک لشکرکشی به سرزمین‌های منتو، رِتجنو و شهر شکیم (شِخِم) یاد می‌کند، در سنگ‌نوشتهٔ سبک‌خو دیده می‌شود که به دوران فرمانروایی سنوسرت سوم (حدود ۱۸۷۸–۱۸۳۹ پیش از میلاد) تعلق دارد. این کتیبه از حضور سپاهیان مصر در شام و نبرد با فرمانروای شکیم خبر می‌دهد و از مهم‌ترین منابع مصری دربارهٔ اوضاع سیاسی کنعان در عصر برنز میانی به شمار می‌رود.[۱۰۰][۱۰۱]

یکی از کهن‌ترین اشاره‌های شناخته‌شده به «کنعانیان» در متون خط میخی، در نامه‌ای از موت‌بیصیر خطاب به شمشی‌ادد یکم، پادشاه امپراتوری آشور کهن (حدود ۱۸۰۹ تا ۱۷۷۶ پیش از میلاد)، دیده می‌شود. در این نامه آمده است:

««راهزنان و کنعانیان در راهیسوم مستقر هستند.»[۱۰۲]

این نامه بخشی از آرشیو گستردهٔ شهر ماری است که در جریان کاوش‌های باستان‌شناسی این محوطه در سدهٔ بیستم کشف و در سال‌های بعد به تدریج منتشر شد.[۱۰۳] افزون بر این، چندین اشارهٔ دیگر به «کنعانیان» نیز در نامه‌های ماری شناسایی شده است که به نظر می‌رسد همگی به همان فضای سیاسی و نظامی عصر برنز میانی مربوط باشند.[۱۰۴] با این حال، میان پژوهشگران دربارهٔ معنای واژهٔ «کنعانیان» در این نامه‌ها اتفاق نظر وجود ندارد. برخی آن را نام مردمان ساکن منطقه‌ای مشخص در جنوب شام می‌دانند، در حالی که گروهی دیگر احتمال می‌دهند این واژه در آن زمان به‌طور کلی برای اشاره به گروه‌هایی با منشأ بیگانه یا مردمانی از سرزمین‌های غربی به کار رفته باشد.[۱۰۵][۱۰۶] از همین رو، رابرت دروز بر این باور است که نخستین اشارهٔ قطعی و بی‌ابهام به نام «کنعان» در متون خط میخی، در کتیبهٔ شاه ادریمی دیده می‌شود.[۱۰۷]

در تندیس ادریمی، فرمانروای آلالاخ، که به سدهٔ شانزدهم پیش از میلاد تعلق دارد و در آلالاخ (تل عطشانه، در ترکیهٔ امروزی، نزدیک مرز سوریه) کشف شده است، از سرزمینی به نام آمیا یاد شده که «در سرزمین کنعان» قرار داشته است.[۱۰۸][۱۰۷] بر پایهٔ این کتیبه، ادریمی پس از شورشی که علیه حکومتش رخ داد، همراه با خویشاوندان مادری خود به تبعید رفت و مدتی در سرزمین کنعان پناه گرفت. او سپس با جلب حمایت گروه‌هایی از مردم آن ناحیه، مقدمات بازگشت و بازپس‌گیری پادشاهی خود را فراهم کرد.[۱۰۹]

در حدود میانهٔ سدهٔ هفدهم پیش از میلاد، گروه‌های سامی‌زبان برخاسته از کنعان و دیگر نواحی جنوبی شام، که در منابع مصری با نام هیکسوس (به معنای «فرمانروایان سرزمین‌های بیگانه») شناخته می‌شوند، بر بخش شرقی دلتای رود نیل تسلط یافتند و دودمان پانزدهم مصر را بنیان نهادند.[۱۱۰][۱۱۱] امروزه بیشتر پژوهشگران بر این باورند که قدرت‌گیری هیکسوس‌ها نتیجهٔ استقرار تدریجی جمعیت‌های کنعانی و دیگر گروه‌های سامی‌زبان در شرق دلتای نیل و ضعف حکومت مرکزی مصر در پایان پادشاهی میانه بود، نه صرفاً حاصل یک یورش نظامی گسترده.[۱۱۲][۱۱۳] پایتخت آنان شهر اواریس بود که به یکی از مهم‌ترین مراکز سیاسی و بازرگانی مصر در دورهٔ دوم میانی تبدیل شد و پیوندهای گسترده‌ای با شهرهای کنعان برقرار کرد.[۱۱۴][۱۱۵]

در کتیبه‌های مصری، نام آمورو به‌طور خاص برای نواحی کوهستانی شمال شام، در شرق فینیقیه و تا پیرامون رود اُرُنتِس (رود عاصی)، به کار می‌رفت.[۱۱۶][۱۱۷] این کاربرد با معنای واژهٔ «آمورو» در متون اکدی تفاوت‌هایی داشت؛ زیرا در منابع میان‌رودانی این نام گاه به‌طور کلی به سرزمین‌های غربی یا اقوام آموری اطلاق می‌شد، در حالی که در متون مصری بیشتر به منطقه‌ای مشخص در شمال شام اشاره داشت.[۱۱۸][۱۱۹]

کاوش‌های باستان‌شناسی در شماری از محوطه‌هایی که بعدها در زمرهٔ شهرهای کنعانی شناخته شدند، نشان می‌دهد که شکوفایی اقتصادی، رشد شهرنشینی و گسترش ساختارهای سیاسی کنعان در عصر برنز میانی به اوج خود رسید.[۱۲۰][۱۲۱] در این دوره، شهر هازور بزرگ‌ترین و نیرومندترین دولت‌شهر کنعان به شمار می‌رفت و به سبب موقعیت راهبردی خود بر مسیرهای بازرگانی میان شام و میان‌رودان، نقش مهمی در تحولات سیاسی و اقتصادی منطقه ایفا می‌کرد.[۱۲۲][۱۲۳] روابط هازور با مصر در این دوره عمدتاً بر پایهٔ مناسبات بازرگانی و دیپلماتیک استوار بود و نفوذ سیاسی مصر در کنعان، به‌ویژه از آغاز عصر برنز متأخر، گسترش بیشتری یافت.[۱۲۴][۱۲۵]

در شمال شام، پادشاهی یَمخَد با مرکزیت حلب و دولت قَطنه از مهم‌ترین قدرت‌های منطقه بودند و هر یک رهبری اتحادیه‌هایی از دولت‌شهرهای تابع یا هم‌پیمان را بر عهده داشتند.[۱۲۶][۱۲۷] این دولت‌ها در رقابت با یکدیگر و نیز در تعامل با قدرت‌هایی چون ماری، آشور و بابل، نقش تعیین‌کننده‌ای در سیاست شام ایفا می‌کردند.[۱۲۸] در جنوب کنعان نیز شواهد باستان‌شناختی و متون باستانی نشان می‌دهد که هازور از جایگاهی ممتاز برخوردار بود و احتمالاً در رأس شبکه‌ای از دولت‌شهرهای کنعانی قرار داشت.[۱۲۹][۱۳۰] در کتاب مقدس نیز هازور «سرِ همهٔ آن پادشاهی‌ها» توصیف شده است؛ هرچند این توصیف بازتاب سنت‌های ادبی متأخر است، باستان‌شناسی نیز جایگاه برجستهٔ این شهر را در عصر برنز میانی و متأخر تأیید می‌کند.[۱۳۱][۱۳۲]

عصر برنز متأخر (حدود ۱۵۵۰–۱۲۰۰ پیش از میلاد)

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]
نقشه خاور نزدیک باستان در دوره عمارنه که قدرت‌های بزرگ آن زمان را نشان می‌دهد: مصر (نارنجی)، هیتی‌ها (آبی)، پادشاهی کاسیان بابل (سیاه)، امپراتوری آشور میانه (زرد) و میتانی (قهوه ای). گستره تمدن میسنی‌ها به رنگ ارغوانی ظاهر می‌شود.

در آغاز عصر برنز متأخر، کنعان از مجموعه‌ای از دولت‌شهرهای مستقل تشکیل شده بود که هر یک به وسیلهٔ فرمانروای محلی اداره می‌شدند. از مهم‌ترین این مراکز می‌توان به مِگیدو، هازور، کادش، جازر، لاخیش و شکیم اشاره کرد.[۱۳۳][۱۳۴] این دولت‌شهرها شبکه‌ای از اتحادها و رقابت‌های سیاسی را پدید آورده بودند و در عین حال، تحت نفوذ قدرت‌های بزرگ منطقه، به‌ویژه پادشاهی نوین مصر، قرار داشتند.[۱۳۵] پس از لشکرکشی‌های تحوتمس سوم در سدهٔ پانزدهم پیش از میلاد، بخش بزرگی از کنعان به قلمرو نفوذ مصر پیوست و فرمانروایان محلی معمولاً به عنوان فرمان‌برداران فرعون به حکومت خود ادامه دادند.[۱۳۶][۱۳۷] در شمال شام نیز پادشاهی هیتی نفوذ خود را گسترش داد و رقابت میان مصر و هیتی سرانجام به نبرد کادش در حدود ۱۲۷۴ پیش از میلاد انجامید. پس از انعقاد پیمان صلح میان رامسس دوم و خاتوشیلی سوم، مرز نفوذ دو امپراتوری در شام تثبیت شد و کنعان جنوبی عمدتاً در حوزهٔ نفوذ مصر باقی ماند.[۱۳۸][۱۳۹] چند سده پس از فروپاشی نظام دولت‌شهرهای عصر برنز متأخر، امپراتوری نوآشور در سدهٔ هشتم پیش از میلاد بخش بزرگی از شام، از جمله سرزمین‌های کنعانی پیشین، را به قلمرو خود ملحق کرد.[۱۴۰]

در روایت کتاب مقدس عبری، از اقوام سامی‌زبانی که در کنعان می‌زیستند یا به آن مهاجرت کرده بودند، از جمله آموریان، بارها یاد شده است.[۱۴۱][۱۴۲] آموریان پیش‌تر در آغاز هزارهٔ دوم پیش از میلاد در میان‌رودان نیز نقش سیاسی مهمی داشتند و دودمان‌هایی مانند دودمان نخست بابل، که حمورابی به آن تعلق داشت، معمولاً منشأ آموری برای آن‌ها در نظر گرفته می‌شود.[۱۴۳] کتاب مقدس عبری از آموریان در جدول اقوام (سفر پیدایش، ۱۰:۱۶ تا ۱۰:۱۸) یاد می‌کند و آنان را از اقوام کهن کنعان می‌شمارد.[۱۴۴] در بخش‌هایی از سفر پیدایش، سفر یوشع و سفر تثنیه، آموریان ساکنان نواحی کوهستانی معرفی شده‌اند، در حالی که در سفر اعداد و سفر یوشع از دو پادشاه آموری، سیحونِ حِشبون و عوجِ باشان، که بر نواحی شرق رود اردن فرمان می‌راندند، نام برده شده است.[۱۴۵] در برخی دیگر از بخش‌های کتاب مقدس، از جمله در سفر پیدایش، سفر یوشع و سفر داوران، واژهٔ «آموری» گاه به عنوان نامی فراگیر برای برخی از ساکنان کنعان به کار رفته و در مواردی تقریباً مترادف با «کنعانی» است؛ هرچند در سایر متون کتاب مقدس میان این دو اصطلاح تمایز گذاشته شده و نام «آموری» هرگز به ساکنان نواحی ساحلی کنعان اطلاق نمی‌شود.[۱۴۶][۱۴۷]

در سده‌های پیش از ظهور اسرائیلیانِ کتاب مقدس، بخش بزرگی از کنعان و جنوب‌غربی سوریه در حوزهٔ نفوذ امپراتوری نوین مصر قرار داشت و بسیاری از دولت‌شهرهای این منطقه به فرعون خراج می‌پرداختند و فرمانروایان محلی خود را با تأیید دربار مصر حفظ می‌کردند.[۱۴۸][۱۴۹] با این حال، سلطهٔ مصر بر این سرزمین‌ها همواره مستقیم و یکپارچه نبود و فرعون‌ها ناچار بودند برای حفظ نفوذ خود با شورش‌های محلی، رقابت میان دولت‌شهرها و فشار قدرت‌های رقیب در شمال، به‌ویژه پادشاهی میتانی و سپس امپراتوری هیتی، مقابله کنند.[۱۵۰][۱۵۱]

در دوران فرمانروایی تحوتمس سوم (۱۴۷۹ تا ۱۴۲۵ پ.م.) و آمنهوتپ دوم (۱۴۲۷ تا ۱۴۰۱ پ.م.)، لشکرکشی‌های مکرر مصر به شام موجب تثبیت نسبی نفوذ این امپراتوری شد و بسیاری از فرمانروایان آموری و کنعانی همچنان وفاداری خود را به فرعون حفظ کردند.[۱۳۶][۱۵۲] با وجود این، اسناد مصری این دوره از ظهور گروه‌هایی یاد می‌کنند که به عنوان عاملی بی‌ثبات‌کننده در ساختار سیاسی منطقه شناخته می‌شدند. این گروه‌ها در متون مصری با نام عَپیرو و در منابع اکدی، از جمله نامه‌های عمارنه، با نام هابیرو شناخته می‌شوند.[۱۵۳][۱۵۴] بیشتر پژوهشگران امروزی بر این باورند که این اصطلاح نه به یک قوم یا گروه قومی مشخص، بلکه به طبقه‌ای اجتماعی از افراد حاشیه‌نشین اطلاق می‌شد؛ افرادی که ممکن بود مزدور، جنگجو، راهزن، کارگر، خدمتکار، تبعیدی، فراری یا کسانی باشند که از ساختارهای معمول دولت‌شهری خارج شده بودند.[۱۵۵][۱۵۶] به نظر می‌رسد بسیاری از آنان پیش‌تر زندگی یکجانشین داشته‌اند، اما بر اثر جنگ، بدهکاری، قحطی یا دگرگونی‌های اجتماعی، جایگاه خود را از دست داده و به گروه‌هایی سیار و مستقل تبدیل شده بودند که در ازای دریافت دستمزد، در خدمت فرمانروایان محلی یا دولت‌شهرهای گوناگون قرار می‌گرفتند.[۱۵۷]

از هابیرو، که در برخی متون میان‌رودانی با ایدئوگرام سومری سا-گاز نیز نوشته می‌شد، از سده‌ها پیش‌تر نیز یاد شده است و قدیمی‌ترین اشاره‌های شناخته‌شده به آنان دست‌کم به دورهٔ فرمانروایی شولگی، پادشاه دودمان سوم اور، بازمی‌گردد.[۱۵۸][۱۵۹] از این‌رو، بیشتر پژوهشگران اصطلاح «عپیرو» را عنوانی اجتماعی می‌دانند که در مناطق گوناگون خاور نزدیک باستان برای گروه‌هایی با موقعیت مشابه به کار می‌رفت، نه نام یک قوم واحد.[۱۶۰][۱۶۱] ظهور پررنگ عپیرو در اسناد عصر برنز متأخر هم‌زمان با دگرگونی‌های گستردهٔ سیاسی در شمال شام و میان‌رودان بود؛ دوره‌ای که در آن پادشاهی میتانی، متکی بر طبقهٔ جنگاوران ارابه‌ران موسوم به ماریانو، به یکی از قدرت‌های اصلی منطقه تبدیل شد.[۱۶۲][۱۶۳] ماریانوها که در میان نخبگان هوریِ میتانی جایگاه ویژه‌ای داشتند، عناصری از فرهنگ و واژگان هندوآریایی را نیز حفظ کرده بودند.[۱۶۴][۱۶۵] هرچند این تحولات سیاسی با افزایش فعالیت گروه‌های عپیرو هم‌زمان بود، تاکنون هیچ رابطهٔ مستقیم و قطعی میان منشأ عپیرو و ماریانو یا پادشاهی میتانی به اثبات نرسیده است.[۱۵۵]

به نظر می‌رسد هابیروها بیش از آنکه یک قوم یا گروه قومی باشند، عنوانی اجتماعی برای گروه‌هایی حاشیه‌نشین، جنگجو، مزدور، فراری یا رانده‌شده از ساختارهای معمول جامعه بوده‌اند.[۱۶۶][۱۵۳][۱۵۵] برخی پژوهشگران احتمال داده‌اند که در میان این گروه، افراد متعلق به اقوام گوناگون، از جمله هوریان، سامیان، کاسیان و حتی لوویان، حضور داشته‌اند و از این‌رو «هابیرو» را باید عنوانی اجتماعی دانست، نه نام یک قوم مشخص.[۱۶۷][۱۵۶] به همین دلیل، دوران فرمانروایی آمنهوتپ سوم (حدود ۱۳۹۰ تا ۱۳۵۳ پیش از میلاد)، برخلاف تصویری که گاه از ثبات آن ارائه می‌شود، در ایالت‌های آسیایی مصر کاملاً آرام نبود.[۱۵۱] افزایش فعالیت هابیروها، رقابت میان دولت‌شهرهای کنعانی و جاه‌طلبی برخی فرمانروایان محلی، موجب افزایش بی‌ثباتی سیاسی در شام شد.[۱۶۸] بسیاری از این فرمانروایان برای گسترش قلمرو خود ناگزیر بودند از حمایت یکی از قدرت‌های بزرگ منطقه، یعنی مصر، میتانی یا بعدها هیتی، برخوردار شوند.[۱۶۹] برجسته‌ترینِ این فرمانروایان، عَزیرو، پسر عبدی-اشیرتا، فرمانروای آمورو، بود که می‌کوشید قلمرو خود را تا نواحی داخلی سوریه و دشت دمشق گسترش دهد.[۱۷۰][۱۷۱] آکیزّی، فرماندار قَطنا، در چند نامه به فرعون از اقدامات او شکایت کرد و از مصر درخواست مداخله نمود.[۱۷۲] در دوران فرمانروایی آخناتون (حدود ۱۳۵۳ تا ۱۳۳۶ پیش از میلاد)، عبدی-اشیرتا و سپس عزیرو مشکلات فراوانی برای فرمانروایان وفادار به مصر، به‌ویژه ریب-حدّا، فرماندار گوبلا (جبیل)، ایجاد کردند.[۱۷۳][۱۷۴] عزیرو سرانجام وفاداری خود را از مصر به شوپیلولیوما یکم، پادشاه هیتی، منتقل کرد و با حمایت هیتی‌ها توانست جایگاه خود را در آمورو تثبیت کند.[۱۷۵][۱۷۶] در نتیجه، نفوذ مصر در سوریه و کنعان شمالی به‌تدریج تضعیف شد و هیتی‌ها بخش بزرگی از شمال شام را به حوزهٔ نفوذ خود افزودند.[۱۷۷][۱۷۸] در همین زمان، ریب-حدّا بارها با ارسال نامه‌هایی سرشار از استغاثه از فرعون درخواست نیروی کمکی کرد، اما کمک مؤثر و پایداری از سوی مصر به او نرسید و در نهایت جایگاه خود را از دست داد.[۱۷۹][۱۸۰]

اشاره به کنعان و کنعانیان در سراسر نامه‌های عَمارنه، متعلق به دوران فرمانروایی فرعون آخناتون، دیده می‌شود.[۱۸۱][۱۸۲] این نامه‌ها که بخشی از آن‌ها را فرمانروایان و فرمانداران دولت‌شهرهای کنعانی برای فرعون مصر فرستاده بودند، افزون بر نام‌های آمورو و آموریان، دو صورت کیناحّی و کیناحنی را نیز در بر دارند که با صورت‌های «کنعان» و «کنعانی» مرتبط دانسته می‌شوند.[۱۸۳][۱۸۴] ادوارد مایر بر این باور بود که این نام‌ها در گسترده‌ترین کاربرد خود، نه‌تنها کنعان، بلکه بخش‌هایی از سوریه را نیز دربر می‌گرفتند؛ هرچند دربارهٔ حدود دقیق این اصطلاح در میان پژوهشگران اتفاق نظر کامل وجود ندارد.[۱۸۵][۱۸۶] نامه‌های عمارنه به زبان اکدی، زبان دیپلماتیک بین‌المللی عصر برنز متأخر، نوشته شده‌اند؛ با این حال، در آن‌ها واژه‌ها، ساخت‌های دستوری و ویژگی‌های زبانی متعددی دیده می‌شود که بازتاب زبان گفتاری کنعانیِ نویسندگان محلی است.[۱۸۷][۱۸۸] این ویژگی‌ها از مهم‌ترین منابع برای شناخت مراحل آغازین زبان‌های کنعانی به شمار می‌روند.[۱۸۹]

متن آر.اِس. ۲۰٫۱۸۲ از اوگاریت، که نسخه‌ای از نامهٔ پادشاه اوگاریت به رامسس دوم است، از پرداخت مبلغی توسط «پسران سرزمین اوگاریت» به «سرکارگرِ پسران سرزمین کنعان» یاد می‌کند.[۱۹۰][۱۹۱] جاناتان تاب این متن را نشانه‌ای از آن می‌داند که در نگاه نویسندگان اوگاریتی، میان «اوگاریت» و «کنعان» تمایزی جغرافیایی یا سیاسی وجود داشته است؛ از همین رو، او احتمال می‌دهد که اوگاریتیان خود را در معنای دقیق کلمه «کنعانی» نمی‌دانسته‌اند. با این حال، این تفسیر مورد اتفاق همهٔ پژوهشگران نیست.[۱۹۲][۱۹۳] اشارهٔ دیگری در متن کا.تِ.او. ۴٫۹۶ از اوگاریت دیده می‌شود که فهرستی از بازرگانان وابسته به املاک سلطنتی را ارائه می‌دهد.[۱۹۴] در یکی از این املاک، از سه اوگاریتی، یک اَشدودی، یک مصری و یک کنعانی نام برده شده است؛ موضوعی که نشان می‌دهد واژهٔ «کنعانی» در این متن به عنوان هویتی جغرافیایی یا قومی متمایز از «اوگاریتی» به کار رفته است.[۱۹۴][۱۹۵]

فروپاشی عصر برنز

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

پژوهش‌های باستان‌شناختی، از جمله بررسی‌های آنه کیلبرو، نشان می‌دهد که برخی از شهرهای کنعان، از جمله اورشلیم، در دورهٔ برنز میانی دارای استحکامات گسترده و جایگاه سیاسی مهمی بودند.[۱۹۶][۱۲۰] با این حال، در عصر برنز متأخر و بخش بزرگی از عصر آهن آغازین، این شهرها در مقایسه با دورهٔ پیشین کوچک‌تر شدند و در برخی موارد استحکامات دفاعی خود را از دست دادند؛ روندی که در اورشلیم نیز مشاهده شده است.[۱۹۷][۱۹۸] اندکی پس از دورهٔ عمارنه، مصر برای حفظ نفوذ خود در جنوب شام با چالش‌های تازه‌ای روبه‌رو شد؛ در همین زمان، شمال شام عمدتاً در عرصهٔ رقابت میان هیتی‌ها و دولت‌های محلی قرار داشت.[۱۹۹][۲۰۰] در این دوره، فرعون حورمحب علیه گروه‌هایی موسوم به شاسو لشکر کشید. شاسوها در متون مصری به عنوان قبایل دامدار و کوچ‌نشین ساکن نواحی جنوب شام، شرق رود اردن و شمال شبه‌جزیرهٔ سینا معرفی شده‌اند و گاه با یورش به راه‌های بازرگانی، امنیت مرزهای مصر را تهدید می‌کردند.[۲۰۱][۲۰۲] کتیبه‌های ستی یکم نیز از نبرد با شاسوهای سامی‌زبان، که در جنوب و شرق دریای مرده می‌زیستند، یاد می‌کنند و مسیر لشکرکشی او را از دژ تارو تا سرزمینی که در متون مصری «کا-نَ-اَ-نا» خوانده شده است، توصیف می‌کنند.[۲۰۳][۲۰۴] این اسناد از قدیمی‌ترین شواهد مصری برای کاربرد نام «کنعان» در اواخر عصر برنز به شمار می‌روند.[۱۷]

پس از نبرد کادش، رامسس دوم برای تثبیت نفوذ مصر در شام چندین لشکرکشی نظامی انجام داد و حضور مصر را در بخش‌هایی از کنعان، به‌ویژه از طریق استقرار پادگان‌ها و مراکز اداری، حفظ کرد.[۲۰۵][۲۰۶] با وجود این، نفوذ مصر در شام در دهه‌های پایانی عصر برنز به‌تدریج کاهش یافت و زمینه برای دگرگونی‌های سیاسی آغاز عصر آهن فراهم شد.[۲۰۷] برخی پژوهشگران احتمال داده‌اند که اصطلاح هابیرو در برخی موارد با گروه‌هایی که بعدها در متون کتاب مقدس با نام عبرانیان شناخته شدند، ارتباط داشته باشد و شاید بخشی از نخستین اسرائیلیان نیز در زمرهٔ این گروه‌های حاشیه‌نشین بوده باشند.[۱۶۱][۲۰۸] با این حال، این دیدگاه مورد اجماع نیست و بیشتر پژوهشگران امروزی هابیرو را عنوانی اجتماعی می‌دانند که برای افراد و گروه‌های وابسته به قومیت‌های گوناگون به کار می‌رفت، نه نام قومی مشخص.[۱۶۰][۱۵۵] همچنین، اگرچه در برخی منابع، میان هابیروها و شاسوها شباهت‌هایی از نظر شیوهٔ زندگی یا فعالیت‌های نظامی مشاهده شده است، این دو اصطلاح در منابع باستانی به یک معنا به کار نرفته‌اند و هنوز روشن نیست که چه میزان هم‌پوشانی میان آن‌ها وجود داشته است. همچنین هیچ شاهد قطعی در دست نیست که نشان دهد اصطلاح «هابیرو» شامل دیگر اقوام سامی‌زبان باستان، مانند موآبیان، عمونیان یا ادومیان، نیز می‌شده است.[۲۰۹][۲۱۰]

دربارهٔ میزان و گسترهٔ ویرانی شهرهای جنوب شام در پایان عصر برنز متأخر، میان باستان‌شناسان اتفاق نظر وجود ندارد.[۲۱۱][۲۱۲] در حالی که برخی پژوهشگران از وقوع موجی از تخریب‌ها در حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد سخن گفته‌اند، گروهی دیگر بر این باورند که شواهد باستان‌شناختی از منطقه‌ای به منطقهٔ دیگر متفاوت است و نمی‌توان از یک الگوی واحد برای سراسر کنعان سخن گفت.[۲۱۳][۲۰۷] جسی میلِک، با بررسی دوبارهٔ داده‌های باستان‌شناختی، استدلال کرده است که شواهد اندکی وجود دارد که نشان دهد شهرها و سکونتگاه‌های مهم جنوب شام در حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد به‌طور گسترده و هم‌زمان ویران شده باشند.[۲۱۴] به گفتهٔ او، در لاخیش، معبد خندق ۳ به‌صورت آیینی از کاربری خارج شد و در یکی از خانه‌های منطقهٔ اس نیز آتش‌سوزی رخ داد؛ با این حال، آثار سوختگی عمدتاً به همان بخش محدود بوده و سایر قسمت‌های شهر نشانه‌ای از نابودی گسترده ندارند. افزون بر این، لاخیش پس از این رویداد در مقیاسی بزرگ‌تر بازسازی شد.[۲۱۵] به همین ترتیب، میلک استدلال می‌کند که در مگیدو نیز بیشتر بخش‌های شهر فاقد شواهد روشن از تخریب هستند.[۲۱۶] دربارهٔ هازور نیز او تاریخ ویرانی بناهای یادمانی را به میانهٔ سدهٔ سیزدهم پیش از میلاد نسبت می‌دهد و آن را زودتر از پایان سنتی عصر برنز متأخر می‌داند؛ هرچند این تاریخ‌گذاری مورد پذیرش همهٔ پژوهشگران نیست و بسیاری از باستان‌شناسان همچنان تخریب اصلی هازور را به اواخر سدهٔ سیزدهم یا آغاز سدهٔ دوازدهم پیش از میلاد نسبت می‌دهند.[۲۱۷][۲۱۸] میلک همچنین خاطرنشان می‌کند که بسیاری از محوطه‌های باستانی، از جمله عشقلان، اشدود، تل صافی، تل بطاش، تل بورنا، تل دور، تل جریسه، تل جَمّه، خربت رابود، تل زرور و تل ابو حوام، در حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد شواهد روشنی از سوختن یا نابودی کامل نشان نمی‌دهند.[۲۱۹]

در سال‌های اخیر، برخی پژوهشگران این دیدگاه سنتی را که شبکه‌های تجاری جنوب شام پس از حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد به‌طور ناگهانی فروپاشید، مورد بازنگری قرار داده‌اند.[۲۲۰] میلک استدلال می‌کند که تجارت سفال‌های قبرسی عمدتاً در حدود ۱۳۰۰ پیش از میلاد، و تجارت سفال‌های میسِنی نیز حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد رو به پایان گذاشته بود؛ بنابراین، این روندها پیش از بحران پایان عصر برنز آغاز شده بودند و نمی‌توان آن‌ها را صرفاً پیامد رویدادهای پیرامون سال ۱۲۰۰ پیش از میلاد دانست.[۲۲۱] او همچنین با استناد به شواهد باستان‌شناختی نشان می‌دهد که مبادلات با مصر پس از ۱۲۰۰ پیش از میلاد نیز ادامه یافت و بسیاری از مسیرهای دادوستد همچنان فعال باقی ماندند.[۲۲۲] یافته‌های باستان‌متالورژی نیز نشان می‌دهد که واردات قلع ــ فلزی که در جنوب شام منابع شناخته‌شده‌ای نداشت و برای تولید برنز ضروری بود ــ در آغاز عصر آهن متوقف نشد.[۲۲۳] افزون بر این، سرب همچنان از ساردنی به جنوب شام وارد می‌شد که نشان‌دهندهٔ تداوم بخشی از شبکه‌های بازرگانی مدیترانه‌ای است، هرچند ساختار و مسیرهای این شبکه‌ها احتمالاً نسبت به عصر برنز متأخر دستخوش تغییر شده بودند.[۲۲۴][۲۲۵]

عصر آهن (حدود ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰ پیش از میلاد)

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

در اوایل عصر آهن ، جنوب شام شاهد شکل‌گیری و تثبیت مجموعه‌ای از پادشاهی‌ها و دولت‌های منطقه‌ای بود. در این دوره، پادشاهی‌های اسرائیل و یهودا در بخش‌هایی از سرزمین کوهستانی شام جنوبی شکل گرفتند. در نواحی ساحلی مدیترانه نیز دولت‌شهرهای فلسطی، از جمله غزه، اشکلون، اشدود، جَت و عقرون، حضور داشتند. در شرق رود اردن پادشاهی‌های موآب، عَمّون و ادوم پدید آمدند و در شمال‌تر، پادشاهی آرام-دمشق یکی از قدرت‌های مهم سوریهٔ جنوبی بود.[۲۲۶][۲۲۷] در شمال شام، مجموعه‌ای از حکومت‌های کوچک محلی وجود داشتند که در پژوهش‌های جدید معمولاً با عنوان دولت‌های سوری-هیتی شناخته می‌شوند. این حکومت‌ها میراث سیاسی و فرهنگی عصر برنز متأخر را ادامه می‌دادند و در کنار دولت‌شهرهای فینیقی ساحل مدیترانه، نقش مهمی در شبکه‌های سیاسی و بازرگانی شام ایفا می‌کردند.[۲۲۸][۲۲۹]

از سدهٔ نهم پیش از میلاد، امپراتوری آشوری نوین به‌تدریج نفوذ خود را در شام گسترش داد. پادشاهان آشوری، از جمله آشورناصیرپال دوم، شَلمَنَسِر سوم، تیگلات-پیلسر سوم، سارگون دوم، سناخریب، اسرحدون و آشوربانیپال، طی چندین لشکرکشی دولت‌های شام و کنعان را تابع خود کردند.[۲۳۰][۲۳۱] فتح آرام-دمشق، اسرائیل، دولت‌های فینیقی و دیگر پادشاهی‌های شام در چند مرحله انجام شد. برخی مناطق به‌طور مستقیم به استان‌های آشوری تبدیل شدند و برخی دیگر به صورت حکومت‌های تابع باقی ماندند که موظف به پرداخت خراج و تأمین نیرو برای ارتش آشور بودند.[۲۳۲][۲۳۳] در همین دوره، دودمان بیست‌وپنجم مصر تلاش کرد نفوذ مصر را دوباره در شام گسترش دهد. با این حال، رویارویی مصر با آشور، به‌ویژه در دوران فرمانروایی تهارقه و جانشینان او، با شکست مصر همراه شد و سرانجام آشوریان در سدهٔ هفتم پیش از میلاد مصر را نیز فتح کردند؛ هرچند این سلطه کوتاه‌مدت بود.[۲۳۴][۲۳۵]

امپراتوری آشوری نوین در پی مجموعه‌ای از بحران‌های داخلی و جنگ‌های خارجی میان سال‌های ۶۱۶ تا ۶۰۹ پیش از میلاد فروپاشید. مهم‌ترین نیروهای مخالف آشور، امپراتوری بابلی نو به رهبری نبوپولَسَر و متحدان مادی آن بودند که سرانجام پایتخت‌های آشوری، از جمله نینوا در سال ۶۱۲ پیش از میلاد، را تصرف کردند.[۲۳۶][۲۳۷] پس از سقوط آشور، امپراتوری بابلی نو بخش بزرگی از قلمرو پیشین آشور در غرب، از جمله سوریه و کنعان، را به ارث برد. نبوکدنصر دوم چندین لشکرکشی به شام انجام داد و پس از شکست مصر در نبردهای منطقه‌ای، کنترل بابل بر جنوب شام تثبیت شد.[۲۳۸][۲۳۹]

امپراتوری بابلی نو در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به دست کوروش بزرگ، بنیان‌گذار امپراتوری هخامنشی، سقوط کرد و سرزمین‌های شام بخشی از شاهنشاهی هخامنشی شدند.[۲۴۰] در دورهٔ هخامنشی، این منطقه در قالب ساتراپی‌های غربی اداره می‌شد و شهرهای فینیقی، به‌ویژه صور و صیدا، نقش مهمی در نیروی دریایی و تجارت هخامنشی داشتند.[۲۴۱] در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، اسکندر مقدونی شام را فتح کرد و پس از مرگ او این سرزمین میان حکومت‌های هلنیستی، به‌ویژه سلوکیان و بطلمیوسیان، تقسیم شد.[۲۴۲] سرانجام در سدهٔ نخست پیش از میلاد، جمهوری روم نفوذ خود را در شام گسترش داد و این منطقه به یکی از بخش‌های مهم جهان رومی تبدیل شد.[۲۴۳] پس از تقسیم امپراتوری روم در سدهٔ چهارم میلادی، بیشتر سرزمین‌های شام در قلمرو امپراتوری روم شرقی قرار گرفتند؛ امپراتوری‌ای که بعدها به نام بیزانس شناخته شد. این وضعیت تا فتوحات مسلمانان در سدهٔ هفتم میلادی ادامه یافت.[۲۴۴]

مردمان کنعانی

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

شام از اواسط هزارهٔ سوم پیش از میلاد محل سکونت مردمانی بود که سرزمین خود را «کَنا‌نوم» می‌نامیدند.[۸][۲۴۵] واژهٔ اکدی «کیناخّو» به پشم ارغوانی گفته می‌شد که با استفاده از رنگ استخراج‌شده از حلزون‌های دریایی خانوادهٔ مورکس در سواحل این منطقه رنگرزی می‌شد و یکی از مهم‌ترین کالاهای صادراتی کنعان به شمار می‌رفت.[۲۲][۲۴۶] هنگامی که یونانیان باستان با مردم سواحل شام وارد دادوستد شدند، به نظر می‌رسد همین معنای واژه بر دیگر معانی آن غلبه یافت. از این‌رو، آنان کنعانیان را فوینیکس (فینیقیان) نامیدند؛ نامی که احتمالاً از واژهٔ یونانی «فوینیکس» به معنای «سرخ ارغوانی» یا «ارغوانی» گرفته شده است.[۲۹][۲۴۷] یونانیان همچنین پارچهٔ ارغوانی مشهور این سرزمین را نیز با همین نام می‌شناختند. رومیان واژهٔ یونانی فوینیکس را به صورت «پوئنوس» به لاتینی برگرداندند و از همین رو، نوادگان مهاجران کنعانی ساکن کارتاژ را نیز پونیک می‌نامیدند.[۲۴۸][۲۴۹] از این‌رو، اگرچه اصطلاح‌های «کنعانی» و «فینیقی» به سنت فرهنگی و زبانی نزدیکی اشاره دارند، باستان‌شناسان و تاریخ‌نگاران معمولاً مردمان شام در عصر برنز (پیش از حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد) را کنعانیان می‌نامند، در حالی که بازماندگان آنان در عصر آهن، به‌ویژه ساکنان شهرهای ساحلی مانند صور، صیدا، بیبلوس و ارواد، با عنوان فینیقیان شناخته می‌شوند.[۲۵۰][۲۵۱]

در سال‌های اخیر، برخی پژوهشگران اصطلاح «کنعانی» را به‌صورت گسترده‌تر برای توصیف مجموعه‌ای از دولت‌های عصر آهن در بخش‌های داخلی شام نیز به کار برده‌اند؛ یعنی دولت‌هایی که از سنت فرهنگی کنعانی ریشه گرفته بودند، هرچند از نظر سیاسی مستقل بودند. در این چارچوب، گاه پادشاهی‌های اسرائیل و یهودا و نیز دولت‌شهرهای فلسطی، به‌عنوان جوامعی با میراث فرهنگی کنعانی، در کنار دیگر دولت‌های شام بررسی می‌شوند؛ با این حال، این کاربرد اصطلاح «کنعانی» در میان پژوهشگران همگانی نیست و همچنان محل بحث است.[۲۵۲][۲۵۳]

فرهنگ کنعانی

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

دربارهٔ اینکه نام «کنعان» دقیقاً به چه چیزی اشاره دارد، میان پژوهشگران اتفاق نظر وجود ندارد. روشن نیست که این نام به یک گروه قومی سامی‌زبان، صرف‌نظر از محل سکونت آنان، اشاره داشته باشد؛ یا به سرزمین اصلی این گروه؛ یا به منطقه‌ای که تحت سلطهٔ آنان بوده است؛ یا آنکه ترکیبی از این معانی را در بر گیرد.[۲۵۴][۲۵۵] برخی پژوهشگران شکل‌گیری تمدن کنعانی را حاصل تعامل شرایط نسبتاً پایدار اقلیمی، گسترش کشاورزی و رشد شبکه‌های بازرگانی در هزارهٔ سوم و دوم پیش از میلاد دانسته‌اند.[۲۵۶][۲۵۷] موقعیت جغرافیایی کنعان در میان تمدن‌های بزرگ خاور نزدیک باستان ــ از جمله مصر، میان‌رودان، آناتولی و جهان اژه ــ موجب شد دولت‌شهرهای این منطقه به مراکز مهم بازرگانی و دادوستد تبدیل شوند، در حالی که نواحی داخلی بیشتر بر کشاورزی، دامداری و تولید فرآورده‌های روستایی استوار بودند.[۲۵۸][۲۵۹]

برخی پژوهشگران، از جمله فرانک مور کراس و مارک اس. اسمیت، بازتاب این پیوند میان محیط طبیعی و ساختار اقتصادی را در اسطوره‌شناسی کنعانی نیز مشاهده کرده‌اند. از دیدگاه آنان، نبرد بعل، ایزد طوفان، با یَم، ایزد دریا، می‌تواند بازتابی نمادین از اهمیت باران، کشاورزی و مهار نیروهای طبیعت در جهان‌بینی مردم کنعان باشد.[۲۶۰][۲۶۱]

تمدن آغازین کنعان با شبکه‌ای از شهرهای کوچک و استحکام‌یافته شناخته می‌شود که نقش مراکز اداری، مذهبی و بازرگانی را ایفا می‌کردند و پیرامون آن‌ها را روستاهای کشاورزی فرا گرفته بود. ساکنان این نواحی به کشت محصولات باغی مانند زیتون، انگور، انجیر و خرما، و نیز تولید روغن زیتون و شراب اشتغال داشتند؛ در کنار آن، غلاتی چون گندم و جو نیز در دشت‌های حاصلخیز به‌طور گسترده کشت می‌شد.[۲۶۲][۲۶۳] فصل برداشت محصولات، که معمولاً در اوایل تابستان فرا می‌رسید، با آغاز کوچ فصلی دامداران نیز هم‌زمان بود. در این الگوی معیشتی، گله‌ها در فصل بارندگی در مراتع طبیعی چرا می‌کردند و پس از برداشت غلات، برای استفاده از بقایای کشتزارها و منابع آب تابستانی به نواحی کشاورزی بازمی‌گشتند. این شیوهٔ دامداری و کشاورزی مکمل، یکی از ویژگی‌های اقتصاد سنتی کنعان به شمار می‌رود.[۲۶۴][۲۶۵] شواهد این چرخهٔ کشاورزی و دامداری را می‌توان در گاه‌شمار جازر، متعلق به اوایل عصر آهن، و نیز در توصیف‌های کشاورزی موجود در کتاب مقدس عبری مشاهده کرد؛ منابعی که تصویری از ریتم سالانهٔ فعالیت‌های کشاورزی در جنوب شام ارائه می‌دهند.[۲۶۶][۲۶۷]

خدایان کنعانی

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

خدایان کنعانی مجموعه‌ای از ایزدان و ایزدبانوانی بودند که در سنت‌های دینی جوامع کنعان و سرزمین شام در دوران باستان پرستش می‌شدند. دین کنعانی یک نظام دینی یکپارچه با الهیات و پانتئون کاملاً ثابت نبود، بلکه مجموعه‌ای از سنت‌های محلی بود که در دوره‌ها و مناطق مختلف تغییراتی داشت. از مهم‌ترین منابع شناخت این خدایان، متون اوگاریتی، کتیبه‌ها، آثار باستان‌شناختی و شواهد مربوط به سنت‌های فینیقی و شام باستان است.[۲۶۸][۲۶۹]

ویژگی‌های کلی

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

دین‌های کنعانی عمدتاً چندخدایی بودند و مجموعه‌ای از خدایان با حوزه‌های گوناگون، از جمله ، باران، ، ، دریا، مرگ و جهان زیرین، در آنها حضور داشتند. در سنت اوگاریتی، اِل در جایگاه ایزد ارشد و پدر خدایان قرار داشت و اَثیرَت همسر او و مادر خدایان دانسته می‌شد. در کنار این نسل قدیمی‌تر، بعل مهم‌ترین ایزد فعال و ایزد طوفان و باران بود. همچنین گروهی از خدایان و ایزدان فرعی‌تر در شورای الهی حضور داشتند.[۲۶۸][۲۷۰]

شواهد اوگاریتی نشان می‌دهد که شمار ایزدان شناخته‌شده در متون این شهر بسیار زیاد بوده است و بیش از ۲۳۰ نام یا عنوان الهی در این متون ثبت شده است. با این حال، همه این نام‌ها از نظر اهمیت یا حوزه پرستش یکسان نبودند.[۲۶۸]

اِل (𐤀𐤋، ʾEl) یکی از مهم‌ترین خدایان سنت‌های دینی کنعانی و ایزد ارشد در پانتئون اوگاریتی بود. او با عنوان‌هایی مانند «پدر خدایان» و شناخته می‌شد و در متون اوگاریتی دارای جایگاهی برتر از دیگر خدایان است.[۲۶۸][۲۷۰]

اِل در اسطوره‌های اوگاریتی خدایی سالخورده و خردمند توصیف می‌شود و محل اقامت او در سرچشمه رودها و در جایی در مرزهای کیهانی تصور شده است. اِل همچنین رئیس شورای خدایان بود. با وجود جایگاه عالی او، بعل در بسیاری از اسطوره‌ها نقش فعال‌تری در اداره جهان و مبارزه با نیروهای آشوب ایفا می‌کند.[۲۶۸]

اَثیرَت (Athirat)، که در برخی سنت‌های متأخر با نام اَشیره (Asherah) شناخته می‌شود، همسر اِل و یکی از مهم‌ترین ایزدبانوان پانتئون اوگاریتی بود. در متون اوگاریتی از او به عنوان «مادر خدایان» یا زاینده خدایان یاد شده است.[۲۷۰][۲۷۱]

اَثیرَت در متون اوگاریتی با عنوان «بانوی اَثیرَتِ دریا» نیز شناخته می‌شود و جایگاه او در کنار اِل نشان‌دهنده موقعیت بسیار بلند او در ساختار الهی این سنت است.[۲۶۸]

نباید همه کاربردهای واژه «اَشیره» در متون عبری را بدون بررسی با یک ایزدبانوی واحد یکسان دانست؛ این واژه در برخی متون به یک نماد یا شیء آیینی چوبی نیز اشاره دارد و درباره ارتباط دقیق همه کاربردهای آن با ایزدبانوی اَثیرَت بحث علمی وجود دارد.[۲۷۱]

بعل (Baʿal) که معنای اصلی نام او «سرور» یا «ارباب» است، یکی از مهم‌ترین خدایان کنعانی بود. در سنت اوگاریتی، بعل با ایزد طوفان و باران ارتباط داشت و از این رو با باروری زمین و حاصلخیزی نیز پیوند پیدا می‌کرد. او همچنین ایزدی جنگاور و فرمانروای فعال جهان خدایان بود.[۲۶۸][۲۷۰]

بعل در متون اوگاریتی با عنوان «سوار بر ابرها» توصیف شده است. مهم‌ترین مجموعه اسطوره‌ای مربوط به او، چرخه بعل است که در آن نبرد او با یَم، ساخت کاخ او و رویارویی او با موت روایت می‌شود.[۲۶۸]

در اسطوره نبرد با یم، بعل با کمک خدایانی از کوثرات یعنی کوتار (کوثر) و خاسیس، ایزد صنعتگر، بر خدای دریا پیروز می‌شود. سپس برای بعل کاخی ساخته می‌شود و او جایگاه خود را به عنوان فرمانروای جهان تثبیت می‌کند.[۲۶۸]

اَنات یا آنات (Anat) از مهم‌ترین ایزدبانوان سنت اوگاریتی و از خدایان مرتبط با بعل بود. او در متون اوگاریتی به عنوان ایزدبانویی جنگاور و نیرومند ظاهر می‌شود و در نبردهای بعل نقش مهمی دارد.[۲۶۸]

در داستان بعل و موت، پس از ناپدیدشدن بعل، اَنات به جستجوی او می‌رود و با موت، ایزد مرگ، مقابله می‌کند. بازگشت بعل به جهان زندگان و پایان یافتن سلطه موقت موت با چرخه باران و حاصلخیزی ارتباط داده شده است.[۲۶۸]

عَشتَرت (Astarte؛ اوگاریتی: ʿṯtrt) یکی دیگر از ایزدبانوان مهم سنت‌های کنعانی و فینیقی بود. او در منابع مختلف با جنگ، باروری و جنبه‌های جنسی و عشق ارتباط یافته است، هرچند نقش و ویژگی‌های او در مناطق و دوره‌های مختلف یکسان نبود.[۲۷۰][۲۶۹]

عشتَرت در برخی متون اوگاریتی با بعل ارتباط دارد، اما نقش او در متون اوگاریتی نسبت به اَنات محدودتر است. در دوره‌های بعدی، ویژگی‌های عشتَرت، اَنات و برخی ایزدبانوان دیگر در سنت‌های مختلف شام تا اندازه‌ای با یکدیگر درآمیخت.[۲۶۹]

یَم (Yamm) ایزد دریا و یکی از نیروهای مخالف بعل در اسطوره‌های اوگاریتی بود. در چرخه بعل، یم از شورای خدایان می‌خواهد که بعل را تسلیم او کنند. بعل این درخواست را نمی‌پذیرد و سرانجام در نبردی با یم پیروز می‌شود.[۲۶۸]

نبرد بعل و یم بخشی از الگوی اسطوره‌ای مبارزه میان ایزد جنگاور و نیروی دریایی و آشوبگر است و از مهم‌ترین روایت‌های اساطیر اوگاریتی به شمار می‌رود.[۲۶۸]

موت (Mot) به معنای «مرگ»، ایزد جهان زیرین و مرگ در سنت اوگاریتی بود. او دشمن بعل محسوب می‌شد و در چرخه بعل، بعل را به جهان زیرین می‌کشاند.[۲۶۸]

مرگ بعل موجب توقف باران و اختلال در باروری زمین می‌شود. سپس اَنات با موت مقابله می‌کند و بعل دوباره به جایگاه خود بازمی‌گردد. این روایت با چرخه طبیعت، باران و حاصلخیزی ارتباط داده شده است.[۲۶۸]

رشف (Resheph) از خدایان کهن شام بود که با بیماری، طاعون و نابودی ارتباط داشت. او در سنت‌های مختلف سوری و کنعانی با ویژگی‌های جنگاورانه نیز ظاهر می‌شود و در برخی منابع اوگاریتی با خدایان مربوط به بیماری و جهان زیرین پیوند دارد.[۲۷۰]

داگون (Dagon) از خدایان شناخته‌شده در سنت‌های سامی غربی بود و در متون اوگاریتی نیز حضور دارد. در برخی منابع او به عنوان پدر بعل معرفی شده است، هرچند جایگاه و نقش او در اساطیر اوگاریتی نسبت به اِل و بعل محدودتر است.[۲۷۰]

شَحَر و شَلِم

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

شَحَر (Shahar) و شَلِم یا شالم (Shalim) دو ایزد مرتبط با سپیده‌دم و غروب بودند که در متون اوگاریتی از آنان یاد شده است. این دو در سنت اوگاریتی به عنوان فرزندان اِل و اَثیرَت معرفی می‌شوند و با چرخه روزانه و اجرام آسمانی ارتباط داده شده‌اند.[۲۷۰]

کوتار و خاسیس

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

کوتار و خاسیس (Kothar-wa-Khasis) ایزد صنعتگر و سازنده در پانتئون اوگاریتی بود. او در اسطوره بعل نقش مهمی دارد و در ساخت سلاح‌های بعل و ساخت کاخ او مشارکت می‌کند.[۲۶۸]

ساختار پانتئون

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

در بازسازی رایج از پانتئون اوگاریتی، اِل و اَثیرَت در بالاترین سطح قرار دارند. پس از آنها نسل جوان‌تر خدایان، از جمله بعل و اَنات، قرار می‌گیرند و در سطوح پایین‌تر خدایان متخصص، صنعتگران الهی و موجودات پیام‌رسان دیده می‌شوند.[۲۷۰]

با این حال، این ساختار نباید به عنوان یک نظام ثابت و یکسان برای تمام جوامع کنعانی در همه دوره‌ها تلقی شود. شواهد دینی کنعان از مناطق و دوره‌های مختلف به دست آمده‌اند و اهمیت خدایان در آنها تفاوت داشته است.[۲۶۹]

در متون یهودی و مسیحی

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

کتاب مقدس عبری

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

کنعان و کنعانیان حدود ۱۶۰ بار در کتاب مقدس عبری ذکر شده‌اند که بیشتر این موارد در تورات و کتاب‌های یوشع و داوران آمده است

جستارهای وابسته

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]

یادداشت‌ها

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]
  • Rahmouni, Aicha (2008). "Religion at Ugarit". Religion Compass. 2 (1): 18–37. doi:10.1111/j.1749-8171.2007.00053.x.
  • "Archaeology and Religion in Late Bronze Age Canaan". Religions. 10 (4) 258. 2019. doi:10.3390/rel10040258.{{cite journal}}: نگهداری یادکرد:doi رایگان بی‌نشان (رده)
  • "The Gods and Goddesses of Canaan". موزه متروپولیتن هنر. Retrieved 13 September 2026.
  • Noll, K. L. "Canaanite Religion". Brandon University. Retrieved 13 September 2026.
  1. ↑ Liverani 2014, pp. 23–28.
  2. ↑ Dever 2003, pp. 35–39.
  3. ↑ Moran 1992, pp. xviii–xxii.
  4. ↑ Liverani 2001, pp. 38–46.
  5. ↑ Ben-Tor 2008, pp. 5–12.
  6. ↑ Finkelstein & Silberman 2001, pp. 72–86.
  7. ↑ Na'aman 1986, pp. 168–177.
  8. 1 2 Lemche 1991, pp. 24–31.
  9. ↑ Lemche 1991, pp. 24–38.
  10. ↑ Smith 2002, pp. 18–22.
  11. ↑ Smith 2002, pp. 7–33.
  12. ↑ Dever 2003, pp. 219–234.
  13. ↑ Aubet 2001, pp. 9–15.
  14. ↑ Aubet 2001, pp. 311–313.
  15. ↑ Goldenberg 2003, pp. 3–12.
  16. 1 2 Drews 1998, pp. 39–42.
  17. 1 2 Lemche 1991, pp. 24–27.
  18. ↑ Krahmalkov 2001, pp. 224–226.
  19. ↑ Lemche 1991, pp. 24–26.
  20. ↑ Lemche 1991, pp. 25–26.
  21. ↑ Drews 1998, pp. 39–41.
  22. 1 2 Speiser 1936, pp. 121–126.
  23. ↑ Speiser 1936, pp. 122–124.
  24. ↑ Speiser 1936, pp. 122–123.
  25. 1 2 Aubet 2001, pp. 220–231.
  26. ↑ Markoe 2000, pp. 154–156.
  27. 1 2 Markoe 2000, pp. 154–158.
  28. ↑ Aubet 2001, pp. 223–224.
  29. 1 2 Markoe 2000, pp. 10–12.
  30. ↑ Aubet 2001, pp. 9–12.
  31. ↑ Drews 1998, pp. 40–42.
  32. ↑ Aubet 2001, pp. 224–231.
  33. ↑ Levy 1995, pp. 226–233.
  34. ↑ Milevski 2013, pp. 79–86.
  35. ↑ Levy 1995, pp. 229–232.
  36. ↑ Rowan & Golden 2009, pp. 2–8.
  37. ↑ Moorey 1988, pp. 171–176.
  38. ↑ Levy 1995, pp. 233–236.
  39. ↑ Chernykh 1992, pp. 188–193.
  40. ↑ Levy 1995, pp. 235–236.
  41. ↑ Levy 2007, pp. 141–146.
  42. ↑ Levy 2007, pp. 144–148.
  43. ↑ Golden 2009, pp. 109–114.
  44. ↑ Harney 2018, pp. 457–462.
  45. ↑ Fernández 2014, pp. 278–282.
  46. ↑ Yannai 2019, pp. 1–8.
  47. ↑ Milevski 2013, pp. 143–150.
  48. ↑ Liverani 2014, pp. 97–108.
  49. ↑ Mazar 1992, pp. 91–110.
  50. ↑ Matthiae 2010, pp. 63–79.
  51. ↑ Liverani 2014, pp. 119–124.
  52. ↑ Matthiae 2010, pp. 83–89.
  53. ↑ Kitchen 2003, pp. 548–549.
  54. ↑ Gelb 1980, pp. 5–10.
  55. ↑ Liverani 2014, pp. 88–90.
  56. ↑ Cooper 1983, pp. 27–31.
  57. ↑ Liverani 2014, pp. 126–132.
  58. ↑ Mazar 1992, pp. 175–181.
  59. ↑ Pardee 2007, pp. 5–12.
  60. 1 2 Huehnergard 2008, pp. 6–10.
  61. ↑ Greenberg 2007, pp. 249–253.
  62. ↑ Milevski 2013, pp. 167–173.
  63. ↑ Greenberg 2007, pp. 250–255.
  64. ↑ Harney 2018, pp. 457–465.
  65. ↑ Lazaridis 2022, pp. 1–12.
  66. ↑ Mazar 1992, pp. 111–139.
  67. ↑ Milevski 2013, pp. 133–156.
  68. ↑ Liverani 2014, pp. 130–142.
  69. ↑ Liverani 2014, pp. 327–333.
  70. ↑ Mazar 1992, pp. 151–160.
  71. ↑ Dever 2013, pp. 89–96.
  72. ↑ Milevski 2013, pp. 180–188.
  73. ↑ Pardee 2007, pp. 3–8.
  74. ↑ Yon 2006, pp. 17–29.
  75. ↑ Astour 1965, pp. 15–24.
  76. ↑ Astour 1965, pp. 20–24.
  77. ↑ Tubb 1998, pp. 13–16.
  78. ↑ Mazar 1992, pp. 174–180.
  79. ↑ Liverani 2014, pp. 262–270.
  80. ↑ Ben-Tor 2008, pp. 17–31.
  81. ↑ Mazar 1992, pp. 180–185.
  82. ↑ Liverani 2014, pp. 262–275.
  83. ↑ Kuhrt 1995, pp. 285–292.
  84. ↑ Frayne 1993, pp. 132–136.
  85. ↑ Liverani 2014, pp. 210–214.
  86. ↑ VanDeMieroop 2007, pp. 55–63.
  87. ↑ Kuhrt 1995, pp. 101–110.
  88. ↑ VanDeMieroop 2007, pp. 58–60.
  89. ↑ Liverani 2014, pp. 265–267.
  90. ↑ Knapp 2021, pp. 147–150.
  91. ↑ Mazar 1992, pp. 187–189.
  92. ↑ Liverani 2014, pp. 270–273.
  93. ↑ VanDeMieroop 2007, pp. 73–84.
  94. ↑ Kuhrt 1995, pp. 116–124.
  95. ↑ Kuhrt 1995, pp. 124–129.
  96. ↑ VanDeMieroop 2007, pp. 90–94.
  97. ↑ Parkinson 1997, pp. 21–39.
  98. ↑ Lichtheim 1975, pp. 222–235.
  99. ↑ Parkinson 1997, pp. 39–45.
  100. ↑ Redford 1992, pp. 78–82.
  101. ↑ Kitchen 2003, pp. 8–10.
  102. ↑ Malamat 1965, pp. 41–43.
  103. ↑ Durand 1997, pp. 37–41.
  104. ↑ Malamat 1965, pp. 42–45.
  105. ↑ Lemche 1991, pp. 32–35.
  106. ↑ Na'aman 1986, pp. 170–173.
  107. 1 2 Drews 1998, pp. 44–46.
  108. ↑ Wiseman 1953, pp. 34–39.
  109. ↑ Wiseman 1953, pp. 39–45.
  110. ↑ Ryholt 1997, pp. 119–127.
  111. ↑ Redford 1992, pp. 98–107.
  112. ↑ Bietak 1996, pp. 9–18.
  113. ↑ Ryholt 1997, pp. 121–126.
  114. ↑ Bietak 1996, pp. 19–32.
  115. ↑ Redford 1992, pp. 103–107.
  116. ↑ Kitchen 2003, pp. 12–14.
  117. ↑ Liverani 2014, pp. 305–307.
  118. ↑ Liverani 2014, pp. 305–308.
  119. ↑ Redford 1992, pp. 149–152.
  120. 1 2 Mazar 1992, pp. 174–191.
  121. ↑ Liverani 2014, pp. 237–248.
  122. ↑ Ben-Tor 2008, pp. 17–28.
  123. ↑ Yadin 1972, pp. 59–74.
  124. ↑ Redford 1992, pp. 92–98.
  125. ↑ Liverani 2014, pp. 246–248.
  126. ↑ Van de Mieroop 2007, pp. 89–95.
  127. ↑ Liverani 2014, pp. 248–255.
  128. ↑ Van de Mieroop 2007, pp. 95–99.
  129. ↑ Ben-Tor 2008, pp. 24–31.
  130. ↑ Mazar 1992, pp. 188–191.
  131. ↑ Ben-Tor 2008, pp. 29–35.
  132. ↑ Kitchen 2003, pp. 169–171.
  133. ↑ Liverani 2014, pp. 319–330.
  134. ↑ Mazar 1992, pp. 232–245.
  135. ↑ Redford 1992, pp. 192–206.
  136. 1 2 Redford 1992, pp. 156–190.
  137. ↑ Bryce 2009, pp. 173–180.
  138. ↑ Bryce 2005, pp. 243–252.
  139. ↑ Liverani 2014, pp. 354–360.
  140. ↑ Kuhrt 1995, pp. 473–482.
  141. ↑ Dever 2003, pp. 63–68.
  142. ↑ Lemche 1991, pp. 43–47.
  143. ↑ Van de Mieroop 2007, pp. 75–82.
  144. ↑ Hess 1996, pp. 83–85.
  145. ↑ Hess 1996, pp. 86–90.
  146. ↑ Lemche 1991, pp. 45–48.
  147. ↑ Hess 1996, pp. 88–91.
  148. ↑ Redford 1992, pp. 192–210.
  149. ↑ Liverani 2014, pp. 319–336.
  150. ↑ Bryce 2005, pp. 179–195.
  151. 1 2 Redford 1992, pp. 206–214.
  152. ↑ Liverani 2014, pp. 326–331.
  153. 1 2 Na'aman 1986, pp. 271–288.
  154. ↑ Liverani 2014, pp. 337–340.
  155. 1 2 3 4 Liverani 2014, pp. 337–341.
  156. 1 2 Lemche 1991, pp. 159–166.
  157. ↑ Na'aman 1986, pp. 279–285.
  158. ↑ Gelb 1955, pp. 1–15.
  159. ↑ Liverani 2014, pp. 337–338.
  160. 1 2 Gelb 1955, pp. 16–23.
  161. 1 2 Na'aman 1986, pp. 285–288.
  162. ↑ Bryce 2005, pp. 104–118.
  163. ↑ Liverani 2014, pp. 286–295.
  164. ↑ Anthony 2007, pp. 454–460.
  165. ↑ Bryce 2005, pp. 110–114.
  166. ↑ Gelb 1955, pp. 1–23.
  167. ↑ Na'aman 1986, pp. 282–286.
  168. ↑ Liverani 2014, pp. 333–340.
  169. ↑ Bryce 2005, pp. 186–195.
  170. ↑ Moran 1992, pp. 123–132.
  171. ↑ Liverani 2014, pp. 339–343.
  172. ↑ Moran 1992, pp. 131–133.
  173. ↑ Moran 1992, pp. 107–158.
  174. ↑ Redford 1992, pp. 214–223.
  175. ↑ Bryce 2005, pp. 195–203.
  176. ↑ Liverani 2014, pp. 344–349.
  177. ↑ Bryce 2005, pp. 203–208.
  178. ↑ Redford 1992, pp. 220–224.
  179. ↑ Moran 1992, pp. 137–156.
  180. ↑ Redford 1992, pp. 221–223.
  181. ↑ Moran 1992, pp. xiii–xxv.
  182. ↑ Liverani 2014, pp. 331–349.
  183. ↑ Rainey 1996, pp. 1–6.
  184. ↑ Moran 1992, pp. xix–xx.
  185. ↑ Meyer 1906, pp. 205–208.
  186. ↑ Lemche 1991, pp. 27–31.
  187. ↑ Rainey 1996, pp. 7–20.
  188. ↑ Huehnergard 1996, pp. 59–66.
  189. ↑ Huehnergard 1996, pp. 66–71.
  190. ↑ Tubb 1998, pp. 15–17.
  191. ↑ Pardee 2002, pp. 87–89.
  192. ↑ Tubb 1998, pp. 16–18.
  193. ↑ Lemche 1991, pp. 30–33.
  194. 1 2 Pardee 2002, pp. 213–214.
  195. ↑ Lemche 1991, pp. 31–33.
  196. ↑ Killebrew 2005, pp. 98–105.
  197. ↑ Killebrew 2005, pp. 105–112.
  198. ↑ Finkelstein 2001, pp. 123–128.
  199. ↑ Bryce 2005, pp. 203–214.
  200. ↑ Redford 1992, pp. 224–232.
  201. ↑ Giveon 1971, pp. 17–29.
  202. ↑ Redford 1992, pp. 271–275.
  203. ↑ Giveon 1971, pp. 48–54.
  204. ↑ Redford 1992, pp. 273–277.
  205. ↑ Kitchen 1982, pp. 67–74.
  206. ↑ Redford 1992, pp. 277–285.
  207. 1 2 Liverani 2014, pp. 387–396.
  208. ↑ Dever 2003, pp. 99–104.
  209. ↑ Redford 1992, pp. 271–279.
  210. ↑ Na'aman 1986, pp. 286–288.
  211. ↑ Cline 2014, pp. 117–132.
  212. ↑ Mazar 1992, pp. 300–316.
  213. ↑ Millek 2022, pp. 45–63.
  214. ↑ Millek 2022, pp. 63–92.
  215. ↑ Millek 2022, pp. 72–76.
  216. ↑ Millek 2022, pp. 76–79.
  217. ↑ Millek 2022, pp. 79–82.
  218. ↑ Ben-Tor 2008, pp. 145–158.
  219. ↑ Millek 2022, pp. 82–90.
  220. ↑ Millek 2022, pp. 93–117.
  221. ↑ Millek 2022, pp. 98–106.
  222. ↑ Millek 2022, pp. 106–112.
  223. ↑ Millek 2022, pp. 112–116.
  224. ↑ Millek 2022, pp. 116–117.
  225. ↑ Cline 2014, pp. 152–160.
  226. ↑ Mazar 1992, pp. 342–366.
  227. ↑ Finkelstein & Silberman 2001, pp. 107–118.
  228. ↑ Bryce 2012, pp. 91–103.
  229. ↑ Liverani 2014, pp. 425–432.
  230. ↑ Kuhrt 1995, pp. 501–510.
  231. ↑ Liverani 2014, pp. 442–451.
  232. ↑ Kuhrt 1995, pp. 505–512.
  233. ↑ Radner 2019, pp. 117–123.
  234. ↑ Kitchen 1986, pp. 160–171.
  235. ↑ Kuhrt 1995, pp. 516–520.
  236. ↑ Kuhrt 1995, pp. 518–523.
  237. ↑ Liverani 2014, pp. 455–460.
  238. ↑ Sack 1991, pp. 70–85.
  239. ↑ Liverani 2014, pp. 460–465.
  240. ↑ Briant 2002, pp. 41–48.
  241. ↑ Briant 2002, pp. 755–760.
  242. ↑ Green 1990, pp. 370–382.
  243. ↑ Millar 1993, pp. 1–10.
  244. ↑ Mango 2002, pp. 1–12.
  245. ↑ Na'aman 2005, pp. 56–60.
  246. ↑ Drews 1998, pp. 48–50.
  247. ↑ Aubet 2001, pp. 9–13.
  248. ↑ Markoe 2000, pp. 15–18.
  249. ↑ Aubet 2001, pp. 14–17.
  250. ↑ Aubet 2001, pp. 1–20.
  251. ↑ Markoe 2000, pp. 1–18.
  252. ↑ Killebrew 2005, pp. 176–185.
  253. ↑ Maeir 2013, pp. 310–320.
  254. ↑ Lemche 1991, pp. 23–41.
  255. ↑ Na'aman 2005, pp. 55–68.
  256. ↑ Mazar 1992, pp. 91–118.
  257. ↑ Liverani 2014, pp. 109–131.
  258. ↑ Aubet 2001, pp. 20–36.
  259. ↑ Liverani 2014, pp. 152–167.
  260. ↑ Cross 1973, pp. 91–111.
  261. ↑ Smith 2002, pp. 83–101.
  262. ↑ Mazar 1992, pp. 119–136.
  263. ↑ Faust 2015, pp. 52–67.
  264. ↑ Borowski 1987, pp. 29–46.
  265. ↑ Faust 2015, pp. 68–73.
  266. ↑ Mazar 1992, pp. 514–516.
  267. ↑ Borowski 1987, pp. 47–52.
  268. 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 "The Gods and Goddesses of Canaan". موزه متروپولیتن هنر. Retrieved 13 September 2026.
  269. 1 2 3 4 Rahmouni, Aicha (2008). "Religion at Ugarit". Religion Compass. 2 (1): 18–37. doi:10.1111/j.1749-8171.2007.00053.x.
  270. 1 2 3 4 5 6 7 8 9 "Archaeology and Religion in Late Bronze Age Canaan". Religions. 10 (4) 258. 2019. doi:10.3390/rel10040258.{{cite journal}}: نگهداری یادکرد:doi رایگان بی‌نشان (رده)
  271. 1 2 Noll, K. L. "Canaanite Religion". Brandon University. Retrieved 13 September 2026.

پیوند به پیرون

[ویرایش | اشتراک‌گذاری]