یوسف

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
1695 Eretz Israel map in Amsterdam Haggada by Abraham Bar-Jacob.jpg
طوایف اسرائیل
پسران اسرائیل
نوشتارهای مرتبط


یوسُف (به عبری: יוֹסֵף) (به معنی «او می‌افزاید») از شخصیت‌های تنخ یهودی و عهد عتیق در انجیل و نیز از پیامبرانی‌است که در قرآن نامش یاد شده‌است. یهودیان، مسیحیان و مسلمانان باورمند به پیامبری یوسف هستند.

بر پایه عهد عتیق یوسف از یعقوب و راحیل زاده شد و پس از مرگ استخوانهایش را در شچم به خاک سپردند.[۱]

نقاشی آبرنگ یوسف و برادرانش با فرعون

یوسف در تورات[ویرایش]

یوسف خواب فرعون مصر را تعبیر می‌کند؛ اثر پیتر ون کورنلیوس

بر پایه سفر پیدایش در تورات، یوسف یازدهمین پسر یعقوب و نخستین پسر او از راحیل بود و در زمانی که یعقوب به لابان زاوری (خدمت) می‌کرد، زاده شد. او پلیدکاری‌های پسران بلهه و زلفه را به پدرش می‌گفت، که سبب بیزاری برادرانش از او شد. زیبارویی و خوشنامی یوسف در نزد یعقوب بیشتر از دیگر برادرانش بود، و به همین سبب یعقوب جامه (قبا) ی رنگارنگی برای یوسف ساخت. برادران وی برای چوپانی گله رفتند و یعقوب نیز یوسف را به دنبال آن‌ها فرستاد تا از تندستی (سلامتی) گله و برادرانش برای یعقوب پیام (خبر) بیاورد. برادرانش با دیدن او نیرنگی (توطئه) چیده و او را در چاه انداختند. پس یوسف را به بیست پاره نقره به کاروان اسماعیلیان فروختند و یوسف به بردگی مصریان گرفتار شد.
فوطیفار وزیر فرعون او را خرید و خانه و دارایی (ثروت) خود را به او سپرد. زن فوطیفار از یوسف خواست تا با وی همبستر شود، ولی یوسف از او گریخت. زن پوتیفار به دروغ به شوهر خود گفت که یوسف انگیزه ی (قصد) همبستری با او را داشته و پوتیفار آهنگ (قصد) کشتن یوسف را کرد. با میانجیگری زن فوطیفار، یوسف از مرگ رهایی یافت و به زندان افتاد.
در زندان، یوسف چمار (تعبیر) خواب چمانی (ساقی) و نانوای فرعون را بیان کرد. چمانی فرعون پس از آزادی، به فرعون دربارهٔ توانایی یوسف در بیان چمار خواب گفت و فرعون فوطیفار را به دنبال یوسف فرستاد. یوسف خواب فرعون را به هفت‌سال خشکسالی مصر گزارش کرد، و به فرعون پیشنهاد داد که در مصر هفت‌سال گندم انباشته (ذخیره) کنند. یوسف مورد رویکرد (توجه) فرعون قرار گرفت و به جایگاه وزارت رسید.
او با اسنات دختر فوتی فارع، کاهن اون زناشویی کرد و صاحب دو پسر به نام‌های منسی و افرایم شد. برادران یوسف برای گرفتن اندوخته (ذخیره) گندم به مصر آمدند، و یوسف آن‌ها را شناخت و آزمایش کرد. وختی (پارسی سره ی=وقت) یعقوب نیز با پسرانش به مصر آمد، برادران از یوسف خواستار بخشش شدند و او نیز آنان را بخشید.[۲] بر پایه سفر پیدایش در تورات، یعقوب از میان همه ۱۲ سبط بنی اسرائیل تنها برای فرزندان یوسف و به ویژه افرایم برکت خواست و براستی افرایم را جانشین پدرانش ابراهیم و اسحق و اسرائیل (یعقوب) خواند.[۳]

یوسف در قرآن[ویرایش]

در قرآن از داستان یوسف با پاژنام (عنوان) داستانی که به بهترین روش گفته شده، (احسن القصص) یاد شده‌است.[۴] قرآن در آیه ۷ سوره یوسف، پیش از آغاز داستان یوسف، می‌فرماید: «به راستی که در سرگذشت یوسف و برادرانش برای پرسش کنندگان پندهایی است» و از این آیه به پس (بعد) داستان یوسف بیان می‌شود. به چمار (یعنی) اینکه در قرآن در داستان یوسف و برادرانش آیاتی الهی است که رهنمون (دلالت) بر یگانگی خداوند می‌کند و این آیات رهنمون (دلالت) می‌کند که خداوند ولی بندگان راستین (مخلص) خود (مانند یوسف) است و پاسخگوی کارهای (امور) آنان است تا آنان را به آن رسایی (کمالی) که می‌خواهد برساند؛ و این آیات نمارش (اشاره) می‌کنند بر اینکه خداوند اسباب جهان را هر گونه که بخواهد می‌چیند و از به کار انداختن آن اسباب آن دستاوردی را که خودش می‌خواهد را می‌گیرد. در این آیات برادران یوسف به وی رشک برده (حسد ورزیده) و آشکارا او را به سوی مرگ کشاندند، ولی خداوند سرانجامی به وارونهٔ این کار دست زد و یوسف را به دست همین اسباب زنده کرد و همان کینه‌ورزی را ابزار پیدایش و آشکاری بخشندگی و بزرگواری سرشت (ذات) یوسف کرد و در هر راهی که او را بردند که آشکارا پایانش نابودی یا رنج بود، خداوند عیناً بدست همان راه او را به سر انجامی نیک و بزرگمنشی می‌کشاند.[۵] و[۶]

درون‌مایه‌های مشترک روایات یهودی و قرآن[ویرایش]

نقاشی فروختن یوسف بر روی کاشی در تکیه معاون الملک

قرآن از ازدواج اسحاق نمی‌گوید، از عیسو نیز نمی‌گوید، ولی از یعقوب می‌گوید که پدر فرزندان بسیار بود و قرآن تنها از یوسف نام می‌برد. در قرآن به قبایل (اسباط) اشاره شده‌است که در واقع دوازده سبطی هستند که از دوازده پسر یعقوب منشأ می‌گیرد؛ و تعداد آنها را ذکر کرده‌است.[۷]

سرگذشت یوسف در سوره دوازدهم قرآن که به نام همو است روایت می‌شود. او خود می‌گوید:

آیین پدرانم، ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی نموده‌ام[۸]

خداوند در این زمینه به محمد می‌گوید:

ما نیکوترین سرگذشت را به موجب این قرآن که به تو وحی کردیم، بر تو حکایت می‌کنیم، و تو قطعاً پیش از آن از بی‌خبران بودی[۹]

پس این سرگذشت از نو بر محمد وحی شده و خداوند است که سخن می‌گوید، با این وجود شباهتهای نمایانی میان حکایت قرآن و کنتب مقدس و برخی داستانهای آکادی وجود دارد. حتی شاید گاهی برای فهم روایت قرآنی نیاز به تکمیل آن از منابع یهودی باشد.

به جای نتیجه‌گیری از زندگانی یوسف در قرآن آمده‌است:

این [ماجرا] از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم، و تو هنگامی که آنان همداستان شدند و نیرنگ می‌کردند نزدشان نبودی.[۱۰]

این حکایت باید همچون هشداری برای جهانیان و به سان دلیلی بر رحمت الاهی تلقی گردد که چندین بار بر آن تأکید شده‌است. همچنین:

به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است. سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد، بلکه تصدیق آنچه [از کتابهایی] است که پیش از آن بوده و روشنگر هر چیز است و برای مردمی که ایمان می‌آورند رهنمود و رحمتی است.[۱۱]

سپس سفر پیدایش داستان یعقوب در مصر را حکایت می‌کند. او در لحظات آخر فرزندان خود را برکت می‌دهد، اسرائیلیان او را حنوط می‌کنندو سپس او را در مکفیلخ در سرزمین کنعان به خاک می‌سپارند.[۱۲] یوسف خود نیز به هنگام مرگ به برادران خویش گفت: من می‌میرم و یقیناً از شما تفقد خواهد نمود و شما را از این سرزمین به زمینی که برای ابراهیم و اسحاق و یعقوب قسم خورده‌است، خواهد برد.

یوسف در ۱۱۰ سالگی درگذشت، او را حنوط کردند و در زمین مصر در تابوت گذاشتند.[۱۳] و این پایان سفر پیدایش است.

برادران یوسف او را می‌فروشند[ویرایش]

برادران یوسف او را می‌فروشند
مآخذ یهودی قرآن

و اسرائیل، یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی، زیرا که او پسر پیری او بود، و برایش ردای رنگارنگ ساخت.

و چون برادرانش دیدند که پدر ایشان، او را بیشتر از همه برادرانش دوست می‌دارد، از او کینه داشتند.[۱۴]

«اینک باز خوابی دیده‌ام، که ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده کردند.» و پدر و برادران خود را خبر داد، و پدرش او را توبیخ کرده، بوی گفت: «این چه خوابی است که دیده‌ای؟ آیا من و مادرت و برادرانت حقیقت خواهیم آمد و تو را بر زمین سجده خواهیم نمود؟»[۱۵]

یوسف به پدرش گفت: «ای پدر، من [در خواب] یازده ستاره را با خورشید و ماه دیدم. دیدم [آنها] برای من سجده می‌کنند.»

[یعقوب] گفت: «ای پسرک من، خوابت را برای برادرانت حکایت مکن که برای تو نیرنگی می‌اندیشند.[۱۶]

R.Azaria گوید: انسان هرگز نباید علاقه بیشتر خود را به یکی از فرزندانش نشان دهد، زیرا همان پیراهن بلندی که یعقوب بر تن یوسف کرد، کینه برادران را برانگیخت.[۱۷]

[برادران] گفتند: «یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما- که جمعی نیرومند هستیم- دوست داشتنی‌ترند. قطعاً پدر ما در گمراهی آشکاری است.»[۱۸]

[برادران با اشاره به یوسف گفتند] او را بکشیم، و به یکی از این چاه‌ها بیندازیم، و گوییم جانوری درنده او را خورد؛ و ببینیم خوابهایش چه می‌شود.»[۱۹]

یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی بیندازید، تا توجّه پدرتان معطوف شما گردد، و پس از او مردمی شایسته باشید.[۲۰]

پس روبین بدیشان گفت: «خون مریزید، او را در این چاه که در صحراست، بیندازید...»[۲۱]

گوینده‌ای از میان آنان گفت: «یوسف را مکشید. اگر کاری می‌کنید، او را در نهانخانه چاه بیفکنید، تا برخی از مسافران او را برگیرند.»[۲۲]

یوسف و همسر پوتیفار (زلیخا)[ویرایش]

نوشتار اصلی: یوسف و زلیخا
نوشتار اصلی: پوتیفار

پس از خرید یوسف در بازار برده‌فروشان توسط پوتیفار (در قرآن: عزیز مصر)، پوتیفار او را به کاخ خود برده و به همسرش (در تفسیرهای مسلمانان: زلیخا) پیشکش می‌کند. یوسف در کاخ پوتیفار رشد کرده به سن بلوغ می‌رسد. پس از بلوغ زلیخا عاشق چهرهٔ زیبای یوسف شده و برای به دست آوردن وی نقشه‌ها می‌ریزد اما یوسف حاضر به نافرمانی از خدایش و خیانت به عزیز مصر نمی‌شود. سرانجام زلیخا پس از ناامید شدن از یوسف، او را متهم به خیانت به عزیز مصر کرده، وی را به زندان می‌اندازند.[۲۳]

خواب فرعون (در قرآن: پادشاه)[ویرایش]

۱۴ سال بعد، فرعون در رؤیا می‌بیند که هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را می‌خورند و هفت خوشه خشک هفت خوشه سبز را نابود می‌سازند. فرعون همه خواب‌گزارانش را برای تعبیر این خواب فرامی‌خواند اما جملگی از تعبیرش عاجز می‌مانند. سپس به یاد یوسف می‌افتند و تعبیر آن را از او می‌خواهند. یوسف بیان می‌کند که هفت سال ترسالی و سپس هفت سال خشک‌سالی در پیش است پس باید در هفت سال اول قسمتی از محصول ذخیره شود تا در زمان خشکسالی مردم در قحطی نمانند. بدین ترتیب او از زندان آزاد شده و با مرگ پوتیفار جانشین او می‌شود.[۲۳]

ملاقات یوسف و برادرانش[ویرایش]

یک نقاشی بر روی کاشی از ملاقات یوسف و برادرانش در تکیه معاون الملک

در زمان خشکسالی، کنعان نیز دچار خشکسالی می‌شود. برادران یوسف از سر ناچاری برای درخواست کمک به مصر نزد عزیز می‌روند. یوسف در همان نگاه نخست آنان را می‌شناسد اما از آن‌جا که در زمان جدا شدن از برادرانش وی کودکی بیش نبوده و چهره‌اش تغییر کرده‌است، برادران او را نمی‌شناسند. یوسف به آن‌ها کمک کرده و از آن‌ها می‌خواهد اگر باز هم نیاز داشتند بازگردند و در سفر بعد برادر دیگر خود را نیز همراه بیاورند. آن‌ها موافقت کرده با خوشحالی راهی می‌شوند.[۲۳]

گرد هم آمدن یوسف و خانواده‌اش در مصر[ویرایش]

ورود یوسف به شهر کنعان

در سفر بعدی جوان‌ترین برادر بنیامین را هم همراه خود می‌آورند. یوسف پس از کمک به آن‌ها با ترفندی بنیامین را نزد خود نگاه می‌دارد. یعقوب که از دوری بنیامین غمگین است نامه‌ای برای عزیز می‌نویسد و برادران یوسف آن را نزد وی می‌برند. در این هنگام یوسف خود را به آن‌ها معرفی کرده و آن‌ها را از رفتار ناشایستشان آگاه می‌سازد. برادران پشیمان شده و یوسف از آن‌ها درمی‌گذرد. آن‌ها به کنعان بازگشته و پدر را نزد یوسف برده و بدینسان خانواده دیگربار گرد هم می‌آیند.

بعد از فوت یوسف[ویرایش]

پس از آنکه یوسف، یعقوب و برادرانش را به مصر برد چند سالی با آنها زندگی کرد تا اینکه یعقوب از دنیا رفت. یوسف بنا بر وصیت پدرش دستور داد تا جسد او را به فلسطین برده و در آنجا دفن کنند. یوسف خود نیز وصیت کرد که پس از مرگش در کنار پدرانش در فلسطین دفن شود. لیکن پس از وفات او به وصیتش عمل نکردند و او را در مصر دفن کردند. تا اینکه ۳۰۰ سال بعد موسی به فرمان خداوند جسد او را درآورد و با خود به فلسطین برد.

در مصر بعد از مرگ آخناتون (فرعون مصر که یوسف وزیر اعظم او بود و یکتاپرستی را جایگزین پرستش آمون کرده بود) شخصی به نام اسمنخکاره به حکومت رسید و یک سال بیشتر حکومت نکرد.

پس از مرگ اسمنخکاره، توت انخ آتون به پادشاهی می‌رسد. او تحت تأثیر وزیرش به پرستش آمون روی می‌آورد و نام خود را از توت انخ آتون (پنداشت زنده آتون) به توت انخ آمون (پنداشت زنده آمون) تغییر می‌دهد. او دستور می‌دهد که تمامی نام‌های آتون و آخناتون را از معابد پاک کنند و نام آمون را که در دوره حکومت آخناتون حذف شده بود دوباره حک کنند. همچنین دستور داد نام و تمامی آثار به جا مانده از یوسف را از بین ببرند. از آن پس، به دستور کاهنان، بردن نام آخناتون که او را «جنایتکار بزرگ» می‌خواندند ممنوع می‌شود. او پایتخت خود را شهر تب (که از زمان آخناتون رها شده بود) قرار داد و حدود ۱۰ سال حکومت کرد.[نیازمند منبع]

جستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  1. Encyclopedia Britannica, Jospeh (biblical figure)
  2. بن مایه‌های مشترک قرآن و کتاب مقدس، دنیز ماسون، ترجمه فاطمه سادات تهامی، تهران: دفتر پژوهش و نشر سهروردی، ۱۳۷۹، ISBN 964-6980-49-X
  3. پیدایش ۴۸
  4. قرآن، یوسف ۱
  5. طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، جلد ۱۱.
  6. 84انعام-34مومن-سوره یوسف ازایه 3تا101
  7. قرآن ۷:۱۶۰
  8. قرآن ۱۲:۳۸
  9. قرآن ۱۲:۳
  10. قرآن ۱۲:۱۰۲
  11. قرآن ۱۲:۱۱۱
  12. پیدایش ۴۹و۵۰
  13. پیدایش ۵۰:۲۴ و ۵۰:۲۶
  14. پیدایش ۳۷:۳و۴
  15. پیدایش ۳۷:۹ تا ۱۱
  16. قرآن ﴿إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ﴾ و ﴿قَالَ يَا بُنَيَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَىٰ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا ۖ إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ﴾
  17. Gen.Rab. LXXXLV,8
  18. قرآن-﴿إِذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰ أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾
  19. پیدایش ۳۷:۲۰
  20. قرآن-﴿اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ﴾
  21. پیدایش ۳۷:۲۲
  22. قرآن-﴿وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَائِمًا فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنَا إِلَىٰ ضُرٍّ مَسَّهُ ۚ كَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾
  23. ۲۳٫۰ ۲۳٫۱ ۲۳٫۲ به بهانهٔ پخش مجموعهٔ حضرت یوسف، تهران امروز، ۱ اکتبر ۲۰۰۸
  • عاطف الزین، سمیح، داستان پیامبران علیهم السلام در قرآن، ترجمه علی چراغی، اول، تهران: ذکر، ۱۳۸۰، ISBN 964-307-163-4
  • کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، ترجمه فاضل خان همدانی، ویلیام گلن، هنری مرتن، تهران: اساطیر، ۱۳۷۹، ISBN 964-331-068-X
  • درون‌مایه‌های مشترک قرآن و کتاب مقدس، دنیز ماسون، ترجمه فاطمه سادات تهامی، تهران: دفتر پژوهش و نشر سهروردی، ۱۳۷۹، ISBN 964-6980-49-X