بهرام گور

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بهرام گور
بهرام پنجم
Plate hunting Met 1994.402.jpg
بشقاب شکار بهرام گور و آزاده متعلق به قرن پنجم میلادی
دوران ۴۲۰–۴۳۸ میلادی
تاجگذاری ۴۲۰ میلادی
لقب(ها) بهرام گور
درگذشت ۴۳۸ میلادی
پیش از یزدگرد دوم
پس از یزدگرد یکم
همسران

سپینود
نازپری
آزاده
آرزو

و…
دودمان خاندان ساسان
پدر یزدگرد یکم
مادر شوشاندخت
فرزندان یزدگرد دوم
دین زرتشتی

بهرام پنجم یا وهرام پنجم یا بهرام گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی به جای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست. بهرام گور از جمله شناخته‌شده‌ترین پادشاهان ساسانیان است که داستان‌های بسیاری را در ادبیات فارسی به او نسبت داده و شعرهای فراوانی را راجع به او سروده‌اند. بهرام پسر یزدگرد یکم بود که او را در ابتدا به لخمیان که دست‌نشاندهٔ شاهنشاهی ساسانی بود سپردند تا تربیت شود. پس از مرگ پدر، سپاهی از منذر بن نعمان گرفت، به تیسپون آمد و تاج و تختش را پس گرفت. بهرام هپتالیان را شکست داد، به هندوستان حمله کرد، و با بیزانس جنگید. او به شکار گورخر علاقه بسیاری داشت و در تاریخ‌های سنتی آمده‌است که نهایت یک روز در حین شکار گور در باتلاقی فرورفت از دنیا رفت.

نام و لقب[ویرایش]

بهرام از کلمهٔ ایرانی باستان «Vṛθragna» و اوستایی «Vərəθraγna» به معنی «خدای پیروزی» گرفته شده‌است و معادل آن در زبان پارسی میانهٔ «Warahrān» و «Wahrām» (که بیشتر «wlhlʾn» تلفظ می‌شود)، در و زبان پارتی «*Warθagn» است که به صورت قرضی در زبان ارمنی «Vahagn» و به صورت «Wa(r)hrām» (که «wryhrm» تلفظ می‌شود) به صورت قرضی در زبان ارمنی «Vrām» تلفظ می‌شود.[۱]

نام بهرام در اوستایی «وِرِثرَغنه» و در فارسی میانه «وَرَهران» و «وَهرام» بوده و معنی آن «آمادهٔ نبرد» و «پیروزمند» است. بهرام نه تنها در منابع اسلامی متقدم، بلکه در بعضی از متن‌های پهلوی مانند زَندِ وَهمَن یَسن و شهرستان‌های ایران نیز به لقب «گور» مشهور گشته است. و حتی در یک شعر فارسی مجعول منسوب به خود بهران نیز این لقب آمده‌است. بر اساس برخی روایت‌ها، شهرت وی به «گور» به سبب علاقه و یا چیره‌دستی او در شکار گورخر بوده‌است. از وی در ادبیات فارسی با لقب‌های دیگری چون «گورخان» و «صحرانشین» نیز یاد شده‌است.[۲]

منبع‌شناسی زندگانی بهرام گور[ویرایش]

سرگذشت بهرام در شاهنامهٔ چاپ شوروی دارای ۲۵۹۳ بیت است. اما داستان پدرش یزدگرد بزه‌گر نیز چیزی جز سرگذشت بهرام نیست و از ۶۹۳ بیت شاهنامه در ذیل سرگذشت این شاه، تنها ۹۸ بیت مربوط به او و ۵۹۵ بیت دیگر مربوط به زاده شدن بهرام و روزگار کودکی او تا دعوی سلطنت و ربودن تاج شاهی از میان دو شیر و رسیدن به پادشاهی است. بنابراین آنچه در شاهنامهٔ فردوسی مربوط به سرگذشت شخص بهرام گور است ۳۱۸۸ بیت است و تنها سرگذشت انوشیروان تفصیلی بیش از وی دارد.[۳]

بر تخت نشستن بهرام[ویرایش]

نقاشی بهرام گور سوار بر اسب درحال شکار سه آهو، از خمسه الازهر مولانا.
بهرام و هفت پیکر (زیبارو)

یزدگرد اول سه پسر به نام‌های شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ‌کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود و بهرام در حیره بود. مادر بهرام، شوشاندخت نام داشت که دختر راس جالوت زمانه رهبر یهودیان بود.[۴] از این رو بر اساس شرع یهودی (هلاخا) بهرام نیز یهودی محسوب می‌شود.[۵] روایت هائی که منشأ آن عربها بوده‌اند، گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابراین روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، یزدگرد او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتاب‌ها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری را بیاموزند؛ شاهپورانی که فرماندار کوشان می‌شدند «کوشانشاه» نام داشتند؛ فرمانداران آران آرانشاه گفته می‌شدند؛ فرمانداران خوارزم خوارزمشاه؛ فرمانداران کرمان کرمانشاه و فرمانداران گیلان گیلانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها در اینباره گفته‌اند، افسانه‌است.
مغان و بزرگان کشور که از سیاست‌های یزدگرد اول ناخشنود بودند، مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت، به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو درآمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۶]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفتگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند، گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند، گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفتگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند؛ و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد وَ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنان‌که از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت؛ و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی؛ و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۷]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند؛ و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای به جای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

خانواده[ویرایش]

به گزارش شهرستان‌های ایرانشهر، شوشاندخت مادر بهرام گور و همسر یزدگرد یکم بوده‌است؛ گرچه در خود گزارش‌های یهودی اشاره‌ای به یهودی بودن مادر بهرام گور نمی‌شود. از اینروست که نتضر و جلیلیان احتمال می‌دهند سیاست دینی پدرش در قبال یهودیان در پیش گرفته بوده و با یهودیان مدارا می‌کرده است.[۸]

بهرام و آزاده[ویرایش]

بهرام و آزاده (کنیزک رومی) در شکار.

آزاده، نام دختر رومی است که برده بهرام گور بوده‌است. بنابر شاهنامهٔ فردوسی و غرر ثعالبی، بهرام گور در دوران جوانی‌اش که در کاخ منذر بن نعمان، مربی‌اش حضور داشت، صاحب آزاده (در غرر ثعالبی آزادوار) بود. آزاده یک چنگ‌نواز حرفه‌ای بود. هنگامی که بهرام ترتیب یک شکار را می‌داد، آزاده را پشت به خودش سوار بر شتر می‌کرد و با خود به صحنهٔ شکار می‌برد. یک روز آزاده به جای ستایش دلاوری بهرام، به آهو دلسوزی و اظهار همدردی کرد. بهرام رنجید، آزاده را بر زمین پرت کرد و به شترش اجازه داد تا آزاده را لگدمال کند. بنابر روایت ثعالبی، منذر این صحنه را در کاخش خورنق در حیره به نقاشی درآورد. نظامی این صحنه را در هفت‌پیکرش جا داد، ولی به جای آزاده، به دختر نام «فتنه» داد و پایان خوشی به داستانش بخشید. صحنه شکار به یک موضوع محبوب برای مینیاتورنگارها تبدیل گشته است.[۹]

مهرنرسی وزیر مقتدر بهرام[ویرایش]

سکه‌ای از بهرام پنجم

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام) را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مورخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۱۰]

جنگ با اقوام شمالی و شرقی ایران[ویرایش]

ایرانیان در دورهٔ بهرام گور، با فشار فزایندهٔ هپتالیان در مرزهای شرقی شاهنشاهی خود روبرو بودند. آن‌ها از جیحون گذشتند و تا مرو در خراسان پیش تاختند. بهرام برادرش نرسه را در تختگاه گذاشت و همچون شکارگران با سگان شکاری و بازها به سوی آذربایجان رفت. گویا پاره‌ای از بزرگان ایرانی اندیشیده بودند که بهرام توانایی رویارویی با هپتالیان را نخواهد داشت و بیمناک از جان خود، برای خاقان پیغام آشتی فرستادند و باج و ساو پذیرفتند. از سوی دیگر، بهرام پس از رفتن به آتشکدهٔ آذرگشنسب، پنهانی از کرانهٔ دریای خزر به خراسان شتافت و در کُشمِیهَن در نزدیکی مرو، با جنگاوران گزیده خود به اردوگاه هپتالیان تاخت. در این نبرد، خاقان هپتالیان کشته شد و خاتون، شهبانوی خاقان با کنیزکان او اسیر شدند و در بازگشت به آذربایجان، به آتشکدهٔ آذرگشنسب بخشیده شدند و تاج خاقان هم به نشانه این پیروزی بزرگ در این آتشکده آویخته شد. یک فرماندهٔ بهرام با سپاهیان ایرانی از جیحون گذشت و با ترک‌ها جنگید تا باج‌گزار و فرمانبردار بهرام شدند و او برای فرمانروایی سرزمین‌هایی که از ترکان گشوده بود، مرزبانی برگزید.[۱۱]

جنگ با بیزانس[ویرایش]

علت این جنگ به‌طوری‌که مورخین یونانی نوشته‌اند، آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آن‌ها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آن‌ها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۱۲]

ارمنستان در زمان بهرام[ویرایش]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنان‌که رومی‌ها هم از مدت‌ها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آن‌ها تعلق داشت کرده بودند.[۱۳]

حمله به هند[ویرایش]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

شهرت بهرام گور[ویرایش]

عشق بهرام گور به موسیقی نیز که در روایات نقل شده، در واقع نشان دهندهٔ علاقهٔ او به شعر و شاعری است. بر پایهٔ بعضی گزارش‌ها، بهرام تقسیم‌بندی طبقهٔ نوازندگان و خنیاگران را که از روزگار اردشیر بابکان متداول بود، تغییر داد و نوازندگانی را که موجب شادی او می‌شدند، گاه از درجهٔ پایین به درجهٔ میانه، و نوازندگان درجهٔ میانه را به درجهٔ بالا می‌رساند. روش بهرام گور تا مدت‌ها برقرار بود تا اینکه خسروانوشیروان، درجه‌بندی نوازندگان را به وضع زمان اردشیر بابکان بازگرداند. همچنین به درخواست بهرام، ۱۲ هزار زن و مرد از نوازندگان هندی - که بعدها زُط یا لوری خوانده شدند - به ایران آمدند و بهرام ایشان را در سراسر مملکت پراکنده کرد تا مردم روزگار را به شادی و شادخواری بگذرانند.[۱۴]

شهرت و محبوبیت بهرام گور نزد مردم چنان بوده‌است که بعضی از سلسله‌های ایرانی و خاندان‌های قدرتمند پس از اسلام، برای به دست آوردن مشروعیت سیاسی، خود را به بهرام منتسب می‌کردند. از جمله این خاندان‌ها، صفاریان، آل بویه، شروانشاهان و آل میکال را می‌توان نام برد.[۱۵]

درگذشت[ویرایش]

بهرام گور به هنگام شکار

به گفتهٔ فردوسی، بهرام بزرگان و سپاهیان را در کاخ خود گردآورد و پسرش یزدگرد را به جانشینی برگزید و همان شب درگذشت. با این حال گزارش‌های متفاوت دیگری دربارهٔ مرگ بهرام ذکر شده که با افسانه نیز آمیخته گشته است. چنانچه گفته شده که بهرام در یک شکار شاهانه به دنبال گوری رفته بود که در گودال یا مردابی (باتلاق گور بهرام) افتاد و ناپدید گشت و با همهٔ کوشش‌هایی که انجام گرفت، جسد او پیدا نشد. به عقیدهٔ کریستن‌سن، افسانهٔ مرگ بهرام از روی داستان مرگ پیروز، نوادهٔ او ساخته و پرداخته شده‌است که در پیکار با هپتالیان به گودالی افتاده بود؛ و یا اینکه همانندی دو واژه «گور» (به معنی گورخر) و «گور» (به معنی قبر) دستمایهٔ ساختن این افسانه گشته است.[۱۶] بر پایهٔ گزارش‌های اخیر، برخی محل مرگ او را حوالی دینوَر می‌دانسته‌اند.[۱۷]

بهرام گور در ادب پارسی[ویرایش]

بهرام گور و شاهزاده هندی در گنبد سیاه‌رنگ.
بهرام و اژدها

داستان‌های دل‌انگیز و زیبای بسیاری نظیر آوردن کولی‌ها و خنیاگران دوره‌گرد هندی (لورها) به ایران برای سرگرمی مردم را به او نسبت داده‌اند. او بسیار به باده‌گساری و به ویژه شکار داشت، چنان‌که به این دلیل لقب «بهرام گور» (به معنی شکارگر گورخر) به او داده‌اند. در بعضی متون چکیده زبان فارسی، سراییدن نخستین اشعار پارسی را نیز به او نسبت می‌دهند که البته فراورده خیال‌بافی است. همین خیال‌بافی، در مورد نحوه مرگ او نیز انجام شده و گفته می‌شود روزی هنگام شکار در ماد، به باتلاقی (یا چاهی) فرورفت و ناپدید شد. همچنین نوشته‌های فرجام‌شناسی زرتشتی (دربارهٔ آخرالزمان) عصر او را دوره صلح و آرامش می‌دانند که دیوها، ناچار شدند پنهان شوند.[۱۸]

در میان آثار منظوم فارسی، هشت بهشت امیر خسرو دهلوی (درگذشت ۷۲۵ قمری/۱۳۲۵ میلادی) نیز دربارهٔ سرگذشت داستانی بهرام گور است. امیر خسرو، مثنوی هشت بهشت را به تقلید از نظامی و در جواب هفت پیکر او ساخت و موضوع آن، ماجرای عشق بهرام گور به «دل‌آرام» و نیز ساختن ۷ گنبد به ۷ رنگ برای دختران پادشاهان ۷ اقلیم است. از اینرو، موضوع این منظومه با هفت پیکر نظامی تفاوتی ندارد.[۱۹]

در متون کهن فارسی، بهرام گور به عدل و داد، توجه به حال مردم، خوشباشی، شجاعت و جنگاوری مشهور است و دربارهٔ او روایت‌های گوناگون نقل شده‌است.[۲۰]

سرگذشت بهرام گور در ادب دیگر کشورها نیز راه یافته‌است. چنان که داستان عامیانه‌ای با عنوان هفت پیکر بهرام گور به زبان ترکی در عثمانی به چاپ رسیده و همین کتاب در ۱۳۲۱ ق / ۱۹۰۳ م به نثر فارسی ترجمه و با چاپ سنگی در تهران منتشر شده‌است. همچنین نمایش‌نامهٔ توراندوت (احتمالاً دگرگون شدهٔ توراندخت) اثر کارلو گوتزی ایتالیایی که در سدهٔ ۱۸ میلادی نوشته شده، و اپرایی به همین نام از پوچینی (درگذشت ۱۹۲۴ میلادی) موسیقی‌دان ایتالیایی نیز بر اساس بخشی از داستان‌های بهرام گور در هفت پیکر نظامی تدوین شده‌است.[۲۱]

فردوسی[ویرایش]

یکی از منابع معتبر تاریخ ایران در عصر ساسانی شاهنامهٔ فردوسی است. مندرجات شاهنامه دربارهٔ پادشاهان ساسانی کم و بیش با آنچه مورخان بزرگ و معتبری چون طبری و مسعودی نوشته‌اند مطابقت دارد و اگرچه سرگذشت بعضی از این پادشاهان، خاصه نخستین ایشان مانند اردشیر بابکان و شاپور با افسانه آمیخته شده است، اما این افسانه‌ها پیش از فردوسی در مدارک تاریخی بازمانده از عصر ساسانی نیز وجود داشته‌است.[۲۲] فردوسی داستان درگذشت بهرام در شاهنامه را این‌گونه شرح داده است:

بهرام پس از سرکوبی دشمنان و سرکشان و به اطاعت آوردن شنگل پادشاه هندوستان به ایران بازگشت و دبیر و موبد را بخواست و بفرمود تا گزارشی از وضع خزانه و دارایی آن بدو دهند. چون ستاره شمر بدو گفته بود که زندگانی تو شست سال بیش نیست و بهرام با خود اندیشیده بود که بیست سال به شادخواری بگذراند و بیست سال دوم جهان را از داد و بخشش راست دارد و آخرین بیست ساله را بر پیش یزدان به پای باشد. گنجور به خزانه رفت و حساب آن را به درستی برگرفت؛[۲۳] و

بدو گفت تا بیست و سه سال نیزهمانا نیازت نیاید به چیز
ز خورد و ز بخشش گرفتم شماردرمهای این لشکر نامدار
فرستاده‌ای نیز کاید برتز شاهان و از نامور کشورت
بدین سال گنج تو آراسته استکه پر زر و سیم است و پر خواسته است.[۲۴]

در اینجا فردوسی تصریح می‌کند که ستاره شمر عمر بهرام را شست و سه سال گفته اما بهرام سه سال آخر را فراموش کرده بود... در هر حال، بهرام واپسین سال‌های عمر را به دادگری دست می‌گشاید و در تأمین آسایش مردم می‌کوشد و آنچه به عنوان خراج از ایشان می‌ستاند خرج رفاه و گشایش زندگی خود آنان می‌کند تا بدان جای که به استانهای کشور نامه می‌نویسد و از مردم می‌خواهد که کمبودها و نارسایی‌های زندگی خود را به پادشاه بنویسند.[۲۵]

نظامی گنجوی[ویرایش]

امیر خسرو دهلوی[ویرایش]

عمر خیام[ویرایش]

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد[۲۶][۲۷]:

آن قصر که جمشید درو جام گرفتآهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمردیدی که چگونه گور بهرام گرفت

سعدی[ویرایش]

سعدی در گلستان آورده است:

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟ گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.[۲۸]

نبشته است بر گور بهرام گورکه دست کرم به ز بازوی زور[۲۹]

حافظ[ویرایش]

حافظ در بیتی آورده:

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردارکه من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش[۳۰]

بهرام گور در نقاشی[ویرایش]

سرگذشت بهرام گور از قرنها پیش، مورد توجه نقاش‌ها و تصویرگرها نیز بوده‌است و بسیاری از ماجراها و صحنه‌های زندگی او نقاشی شده که نمونه‌های زیادی از آن‌ها باقی مانده‌است.[۳۱]

پادشاه پیشین:
خسرو زورستان
بهرام پنجم
شاهنشاه ایران

۴۲۰–۴۳۸ میلادی

جانشین:
یزدگرد دوم

پانویس[ویرایش]

  1. EIr، «BAHRĀM»، ENCYCLOPÆDIA IRANICA.
  2. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  3. محجوب، داستان عوامانه هفت پیکر بهرام گور، 690.
  4. http://isites.harvard.edu/fs/docs/icb.topic540549.files/Ganfi%20Political%20Social%20and%20Economic%20History%20of%20Babylonia.pdf
  5. https://web.archive.org/web/20081224205847/http://www.torah.org/qanda/seequanda.php?id=318
  6. اخبار الطوال
  7. پارس نامه
  8. جلیلیان، تاریخ تحولات سیاسی ساسانیان، 285.
  9. Khaleghi-Motlagh، «ĀZĀDA»، ENCYCLOPÆDIA IRANICA.
  10. کریستن سن، ص ۳۰۳
  11. جلیلیان، تاریخ تحولات سیاسی ساسانیان، 276-277.
  12. پیرنیا، ص ۳۱۳
  13. زرین کوب، ص ۴۵۹
  14. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  15. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  16. جلیلیان، تاریخ تحولات سیاسی ساسانیان، 288-289.
  17. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  18. دریایی، شاهنشاهی ساسانی، 38.
  19. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  20. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  21. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  22. محجوب، گور بهرام گور، 148.
  23. محجوب، گور بهرام گور، 148.
  24. محجوب، گور بهرام گور، 148.
  25. محجوب، گور بهرام گور، 148.
  26. محجوب، گور بهرام گور، 160.
  27. جلیلیان، تاریخ تحولات سیاسی ساسانیان، 289.
  28. محجوب، گور بهرام گور، 160.
  29. محجوب، گور بهرام گور، 160.
  30. محجوب، گور بهرام گور، 160.
  31. زرینکوب، «بهرام گور»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.

منابع[ویرایش]

مطالعه بیشتر[ویرایش]

  • فاروقی،فواد،سلطان عشق و حماسه،انتشارات نشر نوین