خلافت اموی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
خلافت اموی
الدَّوْلَةُ الأُمَوِیَّةُ
خلافت وِراثتی

 

 
[[پادشاهی ویزیگوت‌ها|]]
۶۶۱–۷۵۰
 

خلافت امویان در اوج گستردگی
پایتخت دمشق
(744م–661)
حران
(750م–744)
زبان‌(ها) عربی (زبان رسمی)
زبان‌های دیگر: آرامی، ارمنی، آمازیغی، گرجی، یونانی، قبطی، عبری باستانی، ترکی‌تبار، پارسی میانه، کردی، مستعربی
دین اسلام (دین رسمی).
اقلیات دینی کوچک و بزرگ: مسیحیت، یهودیت، مندائیان ومزدیسنا
دولت خلافت وِراثتی
امیرالمؤمنین
 - ۴۱ - ۶۰ (۶۶۱ - ۶۸۰) معاویة ابن ابی‌سفیان
 - ۱۲۶ - ۱۳۲ (۷۴۴ - ۷۵۰) مروان دوم
تاریخچه
 - تأسیس ۶۶۱
 - انقراض ۷۵۰
مساحت
 - ۷۵۰م (۱۳۲هـ) ۳٬۴۶۹۰۰۰۰۰کیلومترمربع (۱۳۳٬۹۳۸٬۸۳۹مایل‌مربع)
جمعیت
 -  حدود ۷۵۰م (۱۳۲هـ) ۳۴۰۰۰۰۰۰ 
یکای پول دینار طلا و درهم
امروزه بخشی از

دولت اموی یا خلافت اموی یا دولت بنی‌امیه (۴۱ - ۱۳۲ / ۶۶۲ - ۷۵۰ م) دومین خلافت اسلامی بعد از خلفای راشدین می‌باشد و دارای بزرگترین قلمرو در تاریخ اسلام است. بنی‌امیه اولین خاندان مسلمان در طول تاریخ اسلام بودند که به صورت ارثی شبیه به پادشاهان حکومت کردند. پایتخت آن دمشق بود و آغاز کار این دولت در تاریخ ۴۱ هـ (۶۶۲ م) بود و در ۱۳۲ هـ (۷۵۰ م) پایان یافت. اوج گسترش دولت اموی در زمان خلیفهٔ دهم، هشام بن عبدالملک بود او مرزهای قلمرو خود را تا اطراف چین از شرق و جنوب فرانسه از غرب گسترش داد همچنین توانسته بود که افریقیه، مغرب عربی، اندلس، جنوب گل، سند و فرارود را هم به قلمروی امویان اضافه کند. از مشهورترین خلفای اموی می‌توان به معاویه ابی سفیان، یزید بن معاویه، مروان بن حکم، عبدالملک بن مروان، ولید بن عبدالملک، سلیمان بن عبدالملک، عمر بن عبدالعزیز، هشام بن عبدالملک و مروان بن محمد اشاره نمود.

تاریخچه حکومت امویان[ویرایش]

امویان از سال ۶۶۱ تا ۷۵۰ میلادی به عنوان خلفای امپراتوری تازه تأسیس اسلامی در دمشق حکومت کردند و اولین سلسله موروثی را در تاریخ اسلام پدیدآورند. قلمرو تحت حکومت آنها از مشرق تا هند و از مغرب تا شبه جزیره ایبریا گسترده بود. بعد از سقوط حکومت امویان در شرق به وسیله عباسیان آنان در اندلس (اسپانیا) امارت قرطبه (کوردوبا) را بنا نهادند که از سال ۷۵۶ تا ۱۰۳۱ حکومت کرد و این حکومت از سال ۹۲۹ میلادی به نام خلافت بود.

در باب ریشه این قوم باید گفت که آنها همچون پیامبر اسلام از مردی به نام عبدالمناف از طایفه قریش نشأت می‌گیرند. از دو پسر این شخص یکی به نام هاشم جد خاندان هاشمی و پیامبر اسلام بود و دیگر عبدالشمس پدر امیه که جد خاندان بنی امیه بود.

در ابتدای قرن هفتم میلادی اعقاب امیه یکی از خانواده‌های پرنفوذ اعراب مکه بودند. در این زمان بود که محمد بن عبدالله از خاندان هاشم اعلام پیامبری کرد. هنگامی که محمد در سال۶۲۲ میلادی به مدینه مهاجرت کرد و در پی آن نبردهایی با مکیان داشت با اعضای خانواده امویان که در سمت سپاه مکه بودند، جنگید. از این میان ابوسفیان بن حرب پدر معاویه اولین حاکم امویان رهبری سپاه مکه را بر عهده داشت. مدینه بر سر راه شام قرار داشت و تجارت با شام مهم‌ترین منبع درآمد خانواده بنی امیه بود. محمد با بستن این مسیر توانست سرانجام ابوسفیان را ناتوان کرده و منجر به سقوط مکه شد. ابوسفیان کمی قبل از فتح مکه توسط مسلمانان ناگزیر به دین اسلام درآمد. در نهایت با این تغییر جهت، ضمن بازگشت صلح به دو خانواده رقیب اموی و هاشمی در قریش، باعث شد که امویان بتوانند در سیاست آینده حکومت اسلامی- عربی نوپا نقش مهمی بازی کنند. معاویه پسر ابوسفیان کمی بعد به عنوان کاتب وحی درآمد. بعد از مرگ محمد، معاویه در نبردهای سپاه اسلام علیه امپراتوری روم شرقی در آسیای صغیر (سوریه یا شام) شرکت کرد و موفق به فتح دمشق شد.

در سال ۶۴۴ میلادی عثمان بن عفان که از خانواده امویان بود به عنوان خلیفه انتخاب شد. عثمان بر خلاف سایر افراد قبیله خود از همراهان اولیه محمد بود و در هجرت او از مکه به مدینه حضور داشت. هنگامی که او مناصب حکومت را تقسیم می‌کرد، معاویه را به عنوان حاکم شام منصوب کرد. با قتل عثمان در سال ۶۵۶ میلادی یا ۳۵ هجری قمری در مدینه، علی ابن ابیطالب به خلافت برگزیده شد. درحالی که معاویه قصد داشت با بیعت با علی به عنوان خلیفه مسلمانان ولایت خود بر شام را تحکیم کند، علی ابن ابیطالب به دلیل فساد در دستگاه حاکمیت معاویه وی را عزل کرد اما معاویه از فرمان خلیفه مسلمانان سر پیچی کرد و ادعای خلافت نمود. نتیجه این درگیری‌های داخلی در اواسط قرن هفتم میلادی ایجاد آشوب و بی‌ثباتی در نواحی عراق امروزی بود. به این ترتیب معاویه نه تنها با علی بیعت نکرد بلکه خود مدعی خلافت مسلمانان شد و تا علی زنده بود با او بر سر این عنوان جنگید. معاویه پس از مرگ علی در کوفه، به نبرد با حسن بن علی پرداخت و سرانجام خلافت را به چنگ آورد و دمشق را پایتخت خود و خاندانش ساخت. معاویه همچون ابوبکر (خلیفه اول) که عمر ابن خطاب را جانشین بعد از خودش معرفی کرد پسرش یزید را به عنوان جانشینش انتخاب کرد و سیاست جانشینی پسر به جای پدر را در خلافت به راه انداخت و پس از خود پسرش یزید، خلیفه مسلمانان شد. از کارهای او نبرد با حسین بن علی و رویداد کربلاو حمله به مدینه و مکه بود. پس از وی پسرش معاویهٔ دوم سر کار آمد ولی پس از چهل روز کناره گیری کرد و اندکی پس از آن درگذشت. با کناره گیری و مرگ وی در میان خاندان اموی درگیری افتاد و شورش‌هایی که به پا شده بودند فراگیرتر شدند؛ عبدالله بن زبیر در مکه و مختار ثقفی در کوفه به پا خاستند و گروهی از امویان شام نیز فرمانبردار عبدالله بن زبیر شدند. سرانجام عبدالملک بن مروان به کمک حجاج بن یوسف ثقفی شورشیان را سرکوب کرد و حجاج را به فرمانروایی ایران و عراق گماشت. حجاج برای پایداری امویان کوشش‌های فراوان نمود و بسیاری از مخالفان را کشت یا به زندان افکند. امویان در زمان خلافتشان سرزمین‌های بسیاری را به چنگ آوردند و بارها شورش‌های ایرانیان را سرکوب نمودند؛ تا اینکه ابومسلم سردار ایرانی آنان را سرنگون ساخت و عباسیان که شاخه‌ای از خانواده هاشمی (فرزاندان عباس عموی علی و فرزند ابو طالب) نیرنگ خلافت را از آن خود کردند دیندارترین خلیفه اموی عمر بن عبدالعزیز بود.

واپسین خلیفه اموی مروان بن محمد بود که به دست یاران ابومسلم خراسانی کشته شد.

امویان فرمانروایانی بیش از اندازه عربگرا بودند. سختگیریهای آنان بر نژادها و اندیشه و آیینهای گوناگون مردم زیر ستم ایشان را به ستوه آورده بود که سرانجام پایه‌های لرزان فرمانرواییشان را فروریخت.

امویان در سیاست داخلی و اداره کشور همان سیستم اداری و روش ایرانیان را پسندیدند و پیش گرفتند.

خلافت بنی‌امیه در ایران[ویرایش]

فتنه دوم[ویرایش]

آشوبی که در عراق در اواخر خلافت یزید در نتیجه اختلافات قبایل و بیزاری از خلفای اموی و کشتن حسین بن علی (۶۱ ه. ق) و تاراج مدینه (۶۳ ه. ق) و سوزاندن کعبه روی داد، پس از مرگ یزید دایره آن وسیع تر شد. ایرانیان که در عراق اکثریت داشتند، البته نمی‌توانستند از عملی که با ایشان می‌شد، خرسند باشند و کسانی که به مخالفت با دولت اموی بر می‌خاستند، از ایشان کمک می‌طلبیدند. بیست هزار سپاهیان مختار بن ابی عبید که در سال ۶۶ لشکر شامی عبدالملک بن مروان را شکست دادند و عراق را به تصرف درآوردند، بیشتر ایرانی بودند. عُمیر، یکی از سرداران عبدالملک که برای گفتگو به لشکر ابراهیم بن الاشتر، سردار مختار آمده بود، به او گفت: «از هنگامی که داخل لشکر تو شدم غم من فزونی یافت، چون کلمه‌ای عربی تا پیش تو رسیدم نشنیدم، چهل هزار تن از بزرگان اهل شام و پهلوانان ایشان به جنگ تو آمده‌اند، با این ایرانیان که با تو هستند، چگونه می‌خواهی با ایشان نبر کنی.» ابراهیم گفت: «بخدا اگر جز مور نمی‌یافتم، با ایشان می‌جنگیدم، پس چطور، هیچ قومی در جنگ با مردم شام از ایشان که من می‌بینی، بصیرتر نیستند، ایشان فرزندان سواران و مرزبانان ایران هستند.»[۷]

تحقیر ایرانیان[ویرایش]

در خلافت معاویه، کارگزاران عرب به تخطی و تعدی به پیروان سایر ادیان پرداختند، چنانکه جاحظ در باب کشتن هیربدان فارس و خاموش کردن آتش آتشکده مهم کاریان و آتش‌های دیگر در زمان ولایت زیاد بن ابیه به دست عبیدالله بن ابی بکره گوید. همچنین خراب کردن نوبهار بلخ در زمان خلافت همین خلیفه در نتییجه عهدشکنی مردم این شهر بدست قیس بن الهثیم السلمی والی خراسان (۴۲ هجری) موید نظر مزبور است. همچنین کشتن بطریقان اران در سال ۴۲ هجری و نیز آنچه مؤلف تاریخ سیستان در زمان ولایت ربیع الحارثی به سیستان در سال ۴۶ گوید: «ربیع بیامد به سیستان و سیرت‌های نیکو نهاد و مردمان را اجیر کردند تا علم و قرآن و تفسیر آموختند و عدل فرو نهاد و بسیار گبرکان مسلمان گشتند از نیکوئی سیرت او ...» اگرچه مؤلف می‌گوید که از نیک سیرتی والی جمعی از ایرانیان مسلمان شدند، معلوم است که جبر و زور در این امر دخیل بوده است.[۸]

در دوران بنی‌امیه، حجاج یوسف ثقفی، عراق را، و قتیبه بن مسلم، خراسان را ویران کرد. یزید بن مهلب، که پس از قتیبة بن مسلم به حکومت خراسان رسیده بود و گرگان را فتح کرده بود، هنگام برگشت از مازندران، با طغیان مرزبانان گرگان روبرو گشت. او بسیاری از مردم آنها را کشت، از آنرو که سوگند خورده بود بتواند از خون آنها، آسیابی بسازد.[۹]

کلمهٔ مولی، در عربی معانی متعدد و گاه متضاد همچون «ارباب، آقابرده، بنده، آزادکننده، هم‌پیمان، پناهنده» دارد، اما پس از فتوحات اعراب، این اصطلاح بیشتر به نومسلمانان غیرعرب اطلاق می‌شد که از راه مسلمان شدن، از قید بردگی آزاد می‌گشتند و درعین‌حال با نام «مولی»، تحت حمایت صاحبان اولیهٔ خود باقی می‌ماندند. با توجه به قوانین اسلام که مسلمان برده نمی‌شود، بندگان آزادشده وضعیتی بین بندگی و آزادگی پیدا می‌کردند و شرایط و مقررات ویژه‌ای برای آنها فراهم می‌شد.[۱۰]

به نوشتهٔ جرجی زیدان، موالی، درحقیقت شهروندان درجه‌دوم جامعهٔ اسلامی آن روز بودند. اگرچه تحقیر آنها و مردم غیرعرب از دوران پیش از بنی امیه آغاز شد، در زمان حکومت آنان شدت یافت. زیرا اعراب خود را بالاتر از دیگران می‌پنداشتند و می‌گفتند: «ما نه تنها شما را از بردگی و اسارت آزاد ساختیم، بلکه از پلیدی و کفر و شرک نجات داده، مسلمان کردیم و همین کافی است که از شما برتر باشیم».[۱۱]

اعراب دوران بنی امیه، در حفظ نژاد خود می‌کوشیدند و به غیر عرب و موالی، زن نمی‌دادند. حتی شدت تعصب امویان به حدی بود که به نوشته مسعودی، امویان خلافت را بر پسر کنیز (غیر عرب) حرام می‌دانستند. زیرا مایل نبودند کنیززادگان، عهده‌دار خلافت شود. خواری و خفت موالی در عصر امویان تا آنجا بود که به گزارش مطهر بن مقدسی، حاکمی چون حجاج نیز، نتوانست سعید بن جبیر را که از برجستگان تابعین بود، به مسند قضاوت بنشاند، چرا که مردم کوفه بانگ برآوردند که جز عرب کسی برای قضا شایسته نیست. گرفتن جزیه از نومسلمانان، فرستادن موالی به میدان‌های جنگ بدون پرداخت حقوق و مسائلی همانند این، از جمله رفتارهای تحقیرآمیز امویان با موالی بود.[۱۲]

در پاسخ به دیدگاه نژادپرستانهٔ بنی‌امیه، جریان ادبی-اجتماعی به نام شعوبیه در میان تحصیل‌کردگان و ادیبان ایرانی پدیدار شد. این گروه که نام خود را از آیهٔ قرآن اخذ کرده بودند، ملاک برتری را تقوا و نه نژاد می‌دانستند و خواهان برقراری تساوی وعده داده شده در اسلام بودند و از همین‌رو به «اهل تسویه» نیز معروف گشتند. اما با گذشت زمان، اینها نیز ضمن تفکیک عرب و اسلام، متقابلاً در اشعار خود به تحقیر عرب و تفاخر به نژاد و گذشته باستانی روی آورده، به «اهل تفضیل» مبدل گشتند و نهضتی فرهنگی علیه سلطه و سیادت عرب برپا کردند.[۱۳]

طوایف مردم ایران در زمان خلافت امویان[ویرایش]

هر چه زمان بر دین اسلام می‌گذشت، خلوص نیت و شور و شوق دینی و سادگی عرب نقصان یافت و عُجب و نخوت و جاه طلبی و طمع و شهوات دیگر غلبه می‌نمود، حتی در زمانی که هنوز جمع کثیر از یاران محمد زنده بودند، خلیفه راه و رسم پیشینیان خود را رها کرد و رویه او باعث شد که جمعی بسیار از عدل و مساوات منحرف شدند؛ و البته فتح ممالک و تحصیل ثروت‌های هنگت و ظهور نسل جدید در این امر بی اثر نبود. بار تسلط عرب کم‌کم بر ایرانیان سنگینتر می‌شد و منظور دینی عرب با اغراض شخصی و حکومت قوم غالب بر مغلوب و تحقیر مردم غیر عرب و استفاده از نتیجه زحمت تابعان تبدیل می‌گشت.[۱۴] در این وقت سه دسته مردم موجود بود:

  1. دسته‌ای که به دلخواه و ایمان کامل تعالیم اسلامی را پذیرفته و به دین اسلام گرویده بودند.[۱۵]
  2. دسته دیگر که به سبب فرار از جزیه و خراج و تحصیل اعتبار و آسایش، خود را مسلمان نشان می‌دادند و در واقع نه به دین پیشین بودند و نه به دین تازه.[۱۶]
  3. بخشی دیگر عده ایشان در این دوره بسیار بود، به دین نیاکان خود مانده بودند
  • دسته اول از عدم اجرای شرایع و تعالیم دین دلتنگ و ناخشنود بودند.[۱۷]
  • دسته دوم، بدان گونه که می‌خواستند با ایشان معامله نمی‌شد، عرب با ایشان با سروری و بزرگی رفتاری می‌کردند و از امتیازات اجتماعی آن طور که خود بهره‌مند می‌شدند، به ایشان نصیب نمی‌دادند و این امر سبب نارضائی ایشان بودند.[۱۸]
  • دسته سدم، پیوسته منتظر فرصت برای خلاصی و رهایی از حکم غالبان بودند.[۱۹]

خوارج[ویرایش]

ایران از همین وقت پناهگاه مخالفان حکومت رسمی شده بود و مردم اراضی ایران که مشرف به عراق بود، از جنگ و کشمکش این طاغیان با عمال حکومت رنج و آزار بسیار می‌کشیدند. در دو شهر بصره و کوفه که به امر خلیفه دوم ساخته بودند، عرب‌های قبایل بادیه نشین که برای جنگ با لشکر ایران فرستاده شده بودند درین دو شهر قرار گرفته بودند. چون این عرب‌ها به رجحان و امتیاز قریش عقیده نداشتند، جمعی از ایشان پس از ظهور فرقه خوارج، عقاید مزبور را پذیرفتند و عده ایشان پیوسته زیاد می‌شد و اسباب زحمت حکومت او را فراهم می‌کردند؛ ولی تا وقتی معاویه زنده بود، قوت و تدبیر او تا حدی جلوی تعدی و تقویت این فرقه را می‌گرفت. پس از مرگ او فرقه مزبور از فرصت مناسب استفاده کرده به شورش پرداختند. جمعی از مردم خوزستان و فارس و کرمان نیز برای اینکه خوارج پیرو اصل مساوات و برابری مسلمانان بودند و هم به علت آسودگی از پرداختن خراج، به ایشان ملحق شدند، به همین دلیل خارجیان در ولایات دوردست ایرات تا آخر قرن سوم فراوان بوده‌اند.[۲۰]

در سال ۶۵ هجری قدرت خوارج زیادتر شد و از خوزستان به نزدیک بصره آمدند، مُهلب بن ابی صفره مأمور به جنگ با ایشان شد و ایشان را از خوزستان دور کرد. خوارج به کرمان و اصفهان پراکنده شدند ولی در سال ۶۸ دوباره به عراق بازگشتند و داخل مدائن شدند و از اینجا به ایران آمدند و ری را گرفتند و خرابی و کشتار کردند. چون قطری بن الفُجاءة که مدتی در سیستان بود و با مردم سیستان او را دوستی و صحبت بود، رئیس شد (۷۱ ه. ق) به سیستان کسان فرستاد مردمان چه خاص و چه عام با خوارج دست یکی کردند و بر سیستان مسلط شدند. خوارج پیوسته در حال حمله و گریز بودند تا آنکه در سال ۷۷ میان ایشان اختلاف افتاد و دو دسته شدند و به جان یکدیگر افتادند. دسته کوچک تحت ریاست قطری بن الفجاءة به طبرستان رفتند. دسته بزرگتر را که رئیس ایشان عبد رب‌الکبیر بود، مهلب را دنبال کرد، رئیس ایشان را با جمعی کثیر از همراهانش کشت و دسته‌ای را اسیر نمود. قطری را نیز سپاهیان شامی که حجاج به دفع او فرستاده بود، در طبرستان کشتند.[۲۱]

گرویدن به شیعه[ویرایش]

در سال ۶۶ هجری قمری، در شورش مختار که داعی شیعه‌گری بود، ایرانیان حضور داشتند. مختار، پس از مرگ یزید، شیعیان عراق و موالی‌های ایرانی را، با شعار «خونخواهی حسین» به دور خود گردآورد. بنابر گزارش اخبارالطوال، حامیان ایرانی مختار، در ابتدا ۲۰ هزار نفر بودند و حتی تا ۴۰ هزار نفر هم پیش رفتند. به گونه‌ای که، صدای فارسی، در سپاه او شنیده می‌شد. از جمله ایرادهایی که اشرافزادگان کوفی به مختار می‌گرفتند، سوار کردن ایرانیان بر گردن‌هایشان و سهیم کردن آنان از غنائم جنگی بود. اشراف خرده می‌گرفتند که او با شجاعت عرب، ولی با کینه عجم با ما می‌جنگد.[۲۲]

مختار اولین کسی بود که به اهمیت روزافزون سیاسی موالی و پتاسیل پذیرندگی آنها به مذهب شیعه، پی برد. با کوشش در رفع نارضایتی‌ها و رنجش‌های موالی و از طریق جاذبه اندیشه مهدی موعود، به آسانی توفیق یافت که آنها را برای شرکت در قیام خود، مجهز سازد. اما، مهمتر از این، مختار اینک غیرعرب‌های ناراضی را به درون نهضت شیعه کشانیده بود و در نتیجه، تشیع حمایت اجتماعی گسترده‌تری یافت. بر اثر این تحول، که نشانگر نقطه عطف بسیار حساسی در تاریخ مذهب شیعه است، موالی که به طور سطحی مسلمان شده بودند، افکار و اندیشه‌های کهن خود (بابلی، یهودی-مسیحی، ایرانی-زرتشتی، حتی عقاید و افکار بازتابنده از بدعت‌های دینی ایرانی چون مانوی‌گری و مزدکی‌گری) را به درون شیعه آوردند؛ گرچه تا آن زمان، در صدر اسلام بیگانه بود. موالی، به علت کثرت و اندیشه‌ها و شور انقلابی خود، نقش عمده‌ای در تغییر شکل تشیع از یک حزب عربی با عضویت و مبنای عقیدتی محدود به یک جنبش فرقه‌ای فعال بازی کردند.[۲۳]

قیام بنی عباس و پایان بنی‌امیه[ویرایش]

فهرست نام خلفای اموی[ویرایش]

فرمانروا زندگی فرمانروایی
۱ معاویه بن ابی‌سفیان
۶۰۶–۶۸۰
۶۶۲–۶۸۰
۲ یزید بن معاویه
۶۴۶–۶۸۴
۶۸۰–۶۸۴
۳ معاویه بن یزید
۶۶۴–۶۸۴
۶۸۴–۶۸۴
۴ مروان بن الحکم
.... -۶۸۵
۶۸۴–۶۸۵
۵ عبدالملک بن مروان
۶۴۷–۷۰۵
۶۸۵–۷۰۵
۶ ولید بن عبدالملک
.... -۷۱۵
۷۰۵–۷۱۵
۷ سلیمان بن عبد الملک
.... -۷۱۸
۷۱۵–۷۱۸
۸ عمر بن عبدالعزیز
۶۸۱–۷۲۰
۷۱۸–۷۲۰
۹ یزید بن عبدالملک
۶۹۱–۷۲۴
۷۲۰–۷۲۴
۱۰ هشام بن عبدالملک
۶۹۰–۷۴۳
۷۲۴–۷۴۳
۱۱ ولید بن یزید
۷۰۹–۷۴۴
۷۴۳–۷۴۴
۱۲ یزید بن الولید
.... -۷۴۴
۷۴۴–۷۴۴
۱۳ ابراهیم بن الولید
.... -۷۵۰
۷۴۴–۷۴۵
۱۴ مروان بن محمد
.... -۷۵۰
۷۴۵–۷۵۰

مساجد ساخته شده در زمان امویان[ویرایش]

سکه[ویرایش]

سکه طلا دوره اموی منقش به عبدالملک مروان، براساس نمونه سکه ساسانیان
سکه طلا دوره اموی، یافت شده در ایران

منابع[ویرایش]

  1. The Peoples, Sekene Mody Cissoko, History of Humanity:From the Seventh to the Sixteenth Century, Vol. IV, ed. M.A. Al-Bakhit, L. Bazin and S.M. Cissoko, (UNESCO, 2008), 1190.[۱]
  2. Jonathan Miran, Red Sea Citizens: Cosmopolitan Society and Cultural Change in Massawa, (Indiana University Press, 2009), 100.[۲]
  3. Khalid Yahya Blankinship, The End of the Jihad State: The Reign of Hisham Ibn 'Abd al-Malik and the Collapse of the Umayyads, (SUNY Press, 1994), 286.[۳]
  4. Khalid Yahya Blankinship, The End of the Jihad State: The Reign of Hisham Ibn 'Abd al-Malik and the Collapse of the Umayyads, 147.[۴]
  5. Stefan Goodwin, Africas Legacies Of Urbanization: Unfolding Saga of a Continent, (Rowman & Littlefield, 2006), 85.[۵]
  6. Islam in Somali History:Fact and Fiction, Mohamed Haji Muktar, The Invention of Somalia, ed. Ali Jimale Ahmed, (The Red Sea Press, Inc. , 1995), 3.[۶]
  7. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 42.
  8. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 39.
  9. یوسفی، 1368، ص 8
  10. مفتخری، ۱۳۹۲، ص۸۱
  11. مفتخری 1392، ص 81
  12. مفتخری، ۱۳۹۲، ص۸۲
  13. مفتخری 1392، ص 82
  14. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 40-41.
  15. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 41.
  16. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 41.
  17. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 41.
  18. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 41.
  19. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 41-42.
  20. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 42-43.
  21. صدیقی، جنبش‌های دینی ایرانی، 44.
  22. مفتخری، ص 85-86
  23. دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، 69-70.