قریش

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

قُرَیش نام طایفه‌ای بود که در پیش از اسلام بر بخشی از حجاز فرمان می‌راندند و از توانمندان عرب بودند. محمد پیامبر اسلام از این طایفه بود. همچنین دودمانهای خلیفه گری امویان و عباسیان از همین طایفه بودند.

نسب این قبیله به قریش بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مُضَر بن نزار بن مَعَد بن عدنان که جد قبائل عدنانی‌است میرسد.

طایفه‌های قبیله‌ی بزرگ قریش مقارن ظهور اسلام را ۲۵ طایفه به شرح زیر دانسته‌اند:

جد قریش[ویرایش]

قصی بن کلاب جد قریش و پدر عبدمناف و پدربزرگ هاشم و عبدشمس دو برادر دوقلو که بعدها رئیس طایفه بنی هاشم و بنی امیه شدند می باشد.

تولد براداران دوقلو هاشم و عبدشمس[ویرایش]

وقتی فرزندان عبدمناف به دنیا آمدند دوقلوهایی بودند که یکی انگشت دست بر پیشانی دیگری نهاده بود و جداشدنی نبود. ناچار شدند انگشت کودکی که بعدها هاشم نام گرفت را به دشواری از پیشانی عبد شمس جدا کنند. جدا شدن انگشت دست کودک از پیشانی کودک دیگر ، با خونریزی فراوان همرا بود. و این ماجرا بیش از آنچه فکرش را می‌کردند، در ذهن‌ها ماند زیرا مردمان روان شدن این خون فراوان را به فال بد گرفتند؛ همان چیزی که بعدها تعبیر به جنگ و دشمنی میان فرزندان بنی‌هاشم و بنی‌امیه شد.[۱] [۲]

جنگ و رقابت داخلی در قریش[ویرایش]

پس از اینکه عبد مناف از دنیا رفت و دوران فرزندان عبد مناف یعنى هاشم و عبد شمس فرا رسید،اینان تصمیم گرفتند منصبهایى را که در دست فرزندان عبد الدار بود از آنها بازستانند چون خود را سزاوارتر به آن منصبها مى‏دانستند،و همین سبب شد تا در میان قریش اختلاف پدید آید و قبایل مختلف قریش به دو دسته تقسیم شوندجمعى مانند: بنی اسد بن عبد العزى، بنی زهرة بن کلاب و بنی تمیم بن مرة به طرفدارى فرزندان عبد مناف و گروه دیگرى مانند بنی مخزوم، بنی سهم بن عمرو و بنی عدى بن کعب به پشتیبانى فرزندان عبد الدار برخاستند.

هر دو دسته به کنار خانه کعبه آمده و سوگندها خوردند که تا آخرین قطره خونشان همدیگر را یارى کنند.و به دنبال آن به صف آرایى لشکریان خود برخاستند،در این میان جمعى از بزرگان قریش وساطت کرده و هر دو طرف را حاضر به مصالحه نمودند،بدین ترتیب که منصب سقایت حاجیان و اطعام آنها به فرزندان عبد مناف واگذار گردد و باقى منصبهاـیعنى کلید دارى خانه کعبه،و پرچمدارى قریش،و ریاست دار الندوهـهمچنان در دست فرزندان عبد الدار باقى باشد. این پیشنهاد را طرفین پذیرفته و بدان راضى شدند و در نتیجه آتشى که در حال اشتعال بود بدین وسیله خاموش گردید و قبایل مزبور دست از جنگ کشیدند.

در میان فرزندان عبد مناف نیز با اینکه عبد شمس از آنجا که بیشتر اوقات در مسافرت بود،و بندرت اتفاق مى‏افتاد که در موطن خویش یعنى شهر مکه باشد و از طرفى مرد عیالوار و بى بضاعتى بود این منصبها را به هاشم واگذار کردند،و پس از او نیز به برادر دیگرش مطلب رسید.

دشمنی کینه و حسادت از امیه پسر عبد شمس نسبت به عمویش هاشم شروع شد و این حسادت سرآغاز دشمنی بین فرزندان هاشم و فرزندان امیه شد. هاشم و عبد شمس و دو برادر دیگرشان، مطلب و نوفل، همگی فرزندان عبد مناف بودند که هاشم در غزوه، عبد شمس در مکّه، نوفل در خاک عراق و مطّلب در خاک یمن جان سپردند.

نام اصلی هاشم، عمرو بود و لقبش علاء. او نیای دوم پیامبر اسلام بود و محبوب مردم. هاشم و عبدشمس با خاطره انگشت چسبیده بر پیشانی در ذهن مردم جا خوش کردند. زمان گذشت، آن هم به گونه‌ای که هاشم هر روز اعتبار بیشتری نزد مردم می‌یافت و عبدشمس گاه به گاه برای مقابله دست به اقداماتی شبیه او می‌زد.

هاشم مرد دوست‌داشتنی آشنا و غریبه سرزمین خود بود و زمامداری‌اش به نفع همگان بود زیرا در قدرت بخشی به بازرگانی مکیان و کاهش رنج قحطی‌هایشان کوشا بود. او برای افزایش تبادلات بازرگانی با امیر غسّان پیمان و قرارداد بست. هر بار که قحطی می‌شد دست و دل بازی فراوانش رنج سختی روزهای خالی از خوراک را از دل مردم برمی‌چید. البته برادران در برابر این نیکی فراوان بیکار ننشستند. عبد شمس با امیر حبشه و مطلب و نوفل، با امیر یمن و شاه ایران معاهده بستند تا کالاهای بازرگانی دو طرف، با کمال آزادی و اطمینان به کشور یکدیگر صادر شود.

نیکی‌های هاشم به بازرگانی و بخشش در قحطی‌ها محدود نبود، حتی مناجاتش نیز زیبا بود. هر بار که هلال ذی الحجه را می‏دید؛ بامدادان به سوی کعبه می‏آمد و به دیوار کعبه تکیه می‌کرد و این چنین خطبه می‌‏خواند: «گروه قریش! شما عاقل‏ترین و شریف‏ترین گروه عرب هستید. نژاد شما بهترین نژادهاست.

روزگار می‌گذشت و بر نیکی‌های هاشم افزوده می‌گشت تا امیه فرزند عبد شمس بزرگ شد و هر روز بیش از پیش به بزرگی و اعتبار عموی خود، هاشم پی می‌برد، و به او حسادت می ورزید. لذا دست به مقابله زد. اما تلاش‌های او و بدگویی‌ها و کارشکنی‌هایش همگی بر اعتبار هاشم می‌افزود. تا آنجا که روزی نزد هاشم رفت و گفت: نزد دانایان عرب (کاهن) رویم تا ببینیم کدام یک از ما را تحسین می‌کنند. هر که تحسین شد، زمام امور بر عهده او باشد.

عظمت هاشم مانع از نزاع با برادرزاده خود بود ولی اصرار امیه منجر به این دیدار شد آن هم با دو شرط. نخست آن که محکوم‌شونده در این بازی باید صد شتر سیاه‌چشم در روزهای حج قربانی کند و دیگر آن که شخص محکوم باید ده سال از مکه بیرون برود. هاشم و امیه نزد دانای عرب، کاهن عسفان رفتند.

کاهن تا هاشم را دید زبان به مدح او گشود. مدح همانا و موظف شدن امیه بر اجرای شرط‌های پیش از دیدار، همان. امیه از مکه رفت و ده سال در شام اقامت گزید. همین اقامت طولانی مدت موجب شد بعدها فضا برای امویان در شام مساعد شود و البته ریشه دشمنی دیرینه نهادینه گردد.[۳] [۴]

کلید داری کعبه[ویرایش]

ابن ابى الحدید از استادش «ابوعثمان» نقل مى کند که در دوران جاهلیّت سران بنى امیّه با وجود همه حرص و ولعى که براى به چنگ آوردن مناصب عالى و جایگاه ممتاز اجتماعى از خود نشان مى دادند ـ همواره از این مناصب دور بودند و مناصبى چون پرده دارى کعبه، ریاست دارالندوه و سقایت و پذیرایى حجّاج عمدتاً در اختیار بنى هاشم و دیگر تیره هاى قریش بود.[۵] به یقین این وضع در روحیّه آنها اثر مى گذاشت، و آتش حسد را در دل هاى آنها شعله ور مى ساخت.[۶]

سرشناسان قریش[ویرایش]

  1. عبدالمطلب پدر بزرگ محمد پیامبر اسلام
  2. ابوطالب عموی پیامبر اسلام
  3. علی بن ابیطالب
  4. حمزه عموی پیامبر
  5. طلحه و زبیر
  6. ابوسفیان
  7. ابولهب
  8. ابوجهل
  9. معاویه بن ابوسفیان

پانویس[ویرایش]

  1. کتاب فروغ ابدیت نوشته آیت الله جعفر سبحانی
  2. تاريخ طبرى، ج 2، ص 13.
  3. کتاب فروغ ابدیت نوشته آیت الله جعفر سبحانی
  4. الكامل في التاريخ، ج 2، ص 10.
  5. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 15، ص 198. (با اختصار) و رجوع شود به: کامل ابن اثیر، ج 2، ص 22-23.
  6. گرد آوري از کتاب: «عاشورا ريشه‏ ها، انگيزه ‏ها، رويدادها، پيامدها»، سعید داودی و مهدی رستم نژاد، (زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)، انتشارات امام


منابع[ویرایش]

  1. معجم قبائل العرب ج ۳ ص ۹۴۷
  2. تاریخ پیامبر، آیتی، ص ۲۱ - ۲۷
  3. تاريخ طبرى، ج 2، ص 13.ص 8-9
  4. سيره حلبى، ج 1، ص 5.ج 1، ص 8.
  5. د. اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه ج 1، ص 6-7.
  6. الكامل في التاريخ، ج 2، ص 10.ص 6؛
  7. جعفر سبحانی تبریزی، فروغ ابدیت.
  8. دانشنامه جهان اسلام، "مدخل هاشم بن عدمناف" از محمد اصغری نژاد.