ملا سلطان‌محمد گنابادی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از سلطانعلیشاه)
پرش به: ناوبری، جستجو
حاج ملا سلطان‌محمد گنابادی سلطانعلیشاه
حاج ملاسلطانمحمد گنابادی سلطانعلیشاه
جانشینان
حاج ملاعلی گنابادی نورعلیشاه ثانی
 •
حاج شیخ محمد حسن بیچاره بیدختی صالح علیشاه
 •
حاج سلطانحسین تابنده رضاعلیشاه
 •
حاج علی تابنده محبوبعلیشاه
 •
حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه

حاج ملا سلطان محمّد گنابادی ملقّب به سلطانعلیشاه (۱۲۵۱ – ۱۳۲۷ ه‍. ق) فرزند ملا حیدر محمّد، اهل بیدخت گناباد و قطب سی و چهارم سلسله دراویش نعمت‌اللهی گنابادی بودند.

کودکی[ویرایش]

پدر ایشان، ملا حیدر محمد، در یکی از یورش‌هائی که ترکمن‌ها برای غارت و چپاول به گناباد آمده بودند، اسیر آنها گردیده و پس از مدتی اسارت به وسیله فدیه که اقوام وی فرستاده بودند، آزاد گردیده در مزرعه نوده سکونت اختیار نمود؛ و در همان اوقات از روی اتفاق به خدمت نورعلیشاه اول رسیده و به درویشی پرداخت. آنگاه در سال ۱۲۵۴ هجری قمری به قصد زیارت عتبات و عزم تشرف حضور حسینعلی شاه و تجدید عهد از طریق هندوستان حرکت فرمود، ولی دیگر از سفر باز نیامد و برای همیشه مفقودالاثر گردید.

فرزند وی، سلطانعلی شاه در ۲۸ جمادی‌الاولی سال ۱۲۵۱ متولد و در سن سه سالگی از دیدار پدر محروم گردید. تا شش سالگی تحت پرستاری مادر نشو و نما یافته، آنگاه مادرش وی را به مکتب سپرد.

گفته می‌شود وی در کمتر از شش ماه پس از آغاز تحصیل قادر به قرائت قرآن و خواندن کتاب نمود. پس از خواندن چند کتاب فارسی بعلت عدم بضاعت مالی تحصیل را ترک و به کمک برادر بزرگ خود ملا محمد علی که سرپرستی وی و مادرش را بر عهده داشت، مشغول گردید و در تلاش معاش با برادر همکاری می‌فرمود که از جمله مدتی به «گوسفند چرانی» اشتغال داشت.

وی تا سن هفده سالگی هم چنان برای ادامه زندگی دستیار برادر بود، تا اینکه اتفاقاً روزی بقصد دیدن خواهر خود به قریه بیلند دوفرسخی بیدخت رفت و گذار وی به مدرسه قریه افتاد، در مراجعت به بیدخت به مادرش اظهار می‌کند که میل دارم بروم درس بخوانم. مادرش بالاخره برادر وی را راضی می‌نماید و ایشان به قریه بیلند رفته مشغول تحصیل می‌شود.

تحصیلات در گناباد[ویرایش]

پس از چندی استاد از جواب وی عاجز مانده، عجز استاد وی را تکان داد که اینان که از اساتید و علماء هستند مثل من حیرانند، پس راه وصول به حقیقت کدام است؟ خلاصه در علوم ظاهری فقه و اصول منطق و کلام و حکمت و غیره سرآمد اقران محل گردید.

تحصیلات در مشهد[ویرایش]

بهر حال تا موقعی که توانست ازعلماء گناباد استفاده علمی کند، استفاده کرد، آنگاه که چنته آنان خالی شد برای کسب اجازه مسافرت خارج برای تحصیل نزد مادر آمد. وی گفت: مسافرت مستلزم مخارجی است که می‌دانی مابضاعت تأمین آن را نداریم ولی بالاخره در اثر اصرار وی مادرش رضایت داده و مبلغ هفت قران وجه پس‌اندازی که داشت به وی هدیه داده با دعای خیر بدرقه اش کرد. پیاده عزیمت مشهد نموده، وارد مدرسه مشهور به مدرسه میرزا جعفر شد و مشغول تحصیل گردید و علوم فقه و اصول و تفسیر و اخبار و رجال را در نزد استادان بقدر وسع آنان فراگرفت و درمدت تحصیل به اقل مایقنع از خوراک قناعت می‌فرمود، به خیال اینکه بر برادرش تحمیلی نکرده باشد، از او کمکی نمی‌خواست و با قناعت و کف نفس گذران می‌فرمود. حتی از دریافت حقوق مرسومی طلاب از مدرسه ابا داشت و هیچ‌گاه از آن استفاده ننمود تا اینکه وجهی که داشت تمام شد و چند روزی به سختی و شدت گذشت. خلاصه وی اغلب علوم متداوله اکتسابی را در مشهد کامل نمود.

تحصیلات نزد حاج ملا هادی سبزواری[ویرایش]

در این احوال شنید در سبزوار حکیمی است به نام حاج ملا هادی سبزواری که در علم حکمت سرآمد اقران و مکتب او غیر مکتب فقه و اصول است. شوق ملاقات وی و تحصیل در مکتب حکمت وی را به سبزوار و محضر حاج مزبور کشاند. مدتی در خدمت وی به تحصیل حکمت مشغول بود. خلاصه در خدمت مرحوم حاجی سبزواری در حکمت مشاء و حکمت اشراق یدی طولی بهم رسانده، حواشی بر اسفار نوشته گوی سبقت از دیگران می‌رباید.

آنگاه سفری به عتبات نموده وعلوم ظاهری را به اقصی درجه کمال رساند و در مراجعت از عتبات در تهران توقف و مجلس درسی تشکیل می‌دهد. اغلب طلاب چون وی را از اساتید قبلی خود عالم‌تر و قوی تر می‌بینند، پروانه وارگرد شمع وجودش جمع می‌شوند، بحدی که موجب حسد مدرسین و اساتید معاصر وی شده و چون درسی هم از حکمت می‌فرموده همان را بهانه قرارداده به تهمت بابیگری که اشد اتهام روز بوده متهمش می‌نمایند؛ لذا حضرتش ناچارشده تهران را ترک و مجدداً به خدمت حاج سبزواری مراجعت می‌کند وبه استفاده ازمحضرش کما فی السابق اشتغال می‌جوید.

تشرف به فقر و ارادت به حاج محمّ کاظم اصفهانی سعادتعلیشاه[ویرایش]

در این اوان که سال ۱۲۸۰ هجری قمری بوده، حاج محمد کاظم سعادتعلی شاه که با جمعی از مریدان و خوانین بختیاری عازم مشهد مقدس بودند، درسبزوار به کاروانسرائی واردمی شوند، جواب ایشان به سؤالات وی در نظر وی بسیار پسند ومعقول افتاد. پس از حرکت سعادتعلی شاه از سبزوار با اجازه استاد خودحاج سبزواری عزیمت مشهد فرمود و در مشهد به وی پیوست.

اتفاقاً در همین حین فرستاده مادر وی از گناباد برای بردن وی به وطن واردمشهد شده، وی عزیمت گناباد نمود و به ازدواج با دختر حاج ملا علی بیدختی، والده نورعلیشاه دوم پرداخت.

آنگاه برای زیارت سعادتعلی شاه در سال ۱۲۸۰ عازم اصفهان گردید. سپس به درویشی می‌پردازد. در اصفهان شب‌ها در حجرهٔ مدرسه بیتوته و روزها در مصاحبت پیر بزرگوارش می‌گذراند، و پس از مدتی استفاضه از حضور پیر مرخصی یافته به گناباد مراجعت و در بیدخت سکونت نموده و عیال خود را به منزل آورد و به شغل زراعت اشتغال ورزید.

تا سال ۱۲۸۴، پس از چهار روز از تولد فرزندش حاج ملا علی نورعلیشاه ثانی به عزم زیارت عتبات وتشرف حضور پیر بزرگوارش شرفیاب ومدتی در ظل تربیت وی به تجلیه و تصفیه دل اهتمام ورزیده وسعت کامل بهم رساند، و به دریافت فرمان جانشینی سعادتعلی شاه نایل و به امور ارشاد خلایق مأمور و ملقب به سلطانعلیشاه گردید؛ و رفیق راه و مصاحب همراه وی میرزا عبدالحسین نیز در همان فرمان به سمت معاضدت و معاونت با سلطانعلیشاه و دلالت طالبان تعیین گردید، که فرمان خلافت سلطانعلیشاه و دلالت میرزا عبدالحسین در یک ورقه مرقوم شده‌است.

سعادتعلی شاه، سلطانعلی شاه را امر به مراجعت وطن داد. پس از مراجعت از چند جهت دچار مشغله و گرفتاری گردید. از یکطرف بواسطه فوت حاج ملا علی پدر عیالش که امام جماعت محل بود و بعلت نبودن فرزند وی در محل، ناچار مدتی امامت جماعت را بعهده داشت. از طرف دیگر بواسطه فوت عیالش، رسیدگی به امور و پرستاری دو فرزند وی که از همسرش داشت بر عهده شخص وی قرار گرفت. از سمتی مراجعه اهل محل برای سؤالات شرعی و امور شرعیه گرفتارش داشت. از جهتی روی آوردن فقرا از بلاد و امصار به حضورش و رسیدگی به امور ظاهری آنها در قریه‌ای که فاقد همه چیز بود و توجه به امور باطنی آنها که علت سوق آنان به محضرش بود وی را سخت مشغول داشت.

به تدریج قصد مسافرتش بدل به عزم اقامت شده برای همیشه ماندنی گناباد گردید. پس از گذشت هفت سال از فوت عیال اولیه صبیه میرزا عبدالحسین ریابی، پیر دلیل و معاضد تعیین شده از طرف سعادتعلیشاه را به حباله نکاح درآورد. سعادتعلیشاه پس از تعیین آقای سلطانعلیشاه به خلافت خود، کمتر طالبان را دستگیری می‌فرمود و آنان را اغلب به گناباد به خدمت ایشان حواله می‌فرمود، ولی وی هم رعایت ادب را نموده از دستگیری آنها خودداری وبه سوی پیر بزرگوارش رجعت می‌داد.

خلافت[ویرایش]

تا اینکه در سال ۱۲۹۳ که سعادتعلیشاه درگذشت، وی مستقلاً متمکن اریکه ارشاد و مشغول هدایت عباد گردیده و در شعبان سال ۱۳۰۵ با چند نفر از مریدان و اخلاص کیشان عزیمت سفر بیت الله فرمود و از حجاز به عتبات عالیات مشرف و در عتبات با عده‌ای از علمای بزرگ از جمله مرحوم حاج شیخ زین العابدین مازندرانی و آیت‌الله حاج میزرا حسن شیرازی و غیرهما ملاقات و مصاحبه فرمود؛ و در جمادی‌الثانی ۱۳۰۶ به وطن مراجعت نمود.

وی علاوه بر اشتغال به امورفلاحتی و جواب گوئی و مشکل گشائی کلیه مراجعین از رعایا وغیره وتهیه وسایل آسایش و راحتی ظاهری وتوجه به تربیت روحی فقرائی که غالباً عده زیادی از ولایات بیدخت بودند، دوبرنامه روزانه مرتب داشت، یکی صبح از اول آفتاب، و آن طبابت و رسیدگی به حال مرضائی که از دور و نزدیک حتی سی و چهل فرسنگی برای معالجه می‌آمدند ویکی هم برنامه عصری بود که در حدود دو ساعت به غروب مانده به مدرسه تشریف برده، تا غروب برای فقرا و حاضرین مجلس درسی از تفسیر قرآن و اصول کافی می‌فرمود.

خلاصه با اینکه بیدخت قریه دورافتاده از سوادهای اعظم و شهرهای بزرگ و غیر معروف بود، مع‌ذلک صیت فضائل صوری و معنوی و شهرت کمالات علمی و آوازه اخلاق حسنه و حسن معاشرتش و به ویژه تخصص و مهارتش در طبابت همه جا را پر نموده و نام شریفش در دور و نزدیک و نزد بیگانه و آشنا مشهور و با احترام و علاقه ذکر می‌شد، و روز به روز براشتهارش در فضائل می‌افزود.

از اینرو آتش حسد حاسدین وی هم روز به روز مشتعلتر می‌شد و مخصوصاً بر عداوت عالم نمایان بی ظرفیت می‌افزود. تا اینکه دشمنی‌ها به اوج شدت رسیده و به تحریک عده‌ای از دشمنان خارجی و حساد محلی چند نفر از خدا بی‌خبر که بعضی از آنها نان خور آن حضرت بودند، سحرگاه شنبه ۲۶ ربیع‌الاول سال ۱۳۲۷ هنگامی که در باغچه متصل به منزل مشغول وضوگرفتن بود، به وی حمله‌ور شده و با خفه کردن، ایشان را به شهادت می‌رسانند.

در این هنگام سن وی ۷۶ سال بود که ۳۴ سال آن مستقلاً بر اریکه ارشاد متمکن و به هدایت عباد اشتغال داشت. وی در سال ۱۳۱۴ طبق دستخط صادره فرزندش حاج ملاعلی را به خلافت و جانشینی خویش تعیین و به لقب «نور علیشاه» ملقب فرمود.

تألیفات[ویرایش]

ازواج و اولاد[ویرایش]

سلطانعلی شاه دو زوجه داشته‌اند: زوجه اولیه ایشان صبیه مرحوم حاج ملا علی بیدختی بوده که از وی دو فرزند داشته؛ اول دختر مسماه به خاتون، دوم حاج ملاعلی نورعلیشاه جانشین ایشان. پس از فوت زوجة اولیه صبیه مرحوم آقا میرزا عبدالحسین پیر دلیل را نکاح فرموده وازآن هنگام شهادت پنج فرزند داشت: چهار دختر به نام‌های زبیده، زهرا، گوهر، کوکب و یک پسر بنام محمد باقر.

معاصرین وی[ویرایش]

منسوبین به عرفان و سایر فرق[ویرایش]

از سلاطین و امراء[ویرایش]

از شعراء[ویرایش]

  • میرزا محمد تقی سپهر
  • حاج مهدی حجاب شیرازی
  • میرزا احمد وقار شیرازی
  • محمد کاظم صبوری کاشانی
  • میرزا اختر طوسی (۱)

دراویش معروف زمان وی[ویرایش]

تألیفات عرفانی حضرت آقای سلطانعلیشاه (طاب ثراه)[ویرایش]

آنجناب پس از ورود در سلسله فقر و تصوف بمضمون: بشوی اوراق اگر همدرس مائی که علم عشق در دفتر نباشد

از تألیفات و مطالعات که ابتداء جنبهٔ اصالت برای آن‌ها فرض می‌کرد، منصرف گردید و فهمید که خود آنها بالذات رساننده به مقصود نیستند و تا زمان حیات پیر بزرگوار هیچ تألیفی نفرمود و همواره بمطالعه دفتر دل اشتغال داشت و مولوی وار اوراق علم ظاهر را شسته و به‌دنبال شمس خود روان بود. از شور عشق و شوق فرط بندگی و فانی شدن در حضرت پیر به ظواهر کمتر می‌پرداخت و همه وقت یا در خدمت پیر بود یا در بین راه و عازم زیارت یا آنکه در وطن.

دل را بیاد معشوق خوش می‌داشت. چون جناب سعادتعلی شاه رحلت فرمود و امر ارشاد و دستگیری در زمان غیبت امام غائب (عجل) بآنجناب منتقل گردید و بسلطنت فقر نائل شد دارای سعة روحی شده جمع بین ظاهر و باطن و صورت و معنی کرد: جمع صورت با چنین معنی ژرف نیست ممکن جز ز سلطان شگرف

دربارهٔ آنجناب صدق کرد. بکارهای کشاورزی و رسیدگی بامور مردم بیشتر از پیش توجه فرمود و عصرها در مدرسه به تدریس اشتغال ورزید و جمعی طلاب از دهات اطراف گناباد بلکه از خارج گناباد برای استفاده علمی در محضر درس او حاضر شده و علوم متداول زمان را تحصیل می‌نمودند حتی یک عده از طلاب هم در مدرسه بیدخت منزل داشتند. در آن اوقات برای راهنمائی مردم و گوشزد کردن حقایق عرفان و سلوک و نکات تشیع و تصوف شروع بتألیف و تصنیف نمود و تمام تألیفات آنجناب عرفانی بود.

کتابهائی هم که در شرح و تفسیر اخبار می‌نوشت باز به زبان عرفان بود. چه، عرفان در تمام کلمات بزرگان حکمفرما است و هرچه از مصادر عصمت و زبان ائمه اطهار (ع) رسیده چون از زبان و دل شناسا و آگاه آنان صادر شده دارای روح عرفان است و تفسیر عرفانی آن تفسیر به رأی نیست بلکه شرح اسرار و رموز آن اخبار است و هر چند که کلمات بزرگان نیز مانند آیات قرآن دارای چند بطن و جامع مراتب ظاهر و باطن است ولی روح آن همان لطایف و حقایق عرفانی است که فهمش ویژه انبیاء و اولیاء می‌باشد و نظر بعشق و بندگی کاملی که آنجناب نسبت بمقام پیر بزرگوار داشت بیشتر کتابهای خود را بنام راهنمای خویش قرار داد چنان‌که جناب ملامحمد تقی مظفر علیشاه کرمانی نیز بنام مرشد خود مشتاقعلی شاه دیوان اشعاری گفت و به دیوان مشتاق موسوم گردانید و همچنین مولانا جلال الدین رومی که شیفته شمس الدین بود تمام غزلیات خودرا بنام او ختم نمود و دیوان اشعارش که مهمترین دیوانهای عرفانی از حیث معنی و عدة غزلیات است بنام دیوان شمس معروف گردید چنان‌که بین خود جناب سعادتعلی شاه و مشتاق و شمس هم تشابه حالات موجود بود.

پس می‌توانیم جناب حاج ملاسلطانمحمد را مولوی سوم بنامیم هرچند که از جهاتی تقدم بر مولوی و مظفر علیشاه دارد چنان‌که گفته شده:

وانی وان کنت بن آدم صورهً فلی فیه معنی شاهد بابوتی گربصورت من ز آدم زاده‌ام هم بمعنی جد جد افتاده‌ام

جناب مظفر علیشاه در وصف مولی علی علیه السلام فرماید:

یوسف اول است این یوسف یوسف مصر یوسف ثانی

سعادتنامه اولین کتابی که پس از رحلت جناب سعادتعلی شاه تألیف نمود کتاب سعادتنامه‌است. این کتاب بالنسبه مختصر ولی دارای مطالب و تحقیقات زیادی است که فهم آنها محتاج به دانستن علوم عقلی و نقلی است، موضوع این کتاب علم و شرافت آن و آنچه بدان مربوط است می‌باشد. طرز جمله‌بندی کتاب با سلوب زبان فارسی معمول شصت سال پیش است ولی در عین حال خیلی فصیح و با نهایت سادگی می‌باشد و چون در آنزمان دستور زبان فارسی و صرف و نحو آن معمول نبوده و در تقدیم و تأخیر کلمات مانند فاعل و مفعول تقیدی نداشتند در این کتاب نیز رعایت این امور نشده و بطور معمول آنزمان تدوین گردیده لیکن چون با کتابهای فارسی آن دوره مقایسه کنیم بر فصاحت صاحبش دلالت می‌کند. این کتاب در سال یکهزاروسیصد چهار قمری که یکسال پیش از سفر مکه آنجناب است نوشته شده ولی درخود کتاب تاریخ تألیف مذکور نیست، زیرا کمتر معمول بوده که تاریخ ذکر شود لیکن از کسانیکه درک خدمت آنجناب کرده و اطلاعات کافی دارند شنیدم که یکسال پیش از سفر مکه بود؛ بنابراین در سال ۱۳۰۴ تألیف شده‌است.

این کتاب مشتمل بر دوازده فصل و مقدمه و خاتمه‌است. دارای خطبه مفصّلی می‌باشد که اول آن این است:

‹‹ حمد و سپاس بیرون از حد و قیاس بی چند و چونی را سزا است که ساحت توحیدش را حد و غایت نارواست و دامان غیرتش از غبار غیریت مبری است و قامت قابلیت اغیار را بخلعت رسای وحدت آراست.

غیرتش غیر در جهان نگذاشت زآن سبب عین جمله اشیاء شد هوالاول و الاخر و الظاهرو الباطن و هو بکل شیئی علیم ››

این کتاب را برای تیمن و تبرک بنام راهنمای خود سعادتنامه نام گذاشت و در همان اوقات بچاپ رسید ولی نسخه آن اکنون خیلی کمیاب است. تذکراً بحمدالله این اثر شریف با مقدمه مولانا المعظم حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوبعلیشاه) ارواحنافداه و تصحیح و تعلیقات ماذون جلیل القدر و دانشمند محترم جناب آقای حسینعلی کاشانی بیدختی توسط انتشارات حقیقت سال ۱۳۷۹ بچاپ سوم رسیده‌است.

تفسیر بیان السعاده فی مقامات العباده (یا تفسیر المنیر) مؤلف آن را به نام مرشد خود، حاج محمد کاظم اصفهانی ملقب به سعادت علیشاه، نوشته‌است.

اهمیت این تفسیر از آن روست که یگانه تفسیر کامل قرآن به مذاق عرفانی شیعه‌است که برجای مانده‌است. سبب نگارش آن، چنان‌که در مقدمه‌اش (ج۱، ص۲) آمده، جمع‌آوری لطایف و نکات نغزی بوده که در اشارات قرآن و تلویحات اخبار یافته و پیش از آن نه در کتابی دیده و نه از کسی شنیده بوده‌است. این تفسیر نیز، مانند اغلب آثار سلطان علیشاه، با مقدمه‌ای در حقیقت علم و علائم آن و جهل مرکب و ملازمت علم و عمل آغاز شده؛ سپس مؤلف مطالب جامعی دربارهٔ قرآن و فضیلت آن، تفسیر، تنزیل و تأویل قرآن و دیگر مقدمات لازم برای تفسیر قرآن بیان کرده (ج۱، مقدمه، ص۳–۲۱) و آنگاه به تفسیر تمامی آیات پرداخته‌است.

البته گاه نیز، در ضمن تفسیر، به تناسب موضوع، مقالات مستقلی (غالباً عرفانی) تحت عنوان ‹‹تحقیق›› نوشته‌است. مدار این تفسیر بر حول مفهوم ولایت به معنای عرفانی و شئون و جوانب مختلف آن است؛ چنان‌که در آن، آیات راجع به کفر و ایمان، به کفر و ایمان نسبت به مقام ولایت تفسیر شده‌است.

همچنین، مؤلف برای کلمه ‹‹ رب ›› دو تعبیر به دست می‌دهد:

یکی «ربّ مطلّق» که مقام الوهیت است؛ دیگر «ربّ مضاف» که منظور از آن مقام ولایت است که ظهور ربّ مطلق باشد (ج۱، ص ۶۳). از آنجا که مفسر اساس مذهب شیعه را پیروی از همین اصل می‌داند و به اتحاد ذاتی تصوف حقیقی و تشیع به معنای ولوی آن قائل است، کسانی را که از بعد عرفانی تشیع غافل اند، دربارهٔ گرایش این تفسیر، دچار تردید می‌کند؛ چنان‌که صاحب التفسیر و المفسرون (ذهبی، ج ۲، ص ۱۹۲–۲۰۳، ۲۲۶) در این که بیان السعاده را در شمار تفاسیر صوفیه ذکر کند یا تفاسیر شیعه، مردّد است. تعصّب و جانبداری سخت حاج ملا سلطان محمد در مذهب تشیع به حدی بود که در چاپ دوم تفسیر، به اجازه خود او، قسمتهایی که ممکن بود موجب اختلاف میان شیعه و سنی شود، به منظور تقریب و حفظ وحدت مذاهب اسلامی، تعدیل شد.

بیان السعاده علاوه بر جنبه‌های عرفانی، جنبه‌های روایی، فقهی، فلسفی، کلامی و ادبی نیز دارد. از جنبه نقلی و روایی وبحث دربارهٔ شأن نزول آیات. مباحث مستوفایی دارد وعمده اقوال ومطالب منقول درآن مستند به احادیث واخبار مروی از پیام اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمه اطهار علیهم السلام است.

درنقل احادیث، از تفسیر صافی فیض کاشانی وتفسیر برهان سید هاشم بحرانی، استفاده کرده‌است.

سلطانعلیشاه در خصوص اخبار مختلفی که در تفسیر آیات نقل کرده، مانند اخبار وارده دربارهٔ شجره مُنهیه در قصّه آدم به جمع و تطبیق میان آنها مبادرت نموده‌است، به گونه‌ای که همه اقوال در مقام و مرتبه خود با یکدیگر سازگارند. مگر در موارد نادری که صحت اخبار مخدوش باشد. با اینکه اساس این تفسیر، اخبار ائمه اطهار علیهم السلام و عرفان مبتنی برآن است، مشتمل بر اصطلاحات و مباحث فلسفی و حکمی نیز هست. مانند تحقیق در مراتب وجود و تشکیک در حقیقت آن که غالباً به روش استاد خود، حاج ملا هادی سبزواری، و براساس آرا و اقوال ملاصدرا است و از این حیث به تفاسیر ملاصدرا بر قرآن شباهت دارد.

وی آرای فلسفی را با لطایف عرفانی و عقاید کلامی درهم آمیخته و در مسائلی از قبیل معراج، جبر و اختیار و بداء، که فلاسفه و متکلمان در آنها اختلاف نظر دارند، به جمع و تطبیق آرا پرداخته‌است. بیان السعاده، متضمن مباحث ادبی نیز هست و در آن، ضمن تفسیر، نکات ادبی آیات و ترکیب لغات هم به تناسب موضوع، مطرح شده‌است.

برای مثال، در وجوه محتمل معانی حروف آغازین برخی سوره‌ها، مثل «الم» در بقره، بحثهای مفصلی آمده‌است (ج۱، ص ۳۹–۴۳). از دیگر ویژگیهای این تفسیر، آن است که مؤلف آن با وجود اعتقاد به این که جمع‌آوری آیات به ترتیب نزول آنها صورت نگرفته، چون معتقد به ارتباط معنوی میان آنها بوده، با توجه به ترتیب موجود میان آیات و کلمات، به بیان ارتباط معنوی میان آنها پرداخته‌است. (ج۱، ص ۲۹۹)

گرچه مؤلف بیان السعاده مجتهد بوده. در این تفسیر کمتر به مسائل فقهی پرداخته، مگر در موارد معدودیکه نظر شخصی خود را، نه به صورت فتوا، اظهار کرده‌است، از جمله در تفسیر‹‹ ویسئلونک عن الخمر و المیسر ›› (بقره :۲۱۹) به حرمت استعمال تریاک (همان، ج۱، ص ۱۹۶) رأی داده‌است. پس از تألیف بیان السعاده، حاج ملاعلی نور علیشاه گنابادی، فرزند و جانشین طریقتی صاحب تفسیر، تقریظی بر این تفسیر مشتمل بر شرح حال مؤلف آن به نام رجوم الشیاطین (چاب سنگی، تهران ۱۳۱۵) نوشت.

بیان السعاده ابتدا در ۱۳۱۴ در دو جلد چاپ سنگی شد. حاج سلطان حسین تابنده گنابادی ملقب به رضا علیشاه آن را مقابله و تصحیح کرد و با افزودن مقدمه‌ای در ۱۳۴۴ ش در چهار مجلد، چاپ کرد که در ۱۴۰۸ در بیروت نیز افست شد. با انتشار بیان السعاده، عده‌ای از علماء، از جمله آقا محسن مجتهد عراقی و آخوند ملا محمد کاشانی، در مقام تمجید آن برآمدند و از آن به ‹‹تفسیر السلطان، سلطان التفاسیر ›› تعبیر کردند. همچنین ادیب نیشابوری، شاگردان خودرا به مطالعه آن تشویق می‌کرد. برخی، صحت انتساب این تفسیر را به حاج ملا سلطان محمد انکار کردند، اما توجه به این نکات در رفع این شبهه ضرورت دارد:

اولاً، چنان‌که کیوان سمیعی می‌گوید، مقام عرفانی و علمی و ادبی مؤلف برتر از آن بوده که بتوان نسبت انتحال به وی داد، زیرا او عاجز از تألیف چنین تفسیری نبوده‌است، و با توجه به تبحر وی در علم و عرفان چنانچه این تفسیر بدون نام مؤلف نیز چاپ می‌شد، اهل فن می‌توانستند بفهمند که این کتاب از اوست.

ثانیاً، روش بیان مطالب و جمع نکات عقلی، نقلی و قلبی در این تفسیر با سایر آثار مؤلف مشابهت کامل دارد.

ثالثاً: معصوم علیشاه، صاحب طرائق الحقائق که در ۱۳۰۳ و ۱۳۰۴ در گناباد نزد مؤلف بوده، از این تفسیر یاد کرده و تصریح می‌کند که در دوران تألیف آن، گاه بخشهایی از آن را به درخواست مؤلف ملاحظه می‌کرده‌است (ج۳، ص ۵۴۰). اصولاً یکی از جهات اشتهار علمی و عرفانی مؤلف در زمان حیات، که غالب مورخان آن دوران ذکر کرده‌اند، تألیف همین کتاب بوده‌است. اشتباه دیگر دربارهٔ تفسیر بیان السعاده را خاور شناس مشهور ‹‹ گلد تسیهر ›› مرتکب شده‌است؛ وی (ص ۲۷۹) از تفسیری به نام ‹‹ بیان السعاده فی مقامات العباده›› نوشته سلطان محمد بن حیدر البیدختی (بیدختی؛ چاپ تهران، ۱۳۱۴ هجری) نام برده و آن را کهن‌ترین تفسیر شیعه خوانده و تاریخ اتمامش را ۳۱۱ هجری یاد کرده‌است. به نظر می‌رسد که اشتباه او ناشی از غلط خواندن تاریخ اتمام این تفسیر (۳۱۱ هجری) بوده‌است.

در ترجمه عربی کتاب گلدتسیهر (ص۳۰۴) نیز ‹‹ حیدر›› به ‹‹حجر›› و ‹‹ البیدختی ›› به ‹‹ البجختی›› تصحیف شده‌است. اما در هیچ‌یک از منابع متقدم و متأخر شیعه، نشانه‌ای از این تفسیر و مؤلف آن با مشخصاتی که گلد تسیهر ذکر کرده‌است به چشم نمی‌خورد.

مجمع السعادات سومین کتابی که آنجناب تإلیف نمود کتاب مجمع السعادات است که بفارسی نوشته شده و در شرح بعض ابواب اصول کافی است چنان‌که در اول خود کتاب نیز اشاره شده که: ‹‹ چون از نوشتن تفسیر فراغت یافتم در این اندیشه بودم که اخبار مجمله اصول کافی را بقدر وسع خود توضیح نمایم ولی چون شرح تمام اخبار خیلی بسط پیدا می‌کرد بنحو اجمال باخباریکه شامل عقاید و اخلاق و اعمال دینی می‌باشد اشاره شده و اخبار مشکله دینی باتحقیقات عرفانی و شرح و تفسیر شده‌است. ›› این کتاب دارای یک مقدمه و دوازده باب و خاتمه‌است. هر بابی هم مشتمل بر چندین فصل می‌باشد از اینقرار: مقدمه: در بیان اینکه افراد انسان از سه صنف بیرون نیستند.

باب اول: در بیان معرفت عقل.

باب دوم: در بیان اطلاقات علم.

باب سوم: در بیان وجوب بالذّات.

باب چهارم:در بیان وجوب بودن خلفاء الهی میانه خلق.

باب پنجم: در بیان ایمان و کفر.

باب ششم: در بیان معامله با خدای.

باب هفتم: در بیان معاملات و مکاسبات.

باب هشتم: در بیان مناکحات.

باب نهم: در آداب خوردن و آشامیدن.

باب دهم: در آداب لباس پوشیدن.

باب یازدهم: در بیان زیارت بزرگان.

باب دوازدهم: در بیان مکاتبات. خاتمه: در بیان استخاره.

در این کتاب آنچه برای یکنفر سالک راه خدا از آداب ظاهر و اعمال شریعت لازم است شرح داده شده و اخباریکه مربوط باین قسمتها می‌باشد تفسیر و توضیح شده‌است.

ولایتنامه همان‌طور که کتاب مجمع السعادات در بیان احکام قالبی و شریعت است کتاب ولایتنامه هم که پس از آن تألیف شده در بیان احکام قلبی و احوال و واردات و امور مربوط بولایت می‌باشد و درحقیقت تمام فصول و مطالب آن بولایت راجع می‌باشد، از اینرو ولایتنامه نامیده شده‌است.

این کتاب دارای یک مقدمه در بیان معانی ولایت و دوازده باب و یک خاتمه و چند تبصره می‌باشد و هر بابی هم مشتمل بر چند فصل است:

باب اول: در بیان حقیقت ولایت.

باب دوم: در بیان ولایت تکلیفی.

باب سوم: در بیان قبول ولایت و رسالت.

باب چهارم: در بیان اصناف مردم در هر زمان.

باب پنجم: در بیان فوائد ولایت مستعمله در زبان اهل‌الله.

باب ششم: در معامله سالک با خدا.

باب هفتم: در معامله سالک با خلق.

باب هشتم: در معامله سالک با رعیت و قوای خود در عالم صغیر و کبیر. باب نهم: در بیان خصلت هائی که موجب تقویت ولایت می‌شود.

باب دهم: در بیان اتصال رشته تا زمان آدم.

باب یازدهم: در احتیاج خلق بر اهنما.

باب دوازدهم: در ذکر حال مؤمن.

خاتمه: در آداب و شرایط ذکر.

تألیف این کتاب در دوازدهم ربیع‌الاول هزاروسیصدو بیست قمری باتمام رسیده و در سال هزاروسیصدوبیست و چهارم هجری قمری طبع شده‌است.

بشاره المؤمنین این کتاب همان‌طور که از نامش معلوم است غالباً در بیان چیزهائی است که برای بشارت مؤمن از بزرگان رسیده و مشتمل بر اخبار وحالات و مراتبی است که موجب ظهور این بشارت می‌شود و آن دارای مقدمه و دوازده باب و خاتمه‌است.

مقدمه: در بیان معنی شیعه و مؤمن.

باب اول: در مناقب مؤمن و شیعه.

باب دوم: در بیان بشارات مؤمن و شیعه.

باب سوم: در اقسام مؤمن و شیعه.

باب چهارم: در اوصاف شیعه.

باب پنجم: در ابتلائات مؤمن.

باب ششم: در ولایت و مراتب آن.

باب هفتم: در حقیقت انبیاء و اوصیاء.

باب هشتم: در باب فضیلت ذکر.

باب نهم: در ذکر خفی.

باب دهم: در فکر مصطلح صوفیه. باب یازدهم: در آداب واوصاف مؤمن. باب دوازدهم: در بیان اینکه شریعت و طریقت و حقیقت یک چیزند.

خاتمه: در احوال بعض بزرگان.

این نکته ناگفته نماند که هر یک از کتابهای نامبرده دارای دوازده باب است و همانطورکه نام کتاب اشاره بارادت و بندگی آنجناب نسبت بمقام پیرو مراد می‌باشد تعیین این عدد نیز برای ابواب کتاب اشاره بعقیده مذهبی و مراتب ولایت مطلقه کلیه‌است که دوازده می‌باشد و بشخص دوازدهم که حجت خدا و غایب منتظر است ختم می‌شود و بزرگان سلسله صوفیه نعمه اللهیه خود را نایب و مجاز بواسطه از آنجناب می‌دانند و می‌گویند که در زمان غیبت صاحب ولایت کلیه کسانی که در میان خلق برای هدایت از طرف آن جناب وجود دارند که دارای ولایت جزئیه می‌باشند و رشته وصایت آنان نیز تا زمان ظهور باقی است و منقضی نمی‌شود.

تنبیه النائمین دیگر از کتابهائی که آنجناب تصنیف نمود کتاب تنبیه النائمین است. این کتاب را بر حسب خواهش آقای حسینعلی موثق السلطان (جلالی رادّ) تألیف نموده و از راه خواب طبیعی عوالم ماوراءالطبیعه و تجرد و بقاء روح را اثبات می‌فرماید و در عین آنکه نهایت اختصار را دارد دارای بسی مطالب مهمه و رموز فلسفی و عرفانی و برای خفتگان غفلت و نادانی موجب تنبیه و آگاهی می‌باشد و بر مقدمه و چهارده باب مشتمل است:

مقدمه: در بیان حقیقت خواب و کیفیت رؤیا.

باب اول: در بیان دلالت خواب بر وجود صانعی حکیم.

باب دوم: در بیان بودن خواب نمونه مرگ، و رؤیای صادقه نمونه حشر و حساب. باب سوم: در بیان دلالت رؤیای صادقه بر عالمی دیگر.

باب چهارم: در دلالت آن بر تجرد خیال و قوای باطنیه.

باب پنجم: در دلالت آن بر جواز اجتماع گذشته و آینده.

باب ششم: در دلالت آن بر صحت نبوتها.

باب هفتم: در دلالت آن بر صحت عبادات و ریاضات.

باب هشتم: در دلالت آن بر تجّرد لطیفه انسانیه.

باب نهم: در دلالت آن بر بدن مثالی.

باب دهم: در دلالت آن بر بقای لطیفه انسانیه.

باب یازدهم: در اینکه ممکن است وحی بعضی انباء در خواب باشد.

باب دوازدهم: در صحت سئوال بعد از مرگ.

باب سیزدهم: در اینکه ممکن است حقایق اشیاء برای بعض انبیاء معلوم شود. باب چهاردهم: در بهشت و دوزخ صوری.

شرح کلمات باباطاهر دیگر از کتب مهمه آنجناب شرح کلمات قصار شیخ بزرگوار باباطاهر عریان است که بعربی بیان فرموده و شارح بزرگوار آنرا بفارسی شرح جامعی نموده. تمام مشکلات و رموز آنرا با بیان فلسفی و عرفانی تشریح کرده و برای سلاّک و طالبین ذوق و عرفان همدم نیکی است. اصل نسخه کلمات بابا را یکی از فقرای تویسرکان مرحوم ملاابوالحسن خدمت ایشان فرستاده بود؛ و آن نسخه خطی بوده که مرحوم ملا ابوالحسن نزد کسی در آنجا دیده و امانت گرفته بگناباد فرستاده بود و ایشان از روی آن استنساخ نموده اصل را عودت داده بودند و تا آن موقع باباطاهر عارفی مجذوب و صورهً بدون داشتن عربیت تصّور می‌شد؛ ولی این کلمات بر مقام علمی صاحب آن دلالت می‌کند.

کلمات قصار باباطاهر سابقاً هم شرح شده و بعین القضاه همدانی نسبت داده شده ولی آن شرح از حیث علمیت و تحقیق بدرجه این شرح نمی‌رسد از اینرو این کتاب در همان اوایل که چاپ و منتشر شد نسخه‌های آن نایاب گردید. این شرح در نیمه شوال هزاروسیصد و بیست و شش قمری یعنی پنج ماه پیش از شهادت شارح بزرگوار خاتمه یافته و در سال هزار و سیصد و سی و سه قمری بطبع رسید.

ایضاح آخرین یادگاری که از آنجناب باقی‌مانده کتاب ایضاح است که همان کلمات باباطاهر را بعربی شرح فرموده ولی نه آنکه عین شرح فارسی ترجمه شده باشد بلکه کتابی جداگانه‌است ومطالب آندو هم در همه جا یکی نیست و تنوع دارد. این کتاب مشتمل بر چهل و هفت فصل است که هر فصلی مربوط به یکی از لوازم سلوک می‌باشد. کلمات باباطاهر به تناسب مطالب فصول در هر یک از فصول نامبرده نوشته شده‌است. حضرتشان قبل از تشرف به فقر سه کتاب تألیف نموده‌اند به نامهای: ۱ حواشی بر اسفار ملاصدرا. ۲ شرحی بر تهذیب المنطق ملاسعدتفتازانی به نام تذهیب التهذیب. ۳ وجیزه‌ای در علم نحو که به طبع نرسیده‌اند.

بعضی کلمات آنحضرت

  • جناب آقای شیخ اسدالله ایزد گشسب درویش ناصر علی در کتاب بدایع الاثار می‌نویسند که:

وقتی حضورش عرض نمودم که در حین ذکر، حروف ذکر را بسیار بزرگ می‌بینم که گویا عالمرا فرا گرفته بود فرمود: ‹‹ کل حرف فی اللوح اعظم من جبل قاف ››

  • ‹‹ ما خیال می‌کنیم کارها باختیار مااست. نه، باختیار ما نیست حتی حرکات جزئی هم باختیار ما نیست باختیار جان است و جان باختیار جانان است. ››
  • آقای ایزد گشسب در بدایع الاثار می‌نویسند: و از سخنان بلند او است که مفاد آیه شریفه ‹‹ من اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم ›› برای ناقصین است و عفو و مدارات هم خالی از نفاق نیست باید برفق و صفح که تطهیر دل است با خلق رفتار کرد و مواظب بود که بغض فی الله برحب فی الله غلبه نکند ››.
  • ‹‹ وهم آنجناب فرموده: بر جور و اذیت دشمنان باید صبر نمود که ‹‹ ولتسمعن من الّذین اوتو الکتاب اذیً کثیراً ›› هر کفشی که بر سر شما زنند کشفی برای شما رخ می‌دهد. ››
  • ‹‹ کسی که بشما آزار رساند یا چیزی از شما بدزدد او را نفرین نکنید بلکه احسان کنید و دربارهٔ او دعا کنید زیرا ممکن است شما بر اثر خلافی مستحق مجازات شده و خدا اورا مأمور تربیت شما نموده باشد. ››
  • ‹‹ برای بدکردار همان بدی او بس است دیگران باید او را دعا کنند نه آنکه نفرین نمایند یا انتقام کشند. ››
  • ‹‹ فقیر نباید باین خیال باشد که در منزل بنشیند و دست از کار بکشد بلکه باید کار کند و حرکت مذبوح داشته باشد و در ادامه فرموده‌اند: حرکت مذبوح این است که زمین حاضر و آب حاضر و تخم حاضر وگاو حاضر تو باید شیار کنی و تخم بپاشی و آب بدهی بقیه را از خدا بدانی. ››

پیوندهای مرتبط[ویرایش]

۱- نابغه علم و عرفان - حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی رضا علیشاه

۲- سلطان العرفاء - تألیف: مهرداد مصوری - قسمت اول کتاب

منابع[ویرایش]