ملا سلطان‌محمد گنابادی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از سلطانعلیشاه)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
حاج ملاسلطانمحمد گنابادی سلطانعلیشاه

حاج ملا سلطان محمّد گنابادی ملقّب به سلطانعلیشاه (۱۲۵۱ – ۱۳۲۷ ه‍. ق) فرزند ملا حیدر محمّد، اهل بیدخت گناباد و قطب سی و چهارم سلسله دراویش نعمت‌اللهی گنابادی بودند.

کودکی[ویرایش]

پدر ایشان، ملا حیدر محمد، در یکی از یورش‌هائی که ترکمن‌ها برای غارت و چپاول به گناباد آمده بودند، اسیر آن‌ها گردیده و پس از مدتی اسارت به وسیله فدیه که اقوام وی فرستاده بودند، آزاد گردیده در مزرعه نوده سکونت اختیار نمود؛ و در همان اوقات از روی اتفاق به خدمت نورعلیشاه اول رسیده و به درویشی پرداخت. آنگاه در سال ۱۲۵۴ هجری قمری به قصد زیارت عتبات و عزم تشرف حضور حسینعلی شاه و تجدید عهد از طریق هندوستان حرکت فرمود، ولی دیگر از سفر باز نیامد و برای همیشه مفقودالاثر گردید.

فرزند وی، سلطانعلی شاه در ۲۸ جمادی‌الاولی سال ۱۲۵۱ متولد و در سن سه سالگی از دیدار پدر محروم گردید. تا شش سالگی تحت پرستاری مادر نشو و نما یافته، آنگاه مادرش وی را به مکتب سپرد.

گفته می‌شود وی در کمتر از شش ماه پس از آغاز تحصیل قادر به قرائت قرآن و خواندن کتاب نمود. پس از خواندن چند کتاب فارسی بعلت عدم بضاعت مالی تحصیل را ترک و به کمک برادر بزرگ خود ملا محمد علی که سرپرستی وی و مادرش را بر عهده داشت، مشغول گردید و در تلاش معاش با برادر همکاری می‌فرمود که از جمله مدتی به «گوسفند چرانی» اشتغال داشت.

وی تا سن هفده سالگی هم چنان برای ادامه زندگی دستیار برادر بود، تا اینکه اتفاقاً روزی بقصد دیدن خواهر خود به قریه بیلند دوفرسخی بیدخت رفت و گذار وی به مدرسه قریه افتاد، در مراجعت به بیدخت به مادرش اظهار می‌کند که میل دارم بروم درس بخوانم. مادرش بالاخره برادر وی را راضی می‌نماید و ایشان به قریه بیلند رفته مشغول تحصیل می‌شود.

تحصیلات در گناباد[ویرایش]

پس از چندی استاد از جواب وی عاجز مانده، عجز استاد وی را تکان داد که اینان که از استادان و علماء هستند مثل من حیرانند، پس راه وصول به حقیقت کدام است؟ خلاصه در علوم ظاهری فقه و اصول منطق و کلام و حکمت و غیره سرآمد اقران محل گردید.

تحصیلات در مشهد[ویرایش]

بهر حال تا موقعی که توانست ازعلماء گناباد استفاده علمی کند، استفاده کرد، آنگاه که چنته آنان خالی شد برای کسب اجازه مسافرت خارج برای تحصیل نزد مادر آمد. وی گفت: مسافرت مستلزم مخارجی است که می‌دانی مابضاعت تأمین آن را نداریم ولی بالاخره در اثر اصرار وی مادرش رضایت داده و مبلغ هفت قران وجه پس‌اندازی که داشت به وی هدیه داده با دعای خیر بدرقه اش کرد. پیاده عزیمت مشهد نموده، وارد مدرسه مشهور به مدرسه میرزا جعفر شد و مشغول تحصیل گردید و علوم فقه و اصول و تفسیر و اخبار و رجال را در نزد استادان بقدر وسع آنان فراگرفت و درمدت تحصیل به اقل مایقنع از خوراک قناعت می‌فرمود، به خیال اینکه بر برادرش تحمیلی نکرده باشد، از او کمکی نمی‌خواست و با قناعت و کف نفس گذران می‌فرمود. حتی از دریافت حقوق مرسومی طلاب از مدرسه ابا داشت و هیچ‌گاه از آن استفاده ننمود تا اینکه وجهی که داشت تمام شد و چند روزی به سختی و شدت گذشت. خلاصه وی اغلب علوم متداوله اکتسابی را در مشهد کامل نمود.

تحصیلات نزد حاج ملا هادی سبزواری[ویرایش]

در این احوال شنید در سبزوار حکیمی است به نام حاج ملا هادی سبزواری که در علم حکمت سرآمد اقران و مکتب او غیر مکتب فقه و اصول است. شوق ملاقات وی و تحصیل در مکتب حکمت وی را به سبزوار و محضر حاج مزبور کشاند. مدتی در خدمت وی به تحصیل حکمت مشغول بود. خلاصه در خدمت مرحوم حاجی سبزواری در حکمت مشاء و حکمت اشراق یدی طولی بهم رسانده، حواشی بر اسفار نوشته گوی سبقت از دیگران می‌رباید.

آنگاه سفری به عتبات نموده وعلوم ظاهری را به اقصی درجه کمال رساند و در مراجعت از عتبات در تهران توقف و مجلس درسی تشکیل می‌دهد. اغلب طلاب چون وی را از استادان قبلی خود عالم‌تر و قوی تر می‌بینند، پروانه وارگرد شمع وجودش جمع می‌شوند، بحدی که موجب حسد مدرسین و استادان معاصر وی شده و چون درسی هم از حکمت می‌فرموده همان را بهانه قرارداده به تهمت بابیگری که اشد اتهام روز بوده متهمش می‌نمایند؛ لذا حضرتش ناچارشده تهران را ترک و مجدداً به خدمت حاج سبزواری مراجعت می‌کند و به استفاده ازمحضرش کما فی السابق اشتغال می‌جوید.

تشرف به فقر و ارادت به حاج محمّ کاظم اصفهانی سعادتعلیشاه[ویرایش]

در این اوان که سال ۱۲۸۰ هجری قمری بوده، حاج محمد کاظم سعادتعلی شاه که با جمعی از مریدان و خوانین بختیاری عازم مشهد مقدس بودند، درسبزوار به کاروانسرائی واردمی شوند، جواب ایشان به سؤالات وی در نظر وی بسیار پسند ومعقول افتاد. پس از حرکت سعادتعلی شاه از سبزوار با اجازه استاد خودحاج سبزواری عزیمت مشهد فرمود و در مشهد به وی پیوست.

اتفاقاً در همین حین فرستاده مادر وی از گناباد برای بردن وی به وطن واردمشهد شده، وی عزیمت گناباد نمود و به ازدواج با دختر حاج ملا علی بیدختی، والده نورعلیشاه دوم پرداخت.

آنگاه برای زیارت سعادتعلی شاه در سال ۱۲۸۰ عازم اصفهان گردید. سپس به درویشی می‌پردازد. در اصفهان شب‌ها در حجرهٔ مدرسه بیتوته و روزها در مصاحبت پیر بزرگوارش می‌گذراند، و پس از مدتی استفاضه از حضور پیر مرخصی یافته به گناباد مراجعت و در بیدخت سکونت نموده و عیال خود را به منزل آورد و به شغل زراعت اشتغال ورزید.

تا سال ۱۲۸۴، پس از چهار روز از تولد فرزندش حاج ملا علی نورعلیشاه ثانی به عزم زیارت عتبات وتشرف حضور پیر بزرگوارش شرفیاب ومدتی در ظل تربیت وی به تجلیه و تصفیه دل اهتمام ورزیده وسعت کامل بهم رساند، و به دریافت فرمان جانشینی سعادتعلی شاه نایل و به امور ارشاد خلایق مأمور و ملقب به سلطانعلیشاه گردید؛ و رفیق راه و مصاحب همراه وی میرزا عبدالحسین نیز در همان فرمان به سمت معاضدت و معاونت با سلطانعلیشاه و دلالت طالبان تعیین گردید، که فرمان خلافت سلطانعلیشاه و دلالت میرزا عبدالحسین در یک ورقه مرقوم شده‌است.

سعادتعلی شاه، سلطانعلی شاه را امر به مراجعت وطن داد. پس از مراجعت از چند جهت دچار مشغله و گرفتاری گردید. از یکطرف بواسطه فوت حاج ملا علی پدر عیالش که امام جماعت محل بود و بعلت نبودن فرزند وی در محل، ناچار مدتی امامت جماعت را بعهده داشت. از طرف دیگر بواسطه فوت عیالش، رسیدگی به امور و پرستاری دو فرزند وی که از همسرش داشت بر عهده شخص وی قرار گرفت. از سمتی مراجعه اهل محل برای سؤالات شرعی و امور شرعیه گرفتارش داشت. از جهتی روی آوردن فقرا از بلاد و امصار به حضورش و رسیدگی به امور ظاهری آن‌ها در قریه‌ای که فاقد همه چیز بود و توجه به امور باطنی آن‌ها که علت سوق آنان به محضرش بود وی را سخت مشغول داشت.

به تدریج قصد مسافرتش بدل به عزم اقامت شده برای همیشه ماندنی گناباد گردید. پس از گذشت هفت سال از فوت عیال اولیه صبیه میرزا عبدالحسین ریابی، پیر دلیل و معاضد تعیین شده از طرف سعادتعلیشاه را به حباله نکاح درآورد. سعادتعلیشاه پس از تعیین آقای سلطانعلیشاه به خلافت خود، کمتر طالبان را دستگیری می‌فرمود و آنان را اغلب به گناباد به خدمت ایشان حواله می‌فرمود، ولی وی هم رعایت ادب را نموده از دستگیری آن‌ها خودداری و به سوی پیر بزرگوارش رجعت می‌داد.

خلافت[ویرایش]

تا اینکه در سال ۱۲۹۳ که سعادتعلیشاه درگذشت، وی مستقلاً متمکن اریکه ارشاد و مشغول هدایت عباد گردیده و در شعبان سال ۱۳۰۵ با چند نفر از مریدان و اخلاص کیشان عزیمت سفر بیت الله فرمود و از حجاز به عتبات عالیات مشرف و در عتبات با عده‌ای از علمای بزرگ از جمله مرحوم حاج شیخ زین العابدین مازندرانی و آیت‌الله حاج میزرا حسن شیرازی و غیرهما ملاقات و مصاحبه فرمود؛ و در جمادی‌الثانی ۱۳۰۶ به وطن مراجعت نمود.

وی علاوه بر اشتغال به امورفلاحتی و جواب گوئی و مشکل گشائی کلیه مراجعین از رعایا وغیره وتهیه وسایل آسایش و راحتی ظاهری و توجه به تربیت روحی فقرائی که غالباً عده زیادی از ولایات بیدخت بودند، دوبرنامه روزانه مرتب داشت، یکی صبح از اول آفتاب، و آن طبابت و رسیدگی به حال مرضائی که از دور و نزدیک حتی سی و چهل فرسنگی برای معالجه می‌آمدند ویکی هم برنامه عصری بود که در حدود دو ساعت به غروب مانده به مدرسه تشریف برده، تا غروب برای فقرا و حاضرین مجلس درسی از تفسیر قرآن و اصول کافی می‌فرمود.

خلاصه با اینکه بیدخت قریه دورافتاده از سوادهای اعظم و شهرهای بزرگ و غیر معروف بود، مع‌ذلک صیت فضائل صوری و معنوی و شهرت کمالات علمی و آوازه اخلاق حسنه و حسن معاشرتش و به ویژه تخصص و مهارتش در طبابت همه جا را پر نموده و نام شریفش در دور و نزدیک و نزد بیگانه و آشنا مشهور و با احترام و علاقه ذکر می‌شد، و روز به روز براشتهارش در فضائل می‌افزود.

از اینرو آتش حسد حاسدین وی هم روز به روز مشتعلتر می‌شد و مخصوصاً بر عداوت عالم نمایان بی ظرفیت می‌افزود. تا اینکه دشمنی‌ها به اوج شدت رسیده و به تحریک عده‌ای از دشمنان خارجی و حساد محلی چند نفر از خدا بی‌خبر که بعضی از آن‌ها نان خور آن حضرت بودند، سحرگاه شنبه ۲۶ ربیع‌الاول سال ۱۳۲۷ هنگامی که در باغچه متصل به منزل مشغول وضوگرفتن بود، به وی حمله‌ور شده و با خفه کردن، ایشان را به شهادت می‌رسانند.

در این هنگام سن وی ۷۶ سال بود که ۳۴ سال آن مستقلاً بر اریکه ارشاد متمکن و به هدایت عباد اشتغال داشت. وی در سال ۱۳۱۴ طبق دستخط صادره فرزندش حاج ملاعلی را به خلافت و جانشینی خویش تعیین و به لقب «نور علیشاه» ملقب فرمود.

تألیفات[ویرایش]

ازواج و اولاد[ویرایش]

سلطانعلی شاه دو زوجه داشته‌اند: زوجه اولیه ایشان صبیه مرحوم حاج ملا علی بیدختی بوده که از وی دو فرزند داشته؛ اول دختر مسماه به خاتون، دوم حاج ملاعلی نورعلیشاه جانشین ایشان. پس از فوت زوجة اولیه صبیه مرحوم آقا میرزا عبدالحسین پیر دلیل را نکاح فرموده وازآن هنگام شهادت پنج فرزند داشت: چهار دختر به نام‌های زبیده، زهرا، گوهر، کوکب و یک پسر بنام محمد باقر.

پیوندهای مرتبط[ویرایش]

  1. نابغه علم و عرفان - حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی رضا علیشاه
  2. سلطان العرفاء - تألیف: مهرداد مصوری - قسمت اول کتاب

جانشینان[ویرایش]

منابع[ویرایش]