پرش به محتوا

هیچ‌انگاری

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از نیهیلیست)
نموداری با متن‌های «نیهیلیسم»، «معنا»، «اخلاق» و «دانش» به‌همراه پیکان‌ها
گونه‌های مختلف نیهیلیسم جنبه‌های متمایزی از هستی را رد می‌کنند، مانند معنای برتر، اخلاق و دانش.[۱]

هیچ‌انگاری یا پوچ‌گرایی یا نیهیلیسم (به انگلیسی: Nihilism، /ˈn(h)ɪlɪzəm, ˈn-/) خانواده‌ای از دیدگاه‌های فلسفی است که وجود هرگونه هدف معنادارِ عینی، ارزش اخلاقی، حقیقت یا دانش را انکار می‌کنند. دیدگاه‌های نیهیلیستی شاخه‌های گوناگون فلسفه را دربر می‌گیرند، از جمله فلسفهٔ اخلاق، نظریهٔ ارزش، معرفت‌شناسی و متافیزیک. همچنین، نیهیلیسم به‌عنوان پدیده‌ای فرهنگیِ گسترده یا جنبشی تاریخی توصیف شده است که در مدرنیته در جهان غرب نفوذ یافته است.

نیهیلیسم اگزیستانسیال بر این باور است که زندگی فاقد هرگونه معنای عینی یا هدف است. این ایده که تمامی ارزش‌های فردی و اجتماعی در نهایت بی‌معنا هستند، با واکنش‌های گوناگونی همراه بوده است؛ از بی‌تفاوتی کلی و بحران وجودی گرفته تا بازتفسیرهای دگرگون‌کنندهٔ آرمان‌های تثبیت‌شده و پذیرش خلاقانهٔ معناآفرینیِ شخصی. هیچ‌انگاری اخلاقی، که دیدگاهی مرتبط است، وجود عینی اخلاق را انکار می‌کند و استدلال می‌کند که داوری‌ها و کنش‌های اخلاقی بر فرض‌هایی نادرست و بی‌پایه در واقعیت خارجی استوارند.

در معرفت‌شناسی یا نظریهٔ دانش، نیهیلیسم دانش و حقیقت را به چالش می‌کشد. بر پایهٔ نسبی‌گرایی، دانش، حقیقت یا معنا نسبت به چشم‌اندازهای افراد معین یا زمینه‌های فرهنگی وابسته‌اند. این امر بدین معنا است که هیچ چارچوب مستقلی برای سنجش این‌که کدام دیدگاه در نهایت درست است، وجود ندارد. تفسیرهای شک‌گرایانه گامی فراتر می‌نهند و وجود دانش یا حقیقت را به‌کلی انکار می‌کنند. در متافیزیک، یکی از صورت‌های نیهیلیسم بیان می‌کند که جهان می‌توانست تهی باشد و هیچ شیئی در آن وجود نداشته باشد. این دیدگاه بر آن است که هیچ دلیل بنیادی برای این‌که چرا چیزی به‌جای هیچ‌چیز وجود دارد در کار نیست. هیچ‌انگاری جزءنگرانه می‌گوید تنها اشیای ساده، مانند ذرات بنیادی، وجود دارند و اشیای مرکب، مانند میز، وجود ندارند. نیهیلیسم کیهان‌شناختی این نظر را مطرح می‌کند که واقعیت برای فهم انسان نامفهوم است و نسبت به آن بی‌اعتنا است. دیگر مواضع نیهیلیستی شامل گونه‌های سیاسی، معنایی، منطقی و هیچ‌انگاری درمانی هستند.

برخی جنبه‌های نیهیلیسم ریشه در فلسفهٔ دوران باستان دارند، در قالب به چالش کشیدن باورها، ارزش‌ها و کنش‌های تثبیت‌شده. با این حال، نیهیلیسم عمدتاً با مدرنیته پیوند دارد و در سده‌های هجدهم و نوزدهم، به‌ویژه در آلمان و روسیه، از طریق آثار فریدریش هاینریش یاکوبی و ایوان تورگنیف پدیدار شد. این مفهوم در اندیشهٔ فریدریش نیچه به کانون توجه رسید؛ او نیهیلیسم را گرایشی فرهنگیِ فراگیر می‌دانست که در آن، انسان‌ها در نتیجهٔ سکولارسازی ارزش‌ها و آرمان‌های سنتیِ راهنمای زندگی خود را از دست می‌دهند. در سدهٔ بیستم، مضامین نیهیلیستی در دادائیسم، اگزیستانسیالیسم و فلسفهٔ پسامدرن مورد کاوش قرار گرفتند.

تعریف، اصطلاحات مرتبط و ریشه‌شناسی

[ویرایش]

هیچ‌انگاری خانواده‌ای از دیدگاه‌ها است که برخی جنبه‌های هستی را رد یا انکار می‌کنند.[۲] گونه‌های مختلف هیچ‌انگاری ویژگی‌های متفاوتی از واقعیت را انکار می‌کنند. برای نمونه، نیهیلیسم اگزیستانسیال این را انکار می‌کند که زندگی دارای معنایی برتر باشد، و هیچ‌انگاری اخلاقی وجود پدیده‌های اخلاقی را رد می‌کند. به‌طور مشابه، هیچ‌انگاری معرفت‌شناختی امکان دانش عینی را زیر سؤال می‌برد، در حالی که هیچ‌انگاری سیاسی خواهان نابودی نظام‌های سیاسی تثبیت‌شده است.[۱] تعریف دقیق هیچ‌انگاری محل اختلاف است و تعریف‌ها و انواع گوناگون دیگری نیز پیشنهاد شده‌اند که دامنهٔ گسترده‌ای از موضوعات مورد مطالعه در شاخه‌های مختلف فلسفه، مانند فلسفهٔ اخلاق، نظریهٔ ارزش، معرفت‌شناسی و متافیزیک را دربر می‌گیرند.[۳]

علاوه بر نظریه‌های فلسفی، هیچ‌انگاری می‌تواند به یک پدیدهٔ فرهنگی گسترده‌تر یا جنبشی تاریخی نیز اشاره داشته باشد. در این معنا، عمدتاً با مدرنیته در جهان غرب پیوند دارد و با شک‌گرایی عمیق نسبت به هنجارها و ارزش‌های تثبیت‌شده، همراه با بی‌تفاوتی، افسردگی، و فقدان هدف مشخص می‌شود.[۴] بیرون از گفتمان دانشگاهی، واژهٔ «هیچ‌انگاری» یا «پوچ‌گرایی» در زبان روزمره به‌صورت آزادانه‌تری برای توصیف نگرش‌های منفی، ویرانگر یا ضداجتماعی به‌کار می‌رود و بیانگر آن است که فردی نسبت به موضوعی خاص بی‌اعتنا است. برای مثال، ممکن است محافظه‌کاری به‌دلیل ارزش‌گذاری نکردن بر پیشرفت، هیچ‌انگارانه خوانده شود، در حالی که ترقی‌خواهی نیز به‌دلیل نادیده‌گرفتن هنجارهای تثبیت‌شده چنین توصیف شود.[۵]

نقاشی رنگ‌روغن از مردی با کت تیره و گلدوزی طلایی و دست‌های ضربدری
فریدریش هاینریش یاکوبی اصطلاح «نیهیلیسم» را به‌عنوان مفهومی فلسفی ابداع کرد.[۶]

هیچ‌انگاری به‌طور نزدیک با نگرش‌های مأیوسانهٔ دیگر نسبت به جهان مرتبط است، مانند بدبینی، ابسوردیسم، اگزیستانسیالیسم، کلبی‌گری و بی‌تفاوتی. اگرچه معنای این اصطلاح‌ها هم‌پوشانی دارد، اما دلالت‌های متمایزی دارند و لزوماً یکدیگر را ایجاب نمی‌کنند.[۷] بدبینی در تقابل با خوش‌بینی قرار دارد و نگرشی منفی است که بر پیامدهای بد تمرکز دارد و با افسردگی (حالت) مشخص می‌شود. یکی از تفاوت‌های کلیدی با هیچ‌انگاری، بنا بر یک تفسیر، این است که بدبینان جهان را ذاتاً بد می‌دانند، در حالی که هیچ‌انگاران انکار می‌کنند که جهان دارای هرگونه معنای مثبت یا منفی باشد.[۸] ابسوردیسم استدلال می‌کند که جهان نه‌تنها بی‌معنا است، چنان‌که هیچ‌انگاری اگزیستانسیال می‌گوید، بلکه پوچ نیز است. این دیدگاه پوچیِ ناشی از تلاش‌های متناقض برای یافتن معنا در جهانی ذاتاً بی‌معنا را بررسی می‌کند.[۹] اگزیستانسیالیسم سنتی فلسفی است که به دیدگاه‌های ابسوردیستی و هیچ‌انگارانه می‌پردازد و در عین حال شرایط انسانی را از طریق مضامینی چون اضطراب، مرگ، آزادی و اصالت بررسی می‌کند.[۱۰] کلبی‌گری نگرشی آمیخته با بی‌اعتمادی نسبت به انگیزه‌های دیگران یا جامعه به‌طور کلی است.[۱۱] بی‌تفاوتی حالتی ذهنی است که در آن فرد نسبت به امور بی‌اعتنا است و با فقدان خواسته‌ها و احساسات همراه است.[۱۲]

واژهٔ «نیهیلیسم» ترکیبی از واژهٔ لاتین nihil به‌معنای «هیچ» و پسوند «ایسم» است که بر ایدئولوژی دلالت دارد. معنای تحت‌اللفظی آن «ایدئولوژیِ هیچ» یا «ایدئولوژیِ نفی» است.[۱۳] این واژه در آلمان سدهٔ هجدهم پدیدار شد، نخست به‌عنوان اصطلاحی ادبی و سپس به‌عنوان مفهومی فلسفی که فریدریش هاینریش یاکوبی آن را برای نقد اندیشه‌هایی به‌کار برد که معنا یا وجود را انکار می‌کنند.[۱۴] نخستین کاربرد ثبت‌شدهٔ آن در زبان انگلیسی به دههٔ ۱۸۱۰ بازمی‌گردد.[۱۵] این اصطلاح در روسیهٔ سدهٔ نوزدهم از طریق رمان پدران و پسران نوشتهٔ ایوان تورگنیف و نیز جنبش نیهیلیستی روسیه رواج یافت. در سدهٔ بیستم، توجه به آن در واکنش به آثار فریدریش نیچه افزایش یافت و معنای آن گسترش پیدا کرد تا دامنهٔ وسیع‌تری از پدیده‌های فلسفی و فرهنگی را دربر گیرد.[۱۶]

اخلاق و نظریهٔ ارزش

[ویرایش]
عکس سیاه‌وسفید از مردی با سبیل پرپشت از نمای نیم‌رخ، با کت تیره و تکیه‌داده بر دست
فریدریش نیچه هیچ‌انگاری را فرایندی توصیف کرد که در آن «والاترین ارزش‌ها خود را بی‌ارزش می‌کنند».[۱۷]

گونه‌های هیچ‌انگاری در حوزه‌های فلسفهٔ اخلاق و نظریهٔ ارزش وجود ارزش‌ها، اخلاق و معنی زندگی را به چالش می‌کشند.[۱۸]

هیچ‌انگاری اگزیستانسیال

[ویرایش]

هیچ‌انگاری اگزیستانسیال بر این باور است که زندگی هیچ معنا یا هدف عینی‌ای ندارد. این دیدگاه محدود به این ایده نیست که برخی افراد در زندگی خود موفق به یافتن معنا نمی‌شوند، بلکه ادعایی گسترده‌تر مطرح می‌کند مبنی بر اینکه وجود انسانی به‌طور کلی، یا جهان به‌مثابهٔ یک کل، فاقد هرگونه هدف برتر است. این دیدگاه نشان می‌دهد که زیستنِ واقعاً معنادار ناممکن است، هیچ دلیل والاتری برای ادامهٔ زندگی وجود ندارد، و همهٔ تلاش‌ها، دستاوردها، خوشحالی و رنج در نهایت بی‌معنا هستند.[۱۹]

هیچ‌انگاری اگزیستانسیال پیامدهای عملی متنوعی دارد، زیرا انسان‌ها معمولاً با در نظر داشتن هدفی عمل می‌کنند و گاه صریحاً می‌کوشند زندگی خود را معنادار کنند. از این‌رو، باور به نبودِ معنا یا هدفی برتر می‌تواند به بی‌تفاوتی، فقدان انگیزش و اضطراب بینجامد. در موارد شدید، این وضعیت ممکن است به افسردگی و نومیدی منجر شود یا یک بحران وجودی را برانگیزد.[۲۰][الف] برخی فیلسوفان، مانند مارتین هایدگر، به پیوند آن با بی‌حوصلگی اشاره می‌کنند و استدلال می‌کنند که فقدان درگیری و هدف در این حال‌وهوا باعث می‌شود زندگی بی‌معنا به نظر برسد.[۲۲]

عکس سیاه‌وسفید از مردی با عینک و کت‌وشلوار تیره و کراوات
در مواجهه با مسئلهٔ هیچ‌انگاری اگزیستانسیال، ژان-پل سارتر پیشنهاد کرد که انسان‌ها می‌توانند با آفریدنِ خویشتن و ارزش‌های خود، به زندگی‌شان معنا ببخشند.[۲۳]

واکنش‌های گوناگونی در برابر هیچ‌انگاری اگزیستانسیال پیشنهاد شده است.[۲۴] آرتور شوپنهاور با الهام از فلسفهٔ هندی، پاسخی بدبینانه و ریاضت‌طلبی پیشنهاد کرد و به گسستن از جهان از طریق ترک امیال و دست کشیدن از تأیید زندگی فراخواند.[۲۵] فریدریش نیچه استدلال کرد که پذیرش نبودِ منبعی فراجهانی برای معنا می‌تواند انسان را از قید آموزه‌های موروثی رها سازد تا زندگی را بی‌توهم تأیید کند. او می‌کوشید از نیروی برهم‌زنندهٔ هیچ‌انگاری برای بازتفسیر یا بازارزیابی همهٔ آرمان‌ها و ارزش‌های تثبیت‌شده استفاده کند، با این هدف که بر هیچ‌انگاری غلبه کند و آن را با نگرشی تأییدکننده نسبت به زندگی جایگزین سازد.[۲۶][ب] ژان-پل سارتر بر آن بود که انسان‌ها می‌توانند از طریق انتخاب‌های آزاد خود، ارزش‌های خویش را بیافرینند، حتی با وجود فقدان معنای کیهانی. آلبر کامو در بررسی واکنش‌های مختلف به هیچ‌انگاری، خودکشی را به‌عنوان گریز از وضعیت انسانی رد کرد و در عوض نگرشی سرکش را پیشنهاد داد که در برابر بی‌معنایی می‌شورد و رهایی را تأیید می‌کند.[۲۸] واکنش‌های دیگر شامل رویکردی ویرانگر برای فروپاشی خشونت‌آمیز اقتدارهای سیاسی و نهادهای اجتماعی، تلاش برای بی‌اعتبار کردن هیچ‌انگاری از طریق شناسایی منابع واقعی معنا، و نوعی استعفا یا پذیرش خاموش و منفعل است.[۲۹]

بحث‌هایی دربارهٔ موافقت و مخالفت با هیچ‌انگاری اگزیستانسیال در گفتمان دانشگاهی مطرح شده است. استدلال‌هایی از منظر کیهان‌شناسی بیان می‌کنند که وجود انسان جنبه‌ای کوچک و بی‌اهمیت از گیتی به‌مثابهٔ یک کل است، که نسبت به دغدغه‌ها و آرزوهای انسانی بی‌اعتنا است. خط استدلالی دیگر بر این باور است که خدایی وجود ندارد و بدون خدا نیز هیچ بنیان عینی‌ای برای ارزش‌ها نمی‌تواند وجود داشته باشد. از این منظر، دین ممکن است به‌عنوان پاسخی به اضطراب مرگ تفسیر شود که کارکرد آن تلاشی بی‌ثمر برای یافتن معنا در جهانی بی‌معنا است.[پ] دیدگاه دیگری بر فراگیری رنج و خشونتِ بی‌معنا تأکید می‌کند و در عین حال بر گذرا بودن خوشی‌ها انگشت می‌گذارد. برخی نظریه‌پردازان این دیدگاه را با فانی بودن انسان پیوند می‌دهند و استدلال می‌کنند که گریزناپذیریِ مرگ همهٔ دستاوردهای انسانی را موقتی و در نهایت بی‌ثمر می‌سازد.[۳۱] دیدگاهی دیگر از زیست‌شناسی استدلال می‌کند که زندگی در مقیاس کلان به‌وسیلهٔ انتخاب طبیعی کور هدایت می‌شود و در مقیاس فردی با ارضای نیازهای ذاتی پیش می‌رود، بی‌آن‌که هیچ‌یک در پی هدفی برتر باشند.[۳۲] در مقابل، ذهنی‌گرایان بر ماهیت ذهنی همهٔ تجربه‌های ارزشی تأکید می‌کنند و بر این باورند که این تجربه‌ها فاقد هرگونه بنیان عینی هستند.[۳۳]

مخالفان هیچ‌انگاری اگزیستانسیال در برابر این مدعاها استدلال‌های متقابل مطرح کرده‌اند. برای مثال، برخی دیدگاه بدبینانه‌ای را که زندگی را عمدتاً با رنج، خشونت و مرگ تعریف می‌کند رد می‌کنند و در عوض بر این باورند که این پدیده‌های منفی با تجربه‌های مثبت مانند خوشحالی و عشق متعادل می‌شوند.[۳۴] در گفتمان دانشگاهی، نظریه‌های فراوانی دربارهٔ معنای زندگی که هیچ‌انگارانه نیستند بررسی شده‌اند. برخی دیدگاه‌های فراطبیعی بر خدا یا روح به‌عنوان منابع معنا تمرکز دارند. در مقابل، دیدگاه‌های طبیعت‌گرایانه بر این باورند که ارزش‌های ذهنی یا عینی در جهان فیزیکی نهفته‌اند. این دیدگاه‌ها شامل بررسی حوزه‌هایی هستند که انسان‌ها در آن‌ها فعالانه معنا می‌یابند، مانند به‌کارگیری آزادی، تعهد به یک هدف، پیگیری ایثار و مشارکت در روابط اجتماعی مثبت.[۳۵]

هیچ‌انگاری اخلاقی

[ویرایش]

برخلاف هیچ‌انگاری اگزیستانسیال، هیچ‌انگاری اخلاقی به‌طور خاص بر پدیده‌های اخلاقی تمرکز دارد، نه بر معنا یا هدفی برتر. در گسترده‌ترین معنای خود، این دیدگاهی در فرااخلاق است که بر اساس آن هیچ واقعیت اخلاقی‌ای وجود ندارد. این دیدگاه که با نام‌های «نامرادی‌گرایی» و «نظریهٔ خطا» نیز شناخته می‌شود، وجود عینی اخلاق را انکار می‌کند و استدلال می‌کند که نظریه‌ها و کنش‌هایی که ذیل این عنوان قرار می‌گیرند، بر پیش‌فرض‌هایی نادرست استوارند و هیچ پیوند معناداری با واقعیت ندارند.[۳۶] در سطح عملی، برخی هیچ‌انگاران اخلاقی، مانند فریدریش نیچه، بر این باورند که در غیاب الزامات اخلاقی، «همه‌چیز مجاز است» و افراد می‌توانند هرگونه که می‌خواهند عمل کنند. در مقابل، برخی دیگر این نتیجه‌گیری را رد می‌کنند و استدلال می‌کنند که انکار اخلاق نه‌تنها الزامات اخلاقی—یعنی آنچه افراد باید انجام دهند—بلکه اجازه‌های اخلاقی—یعنی آنچه افراد مجاز به انجام آن هستند—را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.[۳۷] هیچ‌انگاری ارزشی، دیدگاهی مرتبط، وجود عینی ارزش‌ها را به‌طور کلی مورد تردید قرار می‌دهد. این انکار محدود به ارزش‌های اخلاقی نیست و انواع دیگر، مانند ارزش‌های زیباشناختی و دینی، را نیز دربر می‌گیرد.[۳۸]

یکی از استدلال‌ها در دفاع از هیچ‌انگاری اخلاقی بر این نکته تأکید می‌کند که ویژگی‌های اخلاقی وجود ندارند، زیرا ماهیتی نامعمول دارند: آن‌ها به‌جای توصیف واقعیت‌ها، آنچه باید انجام شود را تجویز می‌کنند، برخلاف ویژگی‌هایی مانند شکل و اندازه. نسخه‌های مبتنی بر علم از این دیدگاه بر آن‌اند که پژوهش علمی هیچ واقعیت اخلاقی عینی‌ای را آشکار نمی‌کند، یا این‌که انسان‌ها فاقد منبعی برای شناخت اخلاقی هستند. استدلالی مرتبط بر جنبه‌های قراردادی داوری‌های اخلاقی و دشواری حل اختلافات اخلاقی تمرکز دارد.[۳۹] خط فکری دیگری بر منشأ فرگشتی اخلاق تأکید می‌کند و آن را صرفاً محصولی از انتخاب طبیعی می‌داند که فاقد بنیانی متافیزیکی عمیق‌تر است.[۴۰]

واقع‌گرایان اخلاقی در برابر هیچ‌انگاری اخلاقی اعتراض‌هایی مطرح کرده‌اند. طبیعت‌گرایان استدلال می‌کنند که واقعیت‌های اخلاقی بخشی از جهان طبیعی‌اند و می‌توان آن‌ها را از طریق شواهد تجربی مشاهده کرد. در مقابل، ناطبیعت‌گرایان اخلاقی بر این باورند که پدیده‌های اخلاقی با پدیده‌های طبیعی متفاوت‌اند، اما با این حال واقعی‌اند.[۴۱] فیلسوفان عقل سلیم استدلال می‌کنند که باورهای اخلاقی به‌طور عمیق در تجربهٔ عملی و استدلال‌های روزمره ریشه دارند و بنابراین انکار کامل واقعیت‌های اخلاقی ناموجه است. اعتراضی مشابه بیان می‌کند که هیچ‌انگاری اخلاقی ناسازگار است و بر بدفهمی زبان اخلاقی استوار است. برخی منتقدان به‌جای تمرکز بر حقیقت، بر پیامدهای عملی منفی تأکید می‌کنند و بر این باورند که هیچ‌انگاری اخلاقی موجب تضعیف اعتماد اجتماعی و گسترش رفتارهای ضداجتماعی می‌شود.[۴۲]

برخی فیلسوفان اصطلاح «هیچ‌انگاری اخلاقی» را در معنایی محدودتر به‌کار می‌برند که مستلزم رد همهٔ اشکال اخلاق نیست. در یکی از این معانی، هیچ‌انگاری اخلاقی معادل ذهنی‌گرایی اخلاقی در نظر گرفته می‌شود و بر این باور است که داوری‌های اخلاقی کاملاً ذهنی‌اند و فاقد توجیه عینی عقلانی هستند. در نتیجه، احکام اخلاقی به‌عنوان بیان ترجیحات شخصی دل‌بخواهی تلقی می‌شوند و اختلاف‌های اخلاقی از نظر عقلانی حل‌ناشدنی به نظر می‌رسند.[۴۳] در معنای دیگر، هیچ‌انگاری اخلاقی به خودگرایی اخلاقی اشاره دارد، یعنی این نظریه که اخلاق بر پایهٔ نفع شخصی تعیین می‌شود. بر اساس این دیدگاه، نیک‌زیستی دیگران تنها زمانی اهمیت اخلاقی دارد که پیامدهایی برای رفاه خود فرد داشته باشد.[۴۴]

متافیزیک

[ویرایش]

هیچ‌انگاری متافیزیکی

[ویرایش]

هیچ‌انگاری متافیزیکی یا هستی‌شناختی مجموعه‌ای از دیدگاه‌ها را دربر می‌گیرد که به ماهیت بنیادی واقعیت می‌پردازند. یکی از این دیدگاه‌ها به پرسش این‌که چرا اصلاً چیزی وجود دارد می‌پردازد. این دیدگاه پیشنهاد می‌کند که، دست‌کم از نظر امکان، جهانی تهی می‌توانست وجود داشته باشد. با آن‌که این دیدگاه می‌پذیرد جهان شامل اجسام فیزیکی است، استدلال می‌کند که وجود آن‌ها ضروری نیست، زیرا ممکن بود هیچ‌چیز وجود نداشته باشد. در چنین حالتی، جهان کاملاً تهی می‌بود، بدون انسان، حیوان، سیاره و هیچ شکل دیگری از ماده یا انرژی.[۴۵]

استدلال کاهشی روشی را برای پشتیبانی از این دیدگاه پیشنهاد می‌کند. بر اساس این استدلال، جهان به هیچ شئ عینی خاصی وابسته نیست. برای مثال، اگر یک سنگ معین حذف شود، جهان همچنان می‌تواند وجود داشته باشد. این استدلال نتیجه می‌گیرد که جهانی تهی ممکن است، زیرا می‌توان این فرایند را به‌طور پیوسته تکرار کرد و در هر مرحله اشیاء را حذف نمود تا سرانجام جهانی کاملاً تهی باقی بماند.[۴۶][ت] مخالفان هیچ‌انگاری متافیزیکی استدلال می‌کنند که جهان تهی ناممکن است و در نتیجه، چیزی باید وجود داشته باشد. یک نسخهٔ الهیاتی بر این باور است که خدا شیئی ضروری است که حتی در غیاب هر چیز دیگر نیز باید وجود داشته باشد. نسخه‌ای دیگر می‌پذیرد که هر شئ عینی منفردی می‌تواند حذف شود، اما نه همهٔ آن‌ها به‌طور هم‌زمان. این دیدگاه استدلال می‌کند که اشیای انتزاعی، مانند عدد طبیعی، وجودی ضروری دارند و وجود آن‌ها مستلزم وجود دست‌کم برخی اشیای عینی است، هرچند به هیچ شئ خاصی وابسته نیستند.[۴۸]

شکل رادیکال‌تر و بحث‌برانگیزتری از هیچ‌انگاری متافیزیکی وجود دارد که وجود واقعی اشیاء را انکار می‌کند. بر اساس این دیدگاه، هیچ جهانی وجود ندارد و تجربهٔ جهان صرفاً نوعی توهم است که فاقد واقعیتی بنیادین است. در نتیجه، هیچ‌چیز واقعاً وجود ندارد. این دیدگاه گاه به‌عنوان نوعی خودتنهاانگاری متافیزیکی تفسیر می‌شود که بر اساس آن تنها خود وجود دارد و جهان بیرونی صرفاً تصوری در ذهن است و واقعیتی مستقل ندارد.[۴۹]

هیچ‌انگاری جزءنگرانه

[ویرایش]

هیچ‌انگاری جزءنگرانه یا ترکیبی این دیدگاه است که اشیای پیچیده یا مرکب وجود ندارند. اشیای مرکب از اجزاء تشکیل شده‌اند. برای مثال، یک خانه شیئی مرکب است که از بخش‌هایی مانند دیوارها، پنجره‌ها و درها ساخته شده است. هر یک از این اجزاء نیز خود مرکب از اجزاء کوچک‌تر، مانند مولکول‌ها و اتم‌ها هستند. هیچ‌انگاران جزءنگرانه استدلال می‌کنند که تنها اشیای بسیط یا غیرمرکب، مانند ذرات بنیادی، وجود دارند. در نتیجه، اشیای مرکب صرفاً به‌عنوان مجموعه‌هایی از اشیای ساده در نظر گرفته می‌شوند. بر اساس این دیدگاه، خانه یا میز وجود ندارد؛ بلکه تنها ذراتی بنیادی وجود دارند که به‌شکل خانه‌وار یا میزوار سازمان یافته‌اند.[۵۰]

حامیان هیچ‌انگاری جزءنگرانه بر سادگی و بساطت یک هستی‌شناسی حداقلی تأکید می‌کنند که همه‌چیز را جز اشیای ساده کنار می‌گذارد و به اصول متافیزیکی‌ای مانند تیغ اوکام استناد می‌کنند.[۵۱] استدلال حمایتی دیگر این است که این دیدگاه از برخی پارادوکس‌های متافیزیکی مربوط به رابطهٔ جزء و کل، مانند کشتی تسئوس، پرهیز می‌کند.[۵۲][ث] مخالفان این دیدگاه بر پیامدهای خلاف شهود آن تأکید می‌کنند، زیرا انکار وجود اشیای معمولی با عقل سلیم در تعارض است.[۵۴] نقدهای دیگر بیان می‌کنند که این دیدگاه نمی‌تواند چارچوبی منسجم برای فهم مجموعه‌های ذرات بنیادی ارائه دهد یا در توضیح پدیده‌هایی مانند برآمدگی ناکام است.[۵۵]

هیچ‌انگاری کیهانی

[ویرایش]

هیچ‌انگاری کیهانی یا کیهان‌شناختی این دیدگاه است که واقعیت نامفهوم است و فاقد معنای ذاتی است. این دیدگاه که با هیچ‌انگاری معرفت‌شناختی و اگزیستانسیال پیوند نزدیکی دارد، بیان می‌کند که جهان تهی، بی‌ویژگی یا آشفته است و نسبت به تلاش‌های انسان برای فهم آن بی‌اعتنا است. هیچ‌انگاران کیهانی اغلب بر عظمت جهان تأکید می‌کنند و آن را نشانه‌ای از ناچیز بودن انسان و کنش‌های او می‌دانند.[۵۶]

صورت گسترده‌ای از هیچ‌انگاری کیهانی بیان می‌کند که واقعیت به‌طور کلی نامفهوم است. بر اساس این دیدگاه، ماهیت آشفتهٔ جهان باعث می‌شود که فهم آن در هیچ سطحی ممکن نباشد و یافتن الگوهای معنادار در آن ناممکن گردد، و در نتیجه، از خودبیگانگی پدید می‌آید، زیرا فهم انسانی از درک واقعیت ناتوان می‌ماند.[۵۷] برای نمونه، ماکس اشتیرنر جهان را «آشوبی متافیزیکی» بدون «ساختاری جامع از معانی عینی» توصیف کرد.[۵۸] در پاسخ به استدلال‌هایی که نشان می‌دهند در برخی موارد می‌توان الگوها را تشخیص داد و نتایج را پیش‌بینی کرد، برخی هیچ‌انگاران کیهانی نسخه‌های محدودتری از این دیدگاه ارائه کرده‌اند. بر اساس یکی از این نسخه‌ها، انسان‌ها می‌توانند برخی جنبه‌های واقعیت را—برای مثال از طریق مطالعهٔ علمی دقیق—درک کنند، اما جهان در سطوح دیگر همچنان در برابر فهم نفوذناپذیر باقی می‌ماند و نسبت به آرزوهای انسانی بی‌اعتنا است و فاقد ساختارهای معناداری است که با ارزش‌های عینی، اصول اخلاقی یا هدفی برتر همخوانی داشته باشند.[۵۷]

دیگر گونه‌ها

[ویرایش]
عکس سیاه‌وسفید از یک آبریزگاه چینی با امضای «آر. مات»
دادائیسم با به چالش کشیدن معیارهای هنری، مضامین هیچ‌انگارانه را در هنر بیان می‌کند؛ برای نمونه، با ارائهٔ چشمه، یعنی یک آبریزگاه حاضرآماده، در یک نمایشگاه هنری در سال ۱۹۱۷.[۵۹]
نقاشی رنگ‌روغن از شخصی در حال جیغ کشیدن در برابر آسمانی نارنجی
نقاشی جیغ اثر ادوارد مونک در سال ۱۸۹۳ گاه به‌سبب مضمون وحشت وجودی با هیچ‌انگاری پیوند داده می‌شود.[۶۰]

افزون بر نظریه‌های اصلی هیچ‌انگارانه که در اخلاق، نظریهٔ ارزش، معرفت‌شناسی و متافیزیک بررسی می‌شوند، هیچ‌انگاری در حوزه‌های دیگری نیز مورد توجه قرار گرفته است. این بحث‌ها شامل عرصه‌هایی مانند ادبیات، هنر، فرهنگ و سیاست می‌شوند.[۶۱] آثار ادبی گوناگونی شخصیت‌ها یا نگرش‌هایی را به تصویر می‌کشند که هنجارهای تثبیت‌شده را رد می‌کنند، نسبت به زندگی دچار سرخوردگی‌اند، یا با نومیدی وجودی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. بازاروف، شخصیت اصلی رمان پدران و پسران اثر ایوان تورگنیف، نمونه‌ای آغازین و اثرگذار از این دست است. بازاروف که با بی‌اعتمادی عمیق به اقتدارهای مستقر حرکت می‌کند، از عقل‌گرایی علمیِ سردی پیروی می‌کند. او آشکارا نفرت خود را از باورهای متعارف، هنجارهای اجتماعی و احساس‌گرایی ابراز می‌کند و می‌کوشد آن‌ها را بی‌آن‌که تصوری از جایگزینشان داشته باشد، درهم بشکند.[۶۲] در واکنش به رمان تورگنیف، چه باید کرد؟ اثر نیکلای چرنیشفسکی هیچ‌انگاری را از منظر خودگرایی عقلایی بررسی کرد.[۶۳] بسیاری از آثار فیودور داستایفسکی مسئلهٔ هیچ‌انگاری را می‌کاوند، به‌ویژه این ایده را که بدون خدا، هیچ بنیاد اخلاقی‌ای برای درست و نادرست وجود ندارد.[۶۴] برای نمونه، رمان برادران کارامازوف از خلال دیدگاه‌های شخصیت‌های اصلی، تنش میان ایمان، ارادهٔ آزاد و هیچ‌انگاری را بررسی می‌کند.[۶۵] نیستی برای بسیاری از شخصیت‌های آثار ساموئل بکت دغدغه‌ای محوری است، خواه به‌عنوان موضوع میل و خواه به‌عنوان موضوع هراس.[۶۶] مضامین هیچ‌انگارانه در آثار ادبی فرانتس کافکا، ژان-پل سارتر و آلبر کامو نیز حضور دارند.[۶۷]

در حوزهٔ هنر، دادائیسم در جریان جنگ جهانی اول به‌مثابهٔ رد هیچ‌انگارانهٔ معیارهای تثبیت‌شدهٔ اخلاقی، اجتماعی و هنری پدیدار شد. دادائیست‌ها آشوب، خودانگیختگی و نابخردی را پذیرفتند و با آکنده کردن هنر خود از بی‌حرمتی، مهمل‌گویی و شوخی، می‌کوشیدند برداشت‌های سنتی از هنر را برانگیزند و به چالش بکشند. برای نمونه، چشمه، اثر مارسل دوشان، یعنی یک آبریزگاه حاضرآماده، را در یک نمایشگاه هنری عرضه کرد که به یکی از نمادین‌ترین آثار این جنبش بدل شد.[۵۹] در سینما، فیلم همشهری کین گونه‌ای از هیچ‌انگاری معرفتی را القا می‌کند و با نمایش ابهام اخلاقی و ناممکنیِ دستیابی به ارزیابی عینی از شخصیت قهرمان، این مضمون را بازمی‌نماید.[۶۸] عناصر هیچ‌انگاری در فیلم‌هایی مانند راننده تاکسی،[۶۹] پرتقال کوکی،[۷۰] باشگاه مبارزه،[۷۱] لبوفسکی بزرگ،[۷۲] و روانی آمریکایی نیز دیده می‌شود.[۷۳]

در حوزهٔ قانون، هیچ‌انگاران حقوقی بر این باورند که قوانین فاقد معنای ذاتی یا بنیاد اخلاقی‌اند و آن‌ها را ساخته‌هایی ناعادلانه یا خودسرانه می‌دانند که برای حفظ کنترل و اعمال قدرت به‌کار می‌روند.[۷۴] هیچ‌انگاری دینی یا الهیاتی با خداناباوری پیوند دارد و وجود خدا را انکار می‌کند. برخی نظریه‌پردازان این دیدگاه را ریشهٔ دیگر چشم‌اندازهای هیچ‌انگارانه، مانند هیچ‌انگاری اگزیستانسیال و اخلاقی، می‌دانند.[۷۵]

در فلسفهٔ زبان، هیچ‌انگاری معناشناختی امکان معنای زبانی را انکار می‌کند و استدلال می‌کند که ارتباط واقعی وجود ندارد، زیرا زبان از توصیف واقعیت ناتوان است.[۷۶] هیچ‌انگاری منطقی نظریه‌ای دربارهٔ رابطهٔ منطق و استنتاج در زبان طبیعی است. این دیدگاه بر آن است که رابطهٔ استلزام مورد مطالعهٔ منطق‌دانان نمی‌تواند بازتابی دقیق از شیوه‌های استنتاجی در زبان طبیعی باشد.[۷۷] در فلسفهٔ آفریکانا، هیچ‌انگاری سیاه چشم‌اندازی منفی نسبت به تبعیض و امکان اصلاح نظام‌های سیاسی و اجتماعی برای پرهیز از نژادپرستی ضدسیاهان است.[۷۸]

هیچ‌انگاری درمانی یا پزشکی این موضع است که درمان‌ها تا حد زیادی بی‌اثرند. این دیدگاه، برخلاف پیشرفت‌های پزشکی، بر آن است که روش‌شناسی تحقیقات پزشکی به‌طور بنیادی معیوب است و افزون بر آن، انگیزه‌های مالی این کاستی را تشدید می‌کنند؛ در نتیجه، فواید درمان‌ها به‌طور نظام‌مند بیش از اندازه برآورد می‌شوند.[۷۹]

هیچ‌انگاری سیاسی

[ویرایش]

هیچ‌انگاری سیاسی نگرشی منفی نسبت به ساختارهای سیاسی و اجتماعی موجود است و از این جهت به آنارشیسم شباهت دارد. این دیدگاه می‌کوشد آزادی فردی را در برابر کنترل‌های سرکوبگرانهٔ حکومتی و هنجارهای اجتماعی حفظ کند. گرایش‌های رادیکال و هیچ‌انگارانهٔ آن در هدف انقلابیِ برانداختن این صورت‌های تثبیت‌شدهٔ نظم آشکار می‌شود. این دیدگاه نظام‌های سیاسی و نیز باورهای سنتی و کنش‌های اجتماعیِ پشتیبان آن‌ها را هدف قرار می‌دهد، بی‌آن‌که نظام‌های تازه‌ای را جایگزین آن‌ها کند.[۸۰][ج]

هیچ‌انگاری سیاسی عمدتاً با جنبش نیهیلیستی روسیه در اواخر سدهٔ نوزدهم پیوند دارد. این دیدگاه در واکنش به ساختارهای سخت‌گیرانهٔ اجتماعی و حکومت اقتدارگرایانه در روسیهٔ تزاری پدید آمد. هیچ‌انگاران روس در رد نهادها و هنجارهای تثبیت‌شده، برای پیشبرد یک انقلاب اجتماعی رادیکال به ابزارهای افراطی متوسل شدند که به گونه‌هایی از خشونت و تروریسم، از جمله ترور و آتش‌افروزی، انجامید. برخی از این انقلابیون، شخصیت بازاروف در آثار تورگنیف را الهام‌بخش و الگوی خود می‌دانستند.[۸۳]

تاریخ

[ویرایش]

اگرچه هیچ‌انگاری عمدتاً با مدرنیته پیوند دارد، برخی از خاستگاه‌های آن به فلسفهٔ دوران باستان بازمی‌گردد.[۸۴] برخی از سوفسطاییان، مانند پروتاگوراس (ح.۴۹۰–۴۲۰ پ. م.)، وجود حقیقت عینی را مورد مناقشه قرار دادند و از هیچ‌انگاری نسبی‌گرایانه‌ای دفاع کردند که بر اساس آن «انسان معیار همهٔ چیزهاست».[۸۵] روش پرسش‌گری رادیکال سقراط (ح.۴۷۰–۳۹۹ پ. م.) نیز با به چالش کشیدن باورها، ارزش‌ها و کنش‌های تثبیت‌شده—اغلب با هدف آشکار کردن فقدان بنیادی استوار در آن‌ها—پیش‌درآمدی بر هیچ‌انگاری بود.[۸۶][چ] پیرهون (ح.۳۶۰–۲۷۰ پ. م.) در تلاش برای نشان دادن این‌که دانش ناممکن است، صورت گسترده‌ای از هیچ‌انگاری معرفت‌شناختی را صورت‌بندی کرد.[۸۸]

نگرش‌های منفی نسبت به دانش عینی و جهان در فلسفهٔ دوران باستان نیز دیده می‌شود. با این حال، این‌که تا چه اندازه می‌توان آن‌ها را به‌معنای دقیق کلمه گونه‌هایی از هیچ‌انگاری دانست، محل بحث است و برخی مفسران هیچ‌انگاری را به سنت غربی محدود می‌کنند.[۸۹] در سدهٔ ششم پیش از میلاد، مکتب آجنانه شک‌گرایی رادیکالی را پروراند که امکان و سودمندی دانش را زیر سؤال می‌برد.[۹۰] اندیشهٔ بودایی، از سده‌های ششم و پنجم پیش از میلاد، بر فراگیری رنج تمرکز دارد و آن را یکی از جنبه‌های بنیادی هستی می‌شناسد. این سنت، برای دستیابی به رهایی از رنج در حالت نیروانا، ترک امیال دنیوی را آموزش می‌دهد.[۹۱] بنا بر تفسیری رایج، مکتب مادهیاماکا که در سدهٔ دوم میلادی پدید آمد، از هیچ‌انگاری متافیزیکی دفاع می‌کند و وجود هرگونه بنیاد نهایی یا واقعیت مطلقِ نهفته در پس کثرت پدیده‌های تجربه‌شده را رد می‌کند.[۹۲]

در دوران نوین آغازین، سکولارسازی و انقلاب علمی باورها و ارزش‌های دینیِ تثبیت‌شده‌ای را که در قرون وسطی بر جهان غرب حاکم بودند، تضعیف کردند و زمینهٔ ظهور هیچ‌انگاری را فراهم ساختند.[۹۳] رنه دکارت (۱۵۹۶–۱۶۵۰) در جستجوی یقین مطلق، صورت افراطی‌ای از هیچ‌انگاری معرفت‌شناختی را در نظر گرفت. او پیشنهاد کرد که انسان‌ها حتی به بنیادی‌ترین باورهای خود نیز نمی‌توانند اعتماد کنند، مگر آن‌که بتوانند این احتمال را رد کنند که موجودی شرور و خداگونه همواره در حال فریب دادن آنان است.[۹۴] ایمانوئل کانت (۱۷۲۴–۱۸۰۴) میان نمودها و امورِ در پسِ آن نمودها تمایزی قاطع نهاد. او با محدود کردن دانش به حوزهٔ نمودها، گونه‌ای از هیچ‌انگاری اگزیستانسیال را زمینه‌سازی کرد، زیرا معنای ژرف‌ترِ اشیاء فی‌نفسه را دست‌نیافتنی ساخت.[۹۵] فریدریش هاینریش یاکوبی (۱۷۴۳–۱۸۱۹) در نقد خردگرایی فیلسوف کانتی، یوهان گوتلیب فیشته (۱۷۶۲–۱۸۱۴)، مفهوم فلسفی هیچ‌انگاری را وضع کرد تا آن نوع اندیشهٔ فلسفی را توصیف کند که به انکار وجود و معنا می‌انجامد.[۹۶]

نقاشی رنگ‌روغن از مردی ریش‌دار با موی سفید، نشسته بر صندلی دسته‌دار و پوشیده در کت تیره
در روسیهٔ سدهٔ نوزدهم، ایوان تورگنیف در رواج دادن اصطلاح «نیهیلیسم» نقش داشت.[۹۷]

در روسیه، اصطلاح «نیهیلیسم» از طریق تصویرپردازی ایوان تورگنیف (۱۸۱۸–۱۸۸۳) از شخصیت هیچ‌انگارِ بازاروف در رمان پدران و پسران رواج یافت.[۹۷] از نیمهٔ دوم سدهٔ نوزدهم، جنبش نیهیلیستی روسیه شکلی از هیچ‌انگاری سیاسی بود که با رد رادیکال هنجارهای سنتی اجتماعی، سیاسی و زیباشناختی مشخص می‌شد.[۹۸] در همین حال، در اروپای غربی، خودگرایی هیچ‌انگارانهٔ ماکس اشتیرنر (۱۸۰۶–۱۸۵۶) دیگران را، بی‌اعتنا به تشخص آنان، به سودمندی‌شان فرو می‌کاست. اشتیرنر همچنین صورت‌بندی‌ای از هیچ‌انگاری کیهانی عرضه کرد که جهان را آشوبی متافیزیکی و نامفهوم می‌دید.[۹۹] سورن کی‌یرکگور (۱۸۱۳–۱۸۵۵) شیوه‌های مختلف زندگی یا «ساحت‌های وجود» را بررسی کرد که از طریق آن‌ها انسان‌ها در پی معنا در زندگی خود هستند. او نسبت به شیوهٔ زیباشناختیِ زندگی—یعنی پیگیری لذت‌های حسی بدون غایتی فراتر—هشدار داد و استدلال کرد که این شیوه به نگرشی هیچ‌انگارانه و آکنده از بی‌معنایی می‌انجامد. در عوض، او جهش ایمان را توصیه کرد که به خدا به‌عنوان منبعی برتر برای معنا اعتماد می‌کند.[۱۰۰]

آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸–۱۸۶۰) فلسفه‌ای بدبینانه پروراند و جهان را جایگاهی سرشار از رنج توصیف کرد که از دل اراده‌ای کور و نامعقول پدید آمده است.[۱۰۱] مسئلهٔ هیچ‌انگاری، تحت تأثیر شوپنهاور، در اندیشهٔ فریدریش نیچه (۱۸۴۴–۱۹۰۰) به کانون توجه رسید. نیچه آن را پدیده‌ای فرهنگیِ گسترده می‌دانست که در آن، انسان‌ها ارزش‌ها و آرمان‌های راهنمای زندگی خود را از دست می‌دهند. او علل و پیامدهای این دگرگونی در چشم‌انداز ارزشی را بررسی کرد و واکنش‌ها به آن و راه‌های غلبه بر آن را کاوید.[۱۰۲] به‌گفتهٔ نیچه، هیچ‌انگاری غالباً در صورتی تحریف‌شده به‌صورت هیچ‌انگاری منفعل نمود می‌یابد و ماهیت زندگی‌ستیز خود را پشتِ آموزه‌های دینی، اخلاق متعارف و هنجارهای اجتماعی پنهان می‌کند. نیچه در برابر این گرایش، هیچ‌انگاری فعال را توصیه می‌کرد که فقدان معنا را آشکارا می‌پذیرد و از نیروی منفی آن برای ویران کردن ارزش‌های تثبیت‌شده بهره می‌گیرد.[ح] او این مرحله را دوره‌ای گذار برای غلبه بر هیچ‌انگاری به‌طور کلی می‌دانست که به تصدیقی سرشار از نیروی زندگی از خلال بازارزیابی همهٔ ارزش‌ها می‌انجامد.[۱۰۴]

عکس سیاه‌وسفید از مردی نشسته با کت‌وشلوار تیره و موی سفید
مارتین هایدگر هیچ‌انگاری را جنبشی تاریخی و بنیادی در اندیشهٔ غربی می‌دانست.[۱۰۵]

بسیاری از تحولات بعدی در تاریخ هیچ‌انگاری در سدهٔ بیستم، واکنشی به فلسفهٔ نیچه بودند.[۱۰۶] مارتین هایدگر (۱۸۸۹–۱۹۷۶) با توصیف نیچه از ماهیت فراگیر و فرسایندهٔ هیچ‌انگاری موافق بود و آن را جنبشی تاریخی و بنیادی در اندیشهٔ غربی می‌دانست که ریشه‌اش به دوران باستان می‌رسد. هایدگر با تفسیر مفهوم ارادهٔ قدرت نزد نیچه و نیز تحولات فناورانهٔ مدرن به این نتیجه رسید که کوشش نیچه برای غلبه بر هیچ‌انگاری شکست می‌خورد و به هیچ‌انگاری کامل‌تری می‌انجامد. او به‌عنوان جایگزین، به فلسفهٔ پیشاسقراطی آغازین روی آورد تا دریافتی ناهیچ‌انگارانه از هستی را بازیابد.[۱۰۵]

برتراند راسل (۱۸۷۲–۱۹۷۰) دیدگاهی همسو با هیچ‌انگاری کیهانی پیشنهاد کرد و انسان را محصولی اتفاقی و بی‌اهمیت از نیروهای کیهانی دانست که نسبت به دغدغه‌های انسانی بیگانه و بی‌اعتنا هستند.[۱۰۷] در پس‌زمینهٔ جنگ جهانی اول، دادائیسم از خلال هنر، جنبه‌هایی از هیچ‌انگاری را بیان کرد و کوشید با پذیرفتن مهمل و امر پوچ، هنجارها و ارزش‌های تثبیت‌شده را تضعیف کند.[۱۰۸] مسئلهٔ هیچ‌انگاری و انکار معنای زندگی از سوی آن، برای فیلسوفان اگزیستانسیالیست نقشی مرکزی داشت.[۱۰۹] ژان-پل سارتر (۱۹۰۵–۱۹۸۰) استدلال کرد که انسان‌ها ماهیتی ذاتی و از پیش داده‌شده ندارند که تعیین کند چه هستند یا هدفشان چیست. او بر این باور بود که انسان‌ها می‌توانند این فقدان معنای از پیش تعیین‌شده را از طریق رهایی پشت سر بگذارند و با آفریدن خود و ارزش‌هایشان، زندگی‌شان را معنادار کنند.[۲۳] آلبر کامو (۱۹۱۳–۱۹۶۰) در فلسفهٔ ابسوردیستی خود، پارادوکس روان‌شناختی‌ای را کاوید که از کشش درونی انسان برای جستجوی معنا در جهانی عیناً بی‌معنا پدید می‌آید. او این وضعیت را «امر پوچ» نامید و از نگرشی سرکش یا شورش‌گرانه در برابر فقدان معنا دفاع کرد.[۱۱۰]

در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم، برخی جنبه‌های هیچ‌انگاری در فلسفهٔ پسامدرن پدیدار شدند، اغلب در واکنش به نیچه و هایدگر.[۱۱۱] فلسفهٔ واسازی ژاک دریدا (۱۹۳۰–۲۰۰۴) وجود حقیقت مطلق و معنای پایدار را به چالش کشید. دریدا می‌کوشید پیش‌فرض‌ها و سوگیری‌های پنهانی را آشکار کند که این دیدگاه بر آن‌ها استوار است.[۱۱۲] ژان-فرانسوا لیوتار (۱۹۲۴–۱۹۹۸) نامبناگرایی را بررسی کرد و وجود چارچوب‌های جهان‌شمول فهم، یعنی فراروایت‌ها، را رد کرد. او می‌کوشید اعتبار آن‌ها را به‌عنوان معیارهای دعاوی حقیقت تضعیف کند و در عوض پیشنهاد می‌کرد که آن‌ها صرفاً بازی‌های زبانی متفاوتی هستند که انسان‌ها انجام می‌دهند، بی‌آن‌که سلسله‌مراتب روشنی وجود داشته باشد که یکی را بر دیگری برتری دهد.[۱۱۳] به همین‌سان، ریچارد رورتی (۱۹۳۱–۲۰۰۷) تصور حقیقت‌های عینی را کنار گذاشت و پیشنهاد کرد که انسان‌ها به‌جای امتیاز دادن به چشم‌اندازهای تثبیت‌شده، مانند جهان‌بینی علمی، بر داوری و خلاقیت خود تکیه کنند.[۱۱۴] جیانی واتیمو (۱۹۳۶–۲۰۲۳)، برخلاف تلاش‌های نیچه و هایدگر برای غلبه بر هیچ‌انگاری، آن را پذیرفت و هیچ‌انگاری را تنها بدیل قابل دفاع در پسامدرنیته دانست.[۱۱۵]

جستارهای وابسته

[ویرایش]

یادداشت‌ها

[ویرایش]
  1. بحران‌های وجودی تعارض‌های درونی‌ای هستند که در آن‌ها افراد برای یافتن معنا در زندگی خود دچار کشمکش می‌شوند. برخی نویسندگان بر این باورند که باورهای هیچ‌انگارانه می‌توانند چنین بحران‌هایی را برانگیزند، در حالی که برخی دیگر هیچ‌انگاری را یکی از راه‌های حل آن‌ها می‌دانند، از طریق پذیرش بی‌معنایی به‌جای جستجوی منبعی برای معنا.[۲۱]
  2. در این زمینه، نیچه میان هیچ‌انگاری منفعل و فعال تمایز می‌گذارد. هیچ‌انگاری منفعل گونه‌ای از تسلیم است که با بدبینی، نومیدی و کناره‌گیری همراه است و در عین حال از پذیرش نبودِ معنا سر باز می‌زند. در مقابل، هیچ‌انگاری فعال بی‌معنایی را آشکارا می‌پذیرد و از جنبهٔ منفی آن به‌عنوان نیرویی برای ویران کردن ارزش‌ها و ایدئولوژی‌های تثبیت‌شده استفاده می‌کند.[۲۷]
  3. منطقِ نهفته در این ایده گاه به‌صورت معکوس نیز به‌عنوان استدلالی در دفاع از خداباوری به‌کار می‌رود، با این ادعا که از دست رفتن باور به خدا مستلزم انکار هدف زندگی است و به نومیدی می‌انجامد.[۳۰]
  4. برخی صورت‌های این استدلال فرض می‌کنند که جهان متناهی است تا رسیدن به این نقطهٔ پایانی تضمین شود.[۴۷]
  5. کشتی تسئوس آزمایش فکری‌ای است که در آن اجزای یک کشتی به‌تدریج جایگزین می‌شوند تا جایی که هیچ جزء اولیه‌ای باقی نماند. پارادوکس متافیزیکی مربوط به این است که آیا کشتی حاصل همان کشتی اولیه است یا نه. این مسئله در هیچ‌انگاری جزءنگرانه پیش نمی‌آید، زیرا وجود اشیای مرکب را انکار می‌کند.[۵۳]
  6. هیچ‌انگاری ملی، که چشم‌اندازی مرتبط است، نگرشی منفی نسبت به کشور خود فرد به‌شمار می‌رود.[۸۱] در چین، اصطلاح هیچ‌انگاری تاریخی از سوی حزب کمونیست چین برای توصیف دیدگاه‌های تاریخی‌ای به‌کار می‌رود که روایت رسمی حزب از گذشته را به چالش می‌کشند.[۸۲]
  7. برای نمونه، او در تمثیل غار مطرح کرد که باورهای رایج دربارهٔ واقعیت صرفاً سایه‌ای از واقعیتی برتر و ادراک‌نشده‌اند.[۸۷]
  8. این امر شامل اعلام مشهور او است که «خدا مرده است».[۱۰۳]

پانویس‌ها

[ویرایش]
  1. 1 2
  2. (OED staff 2025)
  3. (Slocombe 2006، ص. 1)
  4. 1 2
    • (Pratt، Lead section, § 2. Friedrich Nietzsche and Nihilism)
    • (Diken 2008، صص. 5, 31)
    • (Kirwin، § 1b. Rejection of an Otherworldly Basis for Value)
  5. (Crosby 1988، صص. 38–40)
  6. (Crosby 1988، صص. 352–357)
  7. (Krellenstein 2017، صص. 76–80)
  8. (Coggins 2010، صص. 11–12)
  9. (Brenner 2015، صص. 318–319)
  10. (Rettler 2018، صص. 842–843)
  11. (Rettler 2018، صص. 842–843, 854–855)
  12. 1 2
  13. (Crosby 1988، ص. 27)
  14. 1 2
  15. (Dowdall 2024، ص. 141)
  16. (Stewart 2023، صص. ix, 195)
  17. (Stepenberg 2019، صص. xi–xv, 115–116)
  18. (Weller 2008، صص. 321–322)
  19. (Stoehr 2015، صص. 1, 67–68)
  20. (Smith 2002، ص. 350)
  21. (Abrams 2007، ص. 6)
  22. (Gaughran 2009، ص. 231)
  23. (Yeo 2017، ص. 53)
  24. (Iannone 2013، ص. 235)
  25. (Gertz 2019، صص. 13–17)
  26. (Gertz 2019، صص. 14–15)
    • (Frazier 2024، § 3. The Critique of 'Things': Madhyamaka Metaphysical Nihilism)
    • (Westerhoff 2016، صص. 337–338)
    • (Arnold، § 1. Nāgārjuna and the Paradoxical “Perfection of Wisdom” Literature, § 2c. Ethics and the Charge of Nihilism)
  27. 1 2
  28. 1 2
  29. (Gertz 2019، صص. 81–85)
    • (Slocombe 2006، صص. 90–93)
    • (Pratt، § 4. Antifoundationalism and Nihilism)
    • (Gratton 2018، Lead section, § 3.2 Justice in light of the Postmodern Condition)
    • (Woodward، § 4b. The Postmodern Condition)
    • (Gertz 2019، صص. 88–90, 92–93)

منابع

[ویرایش]

پیوند به بیرون

[ویرایش]