گرجی‌های ایران

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از گرجیان ایران)
پرش به: ناوبری، جستجو

گرجی‌های ایران یکی از گروه‌های نژادی ساکن ایران هستند که اجداد آنها عمدتاً به دلیل مقاومت در برابر حملات امپراتوری‌های حاکم بر ایران، از وطن خود گرجستان، به ایران تبعید می‌شدند. به طوری که در طول حکومت سلسله‌های صفویه، افشاریه و قاجاریه حدود سیصد هزار گرجی در: قزوین، گیلان، مازندران، گلستان، اصفهان، فارس، خراسان و تهران ساکن شده‌اند و امروزه پس از گذشت حدود سه قرن، فقط صد هزار تَن از آنان قابل شناسایی هستند که از این میان بعضی از گرجی‌های مناطقِ ساحلیِ شمالِ ایران با حفظ برخی از عناصر فرهنگی خود یعنی: لباس، رقص، موسیقی، آشپزی و معماری شناخته می‌شوند و همچنین بعضی از گرجی‌های مناطقِ کوهستانیِ غربِ اصفهان به واسطهٔ تکلّم به زبان مادری خود قابل شناسایی هستند و زبان هر ملّت را عنصر اصلی فرهنگ آن ملّت می‌دانند.[۱]

محتویات

تاریخ[ویرایش]

ورود گرجی‌ها به ایران[ویرایش]

در طی حملات ارتش امپراتوری صفویان به گرجستان، آبادی‌های گرجستان ویران می‌شد، گرجی‌ها قتل‌عام می‌شدند و بازماندگان آن‌ها به اسارت گرفته شده و به ایران تبعید می‌شدند.

به استناد از منابع تاریخی متعدد، حدود ۲۲۵،۰۰۰ گرجی در دورهٔ صفویه، ۳۰،۰۰۰ گرجی در دورهٔ افشاریه و ۱۵،۰۰۰ گرجی نیز در دورهٔ قاجاریه در ایران ساکن شده‌اند.

در حال حاضر، تعداد بازماندگان اسرای گرجی که در ایران ساکن شده‌اند کمتر از ۳۰،۰۰۰ تن است.

تعداد گرجی‌های کشته شده و تبعید شده طی دوره‌های مختلف حملات ایرانیان به گرجستان (صفویه به بعد):

شرح مختصر واقعه سال وقوع پادشاه وقت تعداد کشتگان تعداد اسرا منبع
نبرد شاه اسماعیل با شروانشاه ۹۰۶ اسماعیل بسیار نامعلوم روملو، احسن التّواریخ، ۶۲. و والهٔ قزوینی، خلدبرین، ۹۶.
یاری دیوسلطان به قرقره ۹۲۲ اسماعیل بسیار حداقل ۲۰۰ تن روملو، احسن التّواریخ، ۲۱۱. و هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران، ۲۶.
حملهٔ دیو سلطان به منوچهر ۹۲۹ اسماعیل ۲٬۰۰۰ تن نامعلوم عالم آرای شاه اسماعیل، ۶۰۴–۶۰۷.
حملهٔ دیو سلطان به منوچهر ۹۲۹ اسماعیل بسیار نامعلوم عالم آرای شاه اسماعیل، ۶۰۹–۶۱۱.
کپک سلطان ۹۳۰ طهماسب نامعلوم نامعلوم روملو، احسن التّواریخ، ۲۴۷.
حملهٔ اول شاه طهماسب ۹۴۷ طهماسب بسیار بسیار روملو، احسن التّواریخ، ۳۸۴.
حملهٔ دوم شاه طهماسب ۹۵۳ طهماسب بسیار بسیار روملو، احسن التّواریخ، ۴۰۹.
حملهٔ سوم شاه طهماسب ۹۵۸ طهماسب بسیار بسیار روملو، احسن التّواریخ، ۴۵۵.
حملهٔ چهارم شاه طهماسب ۹۶۱ طهماسب بسیار ۳۰٬۰۰۰ تن روملو، احسن التّواریخ، ۴۹۲. و ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۸۸.
حملهٔ شاه وردی به سیمون ۹۶۴ طهماسب بسیار بسیار روملو، احسن التّواریخ، ۵۱۳.
حملهٔ شاه وردی به سیمون ۹۶۴ طهماسب ۱٬۰۰۰ تن بسیار روملو، احسن التّواریخ، ۵۳۰. و ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۸۹.
حملهٔ سرداران شاه طهماسب ۹۷۶ طهماسب بسیار بسیار روملو، احسن التّواریخ، ۵۶۸. و والهٔ قزوینی، خلدبرین، ۳۵۶.
فتنهٔ کنستانتین ۱۰۱۳ عباس بیش از ۵۰ تن ۰ منجّم یزدی، تاریخ عبّاسی، ۲۷۶.
حملهٔ اول شاه عباس ۱۰۱۴ عباس نامعلوم ۳۰٬۰۰۰ تن ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۸۷۵.
حملهٔ دوم شاه عباس ۱۰۱۴ عباس نامعلوم ۵۰۰ تن ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۸۷۵.
امیرگونه در آخال تسیخه ۱۰۱۸ عباس نامعلوم ۳٬۰۰۰ تن ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۷۸۸.
حملهٔ سوم شاه عباس ۱۰۲۵ عباس ۷۰٬۰۰۰ تن ۱۳۰٬۰۰۰ تن ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۹۰۰.
عیسی خان قورچی باشی ۱۰۲۵ عباس نامعلوم ۱۰٬۰۰۰ تن ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۹۱۳.
عیسی خان قورچی باشی ۱۰۲۵ عباس نامعلوم ۳٬۰۰۰ خانواده ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۹۱۳.
زیاد اغلی در دانقی ۱۰۲۵ عباس نامعلوم نامعلوم ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۹۱۳.
قرچاغای خان ۱۰۳۳ عباس ۱۰٬۰۰۰ تن ۰ ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۱۰۲۱.
حملهٔ سرداران شاه عباس ۱۰۳۴ عباس ۱۰٬۰۰۰ تن ۰ ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۱۰۲۷.
رستم خان در دفع طهمورث ۱۰۴۱ صفی ۰ ۶٬۰۰۰ تن خواجگی اصفهانی، خلاصة السّیر، ۱۵۴.
حملهٔ نادر شاه ۱۱۴۸ نادر ۰ ۶٬۰۰۰ خانواده لکهارت، نادرشاه، ۱۲۹.
حملهٔ آغامحمدخان قاجار ۱۲۰۹ آغامحمدخان بسیار ۱۵٬۰۰۰ تن هدایت، تاریخ روضة الصّفای ناصری، ۲۷۱.

اوایل دورهٔ صفویه[ویرایش]

نقطهٔ شروع ورود گرجی‌ها به ایران از بدو تأسیس سلسلهٔ صفویان یعنی سال ۹۰۶ ق / ۱۵۰۱ م می‌باشد. هنگامی که شاه اسماعیل اول عازم نبرد با فرخ یسار پادشاه شیروان شد خلفا بیک را با جمعی روانهٔ جنگ با گرجی‌ها نمود که در این یورش بسیاری از گرجی‌ها کشته شدند. شاه اسماعیل که بعد از شکست خوردن در چالدران دیگر خود هیچگاه فرماندهی لشکریانش در تهاجمات را بر عهده نمی‌گرفت در سال ۹۲۲ ق، دیوسلطان را روانهٔ نبرد با منوچهرخان ویاری رساندن به ملک قرقره نمود. دیوسلطان بعد از ۱۴ روز نبرد پیروز شد و با اسرا و غنایم فراوانی مراجعت نمود.[۲] از اسرایی که در این جنگ گرفته شدند شاه اسماعیل ۲۰۰ تن را برای سلطان مصر جهت جلب دوستی وی علیه عثمانیان فرستاد.[۳]

با توجه به مطلبی از «عالم آرای شاه اسماعیل» می‌توان استنباط نمود که تعداد گرجیانی که در سپاه شاه اسماعیل وارد شدند چنان زیاد بوده‌اند که محمدی سلطان ترکمان حاکم یاغی قراحمید که از سوی شاه اسماعیل منصوب شده بود، طی نام‌های به اسکندرخان کرد محمودی در صورت یاری به او در جهت شکست دادن شاه اسماعیل مژده به دست آوردن غنایم فراوان به همراه سربازان گرجی مرصع پوش را می‌دهد.[۴]

بین سال‌های ۹۳۰ تا ۹۵۷ ق برابر با ۱۵۲۴ تا ۱۵۶۱ م شاه طهماسب چهار بار به گرجستان لشکرکشی نمود. علاوه بر لشکرکشی‌های او، چهار بار نیز امرا و سرداران خود را به جنگ با گرجیان فرستاد. در طول این حملات که به بهانهٔ جهاد علیه کفار (این کلمه به غیرمسلمانان اطلاق می شده است) و در حقیقت به دلیل غارت ثروت‌های فراوان موجود در کلیساهای گرجستان و تمایل وی برای تجربه اندوزی سپاهیانش در جنگ[۵] علیه سرزمینی که ملوک الطوایفی و عدم اتحاد نواحی مختلف آن را به شدت ضعیف نموده بود اسرای زیادی به ایران وارد شدند. تنها در لشکرکشی چهارم شاه طهماسب ۳۰۰۰۰ اسیر به دست آمد.[۶] در حملات دیگر وی و سردارانش نیز اسرای زیادی به ایران وارد شدند. اما در منابع با صراحت به تعداد آنها اشاره‌ای نشده است.

در دوران سلطنت شاه طهماسب با تزاید تشکیلات حکومت و تمایز آنها از هم قزلباشان در رأس امور و مناصب نظامی و تاجیک‌ها در رأس مناصب اداری و کشوری قرار گرفتند. با زیاده طلبی امرای دو گروه و تحریکات بیش از حد آنان شاه طهماسب تصمیم گرفت قفقازی‌ها را به عنوان پیروان بی طرف در دستگاه دولتی بپذیرد.[۷] راجر سیوری نیز معتقد است شاه صهماسب با خط مشی آگاهانه شروع به استخدام قفقازی‌ها نمود.[۸]

شاه طهماسب نه تنها از گرجی‌ها در ایران استفاده می‌کرد بلکه به علت اطمینان به رشادت و توانایی آنها یک بار آنها را به عملیاتی برون مرزی فرستاد. وی بعد از اینکه به همایون پادشاه هندوستان در به دست آوردن تخت وتاج یاری نمود، ولدبیک تکلو را با شماری از گرجی‌ها به هند فرستاد تا فتح کابل را به همایون تبریک گویند و اتفاقاً ولدبیک در جنگ بدخشان به همایون پیوست و گرجیان هم دلیرانه وی را در این جنگ یاوری کردند.[۹]

از ۹ پسر شاه طهماسب که به دورهٔ نوجوانی رسیدند ۴ تن از مادران گرجی و ۳ تن از مادران چرکسی بودند، بدین ترتیب با پیش آمدن مسألهٔ جانشینی طهماسب زنان گرجی و چرکسی حرم سلطنتی برای به تخت نشاندن فرزندان خود دست به کار شدند.[۱۰] فرزندان گرجی وی عبارت بودند از: حیدرمیرزا، مصطفی میرزا، امامقلی میرزا، علی میرزا.[۱۱]

در مورد محل اسکان گرجی‌هایی که در دورهٔ طهماسب به ایران وارد شدند در منابع سخنی به میان نیامده است، اما با توجه به اینکه هنگام مرگ شاه طهماسب گرجیان دربار صفوی آنقدر زیاد و وقی بودند که یکی از دو جناح برای جانشینی طهماسب را هدایت می‌کردند می‌توان استنباط نمود که آنها در پایتخت آن زمان یعنی قزوین و حوالی این شهر اسکان یافته‌اند.

در سال ۹۸۲ ق، بیماری شاه طهماسب شدت یافت و اطرافیان و درباریان که فکر می کردن شاه عنقریب خواهد مرد بر سر موضوع جانشینی میان آنها نفاق و شقاق ایجاد شد. انتصاب محمد خدابنده که به دلیل ضعف بینایی منتفی بود و دو نفری که برای جانشینی درنظر گرفته شده بودند اسماعیل میرزا از مادری ترکمن و حیدرمیرزا از مادری گرجی بودند.

امرای استاجلو که جزئی از ارکان دولت صفوی بودند، مانند مرادخان، حسین بیک یوزباشی، پیری بیک، الله قلی سلطان و اشراف و اعیان طایفه شیخاوند و گرجیان و صدرالدین خان صفوی که بعد از پدرش الله حیدر میرزا شده بود به حمایت از حیدرمیرزا پرداخته و سعی در بر تخت نشاندن وی داشتند، اینها به حیدرمیرزائیان مشهور شدند. از سوی دیگر جناح اسماعیل میرزائیان متشکل از حسین قلی خلفا، امیر اصلان خان ترکمان با تمامی طایفه افشار و مهدعلیا همسر طهماسب و پریخان خانم دختر وی سعی در جانشینی اسماعیل میرزا را داشتند. مهدعلیا و پریخان که از زن‌های معتبر دربار بودند پیوسته حیدرمیرزائیان را به غدر و مکر نزد شاه منسوب می‌ساختند و خود را شاهسون و حیدرمیرزائیان را «ایکی بیرلو» نام نهادند. پریخان و مهد علیا موفق شدند حیدرمیرزا را نسبت به شاه خائن و غدار معرفی کنند.

با کوشش اطباء شاه طهماسب سلامت خود را بازیافت. شاه با اطلاع از جناح بندی‌ها اطرافیان را از ایجاد این گونه بلواها برحذر داشت، اما اقدام وی که جمعی را جهت صیانت اسماعیل میرزا - که در قلعهٔ قهقهه زندانی بود - فرستاد، باعث تقویت جناح اسماعیل میرزائیان شد. اقدام دیگر شاه طهماسب که خلاف میل اسمائیل میرزائیان دستور داد زال بیک گرجی همانند قبل ملازم وی باشد باعث تقویت حیدرمیرزائیان گردید. شاه طهماسب بعد از خواباندن این ناآرامی‌ها سعی در متفرق ساختن اطرافیان حیدرمیرزا نمود. تا دو سال دیگر که طهماسب در سلامت بود از جناح بندی‌ها خبری نبود، لیکن همانند آتش زیر خاکستر پنهان بود.

در سال ۹۸۴ ق مزاج شاه عباس رو به وخامت نهاد. در شب چهاردهم ماه صفر تمامی فرزندان و شاهزادگان بر بالین وی بودند. او به آنها درستور داد به خانه‌های خود بروند و تنها از حیدرمیرزا خواست تا بر بالین وی بماند. مؤلفان تاریخ عالم آرای عباسی و خلدبرین علت توقف حیدر میرزا را تحریکات مادر گرجی وی ذکر کرده‌اند که می‌خواست بعد از مرگ طهماسب فرزندش حاضر باشد تا بتواند بر تخت پادشاهی جلوس نماید.[۱۲][۱۳]

بعد از مرگ طهماسب در روز پانزدهم صفر، حیدرمیرزا تاج شاهی بر سر نهاد و وصیت نامه ممهور به مهر شاه طهماسب را دلیل نیابت خود اعلام نمود و در ایوان چهل ستون جلوس نمود، اما اشتباهاتی مرتکب شد که باعث شد تا حکومت و پادشاهی وی به شب نرسید. اولین خبط وی رها ساختن پریخان خواهر ناتنی خودش برای خروج از تالار قصر بود. پریخان که در آن شب در چنگال حیدرمیرزا بود و قبلا دشمن سرسخت وی به شمار می‌رفت با تملق و چرب‌زبانی حیدرمیرزا را قانع نمود تا وی را رها سازد تا از کاخ بیرون آمده و سلطان سلیمان و شمخال خسلطان را که آنها نیز از مخالفان حیدر بودند در سلک مرافقان او درآورد، اما بعد از خروج کلید درب‌های تالار قصر را به مخالفان سپرد و آنها نیز توانستند به راحتی به وارد قصر شده حیدرمیرزا را به قتل برسانند.[۱۴]

دومین اشتباه وی این بود که دقت نکرده بود در آن شب کشیکچیان دربار از کدام طایفه‌اند، از بخت بد وی در آن شب نگهبانان کاخ شاهی از جناح مخالف بودند که درب‌های تالار قصر را به روی او بستند و مانع خروج وی یا دخول طرفدارانش گردیدند.[۱۵] حیدرمیرزا که در قصر زندانی شده بود با وعده و وعید نتوانست محافظان کاخ شاهی را راضی به باز نمودن دربها نماید او ابتدا تصمیم به خودکشی گرفت اما مادرش متوجه شد و وی را به حرمسرای شاه برد. امرا و سرداران نیز با اطلاع از مرگ طهماسب شروع به فعالیت نمودند. اسماعیل میرزائیان در خانهٔ حسینقلی خلفا و حیدرمیرزائیان در خانهٔ حسین بیک یوزباشی جمع شدند تا چاره اندیشی نمایند. جمعی نیز بی طرف ماندند. حیدرمیرزائیان که مغرور بودند ابتدا تصمیم گرفتند مسلح به دولتخانه ریخته و حیدرمیرزا را آزاد نمایند، اما بعد از ترس اینکه مبادا آزاری توسط مخالفان به حیدرمیرزا برسد از این امر منصرف شدند و تصمیم گرفتند به خانهٔ حسینقلی خلفا که محل اجتماع مخالفان بود حمله برده و آنها را متفرق سازند.

خلفا که مرد عاقلی بود بر آنها پیشدستی نمود و برای اتلاف وقت قاصدی نزد حیدرمیرزائیان فرستاد، اما این کار نتیجه‌ای نداد. او تدبیری عالی اندیشید که باعث تزلزل و شکست حیدرمیرزائیان شد. وی یکی از محرمان خود را موظف ساخت تا در خفا از شهر خارج شود و سراسیمه مراجعت نماید خبر آمدن اسماعیل میرزا را از قلعهٔ قهقهه شایع سازد. با اجرای این نقشه حیدرمیرزائیان پریشان و متزلزل و متفرق شدند. در پایان روز معین شد که این عمل خدعه بوده است، اما نقشه خلفا نتیجه داد، چرا که بسیاری از کسانی که بی طرف بودند به اسماعیل میرزائیان روی آوردند و بسیاری از حیدریان هم میدان را خالی نمودند. حسین بیک یوزباشی با جمعی از حیدریان جهت تحویل گرفتن نوبت کشیک کاخ شاهی و در حقیقت آزاد ساختن حیدرمیرزا عازم شد و بعد از طی مشکلاتی به آنجا رسید.

از سوی دیگر خلفا و شمخال سلطان وارد حرم شده و به جست و جوی حیدرمیرزا پرداختند و او را در بین زنان درباری یافته، سرش را از تن جدا کردند و به حیدرمیرزائیان که حیدر گویان درب‌های تالار را شکسته و به حرم می‌رفتند نشان دادند. علی خان بیک گرجی و زال بیک گرجی و جمعی از حیدریان با مشاهدهٔ سر بریدهٔ حیدر ناامید شدند و با برداشتن مصطفی میرزا که مادرش گرجی و برادر ناتنی حیدرمیرزا بود، از شهر خارج شدند. در تاریکی شب بسیاری از همراهان حسین بیک یوز باشی و مصطفی میرزا جدا شدند. حسین بیک که می‌خواست نزد حاکم لرستان برود توسط شخصی از طایفهٔ «حاجی ویس سلطان بیات» دستگیر و به قزوین فرستاده شد. مصطفی میرزا نیز دستگیر شد و به نزد اسماعیل میرزا در قزوین فرستاده شد.[۱۶]

درخلال این ایام به فرمان مهدعلیا، زال بیک گرجی و فرخ بیک گرجی و بسیاری از هواخواهان حیدرسلطان کشته شدند.[۱۷] علی خان گرجی نیز به گرجستان گریخت.[۱۸] با پیروزی اسماعیل میرزائیان طرفداران حیدرمیرزا به قتل رسیدند و اموال و اولادشان به تاراج رفت.[۱۹]

اسماعیل میرزا در ۲۷ جمادی الاول ۹۸۴ ق / ۱۵۷۶ م بر تخت نشست و پس از تاجگذاری انتقام شاهانه‌ای از تمام مخالفان خود گرفت.[۲۰] او هرگز به برادران و عموزادگان اشفاق و مهربانی نکرد و به قول اسکندر بیک ترکمان «آنها را خار گلزار دولت خود می‌دانست».[۲۱]

بعدها جسد حیدرمیرزا را مادرش به مشهد منتقل نمود و در آنجا مدفون ساخت. «اوصاف حمیده خسروانه شاه بسیار است، نشو و نمای او در عنفوان جوانی به صلاح شده بود همیشه دوشنبه و پنجشنبه روزه داشت و با علما و فضلا الفت تمام پیدا کرده و هرگز نماز صبح که دأب سلاطین است به واسطه خواب از وی فوت نشد و دائم به طهارت بود».[۲۲]

بدین ترتیب گرجی‌ها که گروهی نیرومند و ذی نفوذ را در دربار شاه طهماسب تشکیل می‌دادند موفق نشدند حیدرمیرای گرجی را که سیاحان اروپایی او را جانشین شاه می‌خواندند[۲۳] (و اکثر قرائن موجود دلیل تام بر ولیعهدی است) بر تخت پادشاهی بنشانند. با شکست تلاش گرجی‌ها در انتصاب نامزد خود به سلطنت ایران آنها مضمحل نشدند بلکه در دوران حکومت اولین فرزند طهماسب (محمد خدابنده) یک گرجی به نام کیخسرو بیک را در مقام للگی فرزند خدابنده می‌یابیم. او نیز به تلاش ناموفقی در به تخت نشاندن طهماسب میرزا (فرزند خدابنده که خود مقام للگی او را داشت) دست زد، اما حمزه میرزا (فرزند دیگر خدابنده) آنها را شکست داد و طرفداران طهماسب را در الموت زندانی نمود[۲۴][۲۵] اهمیت این موضوع زمانی آشکار می‌شود که بدانیم مقام للگی را تنها در اختیار سران و یزرگان قزلباش قرار می‌دادند. گرجی‌ها در زمان محمد خدابنده دست به طغیان عظیمی زده و در قزوین رعبی در دل‌ها پدید آوردند که یولی بیک آن را خواباند.[۲۶]

در طول دورهٔ صفویه[ویرایش]

هنگامی که شاه عباس بر اریکهٔ پادشاهی تکیه زد اوضاع ایران بسیار آشفته بود. قزلباش‌ها افسارگسیخته و باعث بی نظمی در کشور می‌شدند. شاه عباس که توسط قزلباش‌ها به سلطنت رسیده بود، در نظر داشت آلت دست آنان نشود، بنابراین تصمیم به تنبیه قزلباش‌ها و کاستن از قدرت و نفوذ و موقعیت آنها نمود. وی در جهت مهار نمودن دو نیروی قزلباش و تاجیک که بر سر کسب مناصب رقابتی شدید با هم داشتند تصمیم به ایجاد نیرویی موسوم به نیروی سوم نمود.

شاه عباس از همان اوان جلوس به جهت «انتظام امور سلطنت» تصمیم به استفاده از قفقازی‌ها (گرجی‌ها، چرکس‌ها و ارامنه) نمود[۲۷] و داروغهٔ پایتخت شیخ احمد استاجلو گرجی‌های مسلمان شده را که در زمان طهماسب به ایران آمده بودند به خدمت گرفت.[۲۸]

اسرای قفقاز غلام خوانده می‌شدند، اما این لفظ به معنی برده بودن و آزاد نبودن نیست. شاردن در این خصوص می‌گوید: «... در ایران وقتی می‌گویند: «غلامِ شاه»، مثل این است که در فرانسه بگویند: «کنت» یا «مارکی»... ولی کلمهٔ رعیت که به عوام الناس اطلاق می‌شود عنوان پستی است».[۲۹] مقام این غلام‌ها چندان بود که به نشانهٔ طبقهٔ برگزیده حق گذاشتن کلاه دوازده ترک قزلباش را داشتند، در حالی که تاجیک‌ها این حق را نداشتند.[۳۰]

غلامان بعد از پذیرش اسلام در بیوتات سلطنتی تربیت شده و خواندن و نوشتن می‌آموختند تا بعدها بتوانند در دربار و در کارگاه‌ها یا در قشون خدمت نمایند.[۳۱] شاه عباس با ایجاد هنگ‌های جدید غلامان ارتشی دائمی به وجود آورد. گرجیان هستهٔ اصلی ارتش و سپاهیان وی را تشکیل می‌دادند و شاه عباس با مساعدت آنها موفق به تغییر کلی تشکیلات نظامی شد.[۳۲] تعداد این افراد در حدود ۳۰٬۰۰۰ تن بودند مه از این تعداد ۱۵٬۰۰۰ تن وارد امور سپاهی می‌شدند و بقیه به تناسب استعداد و قابلیت و کاری که آموخته بودند به خدمت در خانهٔ شاه یا به مشاغل کشوری دیگر گماشته می‌شدند.[۳۳]

گرجی‌ها که گودرو آنها را «بی چون و چرا شجاع ترین مردم شرق می‌داند[۳۴] و تاورنیه[۳۵] و دلاواله،[۳۶] شجاعت، زیبایی، وفاداری، جنگآوری و رشادت آنها را سخت ستوده‌اند، صادقانه به کسانی که آنها را از سرزمین شان آواره ساخته و وطن شان را ویران نموده بودند، خدمات ارزشمند و فراوانی نمودند و بنا بر استعداد ذاتی که داشتند به زودی به بالا ترین مناصب دست یافتند.

نفوذ و موقعیت و قدرت گرجی‌ها در دورهٔ صفوی چنان اعتلا یافت که تعبیر زیبای پیترو دلاواله تنها می‌تواند آن را برای ما روشن سازد: «گمان می‌کنم باید انتظار داشت به زودی در ایران تغییراتی ظهور کند زیرا در حقیقت گرجی‌ها به علت تعداد و قابلیت خود قسمت عمدهٔ سپاه ایران را تشکیل می‌دهند و شاه نیز آنقدر جوان نیست که فکر کنیم همهٔ این افراد قبل از او بمیرند. به عبارت دیگر عدهٔ زیادی از این گرجی‌ها که شاهد خرابی‌های کشور خود به دست او بوده‌اند و گرچه ظاهرا مسلمان شده‌اند ولی باطنا به دین اصلی خود وفادار مانده‌اند بعد از او زنده خواهند بود خاطرهٔ فرزندان و برادران و زنان خویشان این افراد که یا در گرجستان هستند و یا در جنگ کشته شده‌اند هنوز در آنان باقی است و به محض این که فرصتی دست دهد تعداد زیادی از ایشان حاضرند قیود فعلی را پاره کنند و به انتقام بی عدالتی‌های گذشته برپا خیزند صرف نظر از قشون تمام شهرها بلکه تمام خانه‌های ایران پر از گرجی‌ها است و بدین ترتیب اگر گرجی‌ها در داخل کشور اسلحه بردارند از پشتیبانی‌های زیادی برخوردار خواهند شد به علاوه نباید فراموش کرد که فرزندان که فرزندان طهمورث خان در این کشور به سر می‌برند و حتی بعید نیست خود طهمورث خان که هنوز جوان است و هم سن من است و می‌تواند سال‌های متمادی زندگی کند روزی با یک قیام حکومت ایران را به دست بگیرد کما اینکه مملوکین نیز در قاهره قیام کردند و سلطان را سرنگون ساختند...»[۳۷]

برخلاف زعم دلاواله که می‌پنداشت گرجی‌ها روزی حکومت را به دست می‌گیرند، گرجی‌ها به سرعت در فرهنگ ایرانی آمیختند و اخلاف آنها تنها زبان خود را به سختی حفظ کردند و با نهایت تأسف بعضی نیز با دلایل واهی و پوچ که ناشی از ضعف بینش و درک می‌باشد زبان خود را نیز به فراموشی سپرده و می‌سپارند.

شاه عباس علاوه بر به خدمت گرفتن گرجیانی که در دوران اجدادش وارد ایران شده بودند خود نیز طی حملاتی سنگین بعد از ویرانی قسمت شرقی گرجستان امروزی (که جزو قلمرو ایران آن زمان محسوب می‌شد) اسرای زیادی را به ایران تبعید نمود. طی حملات شاه عباس و سردارانش به گرجستان نزدیک ۱۲۰٬۰۰۰ گرجی کشته و قریب ۲۱۰٬۰۰۰ نفر نیز به ایران تبعید گردیدند. تنها در یک مورد به محل اسکان آنها که فرح آباد می‌باشد در عالم آرای عباسی اشاره شده است.[۳۸] اما در خصوص سایر سکونتگاه‌های گرجی‌ها سیاحان اروپایی اشارات متعددی نمودند.

اواخر دورهٔ صفویه[ویرایش]

دولت صفویان که با اقدامات شاه عباس اول و دوم به بالاترین حد اعتلای فرهنگ و تمدن خود رسیده بود، با شروع سلطنت شاه سلیمان رو به انحطاط نهاد و در پادشاهی سلطان حسین برچیده شد. ناتوانی سلطان حسین و گرایش شدید او به حرمسرا و لهو و لعب و غفلت وی از کشورداری زمینه مساعد را جهت طغیان وشورش قبایل و طوایف مساعد ساخت.

در سال ۱۱۱۰ ق / ۱۶۹۸ م عده‌ای از افراد قبیلهٔ بلوچ به سرکردگی میرخسروشاه به کرمان هجوم آوردند و بعد از غارت کرمان، یزد و بندرعباس را مورد تهدید قرار دادند. شاه سلطان حسین جهت سرکوب شورشیان از گیورگی یازدهم (گرگین خان گرجی) خواست تا آنها را دفع نماید. گیورگی که پادشاه مخلوع گرجستان (قسمت شرقی کشور گرجستان امروزی) بود در این هنگام در پایتخت صفویه به سر می‌برد. او بعد از اصرار فراوان این امر را پذیرفته ملقب به شاهنواز خان گردید و حکومت کرمان را یافت. برادرزادهٔ گیورگی کیخسرو نیز داروغهٔ اصفهان شد و همچنین یرادر او لوان سمت دیوان بیگی اصفهان را یافت.[۳۹][۴۰][۴۱]

گیورگی بعد از انتصاب به حکومت کرمان دست به تهیهٔ مقدمات لازم برای دفع شورشیان زد و ابتدا برادرش لوان را با جمعی از قوای گرجی پیشاپیش به کرمان فرستاد. لوان و سوارانش بیست روزه به کرمان رسیدند و در محاربه‌ای علی رغم کمی تعداد نیروهای، شورشیان را شکست داد. گیورگی نیز به دنبال او وارد کرمان شد و بلوچ‌ها را تارومار ساخت.[۴۲][۴۳]

گیورگی از سال دفع شورش بلوچ‌ها تا سال ۱۱۱۶ ق / ۱۷۰۴ م در کرمان ماند و این بار عدم وجود سردارانی لایق در ایران عصر سلطان حسین و پیش آمدن شورش در قندهار، باعث انتصاب وی به حکومت قندهار گردید.

سلطان حسین در سال ۱۱۱۰ ق / ۱۶۹۸ م عبدالله خان گرجی را به حکومت قندهار منصوب نمود. او که بسیار حریص بود از غلزایی‌ها که طایفه‌ای از افاغنه بودند اخاذی می‌کرد. استمداد افاغنه از دربار صفوی جهت رفع تظلمات وی نتیجه نداد و آنها به دربار مغولان هند متمسک شدند. اوضاع بدین منوال بود تا اینکه در اواخر سال ۱۱۱۶ ق / ۱۷۰۳ م عده‌ای از افاغنه به سرکردگی میرسمندر به قندهار حمله کردند و آنجا را غارت نمودند. این اخبار به اصفهان رسید. وزراء و امرای شاه در حضور وی به مشورت در خصوص رفع این معضل پرداختند. شاه و امرا که خاطرهٔ تلاش‌ها و موفقیت‌های گیورگی در سرکوب شورشیان بلوچ را در ذهن داشتند تصمیم گرفتند وی را بدین کار برگزینند[۴۴] و برای انتخاب خود هم دلایلی داشتند. اول آن که سپاه گرجستان همراه گیورگی به قندهار می‌رود و گرجستان خالی از آشوب می‌شود، دوم آن که گیورگی سعی در ظاهر ساختن خدماتی جهت خوش آمد شاه خواهد کرد زیرا او توسط شاه خلع شده است، سوم آن که گیورگی سرداری است با عرضه و توانایی انجام این کار را دارد.[۴۵] گیورگی از ابتدا از قبول این مأموریت خودداری می‌کرد اما بعد از این که مقرر شد واختانگ (واختانگ ششم) برادرزاده اش به سمت حکومت گرجستان منصوب گردد بدین کار راضی شد.[۴۶]

گیورگی با سپاهی قریب به ۸٬۰۰۰ تن که آن را گرجیان تشکیل می‌دادند به همراه اندکی قزلباش، عازم قندهار شد و قلعه‌های قندهار، زمین داور، بست، شال، مستنگ، فوشنج و قله‌های بلوچ وگرشک را تا سر حد فراه و اسفزار تسخیر و حدود آن را آرام نمود.[۴۷] او ضمن داشتن حکومت قندهار کار ولایت بیگلربیگی کرمان را توسط نایب خود اداره می‌کرد.[۴۸] واختانگ ششم نیز به نیابت از وی پادشاهی گرجستان را داشت. گیورگی بعد از دفع فتنهٔ افاغنه، میرویس کلانتر موروثی قندهار را که مردی ثروتمند، باکفایت و کاردان بود، فردی خطرناک تشخیص داد و او را تحت الحفظ به دربار صفوی روانه ساخت و ضمن نام‌های به وزراء و امرای دربار نوشت که بهتر است جهت آرامش قندهار این آشوب طلب از خاک افغانستان دور باشد.[۴۹]

همین که میرویس به پایتخت صفویان وارد شد به وسیلهٔ فردی به نام محمود آقای خواجه‌سرا[۵۰] با ارکان دولت که شدیداً با هم نفاق و نقار داشتند، رابطه برقرار نمود و با دادن رشوه‌های گزاف به اعتماد السلطنه و دیوان بیگی اصفهان، نه تنها خود را بی گناه و گیورگی را خطاکار معرفی نمود بلکه توانست نزد شاه بار یافته و محبوبیت پیدا کند.[۵۱]

میرویس از سلطان حسین اجازهٔ سفر به مکّه را گرفت و در حجاز بعد از دیدار با علمای سنی از آنها فتواهایی در باب مجاز بودن نقض عهد با سلطان شیعی و لزوم طغیان علیه کفاری که بر آنها حاکمند گرفته و به اصفهان معاودت نمود.[۵۲]</ref>کروسینسکی، سفرنامهٔ کروسینسکی، ۳۵.</ref>

کوکبِ اقبالِ میرویس، که در صدد طغیان و خیانت بود، با حماقت و جهالت شاه و اطرفایان درخشید. هنگامی که میرویس از سفر حج بر می‌گشت، سفیری از جانب تزار روسیه به نام اسرایلوری به ایران وارد شد. ورود وی درباریان را پریشان ساخت و چون خود نتوانستند در خصوص اجازهٔ ورود به او یا برگرداندنش نظری بیاندیشند از میرویس نظر خواستند. او از اوضاع استفاده نمود و چنین شایع ساخت که پطر کبیر در صدد تسخیر ایران و الحاق گرجستان و ارمنستان به روسیه است و گیورگی وبرادرزاده اش که در دربار روسیه می‌باشد با آنها همدست شده‌اند. نقشهٔ ماهرانهٔ میرویس در بدنام ساختن گیورگی و ایجاد سوءظن درباریان نسبت به وی عملی شد[۵۳][۵۴] و شاه بعد از تمجید و تکریم میرویس او را به سمت قبلی خود منصوب نمود.[۵۵] به گیورگی نیز نوشتند که میرویس مورد محبت شاه است و در حق او مهربانی کن. گیورگی از مراجعت محترمانهٔ میرویس خشمگین شد وتصمیم به انتقام از وی گرفت. از سوی دیگر میرویس بعد از ورود به قندهار شروع به جلب و جذب افاغنه و تحریک آنها جهت شورش علیه حاکم منصوب صفوی نمود. او به ایل کاکری پیام فرستاد تا سر به شورش بردارند. گیورگی قسمت اعظم سربازان گرجی را تحت فرمان برادرزاده اش الکساندر به قصد سرکوبی آنها فرستاد. میرویس نیز فرصت را مغتنم شمرد و گیورگی و سپاهش را در قریهٔ ده شیخ غافلگیر نمود و همگی را به قتل رساند و اسباب و اثاثیهٔ آنان را غارت کرد. هنگامی که الکساندر از مصاف کاکری‌ها برمی گشت از وقایع مطلع شد و جنگی سخت میان آنها و غلزائیان روی داد. با این که گرجی‌ها بسیار کم تعداد بودند از خود رشادت و دلاوری نشان دادند و توانستند خود را بعد از جنگ به خراسان رسانده و اخبار را به دربار برسانند.[۵۶][۵۷]

سلطان حسین بعد از وقایع قندهار محمد جامی و محمد خان حاکم هرات را به جهت نصیحت میرویس فرستاد.[۵۸] میرویس بعد از این توفیق، در تحکیم مبانی قدرت خود می‌کوشید و طوایف مختلف افغان را به استخلاص از قید حکومت ایران ترغیب می‌کرد.[۵۹]

میرویس فرستادگان سلطان حسین را زندانی نمود و دربار صفوی تصمیم گرفت تا کیخسرو برادر زادهٔ گیورگی را که داروغهٔ اصفهان بود با روازده هزار قزلباش و گرجی‌هایی که به ظاهر اسلام آورده بودند، روانهٔ دفع میرویس نماید. اما اختلاف میان کیخسرو و سپاهیان قزلباش تحت امر وی و اقدام مقامات خزانه داری و همچنین دیگر دیوانیان دربار صفوی که با عدم پرداخت هزینهٔ لشکرکشی موقعیت وی را تضعیف کردند، باعث شد تا او نیز به موفقیت دست نیابد.[۶۰]

کیخسرو سوی قندهار پیش رفت و با شکست دادن قوای افاغنه آنها را در محاصره قرار داد. افغان‌ها حاضر به تسلیم شدند مشروط بر این که عفو عمومی دربارهٔ آنان صادر گردد. اما کیخسرو که می‌خواست انتقام عمویش و سپاه گرجیان را بگیرد، اصرار در تسلیم بلاشرط افاغنه داشت. افاغنه در ناامیدی تنها راه چاره را در مقاومت و مبارزه تا پای مرگ دیده وارد محاربه شدند و توانستند سپاه کیخسرو را شکست دهند و کیخسرو نیز مانند عمویش به قتل رسید. عدهٔ کثیری از سپاهیان وی نیز کشته شدند.[۶۱]

میرویس بعد از این پیروزی خود را مستقل از دربار صفوی می‌دانست و دربار هم جهت دفع وی تعلل نشان داد. میرویس در سال ۱۱۲۷ ق / ۱۷۱۵ م درگذشت و برادر وی عبدالعزیز جانشین او شد. عبدالعزیز سیاست مسالمت آمیز در قبال دربار صفوی در پیش گرفت و به خاطر همین موضوع توسط پسر ارشد میرویس به قتل رسید.

در سال ۱۱۳۳ ق / ۱۷۲۱ م محمود افغان برای دومین بار به ایران لشکر کشید. او کرمان را تسخیر نمود و بعد از این که نتوانست بر یزد دست یابد عازم تسخیر پایتخت صفویان شد. شاه و سرداران وی تصمیم به اتخاذ شیوهٔ دفاعی گرفتند و سپاهی که ارزش جنگی نداشت گرد آوردند. تنها در میان آنها یک دسته سرباز گرجی، مستعد، کارآمد و ملبس به البسهٔ متحدالشکل، فاخر و مجهز و تحت فرمان رستم شاهزادهٔ گرجی بودند. رستم خان قوللر آقاسی برادر ناتنی واختانگ ششم و ملقب به حسینقلی خان بود.

سپاه صفوی در روز ۷ مارس ۱۷۲۱ م، از ده گلناباد گذشتند و در مقابل افاغنه موضع گرفتند. شاه خرافاتی تا رسیدن هنگام سعد به لشکریان خود آبگوشتی سحرآمیز برای پیروزی بر افاغنه خورانید. روز بعد دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند. والی عربستان و سپاهش در جناح راست، رستم خان در قلب همراه با ۴۰۰ گرجی شجاه و تعلیم دیدهٔ دستچین و در جناح چپ محمدقلی خان اعتماد السلطنه با ۱٬۵۰۰ نفر قرار گرفتند. در این روز تا هنگام عصر طرفین اقدامی نکردند. در پایان روز رستم خان از سکون طولانی ملول شد و با نفرات خود جناح چپ افاغنه را در هم شکست و آنها را عقب راند، اما اشتباه والی عربستان و اعتمادالسلطنه که نتوانستند به موقع به رستم خان یاری رسانند باعث شد تا محمود افغان که فکر می‌کرد شکست یافته و در صدد فرار بود، موقعیت بهتری یابد. رستم خان و همراهانش در محاصرهٔ افاغنه قرار گرفتند اما با از جان گذشتگی مبارزه کردند و هنگامی که رستم خان خواست با اسب خود از نهر برزون عبور نماید، اسب اوی درغلطید و افاغنه وی را کشتند، بدین ترتیب رستم خان یازده سال بعد از برادرزاده اش و همانند او به قتل رسید.

سپاه ایران شکست یافت و عقب نشینی نمود. محمد حسین پس از ذکر محامد و توصیف رشادت و دلاوری رستم خان و سربازان گرجی وی، موضوع را چنین بیان می‌کند: «اگر امرای دیگر نامردی نمی‌کردند و با رستم خان قللر آقاسی اتفاق می‌کردند افغان از میان برداشته می‌شد».

خبر مصیبت بار جنگ و شکست گلناباد به دربار رسید و عامهٔ مردم را به اضطراب انداخت. شاه مصمم بهماندن در اصفهان و جلب کمک از اطراف شد. او پیک‌هایی نزد واختانگ ششم پادشاه گرجستان فرستاد. واختانگ که قسم خورده بود به خاطر شاه ایران شمشیر نکشد به او کمکی نکرد.[۶۲]

افاغنه اصفهان را محاصره کردند، این محاصره شش ماه طول کشید، در این مدت قحط و غلای شدیدی در شهر حکم فرما شد و شاه به ناچار از شهر خارج شد. در فرح آباد با محمود افغان ملاقات نمود و تاج شاهی را با دست خود بر سر محمود گذاشت و امپراطوری صفوی را به دست خود ساقط نمود.[۶۳]

گرجی‌ها که از همان ابتدای تشکیل دولت صفوی مورد ظلم و ستم بودند هیچ‌گاه در صدد انتقام برنیامدند. آنها در دوران اوج دولت صفوی خدمات ارزشمند فراوانی انجام دادند و در حضیض دولت صفوی نیز از جان گذشتند تا آن را از سقوط رهایی دهند.

رشادت و خدمات گرجی‌ها در دفع شر افاغنه و مقابله با آنها را از سخن لارنس لکهارت می‌خوانیم: «از آن پس که کیخسرو خان گرجی در سال ۱۷۱۱ دست به کار یکسره ساختن قندهار شده بود، افاغنه از گرجیان واهمه‌ای به دل گرفته بودند و همواره زبانزد آنان این بود که ایرانیان در مقام قیاس با افاغنه همچون زن به شمار می‌آیند و افاغنه هم به نوبهٔ خود در برابر گرجی‌ها زن محسوب می‌گردند».[۶۴]

افغانی‌ها که از گرجی‌ها صدمات فراوانی دیده بودند، بعد از تسخیر اصفهان هنگامی که عازم تسخیر نواحی اطراف آن همانند گلپایگان و خوانسار بودند، در صدد انتقام از گرجی‌های ساکن فریدن برآمدند. گرچه در کتب تاریخی سخنی از جنگ افاغنه و گرجیان نیامده لکن بنابر روایات شفاهی افاغنه نتوانستند گرجیان را شکست دهند. استحکامات دفاعی موجود در محلی به نام «قبرستان افغانی‌ها» (اوغانبیس سمارولبی) در فریدونشهر امروزی گواه این مدعاست.[۶۵]

نقش زنان گرجی در دورهٔ صفویه[ویرایش]

در کنار مردان گرجی که به بالاترین مقامات و مناصب کشوری و لشکری دورهٔ صفویه رسیدند، نباید از نقش زنان گرجی در این دوره غافل شد. تاورنیه دربارهٔ زنان گرجی چنین می‌گوید: «شاه حق دارد که زنان گرجی را ازدیگران عزیزتر شمارد زیرا مانند زنان کشور ما مهربان و رئوف و ملایم هستند و همگی از خانواده‌های اصیل و نجیبند و بی شک زیبا ترین موجودات آسیا هستند زنان سیه چردهٔ ایرانی هرگز به پای ایشان نمی‌رسند».[۶۶] زنان گرجی به دلیل نجابت و وجاهت مورد توجه قرار می‌گرفتند، چنانکه بسیاری از بزرگان ایران و بیزانس زنان گرجی اختیار می‌کردند. مادر مارتا که از او بنیان‌گذار دولت صفوی متولد شد گرجی بود. شاه طهماسب، شاه عباس اول، شاه صفی، شاه عباس دوم، شاه سلیمان دوم، خواجه نظام الملک طوسی و بسیاری از بزرگان ایران زمین زنان گرجی اختیار نمودند.

زنان گرجی می‌توانستند بر پادشاهان تأثیر بگذارند. چنانکه شاه عباس اول به خاطر زنان گرجی خود زبان گرجی را فراگرفته بود.[۶۷] آنها با شخصیت و نفوذ خود[۶۸] می‌توانستند در امور سیاسی خصوصاً از طریق حرم دخالت کنند چنانکه در جانشینی طهماسب زنان گرجی نیز در کنار مردان گرجی در تلاش ناموفق برای به سلطنت رساندن حیدرمیرزای گرجی نقش ایفا نمودند. خون گرجی در عروق خانوادهٔ سلطنتی و طبقات حاکمهٔ ایران جریان داشت و خانواده‌های معروف اصفهان نیز غالباً زنان گرجی را به همسری برمی گزیدند.[۶۹]

دوره‌های افشاریه زندیه قاجاریه[ویرایش]

نادر شاه افشار در سال ۱۱۴۸ ق / ۱۷۳۵ م بعد از مصالحه با عثمانی عازم گرجستان شد. وی که قبل صفی خان بغایری از سرداران خود را به تفلیس فرستاده بود خود نیز وارد شهر تفلیس شد. هنگام ورود او به شهر گرجی‌ها از او استقبال شایانی به عمل آوردند. خیابان‌های شهر با قالی مفروش شده و شهر تزئین یافته بود. نادر با مردم خوش رفتاری کامل نمود، اما ۶٬۰۰۰ خانواده را که در مقابل او مقاومت کرده بودند به زادگاه خود خراسان کوچانید.[۷۰] محل دقیق اسکان دادن این تعداد که تقریبا ۳۰٬۰۰۰ تن بودند معین نیست (با توجه به مراجعه به چند کتاب جغرافیایی) و این که آیا نسل‌های بعدی آنان هویت خود را حفظ کرده‌اند یا از دست داده‌اند.

در سپاه نادر شاه که به اقتضای طبیعت امپراطوری از اقوام و طوایف مختلف بودند گرجی‌ها نیز خدمت می‌کردند[۷۱] و حتی بعد از قتل نادر کسی که مأمور ضبط و تسخیر کلات نادری که خزاین انبوه نادرشاه در آن جا بود سهراب بیک گرجی بود.[۷۲]

آغامحمدخان قاجار در سال ۱۲۱۰ ق ۱۷۹۵ م با ۳۵٬۰۰۰ مرد جنگی وارد گرجستان شد سکنهٔ شهر قصد مقاومت نداشتند و به استقبال خان آمدند، اما وی بی رحمانه فرمان قتل و تاراج را صادر کرد و بسیاری از بزرگان و کشیشان شهر را قتل‌عام نمود.[۷۳] و به دستور او ۲۲٬۰۰۰ غیرنظامی را به ایران کوچاندند.[۷۴]

کریم خان زند بعد از بر تخت نشاندن شاه اسماعیل سوم و بر عهده گرفتن وکالت وی عازم نبرد با علیمردان خان بختیاری شد. او ابتدا محمد خان زند را با ۳۰٬۰۰۰ مرد جنگی روانهٔ نبرد با علیمردان خان نمود و خود همراه با ۷۰۰ گرجی در اصفهان ماند. محمد خان از سپاهیان بختیاری شکست یافت و اردوی زند توسط بختیاری‌ها غارت شد، اما علیمردان خان بعد از پیروزی وقت را به تغافل گذرانید. کریم خان نیز با استفاده از گرجی‌ها بر علیمردان خان یورش برده وی را شکست داد.[۷۵] بدین ترتیب در دورهٔ زندیه نیز گرجی‌ها باعث اعتلای فرهنگ و تمدن ایران شدند، چرا که کریم خان با کم این ۷۰۰ گرجی توانست بر مخالف و رقیب اصلی خود پیروز شود و بعدها به تلاش خود برای آبادانی ایران پرداخت.

گرجی‌ها در نقطه عطف تاریخ ایران (مشروطیت)[ویرایش]

در تاریخ تحولات سیاسی سرزمین ایران، انقلاب مشروطیت نقطهٔ عطفی است که به وسیلهٔ آن از قید استبداد مطلق شاهان رسته و همانند ممالک مترقی صاحب مجلس و قانون اساسی شد. نهضت مشروطه خواهی در میان بعضی از افراد روشن فکر از طبقات مختلف ایران هنگامی آغاز شد که در سراسر قارهٔ پهناور آسیا جز در ژاپن همه جا رژیم استبداد مطلق فردی برقرار بود. عوامل بسیاری در بیداری ایرانیان و تمایل آنها جهت کسب مشروطیت و ایجاد مجلس دخیل بودند که اکثراً از نوار ساطعهٔ انقلاب فرانسه مایه می‌گرفتند.

مظفرالدین شاه قاجار در سال ۱۳۲۴ ق / ۱۹۰۵ م فرمان مشروطیت را صادر کرد و چند روز بعد از امضای قانون اساسی در گذشت. فرزند محمدعلی شاه که ابتدا با مشروطه خواهان موافق بود، از همان شروع سلطنت درصدد ویران کردن اساس مشروطه و توطئه علیه رژیم دموکراسی برآمد. محمدعلی شاه با کمک درباریان و ایادی خود در میان طبقهٔ روحانیون در بر انداختن رژیم مشروطه می‌کوشید و دولت روس نیز از او حمایت می‌کرد. کشمکش میان مشروطه خواهان و مستبدین روز به روز شدت می یاقت تا اینکه پرتاب نارنجک به سمت شاه هنگام عزیمت او به دوشان تپه بهانهٔ لازم را به دست شاه جهت سرکوب مشروطه خواهان داد.[۷۶] شاه در ۴ جمادی الاول ۱۳۲۷ ق / ۱۹۰۸ م عازم باغشاه شد و طی چندین روز مقدمات سرکوب مشروطه را فراهم ساخت او توسط لیاخوف روسی مجلس را به توپ بست و بسیاری از نمایندگان مجلس را به شهادت رساند.[۷۷] بدین ترتیب دورهٔ استبداد صغیر شروع شد، اما مردم به مبارزه جهت اعادهٔ مشروطیت دست زدند. مردم تبریز که اولین مردمی بودند که در ایران طعم و لذت استفاده از آثار تمدن جدید را چشیدند بیشتر از همهٔ مردم ایران در اعادهٔ مشروطیت نقش ایفا نمودند.

سران انجمن‌های سری تبریز از کمیتهٔ سوسیال دموکرات قفقاز درخواست کمک تعلیماتی و تجهیزاتی داشتند.[۷۸] کمیتهٔ سوسیال دمکرات روسی که شعباتی در قفقاز داشت اعلامیه‌ای صادر کرد، مبنی بر اینکه افراد جنگ آزموده و کسانی که از اقزارسازی و بمب سازی آشنایی دارند برای کمک به تبریزی‌ها فرستاده شوند و در نتیجهٔ این نوشتهٔ کمیته صد تن از گرجیان کارآزموده را روانه کرد و اینها وارد خاک ایران شدند و خود را تبریز رساندند. «آمدن اینان از چند راه مایهٔ دگرمی مجاهدان گردید. از یک سو دانستند که در همه جا به این کوشش‌های جوانمردانهٔ آنان ارج گزارده می‌شود و آگاه گردیدند که در روسیان و گرجیان و دیگر توده‌ها همدردانی می‌دارند و این کشاکش میانهٔ آزادی و بردگی در بسیار جاها پیش می‌رود. از یک سواین صد تن گرجی هر یکی مرد جنگندهٔ دلیری می‌بود که در جنگ‌ها کاردانی بسیار نشان می‌داد، گذشته از همه، گرجیان لابراتوار بمب سازی همراه می‌داشتند».[۷۹]

گرجی‌ها که خود در سرزمینشان مشغول مبارزه با تزارها جهت بر اندازی آنها بودند به ندای آزادیخواهی ایران پاسخ دادند و بنا بر نقل احمد کسروی «ما این داستان‌ها را نیک ندانسته‌ایم و اینک به کوتاهی یاد کردیم ولی در این رشته جنگ‌ها فدائیان ارمنی و گرجی و برخی مجاهدین جانفشانی‌های بسیار کرده‌اند».[۸۰]

برخی شخصیت‌های معروف گرجی که در انقلاب مشروطیت به همراهی مشروطه خواهان گیلان مشغول مبارزه جهت بر اندازی استبداد صغیر بودند عبارت اند از: ۱- اورژنیکیدزه: رهبر کمیتهٔ سوسیال دمکرات قفقاز در تفلیس ۲- جاباریتیدزه: متخصص تهیهٔ بمب و نارنجک ۳- سرکیس گرجی: از مبارزان سرسخت گرجی ۴- برادیاک گرجی: که تجربیات فراوانی در انقلاب‌های روسیه اندوخته بود و از معلومات و تجربیات او در مبارزات مشروطیت استفاده‌های فراوان شد.[۸۱] ۵- والیکف گرجستانی به همراه ۸۰ گرجی دیگر.[۸۲]

مقاومت دلیرانهٔ مردم تبریز که در آن گرجیان به همراه سایر قفقازی‌ها فداکاری‌ها بسیار نمودند، باعث اشاعهٔ تفکر مقاومت و مبارزه در سایر شهرهای ایران شد و نهایتاً منجر به فتح تهران و اعادهٔ مشروطیت و فرار محمدعلی شاه مستبد شد.

سکونت[ویرایش]

اسکان یافتن گرجی‌ها در ایران[ویرایش]

گرجی‌هایی که در دوران حکومت صفویه وارد ایران شدند، در نقاط مختلفی از این سرزمین سکنی گزیدند، چنان که شاردن می‌گوید: «در این روزگاران گرجی‌ها در سراسر ایران پراکنده‌اند... این پراکندگی را سبب این است که شاه عباس کبیر و جانشینانش مایل بودند جملگی را به کار بگمارند و به هر جا بفرستند و از زمانی که گرجستان شرقی (کاختی و کارتلی) به تصرف ایران در آمده، عدهٔ زیادی از مردم گرجستان را به ایران کوچانده‌اند. اکنون همهٔ آنها در کاری که بدان پرداخته‌اند پیشرفت کرده‌اند و زندگی پر آسایشی دارند و بسی کارهای مهم که به دست گرجی تباران اداره می‌شود».[۸۳]

گرجی‌هایی که در دوران شاه طهماسب اول به ایران داخل شدند به احتمال زیاد در پایتخت آن زمان صفویه یعنی قزوین و نواحی نزدیک آن ساکن شدند، چرا که آنها به زودی توانستند در دربار شاه طهماسب گروهی با نفوذ و صاحب موقعیت و قدرت را تشکیل دهند و شاه عباس اول در ابتدای سلطنت خود به آسانی به آنها دسترسی داشت تا نیروی سوم خود را از آنها تشکیل دهد.

تنها موردی که در عالم آرای عباسی به محل اسکان گرجی‌ها اشاره شده است، مربوط به اسکان سه هزار خانواده از گرجی‌هایی می‌باشد که در حملهٔ سال ۱۰۲۵ ق / ۱۶۱۶ م توسط عیسی خان قورچی باشی به فرح آباد مازندران کوچانده و در آنجا طرح اقامت انداختند.[۸۴] لیکن از سفرنامه‌های سیاحان اروپایی[۸۵] می‌توان به راحتی نقاط دیگری را که جمعیت عظیمی از گرجی‌ها در آنجا اسکن بوده‌اند شناسایی نمود. این مناطق عبارت اند از: فارس، اصفهان و مازندران.

قزوین[ویرایش]

گرجی‌ها در زمان شاه طهماسب طبقه‌ای قدرتمند را در دربار شاه طهماسب صفوی در قزوین را تشکیل می‌دادند.[۸۶]

مازندران[ویرایش]

«گروهی از طایفهٔ انیل و جمعی از گرجی‌ها که در زگم و آن حدود می‌بودند تا دو سه هزار خانوار از بیم جان و اسر و غارت بجلا راضی گشته اراده رفتن دارالامان مازندران کردند و حسب الفرمان قضا جریان دست تعرض از ایشان کوتاه گشته روانهٔ آنسو بشدند و به سلامت به فرح آباد رسیده طرح اقامت انداختند».[۸۷]

شاه عباس بعد از تعلیق جنگ میان ایران و عثمانی در سال ۱۰۲۰ ق، در مازندران موقعیت جغرافیایی روستای طاهان در کنار رود تجن را پسندید و دستور داد برایش کاخ زیبایی در آنجا ساخته شود و بعدا آن را فرح آباد نامید.[۸۸]

شاه عباس به آبادانی فرح آباد همت گماشت و برای این کار گرجی‌ها و ارامنه را بدان شهر آورد و برای اینکه مهاجران زندگی آسوده‌ای داشته باشند هر کدام را به کاری که در آن مهارت داشتند گمارد. گرجی‌ها که در سرزمین خود در پرورش کرم ابریشم مهارت داشتند در فرح آباد بدین کار مشغول شدند[۸۹] و حتی مسلمانان آنجا را که به تن آسایی و بیکاری معتاد بودند ترغیب به کار و تلاش نمودند و آن سرزمین به واسطهٔ وجود این مهاجرین آباد شد.[۹۰]

گرچه بسیاری از مهاجرین به سبب ناسازگاری آب و هوا تلف شدند[۹۱] اما پیترو دلاواله در زمان خود تعداد آنها را چنین می‌نویسد: ۴۰٬۰۰۰ تن ارمنی، ۱۲٬۰۰۰ تن گرجی، ۷٬۰۰۰ تن یهودی و ۲۰٬۰۰۰ تن مسلمان.[۹۲]

به نظر می‌رسد این عده مهاجرین بر دین خود باقی ماندند و شاه آنان را مجبور به مسلمان شدن ننمود چرا که شاه عباس در سال ۱۰۲۸ ق تعدادی خوک برای مسیحیان فرح آباد و مازندران فرستاد تا آنها را برای خوراک خود پرورش دهند.[۹۳][۹۴]

رابینو در فرح آباد از گرجی محله، تکیه گرجی و از کوه گرجی در تنکابن یاد می‌کند.[۹۵] اخلاف گرجیانی که طی دورهٔ صفویه بدین محل وارد شدند، از هویت، ملیت، دین و زبان خود تنها توانسته از تعداد انگشت شماری کلمه گرجی و پسوند گرجی بعد از اسم فامیل خود را حفظ نمایند.[۹۶]

اصفهان[ویرایش]

شاه عباس اول جهت پیشبرد اهداف خود گرجی‌های زیادی را به خدمت گرفت. این عدهٔ کثیر در تشکیلات نظامی و اداری دولت صفوی، خصوصا در دورهٔ شاه عباس مصدر خدمات ارزشمند و فراوانی شدند. هنگامی که شاه عباس پایتخت صفویات را از قزوین به اصفهان انتقال داد، این عدهٔ کثیر به همراه خانواده هایشان وارد اصفهان شدند و در آن شهر سکنی گزیدند.

از سیاحان اروپایی، دن گارسیا،[۹۷] آدام اولئاریوس،[۹۸] کمپفر،[۹۹] پیترو دلاواله،[۱۰۰] و شاردن[۱۰۱] به زندگی و سکونت گرجی‌ها در اصفهان شاره کرده‌اند.

کمپفر تعداد گرجی‌هایی که در اصفهان سکنی گزیده و مسلمان شده بودند را بیست هزار تن تخمین زده است. دن گارسیا علت خلق و خوی خوب اصفهانی‌های آن زمان را حشر و نشر با گرجی‌ها و ارامنه بیان کرده است. پیترو دلاواله سخن از دیدار با چند خواهر گرجی در اصفهان رانده است که بعد از حملهٔ شاه عباس به ایران آمده بودند. شاه عباس سعی می‌کرد آنها را مسلمان نماید ولی با امتناع آنها، موقعیتشان که از سوی دربار تأمین مالی می‌شدند به خطر افتاد و مورد بی مهری واقع شده و در عسرت و تنگدستی روزگار می گذرانیدند.[۱۰۲]

فریدن[ویرایش]

بعد از بنیاد نهادن شهر بازرگانی و پر رونق نجف آباد در ۲۵ کیلومتری غرب اصفهان به پیشنهاد شیخ بهایی برای تهیهٔ آذوقهٔ شهر اصفهان، گرجی‌هایی که در اصفهان ساکن بودند بدان شهر روانه شدند اما بعد از چند سال زندگی به دلیل ناسازگاری با سایر ساکنان و نزاعی که میان آنها روی داد به سوی نواحی غربی تر روانه شدند. آنها در مسیر حرکت خود به ناحیهٔ کوهستانی فریدن رسیدند و چون آب و هوا و اقلیم آن را با آب و هوا و شرایط طبیعی سرزمین آباء و اجدادی خود تا حدی همسان یافتند در آنجا طرح اقامت انداختند و بنای زندگی جدید خود را گذاشتند.

گرجی‌های فریدن پس از بنای شهری جدید (افوس) و سکونت در آن، به دو شعبهٔ شمالی و جنوبی نیز تقسیم شدند. شعبهٔ شمالی به سوی دشت و شعبهٔ جنوبی به سوی کوهستان رفتند. دستهٔ اول محل سکونت خود را تورلی (میاندشت) و دستهٔ دوم به یاد محل چیرگی بر سپاه ایران در گرجستان، مارتقوپی نامیدند. بعدها این نام از حالت عمومیت خارج شد و لفظ سوپلی به معنای آبادی جایگزین آن شد که هم اکنون تمام گرجیان ایران این شهر را بدین نام می‌خوانند.[۱۰۳]

حملهٔ کریم خان زند به گرجی‌های فریدن در کوه تسیخه[ویرایش]

کوه تسیخه بین فریدونشهر و چقیورت قرار دارد. این کوه که نسبتا مرتفع است به علت صعب العبور بودن اکثر قسمت‌ها همانند قلعه‌ای طبیعی و محکم می‌باشد. در قلهٔ کوه دشتی وسیع در نهایت سرسبزی و زیبایی با دو چشمهٔ آب شیرین همیشگی وجود دارد. در نقاطی از کوه که به صورت طبیعی دارای دیواره‌های سخت و صعب العبور نمی‌باشد، دیواره‌های سنگی بنا شده که ارتفاع آنها در بعضی جاها به بیش از ۲ متر می‌رسد. پهنای این دیوارها نیز بعضی جاها به ۳ متر می‌رسد. طول این دیوارها در سرتاسر کوه در حدود ۶۰۰ متر می‌باشد. این دیواره‌های عظیم سنگی بیشتر در قسمت شمال و غرب این کوه بنا شده‌اند. در قسمت شمال نیز راهی سنگفرش و مارپیچ به طول تقریبی نیم کیلومتر از پای کوه تا قله ایجاد شده است.

بعد از مرگ نادر شاه افشار جانشینان نالایق وی بر سر مرده ریگ نادر نزاع‌های فراوانی نمودند. کشور ایران وارد مرحله‌ای از عدم پبات سیاسی و اقتصادی شدیدی گردید و به دلیل عدم قدرت دولت مرکزی خوانین و حکام نواحی طغیان نموده و در صدد کسب قدرت بیشتر و رسیدن به منصب پادشاهی برآمدند. علی قلی خان، ابراهیم خان، شاهرخ و سلیمان دوم هر کدام مدت کوتاهی سلطنت کردند. احمد خان ابدالی از سرداران افغانی نادر در شرق ایران، محمدحسن خان قاجار در استرآباد و آزادخان افغانی در نواحی شمال ایران در صدد تشکیل حکومت و کسب قدرت بودند. در این آشفته بازار کریم توشمال (کریم خان زند) نیز در صدد کسب قدرت برآمد. کریم از لرهای لک و ساکن پری و کمازان ملایر بود که نادر شاه قبلا آنها را به خراسان تبعید کرده بود اما بعد از مرگ نادر آنها به سرعت خود را به کمازان رسانیدند. کریم نواحی تویسرکان و کزاز را متصرف شد. ستارهٔ بخت کریم توشمال در حال اوج بود. وی توانست محمد علی خان حاکم همدان و حسنعلی خان حاکم اردلان را شکست دهد و حامیانی پیدا کند. کریم بعد از پیروزی بر دشمنان خود شهرت عظیم کسب نمود و عنوان کریم خان یافت. کریم خان بعد از پیروزی‌های متعدد و کسب شهرت با علیمردان خان بختیاری متحد شد و بنا بر پیشنهاد علیمردان تصمیم گرفتند به ابوالفتح خان بختیاری حاکم اصفهان و عراق که منصوب شاهرخ شاه افشار بود، حمله کرده و او را شکست دهند. متحدین توانستند ابوالفتح را شکست دهند، اما آنها بعد از این پیروزی پیمان اتحاد سه جانبه‌ای منعقد نمودند تا برای نجات ایران از هرج و مرج چاره‌ای بیندیشند. متحدین ابوتراب نوهٔ مادری سلطان حسین صفوی را با نام شاه اسماعیل سوم بر تخت نشاندند و مناصب را بین خود تقسیم کردند. علیمردان به علت صغر سن شاه جدید نایب السلطنه، کریم خان سردار کل سپاه و ابوالفتح خان حاکم اصفهان شد. بعد از این پیمان کریم خان عازم فتح نواحی غربی ایران شد. هنگامی که وی مشغول فتوحات بود، علیمردان با استفاده از غیبت وی ابوالفتح خان حاکم اصفهان را کور و مقتول نمود و عمویش باباخان بختیاری را حاکم اصفهان نمود و خود عازم دفع صالح خان حاکم شیراز شد. در حقیقت علیمردان خان خود را پادشاه واقعی ایران می‌دانست و شاه اسماعیل سوم آلت دستی بیش نبود.

کریم خان بعد از اطلاع از موضوع در یک شورای مشورتی با سرداران خود تصمیم گرفت با علیمردان بجنگد. او با ۳۰۰۰۰ سپاهی به اصفهان حمله برد و شهر را تصرف کرد. علیمردان هم که شیراز را تصرف و در آنجا ستم زیادی کرده بود بعد از اطلاع از این وقایع به سوی اصفهان حرکت کرد. خان زند نیز فورا با سپاه خودراهی جنوب شد. در چهارمحال بختیاری دو سپاه رو به روی هم صف آراستند. در ان نبرد علیمردان خان منهزم و با به جا گذاشتن کلیهٔ لوازم خود به خوزستان فراری شد تا با کمک حاکم آن جا بتواند دوباره علیه کریم خان قد علم کند.[۱۰۴]

کریم خان که در میان پادشاهان ایران مشهور به داشتن چهره‌ای عدالت خواه و دور از خونریزی و سبعیت می‌باشد، بعد از این پیروزی به عملی دست زد که می‌توان گفت با عملش روی بسیاری از خونریزهای تاریخ را سفید گردانید. جان. ری. پری چنین می‌نویسد: «با این وجود کریم خان آشکار ساخت که آرزومند تسلط بر سرزمین کوهستانی بختیاری است. پس از پیروزی بلافاصله خراجی از تمام افراد مقیم و همسایهٔ بختیاری طلب کرد. گرجی‌های ساکن روستای آخره (نام قدیمی فریدونشهر) از دادن خراج خودداری کردند و به اتفاق مردمان روستاهای ارمنی نشین مجاورشان به مقاومت مسلحانه پرداختند. کریم خان نیز با قوای نظامی اش به آنان حمله کرد. بسیاری از دهقانان کشته و اسیر گردیدند و رهبران گرجی‌ها تیرباران شدند و خان زند با تعداد زیادی اسیر آنجا را ترک کرد.[۱۰۵]

کریم خان بعد از خلق این تراژدی غمناک عازم اصفهان شد و در آنجا خود را وکیل الدوله نامید و بدینگونه شادی خود را بر آه و اشک و نالهٔ گرجیان بنا کرد. واقعهٔ تسیخه سینه به سینه و نسل به نسل به اخلاف همان مردان بزرگ رسیده است گرچه شاخ و برگ فراوانی یافته و همانند اسطوره شده است.

نویسندهٔ تاریخ گیتی گشای نامی در تاریخ زندیه از این واقعهٔ دلخراش با نهایت اختصار و اختفاء یاد می‌کند و در این خصوص تنها با جملهٔ «تدمیر سایر خصمان نژند» یاد کرده است.[۱۰۶]

احمد پناهی سمنانی در کتاب لطفعلی خان زند در مبحث جنبه‌های منفی حکومت کریم خان چنین می‌نویسد: «کشتار مردم سلحشور و مقاوم سیراوی (؟) در صفحات لرستان و خوزستان (فریدونشهر با هر دو استان مجاور است) که فرمان او را مبنی بر دادن سرباز و ملازم رکابی قبول نکردند و در جنگی نابرابران سران آنها به قتل رسیدند و سرهای آنان را کلهٔ منار ساختند و اطفال و زنانشان را اسیر کردند ... برخی از زنان نیز خود را از کوه به پایین پرتاب کردند تا به اسارت سربازان خدامراد خان سردار نظامی کریم خان نیفتند».[۱۰۷]

سایهٔ شوم کریم خان نه تنها در هنگام حیاتش رشتهٔ حیات بسیاری از گرجیان را قطع کرد بلکه هنگام مرگش نیز باعث خسارات و لطمات به گرجیان گردید. «... در سال ۱۷۷۷ یا ۱۷۷۸ درگذشت کریم خان بوربور که از سرداران همنام کریم خان بود بر شایعهٔ بیماری او دامن زد و موجب پیدایش آشفتگی‌هایی در میان لرها و بختیاری‌ها گردید و گرجی‌ها و ارامنهٔ ساکن غرب اصفهان غارت شدند ...»[۱۰۸]

گرجی‌هایی که از این واقعه جان سالم به در بردند در نواحی متعدد متفرق شده و زندگی نوینی را در روستاهای اطراف پایه‌گذاری کردند، اما فریدونشهر مرکزیت خود را به عنوان میراث دار فرهنگ و زبان گرجی برای همیشه حفظ کرد. روستاهایی که گرجیان بدانجا رفته و زندگی جدید را بنا نهادند عبارتند از: روستاهای شعبهٔ جنوبی منطقهٔ فریدن، شامل: چغیورت، سیبک و نهضت آباد[۱۰۹]

شهرها و روستاهای گرجی فریدن[ویرایش]

گرجی‌های فریدن در این شهرها و روستا ها بومی هستند.

  • شهرستان فریدونشهر
  1. فریدونشهر
  2. سیبک
  3. چغیورت
  4. نهضت آباد
  • شهرستان بوئین و میاندشت
  1. بوئین و میاندشت
  2. افوس
  3. داشکسن
  4. آغچه

[۱۱۰]

فارس[ویرایش]

فارس به دلیل اینکه فرمانروایان آن از خاندان فئودالی اوندیلادزه گرجی بودند می‌توانست به راحتی مورد توجه مهاجران قرار گیرد. الله وردی خان و امام قلی خان که خدمات عمرانی و نظامی فراوانی به دولت شاه عباس اول نمودند، در نواحی جنوب ایران مانند حکامی مستقل عمل می‌کردند چنان که شاه عباس در طول بیش از چهل سال پادشاهی خود حتی یک بار رفتن بدان نواحی را لازم ندید. سیاحان اروپایی مخصوصاً دن گارسیا سفیر پرتغال از امامقلی خان به عنوان پادشاهی مستقل، با کفایت و با لیاقت یاد کرده‌اند. هنگامی تمجیدهای دن گارسیا برای ما ارزشمند و صحیح و قابل قبول تر می‌نماید که بدانیم امامقلی خان در همان اوقات که این سفیر به ایران آمده بود هرمز را از کشور متبوعش پرتغال گرفته و هموطنانش را از خلیج فارس اخراج کرده بود.

شاردن در سفر خود از اصفهان به شیراز در آسپاس (از نواحی ایزدخواست) از گرجی‌هایی یاد می‌کند که بعضی از آنها تغییر دین داده و به اسلام گرویده بودند و بعضی به خاطر علاقهٔ فراوان به شراب به کیش خو باقی مانده بودند.[۱۱۱]

دن گارسیا نیز شرح غم انگیزی از کودک معصوم گرجی که با وی صحبت کرده است، ارائه می‌دهد: «روز دوشنبه سی ام اکتبر، چند کُولی دف نواز همراه همان پسر گرجی (که درهنگام ورود سفیر لار در همین گروه نوازندگان می‌رقصید) نزدیک خیمه‌ها آمدند و به رقصیدن پرداختند. پسر گرجی پس از اتمام رقص نزد سفیر آمد و تصویری به اندازهٔ یک فوت (تقریبا سی سانتی‌متر) از زنی برهنه که طفلی عریان در آغوش داشت و در سبدی پرگل نهاده شده بود به وی تقدیم کرد. این تصویر اگرچه به کلی عریان بود اما... چیزی خلاف عفت در آن مشاهده نمی‌شد.

پسر گرجی که زانو زده و اشک می‌ریخت سبد محتوی تصویر را به سفیر داد و به وسیلهٔ مترجمی به وی گفت که این تصویر مریم عذرا است و او آنگاه که مسیحی بود آن را از کشورش با خود آورده است و چون ایرانیان او را به تغییر دین مجبور کرده‌اند و دیگر شایستگی تملک آن را ندارد، وظیفهٔ خود می‌داند که تصویر را در اختیار کسانی بگذارد که حرمتش را نگاه دارند. سفیر تصویر را گرفت و تقدیس کرد و دستور داد به دقت از آن حفاظت شود».[۱۱۲]

خراسان[ویرایش]

نادر شاه افشار بعد از قرار مصالحه با دولت عثمانی در پائیز سال ۱۱۴۸ ق عازم گرجستان شد. «هنگام ورود به تفلیس، نادر مورد پذیرایی شایانی قرار گرفت. خیابان‌ها با قالی مفروش شده و شهر تزئین یافته بود. وی با گرجی‌ها خوشرفتاری کامل نمود، لکن ۶۰۰۰ خانواده را که مقابل او مقاومت کرده بودند به خراسان تبعید کرد.»[۱۱۳]

تهران[ویرایش]

آغامحمدخان قاجار در سال ۱۲۱۰ ق ۱۷۹۵ م با ۳۵٬۰۰۰ مرد جنگی وارد گرجستان شد سکنهٔ شهر قصد مقاومت نداشتند و به استقبال خان آمدند، اما وی بی رحمانه فرمان قتل و تاراج را صادر کرد و بسیاری از بزرگان و کشیشان شهر را قتل‌عام نمود.[۱۱۴] و به دستور او ۲۲٬۰۰۰ غیرنظامی را به ایران کوچاندند. احتمال می‌رود که این گرجی‌ها در پایتخت آن زمان یعنی تهران اسکان یافته باشند.[۱۱۵]

دین[ویرایش]

اسلام آوردن گرجی‌های ایران[ویرایش]

گرجی‌ها قبل از ورود به ایران پیرو آئین مسیح و از فرقهٔ اورتودوکس، اما بعد از ورود به ایران همگی با اختیار یا اجبار به دین اسلام درآمدند.

گرجی‌ها از نظر زمان و نحوهٔ تغییر دین در ایران به دو دستهٔ بزرگ تقسیم می‌شوند: خواص و عوام

خواص شامل پادشاهان، شاهزادگان و بزرگان گرجستان شرقی (کاختی و کارتلی) می‌باشند. با اقتدار دولت صفوی و توسعهٔ نفوذ و اعمال حاکمیت آنها بر گرجستان با توجه به اینکه به آسانی می‌توانستند پادشاهان گرجستان را عزل و نصب نمایند، معدودی از پادشاهان جهت تأیید حکومت خود از سوی دولت صفوی و در امان ماندن از حملات پادشاهان صفوی به دین اسلام می‌گرویدند، اگرچه اکثرا این موارد کاملا ظاهری بود و به سرعت تغییر دین داده و به دین اولیهٔ خود بر می‌گشتند و بنا بر نظر لکهارت «اعضای طبقهٔ حاکم گرجستان غالبا به اقتضای مصلحت یعنی چون به ایشان از طرف شاه مقام و منصبی تفویض می‌شد روگردان از قبول اسلام نبودند و به همین سهل و سادگی دوباره به کیش و آئین پیشین خویش باز می‌گشتند».[۱۱۶]

شاردن معتقد است شاه عباس «گروهی از برجستگان گرجستان را متدین به دین اسلام کرده بود تا به هنگام ضرورت از وجودشان استفاده کند»[۱۱۷]

در خصوص اسلام آوردن عامهٔ گرجیان نیز باید تقسیم بندی‌هایی قائل شد.

۱- گرجی‌هایی که با حملهٔ سپاهیان صفوی به گرجستان در همان جا مجبور به پذیرش اسلام و بعد اسارت و روانه شدن به سوی ایران می‌شدند، همانند مسلمان شدن سی هزار اسیری که شاه عباس از متیانتی گرفت. مردم متیانتی متهم به مساعدت در فرار طهمورث پادشاه کاختی بودند که تعدادی قتل‌عام شدند و ۳۰۰۰۰ تن از آنها نیز با زور شمشیر به دین اسلام گرویدند.[۱۱۸][۱۱۹]

۲- گرجی‌هایی که بعد از ورود به ایران به اسلام گرویدند. اسلام آوردن این دسته گاهی با اجبار و گاهی با تمایل همراه بوده است.

افراد گرجی که در تشکیلات نظامی و اداری شاه عباس به خدمت گمارده می‌شدند همگی مسلمان شده بوده‌اند. دلاواله معتقد است که از ابتدای کودکی به آنان تعلیمات اسلامی می‌دادند.[۱۲۰][۱۲۱] و گرچه ظاهرا مسلمان شده‌اند ولی در باطن به دین اصلی خود وفادار مانده‌اند.[۱۲۲] همچنین راجر سیوری معتقد است گرجی‌هایی که در نیروی سوم شاه عباس وارد می‌شدند تغییر کیش آنها نسبتا ظاهری بود.[۱۲۳]

به هر حال این افراد هنگام ورود به تشکیلات دولتی صفوی باید مسلمان می‌شدند و اگر تغییر دین نسل اول ظاهری بوده باشد در نسل‌های بعدی همگی آنان مسلمان زاده بودند و همانند سایر مسلمانان دارای اعتقادات اسلامی می‌شدند.

درمورد گرجیانی که به فرح آباد رفته و در آنجا سکونت گزیدند، باید گفت، آنها مدت طولانی بر آئین پیشین خود باقی بودند، چنانکه آنها مجاز بودند هر چقدر مایلند کلیسا بسازند و شاه عباس نیز اقدامی در مجبور ساختن آنها برای تغییر دین خود انجام نداد.[۱۲۴] او حتی یک بار در سال ۱۰۲۸ ق برای آنها تعدادی خوک فرستاد تا برای خوراک خود در آن جا پرورش دهند.[۱۲۵]

به نظر شاردن گرجی‌هایی که در فارس و به ویژه آسپاس زندگی می‌کردند در تغییر دین یا حفظ آن مختار بودند[۱۲۶] اما با مطلبی که دن گارسیا از زبان پسری گرجی که شکوه از ایرانیان به خاطر مجبور ساختن وی برای تغییر دین و گرائیدن به اسلام عنوان کرده است می‌توان چنین استنباط کرد که تغییر دین برای آنها اجباری بوده است.[۱۲۷]

گرجی‌هایی که در اصفهان ساکن بودند در تغییر دین یا حفظ دین اجداد خود مخیر بودند، اما به نظر می‌رسد آنها به دلایل مختلف متمایل به تغییر دین و قبول اسلام بوده‌اند. حکایتی که پیترو دلاواله در این خصوص ذکر می‌کند مبین این مدعاست.[۱۲۸]

هنگامی که تعدادی از گرجی‌ها از اصفهان عازم نجف آباد و فریدن شدند، تا سال ۱۰۳۰ ق همگی بر دین مسیحیت باقی بودند. در این سال شاه عباس پس از بازرسی اقدامات انجام گرفته در خصوص اتصال آب کوهرنگ به زاینده رود، متوجه وضع عیسویان مهاجر از گرجستان و ارمنستان شد که تلاش و کوشش آنان باعث آبادی سردسیر فریدن شده بود «شاه از این که آنها در میان مردم مسلمان و در مجاورت لرهایی که خوی و منش آنها به گفتهٔ شاه عباس، وحشیانه و خونخوارانه بود زندگی می‌کردند مضطرب شد» در نتیجه دستور داد آنها مسلمان شوند و میر عبدالمعالی نطنزی را مأمور این کار نمود.[۱۲۹]

اسکندر بیک ترکمان مورخ و منشی مخصوص شاه عباس این واقعه را چنین می‌نویسد: «از وفور ترحم و غمخواری که چون دنیا محل حوادث و دار فتور است مبادا در آن هنگام وقوع حادثه و عدم استقامت ملک از الوار (لرها) قرب جوار که جور و اعتساف (ظلم و بیداد) جبی (ذاتی و سرشتی) آن طایف است، به ایشان که مطیع اسلام و اهل ذمه (مسیحی) اند دست درازی واقع شده نساء و صبیان بذل اسر گرفتار آیند از آن طبقه دعوت همایون به قدم اذعان تلقی نموده طوعا او کرها (با میل یا اکراه) پذیرای فرمان شدند»[۱۳۰][۱۳۱] شاه عباس امیر ابوالمعالی نطنزی مجلس نویس خود را به این کار مأمور نمود. وی به میان عیسویان رفت. جمعی با رغبت و جمعی با تهدید و ارعاب مسلمان شدند. در این اقدام ۵۰۰۰ تن از گرجیان و ارامنه مسلمان شدند![۱۳۲]

جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران[ویرایش]

حاکمان و امیران گرجی تبار ایران[ویرایش]

گرجیان مردم سرزمین کوهستانی قفقاز هستند و سخت کوش و جنگ آور بار آمده‌اند و رشادت آنها توجه بسیاری از سیاحان اروپایی و اقوام مختلف را به خود معطوف نموده است.

خواجه نظام الملک طوسی، وزیر با تدبیر سلاجقه در بحث از افراد تشکیل دهندهٔ سپاه وجود گرجی‌ها را به عنوان مردانی نیک ضروری می‌داند.[۱۳۳] دورهٔ اوج خدمات گرجی‌ها در تعالی اهداف سایر ملل در ایران عصر صفوی می‌باشد.

با حملات شاه طهماسب اول به گرجستان تعداد کثیری از گرجی‌ها به ایران وارد شدند. «ورود این گروه نژادی جدید تغییر عمیقی در طبیعت جامعهٔ صفوی پدید آورد و تأثیرات عمیقی بر نهادهای نظامی و سیاسی کشور نهاد».[۱۳۴]

گرجی‌ها در ایران به زودی و با سرعت پله‌های ترقی را پیمودند. چنان که در پایان دورهٔ سلطنت شاه طهماسب و در منازعات جانشینی او یکی از دو جناح ذی نفوذ و مدعی را تشکیل می‌دادند. در زمان سطنت وی محمد خدابنده یک گرجی به نام کیخسرو بیک را در مقام مربّی فرزند وی می‌بینیم. شایان ذکر است این مقامی بود که تنها به بزرگان قزلباش داده می‌شد و وی اولین غیر قزلباش است که بدین مقام والا دست یافته است.[۱۳۵]

با سیاست‌های شاه عباس که سعی در کاستن از قدرت قزلباش‌ها و تاجیک‌ها داشت، در دورهٔ سلطنت وی گرجی‌ها به بالاترین مناصب و مقامات لشکری و کشوری دست یافتند. بر اساس برآورد مینورسکی گرجی‌ها و سایر قفقازی‌ها در پایان سطنت شاه عباس اول یک پنجم مناصب بالای اجرایی را اشغال کرده بودند.[۱۳۶]

در منابع به لیست طویلی از اسامی امرا و حکام گرجی بر می‌خوریم. آنها از شمالی ترین نقطهٔ ایران (قراباغ) تا جنوبی ترین نقطه (هرمز) و از شرقی ترین نقطه (قندهار) تا غربی ترین نقطه (بغداد) حکومت می‌کردند. تنها در دورهٔ صفویه بلکه در دورهٔ افشاریه، زندیه و قاجاریه نیز بسیاری از گرجیان سرشناس و جزء ارکان حکومت بوده‌اند.[۱۳۷]

فهرست حاکمان و امیران گرجی تبار دورهٔ صفویه[ویرایش]

  • الله وردی خان گرجی
  • امام قلی خان گرجی
  • داود خان گرجی
  • شیرعلی خان گرجی
  • اوتار خان گرجی
  • گرگین خان گرجی
  • رستم خان گرجی (خسرو میرزا باگراتیونی)
  • رستم خان گرجی (رستم خان سپهسالار ساآکادزه)
  • رستم خان گرجی (رستم خان قوللر آقاسی)
  • یوتم سلطان گرجی
  • گرگین سلطان گرجی
  • جمشید سلطان گرجی
  • کیخسرو خان گرجی
  • پاآتا بیک گرجی
  • صفی قلی خان گرجی
  • محراب بیک گرجی
  • واخوشتی سلطان گرجی
  • کرجاسبی بیک گرجی
  • خسرو بیک گرجی
  • واختانگ بیک گرجی
  • جعفر قلی خان گرجی
  • سیاوش خان گرجی
  • محمد قلی خان گرجی
  • لوان بیک گرجی
  • کیخسرو بیک گرجی
  • علی قلی بیک گرجی
  • زینل بیک گرجی
  • کنستانتین

فهرست حاکمان و امیران گرجی تبار بعد از دورهٔ صفویه[ویرایش]

  • فریدون خان گرجی
  • خسرو خان گرجی
  • منوچهر خان گرجی
  • سهراب خان گرجی
  • عبدالله خان گرجی
  • لطف علی خان گرجی
  • یوسف خان گرجی
  • غلامحسین سپهدار گرجی
  • خسرو خان گرجی
  • الکساندر میرزا[۱۳۸]

شاعران فارسی سرای گرجی تبار ایران[ویرایش]

گرجستان به علت موقعیت خاص جغرافیایی خود در طی اعصار متمادی عرصهٔ کشمکش‌ها و رقابت‌های دولت‌های پر قدرت عصر بوده و در دل یکی از حساس ترین مناطق دستخوش تلاطمات گوناگون سیاسی، مذهبی و اقتصادی جای داشته است. گرجستان یکی از چند کشوری است که پیوسته در معرض داد و ستد فکری و فرهنگی شرق و غرب بوده و از هر دو منبع سرشار علم و فرهنگ الهام می گرفته است.

گرجیان در سراسر تاریخ ممتد خود نوجو و نوپسند بودند ولی همواره سعی می‌کردند که پای بند به اصالت قوی خود باشند و عناصر جدید را با مبادی ریشه دار خود پیوند زنند آنان بدین سان فرهنگ مادی و معنوی ویژهٔ گرجی را که از خصوصیات فرهنگی ملی است به وجود آورده‌اند.

این نوجویی و نوپسندی و فرهنگدوستی ذاتی گرجیان نه تنها در وطن خودشان وجود داشت بلکه آن را در غربت نیز به منصهٔ ظهور رساندند. گرجیانی که توسط صفویان وقاجارها به ایران کوچانده شدند ذوق شعری خود را در زبان مهاجمان بکار بستند و زبان خصم پرکین را به حیله و زیور آراستند.

تفلیس به عنوان شهری که برای مدتی تقریباً طولانی مقر حکام مسلمان بود، رونق علمی و ادبی فراوانی یافت. این رونق نیز زائیدهٔ تسامح مذهبی پادشاهان عیسوی گرجستان بود که نسبت به مسلمانان کمال احترام و محبت را روا می‌داشتند. شعرا و دانشمندان زیادی با عنوان «تفلیسی» در آسمان علم و ادب فارسی و اسلامی درخشیدند و تفلیس در نزد مسلمانان چنان شهرت یافت که مؤلف تاریخ قم می‌نویسد: «... حق جل و علا از جمیع شهرها کوفه و قم و تفلیس را برگزیده است».[۱۳۹]

فهرست شاعران گرجی فارسی سرای دورهٔ اسلامی تفلیس[ویرایش]

  • قاضی تفلیسی
  • کمال تفلیسی
  • لطیف تفلیسی
  • سیف تفلیسی
  • بدر تفلیسی
  • حبیش تفلیسی

فهرست شاعران گرجی فارسی سرای عصر صفویه[ویرایش]

  • سروش گرجی
  • زینل بیک
  • بهزاد بیک
  • فضل علی بیک
  • یمینی گرجی
  • ولی گرجی
  • نژاد گرجی
  • کیخسرو گرجستانی
  • شیرمردان بیک
  • علی خان بیک
  • اغورلوبیک
  • باگرات گرجی
  • سیاوش بیک گرجی
  • بزمی کوز
  • کوکبی گرجی

فهرست شاعران گرجی فارسی بعد از صفویه[ویرایش]

  • مکنون گرجی
  • خسرو گرجی
  • کامی گرجستانی
  • رخشان گرجستانی
  • یوسف گرجی
  • اختر گرجی
  • نشاطی گرجی
  • طالب گرجی
  • میرزا عبد الله گرجی[۱۴۰]

پانویس[ویرایش]

  1. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، صفحات متعدد.
  2. روملو، احسن التّواریخ، ۶۲.
  3. هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران، ۲۶.
  4. عالم آرای شاه اسماعیل، ۲۱۴.
  5. سیوری، ایران عصر صفوی، ۶۲.
  6. روملو، احسن التّواریخ، ۴۹۲.
  7. سبیلا، ایران صفوی از دیدگاه اروپائیان، ۲۷.
  8. سیوری، ایران عصر صفوی، ۶۶.
  9. نوائی، روابط سیاسی اقتصادی ایران دورهٔ صفویه، ۴۷.
  10. نوائی، روابط سیاسی اقتصادی ایران دورهٔ صفویه، ۴۷.
  11. والهٔ قزوینی، خلدبرین، ۴۰۱–۴۰۲.
  12. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۱۱۹–۱۲۲.
  13. والهٔ قزوینی، خلدبرین، ۳۸۲–۳۹۱.
  14. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۱۹۲.
  15. والهٔ قزوینی، خلدبرین، ۳۹۱.
  16. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۱۹۳–۱۹۶.
  17. والهٔ قزوینی، خلدبرین، ۵۰۲.
  18. منجّم یزدی، تاریخ عبّاسی، ۳۰.
  19. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۱۹۶.
  20. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۴۵.
  21. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۲۰۸.
  22. حسینی قمی، خلاصة التّواریخ، ۶۰۶.
  23. هینتس، شاه اسماعیل دوم صفوی، ۴۴.
  24. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی، ۱۲۷.
  25. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۳۳۰.
  26. باستانی پاریزی، سیاست و اقتصاد عصر صفوی، ۳۷.
  27. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی، ۱۳۵.
  28. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۶۱.
  29. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۲۳۰.
  30. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۱۵۱.
  31. کمپفر، سفرنامهٔ کمپفر، ۱۵۴.
  32. میراحمدی، دین و دولت در عصر صفوی، ۵۳.
  33. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۳۴۵.
  34. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۶۸.
  35. باتیست تاورنیه، سفرنامهٔ تاورنیه، ۳۳۰.
  36. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۵۹.
  37. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۳۳۳.
  38. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۹۱۳.
  39. نصیری، دستور شهر یاران، ۲۷۱–۲۷۷.
  40. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۵۱–۵۲.
  41. سیوری، ایران عصر صفوی، ۲۴۰–۲۴۳.
  42. نصیری، دستور شهر یاران، ۲۷۷.
  43. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۵۳.
  44. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۹۶–۹۷.
  45. کروسینسکی، سفرنامهٔ کروسینسکی، ۳۱.
  46. کروسینسکی، سفرنامهٔ کروسینسکی، ۹۷.
  47. گلستانه، مجمل التواریخ، ۴.
  48. برن، نظام ایالات در دورهٔ صفویه، ۱۳۷.
  49. سایکس، تاریخ ایران، ۳۱۴–۳۱۵.
  50. گلستانه، مجمل التواریخ، ۴.
  51. کروسینسکی، سفرنامهٔ کروسینسکی، ۳۳.
  52. اعتمادالسّلطنة، تاریخ منتظم ناصری، ۱۰۴۸.
  53. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۰۱–۱۰۲.
  54. سایکس، تاریخ ایران، ۳۱۵.
  55. کروسینسکی، سفرنامهٔ کروسینسکی، ۳۹.
  56. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۰۱.
  57. سایکس، تاریخ ایران، ۳۱۶.
  58. هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران، ۱۳۴.
  59. سایکس، تاریخ ایران، ۳۱۶.
  60. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۰۲–۱۰۳.
  61. سایکس، تاریخ ایران، ۳۱۷.
  62. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۳۶ و ۱۵۱–۱۶۸.
  63. هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران، ۱۳۶.
  64. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۶۸.
  65. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۲۰.
  66. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۵۷۶.
  67. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۳۳۶.
  68. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۰.
  69. مدنی، تاریخ تحوّلات سیاسی و روابط خارجی ایران، ۶۲.
  70. لکهارت، نادرشاه، ۱۲۹.
  71. تهرانی، تاریخ نادرشاهی، ۳۴۱–۳۴۲.
  72. نفیسی، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران، ۱۴۱.
  73. مدنی، تاریخ تحوّلات سیاسی و روابط خارجی ایران، ۵۳
  74. جمعی از خاورشناسان روسی، تاریخ ایران از دوران باستان تاسدهٔ هجدهم میلادی، ۶۱۹.
  75. گلستانه، مجمل التواریخ، ۱۹۹–۲۰۰.
  76. شمیم، ایران در دورهٔ سلطنت قاجار، ۴۹۳–۴۹۴.
  77. مدنی، تاریخ تحوّلات سیاسی و روابط خارجی ایران، ۱۷۱.
  78. مدنی، تاریخ تحوّلات سیاسی و روابط خارجی ایران، ۱۸۴.
  79. کسروی، تاریخ مشروطهٔ ایران، ۷۲۷.
  80. کسروی، تاریخ مشروطهٔ ایران، ۸۷۳.
  81. اصلاح عریانی، گیتاشناسی گیلان، ۱۴۹.
  82. براون، انقلاب مشروطیّت ایران، ۳۶۷.
  83. شاردن، سفرنامهٔ شاردن، ۱۱۹۴.
  84. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۹۱۳.
  85. سفرنامهٔ دن گارسیا، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، سفرنامهٔ شاردن، سفرنامهٔ کمپفر، سفرنامهٔ آدام اولئاریوس
  86. هینتس، شاه اسماعیل دوم صفوی، ۴۴.
  87. سفرنامهٔ دن گارسیا، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، سفرنامهٔ شاردن، سفرنامهٔ کمپفر، سفرنامهٔ آدام اولئاریوس
  88. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۲۳۷.
  89. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۱۶۸–۱۷۱.
  90. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۱۱۳۸.
  91. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۱۱۰۴–۱۱۰۶.
  92. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۴۴۳.
  93. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۱۷۰–۱۷۴.
  94. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۱۱۳۸.
  95. رابینو، مازندران و استرآباد، ۱۰۶–۱۰۷.
  96. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۲۸.
  97. دن گارسیا، سفرنامهٔ دن گارسیا، ۲۳۱.
  98. اولئاریوس، سفرنامهٔ آدام اولئاریوس، ۲۴۲.
  99. کمپفر، سفرنامهٔ کمپفر، ۲۶۸.
  100. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۵۷ و ۱۷۰.
  101. شاردن، سفرنامهٔ شاردن، ۱۴۹۹.
  102. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۳۰.
  103. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۳۰.
  104. رجبی، کریم خان زند و زمان او، ۲۰–۴۴.
  105. پری، کریم خان زند، ۴۲.
  106. موسوی نامی، تاریخ گیتی گشا در تاریخ زندیه، ۲۴–۲۵.
  107. پناهی سمنانی، لطف علی خان زند، ۳۹.
  108. رجبی، کریم خان زند و زمان او، ۲۸۷.
  109. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۳۱–۲۳۴.
  110. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۳۴–۲۳۶.
  111. شاردن، سفرنامهٔ شاردن، ۱۳۷۴.
  112. دن گارسیا، سفرنامهٔ دن گارسیا، ۹۲–۹۳.
  113. لکهارت، نادرشاه، ۱۲۸–۱۲۹.
  114. مدنی، تاریخ تحوّلات سیاسی و روابط خارجی ایران، ۵۳
  115. جمعی از خاورشناسان روسی، تاریخ ایران از دوران باستان تاسدهٔ هجدهم میلادی، ۶۱۹.
  116. لکهارت، انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، ۱۱ و ۸۶.
  117. شاردن، سفرنامهٔ شاردن، ۳۴۰.
  118. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۸۷۵.
  119. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی، ۲۰۶.
  120. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۳۴۵.
  121. شاردن، سفرنامهٔ شاردن، ۱۱۹۳.
  122. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۳۳۳.
  123. سیوری، ایران عصر صفوی، ۶۳.
  124. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۱۷۰ و ۱۷۴.
  125. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۱۱۳۸.
  126. شاردن، سفرنامهٔ شاردن، ۱۳۷۴.
  127. دن گارسیا، سفرنامهٔ دن گارسیا، ۹۲.
  128. دلاواله، سفرنامهٔ پیترو دلاواله، ۲۱۶.
  129. فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ۲۷۷.
  130. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۹۶۰.
  131. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی، ۲۱۷.
  132. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی، ۲۱۷.
  133. طوسی، سیاستنامه، ۱۲۲.
  134. سیوری، ایران عصر صفوی، ۶۳.
  135. ترکمان، عالم آرای عبّاسی، ۸۸.
  136. مینورسکی، سازمان اداری حکومت صفوی، ۸۸.
  137. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۴۴.
  138. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۴۴–۲۹۷.
  139. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۹۴.
  140. مولیانی، جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، ۲۹۷–۳۲۱.

منابع[ویرایش]

  • مولیانی، سعید. جایگاه گرجی‌ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران. اصفهان: انتشارات یکتا، ۱۳۷۹.
  • روملو، حسن بیک. احسن التّواریخ. تهران: انتشارات بابک، ۱۳۵۷.
  • والهٔ قزوینی، محمد یوسف. خلدبرین. تهران، ۱۳۷۳.
  • هوشنگ مهدوی، عبدالرّضا. تاریخ روابط خارجی ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۵.
  • عالم آرای شاه اسماعیل. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹.
  • ترکمان، اسکندر بیک. عالم آرای عبّاسی. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۰.
  • منجّم یزدی، جلال الدّین محمّد. تاریخ عبّاسی. تهران: انتشارات وحید، ۱۳۶۶.
  • خواجگی اصفهانی، محمّد معصوم. خلاصة السّیر. تهران: انتشارات علمی، ۱۳۶۸.
  • لکهارت، لارنس. نادرشاه. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۵.
  • هدایت، رضاقلی. تاریخ روضة الصّفای ناصری. قم: انتشارات کتابخانه‌های مرکزی و دیگران، ۱۳۵۵.
  • سیوری، راجر. ایران عصر صفوی. تهران: نشر مرکز، ۱۳۷۴.
  • سبیلا، شوستر والسر. ایران صفوی از دیدگاه اروپائیان. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۴.
  • نوائی، عبدالحسین. روابط سیاسی اقتصادی ایران در دورهٔ صفویه. تهران: انتشارات سمت، ۱۳۷۷.
  • فلسفی، نصرالله. زندگانی شاه عبّاس اوّل. تهران: انتشارات علمی، ۱۳۶۴.
  • حسینی قمی، قاضی احمد. خلاصة التّواریخ. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۹.
  • هینتس، والتر. شاه اسماعیل دوم صفوی. انتشارات علمی، ۱۳۷۱.
  • حسینی استرآبادی، سیّد حسن بن مرتضی. تاریخ سلطانی. تهران: انتشارات علمی، ۱۳۶۴.
  • باستانی پاریزی، محمّدابراهیم. سیاست و اقتصاد عصر صفوی. تهران: انتشارات صفی علی شاه، ۱۳۶۲.
  • کمپفر، انگلبرت. سفرنامهٔ کمپفر. تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۳.
  • میراحمدی، مریم. دین و دولت در عصر صفوی. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۹.
  • دلاواله، پیترو. سفرنامهٔ پیترو دلاواله. انتشارات علمی، ۱۳۷۰.
  • لکهارت، لارنس. انقراض سلسلهٔ صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران. تهران: چاپ تابان، ۱۳۴۳.
  • باتیست تاورنیه، ژان. سفرنامهٔ تاورنیه. تهران: نشر سنایی و تأیید، ۱۳۶۳.
  • نصیری، محمّدابراهیم. دستور شهر یاران. تهران، ۱۳۷۳.
  • کروسینسکی، تاده یاداس. سفرنامهٔ کروسینسکی. تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۳.
  • گلستانه، ابوالحسن. مجمل التواریخ. تهران: نشر کتابخانهٔ ابن سینا، ۱۳۴۴.
  • برن، رهر. نظام ایالات در دورهٔ صفویه. تهران: بنگاه نشر و ترجمهٔ کتاب، ۱۳۵۷.
  • سایکس، سرپرسی. تاریخ ایران. تهران: انتشارات دنیای کتاب، ۱۳۵۷.
  • مدنی، جلال الدّین. تاریخ تحوّلات سیاسی و روابط خارجی ایران. قم: دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۷۰.
  • تهرانی، محمّد شفیع. تاریخ نادرشاهی. تهران: مؤسسهٔ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۹.
  • نفیسی، سعید. تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران. تهران: نشر بنیاد، ۱۳۶۱.
  • جمعی از خاورشناسان روسی. تاریخ ایران از دوران باستان تا سدهٔ هجدهم میلادی. تهران: انتشارات پیام، ۱۳۵۴.
  • شمیم، علی اصغر. ایران در دورهٔ سلطنت قاجار. تهران: نشر افکار، ۱۳۷۴.
  • کسروی، احمد. تاریخ مشروطهٔ ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۳.
  • اصلاح عریانی، ابراهیم و دیگران. گیتاشناسی گیلان. تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۴.
  • براون، ادوارد. انقلاب مشروطیّت ایران. تهران: نشر کویر، ۱۳۷۶.
  • سیلوا فیگوئرا، دن گارسیا. سفرنامهٔ دن گارسیا. تهران: انتشارات نو، ۱۳۶۳.
  • اولئاریوس، آدام. سفرنامهٔ اولئاریوس. تهران: سازمان انتشاراتی ابتکار، ۱۳۶۷.
  • رابینو، ه-ل. مازندران و استرآباد. تهران: انتشارات علمی، ۱۳۶۵.
  • رجبی، پرویز. کریم خان زند و زمان او. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۱.
  • پری، جان. کریم خان زند. تهران: نشر نو، ۱۳۶۸.
  • موسوی نامی، محمدصادق. تاریخ گیتی گشا در تاریخ زندیه. اقبال، ۱۳۶۶.
  • پناهی سمنانی، احمد. لطف علی خان زند. تهران: نشر نمونه، ۱۳۷۳.
  • طوسی، خواجه نظام الملک. سیاستنامه. تهران: انتشارات کتاب‌های جیبی، ۱۳۵۸.
  • مینورسکی، ولادیمیر. سازمان اداری حکومت صفوی. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۸.