شاه صفی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
Shir & Khorshid1.svg شاه صفی یکم صفوی Shir & Khorshid1.svg
پادشاه سلسله صفوی
Shah Safi I of Persia on Horseback Carrying a Mace- Sahand Ace.png
پرتره‌ای از شاه صفی، سوار بر اسب درحال حمل گرز
متن کتیبه: شبیه بندگان نواب اقدس شاه صفی دارای ایران
قرن ۱۸ یا ۱۹ شمال هند. نقاشی با گواش و طلا بر روی کاغذ. این نگاره در مجموعه‌ای خصوصی در اسکاتلند نگهداری می‌شود.
دوران ۱۰۰۷ - ۱۰۲۱ خورشیدی
۱۰۳۸ - ۱۰۵۲ قمری
۱۶۲۹ - ۱۶۴۲ میلادی
تاجگذاری

01629-01-29 ۲۹ ژانویه ۱۶۲۹[۱]

جمادی‌الاولی ۱۰۳۸ قمری[۲]
نام کامل ابوالمظفر شاه صفی بن فیضی میرزا الحسینی الموسوی الصفوی بهادر خان[۱]
ابوالمظفر شاه صفی سام‌میرزا بن محمدباقر میرزا بن شاه عباس صفوی الحسینی الموسوی[۳]
لقب(ها) مرشد کامل
صاحبقران
سلطان بر سلاطین
نورالله مرقده
نواب خاقان
زادروز ۱۶۱۱ میلادی[۱]
مرگ 01642-05-12 ۱۲ مه ۱۶۴۲
محل مرگ کاشان[۱]
آرامگاه قم، حرم فاطمه معصومه
پیش از شاه عباس دوم
پس از شاه عباس بزرگ
همسر آنا خانم
کاخ چهل ستون قزوین، چهل‌ستون اصفهان، عالی‌قاپو
دودمان صفویان
پدر شاهزاده محمد باقر صفی میرزا
مادر حورنیاز خانم (یا حورینام خانم / حوریناز خانم) یا دلارام خانم[۴][یادداشت ۱]
فرزندان شاه عباس دوم
مریم بیگم
(سه پسر و یک دختر دیگر)
دین اسلام، شیعه دوازده‌امامی

شاه صفی از پادشاهان دودمان صفوی ایران است که از ۱۰۰۷ تا ۱۰۲۱خورشیدی، (۱۶۲۹ تا ۱۶۴۲ میلادی و یا ۱۰۳۸ تا ۱۰۵۲هجری قمری) به مدت ۱۴ سال پادشاهی کرد. شاه صفی ششمین شاه صفوی و جانشین شاه عباس یکم بود. صفی که به هنگام تولد سام میرزا نامیده شد، پسر محمد باقر صفی میرزا، پسر بزرگ شاه عباس، است که به دستور پدر به قتل رسید. او از اولین شاهزادگان صفوی بود که انحصاراً در حرمسرای سلطنتی پرورش یافته بود و تا آن زمان هیچ مسئولیتی سیاسی به عهده نداشت و بر خلاف اجدادش، عهده‌دار حاکمیت هیچ ولایتی نیز نبود. صفی کلاً پادشاه خشنی بود و در اوایل سلطنتش، به خاطر ترس از دست دادن حکومت، بسیاری از اطرافیان خود، از جمله شاهزادگان صفوی و بزرگان گرجی را به قتل رسانید. مثلاً در ۱۶۳۰ میلادی، سپهسالار یعنی زینل خان شاملو[یادداشت ۲] را به قتل رساند در سال ۱۶۳۲ میلادی، «عیسی خان» و «چراغ خان قورچی‌باشی»، در ۱۶۳۴ وزیر اعظم «میرزا طالب اردوبادی» و «ایشیک آقاسی اغورلو خان شاملو»[۵] و بسیاری دیگر را نیز کشت. پیش از میرزا طالب، خلیفه سلطان وزیری بود که از انتهای پادشاهی شاه‌عباس در وزارت باقی‌مانده بود، اما در خشونت ورزی‌های شاه صفی، نه‌تنها در سال ۱۶۳۲ میلادی وزارت را از دست داد، بلکه فرزندانش هم کورشدند.[۶] شاه صفی تا آخر عمر خود نتوانست به‌طور کامل برخواندن و نوشتن مسلط شود.[۷]

در سال اول سلطنت شهر مشهد مورد هجوم خان ازبک[۲][یادداشت ۳] قرار گرفت، اما سرانجام ازبکان شکست خوردند و به فرارود گریختند. سلطان مراد، پادشاه عثمانی به محض آگاهی از درگذشت شاه عباس، به آذربایجان و بغداد لشکر کشید که در آذربایجان کاری از پیش نبرد، اما در بغداد در نهایت پیروز شد و با پیمان ذهاب، بغداد (و عراق امروزین) به صورت همیشگی از ایران جدا شد. با وجود از دست دادن بغداد و یورش‌های پیاپی ازبک‌ها در شمال شرقی، در زمان وی ایران از آرامش نسبی برخوردار بود. با توجه به اعتیاد این شاه به مواد مخدر و تربیت در حرمسرا، نه توانایی و نه علاقه دخالت در امور مملکتی را داشت و امور را به وزیر خود سارو تقی اعتمادالدوله و رستم خان سپهسالار سپرده بود. در زمان این پادشاه، سرداران بزرگ دوران شاه عباس مانند امامقلی خان، داوود خان گرجی و علیمردان خان یا به قتل رسیدند یا از کار برکنار شدند. در گرجستان، قندهار، قزوین و گیلان شورش برپا شد.

محتویات

زندگی[ویرایش]

جانشینی[ویرایش]

تصویر شاه صفی کاری از ابوالحسن مستوفی غفاری
شاه عباس

اگر یکصد پسر می‌داشتم حاضر بودم همه را بکشم تامگر بدون حریف فقط یک روز سلطنت کنم.

«
»
[۸]

اگرچه شاه عباس بزرگ توانست ایران را نجات دهد و از دست مشکلات داخلی و خارجی برهاند و نظم و نظامی بوجود بیاورد که جانشینان نالایقش تا یک قرن بعد به راحتی به حکومت ادامه دهند، ولی برخی از کارهایش که بنا به مصالح آن زمان مقطعی و مجبور به اجرای آن شد، از جمله عوامل سقوط صفویان به شمار می‌آید.[۹]

شاه عباس خود با کنار گذاشتن پدرش شاه محمد خدابنده و زندانی کردن او و برادرش حمزه میرزا، به حکومت رسید. گرچه این کار در ابتدا توسط برخی از سران قزلباش رخ داد و شاه عباس گویا در این امر دخیل نبود، ولی وقتی که کاملاً قدرت را بدست گرفت نیز به شکل رقیب به محمد خدابنده می‌نگریست و همواره مراقبشان بود. شاهزادگان و فرزندان پسر شاه عباس، تحت سرپرستی امیر قزلباش در شهرهای مهم ایران به نوعی حکومت می‌کردند و شرایط شاهی را به نوعی سرمشق می‌کردند. شاه عباس هنگام تولد فرزندانش جشن عمومی اعلام می‌کرد، وقتی در سال ۱۰۰۶ ه‍. ق محمد میرزا، بدنیا آمد، شاه عباس آنچنان خوشحال شد که چند روز نقاره شادیانه به نوازش درآوردند و مدتی در میدان سعادت‌آباد چوگان بازی به راه بود.[۱۰]

شاه عباس به ظاهر به فرزندانش علاقه زیادی داشت تا اینکه قیم پسر دومش، حسن در سال ۹۹۷ ه‍. ق در مشهد شورش کرد. بااینکه این شورش سرکوب شد ولی خاطره کودتا علیه پدرش برای شاه عباس تداعی شد. محمد میرزا و اسماعیل میرزا (سومین و چهارمین فرزندان شاه عباس) در خردسالی از دنیا رفتند ولی شرایط برای سه پسر دیگر شاه به گونهٔ دیگری رقم خورد، وقتی در سال ۱۰۲۳ ه‍. ق سران چرکس مورد سوء ظن همین جریان برای پسر ارشدش محمدباقر میرزا قرار گرفتند، به زودی همه از تیغ گذرانده شده وعلاوه برآن نیز محمد باقر به ظاهر بیگناه که خود جریان شورش امیران را به شاه رسانده بود، در سال ۱۰۲۴ ه‍. ق در رشت به قتل رسید. شش سال بعد سومین پسر شاه، که همنام محمد خدابنده بود، نیز در هنگام بیماری شدید پدر، زودهنگام از قزلباشان درخواست حمایت کرد که سرنوشت او نیز گرفتن چشمانش بود. در سال ۱۰۳۶ ه‍. ق تنها دوسال مانده به فوت شاه، پنجمین پسر شاه امام قلی میرزا در حالیکه بیش از بیست و دوسال از عمرش نمی‌گذشت،[۱۱] نیز سرنوشت مشابهی یافت. دیگر شاه پسری که شرایط پادشاهی داشته باشد، دراختیار نداشت و فرزندان شاهزادگان نیز به خاطر عدم شورش احتمالی در دربار و با ناز و عشوه بزرگ شدند تا فکر شورش نیز به ذهنشان خطور نکند.[۱۲]

بدین ترتیب شاهزادگان کنونی و شاهان آتی اکثراً افرادی بودند که در دربار و بدون داشتن درک صحیحی از حکمرانی رشد کردند و نگه داری شاهزادگان پس از آن نیز به همین شیوه ادامه یافت تا آنکه شاهانی برروی کار آمدند که نه تنها نشانی از شاهان بزرگ صفوی نداشتند بلکه اکثراً به دنبال کارهای بیهوده و لهو و لعب بودند. سام میرزا (شاه صفی) که به دستور شاه عباس دیگر ولیعهد و جانشین وی انتخاب شده بود از ۵ سالگی در حرم کنار مادرش رشد پیدا کرد. شاه صفی اولین شاه صفوی بود که انحصاراً در حرمسرا شاهی رشدونمو پیدا کرده بود. این قانون نیز برای بقیه شاهزادگان و شاهان آینده صفوی نیز اجرایی شد که بواسطه همین قانون شاهان نالایقی برسرکار آمدند، که هیچ درکی از مملکت داری و اداره حکومت نداشتند و فقط مشغول کارهای بیخود و بیهوده و عیش‌ونوش در حرامسرا بودند.[۱۳][۱۴] سام میرزا هشت روز پس از مرگ شاه عباس بزرگ، در ۱۸ سالگی،[۱۵] با نام شاه صفی که این نام را از پدر خود برداشت، در تاریخ جمادی‌الاولی ۱۰۳۸ قمری/ ۲۹ ژانویه ۱۶۲۹ تاجگذاری کرد.[۱]

سارو تقی اعتمادالدولهٔ وزیر[ویرایش]

سارو تقی فرزند میرزا هدایت‌الله تبریزی بود که تا سال ۱۰۳۸هـ. ق. در وزارت اعظم مازندران باقی‌ماند تا که شاه عباس درگذشت و شاه صفی او را ترقی داد و به سمت «اعتمادالدوله» گمارد؛ در آغاز سلطنت شاه‌صفی ساروتقی مأمور شد که به نجف رفته و گنبد آرامگاه علی بن ابیطالب را که خراب شده بود از نو بسازد و آن حرم را توسعه دهد و از رود فرات نهری به آنجا بکشد. ساروتقی پس از آنکه به مقام وزارت اعظم رسید در خانه حاتم بیک وزیر اعظم شاه عباس بزرگ منزل گزید. شاه صفی غالباً به خانه او می‌رفت و حتی سفیران ممالک خارجی را در خانهٔ او مهمان می‌کرد. وزیر نیز در خدمت شاه از هیچ‌گونه فداکاری و حتی از بذل جان دریغ نداشت از آن جمله نوشته‌اند در سال ۱۰۴۵ ه‍. ق. هنگامی که شاه‌صفی قلعهٔ ایروان را محاصره کرده بود، روزی در ضمن جنگ برای تحریک سرداران قزلباش در کمال بی‌باکی اسب خود را به سوی حصار قلعه راند و چنان خود را در تیررس قلعه‌داران قرار داد که جانش در خطر افتاد هیچ‌یک از سرداران جرأت جلو رفتن نداشتند اما ساروتقی جان خود را به چیزی نشمرد و با شتاب از دنبال شاه اسب تاخت و چون به او رسید با دو دست عنان اسبش را گرفت و از پیش رفتن بازداشت و با اصرار و استدعا شاه را بازگردانید.[۱۶] پس از اینکه شاه صفی از دنیا رفت، شاه عباس دوم او را به همان سمت اعتمادالدوله باقی گذاشت.[۱۷] ساروتقی در حفظ اموال دولتی خیلی سخت‌گیر بود و از همین روی دشمنان بسیاری داشت. جانی‌خان قورچی‌باشی یکی از نظامیان قدرتمند آن دوران بود. ساروتقی از حاکم گیلان مبلغ هنگفتی طلب دولت مرکزی را درخواست می‌کرد و حاکم از پرداخت آن سر باز می‌زد و جانی خان هم حامی‌اش بود. روزی شاه پس از پایان جلسه‌ای شخصاً به محل اسب خود مراجعه کرد و متوجه شد که ساروتقی اسب خود را کنار اسب شاه بسته است. در آن زمان دیگران برای رعایت احترام اسب خود را دورتر می‌بستند اما ساروتقی که پیر و ناتوان بود اسب خود را نزدیک‌تر آورده و بسته بود. جانی خان فرصت را مغتنم شمرد و نزد شاه از ساروتقی بدگویی کرد و شاه هم جمله‌ای در تأیید او مبنی بر گستاخ بودن ساروتقی گفت. جانی‌خان پس از ترک جلسه چنین وانمود کرد که شاه فرمان قتل ساروتقی را صادر کرده است. به فرمان جانی خان نظامیان در خانه‌ای که او در بازارچه داشت، ریختند و او را کشتند. شاه عباس جوان با دیدن سر بریده صدر اعضمش شوکه شد و ابتدا واکنش واضحی به این واقعه نشان نداد. مادر شاه که هوادار ساروتقی بود اما شاه را به گرفتن انتقام تشویق کرد. جانی خان نامه‌ای به مادر شاه نوشت و به طور ضمنی او و ساروتقی را به اختلاس متهم کرد و در عین حال نقشه ترور مادر شاه را هم کشید که این نقشه افشا شد. نتیجه اینکه پنج روز که از قتل ساروتقی گذشت، شاه عباس دوم سردارانی که وزیر را کشته بودند را با قصر دعوت کرد. او آن روز لباس غضب پوشید و در تالار بارعام امارت عالی‌قاپو آنها را ملامت کرد و از ایشان سؤال کرد برای چه نخست وزیر مرا کشتید؟ و هنگامی که ایشان دهان باز کردند تا جوابی بدهند شاه فرصت نداد و از جای خود برخاست و فرمان داد «بزنید» و به اتاق دیگر رفت. بلافاصله کمانداران، جانی‌خان، سرداران و غلامان قورچی‌باشی و همراهانش را تیرباران کردند. به یک چشم برهم‌زدن او و ۲۴ نفر رفقایش را روی قالی‌های گرانبهای تالار قطعه‌قطعه شدند و جسدشان را در میدان شاه مقابل سر در عمارت عالی‌قاپو آویختند و به این ترتیب پادشاه جوان صفوی انتقام وزیر پیر و مجرب خود را از قاتلین وی گرفت.[۱۸][۱۹][۲۰]

قتل و کور کردن خانواده سلطنتی[ویرایش]

شاه صفی در حال نشان دادن سر قطع شده فرزندان زبیده بیگم به وی. پیتر ون‌دِرآ ۱۶۹۸
دستور شاه صفی مبنی بر زنده‌به‌گور کردن چهل نفر از زنان حرم خود در باغ قصر به عنوان مجازات بخاطر اتهام در توطئه علیه زندگی خود. یوهان دیوید زُنِرن ۱۷۰۱

شاه صفی چندسال پس از رسیدن به تاج‌وتخت، برای هرکسی که شک، سوءظن و یا بیعلاقه‌گی داشت دستور به قتل می‌داد. در زمان جانشینی شاه صفی، عمه او زبیده‌بیگم،[یادداشت ۴] که دارای سه فرزند بود با حامیانش به مخالفت با جانشینی شاه صفی پرداختند. زبیده بیگم در اواخر حکومت شاه عباس بزرگ، پسر بزرگ خود را نامزد سلطنت کرد که با مخالفت روبه‌رو شد. شاه صفی او را متهم به تلاش برای مسموم کردن خود نمود و نهایتاً در سال ۱۶۳۲ میلادی زبیده بیگم، شوهرش (عیسی خان قورچی باشی) و فرزندانش به دستور شاه صفی به قتل رسیدند[۲۱][۲۲] در همین سال شاه صفی دستور قتل و نابینا کردن سه پسر میرزا رفیع صدر و یک پسر میرزا رضی صدر سابق و دو پسر میرزا محسن متولی‌باشی مشهد مقدس و عمه زاده‌های خود، داده است.[۲۳] شاه صفی، تنها برادر خود سلطان‌سلیمان میرزا، عموی کور خود محمد میرزا و امام‌قلی میرزا[یادداشت ۵] و حتی نجف‌قلی میرزا (پسرامام‌قلی میرزا) به قتل رساند. علاوه بر این دستور زنده‌به‌گور کردن ۴۰ نفر از زنان حرمسرای خود را هم صادر می‌کند.[۲۴][۲۵][۲۶] دخترهای شاه عباس نیز عاقبتی بهتر از پسران شاه و دایی‌هایشان نداشتند و اکثر نوه‌های دختری شاه عباس نیز توسط پسر دایی خود (شاه صفی)، کور شدند.[۲۷][۲۸]

حرم و زنان شاه[ویرایش]

شاه صفی به تجویز پزشکان به شراب پناه آورد، اما بر اثر افراط در نوشیدن شراب همواره از حالت طبیعی خارج می‌شد و در این حالت دست به اعمال قساوت آمیز و وحشیانه‌ای می‌زد. زنان حرمسرا در این دوره یکی از مهیب‌ترین و بی‌روح‌ترین دوران خود را در حرمسرا سپری کردند زیرا در این دوره دیگر از سرگرمی‌ها و مسافرت‌ها خبری نبود و در حرمسرا با نظام خبر چینی و جاسوسی شدید مواجه شدند، لذا به تدریج فضای رعب و وحشت بر حرمسرا حاکم شد. تا به آن حد که اهل حرم برای آن که در معرض تهمت و افترا قرار نگیرند و بهانه‌ای به دست خبر چینان ندهند، ترجیح دادند که به اتاق‌های خود پناه ببرند و از معاشرت با یکدیگر اجتناب ورزند. ایجاد این محدودیت‌ها در حرمسرا نشانه بدبینی شاه بود، که حتی این سوءظن در مورد بستگانش وجود داشت. از طرفی این محدودیت‌ها نشان دهنده بی‌توجهی شاه صفی نسبت به زنانش بود. حتی رفتار او با زنان خاندان سلطنتی و بستگانش نیز خوشایند نبود.[۳۲]

وقتی شاه صفی برای بردن زنانش به صحرا دستور قرق را صادر می‌کند، هیچ چیز[۳۳] سخت‌تر و ناراحت‌کننده‌تر از آن نیست که کسانی که در نزدیکی محل‌هایی دیده شوند که زنان شاه باید از آن‌جا بگذرند. زیرا در این زمان به حکم فرمانی که صادر می‌شود، همه مردان باید از روستاهایی که در فاصلهٔ یک یا دو فرسخی راه واقع است خارج شوند و جز زنان نمی‌توانند در آن‌جاها بمانند. وقتی شاه صفی در خود اصفهان دستور قرُق می‌دهد، هرقدر که هوا بد باشد باز مردان باید خانه‌هایشان را ترک کنند و اگر در محله‌ای دور از اصفهان، دوستی نداشته باشند که به خانه‌اش بروند، مطمئن‌ترین کار برای آن‌ها پناه آوردن به کوهستان بوده است.[۳۴]

شورشهای دورهٔ سلطنت شاه صفی[ویرایش]

شمشیری متعلق به شاه صفی. بر روی این شمشیر امضایی با نام «عمل کلبعلی» نگاشته شده است. «عمل» یعنی کار، «کلب» یعنی سگ و «علی» نیز نام کوچک حضرت علی است. همانند نام اسدالله، کلبعلی نیز از نام‌های خاص شیعی است. عبارت کلبعلی «سگ علی» نشان دادهنده سرسپردگی سازنده به حضرت علی اولین امام شیعیان است.[۳۵]

اولین اختلالی که پس از درگذشت شاه عباس پیش آمد، نافرمانی اعراب بدوی بنو لام در اطراف بغداد بود، که البته مشکل دامنه‌داری نبود.[۳۶] اما شورشهای بعدی از ابعاد بزرگتری برخوردار بودند.

شورش غریب شاه گیلانی[ویرایش]

شاه عباس سیاست تمرکزگرایی شدیدی را دنبال می‌نمود و در صدد این بود که ملوک الطوایفی و سلسله‌های محلی را در کشور براندازد.[۳۷] این امر خان احمد گیلانی را که در زمان سلطان محمد خدابنده بعلت نسبت فامیلی با شاه صفوی دوباره حاکم گیلان شده بود به دردسر می‌انداخت. نامه نگاریهای خان احمد به دربار عثمانی و علل دیگر، سرانجام باعث شد که شاه عباس به گیلان لشکرکشی کند و خان احمد هم در آوارگی از استانبول به بغداد درگذشت. شاه عباس پس از اینکه کل گیلان را از چنگ تیولداران و حکام بیرون آورد آنرا خاصه شاهی[یادداشت ۶] اعلام کرد.[۳۸] خاصه شدن گیلان باعث افزایش فشار مالیاتی بر مردم شد و پس از فرمان شاه مبنی بر انحصار ابریشم که مهمترین کالای آن دوران بود، تولیدکنندگان گیلانی (که از عمده‌ترین مناطق ابریشم خیز بود) مجبور بودند ابریشم را به عوامل شاه بفروشند و خود شاه، آن‌ها را از طرق مختلف به فروش می‌رساند. به این دلیل عواید ایالات خاصه صرف امور اقتصادی و رفاه حال خود مردم محل نمی‌شد و زندگی آنان را در تنگنا قرار می‌داد. این تغییر سیاست اقتصادی شاه عباس و محرومیت ملاکین و خوانین محلی باعث نارضایتی آنان و تلاش آنان برای شورش به منظور دستیابی به قدرت محلی شد. از طرف دیگر، پایان سلسله محلی موجب نشد جمعیت محلی جداسر، که اینک دیگر با خواسته‌های روزافزون مسؤولین غیربومی فرستاده شده از دولت مرکزی مواجه بودند، به طور کامل فرمانبردار شوند.[۳۹] اقدامات گهگاهی شاه عباس برای کاهش فشار مالیات و جبران اشتباه‌ها، نتوانست چندان قلب مردم گیلان را به دست آورد.[۳۹] قیام‌های عمومی به فاصله چند سال پس از فتح گیلان چندین بار رخ داد که هربار با خشونت معمول قزلباشان سرکوب شد.[۳۹] خطرناکترین شورش در ۱۰۳۸ ه‍. ق. در لشت نشا کوتاه مدتی پس از مرگ شاه عباس پیش آمد. با حکمرانی ستمگرانه اصلان خان، وزیر گیلان، مردم صبر از کف دادند و پیرامون کالنجار سلطان که از نهانگاه خود در جنگل بیرون آمده و ادعا می‌نمود که پسر امیره جمشید خان بیه پس است[یادداشت ۷] جمع شدند.[۳۹] به نوشته ثواقب، کالنجار سلطان را عده‌ای از حکام و ملاکین قدیم که در خفا می‌زیستند، به گمان موقعیت مناسب به سلطنت برگزیدند و عادل شاه نامیدند.[۴۰] سپاه بزرگی از مردم عادی از او پیروی کرده او را به عنوان عادل شاه و غریب شاه، شاه اعلام کردند. شورشیان در بیستم شعبان ۱۰۳۸ ه‍. ق. رشت را تصرف کردند و جمع کثیری را به قتل رساندند. فومن را غارت نکردند به دلیل اینکه اهالی خود را تسلیم کردند. لشت نشا هم غارت شد.[۴۰] خانه‌ها، مغازه‌ها، کاروانسراها، بازارها و اقامتگاه کلانتر لاهیجان و دفاتر دولتی غارت و تخریب شدند.[۳۹] در پاسخ، خانهای تنکابن، صوفی، آستارا و گسکر در کوچصفهان بر غریب‌شاه غالب شدند و قیام با خشونت و کشتار قیام کنندگان سرکوب شد. تعداد کشته شدگان را تا ۸۰۰۰ نفر آورده‌اند.[۴۰] عادل شاه نهایتاً از ساروتقی خان که وزیر گیلان و مازندران بود و از تالش پیشروی کرده، لشت نشا را ویران کرد شکست خورد. سارو تقی خان به هنگام ترک، دختران و زنانی را که سپاهش اسیر کرده بود با خود برد.[۳۹] عادل شاه دستگیر و به دربار فرستاده شد. شاه صفی که در آغاز می‌خواست او را ببخشد، به تحریک اطرافیانش تصمیم گرفت اورا بکشد. مدتی غریب‌شاه را در جشن بزرگی در عمارت عالی قاپو شکنجه داده و پاهای او را نعل‌کرده و آرواره پایینش را سوراخ کردند. در جلوی جمعیت او را در میدان نقش جهان تیرباران کردند.

اولئاریوس در گزارش این حادثه چند سال پس از وقوع آن می‌نویسد:[۴۱]

شاه صفی که بر اثر این قیام، از روحیات مردم ترسیده بود به ساروخان دستور داد «گیلان را استمالت داده، از تقصیرات و زلات ایشان گذشته رقم عفو بر جراید جرایم ایشان کشیدیم» و ساروخان هم حکم کرد «هرکس از لشکریان اسیر و برده داشته باشند به تصدق فرق اشرف اقدس مستخلص سازند». همه اسرا آزاد شدند تا به خاندان صفوی دعا کنند.[۳۹] نارضایتی از صفویان در تمام نقاط گیلان یکسان نبود و مثلاً همراهی و پشتیبانی تالشان از حکومت صفویه و کمک آنان به قلع و قمع غریب شاه،[۴۳] موجب جلب اعتماد شاهان صفوی به آنان شده بود؛ این اعتماد به حدی بود که پس از سرکوب شورش غریب‌شاه، همه مردم گیلک مناطق گیلان خلع سلاح شدند و از حمل هرگونه جنگ‌افزار منع گردیدند و فقط اجازه داشتند برای کارهای کشاورزی از داس استفاده کنند؛ اما تالشها مجاز به حمل هر نوع جنگ‌افزاری بودند.[۴۴]

شورش طهمورث کاختی در گرجستان[ویرایش]

برخلاف کشمکشهای دوران شاه عباس بزرگ، در زمان خسرو میرزا،[یادداشت ۸] والی مسلمان گرجستان شرقی، این ناحیه نسبتاً آرام بود. شاه صفی بخاطر کمک خسرومیرزا در زمان بر تخت نشستنش، او را ملقب به رستم خان نمود و در ۱۶۳۲ میلادی، او را والی خودمختار کارتلی[یادداشت ۹] در گرجستان نمود. اما ناحیه کاختی گرجستان که مرکز مقاومت خاموش بر ضد صفویان بود، تحت حکمرانی مستقیم دولت مرکزی اداره می‌شد. در این دوره، کاختی ناآرام و ناآباد بود و اشراف و عوام بر گرد شاه فراری، طهمورث، گرد آمدند تا شاید بتوانند از زیر سلطه مسلمانان (ایرانیان) بیرون آیند. طهمورث از عثمانیها و روسها برای شورش کمک خواست و در ۱۶۳۳ م با رستم خان کارتلی وارد جنگ شد. طهمورث نتوانست بر رستم خان چیره شود و در۱۶۳۴ م شکست خورد. در ۱۶۳۸ م با وساطت رستم خان، شاه صفی طهمورث را بخشید و دوباره حاکم کاختی شد. در ۱۶۳۹ دوباره یاغی گشت و قسم وفاداری به میخائیل رومانف خورد، اما روسها هیچ اقدامی به نفع او انجام ندادند. در ۱۶۴۱م، طهمورث از توطئه یک شورش علیه رستم پشتیبانی نمود که در ۱۶۴۸م شکست خورد و رستم خان به کمک سپاه صفوی در ناحیه مقرو[یادداشت ۱۰] طهمورث را شکست داد و طهمورث به غرب گرجستان فرار نمود.[۴۵]

شورش گرجستان
طهمورث کاختی، تصویر از یک مبلغ مسیحی  
ناحیه کاختی  
رستم خان، والی کارتلی، تصویر از یک مبلغ مسیحی  
ناحیه کارتلی  
طراحی دیگری از تیموراز
(طهمورث) گرجی 

شورش داود خان در قراباغ[ویرایش]

نوشتار(های) وابسته: داوود خان گرجی
تصویر داوود خان، طراحی شده توسط مبلغ مذهبی مسیحی

داود خان گرجی، فرزند الله‌وردی خان گرجی (سپهسالار سپاه صفوی و بیگلربیگی فارس در زمان شاه عباس یکم) و برادر کوچکتر امام قلی خان می‌باشد. او از سرداران جنگی دلیر ارتش صفوی و فرماندار گنجه و قره باغ (در قفقاز) بود.

در عصر صفویه، بخصوص دوره شاه عباس بزرگ، اداره و ریاست بسیاری از نهادهای حساس کشوری، لشکری و اقتصادی ایران به مردمان قفقازی (ارمنیها، چرکسها و گرجیها) محول شده بود. ارامنه بیشتر در امور پیشه‌وری و بازرگانی بین‌المللی و چرکسها و گرجیها در نیروهای مسلح و انتظامی فعالیت داشتند. گرجیها گرچه در سرزمین مادری خود سرسختانه پایبند اصول ملی خود از جمله زبان گرجی و مذهب مسیحی بودند، اما در داخل ایران، در کنار فارسی زبانان و ترک زبانان، سومین عنصر جامعه را تشکیل می‌دادند. از خاندان‌های اصیل گرجی، تیره اوندیلازه، که الله‌وردی خان گرجی و پسرانش امامقلی و داودخان هستند، اهمیت زیادی داشتند. داوودخان، در زمان شاه عباس، بیگلربیگی ایالت قراباغ و گنجه و ریاست ایل و اویماق قاجار و امیرالامرای سپاهیان قراباغ بود. پیش از او، محمد قلی خان زیاداوغلی قاجار عهده‌دار این مناصب بود و گنجه و قراباغ تیول خاندان زیاد اوغلیهای قاجار بود. در جریان شورش گئورگی ساکاآدزه معروف به موراوی گرجی بر ضد شاه عباس، در سال ۱۰۳۵ ه‍. ق. / ۱۶۲۵م، به دلیل کوتاهی محمدقلی خان در برابر این شورش، و در راستای سیاست شاه عباس مبنی بر کنار گذاشتن حکام قزلباش از راس ایالات و گماشتن غلامان قفقازی بجای آنها، خان قاجاری معزول و بجای او فرزند الله‌وردی خان منصوب شد. پیش از آن، داوودخان از جانب شاه عباس «به محارست تفلیس و انتظام امور سرحد گرجستان مأمور و در آن سرحد بود». او در کمال اقتدار و استقلال در قراباغ و اران حکومت می‌کرد و تمایلات ضد درباری و گریز از مرکزی نیز در سر می‌پرورانید. بنا به اطلاعات منابع گرجی و ارمنی، او با سازمان دهندگان شورش موراوی بر ضد شاه عباس که در کاخت بوقوع پیوست رابطه داشت. داوودخان پس از رسیدن به مقام بیگلربیگی قراباغ و گنجه در ۱۰۳۵ ه‍. ق. پنهانی روابط خود را با تیموراز (طهمورث)، والی کاخت، و دیگر خاندانهای با نفوذ کاخت و کارتیلی که گرایش گریز از مرکز داشتند توسعه داد. طهمورث در گرجستان کارتیلی بر ضد شاه عباس شورش کرد و با موراوی همدست شد. طهمورث چون شکست خورد و مدتها در آوارگی به سر برد، با وساطت داوودخان که با او دوستی داشت توانست عفو شاه عباس را جلب کند و در سالهای پایانی زمامداری شاه عباس، طهمورث از جنگ و جدال با صفویه دست کشید و اوضاع گرجستان کارتیل آرام بود. از آن پس دوستی و روابط صمیمانه‌ای بین داوودخان و طهمورث برقرار بود. داوودخان با وجود اینکه در زمان به تخت نشستن شاه صفی، همچنان حاکم قراباغ و رئیس ایل قاجار بود و در دفع برخی از تجاوزهای حکام عثمانی به برخی از نواحی مرزی ایران هم عملیاتی انجام داده بود، اما در آغاز بر تخت نشستن شاه صفی در ۱۰۳۸ تا ۱۰۴۱ ه‍. ق. به دیدار شاه در اصفهان نرفت. در ۱۰۴۱ ه‍. ق؛ که برای شرکت در لشکرکشی شاه به بغداد به حضور شاه رفت، تنش و تفرقه‌ای آشکار بین او و شاه رخ داد که سرانجام منجر به شورش بر ضد شاه صفی گشت. در لشکرکشی به بغداد، در ضیافتی داوودخان فعالیت و کار قوللرآقاسی جدید (خسرومیرزا معروف به رستم) را با لحن تمسخر آمیز مورد انتقاد قرار داد که شاه داوودخان را بخاطر رستم از مجلس بیرون کرد.[۴۶] مسئله دیگر اینکه هنگام بازگشت از لشکرکشی، امامقلی خان با دریافت اجازه شاه از حدود تویسرکان به سوی فارس رهسپار شد، اما داوودخان بدون اجازه شاه، خودسرانه به قراباغ رفت. باز بعداً که شاه دستور داد تمام خانها و حاکمان شهرها به قزوین نزد او بیایند، تنها دو خان، یکی خان گنجه یعنی داود خان و دیگری علیمردان خان، خان قندهار به حضور او نیامدند که هردو هم بعداً بر ضد شاه شورش کردند. با این حال داوودخان یکی از زنان عقدی و پسر خود را نزد شاه فرستاد که به او اطمینان دهد، اما به دستور مستقیم شاه برای آمدن خودش تمکین نکرد و بزرگان گنجه را به مجلسی فراخواند که در آن با شرح اعمال جنون آمیز و ظالمانه شاه، اظهار کرد که ترجیح می‌دهد خود را تحت حمایت عثمانی‌ها قرار دهد. پانزده نفر از بزرگان گنجه که در مجلس با او مخالفت کردند در همان‌جا کشته شدند.[۴۷]

داوودخان پس از همراه کردن طهمورث، تصمیم گرفت با کمک او جمعی از بزرگان با نفوذ ایل قاجار را که با او سر ناسازگاری داشتند و بر ضد او به شاه صفی شکایت کرده بودند از میان بردارد. برای اجرای این تصمیم، به بهانه عادت معمول شکار، یا به نقلی به طلب شرکت در عروسی، به دعوت طهمورث، جماعتی از بزرگان و خواص قاجار را به صیدگاه برد و طبق قرار قبلی، طهمورث و نیروهای گرجی همراه او در فرصت مناسب بر قاجارها یورش آورده و همگی را کشته و اموالشان را به غارت بردند. سپس به پیشنهاد داوودخان، و پس از تماس با طهمورث، تصمیم گرفتند به اتفاق یکدیگر به گنجه و قراباغ و بردع و ارسبار یورش ببرند و اموال و اسباب آن شهرها را غارت و به گرجستان منتقل کنند. انتشار خبر این یورش موجب نگرانی و وحشت مردم گنجه و پناه بردن ایشان به دیوارهای شهر شد و بازماندگان قاجارهایی که در توطئه داوودخان کشته شده بودند به فغان و فریاد افتادند. نیروهای گرجی حمله کننده چند روزی در گنجه ماندند و با غارت شهر، خسارات زیادی به مردم آنجا وارد کردند. در مقابل، شاه صفی هم داوودخان را عزل کرد و دوباره محمدقلی خان زیاداوغلی قاجار را به جای او منصوب کرد. طهمورث را هم از حکومت گرجستان عزل نمود و حکومت هردو گرجستان کاخت و کارتیل را به خسرومیرزای گرجی معروف به رستم خان برادر بگرات خان که نواده لوارصابخان و از خاندان باگراتیون بود سپرد.[۴۸] در منابع گرجی آمده‌است که در سال ۱۰۴۲ق/ ۱۶۳۳م نیروهای متحد طهمورث، والی کاخت در آن زمان، الکساندر حکمران ناحیه ادیشی گرجستان غربی، حکمرانان مسقطه و کارتیلی به دستیاری داوودخان به گنجه و قراباغ حمله کرده و این نواحی را غارت کردند و ۷۰۰ نفر از ایل قاجار را به هلاکت رساندند، در این عملیات اسقف ارامنه نیز با یک گروه مسلح شرکت کرد.[۴۹] سپس طهمورث نوشته‌هایی برای امرای شیروان، چخورسعد و آخسقه[یادداشت ۱۱] و آن حدود نوشتند و ایشان را به شورش فراخواندند. امرا نامه را به دربار نشان دادند. در این نامه‌ها ادعا شده بود که صفی قلی میرزا که نزد امامقلی والی قدرتمند فارس است، فرزند شاه عباس می‌باشد و امامقلی هم با شورشیان همراه‌است. بنظر می‌رسد که مطرح کردن امامقلی در این قضیه، ترفندی بوده‌است که داوودخان برای تحریک طهمورث و گرجیان و دیگر حکام به طرفداری از خود و آشفته کردن اوضاع ضد شاه صفی بکار گرفته بوده‌است. رقبای امامقلی از جمله ملکه مادر و صدراعظم ابوطالب خان هم به این شک کمک می‌کرده‌اند.

شاه صفی، لشکر بزرگی به فرماندهی رستم خان سپهسالار به مقابله با شورشیان اعزام نمود که شورشیان با شکست مواجه شدند. داوودخان و طهمورث به باش آچوق[یادداشت ۱۲] فرار کردند و داوودخان سپس مدتی در شهر گوری در مرکز گرجستان بسر برد و سرانجام به عثمانی رفت. رستم خان در گرجستان حکومت قوی ای بر پا کرد و امرای نواحی دیگر گرجستان نظیر ایمرتی، مینگیرلا[یادداشت ۱۳] و گوری که تحت حمایت عثمانی بودند، از او حساب می‌بردند و رستم خان دو دژ مستحکم در کاخت و کارتیل بنا نمود و حتی به ناحیه وان در عثمانی لشکرکشی کرد و کردان تابع عثمانی در آن ناحیه را سرکوب نمود.

قتل امام قلی خان[ویرایش]

نوشتار اصلی: امام قلی خان

امام قلی خان از سرداران جنگی و حاکمان زمان شاه عباس است. او فرزند الله‌وردی خان گرجی و بیگلربیگی ایالت فارس، بوشهر و بحرین بود. داودخان گرجی، فرزند دیگر الله‌وردی خان، بیگلربیگی ایالت قره باغ، گنجه و اران و ریاست ایل قاجار بود. امامقلی در نبردهای بسیاری شرکت نمود که عملیات موفقیت آمیز بر ضد اشغالگران اروپایی در جنوب ایران از آن جمله‌است. از سوی دیگر، خاندان اوندیلازه به چگونگی وضعیت گرجستان و مردمان آن بی اعتنا نبودند و روابط نزدیکی با خاندان با نفوذ آن داشتند، به نحوی که سعی می‌کردند در سرکوبهای مکرر زمان شاه عباس در گرجستان شرکت نکنند. مثلاً امامقلی خان به بهانه بیماری در لشکرکشی دوم شاه عباس به گرجستان در سالهای ۱۶۱۵–۱۶۱۶ م شرکت نکرد و در تبریز ماند.[۵۰] پس از شروع شورش داودخان، برادر امامقلی، در قراباغ، داودخان چنین وانمود کرد که برادرش با او همنواست و ادعا نمود که " من حسب الصلاح برادر به این امور اقدام کرده‌ام ". وی سعی کرد شورش خود را در ضدیت با صفویه مطرح نکند بلکه آنرا حرکتی در حمایت از شاهزاده‌ای اعلام نمود که از فرزندان شاه عباس است. شاه عباس، بنا به محبتی که به امامقلی داشت، یکی از زنان حرم خویش را به او بخشیده بود که گویا در هنگام خروج از حرم سه‌ماهه آبستن بوده و پس از شش ماه پسری بدنیا آورده بود که صفی قلی خان نام داشت و از جانب امامقلی حاکم لار شد.[۵۱] این جوان بی میل به تصرف تاج و تخت نبود و فتحعلی بیک و علیقلی بیک برادرانش (فرزندان خان فارس، امامقلی) را هم با خود همداستان نموده بود، که پدر ایشان با پیشنهاد شورش علیه پادشاه موافقت نمی‌کرد. داود خان علاوه بر طرح مسئله صفی قلی، برای همراه کردن حکام دیگر، نامه‌هایی به ایشان می‌فرستاد که در آن ادعا می‌کرد برادرش بزودی با سی هزار سپاه سکه بنام شاهزاده ضرب خواهد نمود و خطبه بنام او خواهد خواند. در پاسخ به این تحریکها، شاه صفی امامقلی را به حضور فراخواند. امامقلی در پاسخ فرزندانش که او را به تمرد فرا می‌خواندند گفت که به ولی نعمت خود خیانت نمی‌کند. از طرف دیگر در دربار هم، مادر شاه و صدر اعظم ابوطالب خان هم بر ضد امامقلی بدگویی می‌کردند. رستم خان سپهسالار که نماینده خاندان باگراتیون گرجی بود، با نمایندگان خاندان اوندیلادزه (یعنی الله‌وردی خان، امام قلی خان و داود خان) رقابت و دشمنی داشت، اما چون سیاستمدار عاقل و با احتیاطی بود، بصورت علنی بر ضد امامقلی، سردار معروف ایران و حاکم فارس، اقدامی نمی‌کرد و بصورت پنهانی و تحت عنوان مبارزه با طهمورث و داودخان (که با هم متحد شده بودند)، با امامقلی مخالفت می‌کرد. سرانجام، شاه امامقلی را به دربار فراخواند که در ابتدا آمدن پرتقالیها را به هرمز بهانه کرد، اما با دستورهای بعدی پادشاه ناچار شد که اول پسران خود را اعزام کند و سپس خودش رهسپار دربار شود که بدنبال آن، امامقلی خان به دستور شاه در قزوین بدست دو داماد خود یعنی داوودبیگ و علیقلی بیگ گرجی، که دو برادر رستم خان سپهسالار بودند، کشته شد.

سفرنامه تاورنیه:[یادداشت ۱۴]

شورش خان‌احمدخان اردلان در کردستان[ویرایش]

از دیگر شورش‌های این دوره قیام خان‌احمدخان اردلان والی کردستان بود. او که در دورهٔ شاه عباس دز تصرف قلعه رواندوز و شهر موصل از خود دلاوری‌های بسیار نشان داده بود پس از مرگ شاه نیز کماکان مورد عنایت وی بود تا این‌که سعایت دیگران باعث بدگمانی شاه صفی شد. اردلان خان داماد شاه عباس بود و زرین کلاه، خواهر او را در حبالهٔ نکاح و از این زن پسری به‌نام سرخاب که بسیار مورد توجه شاه عباس بود، داشت. اما بدگمانی شاه صفی باعث شد این جوان را کور کردند و این حرکت خشم و طغیان اردلان خان را به‌دنبال داشت.[۵۴]

او با دولت عثمانی هم‌پیمان شد و نواحی ای از ایران (کرمانشاه، سنقر، همدان، خوی و ارومیه) را متصرف گشت. پس از آن از طرف عثمانی موصل و کرکوک نیز به او داده شد و خان‌احمدخان اردلان هفت سال در موصل و کرکوک حکم‌فرمایی کرد.[۵۵][۵۶]

در آن ایام سپاهی به فرماندهی سیاوش بیگ و شاهوردی خان، برای سرکوبی او اعزام شد که در نهایت به شکست خان‌احمدخان اردلان منجر شد. در این جنگ کوچک، احمد پاشا یکی از حکام عثمانی همراه با محمّد پاشا (بیگلربیگی موصل)[۵۷]که با اردلان خان هم پیمان شده بودند به قتل رسیدند. عاقبت خان‌احمدخان اردلان به واسطهٔ بیماری که داشت، در حال فرار درگذشت.[۵۸][۵۹]

شورش درویش رضا در قزوین[ویرایش]

درویش رضا، درویشی در قزوین بود که جهت کسب اعتبار خود را به طوایف شاملوی افشار منسوب می‌کرد.[۶۰] ابتدا کارگزار حاکم همدان شد و در یکی از سفرها در آب رود ارس غرق شد، اما پس از سه روز از آب نجات پیدا کرد و پس از آن همراه با جمعی از درویشان به سرزمینهای عثمانی، مراکش و مصر سفر کرد. در سفر، به روایت واله اصفهانی، سررشته‌ای از علوم غریبه و فنون عجیبه بدست آورد و ادعای کشف و شهود نمود. شاردن ادعا کرده‌است که فرار درویش رضا از خدمت حاکم همدان، اعتراضی بوده‌است به حضور غلامان در جنگهای زمان شاه عباس که عرصه سنتی قزلباش‌ها بوده‌است و دخالت غلامان شاه را در جنگ، تضعیف قزلباش‌ها بحساب می‌آوردند.[۶۱] سپس به ایران بازگشت و در قاقازان قزوین ساکن شد و با درباریان نزدیک شد. سپس خانقاه او طرفداران بیشتری پیدا کرد و میرزا تقی اعتماد الدوله را هم تحت تأثیر قرار داد. سپس علمای قزوین با ادعای کفر با او به مباحثه پرداختند که توانست از عهده سوالهای ایشان بر آید و ایشان از او دست برداشتند و رهایش کردند. پس از مدتی و با افزایش طرفدارانش گاهی ادعای نیابت امام غائب را نمود و گاهی هم خودش را مهدی موعود می‌خواند. البته عقاید و افکار خود را در خفا نگاه می‌داشت و به صراحت اظهار نمی‌نمود. نقشه درویش رضا این بود که با مریدان ابتدا قزوین را به تصرف درآورد و با برانگیخته شدن بقیه مردم، مناطق دیگر را هم تصرف کند. از نظر فکری، آموزه‌هایی از اعتقادات اهل حق، مشعشعیان، موعودگرایی، نقطویان و قلندران در اصول فکری هواداران درویش رضا قابل تشخیص است.[۶۲] قبلاً در زمان شاه عباس هم درویش خسرو نقطوی دارای هواداران بسیاری شده بود که شاه او را اعدام کرد و تمایلی که درویش رضا به تصاحب تخت پادشاهی صفوی داشت، از نوع همان گرایشهای دراویش نقطوی است. اعتقاد به تناسخ در مریدان درویش رضا، باعث پیوند شورش فعلی با نقطویانی بود که در دوره شاه عباس سرکوب شده بودند. حتی در ۱۰۴۹ ه‍. ق. پس از سرکوب درویش رضا، شاطری را که ظاهرش شبیه او بود بعنوان پیشوا برگزیدند و دوباره شورش کردند که شاه صفی این شورش را هم با اعدام شاطر سرکوب کرد. فشارهای مالیاتی، باعث می‌شد که نظر دراویش نقطوی که بر نوعی اشتراک در مالکیت، برای روستاییان جذاب باشد. طرح دعوی نیابت یا مهدویت از طرف درویش رضا، بیش از آنکه نمایانگر عقیده شیعه امامی او باشد، اقدامی بوده ضد علمای شیعه که انکار مرجعیت علما و طرح نیابت عامه امام از سوی ایشان بوده‌است. در ۱۶ ذیحجه ۱۰۴۱ ه‍. ق. درویش رضا همراه با تعداد زیادی از مریدان خود از خانقاه کافورآباد با سلاح بیرون آمد و به تصرف قزوین حرکت نمود. این تعداد زیاد، ابتدا به در خانه داروغه شهر رفتند و خواستند که با شورشیان همراه شود وگرنه تنبیه خواهد شد. داروغه نه به جنگ شورشیان آمد و نه با آنان همراه شد. درویش رضا پایگاه خود را در آستانه شاهزاده حسین قزوین قرار داد و پیروانش ادعا کردند که قصد زنده کردن یکی از سادات درگذشته قزوین، بنام میر فغفور را دارد. این خبر در قالب آوازه ظهور و خروج صاحب الزمان و خبر احیای اموات در شهر پیچید و موجب هیجان شدید مردم شهر شد. نتیجه هجوم نیروهای نظامی به آرامگاه میر فغفور و آتش زدن مقبره شد که باعث مرگ او گشت.[۶۳]

شورش شیرخان افغان[ویرایش]

نوشتار اصلی: شورش شیرخان افغان

در سال ۱۰۴۰ه‍. ق. در ایالت قندهار شورش رخ داد. کانون اصلی شورش، ناحیه فوشنج بود که گروهی از افغانها موسوم به کاکری در آن مسکن داشتند و حکمرانی آن در دست شیرخان افغان بود. جایگاه اصلی افغانهای شیرخانی در تَرین بود و گاهی نام شیرخان را با پسوند ترینی آورده‌اند.[۶۴] نگهداری قندهار، برای امنیت کابل و کل خراسان اهمیت داشت. این شهر بصورت اجتناب ناپذیر، باعث کشمکش بین گورکانیان هند و صفویان ایران بوده‌است. صفویان از طریق حکمرانان خود در قندهار، عوارض گمرگی بعنوان حق عبور از کالاها دریافت می‌نمودند.[۶۵] هردو امپراطوری گورکانی و صفوی، به این شهر برای دفاع در مقابل ازبکان احتیاج داشتند. شیرخان فرزند حسن خان بن عبدالقادر افغان ترینی بود که پدرش در زمان شاه طهماسب تابع و خراج‌گزار سلطان حسین حاکم قندهار بود.[۶۶] هنگامی‌که قندهار در سال۱۰۰۳ ه. ق به تصرف گورکانیان درآمد، حسن خان نتوانست در جایگاه خود اقامت کند و در سال(۱۰۱۱ ه. ق) با بستگان خود به خراسان آمد و در زمره ملازمان شاه عباس اول قرار گرفت و در ولایت فراه استقرار یافت. شیر خان پس از درگذشت پدر به خدمت شاه عباس رسید و پس از فتح قندهار به دست شاه عباس (سال ۱۰۳۱ ه. ق) الکای فوشنج که جایگاه پدرانش بود به وی داده شد و در آن ولایت تمکن و استقلال یافت. بعد از فوت گنجعلی خان که پسرش علیمردان خان جانشین او شد، شیر خان از روی غرور و مقام خواهی و با اعتماد به عنایات گوناگونی که شاه عباس به وی می‌کرد، خودرایی و زیاده روی پیش گرفت و از طریق سلوک خارج شد. شیر خان شروع کرد به تجاوز، غارت و باج گرفتن از کاروانهای تجاری هندوستان که از ناحیه قندهار و اطراف آن عبور می‌کردند. تجار از بدسلوکی و زیاده خواهیهای او ناراضی بودند. او همچنین به آزار و اذیت سایر افغانانی که مطیع دولت صفوی و تابع بیگلربیگی قندهار بودند، به ویژه طایفه ابدالی که خودشان امیر جداگانه داشتند، پرداخت و با همه تذکرهای حاکم قندهار، او از کار خود دست برنمی‌داشت و به همین دلیل بین او و علیمردان خان کدورت پدید آمد. علیمردان خان از ترس آنکه مبادا درگیری با شیر خان مورد رضایت شاه عباس نباشد (چراکه شاه پیشتر عنایت و توجه خاصی به شیر خان داشت)، حرکات ناشایسته او را نادیده می‌گرفت و هرکدام علیه دیگری، گزارشهایی به شاه رسانیده و از رفتار یکدیگر شکایت می‌کردند. مهربانی و الطاف شاه عباس نسبت به شیر خان روح سرکش و فزون‌خواه او را آرام نکرد. در سال(۱۰۴۰ ه. ق) او از سر بلندپروازی و قدرت طلبی تصمیم گرفت به قلمرو پادشاه مغولی هند تجاوز کند. علیمردان خان او را از این تصمیم منع کرد. کاروانهای هندی از دست شیرخان به علیمردان خان شکایتهای زیادی نوشتند و علیمردان خان از ترس آنکه مبادا به واسطه عدم برخورد با شیر خان، مورد اعتراض شاه صفی قرار گیرد، با لشکر قزلباش به عزم گوشمالی شیر خان به سمت فوشنج حرکت نمود.[۶۷] شیر خان با کمال دلیری به نیروهای قزلباش یورش آورد لیکن نتیجه‌ای از پیکار خود نگرفت و تاب مقاومت در برابر نیروهای علیمردان خان نیافت و شکست خورد. شیر خان پس از شکست و تلف شدن بسیاری از نیروهایش، به جانب حاکم مولتان فرار نمود و اظهار طرفداری پادشاه مغولی هندوستان را کرد.[۶۸] اما هنگامی که از جانب پادشاه گورکانی هندوستان حمایتی به او نرسید، مأیوس شد و تصمیم گرفت، شخصاً دست به عملیات نظامی بزند. علیمردان خان ناگزیر در رأس یک نیروی ده هزار نفری از قندهار بیرون آمده عزیمت فوشنج کرد. چون از نقطه‌ای به نام کوتل پنجمردک عبور نمود، شیر خان از آمدن نیروهای حریف آگاه شد و افغانان همراه او نیز ترسیده از گرد وی پراکنده شدند. در نتیجه شیر خان که یارای جنگیدن در خود ندید، با تعداد اندکی از مردان خود از جماعت ترینی، فرار کرد و به طرف هزاره جات مابین بلخ و کابل رفت و در آنجا بی‌سر و سامان به سر برد. کوششهای شیر خان برای نجات آنان به جایی نرسید و او به سوی هند روی آورده به خدمت گورکانیان درآمد(۱۰۴۱ ه. ق).[۶۹] شاه صفی نامه‌ای برای او فرستاد به این مضمون که وی را عامل مخفی خود در هند نماید. محتوای نامه چنان‌که انتظار می‌رفت به نظر شاه جهان رسید و او بی‌درنگ شیر خان را از جمله اطرافیان خود حذف و از منصبش عزل کرد. اندکی بعد شیر خان با قلبی شکسته درگذشت.[۷۰]

خیانت علیمردان خان زیک[ویرایش]

نوشتار(های) وابسته: گنجعلیخان

علیمردان خان، فرزند گنجعلی خان، از سرداران مشهور شاه عباس بزرگ می‌باشد. گنجعلی خان از افراد یکی از طوایف ایران، یعنی طایفه «زیک» بود. این طایفه را یوستی یکی از هفت دودمان قدیم زمان اشکانی و ساسانی[یادداشت ۱۵] دانسته‌است[۷۱] و اخیراً آنان را از یکی از طوایف کرد دانسته‌اند.[۷۲] پس از فوت عجیب گنجعلی خان،[یادداشت ۱۶] علیمردان خان که پسر بزرگ و جانشین پدر محسوب می‌شد نخست پیکر پدر را از قندهار به مشهد برد و در آستانه حرم امام رضا، پایین پا، به وصیت پدر به خاک سپردو سپس لقب بابایی[یادداشت ۱۷] و حکومت کرمان را از شاه عباس دریافت نمود و به بابای ثانی معروف گردید. علیمردان خان خواهری داشته که همسر میرزا طالب خان اردو بادی پسر حاتم بیگ[۷۳] بوده‌است.[یادداشت ۱۸] این شخص ده سال وزارت شاه عباس را داشته و در ۱۰۳۰ ه‍. ق. معزول شده. سپس در زمان شاه صفی به سال ۱۰۴۱ ه‍. ق. مجدداً به وزارت برگزیده و دو سال بعد۱۰۴۳ ه‍. ق. بدستور شاه صفی به قتل رسیده‌است. ظاهراً در همین روزها، شاه صفی به برادرزن طالب خان یعنی علیمردان خان ظنین گشته و احتمال دارد که علیمردان خان خیال توطئه‌ای را در سر می‌پرورانده‌است. به روایت فارسنامه ناصری علت این نارضایتی علیمردان خان، دخالت اعتماد الدوله میرزا تقی مازندرانی (سارو تقی) بوده.[۷۴]

علیمردان خان، تسلیم قندهار
مینیاتور هندی، دوره شاه جهان، تسلیم پادگان ایرانی قندهار، سال ۱۶۳۸میلادی  
علیمردان خان، فرزند گنجعلیخان، سردار معروف ایرانی که قندهار را بدون نبرد به هندیان تسلیم کرد  
محاصره پادگان ایرانی قندهار از سوی سپاهیان شاه جهان  
مینیاتور هندی که نشان می‌دهد علیمردان خان به دربار شاه جهان وارد می‌شود 

علیمردان خان با مخالفت شیرخان افغان روبرو شد و کار به جنگ رسید، شیرخان حاکم فوشنج منهزم شد و گریخت، ولی علیمردان خان هم زخمی شد و پس از بهبودی، از طرف شاه صفی او را برای شرفیابی دعوت کردند، اما علیمردان خان که متوجه کینه جوییهای شاه صفی شده بود و علاوه بر آن سالها بود که مالیات قندهار و کرمان را نفرستاده بود، از محاسبه معامله چند ساله قندهار و طمع اعتماد الدوله (سارو تقی) اندیشه کرده، از دولت صفویه روی گردانیده در سال ۱۰۴۷ ه‍. ق. / ۱۶۳۸ م، قندهار را به تصرف گماشتگان پادشاه هند داد و خود به هندوستان رفت. علیمردان خان ثروت بیکرانی داشت و وقتی به دربار هند رسید، مقرری که برایش تعیین کردند قبول نکرد، تاورنیه گوید: «علیمردان خان پسر آخرین امیر قندهار بود که ازو ثروت بی پایانی به ارث برده بود، وقتی که علیمردان به دربار مغول کبیر رفت همه ظروف او طلا بود! و به قدری صندوقهای او از طلا انباشته بود که مقرری شاه هند را قبول نمی‌کرد. او قصری عالی در جهان‌آباد بنا کرده، یک روز که شاه هند با شاهزاده خانمهای دربارش به دیدن او رفت، می‌گویند همسر علیمردان خان چندین صندوق را گشود که همه پر از طلا بود و به شاهزاده خانمها گفت: اگر شوهر من راتبه و مقرری قبول نمی‌کند، برای اینست که لقمه نانی به اندازه خود و عیالش دارد.[۷۵] چنان‌که گفتیم، افغانها در دوران حکومت علیمردان خان سر به طغیان برداشتند و یکی از علتهای شورش آنان ظاهراً طمعکاریها و پول پرستیهای علیمردان خان بود و چون از طرف دربار ایران نیز احضار شده، و از شاه صفی می‌ترسیده و موقعیتی نیز در قندهار نداشته‌است ناچار به قبول خیانت شده و به دربار هند پناه برده‌است.[۷۶]شاه جهان، امپراتور هند، در مقابل این عمل علیمردان خان، او را فرماندار کشمیر، کابل و لاهور نمود و سپس بعنوان امیر الامرای خود برگزید. در سال ۱۶۵۷میلادی، هشت سال پس از اینکه شاه عباس دوم و چهل هزار نفر سرباز ایرانی قندهار را از هندیان بازپس گرفتند،[۷۷] علیمردان خان درگذشت و در لاهور به خاک سپرده شد. علیمردان خان بناهای بسیاری در هند و پاکستان ساخت و مقبره‌اش در لاهور معروف است.

جنگهای شاه صفی[ویرایش]

اولین حمله ازبکان (۱۶۲۹)[ویرایش]

سپاهی به اسارت درآمده ازبک

خان بخارا از ۱۶۱۱ تا ۱۶۴۲ میلادی، امامقلی خان بود که برادرش ندرمحمد خان را به امیری بلخ برگزیده بود. پسر ندرمحمدخان، عبدالعزیز نام داشت که پس از فوت شاه عباس بارها به ایران حمله نمود. بقول واله اصفهانی، عبدالعزیز خان بیشتر از اینکه به حمام برود، به غارت خراسان می‌رفته‌است![۷۸]

خبر آمدن ابوالغازی‌خان به سمت محب‌علی‌ سلطان حاکم نسا و اغورلو سلطان حاکم درون و تصرف قلاع و رفتن به سمت قلعهٔ ابیورد به گوش رسید. زمان‌بیک ناظر و تفنگ‌چی آقاسی را با عساکر منصوره به آن حدود رفتند. اسفندیار سلطان برادر عبوالغازی‌خان با سپاهی به حوالی مرو رسیده پیغام‌های به عاشورخان حاکم مرو فرستاد تا شاید بتواند او را از قلعه بیرون بیاورد. بالاخره عاشورخان قلعه را به محافظان سپرده و با سپاه قزلباش به بیرون آمدند، در برابر اسفندیار خان به مبارزه پرداختند. عاشورخان در این جنگ پیروز شده، اسفندیار خان فرار کرد. ابوالغازیخان از نسا به سمت قلعه ابیورد آمد، جمشید‌سلطان گرجی حاکم آنجا قلعه را استحکام داده در تدارک سپاده بود که خبر آمدن منوچهرخان حاکم مشهد و بیرام‌علی سلطان‌بیات حاکم نیشاپور و احمد‌سلطان چگینی حاکم سبزوار رسید که خود را به ابیورد رسانیده‌اند. ابوالغازی‌خان از این خبر متزلزل شده، به سمت نسا رفت و در راه با قزلباش‌ها رو به رو شد که جنگی دیگری درگرفت. قزلباش‌ها حملات شدید علیه وی انجام دادند که در نهایت، ابوالغازی تاب مقاومت نیاورده، فرار کرده و غنائم بسیاری به دست قزلباش‌ها افتاد. خسرو خان بیگلربیگی استرآباد و علی یارخان گرایلی خود را معرکه رسانیدند. ابوالغازی نیز به سمت خوارزم عقب‌نشینی کرد.[۷۹] شاه صفی پاداشی بابت این پیروزی به تمام امرای این جنگ داد [۸۰]

در سال ۱۶۲۹ میلادی والی میمنه همراه اوراز بی، سردار ازبک، به ماروچاق[یادداشت ۱۹]که در دست ایرانیان بود حمله کرد.[۸۱] پس از دوازده روز جنگ و محاصره ازبکان به نتیجه‌ای نرسیدند و خواستند در مقابل ماروچاق یک دژ بنا کنند. در این زمان خبر رسید که فرمانده ارتش خراسان، زمان بیگ، قصد آمدن به این ناحیه را دارد که اوراز بی هزار نفر را به مقابله فرستاد. این عده شکست خوردند و بسیاری از ایشان اسیر شدند. در نتیجه، سردار ازبک به فرمانده خراسان نامه نوشت و از این حمله اظهار پشیمانی نمود و عذرخواهی کرد.[۸۲] شاه صفی دستور داد که اسیران را آزاد کنند و تا ۱۸ ماه صلح برقرار بود. این فرصت زمان مناسبی بود تا تعدادی از نیروهای خراسان در عقب راندن عثمانیان در ۱۶۳۰ م کمک کنند.[۸۳]

اولین جنگ ایران و عثمانی (۱۶۲۹–۱۶۳۱)[ویرایش]

سلطان مراد پادشاه عثمانی که پس از آخرین نبرد با شاه عباس دیگر هرگز جرات تعرض به خاک ایران را نیافته بود، به مجرد آگهی از مرگ شاه عباس به آذربایجان و بغداد لشکر کشید. البته مراد چهارم از آخرین پادشاهان جنگنده عثمانی است که پس از او بندرت کسی از پادشاهان عثمانی در میدان جنگ حاضر می‌شد. خسرو پاشا،[۸۴][یادداشت ۲۰] وزیر اعظم عثمانی با مأموریت بازپس‌گیری ولایاتی که در زمان شاه عباس از تصرف آنان خارج شده بود، به سوی ایران روانه شد.[۸۵] در آذربایجان سپاه عثمانی کاری از پیش نبرد و در بغداد با مقاومت صفی قلی خان والی قزلباش آن برخورد که با جسارت و جلادت از آن شهر دفاع کرد و از پیشرفت سپاه دشمن جلوگیری نمود. صفی قلی خان در دفاع از بغداد حدود دوازده هزار نفر به عثمانیان تلفات وارد نمود. در همین ماجرا یک دسته از سپاه ایران به سرکردگی زینل خان شاملو در حدود مریوان از سپاه عثمانی شکست خوردند (رمضان ۱۰۳۸ ه‍.ق.) و بدنبال آن عثمانیها بداخل ایران ریختند. بخش دیگری از سپاه عثمانی به حوالی همدان رسیده بودند که به دستور شاه صفی مردم این ولایت مهاجرت کرده و به نقاط دیگر رفتند تا از آسیب لشکر دشمن در امان باشند، اما با اعتبار جمعیت سپاه قزلباش حرکت مردم به تعویق افتاد. [۸۶] در ۱۰۳۹ ه. ق، عثمانیها به همدان تاختند و این شهر به تصرف ایشان درآمد و اهالی همدان در شش روز تمام قتل‌عام شدند. خسرو پاشا، محله‌های همدان را میان هفت تن از پاشایان تقسیم کرد و فرمان داد که در یک هفته تمام مردم شهر و حتی حیوانات را بکشند، بناها را ویران کنند و درختان را ریشه‌کن سازند؛ و اگر در پایان این مدت در منطقه‌ای جانداری پیدا شد، یا دیوار و درختی برپا بود، فرمانده آن‌جا خود کشته می‌شود. آن‌گاه در پایان مهلت بازرسان خسرو پاشا، سراسر شهر را جستجو کردند و هر زخمی و بیماری هم که در ویرانه‌ها یافتند، سرش به تیغ رفت.[۸۷] البته از سویی دیگر پادگان ایرانی بغداد (سپاه همدان به فرماندهی صفی قلی خان که بیگلربیگی همدان هم بود) چنان دلاورانه دفاع کردند، که ترک‌ها با شنیدن حرکت شاه صفی برای نجات بغداد، به ترک محاصره آن شهر وادار شده و ناچار به موصل عقب نشستند. از این لشکرکشی سودی عاید عثمانی نشد. بعد از پایان این جنگ بعضی از اطرافیان شاه صفی ذهن او را نسبت به زینل خان بدبین و شاه را برای قتل او ترغیب کردند. شاه صفی از شدت غضب، زینل خان را در حوالی خیمه‌ی حرم خود طلبید و حسب‌الفرمان، خواجه سریاین زینل خان را به قتل رسانیدند.[۸۸] شاه صفی برای نجات بغداد عازم آن صوب گردید. صفی‌قلی خان در دفاع از بغداد قریب ۱۲۰۰۰ از ترکان عثمانی را کشت و چون خبر حرکت شاه صفی به بغداد رسید خسرو پاشا و همراهان او دست از حصار بغداد برداشتند و شاه صفی نیز پس از زیارت عتبات به اصفهان برگشت.[۸۹]

نقشه ایران در دوره جنگ ایران و عثمانی (۱۶۲۹–۱۶۳۱)

دومین حمله ازبکان (۱۶۳۱–۱۶۳۲)[ویرایش]

در ۹ شوال ۱۰۴۰ه‍.ق. (۱۱ می ۱۶۳۱ میلادی) حمله جدید ازبکان به بالامرغاب و بادغیس شکست خورد. در نوامبر همان سال ازبکان به غوریان حمله کردند و به سوی تربت جام، خواف و باخزر می‌رفتند که با رسیدن نیروهای صفوی، به غارت بسنده کردند و به سمت قلمرو بخارا برگشتند.[۹۰] در اواخر سال ۱۰۴۱ ه.ق. (۱۶۳۲ میلادی) عبدالعزیز خان از پیمانی که صفویان داشت سرباز زد و به تصور تسخیر دوباره خراسان به تجهیز قوا مشغول شد. وی دوباره به خراسان تاخت. خودش به ماروچاق حمله کرد و ندر دیوان بیگی به مرو. با وجود اینکه والی مرو تازه درگذشته بود، اما پانزده هزار سپاهی ازبک نتوانستند مرو را فتح کنند و به بخارا بازگشتند.[۹۱] عبدالعزیز با (سی هزار[۹۲] یا بیست هزار[۹۳] نفر) سپاهی اش به خراسان وارد شدند، پیش از آن مردم، منطقه را تخلیه کرده بودند و براساس سنت آن روزگار صفویان، آزوقه‌ی مورد احتیاج سپاه محاجم را از بین برده بودند.[۹۴] عبدالعزیز و نیروهایش توانستند در نبردی سنگین ماروچاق را فتح کنند.[۹۵] سپاهی به فرماندهی رستم بیگ و رستم محمدخان حاکم درجزین مامور ختم قائله شدند،[۹۶] اما با شنیدن خبر آمدن سربازان خراسان، ناحیه را غارت و ترک نمودند. در مقابل سپاه قزلباش هم به چند شهر خان نشین بخارا حمله کردند و عده‌ای را اسیر نمودند که شاه صفی دستور داد ایشان را آزاد کنند. در ۱۶۳۳ م ازبکان سرخس را اشغال کردند و پادگانی را در آن مستقر نمودند.[۹۷] در بازپس گرفتن سرخس، دویست نفر از ازبکها اسیر شدند.

سومین حمله ازبکان (۱۶۳۴)[ویرایش]

به دستور شاه صفی، امیرخان در رجب ۱۰۴۳ ه.ق. (۱۶۳۴ میلادی) برای دفع حمله‌ی[۹۸] ازبکان به سرداری نیروه‌های خراسان گماشته و به‌ آن ایالت اعزام شد. امیرخان در این ایام توانست مانع از نفوذ ازبکان به خراسان شود.[۹۹] بعد از پیروزی امیرخان نامه‌ای مبنی بر گزارش اوضاع و عقب‌نشینی ازبکان برای شاه صفی ارسال کرد که به پاس آن مفتخر به دریافت خلعت‌های فاخر با ارقام مطاعه شد.[۱۰۰][۱۰۱]

در همان سال بار دیگر ازبکان به فرماندهی عبدالعزیزخان فرزند ندر محمدخان به خراسان حمله کردند.[۱۰۲] در سال ۱۶۳۴میلادی، عبدالعزیز چهاربار به خراسان حمله کرد که در بعضی تقریباً موفق بود و در بعضی نتیجه‌ای نگرفت. در یکی از این یورشها در سال ۱۰۴۴ ه.ق، بیست هزار سپاهی ازبک به قصد مشهد و سبزوار حرکت کردند؛ اما چون سردار خراسان، امیرخان قورچی‌باشی به موقع خبردار شد، طی نبردی توانست شکست سختی به ازبکان وارد کند و آنان با سه هزار کشته و تعداد زیادی اسیر عقب‌نشینی کردند.[۱۰۳] در این درگیری عبدالعزیزخان فرار کرد و خزاین او به دست نیروه‌های صفوی افتاد. وقتی خبر این پیروزی به شاه صفی رسید، شادمان شد و بریا قرچی‌باشی، امرا، مین‌باشیان و یوزباشیانی که در آن نبرد حضور داشتند، خلعت‌های فاخر و انعام فرستاد. بخشی از غنایم این جنگ شامل سر و زنده‌ای[یادداشت ۲۱] که امیرخان در جنگ بدست آورده بود همراه با کتاب‌خانه و اسباب عبدالعزیزخان به نظر شاه صفی رسید و اسباب او را به رستم محمدخان[یادداشت ۲۲]، فرزند ولی محمدخان ازبک، والی ترکستان، انعام دادند.[۱۰۴][۱۰۵]

بین عثمانی‌ها و ازبکان در حمله به ایران، نامه نگاریهایی بوده، اما معلوم نیست که تا چه حد حمایت واقعی از سوی عثمانی‌ها در حمله ازبکها وجود داشته‌است.[۱۰۶]

جنگ با عثمانی[ویرایش]

کوشک بغداد در کاخ توپ‌قاپی. فتح بغداد و پیوستن آن به امپراطوری عثمانی، به اندازه‌ای برای عثمانیان مهم بود که در این کاخ پادشاهی بنای یادبودی به یاد پیروزی سال ۱۶۳۸ میلادی بر ایرانیان بر پا نمودند.[۱۰۷]

چند سال بعد، دوباره ارتش عثمانی دست به حمله زد و در حدود نخجوان تاخت و تاز نمود و ایروان را به محاصره درآورد، تبریز را تسخیر و غارت کرد و قسمتی از آن را به آتش کشید، اما سرمای شدید باعث بازگشت ایشان شد و شاه صفی آذربایجان را بازپس گرفت و در ۱۰۴۵ ه‍. ق. ایروان را از چنگ دشمن بیرون آورد و اینبار هم هجوم عثمانی نتیجه‌ای برای ایشان در پی نداشت. باز این پایان ماجرا نبود و این بار بغداد دوباره به محاصره افتاد و با اینکه مدتها در مقابل هجوم عثمانیان ایستادگی کرد، سرانجام به سبب تنگی آذوقه تسلیم شد. در زمان نبرد چهل روزه پادگان بغداد به فرماندهی بکتاش خان با شخص سلطان مراد، که با تمام وزیران عثمانی به جنگ آمده بود، طیار محمد پاشا، صدر اعظم عثمانی کشته شد، اما سرانجام عثمانیان با تلفات بسیار موفق به اشغال بغداد شدند. شاه صفی که تازه از اصفهان راه افتاده بود که به کمک بغداد برود، در همدان از تسلیم شدن آن خبردار شد و از بیم اینکه جنگ به داخل ایران کشیده شود تقاضای صلح نمود و بغداد را به عثمانی واگذاشت (۱۰۴۸). این صلح که قرار آن در ذهاب گذاشته شد، چون بیشتر به نفع عثمانی بود، سالها دوام پیدا کرد.[۱۰۸]

اولین هجوم به تبریز

خسرو پاشا که مأموریت اصلی‌اش استرداد بغداد بود، گروهی از سپاه خود را همراه با برخی خانهای کُرد به سوی تبریز روانه ساخت. تبریزیان از بیم قتل و غارت، اسباب و اموال خود را در نهان‌خانه‌ها گذاردند و گروهی نیز تبریز را ترک گفتند؛ اما صف‌آرایی سپاه ایران به سرکردگی رستم‌بیک، دیوان بیگی تبریز و نقدی‌بیک شاملو، داروغهٔ فراشخانه در برابر سپاه عثمانی در کنار آجی‌چای، باعث قوت قلب و اطمینان تبریزیان شد. سرانجام، عثمانیان عقب‌نشینی کردند و کاری از پیش نبردند. شاه صفی در ربیع‌الاول ۱۰۴۴/ اوت ۱۶۳۴ از قزوین به «دارالسلطنهٔ تبریز» آمد و در «دولتخانهٔ مبارکه» اقامت گزید و عده‌ای را برای جلوگیری از ناآرامیها و نیز ممانعت از حملات عثمانیان به نواحی وان و دیگر جاها فرستاد. آن‌گاه نوروز ۱۰۴۴ق/۱۶۳۵م را در تالار دولتخانهٔ تبریز جشن گرفت.[۱۰۹]

تبریز در برابر دومین حمله

در ۹ شوال/ ۱۸ مارس ۱۰۴۴ق/۱۶۳۵م، سلطان مراد چهارم آهنگ ایروان کرد. کثرت ینی چری‌ها چنان بود که می‌توان گفت در هیچ تاریخی و در هیچ لشکرکشی چنان سپاه گسترده‌ای دیده نشده بود.[۱۱۰] حتی اشاره به هشتصد هزار نفر شده است که صرف نظر از نادرستی عدد نشان دهنده بزرگ بودن این سپاه است.[۱۱۱]در ۱۱ صفر ۱۰۴۵، عثمانی‌ها ایروان را محاصره کردند. طی ۱۱ روز محاصره اکثر خانه‌های قلعه ایروان بر اثر توپهای سنگین عثمانی ویران شد و با وجود دفاع جانانه ایرانیان، در سه نقطه سنگر محاصره شدگان از هم‌پاشید.[۱۱۲]با این وجود، ایرانیان باز دو روز دیگر هم پایداری نمودند تا سرانجام طهماسب قلی‌خان قاجار فرزند امیر گونه‌خان،[یادداشت ۲۳] حاکم ایروان تسلیم شد و سلطان مراد بعنوان پاداش او را والی حلب کرد و نام اورا از طهماسب‌قلی تبدیل به یوسف نمود(به ترکی استانبولی: Emirgüneoğlu Yusuf Paşa)و از شیعه به سنی تبدیل مذهب داد.[۱۱۳]البته به زودی چونکه بر علیه او شکایت شده بود او را از این منصب برکنار نمود.[۱۱۴]این پیروزی برای دولت عثمانی چنان اهمیتی داشت که سلطان مراد دستور داد هفت شبانه روز در استانبول جشن و چراغانی برپا کنند.[۱۱۵]

پس از سقوط قلعهٔ ایروان، برای تصرف شهر تبریز از رود ارس گذشت و آبادیهای سر راه را ویران ساخت. سلطان مراد در ۲۸ ربیع‌الاول ۱۰۴۵ق/۱ سپتامبر ۱۶۳۵م وارد تبریز شد شاه صفی که در ناحیه بُزکش (میان سراب و میانه) در ییلاق بود، با شنیدن این خبر، فرمان داد که ساکنان تبریز به نواحی دوردست فرستاده شوند و بار دیگر سیاست زمین سوخته را در پیش گرفت.[۱۱۶] مراد پس از ورود به تبریز، به مسجد حسن پادشاه رفت و دستور داد که شهر را کاملاً ویران نمایند. بقایای شنب غازان نیز با خاک یکسان شد و به دستور او ساختمانها را به آتش کشیدند و تبریز به دریایی از آتش بدل شد؛ در این محله غنایم بی‌شماری به‌دست نیروهای سلطان عثمانی افتاد. سلطان مراد به سبب خرابی شهر و فقدان آذوقه بیش از ۳ روز در تبریز دوام نیاورد و مجبور به بازگشت شد. حاجی خلیفه، کاتب چلبی که در ۱۰۴۵ق/۱۶۳۵م شاهد این ویرانگری‌ها بوده، جزئیات ماجرا را شرح داده‌است.

بازپسگیری ایروان

هفت ماه و نیم بعد از ویران شدن تبریز، شاه‌صفی با جنگی سخت ایروان را بازپس گرفت. سپاهیان عثمانی در دفاع از قلعه شجاعت و پافشاری زیادی از خود نشان دادند اما پس از کشته شدن مرتضی‌پاشا، فرمانده دژ و فروریختن آخرین دیورا دفاعی در روز ۲۵ شوال ۱۰۴۵ باقیمانده سپاه عثمانی تسلیم شد. شاه‌صفی بعداً فرماندهان و سپاهیان عثمانی اسیر شده را آزاد نمود.[۱۱۷]

با انعقاد معاهدهٔ «قصرشیرین» یا «ذهاب» در ۱۰۴۹ق/ ۱۶۳۹م جنگهای طولانی میان ایران و عثمانی خاتمه یافت و دوران صلح تا برافتادن صفویان ادامه یافت. بنابر مفاد این عهدنامه، مرز میان دو دولت تعیین شد که امروزه نیز با اندک تغییری برقرار است. برطبق مفاد این قرارداد، آذربایجان و ارمنستان به ایران واگذار شد و بغداد نیز به عثمانی تعلق گرفت و به‌این ترتیب، شهر تبریز به‌مدت نزدیک به ۹۰ سال از تعرض عثمانیان مصون ماند.[۱۱۸]

آرامگاه[ویرایش]

نمایی از آرامگاه شاه صفی در کتاب شاردن.

این مقبره از بناهای شاه عباس دوم است.[۱۱۹] نخستین پادشاهی که از خاندان صفوی در قم به خاک سپرده شد شاه صفی بود و پس از او سه پادشاه دیگر صفوی و نیز دو پادشاه قاجار در آن مکان دفن گردیدند. شاه صفی در ۱۲ صفر ۱۰۵۲ ه‍. ق. در کاشان درگذشت و جسد او به قم، حرم فاطمه معصومه منتقل شده در رواق جنوبی حرم مدفون گردید. سابقاً بر روی این قبر صندوق بزرگی بود، ولی اکنون در رواق زنانه واقع شده[۱۲۰] و قبر با سطح رواق مساوی است و صندوق قبر که در آن ظریف کاری‌هایی شده در موزه آستانه می‌باشد. این مقبره ۸٫۷۰ متر طول، ۵٫۷۰ متر عرض و ۱٫۸۰ متر ارتفاع داشته‌است. ساخت آن از سنگ مرمر و در بالای آن کتیبه‌ای بوده بخط ثلث آقا محمد رضای امامی[۱۲۱] بر روی کاشی معرق زمینه لاجوردی که دنباله کتیبه بحرم مطهر منتهی و جزء کتیبهٔ حرم می‌گشته‌است.[۱۲۲] تزیینات سقف و بدنه آن تا اوایل قرن حاضر بر پایه‌های بنا برجای مانده بود که هم اکنون از میان رفته‌است. در حال حاضر از مقبره شاه صفی جز صندوق خاتم مدفن که در درون آستانه نگاه داری می‌شود هیچ اثری باقی نمانده‌است. این صندوق اثری بسیار نفیس از هنر خاتم کاری و منبت کاری دوره صفوی است که برگرداگرد هر یک از چهار بدنه آن آیاتی از سوره «یس» تا پایان آورده شده‌است.

شایعه حفر چندین گور برای شاه صفی، همانند پادشاهان دیگر صفوی رواج داشته‌است. واله اصفهانی در کتاب خلد برین پس از بیان در گذشت وی در عمارت دولتخانه کاشان می‌نویسد:

با این حال مؤلف کتاب قصص خاقانی[یادداشت ۲۴][۱۲۴] تألیف سال ۱۰۷۳ه‍. ق. می‌نویسد:

و نیز شاردن فرانسوی پس از شرح و وصف مفصلی که از تزیینات و تشریفات شاهانه آرامگاه شاه صفی و شاه عباس دوم در قم می‌دهد اثاثه زرین و اسباب گرانبهای آنرا می‌شمارد تا جاییکه می‌گوید قریب به هشتاد درصد از بودجه کل عواید آستانه قم به مصرف این دو آرامگاه می‌رسد باز هم می‌گوید:

دوره سلطنت شاه صفی[ویرایش]

شراب، تنباکو و تریاک[ویرایش]

تصویر سفرنامه شاردن از مصرف تنباکو در زمان شاه صفی

آزاد نمودن کشیدن تنباکو و تریاک اما خراب کردن بنای میخانه‌ها و ممنوعیت نوشیدن شراب، از اولین دستورهایی بود که شاه صفی صادر نمود. استفاده از تنباکو بیشتر در بین ایرانیان فارس‌زبان رواج داشته باشد و شرب شراب بیشتر در بین قزلباشان ترک‌زبان. ازاین‌رو نویسندگانی که به قزلباشان گرایش داشتند، سعی در بزرگ کردن پیامد استفاده از تنباکو و تریاک داشتند در حالی که نویسندگان فارسی زبان تأثیرات شرب شراب را بزرگ می‌نمودند.[۱۲۵] البته خود شاه صفی هم شراب فراوان می‌نوشیده‌است و هم تریاک را از سنین پایین استفاده می‌کرده‌است.[۱۲۶]نصرالله فلسفی گفته‌است که شاه عباس دستور داده بود که همه روزه یک نخود تریاک به سام میرزا (شاه صفی بعدی) بدهند تا خمار و سست باشد و در نتیجه نتواند بزرگان دربار و سپاه را به خود علاقه‌مند سازد.[۱۲۷] هرچند شاه صفی در نخستین سال جلوس خود، کشیدن تنباکو را روا دانست اما در سال ۱۰۴۰ کشیدن آنرا قدغن کرد.[۱۲۸] افراط در شرابخواری و مصرف تریاک در مرگ زودهنگام شاه صفی مؤثر بوده‌است.

سفرنامه تاورنیه:

توسعه و ساخت بناها[ویرایش]

ورودی مسجد آقا نور، کتیبه‌ای با خط محمدرضا امامی که نام شاه عباس بزرگ و شاه صفی را نگاشته وجود دارد.
متن کتیبه سردر ورودی:صلوات‌الله و سلام علیه عباس‌حسینی و جلوس پادشاه عادل صفی‌شاه بهادرخان خلدالله

مسجد آقا نور از بناهایی است که در دوره پادشاهی شاه عباس بزرگ ساخته شده و در اولین سال سلطنت شاه صفی به اتمام رسیده است و به این مناسبت در کتبیه اصلی مسجد در سردر شرقی، نام هر دو پادشاه آمده است. کتیبه به خط محمدرضا امامی و تاریخ ۱۰۳۹ ه‍. ق است.[۱۳۱] این کتیبه که به خط ثلث سفید بر زمینه کاشی خشت لاجوردی رنگ نوشته شده، حاکی از آن است که بنای مسجد به وسیله نورالدین‌محمد اصفهانی در دوره پادشاهی شاه عباس شروع شده و در دورهٔ شاه صفی به اتمام رسیده است. شبستان زیبا و جالب این مسجد از نفایس و شاهکارهای آن است که نور آن به وسیله قطعاتی از سنگ مرمر شفاف تأمین می‌شود.[۱۳۲]

تالارطویله و آینه‌خانه در زمان شاه‌صفی بنا شدند[۱۳۳]؛ البته امروزه هیچ‌کدام از آن دو باقی نمانده‌اند. تالار طویله نسبت به بناهای دیگر زمان صفویه معماری غیرمعمولی داشته و فضایی با دید باز بوده است.[۱۳۴] شاه صفی دستور به ساخت مساجدی متوسط در شهرستان‌ها مانند تربت حیدریه داد، علاوه بر این باغ فین را نیز توسعه داد. در زمان شاه صفی بنای دو طبقه‌ای با چوب و آهن بر فراز بام شتر گلوی شاه عباس به نام کلاه فرنگی ساخته شد. شاه صفی با ملا حظهٔ آب فراوان در باغ فین حوض خانه را به این مجموعه اضافه کرد.[۱۳۵][۱۳۶]

کاخ صفی آباد در جنوب غرب شهرستان بهشهر و در بالای ارتفاعات منتهی به دشت قرار دارد. این کاخ به دستور شاه عباس بزرگ ساخته شد و در زمان شاه صفی توسعه پیدا کرده است. این کاخ در میان باغی زیبا به صورت بنایی مربع شکل بوده و در دو طبقه ساخته شده است.[۱۳۷]

مسجد شاه در زمان شاه عباس بزرگ ساخته شد ولی در زمان سلطنت شاه صفی در سال‌های مختلف کتیبه‌هایی به آن اضافه شد:

  • سال ۱۰۳۸ ه.ق. بالای محراب مرمری کتیبه‌ای به قلم محمدصالح اصفهانی نوشته شده است.
  • سال ۱۰۳۸ ه.ق. دو کتیبه محراب چهلستون شرقی و محراب چهلستون غربی گنبد جنوبی مسجد به خط محمدرضا امامی وجود دارد.
  • سال ۱۰۳۹ ه.ق. در اطراف محوطهٔ زیر گنبد غربی مسجد به خط ثلث سفید بر زمینهٔ کاشی لاجوردی کتیبه‌ای به خط محمدرضا امامی نوشته شده است.
  • سال ۱۰۴۰ ه.ق. در ایوان غربی کتیبه‌ای به خط محمدرضا امامی با اشاره به آیاتی از قرآن کریم و حدیثی از امام صادق (ع) است.
  • سال ۱۰۴۶ ه.ق. در اصلی مسجد که در جبهه جنوبی میدان شاه قرار دارد با نقر و طلا پوشیده شده و بر روی آن اشعاری از شاعری به نام واهب (احتمالاً به قلم عبدالرشید دیلمی، معروف به رشیدا) به خط نستعلیق برجسته نوشته که به تعریف طرح از مسجد و شاه صفی پرداخته است. ماه و تاریخ نوشته، عبارت بود از «شد در کعبه در صفاهان باز» که به حروف ابجد معادل ۱۰۴۶ و برابر هشتمین سال حکومت شاه صفی است.[۱۳۸]
  • سال ۱۰۴۶ ه.ق. کتیبه بالای در ورودی با ذکر نام استاد علی‌اکبر اصفهانی وجود دارد.[۱۳۹] در کتیبه اصلی سردر مسجد به خط علی‌رضا عباسی و سال ۱۰۲۵ ه.ق. نامی جز «پادشاه» به چشم نمی‌خورد و ذکر نام استاد علی‌اکبر معمار اصفهانی در کتیبه زیرین به خط محمد رضا امامی در زمان شاه صفی، در سال ۱۰۴۶ ه.ق. اشاره به این مطلب دارد که احتمالاً شاه‌عباس قصدی برای آوردن نام معمار نداشته است. وجود نام استاد علی‌اکبر اصفهانی در کتیبه بالای در ورودی و جدای از کتیبه اصلی پس از اتمام ساخت مسجد جامع عباسی و نصب در اصلی آن، همچنین هدیه گرفتن شاه صفی در سال ۱۰۴۶ ه.ق. حکایات از احداث بناهای بسیار ارزنده توسط استاد علی‌اکبر معمار اصفهانی به خصوص در دوره شاه صفی دارد.
  • سال ۱۰۴۷ ه.ق. ه بنابر کتیبه ایوان غربی که به خط محمدرضا امامی است، تکمیل بنای داخلی مسجد تا سال ۱۰۴۰ ه.ق. ادامه یافت و با نصب ازاره‌های مرمرین آن در حدود سال ۱۰۴۷ ه.ق. در زمان شاه صفی خاتمه پذیرفت.[۱۴۰][۱۴۱]

تجارت بین‌الملل[ویرایش]

با درگذشت شاه عباس بزرگ، به هلندی‌ها فرصت داد تا سهمی از تجارت ابریشم را از آن خود سازند. امتیازات کمپانی هند شرقی انگلیس تا سال ۱۰۴۱ ه.ق. / ۱۶۲۳ میلادی تجدید و تأیید نشد و در این بین هلندی‌ها تجارتخانه‌ای جدید در بندرعباس برای واردکردن فلفل، جوز هندی، میخک و انواع دیگر عدویه تأسیس کردند.[۱۴۲] طی سلطنت شاه صفی، هلندی‌ها به خرید مقادیر زیادی ابریشم ایرانی، به طور عمده از بازار آزاد ادامه دادند.[۱۴۳] مقامات حکومتی با وضع عوارض گمرکی سنگین بر ابریشمی که از بازار آزاد خریداری می‌شد، سعی کردند[۱۴۴] عایدات از دست‌رفتهٔ دولت را که نتیجهٔ این وضع بود جبران کنند. این عمل به نوبهٔ خود منجر به آن شد که مقامات هلندی در باتاویا[یادداشت ۲۵] به عاملین خود در ایران دستور توقف ابریشم از بازار آزاد را بدهند. تجار هلندی به هیچ‌روی وابستگی کامل به تجارت ابریشم نداشتند؛ بعد از تأسیس تجارتخانه‌شان در بندرعباس، که به سرعت جانشین هرمز به عنوان بندر وارداتی اصلی ایران در خلیج فارس شد، تجار هلندی به زودی انحصار تجارت ادویه را بین جنوب شرق آسیا و ایران بدست آورند.[۱۴۵]

رقابت هلندی‌ها و کمپانی هند شرقی انگلیس، مانع از تفوق یافتن یکی از این دو شد و هر دو قادر بودند از تجارت ترانزیت بندرعباس و بنادر اقیانوس هند سود برند. کشتی‌های هر دو کمپانی، هم اجناس بازرگانان ایرانی و هم اجناس بازرگانان هندی را حمل می‌کردند و این بازرگانان با مقابل یکدیگر قرار دادن[۱۴۶] این دو کپانی قادر به تحصیل کرایه‌بهای ارزان و خدمات قابل اطمینان می‌شدند.[۱۴۷] فشاری که این بازرگانان می‌توانستند وارد آورند، موجب شد که در سال ۱۰۳۸ ه.ق. / ۱۶۲۹ میلادی، یان اشمیت سفیر هلند در ایران با رنجیدگی اظهار شگفتی کند که «آن‌ها هرگز درک نمی‌کنند که کشورشان و ساکنینش با تجارت وسیع ما چه سود و پیشرفتی به‌دست آوردند، بالعکس بی‌شرمانه می‌گویند که این ما هستیم که کاملاً وابسته تجارت آنانیم و بدون آن دوام نمی‌آوریم»، آشکار است که عصر امپریالیسم[یادداشت ۲۶] هنوز طلوع نکرده بوده است.[۱۴۸] هلندی‌ها در سال ۱۰۴۴ ه.ق. / ۱۶۳۵ میلادی به یاری انگلیسی‌ها در عقیم‌کردن تلاش پرتغالی‌ها برای تصرف دوبارهٔ هرمز اما از این پس به رقابت با موقعیت انگلیسی‌ها در ایران آغازیدند.[۱۴۹]

چهره و شخصیت شاه صفی[ویرایش]

شمشیری منصوب به شاه صفی. بر روی این شمشیر امضایی با نام «مصری معلم» نگاشته شده است.

شاه صفی در دوران سلطنت خود بیش از هرچیز به ابقای حکمرانی و تحکیم مبانی سلطنت خویش توجه داشت. او در این راه از هیچ جنایتی فروگذار نکرد و حتی تمام خاندان سلطنتی خور را کشت یا کور کرد، همچنین جمعی از زنان حرم خود را نیز زنده به گور کرد. مشهور است که شاه عباس بزرگ برای ایجاد حالت رخوت در سام میرزا (شاه صفی) دستور داده بود روزی یک نخود تریاک به او بدهند اما مادرش به جای آن داروی ضد سم به پسرش می‌خوراند تا در مقابل مسمومیت احتمالی مقاوم باشد. شاه صفی هنگامی که به تخت سلطنت نشست چنان خونسرد و خواب‌آلود و سست بود که پزشکان به شراب‌خواری تشویقش کردند تا مگر حس و حرارتی پیدا کند و جانی بگیرد. عیاشی و شرابخواری شاه صفی چنان تعجب‌برانگیز بود که حتی مورخان دولتی نیز ناگزیر از ذکر مفاسد آن شدند. برای مثال خلدبرین در کتاب خود صفحاتی لز چند حالت شاه را که به سبب مستی عارض می‌شد تصویر کرده است.[۱۵۰] گوشه‌ای از تراوشات ذهنی ولی‌قلی‌بیگ شاملو، مؤلف «قصص الخاقانی»:

شاه صفی بسیار سختگیر و بی‌گذشت بود و گاهی در مجازاتهایش تا حد قساوت پیش می‌رفت. در یکی از روزها که وی مشغول شکار بود، مردی بینوا که نمایندهٔ روستایی بود از پشت سنگی بیرون آمد تا برای شکایت از حکام ایالتی که با رعایایش بدرفتاری می‌کرد عریضه‌ای به شاه بدهد. ماه‌ها در دربار معطل مانده بود بی‌آنکه بتواند به شاه نزدیک شود یا کسی را بیابد که عریضه‌اش را به حضور شاه ببرد، زیرا هرحاکم ایالت دیگر نیز مانند حاکم شیراز بزرگانی در دربار دارد که به ملاحظهٔ هدایایی که برای آن‌ها می‌فرستد از او حمایت می‌کنند و هرچیزی که بتواند سود و زیانی برای او داشته باشد به اطلاعش می‌رسانند. پیرمرد با کاغذی که در دست داشت از پشت سنگ بیرون آمد و فریاد کشید: «شاها به داد من برس.» شاه صفی بی‌آن‌که پاسخی به او بدهد کمان را گرفت و دو تیر به سوی پیرمرد انداخت و او را کشت. آنچه شاه صفی را به چنین عمل سفاکانه‌ای واداشت، حضور چند تن از زنانش در آن شکارگاه بود. در این برخوردها هر شخصی سر راه شاه یا حتی نواحی مجاور پیدا شود هیچ بخششی وجود ندارد.[۱۵۳]

بارعام شاه صفی، دیدار و تقدیم هدایا و پیشکش توسط سفیران فردریک سوم (دوک هلشتاین) از سفرنامه آدام اولئاریوس[ویرایش]

تصویر شاه صفی در کتاب سفرنامه آدام اولئاریوس

بارعام شاه، هدایا و پیش‌کش‌ها[ویرایش]

روز شانزدهم اوت، شاه فرستادگان شاهزاده‌نشین هلشتاین را به حضور و صرف نهار خواند. برای کسانی که بایستی در صف مقدم حرکت کنند، چهل رأس اسب تشریفاتی زیبا و تمیز فرستاده بودند که چند رأس از آن‌ها دهنه و یراقشان با زرناب طلاکوب شده بود، بر این اسب سفرا و افراد طراز اول کمیته سوار شدند و دیگران با ترتیب مرسوم دنبال آن‌ها راه افتادند. پس از آن‌که ساعت دست‌ساز و گران‌بهایی که قرار بود به شاه ایران تقدیم شود و به علت شکستن در دریای بالتیک از بین رفته بود، پیشکش و هدایایی تقدیم شد.[۱۵۴] پیشکش‌های یادشده به وسیله مأموران ایرانی جلوتر حمل شد و با اینکه از قبل ترتیب حرکت آنان مشخص شده بود، اما هنگام راه رفتن نظم را به‌هم زدند و بین یکدیگر میلولیدند. به طور کلی ایرانیان در مراسم عمومی نظم و ترتیب را رعایت نمی‌کنند.[۱۵۵] به میدان شهر برابر کاخ شاهی رسیدیم هدایا و پیشکش‌ها در کناری نهاده شد و در این هنگام رئیس تشریفات سلطنتی به استقبال ما آمد و به سفرا تعارف کرد که زیر طاقی راهروی ورودی که دیوان بیگی یا قاضی به داوری می‌نشیند اندکی استراحت کردیم.[۱۵۶] همزمان با توقف و استراحت کوتاه مأموری نزد شاه رفت تا رسیدن ما را به استحضار او برساند. پس از مدتی کوتاه، شاه چندنفر از بزرگان دربار را مأمور کرد که ما را به حضورش ببرند. از طریق یک حیاط دراز و باریک مارا گذراندند تا به حیاطی رسیدیم، در انتهای این حیاط و در پهنای آن محوطه‌ای باز وجود داشت که جایگاه بارعام شاه بود. چون شاه در این مکان مأموران خاطی دولت را به محاکمه می‌کشد و داوری می‌کند، لذا دیوان‌خانه یا عدالت‌خانه می‌نامند.[۱۵۷] دیوان‌خانه به اندازه سه پله بلندتر از کف حیاط قرار داشت، کف دیوان‌خانه با قالی‌های بسیار گران‌بها مفروش بود. در میان کاخ حوضی چهارگوش دیده می‌شد که در آن گل، لیموترش، نارنج، انار، سیب و سایر میوه‌ها شناور بود.[۱۵۸]

دیدار با شاه[ویرایش]

پشت حوض کنار دیوار، شاه صفی بر تشکی ابریشمین، چهارزانو مانند ایرانی‌های عادی بر زمین نشسته بود. شاه صفی، آقایی بیست‌وهفت ساله، خوش هیکل، تازه‌روی و سفیدچهره می‌نمود. او همچون اغلب ایرانی‌ها بینی عقابی و سیبیلی کوچک و پرپشت داشت که مانند سیبیل دیگران آویزان نبود، لباسی زربفت پوشیده بود که تفاوت چندانی با البسه متداول در ایران نداشت، جز اینکه بر درستارش گوهری زیبا می‌درخشید و یک پر مرغ ماهیخوار آن را آراسته بود و هچنین روی کردیش که معمولاً‌بدون آستین است یک جفت پوست سمور سیاه سیبریه‌ای از دور یقه تا لبه نیم‌تنه دوخته شده بود. همچنین شمشیری در کنار داشت که با طلا و جواهر مزین بود. پشت سر شاه تیر و کمان به چشم می‌خورد. در طرف راست او بیست جوان ایستاده بودند که غلام بچه‌هایش بودند و ظاهراً بایستی فرزندان خوانین و سلطان‌هایی باشند که حکام ایالتند، بعضی از آن‌ها مقطوع‌النسل شده‌اند.[۱۵۹] در پهلوی چپ شاه حدود چهارقدم دورتر صدراعظم که او را اعتمادالدوله می‌نامند، نشسته یود و پس از او ملازمان و همنشینان‌شاه قرار گرفته بودند.[۱۶۰] در قسمت جلو، طرف چپ ورودی دیوان‌خانه سفیر کشور یمن که اربابش به سبب ضدیت با ترک‌ها به تقاضای خود از حمایت شاه ایران برخوردار بود. کنار وی سفیر روسیه یعنی الکسی ساونیویچ نشسته بودند. پایین‌تر از این دو، مطربان و خنیانگران مستقر شده بودند. وقتی به سفرای ما تعارف شد که به صدر تالار بروند، دو شاهزاده یعنی جانی‌خان قورچی‌باشی و علی‌قلی‌بیک دیوان‌بیکی به سوی آنان آمدند و بازویشان را گرفتند و یکی را پس از دیگری به حضور شاه راهنمایی کردند. گرفتن بازوان فرستادگان توسط شاهزادگان که این عمل را با دو دست خود انجام می‌دهند و درواقع آنان را در بغل می‌گیرند، کرداری است مرسوم که درمورد تمام سفرای خارجی اعمال می‌شود و گویا ضمن اینکه نشانه عالی‌ترین مراحم شاهانه است، نوعی[۱۶۱] احتیاط در برابر سوءقصد احتمالی نسبت به جان شاه نیر است، زیرا ظاهراً در زمان شاه عباس بزرگ قرار بود که سوءقصدی توسط یک هیئت سیاسی ترک به جان او انجام گیرد. من معتقدم که هدف از این‌کار وادار کردن سفرای خارجی به بوسیدن زانوی شاه است، با یادآوری این نکته که ایرانی‌ها موظفند که پای او را ببوسند. سفرای ما وقتی به مقابل شاه رسیدند خم شدند و با تعظیمی درخور وی ادای احترام کردند، شاه نیز با حرکتی حاکی از خوشحالی و پایین آوردن سر خود از روی صمیمیت به آن‌ها پاسخ داد. آن‌گاه سفرا بی‌درنگ به نزدیک خوانین و شاهزادگان راهنمایی شدند و بر روی صندلی‌های کوتاه نشستند. پانزده تن از اعضای برجسته و سرشناس کمیته نیز در همین تالار جای داده شدند ولی غلام‌بچگان و سایر اعضای عادی کمیته بیرون از این محدوده در کنار سیزده رقاصه تمیز و زیبا که صورتشان باز بود روی قالی نشستند. این رقاصه‌ها برخلاف تصور برخی از ما، از جانب شاه احضار نشده بودند، بلکه روسپیان سرشناس خاص دربار بودند که سالانه باج و خراج می‌دادند و در آن رور نیز در انتظار نشسته بودند تا مالیات خود را بپردازند. پس از این‌که سفرا اندکی آسودند، شاه توسط یکی از سران نظامی خود از نام و نشان آقایان و این‌که چه کسی آن‌ها را فرستاده است، پرس‌وجو کرد. پس از اینکه سفرا به شیوه‌ای محترمانه هویت خود را ابراز کردند، هردو از جای برخاستند و همرا مترجم به سوی شاه رفتند و پس از ایراد خطابه کوتاه (زیرا رسم نیست که در حضور شاه خطابه‌های طولانی ایراد شود) استوارنامه خود را که از طرف والاحضرت دوک شلسویگ هلشتاین صادر شده بود تقدیم کردند که صدراعظم آن[۱۶۲] را گرفت. سپس دوباره به آن‌ها تعارف شد که بر جای خود بنشینند و منشی دربار به آن‌ها اطلاع داد که شاه در نظر دارد پس از ترجمه استوارنامه و آگاهی از مفاد آن در بارعام بعدی با سفرا به گفتگو بنشیند و ظرف این مدت فرستادگان استراحت کنند و خوش بگذرانند.[۱۶۳]

سکه‌شناسی[ویرایش]

سکه‌های رایج در زمان صفویه از طلا و نقره و برنز بودند، ولی در معاملات و داد و ستد بیشتر از سکه نقره و برنز استفاده می‌شد و سکه‌های طلا، کمتر در دست مردم بود و معمولاً در جشن‌ها و تاجگذاری و اعیاد ضرب می‌شد. واحد پول در دوران صفوی تومان بود. سکه طلا به نام اشرفی و سکه نقره بیستی، محمدی، شاهی و عباسی نامیده می‌شد و سکه‌های برنزی، غازی نام داشت که معمولاً به آنها فلوس می‌گفتند. فلوس یا فلس کلمه‌ای عربی که معادل فارسی آن پشیز، پول سیاه و یا همان غازی می‌باشد. این کلمه از ابولوس است. بر روی سکه‌های فلوس معمولاً تصاویر مختلفی از حیوانات و پرندگان و اشکال بروج دوازده‌گانه و گاهی نیز عکس شخص یا شیئی را دارد و در بعضی موارد پشت سکه اسم شهر و تاریخ ضرب را نیز می‌توان مشاهده نمود. هر سال سکه مسی جدیدی برای نوروز و یا موقع تعویض حاکم جدید به ضرب می‌رسید و بدین ترتیب قیمت سکه‌های مسی در نزدیکی نوروز پایین می‌آمد و پادشاه و حاکم وقت از این راه استفاده می‌بردند. بطوریکه گفته می‌شد سکه‌های جدید مسی را هر کیلویی دو عباسی خریداری کرده و آنرا دوباره تبدیل به سکه‌های مسی جدید کرده و از این راه چهار برابر استفاده می‌بردند و در عین حال مملکت را از داشتن پول زیاد غیررسمی حفظ می‌کردند. اغلب بعد از عوض شدن و ضرب سکه مسی جدید قیمت سکه مسی قدیمی به نصف می‌رسید. بر روی سکه‌های صفوی نام و القاب شاهان به صورت جملاتی که ارادت و وابستگی آنها را به ائمه اطهار و امامان شیعه می‌رساند و همچنین تاریخ و نام شهری که سکه در آن ضرب شده، نقش گردیده است. از زمان شاه عباس دوم اغلب عناوین و القاب به صورت اشعار فارسی نوشته شده و این یکی از ابداعات و نوآوریهای جالبی است که در سکه‌های ایرانی قبل از صفویه سابقه نداشته است. خط روی سکه‌های شاهان اولیه صفوی نسخ و سپس نستعلیق است. پشت سکه‌ها نیز جمله شهادتین، علی ولی‌الله، نام دوازده امام یا چند تن از ائمه در حاشیه و بندرت نام ضرابخانه نوشته شده است.[۱۶۴]

سکه‌های دوره سلطنت شاه صفی
سکه:چهار شاهی
روی سکه:هست از جان غلام شاه صفی، ضرب بغداد، ۱۰۴۴ ه.ق.
پشت سکه:لا اله الا الله محمد رسول‌الله علی ولی‌الله[۱۶۵]  
سکه:چهار شاهی[یادداشت ۲۷]
روی سکه:بنده شاه ولایت صفی، ضرب ایروان، ۱۰۳۸ ه.ق.
پشت سکه:لا اله الا الله محمد رسول‌الله علی ولی‌الله[۱۶۶]  
سکه:دو شاهی[یادداشت ۲۸]
روی سکه:هست از جان غلام شاه صفی، ضرب گنجه، ۱۰۴۰ ه.ق.
پشت سکه:لا اله الا الله محمد رسول‌الله علی ولی‌الله  
سکه:یک شاهی[یادداشت ۲۹]
روی سکه:بنده شاه ولایت صفی، ضرب اصفهان
پشت سکه:لا اله الا الله محمد رسول‌الله علی ولی‌الله  
سکه:۲۰ دیناری[یادداشت ۳۰]
روی سکه:هست از جان غلام شاه صفی، ضرب اصفهان، ۱۰۵۲ ه.ق.
پشت سکه:لا اله الا الله محمد رسول‌الله علی ولی‌الله[۱۶۷]  
سکه:فلوس[یادداشت ۳۱]
روی سکه:فلوس، ضرب اردو، ۱۰۵۱ ه.ق.
پشت سکه:نقش شکار گوزن توسط شیر[۱۶۸] 

خانواده[ویرایش]

همسران[ویرایش]

زنان دیگری نیز صیغه شاه بودند و همه آنها در حرمسرای دربار زندگی می‌کردند.[۱۷۱]

فرزندان[ویرایش]

شاه صفی دارای شش فرزند بود، چهار پسر و دو دختر. از فرزندان شاه صفی، سلطان محمود میرزا (شاه عباس دوم) و مریم بیگم از آنا خانوم بودند، از بقیه فرزندان وی اطلاعاتی در دسترس نیست.

تبارنامه[ویرایش]

پادشاهان خاندان صفوی
 
 
 
 
 
 
 
شاه طهماسب یکم
۱۵۲۴ - ۱۵۷۶
میلادی
 
 
 
سلطانم بیگم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ناشناس
 
 
 
شاه اسماعیل دوم
۱۵۷۶ - ۱۵۷۷
میلادی
 
 
 
شاه محمد خدابنده
۱۵۷۷ - ۱۵۸۷
میلادی
 
 
 
خیرالنساء بیگم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شاه عباس یکم
۱۵۸۷ - ۱۶۲۹
میلادی
 
 
 
بانوی چرکسی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
فخر‌جهان بیگم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
محمد باقر صفی میرزا
 
 
 
دلارام خانوم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
سلطان‌سلیمان میرزا
 
 
آنا خانم
 
 
 
شاه صفی
۱۶۲۹ - ۱۶۴۲
میلادی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پسر (ناشناس)
 
پسر (ناشناس)
 
پسر (ناشناس)
 
دختر (ناشناس)
 
شاه عباس دوم
۱۶۴۲ - ۱۶۶۶
میلادی
 
مریم بیگم
 
 
 
 
 

نامه‌ها و فرمان‌ها[ویرایش]

نامه‌ها و فرمان‌های شاه صفی یکم صفوی

گاه شمار[ویرایش]

تاجگذاری
  1. تاجگذاری ۲۹ ژانویه ۱۶۲۹، ۲۰ جمادی‌الثانی۱۰۳۸
درگذشت
  1. درگذشت در تاریخ ۱۲ می ۱۶۴۲ برابر با ۱۲ صفر ۱۰۵۲
شورشها
  1. شورش در گیلان، ۱۴ آوریل ۱۶۲۹ برابر با ۲۰ شعبان ۱۰۳۸
  2. شکست شورش طهمورث گرجی (اولین بار) در ۱۶۳۴
  3. قتل گئورگی ساکاآدزه (موراوی)، شورشی گرجستانی در عثمانی، موراوی ابتدا از سرداران شجاع شاه عباس بزرگ بود، اما سرانجام شورش بزرگی بر ضد ایرانیان در گرجستان برپا کرد که در نبرد مرابدا ۱۶۲۴شکست خورد و به عثمانی گریخت. در عثمانی اورا بعنوان فرماندار قونیه برگزیدند که بر ضد ایرانیان در ارزروم و مسقطه جنگید، اما در ۳ اکتبر ۱۶۲۹ عثمانیان او را به جرم خیانت اعدام کردند.
  4. شورش مجدد طهمورث خان در گرجستان۱۶۳۹
  5. شورش شیرخان افغان (۱۰۴۰)
جنگها
  1. تهاجم ازبکان به خراسان
  2. علیمردان خان، فرمانده پادگان ایرانی قندهار، شهر را بدون مبارزه به شاه جهان تسلیم کرد (۱۶۳۸ میلادی)

جستارهای وابسته[ویرایش]

گفتاورد[ویرایش]

تلاش برای گرفتن بغداد، برایم شیرین تر از فتح بغداد است[۱۷۲]
(ترکی )Bağdat'ı almaya çalışmak, Bağdat'ın kendinden daha mı güzeldi ne
سلطان مراد چهارم
پادشاه پیشین:
شاه عباس یکم
شاه صفی
ابوالمظفر شاه صفی سام‌میرزا بن محمدباقر میرزا بن شاه عباس صفوی الحسینی الموسوی
شاهنشاه ایران

۱۶۲۹ – ۱۶۴۲

جانشین:
شاه عباس دوم

یادداشت‌ها[ویرایش]

  1. در مورد اینکه این خانم گرجی الاصل بوده‌اند اتفاق نظر وجود دارد، اما گاهی ایشان را دلارام خانم نامیده‌اند که در اصل همسر محمد باقر صفی میرزا و دختر شاه شاه اسماعیل دوم بوده‌است.
  2. زینل بیگ شاملو از سرداران شاه عباس و شاه صفی و از بزرگان ایل بیگدلی شاملو. پس از مرگ شاه عباس، زینل بیگ، به اتفاق عیسی خان قورچی باشی و اعتمادالدوله خلیفه سلطان، اداره امور را در دست گرفت. آنان وصیت شفاهی شاه را نگاشتند و آن را مهر کردند و به این ترتیب مقدمات سلطنت شاه صفی را فراهم ساختند. زینل بیگ در آغاز سلطنت شاه صفی نیز از امرای لشکر بود، اما به دلیل شکست از سپاه عثمانی احتمالاً در حدود سالهای ۱۰۳۸ ه‍. ق. تا ۱۰۴۰ ه‍. ق. در مریوان به فرمان شاه صفی به قتل رسید. (مدخل زینل بیگ شاملو در دانشنامه بزرگ اسلامی )
  3. معمولاً عنوان ازبک‌ها در اوایل دوران صفوی به شیبانیان فرارود گفته می‌شد اما در این سال‌ها، یعنی ۱۶۲۹ میلادی برابر با ۱۰۰۷ هجری شمسی، منظور از خان ازبک، ابوالغازی والی خوارزم است که خودش به خراسان تاخت و برادرش اسفندیار، خانِ اورگنج به مرو حمله نمود. این دو برادر، از خان‌های خیوه هستند. ابوالغازی بهادر خان از خان‌های با اطلاع می‌باشد و کتاب ارزشمندی بنام شجره تراکمه و شجره ترک تألیف کرده‌است. این خان که در ابتدا والی خوارزم بود، پس از بازگشت از دربار صفوی، خان کل خیوه شد.
  4. زبیده بیگم، دختر شاه عباس بزرگ و عمه شاه صفی بود (۱۵۸۶–۱۶۳۲)
  5. امام‌قلی میرزا پنجمین پسر شاه عباس بود. وی در ١٠١١ قمری متولد شد و در سال ١٠٣٠ به ولیعهدی رسید و تا سال ١٠٣٦ ولیعهد بود. در این سال او را بفرمان پدر با میل گداخته کور کردند و به قلعهٔ الموت بردند، و در آنجا بود تا در سال ١٠٤٢ بفرمان شاه صفی کشته شد
  6. زمینهای خاصه یا خالصه متعلق به شخص شاه بودند و عواید آنها مستقیماً به خزانه پادشاه می‌رفت و صرف مخارج دربار یا افراد سپاهی می‌شد، برخلاف زمینهای دیگر که درآمد آن در محل خرج می‌شد.
  7. جمشیدخان از خانهای بیه پس (غرب گیلان) بود که در زمان شاه عباس سرنگون شده بود.
  8. خسرو میرزا فرزند داودخان، خان گرجستان در زمان شاه طهماسب صفوی
  9. کارتلی، ناحیه‌ای در شرق و مرکز گرجستان است که رود کورا در آن جاری است و شهر تفلیس، پایتخت گرجستان در آن واقع شده‌است. معمولاً در زبان پارسی، نام گرجستان به شکل اخص به این ناحیه گفته می‌شده‌است.
  10. (به انگلیسی: Magharo)
  11. ولایت آخِسْقه گرجستان، در روزگار صفویه، این دژ که از موقعیت ممتازی برخوردار بود، همواره میان ایران و عثمانی و حکام محلی دست به دست می‌گشته‌است. سرانجام در ۱۰۴۹ق/۱۶۳۹م در روزگار شاه صفی، طی قراردادی این شهر به خاک عثمانی منضم گشت و تا روزگار زندیان همچنان در تصرف آنان باقی‌ماند. (مدخل آخسقه در دانشنامه بزرگ اسلامی، نوشته جعفر شعار و صادق سجادی)
  12. یعنی ولایت ایمرتی در غرب گرجستان. مسلمانان ولایت ایمرتی در گرجستان غربی را که مرکزش کوتائیس بود، بنام باش آچوق (به زبان ترکی یعنی سر برهنه) می‌خواندند زیرا مردم این دیار سر خود را تنها با یک باشلق می‌پوشاندند (مینورسکی).
  13. Megrelia، از مناطق غربی گرجستان است که محل زندگی قومی به همین نام می‌باشد.
  14. ژان باتیست تاوِرْنیه (۱۰۱۴–۱۱۰۰ق/۱۶۰۵–۱۶۸۹م)، جهانگرد و بازرگان معروف فرانسوی است که در عصر صفوی بارها به ایران و مشرق زمین سفر کرد. سفرنامهٔ او در شرح وقایع دورهٔ صفویه و وقایع دربار صفوی دارای اهمیت بسیار است.
  15. شاپور شهبازی در دانشنامه ایرانیکا واسپوهران (هفت خاندان پارتی و ساسانی) را اینگونه نام می‌برد: وَراز، کارن، سورن، مهران، اسپندیاث، زیک و نهابِد.
  16. او هنگامی که در قندهار شب بر پشت بام خفته بود از بام افتاده وفات یافت!
  17. شاه عباس از جهت احترام، همیشه، گنجعلی خان را بابا خطاب می‌کرد.
  18. حاتم‌بیگ اردوبادی، وزیر اعظم شاه عباس بوده‌است. وی در مدت وزارت خود خدمات بسیاری انجام داد. او وزیری با اراده، درستکار، دادگر، با قابلیت و مورد اعتماد شاه بود. حسن تدبیر و سیاست حاتم‌بیگ سبب شد تا نوزده سال در مقام وزارت باقی بماند و این مدت وزارت در تاریخ صفویه بی‌سابقه‌است.
  19. ماروچاق، موریچاق یا مروچاک از مناطق تاریخی شهرستان بالامرغاب بادغیس افغانستان می‌باشد (رجوع کنید به مقاله مروالرود)
  20. خسروپاشا بوشناق (بوسنیاق/ بوسناق)، صدراعظم و امیرالامرای عثمانی در ۱۰۳۷ ه‍. ق. به صدارت رسید. نیروهای خسروپاشا سرانجام بغداد را محاصره کردند و پس از چهل روز تحمل تلفات و خسارات بسیار، در ۷ یا ۸ ربیع‌الآخر ۱۰۴۰ ه‍. ق. بدون کسب نتیجه عقب نشستند. در این بین، امرایی چون مصطفی‌پاشا، ابدال‌پاشا و عمرپاشا، که به یاری وی آمده ولی از صفویان شکست خورده بودند، به دستور خسروپاشا اعدام شدند. پس از شکست لشکرکشی به بغداد، مخالفان خسروپاشا با انتقاد از بی‌کفایتی و خودرأیی او، سلطان مراد چهارم را به برکناری وی متقاعد کردند. مراد چهارم نیز در ۲۹ ربیع‌الاول ۱۰۴۱ ه‍. ق. خسروپاشا را عزل و حافظ احمدپاشا را دوباره به صدارت منصوب کرد. سرانجام او را به قتل رساندند و سرش را به استانبول فرستادند. خبر قتل خسروپاشا موجب بروز آشوبهای بزرگ‌تری شد که تا سه ماه پس از مرگ وی ادامه یافت.
  21. کشته و اسیر
  22. رستم خان فرزند ولی محمدخان ازبک از دست پسرعموهای خود فرار کرد و به دربار شاه عباس آمد و در ولایت درجزین که به تیول او مقرر شد، سکونت گزید. با روی کار آمدن شاه صفی به حضور او رسید و شاه صفی نیز به او مهربانی و احترام کرد.
  23. امیر کونه خان سارو اصلان، بیگلربیگی ایروان از ایل آغچه قوینلوی قاجار است پدرش گلابی بیک در سلک قورچیان بود و چندگاه ایشیک آقاسی حرم و رئیس محافظین دربار در قزوین و داروغه آنجا بود و سپس بمرتبه ایالت و خانی ترقی نموده امیر الامراء چخور سعد (ایروان) گردید و در آن سرحد با عثمانی جنگهای شدیدی نمود و بلندآوازه گردید و در ازا آن به لقب سارو اصلانی ملقب گشت (به ترکی آذربایجانی یعنی شیر زرد). در جنک گرجستان که چرخچی لشکر بود زخمدار شده مدتی در ایروان بمعالجة زخم پرداخت در آخر فوت کرد و مقامش به پسرش طهماسب قلی‌خان امیرگونه‌خان قاجار رسید. (تاریخ عالم‌آرای عباسی، ج۳، ص: ۱۰۴۱)
  24. ولی قلی‌خان شاملو، مورخ، ادیب، شاعر و از مستوفیان دورهٔ صفویه می‌باشد. شاملو نام کتابش را قصص الخاقانی گذاشت، که این نام با مادّه تاریخ شروع کتاب (۱۰۷۳) یکی است. او می‌خواست فقط رویدادهای زمان شاه عباس دوم را بنویسد، اما چون برآن بود که هر اثری باید مقدمه‌ای مرتبط با موضوع داشته باشد، کتابش را در یک مقدمه (دربارهٔ نسب و سیادت شاهان صفوی)، سه باب و یک خاتمه نوشت. باب نخست دربارهٔ شرح احوال اجداد شاه عباس دوم؛ باب دوم دربارهٔ روزگار شاه اسماعیل اول تا زمان شاه صفی؛ و باب سوم دربارهٔ روزگار شاه عباس دوم، از شروع سلطنت تا مرگ وی. خاتمه در سه بخش و دربارهٔ سرگذشت عالمان دینی، شاعران نامدار و حکما، صوفیان و درویشان مشهور روزگار شاه عباس دوم است. تألیف این کتاب در۱۰۷۶ پایان یافته، اما شاملو، برای تکمیل اثرش، رویدادهای مهم را تا ۱۰۷۹ ضبط کرده و به کتابش افزوده‌است.
  25. باتاویا نام هلندی قبلی جاکارتا بوده است.
  26. امپریالیسم به نظامی گفته می‌شود که به دلیل مقاصد اقتصادی و یا سیاسی می‌خواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند و سرزمین‌ها و ملتها و اقوام دیگر را زیر سلطهٔ خود درآورد.
  27. سکه‌های چهار شاهی یا همان یک عباسی، از جنس نقره با وزن تقریبی ۷٬۷ گرم ارزشی معادل ۲۰۰ دینار داشته است.
  28. سکه‌های دو شاهی که به محمدی نیز رایج بوده، از جنس نقره با وزن تقریبی ۳٬۸ گرم ارزشی معادل ۱۰۰ دینار داشته است.
  29. سکه‌های یک شاهی، از جنس نقره با وزن تقریبی ۱٬۹ گرم ارزشی معادل ۵۰ دینار داشته است.
  30. سکه‌های ۲۰ دیناری، از جنس نقره با وزن تقریبی ۰٬۸۱ گرم بوده است.
  31. سکه‌های فلوس، از جنس برنز با وزن تقریبی ۰٬۱ گرم ارزشی معادل ۵ دینار داشته است.

پی‌نوشت[ویرایش]

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ Christopher Buyers.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ علی اکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا.
  3. ویکی انگلیسی، Safi of Persia.
  4. محمدحسن مظاهری، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  5. Peter Jackson, “The Safavid Period”, The Cambridge History of Iran, 280.
  6. Matthee، دانشنامه ایرانیکا.
  7. Peter Jackson, “The Safavid Period”, The Cambridge History of Iran, 281–280.
  8. طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، ۳۶۴.
  9. طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، ۳۶۴.
  10. قزویتی، تاریخ جهان آرای عباسی، ۱۳۸.
  11. قزویتی، تاریخ جهان آرای عباسی، ۱۵۳.
  12. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۹۱.
  13. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۹۲.
  14. طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، ۳۶۶.
  15. اصفهانی، خلدبرین، ٢١.
  16. هنرفر، مجله هنر ومردم، ۳۶.
  17. Matthee Rudi، دانشنامه ایرانیکا.
  18. هنرفر، مجله هنر ومردم، ۳۶.
  19. Matthee Rudi، دانشنامه ایرانیکا.
  20. سفرنامه شاردن
  21. Morgan، Medieval Persia 1040-1797.
  22. Newman، Safavid Iran: Rebirth of a Persian Empire.
  23. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۱۰۷.
  24. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۹۲.
  25. Morgan، Medieval Persia 1040-1797.
  26. Newman، Safavid Iran: Rebirth of a Persian Empire.
  27. اسکندربیک، ذیل تاریخ عالم آرای عباسی، بتصحیح سهیلی خوانساری، ۸.
  28. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۹۱.
  29. هدایت، روضة الصفای ناصری، به اهتمام جمشید کیانفر، ج ۸، ص۶۸۷۷.
  30. اصفهانی، روزگاران: تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی، ۱۵۴.
  31. هدایت، روزگاران: تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی، ج ۸، ص۶۸۸۰.
  32. شجاع، روزگاران: زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه.
  33. تاورنیه، سفرنامه تاورنیه، ۱۹۸.
  34. تاورنیه، سفرنامه تاورنیه، ۱۹۹.
  35. نوائی، غفاری فرد، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، ۴۰۵.
  36. Peter Jackson, “The Safavid Period”, The Cambridge History of Iran, 283.
  37. ثواقب، «زمینه‌ها و علل شکل گیری قیام غریب شاه گیلانی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۷۸.
  38. Willem Floor، دانشنامه ایرانیکا.
  39. ۳۹٫۰ ۳۹٫۱ ۳۹٫۲ ۳۹٫۳ ۳۹٫۴ ۳۹٫۵ ۳۹٫۶ Manouchehr Kasheff، دانشنامه ایرانیکا.
  40. ۴۰٫۰ ۴۰٫۱ ۴۰٫۲ ثواقب، «زمینه‌ها و علل شکل گیری قیام غریب شاه گیلانی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۸۶.
  41. ثواقب، «زمینه‌ها و علل شکل گیری قیام غریب شاه گیلانی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان).
  42. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی.
  43. ثواقب، «زمینه‌ها و علل شکل گیری قیام غریب شاه گیلانی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان).
  44. علی عبدلی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  45. Keith Hitchins، دانشنامه ایرانیکا.
  46. ثواقب، بررسی زمینه‌ها و علل شکل گیری شورش داوودخان در قراباغ و پیامدهای آن، ۱۲۶.
  47. ثواقب، بررسی زمینه‌ها و علل شکل گیری شورش داوودخان در قراباغ و پیامدهای آن، ۱۲۸.
  48. ثواقب، بررسی زمینه‌ها و علل شکل گیری شورش داوودخان در قراباغ و پیامدهای آن، ۱۳۰.
  49. ثواقب، بررسی زمینه‌ها و علل شکل گیری شورش داوودخان در قراباغ و پیامدهای آن، ۱۱۹.
  50. ثواقب، بررسی زمینه‌ها و علل شکل گیری شورش داوودخان در قراباغ و پیامدهای آن، ۱۱۵.
  51. ثواقب، بررسی زمینه‌ها و علل شکل گیری شورش داوودخان در قراباغ و پیامدهای آن، ۱۲۱.
  52. تاورنیه، سفرنامه تاورنیه، ۱۹۶.
  53. تاورنیه، سفرنامه تاورنیه، ۱۹۷.
  54. اصفهانی، خلاصه السیر (تاریخ روزگار شاه صفی)، ۲۳.
  55. اصفهانی، خلاصه السیر (تاریخ روزگار شاه صفی)، ۲۳.
  56. هدایت، روضة الصفای ناصری، به اهتمام جمشید کیانفر، ج ۸، ص۶۸۷۰.
  57. محمدحسن اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصری (تصحیح محمداسماعیل رضوانی)، ج٢، ص: ٩٣٨.
  58. اصفهانی، خلاصه السیر (تاریخ روزگار شاه صفی)، ۲۳.
  59. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۱۰۵.
  60. KATHRYN BABAYAN، دانشنامه ایرانیکا.
  61. KATHRYN BABAYAN، دانشنامه ایرانیکا.
  62. ثواقب، «نگرشی بر شورش درویش رضا در عصر شاه صفی(۱۰۴۱ ه. ق)»، فصلنامه علمی-پژوهشی علوم انسانی دانشگاه الزهرا (س)، ۸۹.
  63. ثواقب، «نگرشی بر شورش درویش رضا در عصر شاه صفی(۱۰۴۱ ه. ق)»، فصلنامه علمی-پژوهشی علوم انسانی دانشگاه الزهرا (س)، ۱۰۲.
  64. ثواقب، «نگرشی بر شورش شیرخان افغان در عصر شاه صفی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۹۱.
  65. ثواقب، «نگرشی بر شورش شیرخان افغان در عصر شاه صفی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۹۳.
  66. ثواقب، «نگرشی بر شورش شیرخان افغان در عصر شاه صفی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۹۵.
  67. ثواقب، «نگرشی بر شورش شیرخان افغان در عصر شاه صفی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۹۷.
  68. ثواقب، «نگرشی بر شورش شیرخان افغان در عصر شاه صفی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۹۷.
  69. ثواقب، «نگرشی بر شورش شیرخان افغان در عصر شاه صفی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۹۹.
  70. ثواقب، «نگرشی بر شورش شیرخان افغان در عصر شاه صفی»، نشریه زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۹۹.
  71. A. Shapur Shahbazi، دانشنامه ایرانیکا.
  72. باستانی پاریزی، «گنجعلی خان»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۶۵.
  73. فهیمه علی‌بیگی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  74. باستانی پاریزی، «گنجعلی خان»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۷۲.
  75. باستانی پاریزی، «گنجعلی خان»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۷۲.
  76. باستانی پاریزی، «گنجعلی خان»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ۷۳.
  77. Rudi Matthee، دانشنامه ایرانیکا.
  78. Yuri Bregel، دانشنامه ایرانیکا.
  79. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی به اهتمام دکتر احسان اشراقی، ۲۳۷.
  80. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی به اهتمام دکتر احسان اشراقی، ۲۳۷.
  81. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 177.
  82. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 177.
  83. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی به اهتمام دکتر احسان اشراقی، ۲۳۸.
  84. رحیم رئیس‌نیا، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  85. احمد پاکتچی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  86. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی به اهتمام دکتر احسان اشراقی، ۲۳۹.
  87. پرویزاذکایی، فصلنامه وقف میراث جاویدان.
  88. حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی به اهتمام دکتر احسان اشراقی، ۲۳۹.
  89. بابایی، تاریخ ارتش ایران، ۳۹۶.
  90. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 179.
  91. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 180.
  92. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۱۰۹.
  93. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 181.
  94. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۱۰۹.
  95. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 181.
  96. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۱۰۹.
  97. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 181.
  98. ثواب، سازمان سپاه و صاحب‌منصبان نظامی عصر شاه صفی، ص۱۴.
  99. ثواب، سازمان سپاه و صاحب‌منصبان نظامی عصر شاه صفی، ص ۱۵.
  100. ثواب، سازمان سپاه و صاحب‌منصبان نظامی عصر شاه صفی، ص ۱۵.
  101. اصفهانی، خلدبرین، ۱۹۲.
  102. ثواب، سازمان سپاه و صاحب‌منصبان نظامی عصر شاه صفی، ص ۱۵.
  103. Audrey Burton, “Imam Quli”, The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702, 184.
  104. ثواب، سازمان سپاه و صاحب‌منصبان نظامی عصر شاه صفی، ص ۱۵.
  105. اصفهانی، خلدبرین، ۲۰۷.
  106. Yuri Bregel، دانشنامه ایرانیکا.
  107. رایزنی فرهنگی و توریستی سفارت ترکیه در ایران.
  108. زرین کوب، روزگاران: تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی، ۷۰۰.
  109. احمد پاکتچی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  110. صالحی، تاریخ اسلام و ایران.
  111. صالحی، تاریخ اسلام و ایران.
  112. صالحی، تاریخ اسلام و ایران.
  113. محمدحسن اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصری (تصحیح محمداسماعیل رضوانی)، ج٢، ص: ٩٣٣.
  114. بنا به متن ترکی استانبولی (به ترکی استانبولی: İşte bu suretle Tahmasb Kulu Han, Emirgûneoğlu Yusuf Paşa oldu ve kendisine Halep valiliği verildi. Fakat az sonra hakkında şikâyet olunarak azledildi.) رجوع به Revan Seferi
  115. صالحی، تاریخ اسلام و ایران.
  116. احمد پاکتچی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  117. صالحی، تاریخ اسلام و ایران.
  118. احمد پاکتچی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  119. مدرسی طباطبایی، «کتیبه‌های دوره صفوی در قم»، ماهنامه وحید، ۱۰۱۹.
  120. صادق سجّادی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  121. صادق سجّادی، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  122. مدرسی طباطبایی، «کتیبه‌های دوره صفوی در قم»، ماهنامه وحید، ۱۰۱۹.
  123. ۱۲۳٫۰ ۱۲۳٫۱ ۱۲۳٫۲ حسن نراقی.
  124. سیّد سعید میر محمّد صادق، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  125. پورمحمدی املشی، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، ۳۴.
  126. Peter Jackson, “The Safavid Period”, The Cambridge History of Iran, 281.
  127. فلسفی، زندگانی شاه عباس اول، ۶۶.
  128. نیکی ایوبی زاده.
  129. تاورنیه، سفرنامه تاورنیه، ۱۹۹.
  130. تاورنیه، سفرنامه تاورنیه، ۲۰۰.
  131. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۵۱۸.
  132. نوائی، غفاری فرد، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، ۳۷۲.
  133. Sussan Babaie with Robert Haug، دانشنامه ایرانیکا.
  134. Sussan Babaie with Robert Haug، دانشنامه ایرانیکا.
  135. هنرفر، گنجینة آثار تاریخی اصفهان، ۳۴۱.
  136. {{پک|صفاکیش|ک= صفویان در گذرگاه تاریخ |ص=}۵۱۸}
  137. نوائی، غفاری فرد، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، ۴۱۱.
  138. هنرفر، گنجینة آثار تاریخی اصفهان، ۳۴۳.
  139. جابری انصاری، تاریخ اصفهان، به تصحیح جمشید مظاهری اصفهان، ۱۸۹.
  140. جابری انصاری، تاریخ اصفهان، به تصحیح جمشید مظاهری اصفهان، ۱۹۰.
  141. هنرفر، گنجینة آثار تاریخی اصفهان، ۴۲۷.
  142. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۱۱۵.
  143. طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، ۳۷۴.
  144. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۱۹۶.
  145. طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، ۳۷۴.
  146. طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، ۳۷۴.
  147. طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، ۳۷۵.
  148. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۱۹۷.
  149. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۱۱۵.
  150. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۱۰۸.
  151. اصفهانی، خلدبرین، ۱۱۳.
  152. صفاکیش، صفویان در گذرگاه تاریخ، ۱۰۸.
  153. تاورنیه، سفرنامه تاورنیه، ۱۹۸.
  154. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۰.
  155. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۱.
  156. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۲.
  157. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۳.
  158. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۴.
  159. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۵.
  160. اولئاریوس، سفرنامه اولئاریوس، ترجمه احمد بهپور، ۱۹۶.
  161. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۷.
  162. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۸.
  163. اولئاریوس، سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ۱۹۹.
  164. ، سکه شناسی ایران، ۲۳۰.
  165. ، Islamic Safavid Coins.
  166. ، http://www.paymanonline.com/article.aspx?id=990FB888-5705-413A-87BA-9175C54578C4.
  167. ، https://en.numista.com/catalogue/pieces63943.html.
  168. ، سکه شناسی ایران، ۲۵۳.
  169. Sale (1759). "An Universal history, from the earliest account of time" 26. Printed for T. Osborne. p. 475. Retrieved 18 January 2016. 
  170. ویکی انگلیسی، Safi of Persia.
  171. سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، ۹۳.
  172. Akın Alıcı، Hayata Yön Veren Sözler.

منابع[ویرایش]

کتاب‌ها
  • ثواقب، جهان‌بخش. تحلیل پیامدهای زمامداری شاه صفی در اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران(۱۰۵۲–۱۰۳۸). ۱۳۸۷. ۴۰۱. 
  • آصف (رستم‌الحکما)، محمد هاشم. رستم‌التواریخ. چاپ دوم. انتشارات فردوس، ۱۳۸۲. ۱۳. 
  • زرین کوب، عبدالحسین. روزگاران: تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی. چاپ سوم. انتشارات سخن، ۱۳۸۲. ۷۰۰ تا ۷۰۳. شابک ‎۹۶۴۶۹۶۱۱۱۸. 
  • محمد ابراهیم بن زین العابدین، نصیری. دستور شهریاران. چاپ سوم. بنیاد موقوفات محمود افشار، ۱۳۷۳. ۷۱. 
  • فلسفی، نصرالله. زندگانی شاه عباس اول. چاپ پنجم. انتشارات علمی، ۱۳۷۱. 
  • هدایت، رضاقلی خان. روضة الصفای ناصری، به اهتمام جمشید کیانفر. نشر اساطیر، ۱۳۸۰. 
  • خواجگی اصفهانی، محمدمعصوم. خلاصه السیر، به اهتمام ایرج افشار. انتشارات علمی، ۱۳۶۸. 
  • سیوری، راجر. ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی. نشر مرکز، ۱۳۸۵. 
  • اسکندربیک، مورخ، ترکمان، محمد یوسف. ذیل تاریخ عالم آرای عباسی، بتصحیح سهیلی خوانساری. ۱۳۱۷. 
  • طاهری، ابوالقاسم. تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران. انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰. 
  • قزوینی، میرزا محمد طاهر وحید. تاریخ جهان آرای عباسی. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۳. 
  • شجاع، عبدالمجید. زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه. امیدمهر، ۱۳۸۴. 
  • تاورنیه، ژان باتیست. سفرنامه تاورنیه، ترجمه حمید ارباب شیرانی. نیلوفر، ۱۳۸۹. شابک ‎۹۷۸۹۶۴۴۴۸۲۱۷۵. 
  • اصفهانی، واله. خلدبرین، تصحیح محمدرضا نصیری. انجمن آثار مفاخر ایرانی، ۱۳۸۰. 
  • صفاکیش، حمیدرضا. صفویان در گذرگاه تاریخ. انتشارات سخن، ۱۳۹۰. شابک ‎۹۷۸۹۶۴۳۷۲۵۳۸۹. 
  • اولئاریوس، آدام. سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ترجمه احمد بهپور. انتشارات ابتکار نو. 
  • نوائی، غفاری فرد، عبدالحسین، عباسقلی. تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه. انتشارات سمت، ۱۳۹۲. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۵۳۰-۴۸۹-۶. 
  • جابری انصاری، میرزا حسن‌خان. تاریخ اصفهان، به تصحیح جمشید مظاهری اصفهان. انتشارات مشعل، ۱۳۷۸. 
  • هنرفر، لطف‌الله. گنجینه آثار تاریخی اصفهان. ۱۳۴۴. 
  • اصفهانی، محمد معصوم. خلاصه السیر (تاریخ روزگار شاه صفی). ۱۳۶۸. 
  • اعتمادالسلطنه، محمدحسن. تاریخ منتظم ناصری (تصحیح محمداسماعیل رضوانی). دنیای کتاب، ۱۳۶۳. 
  • حسینی استرآبادی، سید حسن بن مرتضی. تاریه سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی به اهتمام دکتر احسان اشراقی. انتشارات علمی، ۱۳۶۶. 
  • علی بابایی، غلامرضا. تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی). تهران: انتشارات محقق، ۱۳۸۹. شابک ‎۹۶۴-۷۵۱۸-۱۴-۵. 
دانشنامه‌ها
نشریه‌ها
تارنماهای اینترنتی

Encyclopedias

Books

  • Akın Alıcı. Hayata Yön Veren Sözler. EPSİLON YAYINLARI, 2004. ISBN ‎9753316089. 
  • Peter Jackson. “The Safavid Period”. In The Cambridge History of Iran. vol. 6. Cambridge University Press, 1986. ISBN ‎9780521200943. Retrieved 2012 October 15. 
  • Kaveh Farrokh. “The Central Asian frontier”. In Iran at war, 1500-1988. Osprey Publishing, 2011. ISBN ‎1846034914. Retrieved 2012 October 15. 
  • Audrey Burton. “Imam Quli”. In The Bukharans: A Dynastic, Diplomatic, and Commercial History, 1550-1702. Palgrave Macmillan, 1997. ISBN ‎0312173873. Retrieved 2012 October 15. 
  • David Morgan. Medieval Persia 1040-1797. vol. (A History Of The Near East). 1st (first). 1989. ISBN ‎0582493242. 
  • Andrew J Newman. Safavid Iran: Rebirth of a Persian Empire. (Library of Middle East History), 2008. ISBN ‎1845118308. 

Websites

جستارهای وابسته[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]

در پروژه‌های خواهر می‌توانید در مورد شاه صفی اطلاعات بیشتری بیابید.


Search Wiktionary در میان واژه‌ها از ویکی‌واژه
Search Wikibooks در میان کتاب‌ها از ویکی‌کتاب
Search Wikiquote در میان گفتاوردها از ویکی‌گفتاورد
Search Wikisource در میان متون از ویکی‌نبشته
Search Commons در میان تصویرها و رسانه‌ها از ویکی‌انبار