حسین منصور حلاج

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
اعدام حسین پسر منصور حلاج

ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (کنیه: ابوالمغیث) از معروف‌ترین عرفا و شاعران سده سوم هـ. ق. بوده‌است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد.[۱] به خاطر عقایدش[۲] عده‌ای از علمای اسلامی آموزه‌هایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را تکفیر کردند. ابن داوود اصفهانی، قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد. در سه‌شنبه ۲۴ ذیقعده سال ۳۰۹ ه. ق (یازدهم فرودین ۳۰۱ شمسی) برابر با ۳۱ مارس ۹۲۲ میلادی، به جرم «کُفرگویی و الحاد» در ملاعام به دار آویخته شد.[۳] گُماشتگان مقتدر، او را پس از شکنجه و تازیانه، به دار آویختند، سپس سلاخی‌اش کردند و دست و پا و سرش را بریدند و پیکرش را سوزاندند و خاکسترش را به رود دجله ریختند.
شاعران فارسی‌زبانی هم‌چون عطار نیشابوری، حافظ، سنایی، مولوی، ابوسعید ابوالخیر، فخرالدین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار، شاه نعمت‌الله ولی و اقبال لاهوری درباره او بیت‌هایی سروده‌اند.

نام‌ها[ویرایش]

او بیشتر به نام پدرش، منصور حلاج، معروف است.[۴] برای وی کنیه‌های دیگری نیز چون «ابو عماره»، «ابو محمد» و «ابو مسعود» نیز آورده‌اند.

اهل فارس او را ابوعبدالله الزاهد، اهل خراسان ابوالمهر، اهل خوزستان حلاج الاسرار، در بغداد مصطلم، در بصره مخبر. اهل هند ابوالمغیث و اهل چین او را ابوالمعین می‌خواندند.

برای لقب او، «حلاج»، سه توجیه آورده‌اند:

  1. پدرش پیشه حلاجی داشته‌است.
  2. نیکو سخن می‌گفته و رازها را حلاجی می‌کرده‌است.
  3. معجزه‌ای در همین زمینه از خود نشان داده‌است. از کنار یک انبار پنبه می‌گذشت اشاره کرد و دانه از پنبه بیرون آمد.[۵]

منابع برای زندگانی حلاج[ویرایش]

معتبرترین گزارش را درباره زندگی حلاج، خطیب بغدادی از قول حمد، فرزند سوم حلاج، روایت کرده که تقریباً از جانب‌داریهای معمول فرزند از پدر به دور است[۶]از مهمترین حلاج پژوهان معاصر باید به دکتر محمد نجاری و دکتر کامل احمدنژاد اشاره کرد که تاکنون چندین اثر درباره زندگی و آثار حلاج منتشر کرده اند: 1- تجلی سیمای حسین بن منصور حلاج در آیینه ادبیات نمایشی،پایان نامه کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی محمد نجاری در دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب با راهنمایی دکتر کامل احمدنژاد و مشاوره دکتر اردشیر صالح پور (1390) در این اثر پژوهشگر ابتدا به زندگی و آثار و شخصیت حلاج پرداخته و نقدهایی نیز به آرای لویی ماسینیون و دکتر عبدالحسین زرین کوب درباره حلاج وارد دانسته است، سپس تصویر حلاج در متون نظم و نثر پارسی مورد واکاوی قرار گرفته و در نهایت نمایشنامه هایی که حلاج را دستمایه ی خود قرار داده اند مورد نقد و نظر پژوهشگر قرار گرفته اند. 2- مقاله ی “Hossein Ibn Mansur Hallaj in the Mirror of the Dramatic Literature” که توسط محمد نجاری و کامل احمدنژآد در مجله ی معتبر بین المللی Life Science Journal در آمریکا منتشر شده است. این مقاله برگرفته از پایان نامه کارشناسی ارشد دکنر محمد نجاری است. 3- مقاله ی حلاج در آثار مولانا،منتشر شده در مجله علمی پژوهشی عرفان و اسطوره شناختی،شماره 32،پاییز1392 (صص219-232)،که باز هم توسط دکتر محمد نجاری و دکتر کامل احمد نژاد منتشر شده است. در این مقاله برای نخستین بار به طور جامع و کامل نگاه مولانا به حلاج مورد نقد و نظر قرار گرفته است.

زندگینامه[ویرایش]

حسین بن منصور در سال ۲۴۴ هجری قمری در روستای تور از توابع بیضای فارس[۷] در خانواده‌ای تازه مسلمان و سنی مذهب متولد شد و در دارالحفاظ شهر واسط به کسب علوم مقدماتی پرداخت. او در ۱۲ سالگی حافظ قرآن شد. سپس برای درک مفاهیم قرآن نزد سهل بن عبدالله تستری رفت و راه و رسم تصوف را از او آموخت و خرقه پوشید. در ۱۸ سالگی به بغداد رفت و از آنجا راهی بصره شد و نزد عمرو بن عثمان مکی ۱۸ ماه همنشین شد. در این ایام شطحیات حلاج آغاز گشت و از این رو بود که عمرو بن عثمان از او رنجید و او را از خود راند. او نیز راهی بغداد شد و در حلقه درس جنید بغدادی وارد شد اما جنید او را به سکوت و خلوت نشینی فراخواند.

مدتی بدین سان در سکوت گذراند ولی تاب نیاورد و برای زیارت کعبه راهی مکه شد[۸] و یک سال مجاور بیت‌الحرام ماند. غذایش در هر روز سه لقمه نان و اندکی آب بود و جز برای قضای حاجت از آن خارج نمی‌شد. پس از مجاورت کعبه به بغداد بازگشت و دوباره به حلقه یاران جنید بغدادی پیوست اما به جهت دعوی «اناالحق» از جانب آنها طرد شد و رابطه خود را با صوفیه برید. بعد از سفر سوم خود به حج، پدر زنش ابویعقوب و استادش عمروبن عثمان نیز از او بیزاری جستند.[۹] جنید نیز پس از ایجاد اختلاف و شنیدن سخنان حلاج به او گفت: تو در اسلام رخنه‌ای و شکافی افکنده‌ای که سر جدا شده از پیکرت می‌تواند آن را مسدود کند.[۱۰]

پس از ایجاد اختلاف بین حلاج و اساتیدش او به سفرهایی به هند، خراسان، ماوراءالنهر، ترکستان، چین و... پرداخت و طرفداران و پیروانی را نیز با خود همراه کرد. طوری که مردم هندوستان او را «ابوالمُغیث» مردم چین و ترکستان «ابوالمعین»، مردم خراسان و فارس «ابوعبدالله زاهد» و مردم خوزستان او را «شیخ حلاج اسرار» خطاب می‌کردند.[۱۱]

او پس از سفرهای طولانی و دیدار با مانویان، بودائیان به بغداد بازگشت و نقطه تمرکز فعالیتهای خود را در آنجا قرار داد. او در میان مردم می‌گشت و با انجام اموری خارق العاده آنها را به عقاید خویش دعوت می‌کرد و به آنان اینطور می‌گفت که مهدی موعود از طالقان ظهور خواهد کرد و ظهور وی نزدیک است.[۱۲] به همین جهت بزرگانی چون شیخ توسی[۱۳]، ابن اثیر[۱۴] و ابن ندیم[۱۵] او را در زمره مدعیان بابیت قرار داده‌اند.

پس از انزوا و دوری حلاج از اهل تصوف وی سعی کرد در میان امامیه برای خود طرفدارانی پیدا کند و با وجودی که حلاج اهل تسنن بود، با ارسال نامه‌هایی به بزرگان امامیه چون ابوسهل نوبختی و ابوالحسن بابویه خود را نائب امام زمان معرفی می‌کرد. حلاج پس از ادعای بابیت تصمیم گرفت ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متکلم امامی) را به مسلک خویش آورد که در نتیجه هزاران شیعه امامی که تابع او بودند را به عقاید حلولی خویش معتقد سازد. به ویژه آنکه جماعتی از درباریان خلیفه، به حلاّج حسن نظر نشان داده و جانب او را گرفته بودند. ولی ابوالحسن بابویه که پیری مجرّب بود، نمی‌توانست ببیند او با مقالاتی تازه، خود را معارض حسین بن روح نوبختی وکیل امام غایب معرفی می‌کند.[۱۶]

ابوسهل نوبختی در پاسخ به حلاج گفت: «وکیل امام زمان باید معجزه (گواهی بر مدعا) داشته باشد. اگر راست می‌گویی، موهای مرا سیاه کن. اگر چنین کاری انجام دهی، همه ادعاهایت را می‌پذیرم». حسین بن حلاج که می‌دید ناتوان است، با تمسخر مردم روبه‌رو شد و به قم شتافت و به مغازه علی بن بابویه (پدر شیخ صدوق) رفت و خود را نماینده امام زمان خواند. مردم قم نیز بر وی شوریدند و او را با خشونت از شهر بیرون افکندند. ابن حلاج، پس از آن‌که جمعی از خراسانیان ادعایش را پذیرفتند، دوباره به عراق رفت.[۱۷][۱۸]

رفتار شطح‌گونه و رفتار عجیب و خارق‌العاده حلاج باعث شد که معتزلیان به حیله‌گری و شعبده محکوم کنند. سرانجام حلاج بر اثر فتوای ابوبکر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر واجب بودن قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پیگیریهای ابوالحسن علی بن فرات وزیر شیعی مقتدر عباسی در سال ۳۰۱ در بغداد به زندان افتاد و پس از هفت ماه محاکمه در سال ۳۰۹ به فرمان حامد بن عباس وزیر وقت عباسی به دار آویخته شد.[۱۹]

از او به جز شعار شرک آمیز "انا الحق"، روایت های کفرآمیز دیگری نیز موجود است. در تذکره الاولیا عطار نیشابوری آمده است که عمر بن عثمان، حسین منصور حلاج را دید که چیزی می‌نوشت گفت: "چه می‌نویسی" گفت که "چیزی می‌نویسم که با قرآن مقابله کنم" عمروبن عثمان او را دعا بد کرد و از پیش خود مهجور کرد پیران گفتند هرچه بر حسن آمد از آن بلاها به سبب دعاء او بود.[۲۰] همچنین منصور حلاج نامه ای به دوست خود، شاکر بن احمد فرستاد و در آن نوشته بود «اَهدِم الکعبه» یعنی کعبه را ویران کن![۲۱]

پروفسور ادوارد براون درباره حلاج می‌نویسد: "راست است، نویسندگانی که تراجم احوال اولیاء و اوتاد و پیران طریقت را نوشته‌اند؛ حسین بن منصور حلاج را اندکی به شکل دیگری معرفی کرده‌اند، لکن شهرت او به همان اندازه میان هم وطنانش پایدار است و شاعران صوفی منش مانند فرید الدین عطار نیشابوری و حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستایش ذکر می‌کنند.[۲۲]

عطار نیشابوری و حلاج[ویرایش]

شیخ محمد فریدالدین عطار نیشابوری در کتاب تذکرةالاولیاء خود درباره حسین منصور حلاج چنین نوشته‌است: «آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشه تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقه دریای مواج، حسین منصور حلاج رحمةالله علیه، کار او کاری عجب بود، واقعاً غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی قرار. شوریده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدی عظیم داشت، و ریاضتی و کرامتی عجب. علی همت و رفیع و رفیع قدر بود و او را تصانیف بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل. فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت. و دقت نظری و فراستی داشت که کس را نبود. و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیست، مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جمله مأخران الا ماشاءالله که او را قبول کردند. و ابو سعید بن ابواخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمةالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشته‌اند و بعضی در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند. و بعضی گویند از اصحاب حلول بود. و بعضی گویند تولی به اتحاد داشت. اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد... اما جماعتی بوده‌اند از زنادقه در بغداد چه در خیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را "حلاجی" گفته‌اند و نسبت بدو کرده‌اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده‌اند. چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را. اما تقلید در این واقعه شرط نیست، مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نه، چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میان نه.... بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگرست و حسین منصور ملحدی دیگرست و استاد محمد زکریا و رفیق ابو سعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده‌است. اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفیف گفته‌است که حسین منصور عالمی ربانی است. و شبلی گفته‌است که من و حلاج یک چیزیم، اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم، و حسین را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی. اما ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود که این سخن ازو پیدا شد. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دین بود، بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد.» سپس داستان بر دار شدن او را چنین بیان داشته‌است:

نقل‌است که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی‌دهی؟! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می‌داریم. اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته‌است. اشارتی کرد رخنها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند تو نمی‌آئی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی‌توان گفت. دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کردیم. گفتند تو چرا نرفتی؟! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید.

پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می‌آورد و می‌گفت: حق، حق، اناالحق.... نقلست که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، یعنی عشق اینست. خادم او در آن حال وصیتی خواست. گفت: نفس را بچیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا بچیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست. پس در راه که می‌رفت می‌خرامید. دست اندازان و عیاروار می‌رفت با سیزده بندگران، گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا که بنحرگاه (محل کشتار) می‌روم. چون به زیر دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پای بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مردان سردار است. پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش، دست برآورد و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد.

پس هر کسی سنگی می‌انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی‌دانند، معذوراند ازو سختم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته بازکردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد قطع کند. پس پاهایش ببریدند، تبسمی کرد، گفت: بدین پای خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید! پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد؛ گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است. گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟ گفت: وضو می‌سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الا بخون. پس چشمهایش را برکندند قیامتی از خلق برآمد. بعضی می‌گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم. روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می‌برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمد الله که دست و پای من بریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار می‌کنند. پس گوش و بینی ببریدند و سنگ و روان کردند. عجوزه‌ای با کوزه در دست می‌آمد. چون حسین را دید گفت: زنید، و محکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چکار. آخر سخن حسین این بود که گفت: یحب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا بردند.[۲۳]

آثار[ویرایش]

از حلاج کتابهای فراوان نقل شده‌است از جمله:

حلاج در آثار ادب فارسی[ویرایش]

در ادبیات فارسی اصطلاح «حلاج‌وار» آرایه‌ای ادبی است و به معنای «فردی که بی‌پروا از عواقب عقیده‌اش، آن‌چه بدان باور داشت، کرد تا آن‌جا که سر در پای بی‌باکی باخت».[۲۴]

بیشتر شاعران پس از او از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به او اختصاص داده‌اند. فصلی از کتاب تذکرة الاولیا عطار به او اختصاص دارد. حافظ درباره او می‌گوید:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

علامه محمد اقبال لاهوری درباره بردار کشیدن حسین منصور حلاج چه زیبا سروده‌است:

کم نگاهان فتنه‌ها انگیختند بنده حق را بدار آویختند
آشکارا بر تو پنهان وجود بازگو آخر گناه تو چه بود؟

سید روح‌الله خمینی:

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم همچو منصور خریدار سر دار شدم

همچنین از ابوسعید ابوالخیر:

روزی که انالحق به زبان می‌آورد منصور کجا بود خدا بود خدا

همچنین سنایی، مولوی، فخرالدین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی درباره او بیت‌هایی سروده‌اند.[۲۵]

دیگر آثار[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  1. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN ۹۶۴-۵۷۴۵-۰۰-۴
  2. جرم و گناه حسین بن منصور حلاج، وبگاه مکتب وحی
  3. شرح حال حسین بن منصور حلاج، سیری در عرفان و خداشناسی
  4. http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=6411
  5. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN 964-5745-00-4
  6. دانشنامه جهان اسلام، جلد ۱۳، مدخل حلاج- قسمت اول
  7. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN 964-5745-00-4
  8. مبانی عرفان و تصوف و احوال عارفان، علی اصغر حلبی، تهران، انتشارات اساطیر، صفحه۳۰۲
  9. جستجو در تصوف ایران. عبدالحسین زرین کوب. انتشارات امیرکبیر، صفحه۱۳۶
  10. مصائب حلاج. لوئی ماسینیون، صفحه ۳۲۰
  11. تراژدی حلاج در متون کهن، قاسم میرآخوندی، انتشارات شفیعی، صفحه ۲۳
  12. آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی. صفحه ۲۷۵۰
  13. الغیبه، شیخ توسی، صفحه۲۶۲
  14. الکامل ابن اثیر، جلد۸، صفحه ۱۲۶-۷
  15. الفهرست، ابن ندیم، صفحه ۲۸۴
  16. آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، صفحه۲۷۵
  17. ر. ک: سید محسن امین، اعیان الشیعه، جلد ۲، صفحه ۴۸
  18. صدر، سید محمد، تاریخ الغیبة الصغری، صفحه ۵۳۲.
  19. فرهنگ فرق اسلامd، محمد جواد مشکور، آستان قدس رضوی، صفحه ۱۶۳
  20. عطار نیشابوری - تذکره الاولیا
  21. لویی ماسینیون - مصائب حلاج، شـهید عارف اسـلام
  22. حسین منصور حلاج
  23. حسین منصور حلاج
  24. حلاج و مولانا،
  25. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN 964-5745-00-4
  26. تعزيه حلاج، بی‌بی‌سی فارسی
  • فرهنگسرا
  • مصائب حلاج، نوشتهٔ لویی ماسینیون
  • تذکرة الاولیا
  • حلاج، از اسرار سخن می‌گفت، نوشته: دکتر محمد جعفر محجوب، برگرفته از کتاب: فرهنگ ایران زمین، تالیف: مهندس منوچهر کارگر
  • جستجو در تصوف ایران از دکتر عبدالحسین زرین کوب

پیوند به بیرون[ویرایش]

1- Najjari, Mohammad – Ahmadnezhad, Kamel (2012): “Hossein Ibn Mansur Hallaj in the Mirror of the Dramatic Literature”, Life Science Journal 2012; 9 (3), P. 2225 – 2233.http://www.lifesciencesite.com/lsj/life0903/320_10849life0903_2225_2233.pdf

جستجو در ویکی‌گفتاورد مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به حسین منصور حلاج در ویکی‌گفتاورد موجود است.
  • منصور حلاج به قلم دکتر زرین کوب روزنامه همشهری، ۶ اردیبهشت ۱۳۷۷
  • مقاله حلاج در آثار مولانا،دکتر محمد نجاری- دکتر کامل احمد نژاد،فصلنامه علمی پژوهشی ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب،سال نهم،شماره 32،پاییز 1392

http://journals.azad.ac.ir/pll/public/Paper.aspx?id=651