حسین منصور حلاج

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
عارف، شاعر
سده سوم هجری
Hallaj.jpg
اعدام حسین پسر منصور حلاج
نام: ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر
عنوان: حسین بن منصور حلاج
زادروز: ۲۴۴ هجری قمری
روستای تور از توابع بیضای فارس
مرگ: ۲۴ ذیقعده سال ۳۰۹(۱۱ فرودین ۳۰۱ شمسی)
بغداد
مذهب: سنی
زمینه‌های فعالیت: شعر، عرفان
ایده‌های قابل‌ذکر: عرفان
تأثیرپذیران: مولوی، حافظ، عطار نیشابوری
تأثیرگذاران: ذوالنون مصری، بایزید بسطامی

ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (کنیه: ابوالمغیث) از معروف‌ترین عرفاً و شاعران سده سوم هـ. ق. بوده‌است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد.[۱] به خاطر عقایدش[۲] عده‌ای از علمای اسلامی آموزه‌هایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را تکفیر کردند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کردو در ذیقعده سال ۳۰۹ ه. ق به جرم «کُفرگویی و الحاد» در ملاعام به دار آویخته شد.[۳]

نام‌ها[ویرایش]

او بیشتر به نام پدرش، منصور حلاج، معروف است.[۴] برای وی کنیه‌های دیگری نیز چون «ابو عماره»، «ابو محمد» و «ابو مسعود» نیز آورده‌اند.

اهل فارس او را ابوعبدالله الزاهد، اهل خراسان ابوالمهر، اهل خوزستان حلاج الاسرار، در بغداد مصطلم، در بصره مخبر. اهل هند ابوالمغیث و اهل چین او را ابوالمعین می‌خواندند.

برای لقب او، «حلاج»، سه توجیه آورده‌اند:

  1. پدرش پیشه حلاجی داشته‌است.
  2. نیکو سخن می‌گفته و رازها را حلاجی می‌کرده‌است.
  3. معجزه‌ای در همین زمینه از خود نشان داده‌است. از کنار یک انبار پنبه می‌گذشت اشاره کرد و دانه از پنبه بیرون آمد.[۵]

زندگی‌نامه[ویرایش]

کودکی و نوجوانی[ویرایش]

حسین بن منصور در سال ۲۴۴ هجری قمری در روستای تور از توابع بیضای فارس[۶] در خانواده‌ای تازه مسلمان و سنی مذهب متولد شد، جد او محمّی، زردشتی و از اعقاب ابوایوبِ انصاری، صحابی مشهور، بود که مسلمان شده بود.[۷] او در دارالحفاظ شهر واسط به کسب علوم مقدماتی پرداخت و در ۱۲ سالگی حافظ قرآن شد. سپس برای درک مفاهیم قرآن نزد سهل بن عبدالله تستری رفت و راه و رسم تصوف را از او آموخت و خرقه پوشید.

سفر و ازدواج[ویرایش]

زمانی که سهل به بصره تبعید شد، حسین نیز به همراه استاد خویش به بصره رفت. چندی بعد در ۱۸ سالگی به بغداد رفت و نزد عمرو بن عثمان مکی ۱۸ ماه همنشین شد. حلاج در بصره با امّ الحسین، دختر ابویعقوب اقطع صوفی، منشی جنید، ازدواج کرد و دارای سه پسر و یک دختر شد.[۸] ازدواج او با اعتراض شدید استادش، عمرو مکی، روبه‌رو شد. این اعتراض به اختلاف و دشمنی بین استاد و پدرزنش، ابویعقوب اقطع، انجامید عمرو بن عثمان از او رنجید و او را از خود راند. او نیز راهی بغداد شد و در حلقه درس جنید بغدادی وارد شد اما جنید او را به مدارا با استاد و خلوت‌نشینی فراخواند.[۹]

سفر به مکه[ویرایش]

۲۶ ساله بود که برای زیارت کعبه راهی مکه شد[۱۰] و یک سال مجاور بیت‌الحرام ماند. غذایش در هر روز سه لقمه نان و اندکی آب بود و جز برای قضای حاجت از آن خارج نمی‌شد. پس از مجاورت کعبه به بغداد بازگشت و دوباره به حلقه یاران جنید بغدادی پیوست اما به جهت دعوی «اناالحق» از جانب آنها طرد شد و رابطه خود را با صوفیه برید.[۱۱]بعد از سفر سوم خود به حج، پدر زنش ابویعقوب و استادش عمروبن عثمان نیز از او بیزاری جستند.[۱۲] جنید نیز پس از ایجاد اختلاف و شنیدن سخنان حلاج به او گفت: تو در اسلام رخنه‌ای و شکافی افکنده‌ای که سر جدا شده از پیکرت می‌تواند آن را مسدود کند.[۱۳]

سفر به ماوراءالنهر و چین[ویرایش]

پس از ایجاد اختلاف بین حلاج و اساتیدش او به سفرهایی به هند، خراسان، ماوراءالنهر، ترکستان، چین و... پرداخت و طرفداران و پیروانی را نیز با خود همراه کرد. طوری که مردم هندوستان او را «ابوالمُغیث» مردم چین و ترکستان «ابوالمعین»، مردم خراسان و فارس «ابوعبدالله زاهد» و مردم خوزستان او را «شیخ حلاج اسرار» خطاب می‌کردند.[۱۴] وی در این سفرها موفق به نگاشتن آثاری هم شد. حلاج در این سیاحتها، ضمن فراخواندن بت‌پرستان به اسلام، عقاید خود را نیز انتشار داد. وی در میان ترکان ایغوری و مردمان دیگر، برضد ثنویت (زندقه) نیز تبلیغ کرد.

بازگشت به بغداد[ویرایش]

او پس از سفرهای طولانی و دیدار با مانویان، بودائیان به بغداد بازگشت و نقطه تمرکز فعالیتهای خود را در آنجا قرار داد. او در میان مردم می‌گشت و با انجام اموری خارق العاده آنها را به عقاید خویش دعوت می‌کرد و به آنان اینطور می‌گفت که مهدی موعود از طالقان ظهور خواهد کرد و ظهور وی نزدیک است.[۱۵] به همین جهت بزرگانی چون شیخ توسی،[۱۶] ابن اثیر[۱۷] و ابن ندیم[۱۸] او را در زمره مدعیان بابیت قرار داده‌اند.

حج سوم[ویرایش]

در حج سوم ــ که در حدود سال ۲۹۰ هجری انجام شد و دو سال با اعتکاف تمام در آن دیار به طول انجامیدـ در اندیشه و گفتار او تغییر اساسی پدید آمد.[۱۹] پسرش، حمد، در این‌باره می‌گوید که پس از بازگشت از سومین حج به بغداد، احوال او به کلی دگرگون شد و مردم را به چیزهایی خواند که او از آنها بی‌خبر است. از برخی اشعار او پیداست که با این نیت به مکه رفت تا عقاید باطل خود را به پیشگاه حق عرضه کند و به جای گوسفند خود را قربان سازد. مخالفان حلاج گفته‌اند وی پیش از سفر حج، در هند نور ایمانش را به کفر باخت.

تبلیغ افکار[ویرایش]

پس از انزوا و دوری حلاج از اهل تصوف وی سعی کرد در میان امامیه برای خود طرفدارانی پیدا کند و با وجودی که حلاج اهل تسنن بود، با ارسال نامه‌هایی به بزرگان امامیه چون ابوسهل نوبختی و ابوالحسن بابویه خود را نائب امام زمان معرفی می‌کرد. حلاج پس از ادعای بابیت تصمیم گرفت ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متکلم امامی) را به مسلک خویش آورد که در نتیجه هزاران شیعه امامی که تابع او بودند را به عقاید حلولی خویش معتقد سازد. به ویژه آنکه جماعتی از درباریان خلیفه، به حلاّج حسن نظر نشان داده و جانب او را گرفته بودند؛ ولی ابوالحسن بابویه که پیری مجرّب بود، نمی‌توانست ببیند او با مقالاتی تازه، خود را معارض حسین بن روح نوبختی وکیل امام غایب معرفی می‌کند.[۲۰] ابوسهل نوبختی در پاسخ به حلاج گفت: «وکیل امام زمان باید معجزه (گواهی بر مدعا) داشته باشد. اگر راست می‌گویی، موهای مرا سیاه کن. اگر چنین کاری انجام دهی، همه ادعاهایت را می‌پذیرم». حسین بن حلاج که می‌دید ناتوان است، با تمسخر مردم روبه‌رو شد و به قم شتافت و به مغازه علی بن بابویه (پدر شیخ صدوق) رفت و خود را نماینده امام زمان خواند. مردم قم نیز بر وی شوریدند و او را با خشونت از شهر بیرون افکندند. ابن حلاج، پس از آن‌که جمعی از خراسانیان ادعایش را پذیرفتند، دوباره به عراق رفت.[۲۱][۲۲]

فرار و پنهان شدن[ویرایش]

گسترش بدبینیها و شکست هواداران حلاج، بغداد را برای او ناامن کرد؛ از این‌رو، وی به تستر گریخت و در آنجا، که مرکز هواخواهان حنبلی‌اش بود، پنهان شد.[۲۳] در همین فاصله برخی از یاران حلاج، به سبب پافشاری بر عقاید او، دستگیر شدند و به عقاید کفرآمیز خود درباره ربوبیت حلاج اعتراف کردند.

دستگیری[ویرایش]

حلاج دو سال متواری و مخفی بود تا آنکه ابوالحسن علی‌بن احمد راسبی که از قدیمی‌ترین دشمنان حلاج بود، اتفاقاً مخفیگاه او را کشف کرد.[۲۴] حلاج با لباس مبدل، در حالی‌که سعی در انکار هویت خود داشت، دستگیر شد و هویتش با خیانت یکی از پیروان او، به نام حماد دَبّاس، فاش گردید. دبّاس قبلاً در بغداد تشف شده و زیر شکنجه قول داده بود برای کشف مخفیگاه حلاج همکاری کند.[۲۵] راسبی پیامی برای دربار فرستاد مبنی بر اینکه حلاج مدعی ربوبیت و قائل به حلول است؛ بنابراین، در ربیع‌الآخر ۳۰۱، حلاج را در راه رفتن به بغداد، وارونه بر مرکب سوار کردند و لوحه‌ای به گردنش آویختند که بر آن نوشته شده بود: «این از داعیان قرمطی است».

حبس[ویرایش]

دوران حبس حلاج در سالهای ۳۰۱ـ۳۰۸ هجری با دست به دست شدن مکرر منصب وزارت مصادف بود. حلاج این فرصت را غنیمت شمرد و به نشر افکار خود در میان زندانیان پرداخت. گزارشهای بسیاری از بروز کرامات و خوارق عادات او در زندان خبر می‌دهد و همین عامل برشمار مریدان حلاج از میان زندانیان افزود. او طی این مدت نوشته‌هایی را نیز تحریر کرد و به تببین نظرات و عقاید خود پرداخت. این گونه به نظر می‌رسد که یکی از انگیزه‌ها برای تشکیل دادگاه دوم همین نوشته‌ها بوده است.

مرگ[ویرایش]

بر دار کشیدن منصور حلاج

رفتار شطح‌گونه و رفتار عجیب و خارق‌العاده حلاج باعث شد که معتزلیان به حیله‌گری و شعبده محکوم کنند. سرانجام حلاج بر اثر فتوای ابوبکر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر واجب بودن قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پیگیریهای ابوالحسن علی بن فرات وزیر شیعی مقتدر عباسی در بغداد[۲۶] دستگیر و نزد برخی از قضات و روحانیون معروف و سرشناس، بازجویی شد. پس از گفت و شنودهایی در آن مجلس، علما و قضات آن عصر، از جمله «قاضی ابوعمرو» فتوا به حلیت خونش داده و وی را مهدورالدم اعلام کردند. آن گاه، وی را به زندان افکنده و منتظر فرمان مقتدر عباسی ماندند. مقتدر، در پاسخ شان گفت: اگر علما، فتوا به ریختن خونش دادند، وی را به جلاد بسپارید تا هزار تازیانه بر او بزند و اگر هلاک نشد، هزار تازیانه دیگر بزند و سپس او را گردن زنند. حامد بن عباس، وی را به محمد بن عبدالصمد، رئیس شهربانی وقت سپرد تا در تاریکی شب، در کنار رود دجله و در داخل محوطه شهربانی، وی را هزار تازیانه زدند و سپس دست‌ها و پاهایش را قطع و آن‌گاه، سرش را از بدن جدا نمودند و تن بی‌جانش را در آتش سوزانیدند و خاکسترش را در دجله ریخته و سرش را پس از مدتی آویختن بر روی پل بغداد به خراسان (مرکز اصلی پیروان حلاج) فرستادند، تا درس عبرتی برای پیروانش باشد.[۲۷]

اتهام کفرگویی[ویرایش]

از او به جز شعار شرک آمیز «انا الحق»، روایت‌های کفرآمیز دیگری نیز موجود است. در تذکره الاولیا عطار نیشابوری آمده است که عمر بن عثمان، حسین منصور حلاج را دید که چیزی می‌نوشت گفت: «چه می‌نویسی» گفت که «چیزی می‌نویسم که با قرآن مقابله کنم» عمروبن عثمان او را دعا بد کرد و از پیش خود مهجور کرد پیران گفتند هرچه بر حسن آمد از آن بلاها به سبب دعاء او بود.[۲۸] همچنین منصور حلاج نامه‌ای به دوست خود، شاکر بن احمد فرستاد و در آن نوشته بود «اَهدِم الکعبه» یعنی کعبه را ویران کن![۲۹]

حلاج از نگاه دیگران[ویرایش]

پروفسور ادوارد براون درباره حلاج می‌نویسد: "راست است، نویسندگانی که تراجم احوال اولیاء و اوتاد و پیران طریقت را نوشته‌اند؛ حسین بن منصور حلاج را اندکی به شکل دیگری معرفی کرده‌اند، لکن شهرت او به همان اندازه میان هم وطنانش پایدار است و شاعران صوفی منش مانند فرید الدین عطار نیشابوری و حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستایش ذکر می‌کنند.[۳۰]

آثار[ویرایش]

از حلاج کتابهای فراوان نقل شده‌است از جمله:

حلاج در آثار ادب فارسی[ویرایش]

در ادبیات فارسی اصطلاح «حلاج‌وار» آرایه‌ای ادبی است و به معنای «فردی که بی‌پروا از عواقب عقیده‌اش، آن‌چه بدان باور داشت، کرد تا آن‌جا که سر در پای بی‌باکی باخت».[۳۱]

بیشتر شاعران پس از او از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به او اختصاص داده‌اند. فصلی از کتاب تذکرة الاولیا عطار به او اختصاص دارد.
عطار نیشابوری

زان می که خورد حلاج گر هر کسی بخوردی بر دار صد هزاران برنا و پیر بودی


حافظ درباره او می‌گوید:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

محمد اقبال لاهوری درباره بردار کشیدن حسین منصور حلاج سروده‌است:

کم نگاهان فتنه‌ها انگیختند بنده حق را بدار آویختند
آشکارا بر تو پنهان وجود بازگو آخر گناه تو چه بود؟

همچنین از ابوسعید ابوالخیر:

روزی که انالحق به زبان می‌آورد منصور کجا بود خدا بود خدا

همچنین سنایی، مولوی، فخرالدین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی درباره او بیت‌هایی سروده‌اند.[۳۲]

دیگر آثار[ویرایش]

  • «تعزیه حلاج»، تعزیه‌ای تاریخی با داستانی کاملاً متفاوت و عرفانی که اصل آن در کتابخانه واتیکان قرار دارد.[۳۳]

پانویس[ویرایش]

  1. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN ۹۶۴-۵۷۴۵-۰۰-۴
  2. جرم و گناه حسین بن منصور حلاج، وبگاه مکتب وحی
  3. شرح حال حسین بن منصور حلاج، سیری در عرفان و خداشناسی
  4. http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=6411
  5. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN 964-5745-00-4
  6. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN 964-5745-00-4
  7. دانشنامه جهان اسلام، مدخل منصور حلاچ
  8. (خطیب‌بغدادی، ج ۸، ص ۶۸۹
  9. خطیب بغدادی، ج ۸، ص ۶۹۰
  10. مبانی عرفان و تصوف و احوال عارفان، علی اصغر حلبی، تهران، انتشارات اساطیر، صفحه۳۰۲
  11. کتاب اخبارالحلاج، ص ۳۸ـ۳۹
  12. جستجو در تصوف ایران. عبدالحسین زرین کوب. انتشارات امیرکبیر، صفحه۱۳۶
  13. مصائب حلاج. لوئی ماسینیون، صفحه ۳۲۰
  14. تراژدی حلاج در متون کهن، قاسم میرآخوندی، انتشارات شفیعی، صفحه ۲۳
  15. آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی. صفحه ۲۷۵۰
  16. الغیبه، شیخ توسی، صفحه۲۶۲
  17. الکامل ابن اثیر، جلد۸، صفحه ۱۲۶-۷
  18. الفهرست، ابن ندیم، صفحه ۲۸۴
  19. عطار، ۱۳۷۸ش، ص ۵۸۶
  20. آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، صفحه۲۷۵
  21. ر. ک: سید محسن امین، اعیان الشیعه، جلد ۲، صفحه ۴۸
  22. صدر، سید محمد، تاریخ الغیبة الصغری، صفحه ۵۳۲.
  23. رجوع کنید به خطیب بغدادی، ج ۸، ص ۶۹۰
  24. ابن‌ندیم، ص ۲۴۲؛ ذهبی، ج ۱، ص ۴۵۶
  25. ابن‌ندیم، ص ۲۴۲؛ ذهبی، ج ۱، ص ۴۵۶
  26. فرهنگ فرق اسلام، محمد جواد مشکور، آستان قدس رضوی، صفحهٔ ۱۶۳
  27. تجارب الامم (ابن مسکویه رازی) ترجمه علی‌نقی منزوی، ج ۵، ص ۱۳۳
  28. عطار نیشابوری - تذکره الاولیا
  29. لویی ماسینیون - مصائب حلاج، شهید عارف اسلام
  30. حسین منصور حلاج
  31. حلاج و مولانا،
  32. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. ISBN 964-5745-00-4
  33. تعزیه حلاج، بی‌بی‌سی فارسی

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]