ابوبکر شبلی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

ابوبکر دلف بن جَحدر صوفی معروف قرن سوم هجری؛ وی را ابن جعفر نیز نامیده‌اند. شبلی در سال ۲۴۷ در شهر سُرمن رأی متولد و در بغداد از دنیا رفت. اصل وی از خراسان قدیم و از مردم اسروشَنه بود. پدر شبلی حاجب بزرگ خلیفهٔ عباسی بود و خود وی مدتی حاکم دماوند بود. و سپس حاجب موفق خلیفهٔ عباسی گردید. آنگاه مشاغل دیوانی را ترک گفت و به عبادت پرداخت. عاقبت در مجلس خیر نساج (از بزرگان تصوف) توبه کرد و مصاحب جنید بغدادی گردید. شبلی به جز ضیاء و عقار٬شصت هزار دینار از پدر به ارث برده بود که همه را در راه خدا بخشید. به سبب بسیاری مجاهده و اعمال خارق العاده٬مردم وی را دیوانه می‌پنداشتند و مکرر وی را به دارالمجانین می‌بردند.[۱]

اولین کتابی که درباره وی نوشته شده با عنوان «شبلی» توسط دکتر جواد نوربخش تألیف و در سال ۱۳۷۶ توسط انتشارات خانقاه نعمت اللهی (لندن) منتشر گردید. این کتاب (۳۲۶ صفحه) در ۱۰ بخش و در برگیرنده اصل ونسب، بزرگداشت، استادان، اصحاب و معاصران و... وفات می‌باشد. مولف با استفاده از آثاری از قبیل شذرات الذهب، تذکرة الاولیا، طبقات الصوفیه انصاری، طبقات الصوفیه سلّمی، اللمع، تاریخ بغداد، کشف المحجوب هجویری، حلیة الاولیا ج ۱۰، شرح تعرف، طبقات الاولیا، شرح شطحیات روزبهان و صفوة الصفه، و … این اثر تحقیقی را نگاشته است. دومین کتاب[نیازمند منبع]در بارهٔ زندگی و سیر و سلوک و افکار و اندیشه‌های او اثر کاظم محمّدی است با نام «شبلی مجنون عاقل» که چاپهای نخستین آن توسّط انتشارات وزارت ارشاد اسلامی در سال۱۳۸۲ و چاپهای بعدی توسّط انتشارات نجم کبری در سال۱۳۸۶ منتشر شده است.

سخنانی از شبلی[ویرایش]

  • من به چهار بلا مبتلا شده‌ام و آن چهار دشمن من است: نفس و دنیا و شیطان و هوا. (تذکرة الاولیا، عطار، ص ۶۱۹)[۲]
  • تصوف نشستن است در حضرت اللّه - تعالی - بی غم. (تذکرة الاولیا، عطار، ص ۶۳۱)[۳]
  • تصوف الفت گرفتن است و مهربانی کردن. (طبقات الصوفیه - سلّمی، ص ۳۴۰)[۴]
  • حق‌تعالی وحی کرد به داود - علیه السلام - که: ذکر، ذاکران را و بهشت، مر مطیعان را و زیارت، مر مسافران را و من، خاصّ محبّان را. (تذکرة الاولیا، عطار، ص ۶۳۱)[۵]
  • عارف را پنج نشان باشد: اول - شاد و خرم باشد به معرفت حق تعالی. دوم - انس یابد به یگانگی حق تعالی. سوم - حلاوت یابد در خدمت حق تعالی. چهارم - خوفناک باشد از فراق حق تعالی و پنجم - ایمن باشد از مکر حق تعالی. (فردوس المرشدیه، ص ۲۵۳)[۶]
  • هر که خدا را شناخت هرگز اندوهگین نشود. طبقات الصوفیه انصاری، ص ۶۴۹)[۷]

معاصران[ویرایش]

شبلی و جنید[ویرایش]

  • جنید استاد طریقت شبلی بود. روزی شبلی در مجلس جنید الله گفت. جنید گفت: اگر خدای غایب است ذکر غایب غیبت است و غیبت حرام است و اگر حاضر است در مشاهده حاضر نام او بردن ترک حرمت است. (تذکرة الاولیا عطار، ص ۴۲۸)[۸]
  • ابونصر سراج به نقل از ابن علوان گوید: جنید گفت شبلی در مقام خود ایستاد و از آن دورتر نشد. اگر دور می‌گردید امامی می‌شد. (اللمع، ص ۴۰۴)[۹]
  • شبلی پیش جنید گفت: لاحول و لا قوة الّا بالله. جنید گفت: این گفتار تو تنگ دلی باشد، و تنگ دلی از دست بداشتن رضا بود از قضا. (ترجمه رساله قشیریّه، ص ۲۹۹)[۱۰]

شبلی و حلاج[ویرایش]

  • شبلی از حسین منصور حلاج پرسید: این راه که در آن می‌روی چه باید کرد تا به تو رسم؟ گفت: دو قدم است. آن دو قدم برگیر که به ما می‌رسی! قدم نخست، دنیا نزدِ عاشقان خود زن است و با معشوقه ایشان منازعت مکن. قدم دوم، آخرت را به طالبان آن تسلیم کن و مناقشات خود از آنان دور دار! و بنده درگاه عزّت باش بی تصرف در دنیا و آخرت! (تفسیر انصاری، ج۲، ص ۲۳۷)[۱۱]
  • شبلی از حلّاج روایت کند: روز اول در پیش حسین رفتم. سخن می‌گفت، فهم نکردم، زیرا فهم در آن جایز نبود. آن چه حفظ کردم، این بود که می‌گفت: الهی! هر حقی را حقیقتی است و هر خلقی را طریقتی و هر عهدی را وثیقی. ای شبلی! سرّ به زبان این طایفه ان است که ظاهرش پنهان است و معانیش نزد ایشان بیان. (شرح شطحیّات - روزبهان، ص ۳۸۰)[۱۲]

برخی دیگر از معاصران شبلی[ویرایش]

ابوالقاسم نصرآبادی، ابوحفص، ابن خفیف، ابوالحسین نوری، عبدالرحمن خراسانی، علی بن جعفر سیروانی،

وفات[ویرایش]

در جلد اول، صفحه ۸۸ کتاب خزینة الاصفیا آمده: شبلی اول صبح روز جمعه ۲۷ یا ۲۸ ذی الحجه سال ۳۳۴ در سن ۸۷ یا ۸۸ سالگی در بغداد درگذشت و در مقبره خیزران مدفون شد. در همان سال المستکفی بالله خلع و المطیع بالله جانشنین او گردید.[۱۳]

پانویس[ویرایش]

  1. فرهنگ فارسی دکتر محمد معین٬جلد پنجم٬صفحات ۸۸۶-۸۸۷
  2. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۱۲۴
  3. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۱۲۷
  4. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۱۲۷
  5. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۱۲۹
  6. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۱۳۱
  7. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۱۳۱
  8. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۲۲
  9. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۲۴
  10. جواد نوربخش٬شبلی٬ص ۲۹
  11. جواد نوربخش٬شبلی٬ص ۳۶
  12. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۳۶
  13. جواد نوربخش،شبلی٬ص ۳۲۰

منابع[ویرایش]