نبرد کربلا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish


نبرد کربلا
بخشی ازفتنه دوم
Brooklyn Museum - Battle of Karbala - Abbas Al-Musavi - overall.jpg
نگاره‌ای از نبرد کربلا که توسط عباس الموسوی کشیده شده‌است.
تاریخ ۱۰ محرم ۶۱ هجری
مکان کربلا
نتیجه پیروزی بنی‌امیه، آغاز قیام‌های هواخواهان اهل بیت از جمله نهضت توابین و قیام چهارم توسط مختار ثقفی
طرفهای درگیر
بنی‌امیه حسین بن علی و پیروانش
فرماندهان
توان
۳۰٫۰۰۰~۲۰٫۰۰۰ بین ۷۲ تا ۱۸۰ تن

نبرد کربلا جنگی بود که در دهم محرم ۶۱ هجری قمری (برابر ۱۳ اکتبر ۶۸۰ میلادی) اتفاق افتاد. روز نبرد به عاشورا نیز معروف است. این نبرد میان سپاه کم‌تعداد حسین بن علی (نوه دختری پیامبر اسلام) و سپاه اعزامی از سوی یزید (دومین پادشاه دودمان اموی) در نزدیکی محلی به نام کربلا درگرفت. دلیل یزید بن معاویه برای جنگ، بیعت نکردن حسین بن علی با او بود. حسین بن علی نیز حکومت و زمامداری یزید بن معاویه را غیرشرعی و غیرقانونی می‌دانست که بر خلاف پیمان صلح حسن مجتبی و معاویة بن ابی‌سفیان به شکلی مورثی به یزید اول رسیده بود.

حسین بن علی روز دوم محرم به کربلا رسید و روز سوم عمر بن سعد با ۴۰۰۰ نفر در کربلا اردو زد. در روز هفتم محرم آب را بر حسین بن علی و همراهانش بستند و در نهم محرم، شمر با ۴۰۰۰ نفر و نامه‌ای از طرف عبیدالله بن زیاد وارد کربلا شد، او در این نامه به عمر بن سعد دستور داده بود با حسین بن علی بجنگند و او را بکشد و اگر این کار از دست او برنمی‌آید، فرماندهی را به شمر واگذارد.

روز دهم محرم سپاهیان حسین بن علی و عمر سعد در مقابل هم قرار گرفتند. به روایت ابومخنف تعداد سپاه حسین ۳۲ سواره نظام و ۴۰ پیاده و به روایت محمد باقر چهل و پنج سوار و صد نفر پیاده بود. در مقابل او سپاه عمر بن سعد با حدود ۳۰۰۰۰ نفر قرار داشت. جنگ آغاز شد و حسین و یارانش کشته شدند. پس از جان باختن حسین، سپاه عمر بن سعد سر ۷۲ تن از لشکریان حسین به علاوه سر علی‌اصغر فرزند شش‌ماهه که از شدّت تشنگی در حال مرگ بود او را با تیری سه شعبه جدا کرده و بر بالای نیزه‌ها گذاشتند و بر اجساد کشتگان اسب تاختند.

خیمه‌ها تاراج و در نهایت آتش زده شد، ساربان شترهای کاروان حسین بن علی به‌نام بجدل بن سلیم برای به‌دست‌آوردن انگشتر حسین بن علی، انگشت وی را برید تا انگشتر را به‌دست‌آورد و در نهایت سپاه عمر بن سعد اجساد کشتگان کربلا را در بیابان رها کرد و این اجساد پس از سه روز توسط قوم بنی‌اسد دفن شدند. پس از رویداد کربلا تعدادی از زنان و کودکان وابسته به سپاه حسین بن علی، اسیر و زندانی شده و با گذراندن آن‌ها از بازار و مکان‌های شلوغ آن‌ها را مورد اهانت قرار دادند آنان را به شام محل زمامداری یزید بن معاویه فرستادند. از دیدگاه مسلمانان کشته شدگان در نبرد کربلا شهید تلقی می‌گردند. پس از این نبرد حسین بن علی ملقب به لقب سیدالشهداء (سرور و آقای همه شهیدان) گردید.

هر ساله شیعیان، علویان و شماری از اهل‌سنت و مذاهب دیگر ۱۰ روز نخست ماه محرم هر سال با برگزاری مراسم‌های سوگواری از آن واقعه یاد می‌کنند. عزاداری‌ها با رسیدن روز دهم (عاشورا) به اوج خود می‌رسد. هر چند به لحاظ نظامی ابعاد این نبرد بزرگ نبوده‌است اما اثر اعتقادی و سیاسی بزرگی داشته‌است. نبرد کربلا یک واقعه تاریخی و اساسی در سنت و رسم شیعیان و تاریخ این مذهب محسوب می‌گردد. این درگیری هر ساله و به تناوب با برگزاری یادمان‌ها و عزاداری‌ها روایت و حکایت می‌شود. این رویداد از یک سو سبب تضعیف مشروعیت سیاسی حکومت بنی امیه شده‌است. به‌طوری‌که پس از آن قیام‌های فراوانی با شعار خونخواهی حسین بر ضد آن حکومت رخ داد و در نهایت منجر به سقوط آن شد. از سوی دیگر نقشی چشمگیر بر هویت اجتماعی و اعتقادی شیعیان طی سده‌های بعد تا به امروز داشته‌است. شیعیان معتقد هستند فداکاری حسین بن علی و رسالت نبرد کربلا به فرمان الهی بوده‌است و این رخداد تاریخی را لازمه بیدار شدن و آگاه شدن امت اسلامی و توقف غصب خلافت مسلمین به وسیله یزید می‌دانند.

پیش‌زمینه[ویرایش]

حسین بن علی هنگام زمام‌داری پدرش، او را در جنگ‌های جمل و صفین و نهروان همراهی کرد. سال ۵۰ هجری قمری هنگام کشته‌شدن برادرش حسن مجتبی، معاویه حدود ۱۰ سال به‌عنوان خلیفه باقی بود. بر پایه قرارداد صلح با حسن، طبق بند دوم صلح‌نامه معاویه نمی‌بایست برای خود جانشینی انتخاب کند.[۱]

دوران خلافت معاویة بن ابی‌سفیان[ویرایش]

حسین در زمان معاویه اقدامی علیه وی انجام نداد.[۲] در دوران خلافت حسن و سپس در زمان صلح وی با معاویه، حسین هم‌عقیده و هم‌موضع با برادرش حسن بود. وی گرچه با تسلیمِ حکومت به معاویه مخالف بود و حتی پس از صلح، با معاویه بیعت ننمود، ولی به این صلح‌نامه پایبند ماند. محمد باقر روایت می‌کند که حسن و حسین در این دوران در نماز به مَرْوان بن حَکَم که از سوی معاویه به حکومت مدینه گماشته شده بود، اقتدا می‌کردند. سید محمد عمادی حائری در دانشنامهٔ جهان اسلام با استناد به منابع شیعی چون حُرِّ عامِلی که اقتدا به شخص فاسِق را نهی می‌کنند و با توجه به برخوردهای تند حسین با مروان، اعتقاد به نادرست بودن این روایت دارد.[۳] حاج منوچهری می‌گوید هرچند حسین به عهدنامهٔ صلح حسن با معاویه پایبند بود، اما در کنار آن در قالبِ نامه‌هایی به معاویه، عدم مشروعیت خلافت معاویه و عدم بیعت با وی و نیز محکوم نمودن انتخاب یزید به جانشینی و انتقاد از عملکرد مروان و امویان را مطرح می‌کرد.[۴] گزارش‌ها نشان می‌دهد که شیعیانی مانند حُجْرِ بن عَدی حتی پیش از کشته شدن حسن بسیار به دیدن او می‌آمدند و از او تقاضا می‌کردند تا علیه معاویه قیام کند. اما بنا بر نوشته بلاذری پاسخ او همیشه این بود که «تا زمانی که معاویه هست کاری نمی‌توان کرد… امر این است که همیشه در فکر انتقام باشید… اما در مورد آن چیزی نگویید.»[۵][۶]

به‌گفتهٔ ولیری در دانشنامهٔ اسلام، پس از صلح حسن و معاویه در سال ۴۱ ه‍. ق، حسین مبلغی مقرری بر اساس صلحنامه را پذیرفت و چندین بار به دمشق رفت، جایی که هدایای بیشتری به او می‌رسید.[۷] به‌گفتهٔ دانشنامهٔ جهان اسلام، از میان گزارش‌های مختلف در این‌باره از سوی یعقوبی، مسعودی، طبری، بلاذری، ابن اعثم، ابن شهرآشوب، شیخ مفید، ابن بابویه، و محمد بن بحر شیبانی، تنها طبری در دو بند به درخواست‌های مالی در صلحنامه اشاره می‌کند.[۸] ابن سَعد می‌نویسد که معاویه به حسین ۳۰۰٬۰۰۰ درهم هدیه کرد، اما به نظر نمی‌رسد که این دوستی ادامه پیدا کرده باشد؛ چون معاویه علی را بدنام می‌کرد و علویان را شکنجه می‌داد. در مدینه، مروان بن حکم تصمیم گرفت، هیچ جایی برای آشتی و مصالحه بنی‌هاشم و بنی‌امیه باقی نگذارد. وقتی حسن خواستگار دختر عثمان بن عَفّان، عایِشه، بود، اما مروان مداخله کرد و نگذاشت این وصلت شکل بگیرد؛ عایشه به عقد عبدالله بن زُبَیْر درآمد. این بی‌اعتنایی‌ها به بنی‌هاشم، حسین را بیش از حسن خشمگین می‌کرد. البته حسین، تلافی این اقدام مروان را درآورد و وقتی که یزید خواهان اُمِّ‌کُلثوم دختر عبدالله بن جعفر بود، مانع از این وصلت شده و ام‌کلثوم را به عقد قاسم بن محمد بن ابوبکر درآورد. همچنین حسین بر خلاف حسن، وقتی که مروان در اولین امارتش بر مدینه، علی را لعنت می‌کرد، واکنش شدیدی نشان داده و مروان و پدرش حَکَم را — که قبلاً از سوی محمد پیامبر اسلام طرد شده بودند — لعنت نمود.[۹]

به‌باور مادلونگ، وقتی که حسن آن‌گونه که گفته می‌شود بر اثر مسمومیت در بستر مرگ بود، شکِّ خود به معاویه را در این مسمومیت را به حسین ابراز نداشت تا حسین اقدامی تلافی‌جویانه انجام ندهد. حسن وصیت کرد که در کنار پدربزرگش محمد دفن شود و اگر بر سر این مسئله اختلاف و خون‌ریزی به‌وجود آید، وی در کنار مادرش فاطمه دفن شود؛ ولی مروان بن حکم به بهانه اینکه قبلاً مردم نگذاشته بودند عثمان در بقیع دفن شود، مانع از دفن حسن در کنار محمد شد. حسین نیز به اتحادیهٔ قریش به نام حِلْفُ‌الْفُضول شکایت نمود و خواستار احقاق حقوق بنی‌هاشم در برابر بنی‌امیه شد. اما محمد حنفیه و دیگران سرانجام حسین را متقاعد کردند که حسن را در کنار مادرش به خاک بسپارند. در همین زمان شیعیان کوفه شروع به بیعت با حسین کردند و با پسران جُعدَة بن هُبَیْرَة مخزومی که نوه‌های اُمِّ‌هانی خواهر علی بن ابی‌طالب بودند، در خانه سلیمان بن صُرَد خُزاعی دیدار نمودند. آنان به حسین نامه‌ای نوشتند، که در آن ضمن اعلام تسلیت مرگ حسن و نفرت‌شان از معاویه، وفاداری خود را به حسین اعلام داشتند و از علاقه‌شان به حسین و اشتیاق‌شان برای پیوستن حسین به آنان خبر دادند. حسین در پاسخ به آنان نوشت که موظف است شرایط صلح حسن را رعایت کند و از آنان خواست که احساسات‌شان را بروز ندهند و اگر حسین تا زمان بعد از مرگ معاویه زنده ماند، آن وقت دیدگاهش را به شیعیان خواهد گفت.[۱۰]

عمرو بن عثمان، پسر خلیفهٔ سوم به مروان در مورد دیدارهای بسیاری از شیعیان با حسین در مدینه هشدار داد و مروان این را به معاویه نوشت.[۱۱][۱۲] معاویه توسط مروان، حاکم مدینه، از رفت‌وآمدهای شیعیان با حسین مطلع می‌شد اما واکنشی نشان نمی‌داد.[۱۳][۱۴] در این زمان معاویه از مروان حاکم مدینه خواست تا با حسین برخوردی نداشته باشد و عملی تحریک‌آمیز انجام ندهد.[۱۵][۱۶] از سوی دیگر، در نامه‌ای به حسین، به وی وعده‌های سخاوتمندانه‌ای داد و توصیه کرد که مروان را تحریک نکند. این ماجرا با پاسخی مکتوب از سوی حسین خاتمه یافت که به نظر می‌رسد معاویه را نگران نکرد.[۱۷] عمادی حائری می‌نویسد که حسین نسبت به حسن در مقابل امویان برخورد تندتر و علنی‌تری داشت. حسین یک بار با مروان به خاطر توهین به فاطمه زهرا برخورد سختی کرد و همچنین در برابر دشنام دادن به علی از سوی امویان واکنش شدیدی نشان می‌داد. اما عمادی حائری در عین حال با استناد به مفهوم امامت در شیعه و همچنین از نظر تاریخی معتقد است که این دو برادر به‌طور کلی دارای موضع‌گیری یکسانی بوده‌اند و برای اثبات این مدعا به قضیهٔ کفن و دفن حسن اشاره می‌کند.[۱۸] به‌نقلی، معاویه در نامه‌ای تهدیدآمیز، حسین را از فتنه بازداشت، و حسین در پاسخی تند به او نوشت: «من فتنه‌ای بالاتر از ولایت تو بر این اُمَّت نمی‌شناسم».[۱۹] یک بار مروان نامه‌ای تهدیدآمیز به حسین نوشت و به وی در مورد بروز تفرقه در امّت اسلامی هشدار داد که با پاسخ قاطعی از سوی حسین مواجه شد و حسین معاویه را به خاطر اینکه به زیادِ بن اَبیهْ به‌خاطر همبستر شدن مادر زیاد با ابوسفیان لقب برادر داده بود، مورد نکوهش قرار داد و به‌خاطر اعدام حجر بن عدی به معاویه اعتراض نمود و به تهدیدها اعتنایی نکرد. معاویه به اطرافیان و دوستانش از حسین شکایت کرد، اما از تهدید بیشتر خودداری نمود و هدیه فرستادن به حسین را ادامه داد.[۲۰]

در زمان حکومت معاویه دو عمل مهم از او در منابع تاریخی ثبت شده‌است: نخست هنگامی که در مقابل چندی از بزرگان بنی‌امیه در مورد حق مالکیت خود بر یک سری زمین‌ها ایستاد و دوم آنکه از تقاضای معاویه برای پذیرش یزید به‌عنوان ولیعهد معاویه با این دیدگاه که تعیین ولیعهد بدعتی در اسلام است سرباز زد.[۲۱] حسین به همراه دیگر فرزندان صحابه مشهور محمد، این عمل را به‌خاطر اینکه خلاف صلح‌نامهٔ حسن و خلاف اصل شورای عمر در تعیین خلیفه بود رد کرد.[۲۲] بعد از مرگ حسن، حسین صاحب بیشترین احترام در بنی‌هاشم بود و با وجود اینکه افرادی مانند عبدالله بن عباس از لحاظ سِنّی از وی بزرگ‌تر بودند، با وی مشورت می‌کردند و نظر او را به کار می‌بستند.[۲۳]

در هنگامی که معاویه برای یزید بیعت جمع می‌کرد، حسین از معدود کسانی بود که بیعت را رد کرد و معاویه را محکوم کرد. سید محمد عمادی حائری بر این باور است که وی هدایای معاویه را قبول نکرد.[۲۴] معاویه به یزید توصیه کرد که با حسین با نرمش برخورد کند و او را به بیعت مجبور نکند.[۲۵][۲۶]

خطبه منا[ویرایش]

یک یا دو سال پیش از مرگ معاویه، و در زمانی که او در تلاش بود برخلاف پیمان صلحش با حسن فرزندش یزید را به ولایتعهدی و سپس خلافت مسلمین برساند، حسین از این وضعیت احساس خطر کرد و از بزرگان جهان اسلام دعوت نمود تا در ایام حج در سرزمین مِنا جمع شوند و پیامش را بشنوند. به‌دنبال این دعوت، حدود هفتصد نفر از تابعین و دویست نفر از اصحابِ پیامبر اسلام در منا گرد آمدند. حسین در آغاز سخنش — که بعدها به «خطبهٔ منا» معروف شد — با «طاغیه» خواندنِ معاویه به افشاگری پیرامون عملکردِ او و دستگاه بنی‌امیه و خصوصاً آنچه علیه اهل بیت و شیعیان انجام داده بودند، پرداخت و از حاضران خواست تا این مطالب را ثبت و ضبط کرده و به‌هنگامِ بازگشت به شهرهای خود به گوش افرادِ مورد اطمینان برسانند تا از خطرات و آسیب‌های به حکومت رسیدنِ یزید جلوگیری نمایند. در ادامهٔ خطبه نیز به ذکر فضائلی از علی بن ابی‌طالب و جایگاه فریضهٔ امر به معروف و نهی از منکر در جامعه و مسئولیت علما و بزرگان اسلام در تحقق این اصل و نقش ایشان در روشنگری افکار عمومی پرداخت. ایراد این خطبه در جمعِ بزرگان صحابه و تابعین، فرصت مناسبی برای حسین بود که پیام خود را از سرزمین منا به گوش جهان اسلام برساند و نخبگان، اصحاب خاص پیامبر و رجال اسلام را در جریان شرایط عمومی دنیای اسلام قرار دهد و از این طریق، خطر و توطئه‌های دستگاه اموی را افشا نماید.[۲۷]

خودداری از بیعت با یزید[ویرایش]

معاویه در نیمه رجب سال ۶۰ هجری قمری مرد و پسرش یزید را به جانشینی برگزید. حسین بن علی از همان نخست بیعت وی را نپذیرفت. بلافاصله پس از مرگ معاویه (۱۵ رجب ۲۲/۶۰ آوریل ۶۸۰) به فرمان یزید، ولید بن عتبه حاکم مدینه، حسین و عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر[۲۸] را در ساعت غیرمعمول به قصر حکومتی فراخواند تا آنان را مجبور به بیعت با یزید کند. هر دو می‌دانستند که معاویه درگذشته‌است و می‌خواستند بیعت با یزید را رد کنند، اما بیم داشتند. عبدالله شبانه به مکه گریخت. به‌گفتهٔ ولیری حسین به همراه پیروانش به قصر آمد و مرگ معاویه را تسلیت گفت[۲۹] اما بیعت پنهانی با یزید را به بهانه اینکه باید در ملاء عام باشد،[۳۰][۳۱] دو روز به تعویق انداخت[۳۲] ولید که تمایلی به درگیری با حسین نداشت، پذیرفت؛[۳۳] که این مهم باعث عزلش شد.[۳۴] اما مروان که می‌دانست اگر حسین از جلسه خارج شود، دیگر بدون جنگ نمی‌توان به او دست یافت، به ولید گفت که حسین را زندانی کند تا بیعت نماید درغیراین‌صورت سریعاً همان‌جا او را بکشد.[۳۵][یادداشت ۱] سرانجام حسین در شب به همراه خاندانش به مکه گریخت اما با این وجود از راه فرعی نرفت و از راه اصلی به مکه رفت.[۳۶] در این سفر، زنان و فرزندان، برادران حسین و پسران حسن، با وی بودند. محمد حنفیه با وی نیامد و به حسین مکرراً تذکر داد که قبل از اینکه از بیعت اهل عراق با خودش مطمئن نشود، به آنجا نرود. دانشنامهٔ ایرانیکا روایت واقدی در مورد گریختن حسین و عبدالله بن زبیر به‌همراه یکدیگر را رد می‌کند.[۳۷] شرایطی که به‌خاطر وجود حسین و عبدالله در مکه به‌وجود آمده بود، یک وضعیت عادی نبود. مردم مکه به حسین گرایش داشتند و عبدالله به‌خاطر این موضوع به حسین حسادت می‌کرد.[۳۸] حسین در مکه در خانهٔ عباس بن عبدالمطلب به سر می‌بُرد و چهار ماه آنجا بود.[۳۹]

دریافت دعوت از مردم کوفه[ویرایش]

دعوت مردم کوفه از حسین و فرستادن مسلم بن عقیل[ویرایش]

خبر مرگ معاویه با خوشحالی کوفیان که اکثر شیعی بودند مواجه شد. سران شیعیان کوفه در خانهٔ سلیمان بن صرد خزاعی جمع شده و در نامه‌ای به حسین، خدا را به‌خاطر پایان یافتن حکومت معاویه شکر کرده، معاویه را خلیفه‌ای ناحق و غصب‌کنندهٔ آن بدون شایستگی نامیده[۴۰] و اذعان داشتند که دیگر حکومت بنی‌امیه را تحمل نکرده و آنان را غارت‌گر اموال فیء و توزیع‌کنندهٔ اموال خدا بین ثروتمندان و کُشندهٔ بهترین مسلمانان (اشاره به کشتار حجر بن عدی و پیروانش) و زنده‌باقی‌نگهدارندهٔ بدترین مردمان نامیدند.[۴۱] کوفیان بیان داشتند که نماز جمعهٔ این هفته را به اقامت نعمان بن بشیر — والی کوفه که از سوی معاویه گماشته شده بود — برگزار نخواهند کرد و اگر حسین راغب به آمدن باشد، نعمان را از کوفه بیرون خواهند نمود. ساکنین کوفه و سران قبایل آن، به حسین هفت قاصد با کیسه‌های فراوان از نامه فرستادند که دو قاصد نخست در ۱۰ رمضان ۱۳/۶۰ ژوئن ۶۸۰ به مکه رسیدند.[۴۲] بسیار نامه‌های دیگری به حسین رسید که برخی از آن‌ها در جهت همرنگ شدن با جماعت کوفی بوده؛ مانند نامه‌های شبث بن ربعی و عمرو بن حجاج که در کربلا به جنگ با حسین رفتند.[۴۳] حسین در پاسخ به آن‌ها نوشت که حس اتحاد آن‌ها را درک کرده و بیان داشت که امامِ امت باید بر طبق کتاب خدا عمل کرده و اموال را با صداقت تقسیم کرده و خود را وقف خدمت به خداوند نماید. با این وجود، قبل از هر کاری، صلاح را آن دید که پسرعمویش مسلم بن عقیل را به آنجا فرستاده تا شرایط را بررسی کند.[۴۴][۴۵] رسول جعفریان با برشمردن سابقهٔ بد کوفیان در زمان علی و حسن، استدلال می‌کند که با این وجود با توجه به اطلاع حسین از نقشهٔ یزید در قتل وی، در آن زمان برای حسین راه بهتری وجود نداشت. چرا که به‌عنوان مثال احتمال رفتن به یمن نیز به دلیل نفوذ حکومت موفقیت‌آمیز نبود. وی به این نکته اشاره می‌کند که همهٔ کسانی که معترض خروج حسین بودند، وی را به پذیرش حکومت یزید ولو به‌طور موقت نصیحت می‌کردند و اینکه حسین بن علی به‌هیچ‌وجه نمی‌خواست موافقتی با یزید و حاکمیت او داشته باشد حتّی اگر این مخالفت به کشته‌شدن او منجر شود.[۴۶]

حسین با یکی از شیعیانش در بصره به همراه دو پسرش دیدار کرد و به سران قبایل پنجگانهٔ مهم در امور مشورتی بصره نامه‌هایی یکسان نوشت. او در نامه نوشت:

خداوند محمد را بهترین بندگان خود قرار داد و خانواده و اهل بیتش را وصی و وارث خود نمود، اما قریش این حق را — که به اهل بیت منحصراً تعلق داشت — از آن خود دانست. اما اهل بیت به‌خاطر وحدت امت با این امر موافقت نمود. آنانی که حق خلافت را غصب نمودند، با این حال حق را به پا داشتند و درود خدا بر آنان و اهل بیت محمد باد. قرآن و سنت محمد را به یاد شما امت می‌آورم. دین خدا نابود شده و بدعت‌ها در دین گسترش یافته‌است. اگر از من اطاعت کنید شما را به راه حق رهنمون خواهم شد.

ویلفرد مادلونگ معتقد است که محتویات این نامه بسیار شبیه به دیدگاه‌های علی در مورد حق پایمال‌شدهٔ خلافتش و در عین حال ستایش جایگاه ابوبکر و عمر است. با اینکه نامه‌های حسین نزد سران بصره مخفی مانده بود، اما یکی از آنان شک کرد که این نامه از سوی ابن زیاد باشد تا به‌وسیلهٔ آن میزان وفاداری آنان را به خلافت یزید بسنجد و آن شخص نامه را پیش ابن زیاد آورد. ابن زیاد در پاسخ قاصدی که از سوی حسین به بصره آمده بود را گردن زده و به بصریان در مورد اقدامات شدیدتر هشدار داد.[۴۷]

حسین، مسلم را به‌همراه چند تن دیگر به کوفه فرستاد و سفارش کرد که مأموریتش مخفی بماند. مسلم در اوایل شوال ۶۰/ژوئیهٔ ۶۸۰ به کوفه رسید و نامهٔ حسین را برای مردم خواند.[۴۸] مردم کوفه به‌سرعت با مسلم بیعت نموده و حتی مسلم به منبر مسجد کوفه رفت و در آنجا مردم را مدیریت نمود.[۴۹] گفته می‌شود ۱۸۰۰۰ تن برای یاری حسین با مسلم بیعت نمودند.[۵۰] طرفداران بنی‌امیه و کسانی چون عمر بن سعد، محمد بن اشعث و عبدالله بن مسلم، در نامه‌هایی گزارش وقایع و ناتوانی نعمان را به یزید رساندند.[۵۱] به‌گفتهٔ نجم حیدر در دانشنامهٔ اسلام، نعمان از روی عمد در برابر فعالیت‌های مسلم اقدامی انجام نداد.[۵۲] یزید که دیگر اعتمادی به نعمان بن بشیر حاکم وقت کوفه نداشت، عزل و عبیدالله بن زیاد را — که والی بصره بود — به‌جای او گماشت. عبیدالله فرمان یافت تا سریعاً به کوفه رفته و آشوب‌ها را بخواباند[۵۳][یادداشت ۲] و با مسلم بن عقیل برخورد شدید کند.[۵۴] وی با لباس مبدل و تغییر قیافه به کوفه وارد شد و اقدامات شدیدی در برخورد با هواداران حسین انجام داد که آنان را وحشت‌زده کرد.[۵۵] بهرامیان می‌گوید او با شناختی که از کوفیان داشت، با انواع اقداماتی مانند تهدید، تطمیع و شایعه‌افکنی توانست کوفه را از هواداران حسین بستاند و نیز با قطع رابطه میان حسین و کوفیان، سپاهی از کوفه برای جنگ با حسین بفرستد و به هدف اصلی بنی‌امیه که کشتن حسین در هر شرایطی بود برسد.[۵۶] پس از اینکه اقدامات کوفیان در شورش و تصرف قصر کوفه به جایی نرسید،[۵۷] مسلم مخفی شده اما سرانجام مکانش لو رفته و در تاریخ ۹ ذی‌الحجه ۱۱/۶۰ سپتامبر ۶۸۰[۵۸] پس از آنکه گردنش را زدند، از بام قصر کوفه و در ملأ عام به پایین انداخته شد. هانی بن عروه رهبر قبیلهٔ مراد نیز به‌خاطر اینکه مسلم را پناه داده بود، مصلوب گردید. یزید طی نامه‌ای ابن زیاد را به‌خاطر برخورد شدیدش مورد تقدیر قرار داد و به وی فرمان داد که مراقب حسین و پیروانش باشد و دستگیرشان کند ولی فقط آنهایی را که قصد جنگ داشتند بکشد.[۵۹] این در حالی بود که مسلم، نامه‌ای بسیار خوشبینانه حاکی از موفقیت‌آمیز بودن تبلیغاتش و هزاران بیعت از سوی مردم کوفه، به سوی حسین فرستاده بود.[۶۰]

عزیمت حسین به کوفه[ویرایش]

با وجود توصیه‌های محمد حنفیه، عبدالله بن عمر و اصرارهای پی‌درپی ابن‌عباس در مکه و حتی توصیه‌های عبدالله بن زبیر — که جنبهٔ ریاکارانه داشت، زیرا عبدالله بسیار تمایل داشت که مکه از وجود رقیبانِ دیگرِ حکومت پاک شود — حسین از تصمیمش منصرف نشد.[۶۱] ابن‌عباس خیانت کوفیان به علی و حسن را به حسین یادآوری می‌نمود و از حسین التماس کرد که زنان و کودکان را در این سفر با خود نبرد. حسین از توصیه‌هایش تقدیر نمود و بیان داشت که کار خود را به خدا واگذار کرده‌است. ویلفرد مادلونگ می‌نویسد که اکثر روایات حاکی از آنند که عبدالله بن زبیر به حسین اصرار می‌کرد تا به شیعیانش در کوفه بپیوندد تا عرصه مکه از رقیبی چون حسین پاک گردد. اما روایات دیگری هم هستند که حاکی از میل عبدالله بن زبیر به حمایت از حسین در صورت قیام در مکه هستند.[۶۲] حسین که از وقایع کوفه خبر نداشت و در تاریخ ۸ یا ۱۰ ذی‌الحجهٔ ۱۰/۶۰ یا ۱۲ سپتامبر ۶۸۰ آمادهٔ عزیمت به سمت کوفه گردید[۶۳] و به جای حج، عمره را در خارج از شهر مکه انجام داد و با بهره از غیبت والی مکه، عمرو بن سعید اشدق که درحال انجام حج در حومهٔ شهر بود، به‌همراه گروهش مخفیانه از شهر خارج شد. ۵۰ مرد از خویشاوندان و دوستان حسین — که می‌توانستند در صورت نیاز بجنگند — به همراه زنان و کودکان، همراه حسین بودند. مکان‌های توقف حسین در مسیر مکه به کوفه در منابع طبری و بلاذری ذکر شده و ولهاوزن تاریخ‌نگار آلمانی به آن‌ها اشاره کرده‌است.[۶۴] بعد از عزیمت حسین، عبدالله بن جعفر نامه‌ای به همراه دو پسر خود عون و محمد به حسین نوشت و به وی التماس کرد که برگردد.[۶۵]

پسرعموی حسین عبدالله بن جعفر به عمرو بن سعید بن عاص نامه‌ای نوشت که از وی خواست که در صورت بازگشت حسین به مکه، امان‌نامه‌ای برایش بنویسد که جانش تضمین گردد.[۶۶][۶۷] عمرو بن سعید بن عاص حاکم مکه در پاسخ، عبدالله بن جعفر را با لشکری به سرکردگی برادر خود یحیی به تعقیبش فرستاد.[۶۸] اما وقتی که دو گروه به هم تلاقی کردند، از حسین خواستند که برگردد، اما حسین در پاسخ گفت که در عالم رؤیا پدربزرگش محمد را دیده‌است که از وی خواسته تا به راهش ادامه دهد و تقدیر را به خدا واگذار کند[۶۹][۷۰] و در پی آن نزاع خفیفی بین دو گروه صورت گرفت و دو پسر عبدالله بن جعفر، عون و محمد به حسین پیوستند و در عاشورا همراه وی کشته شدند.[۷۱]

در تنعیم، حسین با کاروانی از یمن که روناس و حله برای یزید بردند مواجه شد و بیان داشت که چون او حاکم شرعی و یزید حاکم جائر است این حق را دارد؛ که اموال حکومت را تدبیر کند.[۷۲] وی اموال این کاروان را مصادره نموده و به صاحبان شتر کاروان گفت که با وی تا عراق بیایند و در آنجا کرایه کل راه را به آنان بپردازد یا در همین‌جا به مقدار راهی که آمده‌اند، کرایه آنان را بدهد.[۷۳] حسین در راه با افراد گوناگونی روبرو شد. فرزدق شاعر را دید که در پاسخ پرسش حسین صراحتاً به وی گفت دل‌های اهل عراق با تو اما شمشیرهاشان در خدمت امویان. پسرعموی حسین، عبدالله بن جعفر از عمرو بن سعید امان‌نامه‌ای گرفت و به سوی حسین رفت تا آن را برایش بخواند، اما تصمیم حسین تزلزل‌ناپذیر بود و در پاسخ کسانی که می‌کوشیدند او را منصرف سازند، می‌گفت که مقدرات امور به دست خداست و خدا بهترین امر را برای بندگان می‌خواهد و خداوند با کسی که بر حق باشد دشمن نخواهد بود. زهیر بن قین بجلی که از حامیان عثمان و در سفر بود و در طی سفر خیمه‌اش را دور از خیمه‌های حسین برپا می‌داشت، در جایی مجبور به برپاداشتن خیمه‌اش نزدیک خیمه‌های حسین شد. حسین از وی دعوت نمود تا به گروهش بپیوندد و در خلال این دیدار زهیر دیدگاهش عوض شد و به حسین پیوست و از بهترین یارانش شد.[۷۴]

عبیدالله بن زیاد سربازانش را در جای جای مسیر حجاز تا کوفه گماشته بود و به هیچ‌کس اجازه نمی‌داد که از محدوده قلمروهای مسدود شده خارج شود یا به قلمرویی دیگر وارد گردد[۷۵] و رئیس پاسبان‌هایش حصین بن تمیم را به قادسیه فرستاد تا تمامی راه‌های حجاز به عراق را ببندد.[۷۶] حسین توسط بدویانی که از ورود به کوفه منع شده بودند[۷۷] از این دستور عبیدالله مطلع گردید اما تحت تأثیر قرار نگرفت و به مسیرش ادامه داد. در ثعلبیه، برای اولین بار توسط برخی مسافران از خبر قتل مسلم بن عقیل و هانی بن عروه مطلع شد و تصمیم گرفت که برگردد. اما پسران عقیل تصمیم گرفتند که انتقام برادرشان را از عبیدالله بگیرند یا در این راه کشته شوند. این بود که حسین از تصمیمش برای بازگشت تغییر عقیده داد.[۷۸] البته مادلونگ صحت روایت فوق را مورد تردید می‌داند.[۷۹] رسول جعفریان معتقد است علت پیشروی حسین به سمت کوفه، حتّی پس از شنیدن خبر کشته‌شدن مسلم بن عقیل، امید وی و همراهانش به پیروزی بوده‌است. وی به گفتارهای نقل‌شده در آن زمان در احتمال پیروزی اشاره می‌کند به این مضمون که جذبهٔ حسین بن علی از مسلم بن عقیل بیشتر است و مردم کوفه با دیدن وی به یاریش می‌شتابند.[۸۰] جعفریان علت همراهی خانواده حسین در سفر به سمت کوفه را نیت او برای گرفتن حاکمیت از دست یزید می‌داند؛ چرا که در صورت پیروزی در عراق، حجاز همچنان در دست اموی‌ها می‌ماند و می‌توان حدس زد که آن‌ها با اهل بیت حسین چگونه رفتار می‌کردند.[۸۱]

حسین در زُباله دریافت که قاصدش قِیس بن مُسَهَّر صیداوی — یا برادر رضاعی حسین عبدالله بن یقطر — که از حجاز به کوفه فرستاده شده بود تا آمدن قریب‌الوقوع حسین را به کوفیان اطلاع دهد،[۸۲] لو رفته، و با پرتاب شدن از بام قصر کوفه، کشته شده‌است.[۸۳][۸۴] حسین با شنیدن این موضوع به حامیانش گفت که با توجه مسائل غم‌بار پیش‌آمده مانند خیانت کوفیان، هر کس مجاز است که از کاروان حسین جدا گردد که تعدادی از کسانی که در راه به حسین پیوسته بودند از وی جدا شدند اما کسانی که از حجاز با وی بودند وی را ترک نکردند.[۸۵] به‌گفتهٔ جعفریان این اخبار نشان می‌داد که اوضاع کوفه دگرگون شده و شرایط با زمانی که از زبان مسلم گزارش شده بود کاملاً فرق کرده‌است. برای حسین روشن شده بود که دیگر رفتن به کوفه با توجه به ارزیابی‌های سیاسی درست نیست.[۸۶]

در منطقهٔ شراف[۸۷] یا ذوحسم[۸۸][۸۹] سوارانی به سرکردگی حر بن یزید پدیدار شده و از آنجا که هوا گرم بود، حسین دستور داد به آنان آب داده شود و سپس در آنجا به لشکریان حر انگیزه‌های حرکتش را اعلام کرد و گفت:

شما امامی نداشتید و من وسیلهٔ اتحاد امت شدم. خاندان ما از همه کس به امر حکومت شایسته‌تر است و کسانی که این امر را در اختیار دارند شایستگی‌اش را نداشته و ناعادلانه حکومت می‌کنند.[۹۰] اگر حامی من باشید به سمت کوفه خواهم رفت.[۹۱] اما اگر دیگر مرا نمی‌خواهید من به مکان اولم باز خواهم گشت.[۹۲]

اما کوفیانِ همراهِ حر پاسخ ندادند. سپس حسین نماز عصر را به اقامهٔ خویش برپا داشت[۹۳] و حتی حر و کوفیان به حسین اقتدا کردند.[۹۴] بعد از نماز، دوباره سخنانش را به کوفیان یادآوری نموده و از حق خاندان محمد و مستحق بودن این خاندان در امر خلافت سخن گفت و به نامه‌هایی که کوفیان به وی نوشته بودند، اشاره نمود.[۹۵] حر که از نامه‌هایی که کوفیان برای حسین فرستاده بودند خبر نداشت — با وجود اینکه حسین دو کیسه که پر از نامه‌های کوفیان بود را به وی نشان داد — تغییری در تصمیمش حاصل نشد[۹۶] و اذعان داشت که وی جزو کسانی که نامه به وی نوشته‌اند نبوده و تحت‌الامر ابن زیاد است.[۹۷] او فرمان داشت که حسین و همراهانش را بدون جنگ پیش ابن زیاد ببرد و بر آن بود که حسین را به این موضوع متقاعد کند. اما وقتی دید که حسین کاروانش را به حرکت درآورد، دیگر جرئت نکرد این موضوع را پیگیری کند.[۹۸] اما مادلونگ و بهرامیان می‌نویسند که وقتی حسین آماده حرکت شد، حر سد راهش شد و گفت که اگر حسین فرمانی که ابن زیاد به حر داده را نپذیرد، حر نخواهد گذاشت که به مدینه یا کوفه برود.[۹۹][۱۰۰] و به حسین پیشنهاد داد که نه به کوفه و نه به مدینه رود، بلکه به یزید یا ابن زیاد نامه بنویسد و خودش هم نامه‌ای به ابن زیاد بنویسد و منتظر دستور وی بماند به این امید که با دریافت پاسخی بتواند از این آزمون سخت اجتناب ورزد. اما حسین پیشنهادهایش را نپذیرفت[۱۰۱] و به سمت چپ و به طرف عذیب یا قادسیه به راه افتاد.[۱۰۲] حر به وی گوشزد کرد که من به‌خاطر تو این کار را می‌کنم و اگر جنگی صورت گیرد تو کشته خواهی شد. اما حسین از مرگ نمی‌ترسید و در منطقه‌ای به نام نینوا — از بخش‌های سواد کوفه — توقف کرد.[۱۰۳] همچنین حر نتوانست مانع از ورود چهار تن از شیعیان کوفه به سپاه حسین گردد.[۱۰۴] در منزلگاهی، حسین خطابه‌ای خواند و گفت: «من مرگ را جز شهادت و زندگی با ظالمان را جز سختی نمی‌بینم.» در منزلگاهی دیگر، با بیان علت مخالفت با حکومت، خویش را معرفی کرد و تلخی بیعت‌شکنی کوفیان با پدر و برادرش را یادآوری نمود و گفت: «این قوم به فرمانبرداری شیطان گردن نهاده‌اند و فرمانبری خدای رحمان را واگذارده‌اند.» سپس در بین راه، از پذیرش پیشنهاد رفتن به سوی قبیلهٔ طی سرباز زد و پیمانش با حر دربارهٔ عدم بازگشت را یادآوری نمود. پس از منزلگه قصر بنی‌مقاتل، حسین رؤیایی دیده و دو یا سه بار استرجاع گفت و در پاسخ علی‌اکبر — که علت را پرسید — خبر از نزدیکیِ کشته شدن خود و یارانش را داد.[۱۰۵] قاصدی از ابن زیاد به سمت حر آمد و بدون اینکه به حسین سلام کند نامه‌ای به حر داد که در آن ابن زیاد فرمان داده بود که حسین در هیچ جایی که دسترسی به آب و دژ مستحکم[۱۰۶] داشته باشد، توقف نکند.[۱۰۷] عبیدالله با این نامه می‌خواست که حسین را به جنگ وادارد.[۱۰۸] زهیر بن قین به حسین پیشنهاد کرد که به لشکر حر که اندک بودند حمله کند و روستای مستحکم عکر را تصرف کند، اما حسین نپذیرفت، به این دلیل که نمی‌خواست آغازکنندهٔ جنگ باشد.[۱۰۹][۱۱۰]

در دوم محرم، حسین در منطقهٔ کربلا از توابع نینوا خیمه زد. در روایتی از محمد باقر آمده که پشت خیمه‌های کاروان حسین، نیزاری بود و این پوشش گیاهی مانع از محاصره توسط کوفیان می‌شد و تنها راه رویارویی از روبه‌رو بود.[۱۱۱] در روز سوم وضعیت با ورود لشکر ۴۰۰۰ نفره به فرماندهی عمر بن سعد — که پیشتر از طرف عبیدالله بن زیاد به دستبیِ ری فرستاده شده بود تا شورش دیلمیان را سرکوب کند — بدتر شد.[۱۱۲][یادداشت ۳] عمر بن سعد به‌عنوان فرزند یکی از صحابیون محمد، تمایلی به جنگیدن با حسین نداشت[۱۱۳] و تلاش‌هایی بی‌فرجام برای رهایی از مسئولیت رویارویی با حسین انجام داد. اما ابن زیاد گفت که اگر از این فرمان سرپیچی کند، حکومت ری در کار نخواهد بود. ابن سعد با شنیدن این موضوع، از ابن زیاد اطاعت کرد[۱۱۴] به امید اینکه حداقل از جنگ با حسین جلوگیری کند. اول از هر کاری، عمر بن سعد نامه‌ای به حسین فرستاد تا از قصدش برای آمدن به عراق بپرسد.[۱۱۵][۱۱۶] پیکی به ابن سعد رسید که حاکی از تمایل حسین به عقب‌نشینی بود[۱۱۷][۱۱۸] و حسین گفت که به علت نامه‌های کوفیان به عراق آمده و اگر مردم عراق وی را دیگر نمی‌خواهند، وی به مدینه باز خواهد گشت.[۱۱۹][۱۲۰] ابن سعد موضوع را به ابن زیاد گزارش داد، ابن زیاد اصرار کرد که حسین حتماً باید با یزید بیعت کند[۱۲۱] و اگر حسین بیعت را پذیرفت، منتظر دستور بعدی بماند.[۱۲۲] اندک زمانی پس از آن به عمربن سعد دستور داده شد از دستیابی حسین و یارانش به آب جلوگیری کنند.[۱۲۳] پس از حرکت سپاه ابن سعد، ابن زیاد همچنان به کار جمع‌آوری و ارسال سپاه برای ملحق شدن به لشکر ابن سعد ادامه داد. ظاهراً پس از عزیمت ابن سعد، تا حدودی علت اصلی ارسال لشکر — که مقابله با حسین بود — روشن شد، چراکه حتی پرداخت عطا برای جمعی از مردم — که باید به سپاه می‌پیوستند — کارساز نبود و گروه‌هایی از سپاه نیز جدا می‌شدند؛ ازاین‌رو ابن زیاد دست به تهدید زد.[۱۲۴]

در عین حال ابن سعد تمایل داشت که با حسین به توافق برسد و مذاکرات شبانه را با حسین شروع کرد.[۱۲۵] این مذاکرات، بخش اعظم شب به درازا کشید. کسی مذاکرات بین این دو را نشنید ولی شایعاتی وجود دارد مبنی براینکه حسین پیشنهاد داد هر دو نفر سپاهشان را واگذارند و با هم به دیدار یزید بروند. اما عمر بن سعد از ترس توبیخ و تنبیه ابن زیاد، این پیشنهاد را نپذیرفت.[۱۲۶] گرچه کسی در این مذاکرات حضور نداشته، اما اکثر راویان نقل می‌کنند که حسین سه پیشنهاد داد:

  1. به مرزها برود و همانند یک سرباز عادی با کفار بجنگد؛
  2. با یزید بیعت کند و به وی بپیوندد؛
  3. به جایی که از قبل آمده بود، بازگردد.[۱۲۷]

البته عقبة بن سمعان — غلام رباب، همسر حسین که از بازماندگان لشکر حسین در واقعه کربلا بود — شدیداً این روایت را رد می‌کند. او گواهی می‌دهد که حسین هیچ‌گاه پیشنهادی نداد و فقط سرزمین کربلا را ترک کرد و به جایی رفت تا تکلیف کار جنگ مشخص گردد. ویلفرد مادلونگ معتقد است که این روایت پیشنهاد از سوی حسین که تسلیم یزید شود با دیدگاه‌های مذهبی اش تناقض دارد و احتمالاً منابع اولیه قصد دارند که مسئولیت کشته شدن حسین را به گردن ابن زیاد بیندازند نه یزید.[۱۲۸] بهرامیان این گفته‌ها را شایعاتی می‌داند که از ابن سعد نشأت می‌گرفت، او چنین مضامینی را در نامه به ابن زیاد نوشت. بهرامیان ادامه می‌دهد این نامه احتمالاً بخشی از برنامهٔ تخریب چهرهٔ حسین بوده، زیرا بعید است ابن سعد این اندازه به ابن زیاد دروغ گزارش کرده باشد.[۱۲۹][یادداشت ۴] به‌گفته رسول جعفریان، شمر در تغییر نظر ابن زیاد در ردّ پیشنهاد حسین مبنی بر رفتن او به یکی از سرحدات کشور اسلامی یا بازگشت به مدینه مؤثر بود.[۱۳۰] وی با اشاره به منابع اولیه همچون تاریخ طبری و الکامل فی التاریخ تأکید می‌کند که حسین بن علی در هیچ مرحله‌ای نخواست تا اجازه دهند نزد یزید برود و بیعت کند.[۱۳۱]

در هفتم محرم، نامه‌ای از ابن زیاد به ابن سعد مبنی بر دستور قطع آب بر اردوی حسین رسید.[۱۳۲] عمر بن سعد لشکری ۵۰۰ نفره به فرماندهی عمرو بن حجاج زبیدی را بر فرات گماشت. به مدت سه روز، حسین و یارانش تشنگی را متحمل شدند. شبانه گروهی ۵۰ نفره[۱۳۳] و با شهامت به فرماندهی عباس به سمت فرات یورش بردند اما تنها مقدار کمی مشک آب توانستند بیاورند.[۱۳۴]

ابن زیاد موافق شرایط فعلی و مفاد نامه‌ای بود که ابن سعد در آن، آن پیشنهادها را از زبان حسین نوشته بود.[۱۳۵] اما در این زمان، شمر بن ذی‌الجوشن — از هواداران سابق علی که برای وی در صفین جنگیده بود — به ابن زیاد پیشنهادی شیطانی داد. او اصرار داشت که ابن زیاد باید حسین را مجبور به تسلیم کند. چون حسین به قلمرو حکومتی ابن زیاد وارد شده بود[۱۳۶] و اگر با حسین مصالحه کند، نشان‌دهندهٔ ضعف ابن زیاد و قدرت حسین است. ابن زیاد با شنیدن سخنان شمر، رأیش تغییر کرد.[۱۳۷] بهرامیان معتقد است که احتمالاً این صحنه‌سازی‌ها انجام شد تا ابن زیاد در هدف خویش — که کشتن حسین بود — یک گام پیش رود و تنش و درگیری بیعت با یزید را به تسلیم شدن در برابر خویش تغییر دهد، چراکه پاسخ حسین را از پیش می‌دانست. در نهم محرم شمر به کربلا رسید.[۱۳۸] وی حامل پیغامی برای ابن سعد بود که ابن زیاد به عمر بن سعد فرمان داد که اگر حسین تسلیم نشود، به وی حمله کند یا عمر بن سعد فرمان لشکریان را به شمر واگذارد. شمر همچنین به این پیغام این را اضافه کرد که پیکر حسین بعد از کشته شدن لگدکوب شود، چون وی یاغی و شورشی است.[۱۳۹] ابن سعد با شنیدن سخنان شمر وی را مورد لعنت و دشنام قرار داد[۱۴۰] و گفت که تمام تلاش‌هایش برای پایان دادن مسئله به صورت صلح‌آمیز را بی‌اثر کرده‌است.[۱۴۱] ابن سعد می‌دانست که حسین به خاطر روحیهٔ خاصش تسلیم نخواهد شد.[۱۴۲] ابن زیاد فرمان داده بود که اگر عمر بن سعد این فرمان را نپذیرد، شمر اجرای آن را بر عهده گیرد.[۱۴۳][۱۴۴] اما عمر بن سعد اجازه نداد و خودش مسئولیت انجامش را بر عهده گرفت.[۱۴۵] شمر همراه با مردی از قبیلهٔ خویش، نزد عباس بن علی — که از جانب مادرشان، ام‌البنین، رابطهٔ خویشاوندی با ایشان داشت — رفت و امان‌نامه‌ای را که از ابن زیاد برای او و برادرانش گرفته بود، نشان داد اما عباس و برادرانش به او پاسخ منفی دادند.[۱۴۶]

غروب روز نهم محرم، ابن سعد با سپاهیانش به سمت خیمه‌های حسین رفت، حسین که به شمشیرش تکیه داده بود و خوابیده بود. او در عالم رؤیا محمد پدربزرگش را دید که به حسین گفت به زودی به وی ملحق می‌شود.[۱۴۷][۱۴۸] حسین برادرش عباس را فرستاد تا از مقصود کوفیان مطلع شود. در این حین، با شنیدن شرط جدید ابن سعد، دو سپاه به یکدیگر ناسزا و دشنام دادند. حسین که از موضوع مطلع شده بود، آن شب را مهلت خواست و به خویشاوندان و حامیانش خطابه‌ای راند که علی بن حسین بعدها آن را روایت کرد:[۱۴۹][۱۵۰]

من خدا را ستایش می‌کنم که ما را به پیامبری محمد مفتخر نمود و قرآن و دین را به ما تعلیم نمود. من یارانی بهتر از یاران خود و خاندانی مخلص‌تر از خاندان خود نمی‌شناسم. خدا شما را پاداش دهد. من فکر می‌کنم که فردا کشته خواهیم شد. من از شما می‌خواهم که بروید و اصراری به ماندن‌تان ندارم. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید.

اما یارانش نپذیرفتند و به بیعت‌شان وفادار ماندند.[۱۵۱][۱۵۲] زینب از شدت نومیدی غش کرد و بیهوش شد.[۱۵۳] اما حسین وی را تسکین داد. حسین آمادهٔ جنگ شد. خیمه‌ها را به هم نزدیک کرد و با طناب آن‌ها را به هم بست. تپه‌ای از چوب و نی گرداگرد خیمه‌ها درست کرد تا در موقع لزوم با آتش زدن‌شان مانع از ورود دشمن به نزدیکی آن‌ها گردد. حسین و یارانش تمامی آن شب را به نماز و مناجات پرداختند و جنگ فردا صبح شروع شد.[۱۵۴][۱۵۵]

شمار نیروها[ویرایش]

نگاره‌ای که آرایش جنگی سپاهیان را نشان می‌دهد. گفته می‌شود این تابلو قدیمی‌ترین نگاره از نبرد کربلا است.

به روایت ابومخنف تعداد سپاه حسین ۳۲ سواره نظام و ۴۰ پیاده[۱۵۶] و به روایت محمد باقر چهل و پنج سوار و صد نفر پیاده بود.[۱۵۷] حسین زهیر بن قین را به فرماندهی جناح راست و حبیب بن مظاهر را به فرماندهی جناح چپ گماشت. میانه سپاه را نیز به برادرش عباس سپرد.[۱۵۸][۱۵۹]

تعداد سپاهیانی که ابن زیاد گسیل کرد در منابع مختلف از دست کم ۴۰۰۰ نفر و در برخی گزارش‌ها تا ۸۰۰۰۰ نفر برآورد شده‌است.[۱۶۰]

نبرد[ویرایش]

کاشی‌کاری صحنهٔ نبرد حسین بن علی و لشکر یزید در ظهر عاشورا که بر دیوار تکیه معاون‌الملک کرمانشاه نقش بسته‌است.

گاه‌شمار نبرد[ویرایش]

  • روز عاشورا مصادف با ۲۱ مهر ۵۹ شمسی می‌باشد.
  • این گاه‌شمار توسط دکتر احمد بیرشک محاسبه شده‌است.
  • حداکثر اختلاف محاسبه شده اوقات شرعی ۲۱ مهر ۵۹ شمسی ۳+- دقیقه می‌باشد.
زمان اتفاقات سپاه حسین بن علی اتفاقات سپاه عمر بن سعد
۵:۴۷

(اذان صبح)

-نماز خواندان

-سخنرانی بعد نماز برای اصحاب

-نماز خواندن به امامت عمر بن سعد

-آرایش و نظم سپاه

حدود ساعت ۶ -حفر کانال در پشت خیمه‌ها -دیده‌بانی تحرکات سپاه مقابل
۷:۰۶

(طلوع آفتاب)

-سخنرانی حسین بن علی برای سپاه مقابل -بر طبل زدن و ایجاد سرصدا
حدود ساعت ۸ -سخنرانی زهیر و بریر برای سپاه مقابل

-حسین بن علی ندای: آیا یاری کننده ای هست که مرا یاری کند. سر می‌دهد

-پیوستن حر بن یزید ریاحی و ابوشعثا و دوتن از خوارج به سپاه حسین بن علی
حدود ساعت ۹ -اعلام آمادگی حسین بن علی به لشکر خود

-کشته شدن چندین تن

_فرمان شروع جنگ به دستور عمر بن سعد

-تیراندازی ۵۰۰ تیرانداز به سپاه مقابل

حدود ساعت ۱۰ -به میدان رفتن عبدالله بن عمیر

-قطع شدن انگشتان عبدالله بن عمیر

-فرمان جنگ تن به تن

-به میدان رفتن دو غلام عبیدالله بن زیاد

-کشته شدن دو غلام

حدود ساعت ۱۰ -مقاومت حبیب بن مظاهر و چندی یاران با نیزه از حمله حجار

-مقاومت زهیر و چندی از یاران از حمله شمر

-کشته شدن تعدای از اصحاب

-دستور حمله سراسری

-حمله حجار به سمت چپ

-حمله شمر به سمت راست

-زخمی شدن شمر

-دستور عقب‌نشینی

حدود ساعت ۱۰ -تیراندزی به سپاه مقابل

-کشته شدن بین ۳۸ تا ۵۰ نفر

-از پا درآمدن تمام ۲۳ اسب

-دستور به ۵۰۰ تیرانداز برای تیراندازی

-کشته شدن پیش از ۵ نفر

حدود ساعت ۱۰ -دفاع زهیر به همراه ۱۰ نفر از اصحاب -حمله از پشت به سپاه مقابل
حدود ساعت

۱۱

-دستور جنگ تن به تن

-کشته شدن بریر، مسلم به عوسجه و تعدادی دیگر

-نجات محاصره شدگان توسط عباس بن علی

-محاصره کردن هفت نفر از سپاه مقابل
۱۲:۵۰

(اذان ظهر)

-فرستادن حبیب برای توقف جنگ و اقامه نماز

-نماز خواندن در مقابل سپاه دشمن

-دفاع چندین نفر از نمازگزاران

-کشته شدن حبیب بن مظاهر

-تیراندازی به نمازگزاران سپاه مقابل

-نماز خواندن سپاه عمر بن سعد

حدود ساعت

۱۳

-کشته شدن تمام اصحاب(غیر از بنی هاشم)

-کشته شدن علی‌اکبر

-کشته شدن عبدالله بن مسلم

-حملات پی در پی گروهی
حدود ساعت ۱۴ -کشته شدن تمام بنی هاشم (بجز عباس بن علی)

-رفتن حسین بن علی و عباس بن علی برای رسیدن به آب

-کشته شدن عباس بن علی

-حملات پی در پی گروهی

-فاصله انداختن بین حسین بن علی و عباس بن علی

-محاصره کردن سپس کشتن عباس بن علی

حدود ساعت ۱۵ -وداع حسین بن علی با باقی ماندگان

-بردن علی اصغر به میدان

-آمدن عبدالله بن حسن به میدان

-کشتن علی‌اصغر

-کشتن عبدالله بن حسن

-تیراندازی به حسین بن علی

-رفتن شمر به همراه ۱۰نفر برای کشتن حسین بن علی

۱۶:۰۶

(اذان عصر)

-به زانو درآمدن حسین بن علی

-فروکردن نیزه به سینه حسین بن علی

-کشته شدن چندین نفر

-دستور کشتن حسین بن علی توسط شمر

-حمله سنان بن انس با نیزه

حدود ساعت

۱۷

-به غارت بردن لباس و انگشتر

-جدا کردن سر حسین بن علی

-حمله برای غارت

-بریدن سر حسین بن علی

-دستور توقف غارت

-با اسب تاختن روی اجساد کشته شده ها

۱۸:۴۹

(اذان مغرب)

-حمله به خیمه ها و غارت

-اتش زدن خیمه‌ها

-به اسارات گرفتن علی بن حسین و زینب بنت علی و الباقی زنان و کودکان

-دستور نماز جماعت

-بریدن سرها و شادی کردن و چرخاندان در بین سپاه (سر حسین بن علی توسط سنان چرخانده می‌شد و می‌گفت: «افسار و رکاب اسب مرا باید از طلا بکنید؛ چرا که من بهترین مردمان را کشته‌ام»)[۱۶۱][۱۶۲]

توضیحات بیشتر[ویرایش]

صبح روز دهم محرم، حسین لشکریانش را که ۳۲ اسب سوار و ۴۰ پیاده بودند آماده کرد. سمت چپ سپاه را به حبیب بن مظاهر، سمت راست را به زهیر بن قین و پرچم را به عباس سپرد. وی همچنین دستور داد که دورتادور خیمه‌ها، هیزم جمع‌آوری کنند و هیزم‌ها را آتش بزنند.[۱۶۳][۱۶۴] خود نیز به خیمه‌ای که قبلاً آماده کرده بود رفت و خود را معطر به مشک نمود و نوره (داروی موبر) به سر و تن مالید و خود را شست. سپس در حالی که سوار بر اسب بود و قرآنی به دست داشت، مناجاتی زیبا با خداوند نموده و با مردم کوفه نیز سخن نمود و گفت که خدا ولی اوست و دین را محافظت خواهد کرد. به مردم سخنان محمد که وی و حسن را سرور جوانان بهشت خوانده بود و جایگاه خانواده‌اش را یادآوری نموده و از آنان خواست تا فکر کنند که آیا کشتن وی، امری مشروع است؟ سپس مردم کوفه را به خاطر اینکه پیشتر از وی خواسته بودند تا پیش‌شان بیاید، سرزنش نمود و درخواست کرد تا اجازه دهند وی به یکی از سرزمین‌های اسلامی برود که در آنجا امنیتش تأمین باشد.[۱۶۵] اما دوباره به وی گفته شد که اول از همه باید تسلیم یزید گردد. حسین در پاسخ گفت که هیچ‌گاه خودش را همانند یک برده تسلیم نمی‌کند.[۱۶۶] حسین از اسب پیاده شد و دستور داد تا مهار اسب را ببندند به نشانهٔ اینکه هرگز از معرکهٔ جنگ فرار نخواهد کرد.[۱۶۷] حر بن یزید ریاحی تحت تأثیر قرار گرفت و به سپاه حسین رفت و کوفیان را به خاطر خیانت به حسین سرزنش کرد که البته تأثیری بر روی آنان نگذاشت و سرانجام حر در میدان نبرد کشته شد. حسین دستور داد تا پشته‌ای از چوب و نی در خندقی پشت خیمه‌ها سوزانده شود تا مانع حمله از پشت گردد. از طرف جلو او توسط یاران خودش حمایت می‌شد و تا پایان جنگ درگیر نبرد نشد.[۱۶۸]

زهیر بن قین از مردم کوفه خواست که به حرف حسین گوش داده و وی را نکشند. اما آن‌ها با دشنام و تهدید پاسخ وی را دادند[۱۶۹] و سپس زهیر خواست که دست‌کم از کشتن حسین چشم‌پوشی کنند[۱۷۰] اما کوفیان شروع به تیراندازی نمودند. جنگ شروع شد. جناح راست سپاه کوفه به فرماندهی عمرو بن حجاج زبیدی حمله برد اما با مقاومت لشکر حسین مواجه شده و عقب نشست. عمرو دستور داد که لشکرش تن به نبردهای تن به تن درنداده و تنها از دور اقدام به تیراندازی کنند. جناح چپ سپاه کوفه به رهبری شمر حمله کرد و محاصره‌ای بی‌نتیجه انجام داد و فرمانده سواران سپاه، از ابن سعد خواست که پیاده‌نظام و کمانداران را به کمک وی بفرستد. شبث بن ربعی که قبلاً از حامیان علی بود، حال در لشکر کوفه و تحت امر پیاده‌نظام ابن زیاد بود. وقتی به وی فرمان حمله داده شد، آشکارا گفت که هیچ میلی به انجام این کار ندارد و سواره نظام و ۵۰۰ کماندار این کار را انجام دادند. سواران لشکر حسین که پاهای اسبان‌شان قطع شده بود مجبور به پیاده جنگیدن شدند. حسین و هاشمیان تنها از جلو می‌توانستند پیشروی داشته باشند و ابن سعد دستور داد که لشکریانش از همه جهات به سمت خیمه‌های حسین رفته تا آن‌ها را خلع سلاح کنند. اما برخی از حامیان حسین در میان خیمه‌ها حرکت کرده و با آن‌ها سرسختانه جنگیده و مقاومت کردند. ابن سعد دستور داد که خیمه‌ها را آتش بزنند. در آغاز این کار به سود حسین شد، چون آتش باعث شد تا از ورود سپاهیان عمر بن سعد جلوگیری شود. شمر به سمت خیمه‌های زنان حسین پیش روی نمود و می‌خواست خیمه‌ها را بسوزاند که همراهانش وی را سرزنش نمودند که شرمگین شد و از این کار منصرف گردید.[۱۷۱][۱۷۲] در یک حمله، سپاهیان ابن زیاد، خیمه‌های حسین را آتش زدند که این آتش مانع از پیشروی سپاهیان ابن زیاد شد.[۱۷۳]

در ظهر، حسین و یارانش نماز ظهر را به صورت نماز خوف به جا آوردند.[۱۷۴][۱۷۵] بعد از ظهر، سپاهیان حسین، به شدت تحت محاصره قرار گرفتند. سربازان حسین پیش رویش کشته می‌شدند و کشتار هاشمیان نیز که تا آن لحظه وارد میدان جنگ نشده بودند شروع شد.[۱۷۶] اولین فرد هاشمی که کشته شد علی‌اکبر پسر حسین بود.[۱۷۷][۱۷۸] سپس پسران مسلم بن عقیل، پسران عبدالله بن جعفر، پسران عقیل و قاسم بن حسن کشته شدند. گفته شده قاسم جوان و زیبا بود و به‌شدت زخمی شده و از عمویش حسین درخواست یاری کرد. حسین خشمگینانه برجَست و با شمشیرش ضارب قاسم را ضربتی زد. آن شخص زیر سم اسب‌های سپاهیان ابن زیاد افتاده و لگدمال شد. وقتی گرد و غبار ناشی از سم اسب‌ها کنار رفت، حسین پدیدار شد در حالی که بدن قاسم را در آغوش داشت و به قاتلینش لعنت می‌فرستاد. حسین جسم بی‌جان قاسم را به خیمه‌هایش برد و در کنار دیگر قربانیان قرار داد.[۱۷۹]

تل زینبیه

جزئیات کشته شدن عباس در طبری و بلاذری نیامده‌است. تنها به این اشاره شده که حسین که تشنگی بر وی غالب گردیده بود به سوی فرات رفت، اما با ممانعت لشکریان ابن زیاد روبرو شد و از خداوند درخواست کرد که ممانعت‌کنندگان از رسیدن به هدفش را از تشنگی بمیراند. دعایش مستجاب شد. وی از ناحیه دهان و فک ضربت خورد. او خونی که از این دو ناحیه جاری شد را در کف دستانش جمع کرد و به آسمان پاشید و به درگاه خداوند به خاطر مصائبی که بر پسرِ دخترِ پیامبرش فرود آمده بود، شکایت کرد. باید روایات دقیقی در مورد کشته شدن عباس در کربلا وجود داشته باشد که شیخ مفید آن‌ها را با روایات مربوط به حسین پیوند داده و می‌گوید که حسین و عباس در کنار هم در کنار رودخانه فرات پیشروی نموده اما عباس از حسین جدا شده و توسط دشمن محاصره گردیده و شجاعانه جنگید و در مکانی که امروز آرامگاهش در آنجا است کشته شد.[۱۸۰]

در این هنگام سپاهیان ابن زیاد به حسین بسیار نزدیک شده بودند اما کسی جرئت نمی‌کرد علیه وی کاری کند.[۱۸۱] تا اینکه مالک بن نصیر کندی ضربتی به سر حسین زد[۱۸۲] و کلاه‌خودش از خون سرش پر شد. درحالی‌که حسین کلاه خودش را با یک قلنسوه عوض نموده و سرش را با عمامه می‌بست، مرد کندی ردایش را غارت کرد. اما این ردا سودی به حالش نکرد. چرا که بعد از آن پیوسته فقیر بود و با خواری زندگی می‌کرد. بخش حزن‌انگیز دیگر این لحظات، کشته شدن طفلی است که حسین وی را بر زانوانش قرار داده بود. بر طبق یعقوبی، این طفل، نوزاد بود. تیری گردن طفل را درید و حسین خون طفل را در کف دستانش جمع نمود و بر زمین ریخت و خشم خدا را برای بدکاران خواستار شد.[۱۸۳]

شمر با سپاهی به سمت حسین رفت، اما جرئت ننمود به وی حمله کند و تنها درگیری لفظی بین آن دو شکل گرفت. حسین آمادهٔ جنگ شد. حسین در آن زمان ۵۵ سال سن داشت و به اقتضای سنش نمی‌توانست مداوم بجنگد. پسری خود را سر راه حسین قرار داد و هر چه حسین و زینب به وی می‌گفتند که به خیمه‌ها برگردد، گوش نمی‌کرد. عاقبت دست خود را در برابر شمشیری قرار داد که بر اثر ضربت شمشیر قطع شد و حسین به وی وعدهٔ دیدار پدرانش را در بهشت می‌داد و سعی در تسکین درد پسر داشت. از یاران حسین، سه یا چهار تن بیشتر نمانده بودند و حسین به سپاهیان ابن زیاد حمله برد. حسین چون بیم داشت که پس از مرگش عریان در صحرا رها شود، چندین جامه پوشیده بود. اما بعد از کشته شدنش تمامی آن لباس‌ها را غارت نموده و بدنش عریان در صحرای کربلا رها شد. ابن سعد نزدیک شده بود و زینب به او گفت: «ای عمر بن سعد، آیا اباعبدالله دارد کشته شود و تو تنها ایستاده‌ای و تماشا می‌کنی؟» اشک از چشمان ابن سعد جاری شد. حسین شجاعانه می‌جنگید و یعقوبی و چند منبع شیعی دیگر می‌گویند که حتی ده‌ها تن را کشت. اما برخی منابع دیگر حاکی از آن هستند که سربازان ابن زیاد اگر می‌خواستند می‌توانستند حسین را در جا بکشند.[۱۸۴] حسین وقتی به طرف فرات می‌رفت تا آب بنوشد، تیری به چانه‌اش یا گلویش خورد.[۱۸۵] سرانجام حسین با آنکه برای آخرین بار دشمنان را از انتقام خدا بیم می‌داد، اما به او از ناحیه سر و بازو آسیب زدند و او بر صورت به زمین افتاد. سنان بن انس عمرو نخعی به خولی بن یزید اصبحی دستور داد که سر حسین را از بدن جدا کند، اما وی متزلزل شد و نتوانست این کار را بکند. سنان ضربتی دیگر به حسین زد و سر او را جدا کرد و آن را به خولی داده تا سر را نزد ابن زیاد برد.[۱۸۶]

حوادث پس از نبرد[ویرایش]

ده نفر داوطلب شدند که بر پیکر بی‌جان حسین اسب بتازانند تا آخرین هتک حرمت را به وی کرده باشند. بعد از اینکه ابن سعد محل جنگ را ترک کرد، اسدیانِ روستای غاضِریه بدن بی‌سر حسین را به‌همراه دیگر کشتگان، در همان محل وقوع کشتار دفن نمودند.[۱۸۷]

نبرد به پایان رسید و سربازان ابن زیاد لباس‌های حسین، شمشیر و اثاثیه‌اش، گیاهان مخصوص خِضاب و رداهای یَمانی‌اش و همچنین زیورآلات و چادر زنان را غارت کردند. شمر می‌خواست علی بن حسین را که در یکی از خیمه‌ها بیمار بود، بکشد. اما ابن سعد مانع شد و اجازه نداد کسی به خیمهٔ وی وارد شود.[۱۸۸] سن حسین را هنگام کشته شدن، ۵۶ سال و پنج ماه، ۵۷ سال و پنج ماه یا ۵۸ سال نوشته‌اند. روز عاشورا را در تاریخ روز جمعه، شنبه، یکشنبه یا دوشنبه دانسته‌اند که در این میان روز جمعه صحیح‌تر به نظر می‌رسد. دوشنبه را ابوالْفَرَج اصفهانی از لحاظ تقویمی رد می‌کند. تاریخ کشته شدن حسین را نیز به غیر از ۱۰ محرم ۶۱، در ماه صفر یا سال ۶۰ نیز ذکر کرده‌اند.[۱۸۹]

پس از نبرد، بازمانده‌ها و سر کشتگان سپاه حسین — که هفتاد و دو نفر بودند — ابتدا به‌سوی ابن زیاد فرستاده شد که با آن‌ها برخورد بدی داشت.[۱۹۰] این سرها را سپس، به دمشق بردند؛ ولیری در دانشنامهٔ اسلام بر این باور است که ابن زیاد و یزید برخورد متفاوتی در قبال سر حسین داشتند. ابن زیاد با زدن چوب به دندان‌های حسین و شکستن چند دندانش به وی اهانت کرد؛ اما یزید بر طبق اکثر روایات، با احترام با سر حسین برخورد نمود و به‌خاطر تعجیل ابن زیاد در کشتار حسین، ابراز تأسف کرد؛ تا آنجا که پسر سُمَیّه را نفرین کرد. یزید اذعان می‌داشت که اگر حسین نزد من آمده بود او را عفو می‌نمود. زنان و کودکان هاشمی را به کوفه و دمشق بردند. یزید ابتدا برخورد شدیدی با آنان نمود که به این برخورد شدید از سوی علی بن حسین و زینب پاسخ مشابهی داده شد. اما در انتها یزید با آنان با ملایمت برخورد نمود. زنان یزید نیز برای حسین و کشتگان گریه کردند. یزید برای جبران آنچه که از زنان هاشمی در کربلا دزدیده شده بود، به آن‌ها اموالی داد. علی بن حسین، از اعدام رهایی یافت و یزید با ملایمت با وی رفتار نموده و چند روز پس از آن به‌همراه زنان هاشمی و محافظان مورد اعتماد به مدینه بازگشت.[۱۹۱]

روایات در منابع اولیه، عموماً مسئولیت قتل حسین را به گردن ابن زیاد می‌اندازند و یزید را تبرئه می‌کنند. ویلفرد مادلونگ می‌نویسد حریص بودن ابن زیاد به قتل حسین از سوگند خوردنش دربارهٔ لگدمال کردن جسد حسین توسط اسب‌ها هویدا می‌شود و این کینهٔ شدید از ماجرای اعتراض حسین به برادر خطاب کردن زیاد بن ابیه — پدر ابن زیاد — از سوی معاویه نشأت می‌گیرد. ویلفرد مادلونگ معتقد است که یزید مسئول اصلی قتل حسین است؛ چرا که وی می‌دانست که حسین حتی اگر موقتاً تسلیم شود، باز هم تهدیدی جدی برای خلافت یزید به‌شمار می‌آید و گرچه در نهان خواستار قتل حسین بود، اما به‌عنوان خلیفهٔ مسلمانان نمی‌توانست این میل را بروز دهد. وی که از کینهٴ شدید ابن زیاد به حسین آگاه بود، طی نامه‌ای به او هشدار می‌دهد که اگر حسین موفق به انجام کارش شود، ابن زیاد مجدداً به دوران بردگی اجدادش برمی‌گردد. یزید در نامهٴ خود، شدیداً به ابن زیاد توصیه می‌کند که مسلم بن عقیل را اعدام کند و او هم مشتاقانه این کار را انجام داد. یزید بعدها در ملاء عام، مسئولیت قتل حسین را به گردن ابن زیاد می‌انداخت و به همین سبب او خشمگین شد و از دستور یزید مبنی بر حمله به عبدالله بن زبیر در مکه سر باز زد.[۱۹۲]

روایات در منابع اولیه عموماً گرایش به انداختن مسئولیت قتل حسین به گردن ابن زیاد و مبری کردن یزید دارند. ویلفرد مادلونگ می‌نویسد حریص بودن ابن زیاد به قتل حسین از سوگند خوردنش دربارهٔ لگدمال کردن جسد حسین توسط اسبها هویدا می‌شود و این کینه شدید از ماجرای اعتراض حسین به برادر خطاب کردن زیاد بن ابیه (پدر ابن زیاد) از سوی معاویه ناشی می‌گردید. ویلفرد مادلونگ معتقد است که یزید مسئول اصلی قتل حسین است چرا که وی می‌دانست که حسین حتی اگر موقتاً تسلیم گردد باز هم تهدیدی جدی برای خلافت یزید به‌شمار می‌آید و گرچه در نهان خواستار قتل حسین بود، اما به عنوان خلیفه مسلمانان نمی‌توانست این میل را بروز دهد و وی که از کینه شدید ابن زیاد به حسین آگاه بود، طی نامه‌ای به او هشدار می‌دهد که اگر حسین موفق به انجام کارش شود، ابن زیاد مجدداً به دوران بردگی اجدادش بر می‌گردد. یزید در نامه خود شدیداً به ابن زیاد توصیه می‌کند که مسلم بن عقیل را اعدام کند و ابن زیاد هم مشتاقانه این کار را انجام داد. یزید بعدها در ملاء عام مسئولیت قتل حسین را به گردن ابن زیاد می‌انداخت که ابن زیاد از این کار وی خشمگین گردید و از دستور یزید مبنی بر حمله به عبدالله بن زبیر در مکه سر باز زد.[۱۹۳]

کشتگان کربلا[ویرایش]

عمر بن سعد دستور داد تا حسین بن علی و همراهانش را محاصره کنند و آب را به روی آنان ببندند. سرانجام حسین بن علی در روز عاشورا، ۱۰ محرم سال ۶۱ در کربلا کشته شد و همهٔ خیمه‌های خانواده و یارانش را به آتش کشیدند. سپس بعد از کشته شدن تمامی یاران حسین بن علی تمامی سرهای آنان را از بدنشان جدا و بر نیزه کردند (در برخی منابع آمده که در بین کشته شدگان فقط سر علی اصغر و حر بن ریاحی از بدنشان جدا نشد) و به شام فرستادند زن‌ها و بچه‌ها به اسارت درآمدند و تمامی اجساد را در صحرای کربلا رها کردند تا پس از سه روز توسط قبیله بنی اسد دفن شدند.

کشتگان و بازماندگان از بنی‌هاشم در واقعهٔ کربلا[ویرایش]

به روایتی کل کشته شدگان از طرف حسین، ۷۰ یا ۷۲ تن بودند که حداقل ۲۰ تن از آنان بنی‌هاشم از نسل ابوطالب بودند. علی‌اکبر اولین کشته از بنی هاشم بود که یزید خلیفه وقت، پسر دایی مادرش می‌شد که به همین علت برای وی امان نامه آورده شد اما وی‌تبار پدری اش و ارتباطش به محمد را والاتر می‌داشت و این امان را نپذیرفت. ویلفرد مادلونگ معتقد است که عبدالله فرزند کوچک حسین در حالی که بر روی زانوانش بود تیر خورد و مادلونگ بر خلاف منابع دیگر، در نوزاد بودن این بچه تردید دارد. شش برادر پدری حسین در این جنگ کشته شدند که ۴ تن از آنان فرزندان ام‌البنین دختر حظام از قبیله بنی‌کلب بودند. برادر زادهٔ ام‌البنین به نام عبدالله بن ابی محل بن حظام برای این چهار برادر حسین امان نامه‌ای از سوی ابن زیاد آورد که ردش کردند. سه پسر از حسن، سه پسر از عبدالله بن جعفر و نیز سه پسر و سه نوه از عقیل بن ابی‌طالب در این واقعه کشته شدند. ابن سعد از میان دیگر کشتگان بنی هاشم، یک پسر از نسل ابولهب و یک پسر از نسل ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب نام می‌برد. ابن سعد از میان باقی‌ماندگان که به اسارت گرفته شدند، دو پسر از حسن، یک پسر از عبدالله بن جعفر و یک پسر از عقیل به همراه ۵ زن را نام می‌برد. ابوالفرج اصفهانی می‌نویسد سه پسر از حسن باقی‌ماندند که در میان آنان حسن بن حسن به شدت زخمی گردید. علی بن حسین بیمار بود و نمی‌توانست بجنگد.[۱۹۴]

اسامی شماری از خویشاوندان حسین بن علی که در نبرد کشته شدند به ترتیب زیر است:

فرزندان علی بن ابی‌طالب
فرزندان حسن مجتبی
فرزندان حسین بن علی
فرزندان عبدالله بن جعفر و زینب

پس از نبرد[ویرایش]

کاشیکاری صحنه ورود اهل بیت حسین به مجلس یزید بن معاویه، از جمله کاشیکاری‌های تکیه معاون‌الملک کرمانشاه

پس از کشته‌شدن یاران و خانواده حسین بن علی در واقعه کربلا، عمر بن سعد دستور داد تا سرهای آنان را ببرند. پس از آن، سرها را بین قبایل قسمت نمود تا آنان بدین وسیله به ابن زیاد نزدیک‌تر شوند. قبیلهٔ کِنده به ریاست قیس بن اشعث کندی ۱۳ سر، قبیلهٔ هَوازَن به ریاست شمر بن ذی‌الجوشن ۱۲ سر، بنی‌تَمیم هفده سر و بنی‌اسد ۱۶ سر بر نیزه کردند و در مجموع با ۷۱ سر بریده وارد کوفه شدند.[۱۹۵][نیازمند منبع غیر اولیه]

هنگام طلوع آفتاب سرهای کشته‌شدگان و کاروان اسیران از باب‌الساعات وارد مسجد اموی شد. آنگاه به دستور یزید، تمامی سرها تا ۳ روز بر دروازه‌های شهر و مسجد اموی آویزان گردید. علی بن حسین پس از گذشت چهل روز در روز اربعین، موافقت یزید را گرفت تا سرها را به بدن‌ها ملحق کند و سر حسین و دیگر کشتگان را به کربلا بُرد و به اجسادشان ملحق کرد.

در عین حال چند سر را در باب‌الصغیر به خاک سپردند، که عبارت‌اند از:[۱۹۶]

  1. سر عباس بن علی
  2. سر علی‌اکبر
  3. سر حبیب بن مظاهر

تأثیرگذاری نبرد کربلا[ویرایش]

هاوتینگ، تاریخ‌نگار، نبرد کربلا را به‌عنوان نمونهٔ «عالی» برای الگوی «رنج و شهادتِ» شیعه توصیف می‌کند.[۱۹۷] به‌نوشتهٔ عبدالعزیز ساچادینا، حادثهٔ کربلا در نظرِ شیعه، اوج رنج و ظلم است، به‌طوری که گرفتن انتقام این حادثه، جزو اهداف اولیهٔ بسیاری از قیام‌های شیعی بوده‌است.[۱۹۸] به‌عقیدهٔ مایکل فیشر، انسان‌شناس، بزرگداشت حادثهٔ کربلا توسط شیعه، نه‌تنها بازخوانیِ تاریخ است، بلکه این کار الگووارهٔ کربلا، الگوی زندگی و هنجارهای رفتاری را — که در تمامی ابعاد زندگی کاربرد دارد — به آن‌ها معرفی می‌کند.[۱۹۹] کشته شدن حسین در کربلا، یک چارچوب مرجع — یک درس زندگی عمومی — برای شیعیان است.[۲۰۰] بسیاری از قیام‌های شیعه نظیر قیام صاحبِ فَخّ و قیام ادریس یکم مؤسس ادریسیان در طول تاریخ الهام‌گرفته از قیام کربلا بوده‌است.[۲۰۱]

انقلاب اسلامی ایران الهام‌گرفته از حادثهٔ کربلا بوده‌است، به‌طوری که قیام ۱۵ خرداد دو روز پس از سخنرانی سید روح‌الله خمینی در عصر عاشورا اتفاق افتاد.[۲۰۲] در جریان انقلاب اسلامی ایران، حامیان سید روح‌الله خمینی اغلب جملهٔ «کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا» را به‌عنوان شعار استفاده می‌کردند. به‌عقیدهٔ پولسون، جامعه‌شناس، این شعار از ابتدا تاکنون این موضوع را بیان می‌کند که درستیِ آرمان شیعه — که در شجاعت حسین در کربلا مصداق یافت — فلسفهٔ هدایتِ زندگی روزانه است. در همهٔ جنبش‌هایی که پولسون در کتاب خود مورد بررسی قرار می‌دهد، درمی‌یابد که شدت اعتراضاتِ رخ‌داده، در ماه محرم افزایش می‌یابد.[۲۰۳] قیام سال ۱۹۷۹ قطیف در عربستان نیز در ماه محرم رخ داد؛[۲۰۴] در آن زمان انجام مراسم عزاداری محرم در مکان‌های عمومی ممنوع بود، اما برخی علمای شیعه در قطیف اعلام نمودند که قصد دارند این مراسم را در مکان‌های عمومی برگزار کنند. قیام قطیف یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی — که خود در محرم آغاز شده بود — رخ داد و این اهمیت مسئله را بیشتر نمایان می‌کند.[۲۰۵]

دیدگاه‌ها دربارهٔ حسین و انگیزهٔ قیام کربلا[ویرایش]

اکثر مسلمانان مقام حسین را گرامی می‌دارند. تنها هواداران بنی‌امیه بودند که به وی لقب «باغیُ بَعدُ اِنعِقادِ الْبَیْعَة» را می‌دادند به این علت که علیه دولت اسلامی وقت شورش نمود. این گروه قتل حسین توسط یزید را به این دلیل قابل اغماض می‌دانند. اما مخالفان این فرقه، نه تنها کسانی بودند که از بنی‌امیه متنفر بودند، بلکه حتی گروهی که «آگاهانه عمل کردنِ» قاتلان را نمی‌پذیرفتند و در عین حال به دنبال بهانه‌ای برای خودداری از سرزنش کردن حسین یا صحابه و تابعینِ بی‌طرف — به منظور جلوگیری از جنگ‌های داخلی در اسلام — در نزاع حسین و یزید بودند نیز از مخالفان طرفداران بنی‌امیه در قضیهٔ قتل حسین بودند؛ بنابراین تقریباً اکثر مسلمانان حسین را به‌علت نوهٔ محمد بودن و این عقیده که وی خود را در راه حق قربانی کرده، مُکَرَّم می‌شمارند.[۲۰۶]

به‌گفتهٔ ولیری در دانشنامهٔ اسلام، در میان اسلام‌شناسان غربی، وِلهاوْزِن و لَمِنس انگیزهٔ قیام حسین را صرفاً به‌دست‌گیری قدرت می‌دانند و هیچ‌گونه نیّتِ دینی در آن نمی‌بینند. لمنس نیز دشمنی حسین با یزید را نادرست شمرده، حسین را شخصی بی‌احتیاط و بدون دوراندیشی می‌داند؛ ولیری می‌گوید این نظر همچنین دیدگاه معاویه در مورد حسین بوده‌است؛ ولیری ادامه می‌دهد این دو مورخ هیچ‌گونه سندیتی برای سخنانی که از حسین در مورد قیامش نقل شده قائل نبوده و آن‌ها را ساخته و پرداختهٔ قرون بعدی می‌دانند. ولیری می‌نویسد گرچه ممکن است که روایاتی جعلی در مورد سخنانی که از حسین نقل شده وجود داشته باشد، اما باید پذیرفت آنچه از مجموعه روایات و وقایع برمی‌آید این است که حسین معتقد بود که بر حق است و سرسختانه در پیِ رسیدن به اهداف مذهبی خود بود. وی بر آن بود تا دولتی تأسیس کند که «اسلام حقیقی» را محقق کند و در این راه حامیان خود را که هم‌عقیده با وی بودند تحسین و تشویق کرد؛ ولیری معتقد است این تحلیل ممکن است نظر درستی در مورد شخصیت حسین نباشد، اما بی شک انگیزهٔ جنبش‌های سیاسی ضد اموی و مذهبی — شیعیان حسین — که در دفاع از حسین در سال‌های بعد رخ داده، بوده‌است و مورخان بعدیِ عرب این ایدئولوژی را رواج داده که منجر به مقام بالا و افسانه‌ای حسین در نزد شیعیان شده‌است.[۲۰۷]

ویلفرد مادلونگ می‌نویسد انگیزهٔ عاملین اصلی واقعهٔ کربلا اغلب مورد بحث بوده‌است ولی این مسئله واضح است که حسین را نمی‌توان به‌عنوان یک شخص شورشی در نظر گرفت که جان خود و خانواده‌اش را به‌خاطر آرزوهای شخصی خود به خطر انداخته‌است. او به عهدی که با معاویه بسته بود وفادار مانْد گرچه از روش حکومت وی ناراضی بود. او با یزید بیعت نکرد چرا که بر خلاف مفادِ صلح‌نامهٔ معاویه با حسن به‌عنوان جانشین معاویه انتخاب شده بود. با این حال او به‌طور فعالانه به‌دنبال شهادت نبود. او هنگامی که معلوم شده بود از پشتیبانی کوفیان برخوردار نیست پیشنهاد نمود که از عراق خارج شود. این عبیدالله بن زیاد بود که مذبوحانه سعی در تحریک حسین به شروع جنگ می‌نمود.[۲۰۸]

تصمیم اولیهٔ او مبنی بر پاسخ مثبت به دعوت شیعیانِ کوفه با وجود هشدارهای فراوانی که دریافت نموده بود به‌علاوهٔ رؤیای صادقه از پیامبر اسلام بازتاب‌دهندهٔ یک باور راسخ مذهبی در حسین بر انجام یک مأموریت بدون توجه به عواقب آن است. به‌مانند پدرش، او کاملاً بر این باور بود که خاندان پیامبر به‌طور الهی برای رهبری جامعه‌ای که محمد تأسیس کرده بود برگزیده شده‌اند و این یک حقِّ غیر مشروط بوده و او می‌بایست به دنبال رهبری این جامعه باشد.[۲۰۹]

یادداشت‌ها[ویرایش]

  1. بهرامیان می‌گوید سفارش مروان دربارهٔ قتل حسین، تنها به‌خاطر دشمنی نبوده و او اندیشهٔ خلافت در سر داشت. روایتی کمیاب و مهم موجود است که پس از اخذ دستور معاویه از سوی مروان مبنی بر بیعت ستاندن برای ولایتعهدی یزید، او خشمگین به شام رفته و علناً از امارت «صبیان» [=کودکان] ابزار نارضایتی کرده و به جایگاه خود اشاره کرد. معاویه نیز برای آرام کردن او، وی را «نظیر» خویش خواند و ولیعهد یزید قرار داد. بهرامیان ادامه می‌دهد حتی درصورت ساختگی بودن این روایت از سوی طرفداران وی، رگه‌ای از حقیقت سودای خلافت مروان در آن وجود دارد، اما او با وجود حسین بختی برای خلافت خویش نمی‌دید، ازاین‌رو کشتن حسین را خوش‌تر می‌داشت. او حتی در نامه‌ای که برای عبیدالله فرستاد، جایگاه حسین را به او یادآوری کرد و با زیرکی به او برای عدم سستی در برابر حسین به‌خاطر جایگاهش هشدار داد؛ و عبیدالله نیز در آشفتگی دستگاه خلافت اموی پس از مرگ یزید، به وی پیشنهاد داد تا خلافت را بپذیرد. ببینید: بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  2. بهرامیان می‌گوید به‌گزارش برخی روایات، یزید چندان به عبیدالله تمایل نداشت، و تعلل در انتخاب او شاید به‌دلیل جوانی او بود که در آن زمان نزدیک به ۳۲ سال سن داشت. بااین‌حال، از جانب یزید افزون‌بر حکومت بصره، به امارت کوفه نیز منصوب شد. ببینید: بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۸.
  3. پیش از فرستادن لشکر ابن سعد و در هنگام اردو در نُخَیْله، ابن زیاد منبر رفت و در خطابه‌ای از خوبی‌های معاویه در پرداخت منظم «اعطیات» و ستایش یزید و افزایش «عطا» از سوی او گفت و اینکه همه باید به سپاه بپیوندند. سپس برای تسلط بیشتر بر اوضاع، به نخلیه رفت و به محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه دستور داد در کوفه مردم را به «طاعت» فراخوانند و از پیامدهای «فتنه» انذار دهند و آنان را برای پیوستن به لشکر ترغیب کنند. سپس دستور داد تا «عطا» به لشکریان پرداخت شود. بهرامیان می‌گوید عطا بیشتر در آغاز سال و ماه محرم پرداخت می‌شد؛ و افزایش و پرداخت آن در این زمان نقش مهمی در شکل‌گیری این لشکر داشت، چنان‌که سپس‌تر تعدادی از لشکریان کوفه علناً بیان کردند که به‌خاطر قطع نشدن عطا به نبرد رفته‌اند. اینگونه عطا که برای نبرد لشکریان مسلمان با اکثراً سرکشان نامسلمان پرداخت می‌شد، برای نبرد با حسین بن علی پرداخت شد. هرچند این عمل بدون آمادگی زمینهٔ فکری که از روزگار معاویه پی‌ریزی شده بود، امکان نداشت؛ عبارات «خروج بر خلیفه»، «ترک طاعت» که بخشی از «فتنه» شمرده می‌شد، برابر با «کفر» بود و همین بهانه‌ها، برای حذف مخالفان به‌کار برده می‌شدند، آنچنانکه حجر بن عدی و اطرافیانش در زمان معاویه با عنوان «رؤساء فتنه» کشته شدند. در کربلا نیز همین واژگان از سوی طرفداران بنی‌امیه به حسین و اطرافیانش نسبت داده می‌شد. ببینید: بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۱–۶۷۲.
  4. این شایعات همچنان ادامه داشت چنان‌که پس از نبرد کربلا، سلیمان بن صرد نیز شایعهٔ امان خواستن حسین از یکی از بزرگان شیعهٔ مدائن را نقل کرده‌است. ببینید: بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۲.

پانویس[ویرایش]

  1. تشیع در مسیر تاریخ ۱۸۱
  2. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  3. عمادی حائری، «حسین بن علی، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  4. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۹.
  5. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  6. حاج منوچهری، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۹.
  7. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  8. مهدوی دامغانی و باغستانی، «حسن بن علی، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  9. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  10. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  11. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  12. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۶–۶۶۷.
  13. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۶–۶۶۷.
  14. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  15. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  16. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  17. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  18. عمادی حائری، «حسین بن علی، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  19. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  20. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  21. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  22. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  23. عمادی حائری، «حسین بن علی، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  24. عمادی حائری، «حسین بن علی، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  25. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  26. عمادی حائری، «حسین بن علی، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  27. دری نجف‌آبادی، «جلوه‌هایی از اندیشهٔ سیاسی امام حسین»، حکومت اسلامی.
  28. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  29. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  30. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  31. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  32. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  33. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  34. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  35. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  36. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  37. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  38. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  39. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  40. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  41. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  42. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  43. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷.
  44. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  45. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۷–۶۶۸.
  46. جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، ۲:‎ ۴۷۲–۴۷۵.
  47. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  48. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۸.
  49. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  50. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  51. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۸.
  52. Haider, “al-Ḥusayn b. ʿAlī b. Abī Ṭālib”, EI3.
  53. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  54. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  55. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  56. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۶۸–۶۶۹.
  57. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  58. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  59. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  60. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  61. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  62. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  63. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  64. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  65. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  66. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  67. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۰.
  68. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  69. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  70. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۰.
  71. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  72. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  73. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  74. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  75. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  76. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  77. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  78. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  79. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  80. جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، ۴۷۸.
  81. جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، ۴۸۴.
  82. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  83. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  84. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  85. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  86. جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، ۴۶۱.
  87. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  88. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۰.
  89. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  90. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  91. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  92. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  93. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  94. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۰.
  95. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  96. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  97. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  98. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  99. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۰.
  100. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  101. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  102. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  103. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  104. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  105. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۰–۶۷۱.
  106. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  107. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  108. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  109. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۱.
  110. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  111. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۱.
  112. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  113. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  114. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  115. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۲.
  116. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  117. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۲.
  118. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  119. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۲.
  120. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  121. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  122. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۲.
  123. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  124. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۲.
  125. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  126. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  127. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  128. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  129. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۲.
  130. جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، ۴۸۳.
  131. جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، ۴۸۰.
  132. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۳.
  133. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  134. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  135. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۳.
  136. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  137. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  138. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۳.
  139. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  140. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  141. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۳.
  142. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  143. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  144. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۳.
  145. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  146. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۳.
  147. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  148. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۳–۶۷۴.
  149. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  150. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  151. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  152. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  153. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  154. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  155. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  156. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  157. دهدست، «تعداد شهدای کربلا»، رشد آموزش قرآن.
  158. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  159. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  160. «تعداد لشکر یزید در مقابل لشکر امام حسین (ع)». http://www.bfnews.ir. ۱۸ آذر ۱۳۸۹. دریافت‌شده در ۲۵ اکتبر ۲۰۱۵. پیوند خارجی در |ناشر= وجود دارد (کمک)
  161. «گاه‌شمار واقعه کربلا و روز دهم محرم 61 هجری». مشرق نیوز. ۲۰۱۹-۰۹-۰۷. دریافت‌شده در ۲۰۱۹-۱۱-۲۰.
  162. «شمال نیوز :: گاه‌شمار واقعه کربلا و روز دهم محرم 61 هجری/ ساعت به ساعت روز عاشورا چگونه گذشت؟». www.shomalnews.com. دریافت‌شده در ۲۰۱۹-۱۱-۲۰.
  163. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  164. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  165. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  166. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  167. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  168. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  169. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۴.
  170. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  171. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۵.
  172. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  173. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  174. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  175. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۵.
  176. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  177. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  178. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۵.
  179. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  180. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  181. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  182. بهرامیان، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۷۶.
  183. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  184. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  185. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  186. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  187. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  188. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  189. عمادی حائری، «حسین بن علی، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  190. Haider, “al-Ḥusayn b. ʿAlī b. Abī Ṭālib”, EI3.
  191. Veccia Vaglieri, “Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EI2.
  192. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  193. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  194. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  195. سید بن طاووس، ترجه عقیقی بخشایشی (۱۳۷۷لهوف، دفتر نشر نوید اسلام، ص. ۱۹۰، شابک ۶-۳۱-۶۴۸۵-۹۶۴
  196. فهری، سید اجمد (۱۴۲۸ق). مراقد اهل البیت فی الشام. مکتب الامام الخامنئی، سوریه. ص. ۳۹–۴۰. تاریخ وارد شده در |سال= را بررسی کنید (کمک); پارامتر |تاریخ بازیابی= نیاز به وارد کردن |پیوند= دارد (کمک)
  197. Hawting, The First Dynasty of Islam, 50.
  198. Sachedina, Islamic Messianism, 157–158.
  199. Gölz, “Martyrdom and Masculinity in Warring Iran”, Behemoth–A Journal, 41.
  200. Poulson, Social Movements in Iran, 44.
  201. حاج منوچهری، «حسین (ع)، امام»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۶۸۸.
  202. Baqian, Ashura’s place in genesis of Islamic Revolution of Iran.
  203. Poulson, Social Movements in Iran, 44.
  204. Louër, “Shiʿi Identity Politics”, Religious minorities, 221-243.
  205. Matthiesen, The Other Saudis, 102-103.
  206. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  207. Vaglieri, “al–Ḥusayn b. 'Alī b. Abī Ṭālib”, EoI.
  208. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.
  209. Madelung, “Ḥosayn b. ʿAli i. Life”, Iranica.

منابع[ویرایش]

Battle of Karbala
Brooklyn Museum - Battle of Karbala - Abbas Al-Musavi - cropped.jpg
Abbas Al-Musavi's Battle of Karbala, Brooklyn Museum
Date10 October 680 (10 Muharram 61 AH)
Location
Result

Umayyad victory

Belligerents
Umayyad Caliphate Husayn ibn Ali and his supporters
Commanders and leaders
Ubayd Allah ibn Ziyad
Umar ibn Sa'd
Shemr ibn Dhil-Jawshan
Al-Hurr ibn Yazid al Tamimi (Defected)
Husayn ibn Ali 
Al-Abbas ibn Ali 
Habib ibn Muzahir 
Zuhayr ibn Qayn 
Strength
at least 4,000–5,000 70–145
Casualties and losses
88 70–72

The Battle of Karbala was fought on 10 October 680 (10 Muharram in the year 61 AH of the Islamic calendar) between the army of the second Umayyad caliph Yazid I and a small army led by Husayn ibn Ali, the grandson of the Islamic prophet Muhammad, at Karbala, Iraq.

Prior to his death, the Umayyad caliph Muawiyah I had nominated his son Yazid as his successor. Yazid's nomination was contested by the sons of a few prominent companions of Muhammad, including Husayn, son of the fourth caliph Ali, and Abd Allah ibn Zubayr, son of Zubayr ibn al-Awam. Upon Muawiyah's death in 680 CE, Yazid demanded allegiance from Husayn and other dissidents. Husayn did not give allegiance and traveled to Mecca. The people of Kufa, an Iraqi garrison town and the center of Ali's caliphate, were averse to the Syria-based Umayyad caliphs and had a long-standing attachment to the house of Ali. They proposed Husayn overthrow the Umayyads. On Husayn's way to Kufa with a retinue of about 70 men, his caravan was intercepted by a 1,000-strong army of the caliph at some distance from Kufa. He was forced to head north and encamp in the plain of Karbala on 2 October, where a larger Umayyad army of 4,000 arrived soon afterwards. Negotiations failed after the Umayyad governor Ubayd Allah ibn Ziyad refused Husayn safe passage without submitting to his authority, a condition declined by Husayn. The Battle of Karbala ensued on 10 October during which Husayn was killed along with most of his relatives and companions, while his surviving family members were taken prisoner. The battle was followed by the Second Islamic Civil War, during which the Iraqis organized two separate campaigns to avenge the death of Husayn; the first one by the Tawwabin and the other one by Mukhtar al-Thaqafi and his supporters.

The Battle of Karbala galvanized the development of the pro-Alid[a] party (Shi'at Ali) into a unique religious sect with its own rituals and collective memory. It has a central place in the Shi'a history, tradition, and theology, and has frequently been recounted in Shi'a literature. For the Shi'a, Husayn's suffering and death became a symbol of sacrifice in the struggle for right against wrong, and for justice and truth against injustice and falsehood. It also provides the members of the Shi'a faith with a catalog of heroic norms. The battle is commemorated during an annual ten-day period during the Islamic month of Muharram by Shi'a, culminating on tenth day of the month, known as the Day of Ashura. On this day, Shi'a Muslims mourn, hold public processions, organize religious gathering, beat their chests and in some cases self-flagellate. Sunni Muslims likewise regard the incident as a historical tragedy; Husayn and his companions are widely regarded as martyrs by both Sunni and Shi'a Muslims.

Political background

After the third caliph Uthman's assassination by rebels in 656, the rebels and the townspeople of Medina declared Ali, a cousin and son-in-law of the Islamic prophet Muhammad, caliph. Some of Muhammad's companions including Talha ibn Ubayd Allah, Zubayr ibn al-Awam and Mu'awiya ibn Abi Sufyan (then governor of Syria), and Muhammad's widow A'isha, refused to recognize Ali. They called for revenge against Uthman's killers and the election of a new caliph through shura (consultation). These events precipitated the First Fitna (First Muslim Civil War).[3] When Ali was assassinated by Abd-al-Rahman ibn Muljam, a Kharijite, in 661, his eldest son Hasan succeeded him but soon signed a peace treaty with Mu'awiya to avoid further bloodshed.[4] In the treaty, Hasan was to hand over power to Mu'awiya on the condition that Mu'awiya be a just ruler and that he would not establish a dynasty.[5][6][7][b] After the death of Hasan in 670, his younger brother Husayn became the head of the Banu Hashim clan to which the Islamic prophet Muhammad also belonged.[10] Though his father's supporters in Kufa gave him their allegiance, he would abide to the peace treaty between Hasan and Mu'awiya as long as the latter was alive.[4]

The Battle of Karbala occurred within the crisis resulting from the succession of Yazid I.[11][12] In 676, Mu'awiya nominated his son Yazid as successor,[13] a move labelled by the historian Wilferd Madelung as breach of the Hasan–Muawiya treaty.[4] With no precedence in Islamic history, hereditary succession aroused opposition from several quarters.[14] Mu'awiya summoned a shura, or consultative assembly, in Damascus and persuaded representatives from many provinces to agree to his plan by diplomacy and bribes.[15] He then ordered Marwan ibn al-Hakam, then the governor of Medina, where Husayn and several other influential Muslims resided, to announce the decision. Marwan faced resistance to this announcement, especially from Husayn, Abd Allah ibn al-Zubayr, Abd Allah ibn Umar and Abd al-Rahman ibn Abi Bakr, the sons of Muhammad's prominent companions, all of whom, by virtue of their descent, could also lay claim to the caliphal title.[16][17] Mu'awiya went to Medina and pressed the four dissenters to accede. He followed and threatened some of them with death, but they still refused to support him.[18][15] Nonetheless, Mu'awiya convinced the people of Mecca that the four had pledged their allegiance, and received allegiance from them for Yazid. On his return to Damascus, he secured allegiance from the people of Medina as well. There was no further overt protest against the plan for Yazid's succession.[18][15] According to the historians Fitzpatrick and Walker, Yazid's succession, which was considered as an "anomaly in Islamic history", transformed the government from a "consultative" form to a monarchy.[19] Before his death in April 680, Mu'awiya cautioned Yazid that Husayn and Ibn al-Zubayr might challenge his rule and instructed him to defeat them if they did. Yazid was further advised to treat Husayn with caution and not to spill his blood, since he was the grandson of Muhammad.[20]

Prelude

An Ottoman miniature depicting the opposing camps before the battle

On his succession, Yazid charged the governor of Medina, Walid ibn Utba ibn Abu Sufyan, to secure allegiance from Husayn, Ibn al-Zubayr and Abd Allah ibn Umar, with force if necessary. Walid sought the advice of his Umayyad relative Marwan ibn al-Hakam, who suggested that Ibn al-Zubayr and Husayn should be forced to pledge allegiance as they were dangerous, while Ibn Umar should be left alone since he posed no threat.[21][22] Walid summoned the two, but Ibn al-Zubayr escaped to Mecca. Husayn answered the summons but declined to pledge allegiance in the secretive environment of the meeting, suggesting it should be done in public. Marwan told Walid to imprison or behead him, but due to Husayn's kinship with Muhammad, Walid was unwilling to take any action against him. A few days later, Husayn left for Mecca without acknowledging Yazid.[23] He arrived in Mecca at the beginning of May 680,[24] and stayed there until the beginning of September.[25]

Husayn had considerable support in Kufa, which had been the caliphal capital during the reigns of his father and brother. The Kufans had fought the Umayyads and their Syrian allies during the First Fitna, the five-year civil war which had established the Umayyad Caliphate.[26] They were dissatisfied with Hasan's abdication[24] and strongly resented Umayyad rule.[26] While in Mecca, Husayn received letters from pro-Alids in Kufa informing him that they were tired of the Umayyad rule, which they considered to be oppressive, and that they had no rightful leader. They asked him to lead them in revolt against Yazid, promising to remove the Umayyad governor if Husayn would consent to aid them. Husayn wrote back affirmatively that a rightful leader is the one who acts according to the Qur'an and promised to lead them with the right guidance. Then he sent his cousin Muslim ibn Aqil to assess the situation in Kufa. Ibn Aqil attracted widespread support and informed Husayn of the situation, suggesting that he join them there. Yazid removed Nu'man ibn Bashir al-Ansari as governor of Kufa due to his inaction, and installed Ubayd Allah ibn Ziyad, then governor of Basra, in his place. As a result of Ibn Ziyad's suppression and political maneuvering, Ibn Aqil's following began to dissipate and he was forced to declare the revolt prematurely. It was defeated and Ibn Aqil was killed.[27] Husayn had also sent a messenger to Basra, another garrison town in Iraq, but the messenger could not attract any following and was quickly apprehended and executed.[4]

Husayn was unaware of the change of political circumstances in Kufa and decided to depart. Abd Allah ibn Abbas and Abd Allah ibn al-Zubayr advised him not to move to Iraq, or, if he was determined, not to take women and children with him. The sincerity of Ibn al-Zubayr's advice has been doubted by many historians, however, as he had his own plans for leadership and was supposedly happy to be rid of Husayn.[4][25][27] Nevertheless, he offered Husayn support if he would stay in Mecca and lead the opposition to Yazid from there. Husayn refused this, citing his abhorrence of bloodshed in the sanctuary,[28] and decided to go ahead with his plan.[27]

Journey towards Kufa

Husayn left Mecca with some fifty men and his family on 9 September 680 (8 Dhu al-Hijjah 60 AH), a day before Hajj.[25][27] He took the northerly route through the Arabian Desert.[29] On persuasion of Husayn's cousin Abd Allah ibn Ja'far, the governor of Mecca Amr ibn Sa'id sent his brother and Ibn Ja'far after Husayn in order to assure him safety in Mecca and bring him back. Husayn refused to return, relating that Muhammad had ordered him in a dream to move forward irrespective of the consequences. At a place known as Tan'im, he seized a caravan carrying dyeing plants and clothes sent by the governor of Yemen to Yazid. Further on the way, at a place called Tha'labiyya, the small caravan received the news of the execution of Ibn Aqil and the indifference of the people of Kufa. Husayn at this point is reported to have considered turning back, but was persuaded to push forward by Ibn Aqil's brothers, who wanted to avenge his death;[30][25] according to Madelung and I. K. A. Howard, these reports are doubtful.[4][31] Later, at Zubala, Husayn learned of the capture and execution of his messenger Qays ibn Musahir al-Saydawi, whom he had sent from the Hejaz (western Arabia) to Kufa to announce his arrival.[c] He informed his followers of the situation and asked them to leave. Most of the people who had joined him on the way left, while his companions from Mecca decided to stay with him.[30]

Husayn traveled from Mecca to Kufa through the Arabian desert.

Ibn Ziyad had stationed troops on the routes into Kufa. Husayn and his followers were intercepted by the vanguard of Yazid's army, about 1,000 men led by Hurr ibn Yazid al-Tamimi, south of Kufa near Qadisiyya.[30] Husayn said to them:

I did not come to you until your letters were brought to me, and your messengers came to me saying, 'Come to us, for we have no imam.' ... Therefore, if you give me what you guaranteed in your covenants and sworn testimonies, I will come to your town. If you will not and are averse to my coming, I will leave you for the place from which I came to you.[33]

He then showed them the letters he had received from the Kufans, including some in Hurr's force. Hurr denied any knowledge of the letters and stated that Husayn must go with him to Ibn Ziyad, which Huasyn refused to do. Hurr responded that he would not allow Husayn to either enter Kufa or go back to Medina, but that he was free to travel anywhere else he wished. Nevertheless, he did not prevent four Kufans from joining Husayn. Husayn's caravan started to move towards Qadisiyya, and Hurr followed them. At Naynawa, Hurr received orders from Ibn Ziyad to force Husayn's caravan to halt in a desolate place without fortifications or water. One of Husayn's companions suggested that they attack Hurr and move to the fortified village of al-Aqr. Husayn refused, stating that he did not want to start the hostilities.[30] On 2 October 680 (2 Muharram 61 AH), Husayn arrived at Karbala, a desert plain 70 kilometers (43 mi) north of Kufa, and set up camp.[34][29]

A shrine built at the location of Husayn's camp

On the following day, a 4,000-strong Kufan army arrived under the command of Umar ibn Sa'd. He had been appointed governor of Rayy to suppress a local rebellion, but then recalled to confront Husayn. Initially, he was unwilling to fight Husayn, but complied following Ibn Ziyad's threat to revoke his governorship. After negotiations with Husayn, Ibn Sa'd wrote to Ibn Ziyad that Husayn was willing to return. Ibn Ziyad replied that Husayn must surrender or he should be subdued by force,[35] and that to compel him, he and his companions should be denied access to the Euphrates river.[4] Ibn Sa'd stationed 500 horsemen on the route leading to the river. Husayn and his companions remained without water for three days before a group of fifty men led by his half-brother Abbas was able to access the river. They could only fill twenty water-skins.[30][36]

Battle of Karbala, Iranian painting, oil on canvas, 19th century from the Tropenmuseum Amsterdam

Husayn and Ibn Sa'd met during the night to negotiate a settlement; it was rumored that Husayn made three proposals: either he be allowed to return to Medina, submit to Yazid directly, or be sent to a border post where he would fight alongside the Muslim armies. According to Madelung, these reports are probably untrue as Husayn at this stage is unlikely to have considered submitting to Yazid. A mawla of Husayn's wife later claimed that Husayn had suggested that he be allowed to leave, so that all parties could allow the fluid political situation to clarify.[4] Ibn Sa'd sent the proposal, whatever it was, to Ibn Ziyad, who is reported to have accepted but then persuaded otherwise by Shemr ibn Ziljawshan. Shemr argued that Husayn was in his domain and letting him go would be to demonstrate weakness.[36] Ibn Ziyad then sent Shemr with orders to ask Husayn for his allegiance once more and to attack, kill and disfigure him if he was to refuse, as "a rebel, a seditious person, a brigand, an oppressor and he was to do no further harm after his death".[30] If Ibn Sa'd was unwilling to carry out the attack, he was instructed to hand over command to Shemr. Ibn Sa'd cursed Shemr and accused him of foiling his attempts to reach a peaceful settlement but agreed to carry out the orders. He remarked that Husayn would not submit because there was "a proud soul in him".[30][4]

The army advanced toward Husayn's camp on the evening of 9 October. Husayn sent Abbas to ask Ibn Sa'd to wait until the next morning, so that they could consider the matter. Ibn Sa'd agreed to this respite.[37] Husayn told his men that they were all free to leave, with his family, under the cover of night, since their opponents only wanted him. Very few availed themselves of this opportunity. Defense arrangements were made: tents were brought together and tied to one another and a ditch was dug behind the tents and filled with wood ready to be set alight in case of attack. Husayn and his followers then spent the rest of the night praying.[38][4]

Battle

After the morning prayer on 10 October, both parties took up battle positions. Husayn appointed Zuhayr ibn Qayn to command the right flank of his army, Habib ibn Muzahir to command the left flank, and his half-brother Abbas as the standard bearer.[38] Husayn's companions, according to most accounts, numbered thirty-two horsemen and forty infantrymen; although forty-five horsemen and one hundred foot-soldiers, or a total of a few hundred men have been reported by some sources.[39] The ditch containing wood were set alight.[40] Husayn then delivered a speech to his opponents reminding them of his status as Muhammad's grandson and reproaching them for inviting and then abandoning him. He asked to be allowed to leave. He was told that first he had to submit to Yazid's authority, which he refused to do.[38] Husayn's speech moved Hurr to defect to his side.[40]

The Battle of Karbala

After Husayn's speech, Zuhayr ibn Qayn attempted to dissuade Ibn Sa'd's soldiers from killing Husayn, but in vain. Ibn Sa'd's army fired several volleys of arrows. This was followed by duels[38] in which several of Husayn's companions were slain. The right wing of the Kufans, led by Amr ibn al-Hajjaj, attacked Husayn's force, but was repulsed. Hand-to-hand fighting paused and further volleys of arrows were exchanged. Shemr, who commanded the left wing of the Umayyad army, launched an attack, but after losses on both sides he was repulsed.[38][41] This was followed by cavalry attacks. Husayn's cavalry resisted fiercely and Ibn Sa'd brought in armoured cavalry and five hundred archers. After their horses were wounded by arrows, Husayn's cavalrymen dismounted and fought on foot.[42]

Since Umayyad forces could approach Husayn's army from the front only, Ibn Sa'd ordered the tents to be burned. All except the one which Husayn and his family were using were set on fire. Shemr wanted to burn that one too, but was prevented by his companions. The plan backfired and flames hindered the Umayyad advance for a while. After noon prayers, Husayn's companions were encircled, and almost all of them were killed. Husayn's relatives, who had not taken part in the fighting so far, joined the battle. Husayn's son Ali Akbar was killed; then Husayn's half-brothers, including Abbas,[43] and the sons of Aqil ibn Abi Talib, Jafar ibn Abi Talib and Hasan ibn Ali were slain.[38] The account of Abbas' death is not given in the primary sources, al-Tabari and Baladhuri, but a prominent Shi'a theologian Shaykh Al-Mufid states in his account in Kitab al-Irshad that Abbas went to the river together with Husayn but became separated, was surrounded, and killed.[44][43] At some point, a young child of Husayn's, who was sitting on his lap, was hit by an arrow and died.[44]

The al-Abbas Mosque in Karbala

Death of Husayn ibn Ali

Shrine to those killed at the battle

The Umayyad soldiers hesitated to attack Husayn directly, but he was struck in the mouth by an arrow as he went to the river to drink.[4] He collected his blood in a cupped hand and cast towards the sky, complaining to God of his suffering.[44] Later, he was surrounded and struck on the head by Malik ibn Nusayr. The blow cut through his hooded cloak, which Husayn removed while cursing his attacker. He put a cap on his head and wrapped a turban around it to staunch the bleeding. Ibn Nusayr seized the bloodied cloak and retreated.[44][45]

Shemr advanced with a group of foot soldiers towards Husayn, who was now prepared to fight as few people were left on his side. A young boy from Husayn's camp escaped from the tents, ran to him, tried to defend him from a sword stroke and had his arm cut off. Ibn Sa'd approached the tents and Husayn's sister Zaynab complained to him: "'Umar b. Sa'd, will Abu 'Abd Allah (the kunya of Husayn) be killed while you stand and watch?"[44] Ibn Sa'd wept but did nothing. Husayn is said to have killed many of his attackers. They were, however, still unwilling to kill him and each of them wanted to leave this to somebody else. Eventually Shemr shouted: "Shame on you! Why are you waiting for the man? Kill him, may your mothers be deprived of you!"[46] The Umayyad soldiers then rushed Husayn and wounded him on his hand and shoulder. He fell on the ground face-down and an attacker named Sinan ibn Anas stabbed and then decapitated him.[44][46]

The place from which Zaynab bint Ali viewed the battle

Aftermath

Seventy or seventy-two people died on Husayn's side, of whom about twenty were descendants of Abu Talib, the father of Ali. This included two of Husayn's sons, six of his paternal brothers, three sons of Hasan ibn Ali, three sons of Jafar ibn Abi Talib and three sons and three grandsons of Aqil ibn Abi Talib.[4] Following the battle, Husayn's clothes were stripped, and his sword, shoes and baggage were taken. The women's jewelry and cloaks were also seized. Shemr wanted to kill Husayn's only surviving son Ali Zayn al-Abidin, who had not taken part in the fighting because of illness, but was prevented by Ibn Sa'd.[44][40] There are reports of more than sixty wounds on Husayn's body,[40] which was then trampled with horses as previously instructed by Ibn Ziyad.[4] The bodies of Husayn's companions were decapitated.[47] There were eighty-eight dead in Ibn Sa'd's army, who were buried before he left.[48] After his departure, members of the Banu Asad tribe, from the nearby village of Ghadiriya, buried the headless bodies of Husayn's companions.[44]

Husayn's family, along with the heads of the dead, were sent to Ibn Ziyad.[47] He poked Husayn's mouth with a stick and intended to kill Ali Zayn al-Abidin, but spared him after the pleas of Husayn's sister Zaynab.[49] The heads and the family were then sent to Yazid,[47] who also poked Husayn's mouth with a stick. The historian Henri Lammens has suggested that this is a duplication of the report regarding Ibn Ziyad.[50] Yazid was compassionate towards the women and Ali Zayn al-Abidin,[47] and cursed Ibn Ziyad for murdering Husayn, stating that had he been there, he would have spared him.[51][52] One of his courtiers asked for the hand of a captive woman from Husayn's family in marriage, which resulted in heated altercation between Yazid and Zaynab.[53][54] The women of Yazid's household joined the captive women in their lamentation for the dead. After a few days, the women were compensated for their belongings looted in Karbala and were sent back to Medina.[55]

Tilework inside Mu'awin ul-Mulk husayniyya, Kermanshah, Iran, depicting Ali Zayn al-Abidin, Zaynab and other prisoners being taken to Yazid's court

Later uprisings

The Battle of Karbala and Husayn's death signaled the start of the Second Islamic Civil War against the Umayyads.

Ibn al-Zubayr's revolt

Following Husayn's death, Yazid faced increased opposition to his rule from Abd Allah ibn al-Zubayr. Ibn al-Zubayr started secretly recruiting supporters in Mecca,[56] while overtly calling for a shura to elect a new caliph.[2] Ibn al-Zuabyr's influence reached Medina, where citizens were already disillusioned with Umayyad rule and Mu'awiya's agricultural projects,[2] which included confiscating lands from them to increase the government's revenue.[57] Yazid invited the notables of Medina to Damascus and tried to win them over with gifts. They were unpersuaded and on their return to Medina narrated tales of Yazid's lavish lifestyle and impious practices. The Medinese, under the leadership of Abd Allah ibn Hanzala, the son of a leading companion of Muhammad, renounced their allegiance to Yazid and expelled the governor and the Umayyads residing in the city. Yazid sent a 12,000-strong army under the veteran commander Muslim ibn Uqba to reconquer the Hejaz. After failed negotiations, the Medinese were defeated at the Battle of al-Harrah, and the city was plundered for three days. Having forced the rebels to renew their allegiance, the Syrian army besieged Mecca.[58][59] After Yazid's death in November 683, the army withdrew to Syria and Ibn al-Zubayr declared himself caliph, receiving widespread recognition throughout the caliphate.[60] Nevertheless, Mukhtar al-Thaqafi, his erstwhile ally, took over Kufa and most of Iraq from Ibn al-Zubayr's governor,[61] and Kharijites in Basra, Persia and Arabia weakened his authority.[62][63] Although the Zubayrids defeated Mukhtar, the forces of Abd al-Malik ibn Marwan, who became the Umayyad caliph in Syria in 685, defeated and killed Ibn al-Zubayr in 692. The latter's defeat marked the reestablishment Umayyad rule over the caliphate.[64][65]

Tawwabin uprising

A few prominent Alid supporters in Kufa felt guilty for abandoning Husayn after having invited him to revolt. To atone for what they perceived as their sin, they began a movement known as the Tawwabin, under Sulayman ibn Surad, a companion of Muhammad, to fight the Umayyads. As long as Iraq was in Umayyad hands, the movement remained underground. After the death of Yazid in November 683, the people of Iraq drove out the Umayyad governor Ibn Ziyad; The Tawwabin called on the people to avenge Husayn's death, attracting large-scale support.[66] Lacking any political program, they intended to punish the Umayyads or sacrifice themselves in the struggle. Their slogan was "Revenge for Husayn".[67] Mukhtar al-Thaqafi, another prominent pro-Alid of Kufa, attempted to dissuade the Tawwabin from this endeavor in favor of an organized movement to take control of the city, but Ibn Surad's stature as a companion of Muhammad and an old ally of Ali, prevented most of his followers from accepting Mukhtar's proposal.[68] Although 16,000 men enlisted to fight, only 4,000 mustered. In November 684, the Tawwabin left to confront the Umayyads, after mourning for a day at Husayn's grave in Karbala. The armies met in January 685 at the three-day Battle of Ayn al-Warda in present-day northern Syria; most of the Tawwabin, including Ibn Surad, were killed. A few escaped to Kufa and joined Mukhtar.[66]

Revolt of Mukhtar al-Thaqafi

Mukhtar was an early settler of Kufa, having arrived in Iraq following its initial conquest by the Muslims.[69] He had participated in the failed rebellion of Muslim ibn Aqil, for which he was imprisoned by Ibn Ziyad, before being released after the intervention of Abd Allah ibn Umar. Mukhtar then went to Mecca and had a short-lived alliance with Ibn al-Zubayr. After Yazid's death, he returned to Kufa where he advocated revenge against Husayn's killers and the establishment of an Alid caliphate in the name of Husayn's half-brother Muhammad ibn al-Hanafiyya, and declared himself his representative.[70] The defeat of the Tawwabin left the leadership of the Kufan pro-Alids in his hands. In October 685, Mukhtar and his supporters, a significant of number of whom consisted of local converts (mawali), overthrew Ibn al-Zubayr's governor and seized Kufa. His control extended to most of Iraq and parts of northwestern Iran.[71] His attitude towards mawali, whom he awarded many favors and equal status with Arabs, provoked a rebellion by the dissatisfied Arab aristocracy. After crushing the rebellion, Mukhtar executed Kufans involved in the killing of Husayn, including Ibn Sa'd and Shemr, while thousands of people fled to Basra.[72] He then sent his general Ibrahim ibn al-Ashtar to fight an approaching Umayyad army, led by Ibn Ziyad, which had been sent to reconquer the province. The Umayyad army was routed at the Battle of Khazir in August 686 and Ibn Ziyad was slain.[73] Meanwhile, Mukhtar's relations with Ibn al-Zubayr worsened and Kufan refugees in Basra persuaded Mus'ab ibn al-Zubayr, the governor of the city and younger brother of Abd Allah ibn al-Zubayr, to attack Kufa. Facing defeat in open battle, Mukhtar and his remaining supporters took refuge in the palace of Kufa and were besieged by Mus'ab. Four months later, in April 687, Mukhtar was killed while some 6,000–8,000 of his supporters were executed.[74] According to Mohsen Zakeri, Mukhtar's attitude towards mawali was one of the reasons behind his failure, as Kufa was not ready for such "revolutionary measures".[75] Mukhtar's supporters survived the collapse of his revolution and evolved into a sect known as the Kaysanites. The Hashimiyya, a splinter group of the Kaysanites, was later taken over by the Abbasids and eventually overthrew the Umayyads in 750.[76]

Primary and classic sources

The primary source of the Karbala narrative is the work of the Kufan historian Abu Mikhnaf titled Kitab Maqtal Al-Husayn.[27] Other early monographs on the death of Husayn, which have not survived, were written by al-Asbagh al-Nubata, Jabir ibn Yazid al-Ju'fi, Ammar ibn Mu'awiya al-Duhni, Awana ibn al-Hakam, al-Waqidi, Hisham ibn al-Kalbi, Nasr ibn Muzahim, and al-Mada'ini; of these al-Nubta's monograph was perhaps the earliest.[77] Although Abu Mikhnaf's date of birth is unknown, he was an adult by the time of the revolt of Ibn al-Ash'ath, which occurred in 701, some twenty years after the Battle of Karbala. As such he knew many eyewitnesses and collected firsthand accounts and some with very short chains of transmitters, usually one or two intermediaries.[78] The eyewitnesses were of two kinds: those from Husayn's side; and those from Ibn Sa'd's army. Since few people from Husayn's camp survived, most eyewitnesses were from the second category. According to Julius Wellhausen, most of them regretted their actions in the battle and embellished the accounts of the battle in favor of Husayn in order to dilute their guilt.[79] Although as an Iraqi, Abu Mikhnaf had pro-Alid tendencies, his reports generally do not contain much bias on his part.[80] Abu Mikhnaf's original text seems to have been lost and the version extant today has been transmitted through secondary sources such as the History of Prophets and Kings, also known as The History of Tabari, by Muḥammad ibn Jarir al-Tabari; and Ansab al-Ashraf by Ahmad ibn Yaḥya al-Baladhuri. Nevertheless, four manuscripts of a Maqtal located at Gotha (No. 1836), Berlin (Sprenger, Nos. 159–160), Leiden (No. 792), and Saint Petersburg (Am No. 78) libraries have been attributed to Abu Mikhnaf.[81] Tabari quotes either directly from Abu Mikhnaf or from his student Ibn al-Kalbi, who took most of his material from Abu Mikhnaf.[27] Tabari occasionally takes material from Ammar ibn Mu'awiya,[82] Awana[83] and other primary sources, which, however, adds little to the narrative.[47] Baladhuri uses same sources as Tabari. Information on the battle found in the works of Dinawari and Ya'qubi is also based on Abu Mikhnaf's Maqtal,[27] although they occasionally provide some extra notes and verses.[47] Other secondary sources include al-Mas'udi's Muruj al-Dhahab, Ibn Ath'am's Kitab al-Futuh, Shaykh al-Mufid's Kitab al-Irshad, and Abu al-Faraj al-Isfahani's Maqatil al-Talibiyyin.[84] Most of these sources took material from Abu Mikhnaf, in addition to some from the primary works of Awana, al-Mada'ini and Nasr ibn Muzahim.[85]

Although Tabari and other early sources contain some miraculous stories,[81] these sources are mainly historical and rational in nature,[86] in contrast to the literature of later periods, which is mainly hagiographical in nature.[86][87]

Historical Analysis

Based on an official report sent to caliph Yazid, which describes the battle very briefly, stating that it lasted for no longer than a siesta, Lammens concludes that there was no battle at all but a quick massacre that was over in an hour; he suggests that the detailed accounts found in the primary sources are Iraqi fabrications, since their writers were dissatisfied with their hero being killed without putting up a fight.[88] This is countered by the historian Laura Veccia Vaglieri, who argues that despite there being some fabricated accounts, all of the contemporary accounts together form "a coherent and credible narrative". She criticizes Lammens' hypothesis as being based on a single isolated report and being devoid of critical analysis.[38] Similarly, Madelung and Wellhausen assert that the battle lasted from sunrise to sunset and that the overall account of the battle is reliable.[4][89] Vaglieri and Madelung explain the length of the battle despite the numerical disparity between the opposing camps as Ibn Sa'd's attempt to prolong the fight and pressure Husayn into submission instead of attempting to quickly overwhelm and kill him.[38][4]

According to Wellhausen, the compassion that Yazid showed to the family of Husayn, and his cursing of Ibn Ziyad was only for show. He argues that if killing Husayn was a crime its responsibility lay with Yazid and not Ibn Ziyad, who was only performing his duty.[90] Madelung holds a similar view; according to him, early accounts place the responsibility for Husayn's death on Ibn Ziyad, not Yazid. Yazid, Madelung argues, wanted to end Husayn's opposition, but as a caliph of Islam could not afford to be seen as publicly responsible and so diverted blame onto Ibn Ziyad by hypocritically cursing him.[4]

Modern historical views on motivations of Husayn

Wellhausen has described Husayn's revolt as a premature and ill-prepared campaign by an ambitious person. He writes "He reaches out to the moon like a child. He makes the greatest demands and does not do the slightest; the others should do everything... As soon as he encounters resistance, it is over with him; he wants to go back when it is too late."[91] Lammens has agreed to this view and he sees in Husayn a person who disturbs public peace.[92] According to Heinz Halm, this was a struggle for political leadership between the second generation of Muslims.[93] Fred Donner, G. R. Hawting, and Hugh N. Kennedy see Husayn's revolt as an attempt to regain what his brother Hasan had renounced.[1][94][2]

Vaglieri, on the other hand, considers him to be motivated by ideology, saying that if the materials that have come down to us are authentic, they convey an image of person who is "convinced that he was in the right, stubbornly determined to achieve his ends..."[95] Holding a similar view, Madelung has argued that Husayn was not a "reckless rebel" but a religious man motivated by pious convictions. According to him, Husayn was convinced that "the family of the Prophet was divinely chosen to lead the community founded by Moḥammad, as the latter had been chosen, and had both an inalienable right and an obligation to seek this leadership." He was, however, not seeking martyrdom and wanted to return when his expected support did not materialize.[4] Maria Dakake holds that Husayn considered the Umayyad rule oppressive and misguided, and revolted to reorient the Islamic community in the right direction.[96] S. M. Jafri proposes that Husayn, although motivated by ideology, did not intend to secure leadership for himself. Husayn, Jafri asserts, was from the start aiming for martyrdom in order to jolt the collective conscience of the Muslim community and reveal what he considers to be the oppressive and anti-Islamic nature of the Umayyad regime.[97]

Impact

The killing of the grandson of Muhammad shocked the Muslim community.[2] The image of Yazid suffered and gave rise to sentiment that he was impious.[98] The event has had an emotional impact on Sunnis,[99] who remember the event as a tragic incident and those killed in the company of Husayn as martyrs.[100] The impact on Shi'a Islam has been much deeper.[99][100]

Shi'a Islam

Prior to the Battle of Karbala, the Muslim community was divided into two political factions. Nonetheless, a religious sect with distinct theological doctrines and specific set of rituals had not developed.[1][2][101] Karbala gave this early political party of pro-Alids a distinct religious identity and helped transform it into a distinct religious sect.[102][93] Heinz Halm writes: "There was no religious aspect to Shi'ism prior to 680. The death of the third imam and his followers marked the 'big bang' that created the rapidly expanding cosmos of Shi'ism and brought it into motion."[93]

Ritual of chest beating

Husayn's death at Karbala is believed by Shi'as to be a sacrifice made to prevent the corruption of Islam by tyrannical rulers and to protect its ideology.[103] He is, as such, believed to have been fully aware of his fate and the outcome of his revolt, which was divinely ordained.[104] He is thus remembered as the prince of martyrs (Sayyed al-Shuhada).[102] The historian G. R. Hawting describes the Battle of Karbala as a "supreme" example of "suffering and martyrdom" for Shi'as.[99] According to Abdulaziz Sachedina, it is seen by Shi'as the climax of suffering and oppression, revenge for which came to be one of the primary goals of many Shi'a uprisings. This revenge is believed to be one of the fundamental objectives of the future revolution of the twelfth Shi'a Imam Muhammad al-Mahdi, whose return is awaited.[105] With his return, Husayn and his seventy-two companions are expected to be resurrected along with their killers, who will then be punished.[106]

Shi'a observances

Shi'a Muslims consider pilgrimages to Husayn's tomb to be a source of divine blessings and rewards.[107] According to Shi'a tradition the first such visit was performed by Husayn's son Ali Zayn al-Abidin and the surviving family members during their return from Syria to Medina. The first historically recorded visit is Sulayman ibn Surad and the Penitents going to Husayn's grave before their departure to Syria. They are reported to have lamented and beaten their chests and to have spent a night by the tomb.[108] Thereafter this tradition was limited to the Shi'a imams for several decades, before gaining momentum under the sixth Shi'a imam Jafar Sadiq and his followers. Buyids and Safavids also encouraged this practice.[107] Special visits are paid on 10 Muharram (Ashura Pilgrimage) and 40 days after the anniversary of Husayn's (Arba'een Pilgrimage).[109] The soil of Karbala is considered to have miraculous healing effects.[107]

A majlis being held in a husayniyya

Mourning for Husayn is considered by Shi'as to be a source of salvation in the afterlife,[110] and is undertaken as a remembrance of his suffering.[111] After the death of Husayn, when his family was being taken to Ibn Ziyad, Husayn's sister Zaynab is reported to have cried out after seeing his headless body: "O Muhammad!... Here is Husayn in the open, stained with blood and with limbs torn off. O Muhammad! Your daughters are prisoners, your progeny are killed, and the east wind blows dust over them."[112] Shi'a Muslims consider this to be the first instance of wailing and mourning over the death of Husayn.[109] Husayn's son Zayn al-Abideen is reported to have spent the rest of his life weeping for his father. Similarly, Husayn's mother Fatima is believed to be weeping for him in paradise and the weeping of believers is considered to be a way of sharing her sorrows.[111] Special gatherings (majalis; sing. majlis) are arranged in places reserved for this purpose, called husayniyya.[109] In these gatherings the story of Karbala is narrated and various elegies (rawda) are recited by professional reciters (rawda khwan).[113]

A zuljenah in a Muaharram procession

During the month of Muharram, elaborate public processions are performed in commemoration of the Battle of Karbala. In contrast to pilgrimage to Husayn's tomb and simple lamenting, these processions do not date back to the time of the battle, but arose during tenth century. Their earliest recorded instance was in Baghdad in 963 during the reign of the first Buyid ruler Mu'izz al-Dawla.[114] The processions start from a husayniyya and the participants parade barefoot through the streets, wailing and beating their chests and heads before returning to the husyaniyya for a majlis.[115][116] Sometimes, chains and knives are used to inflict wounds and physical pain.[117] In South Asia, an ornately tacked horse called zuljenah, representing Husayn's battle horse, is also led riderless through the streets.[118] In Iran, the battle scenes of Karbala are performed on stage in front of an audience in a ritual called taziya (passion play), also known as shabih.[119][120] In India however, taziya refers to the coffins and replicas of Husayn's tomb carried in processions.[119][121]

Most of these rituals take place during the first ten days of Muharram, reaching a climax on the tenth day, although majalis can also occur throughout the year.[120][122] Occasionally, especially in the past, some Sunni participation in majalis and processions has been observed.[123][124] According to Yitzhak Nakash, the rituals of Muharram have an "important" effect in the "invoking the memory of Karbala", as these help consolidate the collective identity and memory of the Shi'a community.[125] Anthropologist Michael Fischer states that commemoration of the Battle of Karbala by the Shi'a is not only the retelling of the story, but also presents them with "life models and norms of behavior" which are applicable to all aspects of life, which he calls the Karbala Paradigm.[126] According to Olmo Gölz, the Karbala Paradigm provide Shi'as with heroic norms and a martyr ethos, and represents an embodiment of the battle between good and evil, justice and injustice.[127] Rituals involving self-flagellation have been criticized by many Shia scholars as they are considered to be innovative practices damaging reputation of Shi'ism. Iranian supreme leader Ayatollah Ali Khamenei has banned the practice in Iran since 1994.[104]

Politics

Taziya in Iran
Taziya in India

The first political use of the death of Husayn seems to have been during the revolt of Mukhtar, when he seized Kufa under the slogan of "Revenge for Husayn".[67][128] Although the Penitents had used the same slogan, they do not seem have had a political program.[67] In order to enhance their legitimacy, Abbasid rulers claimed to have avenged the death of Husayn by dethroning the Umayyads.[129] During the early years of their rule, they also encouraged Muharram rituals.[130] Buyids, a Shi'a dynasty originally from Iran which later occupied the Abbasid capital Baghdad while accepting the Abbasid caliph's suzerainty,[131] promoted the public rituals of Muharram to portray themselves as patrons of religion and to strengthen the Shi'a identity in Iraq.[114] After taking over Iran in 1501, Safavids, who were previously a Sufi order, declared the state religion to be Twelver Shi'ism. In this regard, Karbala and Muharram rituals came to be a vehicle of Safavid propaganda and a means of consolidating the dynasty's Shi'a identity.[132] Riza Yildirim has claimed that the impetus of the Safvid revolution was the revenge of the death of Husayn.[133] The founder of the dynasty, Shah Ismail, considered himself to be the Mahdi (the twelfth Shi'a Imam) or his forerunner.[134][135] Similarly, Qajars also patronized Muharram rituals such as processions, taziya and majalis, to improve the relationship between the state and the public.[136]

Iranian revolution

Karbala and Shi'a symbolism played a significant role in the Iranian Revolution of 1979.[137] In contrast to the traditional view of Shi'ism as a religion of suffering, mourning and political quietism, Shi'a Islam and Karbala were given a new interpretation in the period preceding the revolution by rationalist intellectuals and religious revisionists like Jalal Al-e-Ahmad, Ali Shariati and Nematollah Salehi Najafabadi.[138][139] According to these, Shi'ism was an ideology of revolution and political struggle against tyranny and exploitation,[140] and the Battle of Karbala and the death of Husayn was to be seen as a model for revolutionary struggle;[141] weeping and mourning was to be replaced by political activism to realize the ideals of Husayn.[142]

After the White Revolution reforms of the Iranian Shah Mohammad Reza Pahlavi, which were opposed by the Iranian clergy and others, Ruhollah Khomeini labelled the Shah as the Yazid of his time.[143][144] Condemning the Iranian monarchy, Khomeini wrote: "The struggle of al-Husayn at Karbalâ is interpreted in the same way as a struggle against the non-Islamic principle of monarchy."[145] Opposition to the Shah was thus compared with the opposition of Husayn to Yazid,[146] and Muharram ritual gatherings became increasingly political in nature.[147] According to Aghaie, the Shah's hostility towards various Muharram rituals, which he considered to be uncivilized, contributed to his fall.[148] The Islamic republic that was established after the revolution has since promoted Muharram rituals. The clerics encourage public participation in elections as a form of "political activism" comparable to that of Husayn.[149] Martyrdom spirit influenced by the death of Husayn was frequently witnessed in Iranian troops during the Iran–Iraq war.[150][151]

Literature

Cameleer telling people about the events he witnessed at Karbala

Mir Mosharraf Hossain's 19th century novel on Karbala, Bishad Sindhu (the Ocean of Sorrow), established the precedent of the Islamic epic in Bangali literature.[152] South Asian philosopher and poet Muhammad Iqbal sees Husayn's sacrifice as being similar to that of Ishmael and compares Yazid's opposition to Husayn with the opposition of Pharaoh to Moses.[153] Urdu poet Ghalib compares Husayn's suffering with that of Mansur al-Hallaj, a tenth century Sufi, who was executed on a charge of claiming divinity.[154]

Maqtal literature and legendary accounts

Maqtal (pl. Maqatil) works narrate the story of someone's death.[155] Although Maqatil on the deaths of Ali, Uthman and various others have been written,[156] the Maqtal genre has focused mainly on the story of Husyan's death.[157][158]

As well as Abu Mikhnaf's Maqtal, other Arabic Maqatil on Husayn were written.[158] Most of these mix history with legend[87] and have elaborate details on Husayn's miraculous birth, which is stated to be on 10 Muharram, coinciding with his date of death.[159] The universe as well as humanity are described as having been created on the day of Ashura (10 Muharram). Ashura is also asserted to have been the day of both Abraham's and Muhammad's birth and of the ascension of Jesus to heaven, and of numerous other events concerning prophets.[160] Husayn is claimed to have performed various miracles, including quenching his companions' thirst by putting his thumb in their mouths and satisfying their hunger by bringing down food from the heavens, and to have killed several thousand Umayyad attackers.[161][162] Other accounts claim that when Husayn died, his horse shed tears and killed many Umayyad soldiers;[163] the sky became red and it rained blood; angels, jinns and wild animals wept; that light emanated from Husayn's severed head and that it recited the Qur'an; and that all of his killers met calamitous end.[164]

Maqtal later entered Persian, Turkish, and Urdu literature, and inspired the development of rawda.[87]

Marthiya and rawda

When Shi'ism became the official religion of Iran in the 16th century, Safavid rulers such as Shah Tahmasp I, patronized poets who wrote about the Battle of Karbala.[165] The genre of marthiya (poems in the memory of the dead, with popular forms of Karbala related marthiya being rawda and nawha),[166] according to Persian scholar Wheeler Thackston, "was particularly cultivated by the Safavids."[165] Various Persian authors wrote texts retelling romanticized and synthesized versions of the battle and events from it,[124][167] including Sa'id al-Din's Rawdat al-Islam (The Garden of Islam) and Al-Khawarazmi's Maqtal nur 'al-'a'emmah (The Site of the Murder of the Light of the Imams). These influenced the composition of the more popular text Rawdat al-Shuhada (Garden of Martyrs), which was written in 1502 by Husain Wa'iz Kashefi.[167][124] Kashefi's composition was an effective factor in the development of rawda khwani, a ritual recounting of the battle events in majalis.[167]

Inspired by Rawdat al-Shuhada, the Azerbaijani poet Fuzûlî wrote an abridged and simplified version of it in Ottoman Turkish in his work Hadiqat al-Su'ada.[168] It influenced similar works in Albanian on the subject. Dalip Frashëri's Kopshti i te Mirevet is the earliest, and longest epic so far, written in the Albanian language; the Battle of Karbala is described in detail and Frashëri eulogizes those who fell as martyrs, in particular Husayn.[169][170]

Urdu marthiya is predominantly religious in nature and usually concentrates on lamenting the Battle of Karbala. South Indian rulers of Bijapur (Ali Adil Shah), and Golkonda Sultanate (Muhammad Quli Qutb Shah) were patrons of poetry and encouraged Urdu marthiya recitation in Muharram. Urdu marthiya afterwards became popular throughout India.[171] Famous Urdu poets Mir Taqi Mir, Mirza Rafi Sauda, Mir Anees, and Mirza Salaamat Ali Dabeer have also composed marthiya.[171] Comparing Karl Marx with Husayn, Josh Malihabadi argues that Karbala is not a story of the past to be recounted by the religious clerics in majalis, but should be seen as a model for revolutionary struggle towards the goal of a classless society and economic justice.[172]

Sufi poetry

In Sufism, where annihilation of the self (nafs) and suffering in the path of God are paramount principles, Husayn is seen as a model Sufi.[173] Persian Sufi poet Hakim Sanai describes Husayn as a martyr, higher in rank than all the other martyrs of the world; while Farid ud-Din Attar considers him a prototype of a Sufi who sacrificed himself in the love of God.[174] Jalal ud-Din Rumi describes Husayn's suffering at Karbala as a means to achieve union with the divine, and hence considers it to be a matter of jubilation rather than grief.[175] Sindhi Sufi poet Shah Abdul Latif Bhittai devoted a section in his Shah Jo Risalo to the death of Husayn, in which the incident is remembered in laments and elegies.[176] He too sees Husayn's death as a sacrifice made in the path of God, and condemns Yazid as being bereft of divine love.[177] Turkish Sufi Yunus Emre labels Husayn, along with his brother Hasan, as the "fountain head of the martyrs" and "Kings of the Paradise" in his songs.[178]

See also

Notes

  1. ^ Political supporters of Ali and his descendants (Alids).[1][2]
  2. ^ Several conflicting terms of the treaty have been reported. Most of the accounts mention various financial rewards to Hasan. Other conditions, different in different sources, include selection of new caliph through shura (consultation) after Mu'awiya's death, transfer of the caliphate to Hasan after Mu'awiya's death, general amnesty to Hasan's followers, rule according to Qur'an and the Sunna of Muhammad, discontinuation of cursing of Ali from the pulpit, financial rewards to Husayn, and preferential treatment of the Hashemite clan (clan of Muhammad). According to Vaglieri, conditions other than financial benefits are suspect and were probably invented later in order to mitigate criticism of Hasan for having abdicated.[8] Jafri, on the other hand, considers the terms in addition to financial compensation reliable.[9]
  3. ^ According to other accounts, the person was Husayn's foster brother Abd Allah ibn Yaqtur whom he had sent after learning of Ibn Aqil's execution.[32]

References

  1. ^ a b c Donner 2010, p. 178.
  2. ^ a b c d e f Kennedy 2004, p. 89.
  3. ^ Donner 2010, pp. 157–160.
  4. ^ a b c d e f g h i j k l m n o p q Madelung 2004, pp. 493–498.
  5. ^ Donaldson 1933, pp. 70–71.
  6. ^ Jafri 1979, pp. 149–151.
  7. ^ Madelung 1997, pp. 322–323.
  8. ^ Vaglieri, L. Veccia 1971, pp. 241–242.
  9. ^ Jafri 1979, p. 151.
  10. ^ Lammens 1927, p. 274.
  11. ^ Hawting 2002, p. 310.
  12. ^ Hitti 1961, p. 221.
  13. ^ Madelung 1997, p. 322.
  14. ^ Kennedy 2004, p. 88.
  15. ^ a b c Lewis 2002, p. 67.
  16. ^ Wellhausen 1927, p. 145.
  17. ^ Hawting 2000, p. 46.
  18. ^ a b Wellhausen 1927, pp. 141–145.
  19. ^ Fitzpatrick & Walker 2014, p. 657.
  20. ^ Lammens 1921, pp. 5–6.
  21. ^ Wellhausen 1927, pp. 145–146.
  22. ^ Howard 1990, pp. 2–3.
  23. ^ Howard 1990, pp. 5–7.
  24. ^ a b Wellhausen 1901, p. 61.
  25. ^ a b c d Wellhausen 1901, p. 64.
  26. ^ a b Daftary 1992, p. 47.
  27. ^ a b c d e f g Vaglieri 1971, p. 608.
  28. ^ Howard 1990, p. 69.
  29. ^ a b Halm 1997, p. 9.
  30. ^ a b c d e f g Vaglieri 1971, p. 609.
  31. ^ Howard 1986, p. 128.
  32. ^ Ayoub 1978, pp. 105–106.
  33. ^ Howard 1990, p. 93.
  34. ^ Wellhausen 1901, p. 65.
  35. ^ Wellhausen 1901, pp. 65–66.
  36. ^ a b Ayoub 1978, p. 111.
  37. ^ Howard 1990, pp. 112–114.
  38. ^ a b c d e f g h Vaglieri 1971, p. 610.
  39. ^ Ayoub 1978, p. 105.
  40. ^ a b c d Wellhausen 1901, p. 66.
  41. ^ Howard 1990, pp. 138–139.
  42. ^ Howard 1990, p. 139.
  43. ^ a b Calmard 1982, pp. 77–79.
  44. ^ a b c d e f g h Vaglieri 1971, p. 611.
  45. ^ Howard 1990, p. 153.
  46. ^ a b Howard 1990, p. 160.
  47. ^ a b c d e f Wellhausen 1901, p. 67.
  48. ^ Howard 1990, p. 163.
  49. ^ Howard 1990, p. 167.
  50. ^ Lammens 1921, p. 171.
  51. ^ Howard 1990, p. 169.
  52. ^ Lammens 1921, p. 172.
  53. ^ Howard 1990, pp. 171–172.
  54. ^ Lammens 1921, p. 173.
  55. ^ Vaglieri 1971, p. 612.
  56. ^ Wellhausen 1927, pp. 148–150.
  57. ^ Donner 2010, p. 180.
  58. ^ Wellhausen 1927, pp. 152–156.
  59. ^ Donner 2010, pp. 180–181.
  60. ^ Hawting 2000, p. 48.
  61. ^ Dixon 1971, p. 34.
  62. ^ Hawting 2000, p. 49.
  63. ^ Kennedy 2004, p. 97.
  64. ^ Wellhausen 1927, pp. 188–189.
  65. ^ Donner 2010, p. 188.
  66. ^ a b Wellhausen 1901, pp. 71–74.
  67. ^ a b c Sharon 1983, pp. 104–105.
  68. ^ Dixon 1971, p. 37.
  69. ^ Kennedy 2004, p. 95.
  70. ^ Daftary 1992, p. 52.
  71. ^ Dixon 1971, p. 45.
  72. ^ Donner 2010, p. 185.
  73. ^ Hawting 2000, p. 53.
  74. ^ Dixon 1971, pp. 73–75.
  75. ^ Zakeri 1995, p. 208.
  76. ^ Hawting 2000, p. 51.
  77. ^ Howard 1986, pp. 124–125.
  78. ^ Wellhausen 1927, pp. vii–viii.
  79. ^ Wellhausen 1901, p. 68.
  80. ^ Wellhausen 1927, p. ix.
  81. ^ a b Jafri 1979, p. 215.
  82. ^ Howard 1986, p. 126.
  83. ^ Howard 1986, p. 132.
  84. ^ Howard 1986, p. 125.
  85. ^ Howard 1986, pp. 139–142.
  86. ^ a b Halm 1997, p. 15.
  87. ^ a b c Günther 1994, p. 208.
  88. ^ Lammens 1921, p. 169.
  89. ^ Wellhausen 1901, pp. 67–68.
  90. ^ Wellhausen 1901, p. 70.
  91. ^ Wellhausen 1901, p. 71.
  92. ^ Lammens 1921, pp. 162, 165–166.
  93. ^ a b c Halm 1997, p. 16.
  94. ^ Hawting 2000, pp. 49–50.
  95. ^ Vaglieri 1971, pp. 614–615.
  96. ^ Dakake 2007, p. 82.
  97. ^ Jafri 1979, pp. 201–202.
  98. ^ Donner 2010, p. 179.
  99. ^ a b c Hawting 2000, p. 50.
  100. ^ a b Ayoub 1978, pp. 134–135.
  101. ^ Ayoub 1978, p. 108.
  102. ^ a b Nakash 1993, p. 161.
  103. ^ Nakash 1993, p. 162.
  104. ^ a b Brunner 2013, p. 293.
  105. ^ Sachedina 1981, pp. 157–158.
  106. ^ Sachedina 1981, pp. 62, 165–166.
  107. ^ a b c Nakash 1993, p. 167.
  108. ^ Calmard 2004, pp. 498–502.
  109. ^ a b c Nakash 1993, p. 163.
  110. ^ Aghaie 2004, pp. 9–10.
  111. ^ a b Ayoub 1978, pp. 143–144.
  112. ^ Howard 1990, p. 164.
  113. ^ Nakash 1993, p. 164.
  114. ^ a b Aghaie 2004, p. 10.
  115. ^ Nakash 1993, p. 169.
  116. ^ Ayoub 1978, p. 154.
  117. ^ Ayoub 1978, pp. 154–155.
  118. ^ Pinault 2001, p. 113.
  119. ^ a b Halm 1997, p. 63.
  120. ^ a b Ayoub 1978, p. 155.
  121. ^ Pinault 2001, p. 18.
  122. ^ Halm 1997, pp. 61–62.
  123. ^ Aghaie 2004, p. 14.
  124. ^ a b c Hyder 2006, p. 21.
  125. ^ Nakash 1993, pp. 165, 181.
  126. ^ Gölz 2019, pp. 39–40.
  127. ^ Gölz 2019, p. 41.
  128. ^ Anthony 2011, pp. 257, 260.
  129. ^ Kennedy 2004, p. 124.
  130. ^ Ayoub 1978, p. 153.
  131. ^ Arjomand 2016, p. 122.
  132. ^ Aghaie 2004, p. 11.
  133. ^ Yildirim 2015, p. 127.
  134. ^ Arjomand 2016, p. 306.
  135. ^ Yildirim 2015, pp. 128–129.
  136. ^ Aghaie 2004, p. 16.
  137. ^ Aghaie 2004, p. 131.
  138. ^ Halm 1997, p. 132.
  139. ^ Aghaie 2004, p. 93.
  140. ^ Halm 1997, p. 134.
  141. ^ Aghaie 2004, pp. 94.
  142. ^ Fischer 2003, p. 213.
  143. ^ Halm 1997, p. 140.
  144. ^ Arjomand 2016, p. 404.
  145. ^ Halm 1997, p. 143.
  146. ^ Arjomand 2016, pp. 403–404.
  147. ^ Aghaie 2004, p. 87.
  148. ^ Aghaie 2004, pp. 155–156.
  149. ^ Aghaie 2004, pp. 135–136.
  150. ^ Halm 1997, p. 150.
  151. ^ Aghaie 2004, pp. 156–157.
  152. ^ Chaudhuri 2012, p. 108.
  153. ^ Schimmel 1986, p. 37.
  154. ^ Hyder 2006, p. 122.
  155. ^ Günther 1994, p. 193.
  156. ^ Günther 1994, p. 195.
  157. ^ Günther 1994, p. 204.
  158. ^ a b Sindawi 2002, p. 79.
  159. ^ Sindawi 2002, p. 81.
  160. ^ Sindawi 2002, pp. 82–83.
  161. ^ Vaglieri 1971, p. 613.
  162. ^ Sindawi 2002, pp. 95–98.
  163. ^ Sindawi 2002, p. 89.
  164. ^ Vaglieri 1971, pp. 612–613.
  165. ^ a b Thackston 1994, p. 79.
  166. ^ Hanaway Jr. 1991, pp. 608–609.
  167. ^ a b c Aghaie 2004, pp. 12–13.
  168. ^ Norris 1993, p. 179.
  169. ^ Norris 1993, pp. 180–181.
  170. ^ Elsie 2005, p. 42.
  171. ^ a b Haywood 1991, pp. 610–611.
  172. ^ Hyder 2006, pp. 167–168.
  173. ^ Schimmel 1986, p. 30.
  174. ^ Schimmel 1986, pp. 30–31.
  175. ^ Chittick 1986, pp. 9–10.
  176. ^ Schimmel 1975, p. 391.
  177. ^ Schimmel 1986, pp. 33–34.
  178. ^ Schimmel 1986, p. 32.

Bibliography

External links

Sunni links

Shi'a links

Coordinates: 32°37′N 44°02′E / 32.617°N 44.033°E / 32.617; 44.033