طبرستان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از تبرستان)
نقشه‌ای از حدود طبرستان

طبرستان، تبرستان، تپورستان یا تپوران (به فارسی میانه: Tapurstan.png) به بخشی از سرزمین‌های میان کوه‌های البرز و دریای مازندران گفته می‌شده‌است. نام طبرستان معرب نام تپورستان بوده و به پیشینه اسکان قوم تپور، یکی از قبایل ایرانی‌تبار دوران باستان و یکی از طوایف سکاها[۱] بازمی‌گردد.

وجه تسمیه[ویرایش]

قوم تپور در کنار آماردها پیش از ورود آریاییان در کنارهٔ دریای مازندران می‌زیستند و بعدها با کوچاندن آماردها در نواحی بیشتری سکنا گزیدند.

نام طبرستان را معرب عبارت «تاپورستان» دانسته‌اند که اشاره به سرزمین سکونت قوم تپور دارد.[۲] به گفته کتزیاس قوم تپور مطیع نینوس حاکم آشور بودند. به گفته آریان گروهی از قوم تپور در عصر هخامنشی و اسکندر در هیرکانیا حضور داشتند و اسکندر سرزمین آمارد را به قلمرو فرادات حاکم تپور ضمیمه کرد.[۳] در کتاب تاریخ ایران کمبریج تپوری‌ها قومی خوانده شده‌اند که در دوران فرهاد یکم اشکانی، از پرثوه (Parthyene) به مناطق مرکزی جنوب دریای خزر (مازندران کنونی) کوچانده شدند. تپورها با قوم آمارد، در همسایگی غربی‌شان، درآمیخته شد و با هضم در جوامع آریایی، قومیت کنونی مازندرانی را تشکیل دادند.[۴]

دانشنامه ایرانیکا نیز در مقاله مردمان باستانی ایران، در ارتباط با قوم تپور به گزارش‌های بطلمیوس و استرابون و آریان یونانی و کوینت کورس، مورخ رومی، استناد کرده‌است.[۵]

البته نظرات دیگری نیز در باب وجه تسمیه طبرستان نقل شده‌است. به‌طور مثال برخی آن را مرتبط با ابزار تبر هیزم‌شکنی دانستند یا طبر را به معنای کوه در زبان طبری عنوان کردند که با پسوند مکان جمع شده.[۶]

محدوده جغرافیایی[ویرایش]

نقشه طبرستان در کتاب مسالک الممالک نوشته اصطخری در سال ۳۴۰ هجری.

نخستین منابعی که از طبرستان یا تپورستان نام برده‌اند، منابع یونانی هستند. به گفته آریان گروهی از قوم تپور در عصر هخامنشی و اسکندر در هیرکانیا حضور داشتند و اسکندر سرزمین آمارد را به قلمرو فرادات حاکم تپور ضمیمه کرد.[۷] دیاکونوف از تپورستان(به ضمیمه آمارد) به عنوان یکی از ساتراپ های اسکندر نام می برد.[۸]

در منابع ایرانی نامه تنسر به گشنسب یکمین مکتوبی است که از طبرستان به عنوان خطه‌ای جغرافیایی نام برده‌است. در زمان هرمز چهارم ساسانی نیز نام طبرستان در اشاره به ناحیهٔ محدودتری بیان شده. مورخان اسلامی محدوده‌هایی برای سرزمین طبرستان مطرح کرده‌اند که اختلافات جزئی با یکدیگر دارند، به‌طور مثال گرگان و استراباد را گاه جزئی از طبرستان و گاه سرزمینی مستقل دانسته‌اند.[۹]

سرزمین طبرستان در اوج قدرت گرگان و دیلمان را شامل می شده است به گونه ای که مورخان اسلامی همچون زکریای قزوینی [۱۰] و ابن عبدالحق بغدادی[۱۱] طبرستان را ناحیه ای بین عراق و خراسان توصیف نموده اند که در کنار دریای خزر واقع شده است و شهرها و دهات بسیار دارد.[۱۲]

بلاذری طبرستان را شامل هشت ناحیهٔ «ساریه، آمل، نامیه، تمیشه، رویان، اللارز، الشرز و بدشوارجر» دانسته. همچنین ابن رسته از چهارده بخش طبرستان سخن گفته که هرکدام مسجد جامعی داشتند: «آمل، ساریه، مامطیر، ترنجه، ربست، میلا، هزارگریب، مهروان، تمیش، تمار، ناتیل، چالس، رویان و کلار».[۹]

ابن خردادبه، معاصر با علویان طبرستان، در المسالک و الممالک ضمن نام بردن از «الری، دنباوند، مدینه دنباوند و شلنبه» می‌گوید که «طبرستان و الرویان و آمل، ساریه، شالوس، اللارز والشرز، طمیس، دهستان، الکلار، جیلان و بدشوارجر» در پس آن هستند. ابن خردادبه گرگان را جزئی از شهرهای طبرستان عنوان نکرده‌است.[۱۳]

ابن رسته[۱۴] مورخ قرن سوم، طبرستان از جانب مشرق به گرگان و قومس و از طرف مغرب به دیلم و از طرف شمال به دریا و از طرف جنوب به به بعضی از نواحی قومس و ری محدود می شود. به گفته ابن رسته مراکز و بخش های طبرستان چهارده تا است و خورهٔ آمل که کرسی و مرکز آن ناحیت است و شهرهایش عبارتند از: ساری و مامطیر و تُرنجه و روُبست و میله و مرارکدیه (کدح) و مِهروان و طَمیس و تَمار و ناتل و شالوس و رویان و کلار.[۱۵]

اصطخری در قرون ۳ و ۴ هجری در کتاب مسالک الممالک، برای نخستین بار نقشه‌ای از دیلم و طبرستان ارائه داده‌است. او طبرستان را زمینی هامون و قابل کشاورزی معرفی می‌کند و دیلم را شامل جبال دیلم و جلگه‌های گیلان معرفی می‌کند.[۱۳] در نقشهٔ اصطخری که از ابوزید بلخی نقل شده، محدودهٔ بلاد طبرستان شامل «آمل، ساریه، عین‌الهم، مهروان، آبسکون، استرآباد، گرگان و دَهستان» است. نقشهٔ اصطخری شبیه و موافق توصیفات ابن اسفندیار نیز می‌باشد. صاحب کتاب حدودالعالم، در ۳۷۲ هجری، می‌گوید: «طبرستان ناحیتی است بزرگ… و حدش از چالوس است تا حد تمیشه و این ناحیتی است آبادان و با کشت و برز و بسیار خواسته و بازرگان بسیار و طعامشان بیشترین نان برنج است و ماهی و بام خانه‌هاشان همه سفال سرخ است از بسیاری باران که آنجا آید بتابستان و زمستان.»[۹] مقدسی نیز در احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم «جرجان، طبرستان، دیلمان و جیلان» را در اقلیم پنجم عالم معرفی کرده‌است.[۱۳]

مقدسی، طبرستان را دارای کوه‌های بسیار و باران فراوان، وصف کرده و آمل را مرکز شهرهای چالوس، مامَطیر، تُرنجَه، ساری، تمیشه و ... دانسته است.[۱۶]

در قرن ۸ میلادی حمدالله مستوفی جدای از ذکر ولایت مازندران، حدود ولایت قومس و تبرستان را بیان می‌کند که شامل فریم و شهمیرزاد، دامغان، سنگسر و فیروزکوه و دماوند و خوار بوده‌است.[۱۷] پس از حمله مغول‌ها، در قرن دهم نام مازندران بر این سرزمین گذاشته شد. تا پیش از آن مازندران سرزمینی نیمه اساطیری محسوب می‌شد که در شاهنامه و دیگر حماسه‌ها و اساطیر ایران نامش رفته بود. اما طبرستان همیشه خطه‌ای تاریخی محسوب می‌شده‌است.[۱۸][نیازمند منبع] در حقیقت این دو اسم یعنی طبرستان و مازندران به یک معنی بوده اند اما در همان حال که اسم طبرستان بر تمامی نواحی کوهستانی و اراضی پست ساحلی اطلاق میشد کلمه ی مازندران بر منطقه ی ارضی پست ساحلی از دلتای سپیدرود تا جنوب شرقی بحر خزر امتداد دارد اطلاق می گردید . [۱۹]

رویان[ویرایش]

رویان به سرزمینی آباد در غرب مازندران گفته می‌شد که شامل بخش‌های کجور، کلارستاق، لنگا، تنکا، سختسر، هوسم، الموت، طالقان، لورا، ارنگه، رودبار قصران و لارقصران می‌شد.[۲۰] به گفته دانشنامه ایرانیکا منطقه رویان کهن از نواحی غربی طبرستان بود که شامل نواحی کجور، کلارستاق و تنکابن میشد.[۲۱] این منطقه پس از حمله مغول، به نام رستمدار نیز شناخته شد. پادوسپانیان مدت‌ها در این منطقه حکومتی مستقل داشتند.[۲۲] رویان یا رستمدار، شامل کوهستان و دشت‌هایی در غرب طبرستان بود و میان نمک‌آبرود[۲۳] و کرج از یک‌سو و رود هراز از دیگر سو محدود بوده و شامل شهرهای ناتل، چالوس، کلار، سعیدآباد و کجور می‌شده و حاکم‌نشین آن کجور بود.[۲۴] مردم رویان کهن به زبان طبری و گویش طبری رویانی که زبان اسپهبدان طبرستان نیز بود سخن می‌گفتند.[۲۵] به گفته علی‌اصغر یوسفی‌نیا اولیالله آملی مرز غربی رویان را کلار (کلارآباد فعلی) ذکر می کند. دمشقی مولف کتاب نخبه الدهربین رویان را شامل دیلمان و شرق گیلان می داند. ظهر الدین مرعشی سرزمین رویان و رستمدار را از مشرق به سیسنگان و از مغرب به ملاط لنگرود محدود می داند.[۲۶] سرزمین رویان زیستگاه دو قوم آمارد و تپور بود.[۲۷]

تاریخ[ویرایش]

پیش از اسلام[ویرایش]

از شیوه حکومت و حاکمان طبرستان پیش از اسلام اطلاعات محدودی وجود دارد. طبق آنچه در کتب تاریخی یونانیان آمده، فرادات در زمان حمله اسکندر حاکم تپورستان بوده و اسکندر مقدونی او را به مقام خویش ابقا کرد ولی آماردها حاضر به اطاعت نشدند و به کمک درختان در جنگل پنهان می‌شدند و در برابر سپاهیان اسکندر مقاومت نمودند و حتی اسب محبوب اسکندر، بوسفال، را ربودند؛ ولی سرانجام اسکندر با تهدید و به آتش کشیدن بخش‌هایی از جنگل توانست آنان را مطیع ساخته و حکومتشان را به اتو فرادات سپارد. پس از اسکندر، در زمان سلوکیان اسماً آماردها جزئی از ولایات سلوکی بودند منتهی هیچ جنگی میان آنان رخ نداد و به احتمال زیاد آماردها به استقلال دست یافته بودند. پس از این در زمان اشکانیان است که فرهاد یکم به جنگ آماردها رفت و آن‌ها را به اجبار به ناحیهٔ دربند کوچاند.[۲۸] آن گونه که از نامه تنسر به گشنسب پیداست، سلسلهٔ دیگری علیه سلوکیان در کرانه‌های دریای مازندران شکل گرفت که در عصر اردشیر ساسانی به گشنسب به ارث رسیده بود. گشنسب و اخلاف او تا زمان حکومت قباد ساسانی بر سراسر پتشخوارگر فرمانروایی نمودند و جزئی از ناحیهٔ شمالی امپراتوری ساسانی بودند.[۹] پس از گشنسب‌شاهان، کیوس، شاهزادهٔ ساسانی و برادر بزرگتر انوشیروان، در سال ۵۲۹ میلادی عازم طبرستان شد و فرمانروایی این نواحی را برای مدتی، تا سال ۵۳۶ میلادی، در دست داشت. پس از کیوس، به دستور انوشیروان خاندان زرمهر به تبعیت از ساسانیان در منطقه مستقر شدند و تا سال ۶۸۵ میلادی، در سراسر پتشخوارگر فرمان می‌راندند. در این سال مقارن با حمله عرب‌ها به ایران، شاهزاده‌ای به نام گیل گاوباره توانست با مسالمت آذر ولاش، واپسین زرمهرشاه، را کنار راند و سراسر پتشخوارگر را به دست گرفت.[۲۹]

بقایای ساسانی[ویرایش]

احمد کسروی در بهار نوشته‌است:
«اوایل قرن سوم که دامنهٔ فتوحات اسلامی در آسیا تا حدود چین و در آفریقا تا سواحل بحر اطلس و در اروپا تا وراء جبل آلپ امتداد یافته بود و در پایتخت‌های اسپانیا و پرتغال به جای ناقوس صدای اذان مسلمین به اطراف طنین می‌انداخت، در قلل جبال سوادکوه آتشکده‌های دین زرتشت دایر و مشتعل بود و اسپهبدان هنوز کیش نیاکان خود را از دست نداده بودند.»[۳۰]

پس از مرگ یزدگرد سوم و نابودی امپراتوری ساسانی، گیل گاوباره در سال ۶۵۱ میلادی، علم استقلال بیفراشتو با ایجاد گاهشماری طبری به نام «اسپهبد طبرستان، گیل گیلانشاه و پتشخوارگر پتشخوارگران» برای خود سکه ضرب کرد. پس از گیل گاوباره دو فرزند او دابویه و پادوسپان هر کدام دودمانی بنا نهادند.[۳۱]

دابویه و فرزندانش حکومت پدر را به ارث برده و با نام دابویگان حاکمان مستقل سراسر پتشخوارگر بودند. آن‌ها در زمان فرخان بزرگ پایتخت خود را از گیلان به سارویه منتقل کرده و تا سال ۷۶۱ میلادی، یعنی در زمان خلافت منصور عباسی و خودکشی اسپهبد خورشید، آخرین فرمانروای دابویی، به حکومت پرداختند.[۳۲] دیگر نسل گیل گاوباره با نام پادوسپانیان در قالب حکومتی محلی و کوچک در رویان باقی ماندند و در دوره‌ای طولانی میان سال‌های ۶۵۵–۱۵۹۸ میلادی بر نواحی خود مستقر بودند.[۳۳]

در زمان فرار یزدگرد به سوی خاور، یکی از همراهان او باو بود. باو از نوادگان کیوس بود و در زمان گریز با اجازهٔ یزدگرد از او جدا شده و به طبرستان آمد تا از یک آتشکده زیارت نماید. وی در طبرستان بود که خبر مرگ شاهنشاه ساسانی را شنید، فلذا در آتشکده عزلت گزید. در زمان حکومت دابویه، به علت دوری پایتخت اولیهٔ دابویگان از مرزهای شرقی طبرستان، مهاجمین از این نواحی به طبرستان هجوم می‌آوردند. به همین سبب مردم از باو خواستند تا به رهبری آنان شتابد و مهاجمان را دور سازد. باو با شروطی درخواست را پذیرفت و بدین شکل حکومت باوندیان شکل گرفت که تا سال‌ها در مرزهای شرقی طبرستان برقرار بود.[۳۱]

از دیگر حکومت‌های این دوره کارنوندیان یا سوخرائیان است که پیشینهٔ آن به هفت خاندان ممتاز ساسانی و چهار خاندان اشکانی می‌رسد. آن‌ها خود را از نسل کاوه آهنگر می‌دانستند و از زمان انوشیروان ساسانی در کوهستان‌های طبرستان حکومت داشتند. این خاندان مسبب شورش عمومی طبرستان و پس از آن قیام مازیار علیه خلافت عباسی بودند.[۳۴] در شورش عمومی طبرستان که از ۱۶۸ تا ۱۸۹ هجری به طول انجامید، اتحادی میان باوندیان و کارنوندیان برقرار بود و شروین باوندی چون پادشاه طبرستان بود و ونداد هرمز صاحب‌الجیش و سپهسالاری او را می‌کرد.[۳۵] پس از آن در مازیار، واپسین اسپهبد کارنوندی قیامی معروف به سرخ‌علمان، را ترتیب داد و با بابک خرمدین در آذربایجان متحد شد ولی او نیز نهایتاً شکست خورده و کشته شد.[۳۶]

حکومت‌های شیعه[ویرایش]

از سال ۲۲ هجری قمری ترویج دین اسلام در طبرستان آغاز شد و در ۱۴۴ هجری شهر ساری، پایتخت دابویگان به دست مسلمانان افتاد. دستگاه خلافت مسلمانان از شرق به چین و غرب به اسپانیای کنونی ختم می‌شد ولی با وجود این شرایط مردمان طبرستان آیین مزدیسنا را حفظ کرده بودند. برخلاف دیگر نواحی ایران، مردم این خطه به صورتی تدریجی و به خواست خود اسلام را پذیرفتند و از همان ابتدا مذهب تشیع را برگزیدند. در ابتدا وجود دشمنی مشترک، یعنی خلیفه و عوامل خلافت، موجب گرویدن مردم به نادیان قیام علوی بود ولی رفته رفته به تعداد زیدیان پتشخوارگر افزوده شد.[۳۷]

نخستین حکومت شیعی در ایران علویان طبرستان بود که در در ۲۵ رمضان ۲۵۰ هجری قمری به درخواست مردم محلی توسط حسن بن زید، معروف به داعی کبیر، ایجاد شد.[۳۸] داعی کبیر ابتدا با دودمان طاهریان، که پس از فتح طبرستان نایب خلافت در شمال کشور بودند، به مبارزه پرداخت و پس از اخراج آنان نبردهایی با سپاهیان خلیفه، یعقوب لیث صفاری و چندی از شورشیان داخلی داشت که نهایتاً از تمامی آن‌ها جان سالم به در برد.[۳۹] داعیان بعدی علوی در طبرستان دچار اختلافاتی شدند که منجر به ضعف آنان شد و سامانیان توانستند طبرستان را جزئی از قلمرو خود کنند ولی مجدداً ناصرالحق اطروش به ترویج تشیع زیدی پرداخته و مردم را علیه سامانیان متحد کرد و دودمان علویان طبرستان را بازسازی کرد.[۴۰][۴۱]

پس از دو یا سه نسل علویان طبرستان و گیلان از شعارهای عدالت‌طلبانهٔ نخستین خود عدول کرده و به کنار رانده شدند. این اوضاع زمینه را برای قیام اشرافی که نسب خود را به ساسانیان می‌رساندند، فراهم نمود و در این منطقه نیاز به حکومتی بود که هر دو قشر شیعیان و زرتشتیان را اقناع کند.[۴۲] از سوی دیگر، در اواسط قرن سوم هجری خلافت عباسی با جنبش‌های استقلال‌طلبانه‌ای مواجه شد که ضعف سیاسی او را در پی داشت. این جنبش‌ها در میان ایرانیان، که از پیش منتظر فرصتی برای شورش بودند، با ظهور دولت‌هایی مانند سامانیان و صفاریان این روند آغاز شد و از اوایل قرن چهارم هجری در شمال ایران جنبش‌های گوناگونی علیه خلیفه آغاز شد که اسفار بن شیرویه، ماکان کاکی، سالاریان، زیاریان و آل بویه از این دسته‌اند.[۴۳]

در تصویر: برج قابوس، آرامگاه چهارمین امیر زیاری
پس از مرگ مرداویج زیاری دودمان زیاریان به حکومتی محلی بدل شد که تدریجاً ضعیف و ضعیف‌تر گشت و نهایتاً در سال ۴۸۳ هجری از بین رفت.

عده‌ای از سپاهیان بلند مرتبهٔ علویان طبرستان پس از افول این حکومت علم استقلال برافراشتند. از جمله این سپاهیان پیشین مرداویج زیاری بود که قصد احیای امپراتوری ساسانیان را داشت. او نواحی بسیاری را در سال ۳۱۹ هجری فتح کرد و سلسلهٔ زیاریان را تأسیس نمود. مرداویج در اوج قدرت خود به قتل رسید.[۴۴][۴۵] پس از مرگ مرداویج، آل بویه که پیشتر در خدمت او بودند، قدرت یافته و جانشین مرداویج، وشمگیر، را شکست دادند و پس از آن حکومت زیاریان به طبرستان محدود شد ولی آل بویه به چنان قدرتی دست یافت که خلیفه مطیع آنان گشت.[۴۳]

با روی کار آمدن خاندان‌های ترک‌تبار در ایران، غزنویان توانستند امیران زیاری را مطیع خود کنند؛ منوچهر زیاری امیری بود که سکه به نام سلطان محمود غزنوی کرد و با دختر او ازدواج کرد. پس از مرگ منوچهر، باکالیجار کوهی توانست مدتی زیاریان را کنار زده و امارت را به دست گیرد ولی تلاشش برای استقلال ناموفق بود و همزمان با خلع قدرت او و روی کار آمدن انوشیروان زیاری، طغرل سلجوقی به طبرستان حمله کرد.[۴۶] سلجوقیان هم به سکه و خطبه کفایت کردند و پس از مدتی به باوندیان خودمختاری بخشیدند.[۴۷] در این دوران اسماعیلیان طرفداران بسیاری در نواحی جنوب دریای خزر جذب نمود و حسن صباح در الموت قلعه‌ای مستحکم بنا کرد.[۴۸] شاه غازی رستم در این دوره حکومت باوندیان را بار دیگر مستقل ساخت و آن را به دوران اوج خود رساند. وی اصلاحات اقتصادی گسترده‌ای انجام داده، اسماعیلیان را تضعیف کرد و موقوفات بسیاری در طبرستان بنا نهاد. ولی پس از شاه غازی دیگر اسپهبدان باوندی دارای استقلال چندانی نبودند.[۴۹][۵۰] در زمان خوارزمشاهیان دودمان باوندیان توسط آن‌ها قلع و قمع شد و محمد خوارزمشاه هنگام حمله مغولان به ایران به جزیره آبسکون در طبرستان گریخت. در حمله مغول اکثر نواحی ویران شد و حاکمان محلی این بار خراج‌گزار والیان مغول و ایلخانان شدند. [نیازمند منبع]

شیخ خلیفه، از روحانیون شیعه آمل در زمان حکومت مغولان بر منطقه، در منطقهٔ سبزوار نهضتی انقلابی علیه ایلخانان را رهبری کرد که به سربداران معروف است. عدهٔ بسیاری در طبرستان نیز به پیروی از این جنبش برخاستند. پس از مرگ شیخ خلیفه جانشینان وی قلمرو حکومت سربداران را وسعت بخشیده [نیازمند منبع] و به سوی مازندران نیز لشکرکشی کردند که با شکست همراه بود.[۵۱] همزمان با این رخدادها در دوران ملوک‌الطوایفی، آخرین اسپهبد سلسلهٔ باوندیان توسط یکی از فرماندهان خود به قتل رسید و کیا افراسیاب چلاوی حکومت چلاویان را ساخت. از طرفی قوام‌الدین مرعشی، ملقب به میربزرگ، تحت تأثیر جنبش سربداران قرار داشت، پیروان بسیاری در طبرستان کسب کرد. او در ابتدا با کیا افراسیاب متحد بود ولی میانشان اختلافاتی رخ داد[۵۲] و نهایتاً میربزرگ در نبرد جلالک مارپرچین دودمان چلاوی را شکست داده و کیا افراسیاب را به مرگ رساند و دودمان مرعشیان را تأسیس کرد.[۵۳] یکی از فرزندان کیا افراسیاب به نام اسکندر شیخی، که از این معرکه جان سالم به در برد، نزد تیمور گورکانی رفته و او را ترغیب نمود تا به طبرستان لشکرکشی نماید.[۵۲] تیمور خرابی‌ها و قتل‌عام‌های بسیاری در طبرستان انجام داده و سادات مرعشی را تبعید کرد ولی پس از مرگ او، مجدداً مرعشیان بازگشته و حکومت طبرستان را به دست آوردند.[۵۴]

تاریخ معاصر[ویرایش]

با قدرت گرفتن صفویان، امیران مرعشی مطیع آنان شده و با خاندان صفوی روابط نسبی برقرار کردند. خیرالنساء بیگم، از شاهزادگان صفوی، به ازدواج شاه محمد خدابنده درآمد و حاصل این ازدواج، شاه عباس کبیر، قدرتمندترین شاه صفوی است. شاه عباس تمامی حکومت‌های محلی شمال ایران را برانداخت و برای همیشه مازندران را جزئی از خاک رسمی ایران نمود. از جمله حکومت‌هایی که به دست شاه عباس نابود شدند مرعشیان، پادوسپانیان، مرتضویان، الوند دیو، کیاییان، اسحاقوندان و… بودند. شاه عباس کبیر پس از آن به‌آبادی مناطق مذکور همت گماشت؛ به‌طور مثال شهر اشرف را در شرق مازندران بنیان نهاد و فرح‌آباد را در شمال ساری آباد نمود.[نیازمند منبع]

با اسکان ایل قاجار در شرق مازندران، استان مازندران که آن زمان شامل شهرهایی همچون استرآباد (گرگان کنونی) می‌شد جایگاه ویژه‌ای نزد قاجاریان پیدا کرد. در این میان بسیاری از بزرگان مازندران به حمایت از آغا محمد خان قاجار پرداختند به گونه ای که اکثریت ارتش آغا محمد خان قاجار را مازندرانی‌ها تشکیل می‌دادند.[نیازمند منبع] شهر ساری پایگاه و پایتخت نخست آغا محمدخان و ایران کمی پیش از تاجگذاری رسمی او در تهران بوده‌است.[۵۵] میرزا شفیع مازندرانی ملقب به اعتمادالدوله یکی از متعمدان مازندرانی آغا محمد خان قاجار بوده که در فرماندهی و جذب قوا در مازندران برای ارتش آغا محمد خان قاجار کمک‌های شایانی کرد و در نهایت به صدر اعظمی قاجار رسید.[نیازمند منبع] مهدی خان خلابر یکی دیگر از معتمدان مازندرانی آغا محمد خان قاجار بود که در فتح گیلان نقش قابل توجهی داشت و حمایت او از آغا محمد خان قاجار باعث شد که او به حاکمیت تنکابن منسوب شود.[۵۶] در عهد مشروطیت نیز مازندرانی‌هایی همچون محمدولی‌خان تنکابنی، علی دیو سالار (سالار فاتح)، خلیل خان درویش طبرستانی، علی خان اسفندیاری، ابوالقاسم خان مصدق خواجه نوری، زهرا سلطان نوری، سردار جلیل کلبادی، سردار رفیع یانسری و ... عازم تهران شدند تا به استبداد محمد علی شاه پایان دهند. محمدولی‌خان تنکابنی در عهد قاجار چند دوره به صدارت رسید.[نیازمند منبع]

دودمان پهلوی آخرین دودمان طبری‌تبار و مازندرانی بوده که بر ایران حکومت کرده‌است. پدربزرگ رضا شاه، مراد علی خان سوادکوهی نام داشته که در جنگ هرات (افغانستان) در ارتش محمد شاه قاجار حضور داشته و در آن جنگ از خودش رشادت و شجاعت به خرج داده‌است.[۱] رضا سوادکوهی پایه‌گذار سلسله پهلوی در آلاشت سواد کوه مازندران در یک خانواده طبری تبار به دنیا آمد. وی به علت مرگ زود هنگام پدر دوران خردسالی را در فقر گذراند. رضا شاه از نوجوانی به نظام پیوست و مدارج ترقی را پیمود. در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، نیروهای قزاق (کازاک) به فرماندهی رضاخان قوای قاجار را شکست داده و تهران را اشغال کردند.[۵۷] رضاخان ابتدا در مقام وزیر جنگ، بسیاری از ناآرامی‌ها و راهزنی‌ها را از بین برد و از تجزیه ایران جلوگیری کرده و مناطق استقلال یافته را به خاک ایران بازگرداند. در ۳ آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌وزیری گمارده شد و ابتدا تلاش ناکامی در جهت جمهوری‌خواهی کرد؛ ولی در سال ۱۳۰۴ با رأی مجلس ایران به پادشاهی رسید.[نیازمند منبع] محمدرضاشاه آخرین پادشاه طبری تبار و همچنین آخرین شاه ایران بود که به مدت ۳۷ سال بر ایران سلطنت کرد و در سال ۱۳۵۷ به علت انقلاب از قدرت کنار رفته و نظام جمهوری اسلامی جایگزین آن گردید.[نیازمند منبع]

سالشمار[ویرایش]

در نمودار زیر کلیت سلسله‌ها و حکومت‌های فرمانروا در طبرستان یا بخش‌هایی از آن را مشاهده می‌کنید. از برخی جزئیات در این نمودار چشم‌پوشی شده‌است.


جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ and to the eastward are the Galactophagi ; and eastward from Tapuris mountains and the scymbi scythae are the Tapurei. ptolemy (6.14.12) خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام «ReferenceA» چندین بار با محتوای متفاوت تعریف شده‌است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.).
  2. اسلامی، حسین (۱۳۷۲). تاریخ دو هزارساله ساری. دانشگاه آزاد اسلامی واحد قائمشهر. ص. ۲۰-۲۱.
  3. آقاجانی الیزه، هاشم (۱۳۹۲). «خواستگاه تپوریها تا تشکیل شهربی تبرستان» (PDF). ۸ (۳۱): ۵–۹.
  4. Yarshater، E. (۱۹۸۳). The Cambridge History of Iran:Seleucid Parthian :Amardi (mardi) continued to inhabit the Amul region although Phratees I had transported some to guard the Caspian Gates of Media. They were , however , mingled with the Tapurians who had been transported there from Parthyene . Volume ۳ (۱). Cambridge University Press,. ص. ۷۶۶.
  5. They are spread toward the Caspian Gates and Rhaga in Media (Ptol., 6.2.6).These western Tapuri could have resulted from a tribal division north of the Sarnius/Atrak river—another, perhaps ancestral, group, the Tapurei, is located by Ptolemy (6.14.12) in Scythia. The remainder moved south and east into Margiana (“between the Hyrcani and the Arii,” Str., 11.8.8; Ptol., 6.10.2) along the Ochus/Arius (mod. Tejen/Hari-rud) river into Aria (cf. Polyb., 10.49). The Tapuri on the Caspian could, alternatively, represent a later westward migration along the main east-west highway from Margiana., IRANICAONlINE IRAN v. PEOPLES OF IRAN (2) Pre-Islamic
  6. مهجوری، اسمعیل (۱۳۴۲). تاریخ مازندران. ۱. ص. ۲۲. بیش از یک پارامتر |کتاب= و |عنوان= داده‌شده است (کمک)
  7. آقاجانی الیزه، هاشم (۱۳۹۲). «خواستگاه تپوریها تا تشکیل شهربی تبرستان» (PDF). ۸ (۳۱): ۵–۹.
  8. م.م.دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز، اشکانیان، انتشارات پیام، 1351، ص 10
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ ۹٫۳ مهجوری، اسمعیل (۱۳۴۲). تاریخ مازندران. ۱. ص. ۲۴–۲۶. بیش از یک پارامتر |کتاب= و |عنوان= داده‌شده است (کمک)
  10. قزوینی، زکریا بن محمد (۱۴۱۲). آثار البلاد و اخبار العباد (به عربی). ۱. دار صادر بیروت. ص. ۸۷۸.
  11. ابن عبدالحق بغدادی، عبد المؤمن (۱۹۹۸). مراصد الاطلاع على الأمكنة والبقاع (به عربی). دار صادرالجیل بیروت. ص. ۲۱۷.
  12. آقاجانی الیزه، هاشم (۱۳۹۲). «خواستگاه تپوریها تا تشکیل شهربی تبرستان» (PDF). ۸ (۳۱): ۵–۹.
  13. ۱۳٫۰ ۱۳٫۱ ۱۳٫۲ حکیمیان، ابوالفتح (۱۳۶۸). اسلام در طبرستان. الهام. ص. ۲۵–۲۷. بیش از یک پارامتر |کتاب= و |عنوان= داده‌شده است (کمک)
  14. ابن رسته، احمد بن عمر (۱۳۶۵). الاعلاق النفیسه. ترجمهٔ حسین قره چانلو. موسسه انتشارات امیرکبیر. ص. ۱۷۶.
  15. آقاجانی الیزه، هاشم (۱۳۹۲). «خواستگاه تپوریها تا تشکیل شهربی تبرستان» (PDF). ۸ (۳۱): ۵–۹.
  16. حسین حسینیان مقدم، منصور داداش نژاد، حسین مرادی نسب و محمدرضا هدایت پناه زیر نظر دکتر سید احمدرضا خضری. تاریخ تشیع ۲: دولت‌ها، خاندان‌ها و آثار علمی و فرهنگی شیعه. تهران: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1393. 145.شابک ۹۷۸-۹۶۴-۷۷۸۸-۳۷-۳
  17. حمدالله مستوفی، محمد دبیرسیاقی. نزهةالقلوب.۱۹۷ و ۲۰۱
  18. مینوی ۹
  19. گای لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی، 394.
  20. یوسفی نیا، علی اصغر (۱۳۵۶). لنگا. انتشارات وزارت فرهنگ و هنر. ص. ۲۴-۲۵.
  21. = Together with the neighboring Tonekābon and Kojur, Kalārestāq often fell within a larger district that was called Rōḏān/Ruyān and then, roughly from the Mongol period, Rostamdār
  22. Habib Borjian (July 31, 2010). "KALĀRESTĀQ i. The District and Sub-District". Iranica.
  23. هاشمی زرج‌آباد، حسن (۱۳۹۲). «بررسی و شناسایی آثار و محوطه های تمدن رویان از دیدگاه باستان شناسی» (PDF). ۱ (۱): ۵۵۸–۵۵۹.
  24. چراغعلی اعظمی سنگسری. «گاوباریان پادوسپانی». ص ۶.
  25. واژه‌نامه بزرگ تبری، گروه پدید آورندگان به سرپرستی: جهانگیر نصراشرفی و حسین صمدی، سال 1377، جلد اول، ص 31
  26. یوسفی نیا، علی اصغر (۱۳۵۶). لنگا. انتشارات وزارت فرهنگ و هنر. ص. ۲۴-۲۵.
  27. هاشمی زرج‌آباد، حسن (۱۳۹۲). «بررسی و شناسایی آثار و محوطه های تمدن رویان از دیدگاه باستان شناسی» (PDF). ۱ (۱): ۵۵۸.
  28. مهجوری، اسمعیل (۱۳۴۲). تاریخ مازندران. ۱. ص. ۳۴–۳۶. بیش از یک پارامتر |کتاب= و |عنوان= داده‌شده است (کمک)
  29. هاسنت لویی رابینو. مازندران و استرآباد. ترجمه وحید مازندرانی، ۱۳۶۵. ص ۲۰۲.
  30. حکیمیان، ابوالفتح (۱۳۶۸). اسلام در طبرستان. الهام. ص. ۶–۷. بیش از یک پارامتر |کتاب= و |عنوان= داده‌شده است (کمک)
  31. ۳۱٫۰ ۳۱٫۱ مهجوری، اسمعیل (۱۳۴۲). تاریخ مازندران. ۱. ص. ۴۹–۵۱. بیش از یک پارامتر |کتاب= و |عنوان= داده‌شده است (کمک)
  32. اعظمی سنگسری، چراغعلی. نشریه انجمن فرهنگ ایران باستان، سال دوازدهم، شمارهٔ پانزده. تهران: چاپ کاویان. اسفند ۱۳۵۲
  33. «ایرانیکا». بایگانی‌شده از اصلی در ۱۷ نوامبر ۲۰۱۲. دریافت‌شده در ۳۰ نوامبر ۲۰۱۷.
  34. اعظمی سنگسری، چراغعلی. نگاهی به سوخرائیان. آذر ۱۳۵۴ - شماره ۳۳ (صفحات ۷۲۸ تا ۷۳۳)
  35. انصاری، بهمن. شهریاران طبرستان (از قرن دو تا چهار هجری). تهران: منشور سمیر، ۱۳۹۵. شابک ۹۷۸-۶۰۰-۸۳۷۰-۱۵-۴. ص ۲۳–۲۴.
  36. اسلامی، حسین. مازندران در تاریخ. ج. یک. ساری: انتشارات شلفین، ۱۳۹۰. شابک ‎۹۷۸-۶۰۰۶۱۰۰-۱۷۸-۹. ۲۳۰-۲۴۰.
  37. حسین اسلامی. تاریخ دو هزار ساله ساری. قائمشهر: دانشگاه آزاد اسلامی مازندران، ۱۳۷۲. صص ۱۱۹ تا ۱۲۱.
  38. واردی کولایی، تقی. تاریخ علویان طبرستان. قم: انتشارات دلیل ما، ۱۳۸۹. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۳۹۷-۶۸۶-۶. ص ۳۵.
  39. آذری، علاءالدین. «حسن بن زید بن محمد». در حسن بن زید بن محمد. دانشنامه جهان اسلام. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۱۰ ژانویه ۲۰۱۳. بازبینی‌شده در ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۲.
  40. Madelung, W. (1975). "The Minor Dynasties of Northern Iran". In Frye, R.N. The Cambridge History of Iran, Volume 4: From the Arab Invasion to the Saljuqs. Cambridge: Cambridge University Press. pp. 198–249. ISBN 978-0-521-20093-6.
  41. Madelung, W. (1985). "ʿALIDS OF ṬABARESTĀN, DAYLAMĀN, AND GĪLĀN". Encyclopaedia Iranica, Vol. I, Fasc. 8. London u.a.: Routledge & Kegan Paul. pp. 881–886. ISBN 0-7100-9099-4.
  42. مفرد، محمدعلی. ظهور و سقوط آل‌زیار. تهران: انتشارات رسانش، ۱۳۸۶. شابک ۹۶۴-۷۱۸۲-۹۴-۵. ص ۱۵۰–۱۵۳.
  43. ۴۳٫۰ ۴۳٫۱ سجادی، صادق. «آل بویه». در دائرةالمعارف بزرگ اسلامی. ج. یکم. مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۶۷. شابک ۹۶۴-۷۰۲۵-۲۱-۱. بایگانی‌شده در ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰.
  44. رضازاده لنگرودی، رضا (۱۳۸۹). مَرداویج. -. دانشنامهٔ جهان اسلام. بایگانی‌شده از اصلی در ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۶. دریافت‌شده در ۲ سپتامبر ۲۰۱۶.
  45. رضازاده لنگرودی. «جنبش مرداویج گیلی». گیلان‌نامه، مجموعه مقالات گیلان‌شناسی. دوم. از پارامتر ناشناخته |به کوشش= صرف‌نظر شد (کمک)
  46. مفرد، محمدعلی (۱۳۸۶). ظهور و سقوط آل‌زیار. تهران: رسانش. ص. ۱۲۷-۱۴۰. شابک ۹۶۴-۷۱۸۲-۹۴-۵.
  47. معلمی، مصطفی (٢٩ اکتبر ٢٠١۴). «روابط خاندان باو با سلاجقه و قدرت سیاسی تشیع امامیه در سده های پنج وششم هجری». تبرستان‌مگ. بایگانی‌شده از اصلی در ۴ مه ٢٠١٨.
  48. رضازاده لنگرودی، رضا. گیلان در دورهٔ غزنویان و سلجوقیان. نیل سان. بایگانی‌شده از اصلی در ۳۰ نوامبر ۲۰۱۷. دریافت‌شده در ۲ نوامبر ۲۰۱۷.
  49. رازپوش، شهناز. «قارنوندیان و باوندیان در تاریخ ایران». تحقیقات اسلامی: ۹۰–۱۰۰.
  50. حسن‌نژاد، زمانه (۸ شهریور ۱۳۹۳). «شاه غازی رستم باوندی». راسخون.
  51. رازپوش، شهناز. قارنوندیان و باوندیان در تاریخ ایران. تحقیقات اسلامی، ۱۳۷۴. صص 98-100.
  52. ۵۲٫۰ ۵۲٫۱ مجد، مصطفی. ظهور و سقوط مرعشیان. نشر رسانش، ۱۳۸۸. شابک ۹۷۸-۶۰۰-۵۰۱۱-۱۵-۹. صص 70-90
  53. Bosworth, C. E. (1984). "ĀL-E AFRĀSĪĀB". Encyclopaedia Iranica, Vol. I, Fasc. 7 بایگانی‌شده در ۲۰ فوریه ۲۰۱۴ توسط Wayback Machine. London u.a. : Routledge & Kegan Paul. pp. 742–743.
  54. حسین میرجعفری. حمله تیمور به مازندران و عوامل سقوط مرعشیان.. فصلنامهٔ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ش. ۳۶ و ۳۷ (بهار و تابستان ۱۳۸۳): ۱۷ تا ۳۶.
  55. دانشنامه بریتانیکا
  56. اسناد خاندان خلعتبری (شهسوار (تنکابن) - ایران)- منوچهر ستوده، مجتبی رضوانی، ص ۱۸
  57. احسان طبری - جامعه ایران در دوران رضاشاه