حسن صباح

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
حسن صباح
خداوندگار الموت (اسماعیلیان)
Asabah2.jpg
داعی اسماعیلیان
داعی ۴۷۱ تا ۴۸۳ هجری
پس از عبدالملک بن عطاش
پیش از کیا بزرگ امید
رهبر اسماعیلیان نزاری
رهبری ۴۸۳ تا ۵۱۸ هجری
جانشین کیا بزرگ‌امید
فرزند(ها) دو پسر
نام کامل
حسن بن علی بن جعفر صباح حمیری
دودمان حمیری یمنی
پدر علی بن جعفر صباح حمیری
زادروز ۴۴۵ هجری / ۱۰۳۷ میلادی
قم
مرگ ۵۱۸ هجری / ۱۱۲۴ میلادی (۸۷ سال)
قلعه الموت
خاک‌سپاری ۵۱۸ هجری / ۱۱۲۴ میلادی
قلعه الموت
دین و مذهب اسماعیلی، نزاری


حسن صباح بنیانگذار دولت اسماعیلیه در ایران و داعی فرقه اسماعیلیه نزاری بود. وی در سال ۴۴۵ هجری / ۱۰۵۰ میلادی در خانواده‌ای از شیعیان امامی در شهر قم زاده شد، در رابطه با کودکی صباح اطلاعات زیادی در دست نیست. پدر او علی بن محمد بن جعفر صباح حمیری از اهالی کوفه بود اما ادعا داشت که نسبش به حمیری یمنی می‌رسد.

حسن در ری به عنوان شیعه ۱۲ امامی تعلیم یافت اما پس از آشنایی با امیره ضراب و ابونصر سراج به فرقهٔ اسماعیلی متمایل شد و مورد توجه عبدالملک بن عطاش قرار گرفت. وی به اصفهان و مصر سفر کرد؛ تحصیلات خود را کامل کرد و از اوضاع دولت فاطمی آگاه شد. صباح پس از بازگشت از مصر به عنوان داعی اسماعیلی مشغول به کار شد. به نقاط مختلفی از جمله گرگان، ساری، دماوند و … رفت و مردم را به آیین اسماعیلیه دعوت کرد و در آخر الموت را برگزید تا پناهگاهی باشد برای اسماعیلیان در مقابل سلجوقیان.

سیاست صباح تصرف دژهای مختلف بود، آن‌هم به دلیل موقعیت استراتژیک و خاص دژها برای دفاع در مقابل سلاجقه و همچنین سهولت کار برای ترویج فرقه اسماعیلیه بود. او شاهدژ، قهستان، لمسر را به تصرف خود درآورد و این چنین وارد مبارزه با سلجوقیان شد. صباح از تاثیرپذیری و تابعیت سلجوقیان، در امر حکومت از خلفا و رسم اقطاع و طبقه‌بندی زمین‌ها ناراضی بود و با تمام نیرو به مقابله با آن‌ها برخاست. وی درگیری‌هایی با ملکشاه، برکیارق، سنجر و محمد تپر داشت. حسن صباح در ۲۶ ربیع‌الآخر سال ۵۱۸ هجری / ۱۲ ژوئن ۱۱۲۴ میلادی در حالی از دنیا رفت که سرمشق دیگر نزاریان بود و به علوم مختلف از جمله فلسفه، هندسه، نجوم و سیاست آگاهی داشت. صباح دائماً مشغول نوشتن آیین اسماعیلیه بوده و کتابی با عنوان «فصول اربعه» نوشت و همین‌طور مقدمه کتاب «سیدنا» از نوشته‌های صباح است. وی ۲ پسر داشت که هر دو را به قتل رساند؛ یکی را به جرم نوشیدن شراب و دیگری را به جرم دخالت در قتل داعی حسین قائنی که پس از مدتی مشخص شد دستی در آن ماجرا نداشته‌است. این عمل صباح نشان از سخت‌گیری او به اصول دینی بوده‌است. صباح قبل از مرگ خود کیا بزرگ امید را از لمسر فراخواند و او را به عنوان جانشین خود معرفی کرد. مقبره حسن صباح تا سال ۶۵۴ هجری / ۱۲۵۶ میلادی پابرجا بود و جز زیارتگاه‌های نزاریان به‌شمار می‌آمد و پس از آن به دست مغولان ویران شد.

ولادت حسن[ویرایش]

حسن صباح در رابطه با تحصیل خود نقل می‌کند:

از ایام صبی و زمان هفت سالگی مرا محبت انواع علوم بوده‌است و خواستمی که عالمی متدین باشم و تا هفده سالگی جویان و پویان دانش بودم و مذهب آبای خویش اثنی عشری داشتم… در ری شخصی امیره‌ضراب نام دیدم، بر عقیدت خلفای فاطمی مصر، احیاناً فائده‌ای فرمودی چنان‌که دیگران پیش از او… امیره ضراب مردی نیکو اخلاق بود… و ما را در مفاوضات با یک‌دیگر مناظره و مباحثه رفت…

«
»

حسن صباح در سال ۴۴۵ هجری / ۱۰۵۰ میلادی در خانواده‌ای از شیعیان امامی در شهر قم متولد شد.[۱][۲][۳][۴] پدر وی از مردمان کوفه بود اما ادعا می‌کرد نسبش به اعقاب پادشاهان حمیری عربستان جنوبی می‌رسد.[۵][۶][۷][۸][۹] در کتاب تاریخ خلفای فاطمی شجره نامه او را چنین ذکر کرده‌اند: «محمد الصباح بن یوسف الحمیری_ الحسین_ جعفر_ محمد_ علی_ الصباح_ حسن»[۲][۱۰] و همچنین نوشته‌شده‌است که پدر صباح با پای پیاده از یمن به کوفه می‌آید و در آن‌جا مشغول خرید و فروش و تجارت فلزات و سنگ‌های قیمتی می‌شود و پس از به دست آوردن سرمایهٔ فراوان کوفه را ترک می‌کند و رهسپار قم می‌شود[۱۰] و پس از تولد صباح عازم ری، که مرکز مهمی برای اندیشه شیعه و فعالیت داعیان اسماعیلیه بود. از طریقهٔ ترک کوفه و هجرت وی به قم و ری اطلاعی در دست نیست.[۱۱][۸][۱۲][۴][۹] در آن زمان اسماعیلیه جنبشی در حال رشد در ایران و قسمت‌های شرقی مصر بود.[۱۳]

افسانهٔ سه یار دبستانی[ویرایش]

در داستان سه یار دبستانی، که ادوارد فیتز جرالد بر دیباچه ترجمه انگلیسی رباعیات خیام آورده‌است؛ خیام(۴۲۷ / ۵۱۰ قمری)، خواجه نظام الملک (۴۰۸ / ۴۸۵ هجری) و حسن صباح (۴۴۵ / ۵۱۸ هجری)، ارتباط داده شده‌اند. اما بر اساس تفاوت سنی آن‌ها این ماجرا بیشتر شبیه به افسانه است و این چنین حسن و خیام باید بیش‌از ۱۲۰ سال عمر کرده‌باشند و همچنین معاصران خیام نیز هیچ‌کدام به این ماجرا اشاره نکرده‌اند. اما ماجرا از این قرار است که این سه شخصیت، یاران دبستانی بودند که هم قسم شدند که هرکدام زودتر به مقام و منصبی رسیدند، دیگران را یاری دهند. از این سه، نظام الملک نخست منصب یافت و به وزارت سلجوقی رسید. وی به عهد خود وفا کرد و برای خیام مشاهره‌ای منظم برقرار کرد و به حسن صباح مقام عالی در دستگاه حکومت اعطا کرد. اما دیری نپایید که میان صباح و نظام الملک اختلاف افتاد و خواجه سرانجام توانست با خدعه و فریب، حسن را در چشم سلطان سلجوقی خوار کند. حسن سوگند یاد کرد که انتقام بگیرد، و در آخر خواجه نظام‌الملک را کشت.[۱۴][۱۵] این یکی از افسانه‌هایی است که در ارتباط با اسماعیلیان نزاری در مشرق زمین شیوع یافت.[۲][۸][۱۶][۴][۹]

معارضه سیاسی و نظامی با سلجوقیان[ویرایش]

نیمه دوم سده ۵ قمری همزمان بود با تثبیت و اوج قدرت سلجوقیان در ایران؛ به دنبال اقدامات طغرل سلجوقی و جانشینان او آلپ ارسلان و ملکشاه، شکوفایی دوباره خلافت عباسی در بغداد، خلافت طولانی مدت مستنصر فاطمی در قاهره و جدایی مستعلوی و نزاری در بین اسماعیلیان. از خصوصیات بارز این دوره می‌توان به تبیین مباحث فقهی، زوال علوم عقلی و گسترش تضادهای مذهبی در بین فرقه‌های اسلامی و تأثیرگذاری بسیار نهاد وزارت در سلطنت و خلافت به ویژه توسط خواجه نظام‌الملک اشاره کرد.[۱۷] صباح در این دوران پا به‌عرصه گذاشت. در همین دهه بود که طغرل سلجوقی بر آخرین امیر بویهی، خسرو ملک پیروز شد.

قلمرو سلجوقیان در زمان مرگ ملکشاه، ۱۰۹۲ میلادیّّ

در اوایل سلطنت او خلیفه عباسی به‌شدت در معرض فشار صاحب منصبانی همچون ارسلان بساسیری،[پ ۱] قرار گرفت؛ پس از طغرل درخواست کمک کرد و طغرل نیز با تصرف غرب ایران تا بین‌النهرین القاب بزرگی همچون «سلطان المعظم و ملک المشرقین و محی الاسلام»، «معین الامام و یمین خلیفه الله» را توسط خلیفه عباسی دریافت کرد.[۱۷] پس سلجوقیان به عنوان مهم‌ترین حامی خلافت عباسی شناخته شدند. در همین دوره وزیر مقتدر خواجه نظام‌الملک توسی به عرصه وارد شد؛ وی وزیر دو سلطان سلجوقی بود. از این دوره با عنوان «دوله‌النظامیه» یادکرده‌اند؛ که مشخصهٔ آن تبین اصول ملک‌داری است با استفاده از کتاب سیاست نامه خواجه نظام‌الملک. در این ۴ دهه تلاش داعیان اسماعیلیه افزایش یافته‌بود؛ به شکلی که در جوانی صباح، یکی از این داعیان به‌نام ناصرخسرو قبادیانی در حالی درگذشت که داعیان، شرق و غرب ایران را فراگرفته بودند. وجود صباح نیز در این عرصه از داعیانی همانند: ابونصر (بونجم) سراج و عبدالملک ابن عطاش شروع شد.[۱۷]

دولت فاطمی در مصر[ویرایش]

در سال ۳۵۸ هجری سپاهی که از قبایل بربر و اسلاو تشکیل شده‌بود به فرماندهی جوهر سیسیلی راهی مصر شد. او مصر را فتح کرد و نام عباسیان را از منابر مصر انداخت و اسم آن‌ها را از سکه‌ها حذف کرد. در ۶ شعبان سال ۳۶۲ هجری المعز لدین الله به مصر رفت و در رمضان سال ۳۶۲ هجری در قصر مصر مستقر شد. وی به گسترش اسماعیلیه در مصر پرداخت و نزار را ولیعهد خود معرفی کرد. ابومنصور نزار العزیزبالله در ۲۱ سالگی به خلافت رسید و تا سال ۳۸۶ هجری حکومت کرد؛ او نیز عقاید اسماعیلیه را گسترش داد و سلطه فاطمی‌ها را به اوج خود رساند. پس از او ۲ خلیفهٔ دیگر به حکومت رسیدند که در ادارهٔ کشور توانایی لازم را نداشتند و در سال ۴۲۷ هجری المستنصر فرزند ۷ سالهٔ خانواده خلافت فاطمی به حکومت رسید که ۶۰ سال به تخت نشست و تا سال ۴۵۰ هجری حکومت مصر را گسترش داد و به اوج خود رساند.[۱۸] پس از مرگ وزیر ابوالقاسم علی بن احمد جرائی در سال ۳۴۶ هجری به دلیل کم سن بودن المستنصر مادرش امور را به دست گرفت. او به مغربی‌ها که بخش اعظم سپاه بودند توجه بیشتری نشان داد و این مسئله باعث نزاع بین مغربی‌ها و ترکان شد. در آن هنگام بدرالجمالی حکومت عکا را در دست داشت که به خواست خلیفه در جمادی الاولی سال ۴۶۶ هجری به مصر آمد. او سپاه را سامان داد و به «السید الاجل امیر الجیوش» مشهور شد و اوضاع را آرام کرد. پس از او فرزندش افضل ملقب به شاهنشاه در سال ۴۸۷ هجری امور مصر را به دست گرفت. چند ماه از وزارت او نگذشته بود که خلیفه از دنیا رفت و با سیاست افضل اولین انشعاب شکل گرفت. وی مانع به حکومت رسیدن المستنصر فرزند ارشد خلیفه شد و المستعلی بالله که شوهر خواهرش بود را به قدت رساند و نزار در اسکندریه توسط سپاهیان افضل کشته‌شد. افضل خود توسط یکی از غلامان خلیفه الآمر باحکام الله در شب فطر سال ۵۱۵ هجری به قتل رسید. این چنین شد که اسماعیلیه به دو قسمت تقسیم شد.[۱۹]

دوران جوانی و تحصیل حسن صباح[ویرایش]

در رابطه با دوران کودکی و نوجوانی وی مطلبی در دست نیست. صباح به عنوان شیعه دوازده امامی در ری مشغول به تحصیل شد؛[۲] حول تحصیلات او داستانی شکل گرفته از هم‌کلاس بودن با خیام و نظام‌الملک که حقیقی نیست.[۲][۸][۲۰][۴] صباح ۱۷ سال داشت که با داعی به نام امیره ضراب آشنا شد و در رابطه با مذهب اسماعیلیه اطلاعاتی به دست آورد.[۲] پس از آن توسط ابونصر سراج به این فرقه متمایل شد و نسبت به امام اسماعیلی زمان، یعنی خلیفهٔ فاطمی «مستنصر بالله»، سوگند وفاداری به جای آورد. صباح موفق شد در رمضان سال ۴۶۴ هجری/ ژوئن ۱۰۷۲ میلادی، توجه عبدالملک بن عطاش[پ ۲] را به دست آورد. ابن عطاش متوجه استعداد و نبوغ حسن شد و به او مقامی را واگذار کرد. او را در سال ۴۶۷ هجری / ۷۵_۱۰۷۴ میلادی همراه خود به اصفهان برد؛ زیرا مرکز اصلی فعالیت‌های اسماعیلیان، اصفهان بود.[۹][۱۳][۷][۲۱][۸][۲۲][۴] پس از آن در سال ۴۶۹ هجری / ۷۷–۱۰۷۶ میلادی از صباح خواست برای تکمیل تحصیلات خود عازم مصر شود.[۷][۲] وی پس از بازگشت از مصر فعالیت خود را به عنوان داعی اسماعیلیان در ایران آغاز کرد.[۸][۲۳][۴][۹]

سفر به مصر[ویرایش]

حسن صباح به دلیل اختلافی که با حاکم ری بر سر یاری رساندن به کارگزاران مصر[پ ۳] پیدا کرده‌بود در سال ۴۶۹ هجری به اصفهان سفر کرد.[۷][۱۴][۸][۲۴][۴][۹] پس از آن به آذربایجان[۲۱] و میافارقین رفت و در آن‌جا مشغول تبلیغ اسماعیلیه شد که به همین خاطر توسط مأموران رانده شد، وی وارد دمشق شد و به علت جنگی که در خشکی پیش آمده بود به بیروت رفت و با کشتی در ۱۸ صفر سال ۴۷۱ هجری / اوت ۱۰۷۸ میلادی وارد قاهره شد؛[۲][۸][۲۵][۴] صباح مورد استقبال دربار فاطمی قرار گرفت.[۲][۲۶] وی به مدت ۳ سال در مصر بود. در آن زمان، بدرالجمالی که وزیر فاطمیان و امیر سپاهیان بود به عنوان داعی الدعاه، جانشین موید فی الدین شیرازی شده‌بود. او ابتدا در قاهره و سپس در اسکندریه ماند اما موفق نشد مستنصر بالله را ببیند و حمایت و یاری هیئت حاکمه مصر را برای ایرانیان در مواجه با ترکان سلجوقی به دست آورد.[۸][۲۷][۴][۹] حسن در مصر به دلیل مشکلاتی که با بدرالجمالی پیدا کرده‌بود به اسکندریه رفت، زیرا این شهر پایگاه مخالفان بدرالجمالی بود. این مشکلات و مناظرات به خاطر جانشینی مستنصرباالله بود؛ حسن برای حمایت از نزار، ولیعهد او اعلام آمادگی کرد؛ اما بر اساس روایت دیگری مستنصر باالله شخصاً به او گفته‌بود که جانشین، نزار است.[۲۶] به هرحال حسن در ذیحجه سال ۴۷۳ هجری / ژوئن ۱۰۸۱ میلادی به اصفهان برگشت[۷] و در دورانی که در مصر اقامت داشت، متوجه چیزهای بسیاری شد که بعداً از آن‌ها در سیاست انقلابی‌اش بهره برد. او آگاه بود که دولت فاطمیان رو به انحطاط است و توان لازم برای کمک به اسماعیلیان ایران در مبارزه با سلجوقیان ترک را ندارد.[۲۸][۸][۲۹][۴][۹][۳۰]

آغاز شورش[ویرایش]

تصرف قلعه الموت[ویرایش]

حسن پس از بازگشت از مصر، ۹ سال به عنوان داعی اسماعیلی در ایران سفر کرد و سیاست انقلابی خود را طرح کرد و همچنین قدرت نظامی سلجوقیان را در مناطق مختلف مورد بررسی قرار داد.[۳۱] وی ابتدا به کرمان و یزد رفت و چند ماهی مشغول اشاعه آئین اسماعیلی بود و پس از آن چند ماه در خوزستان و به مدت ۳ سال در دامغان ماند؛ سپس به گرگان، ساری، دماوند و قزوین رفت.[۳۲] تا حدود سال ۴۸۰ هجری / ۱۰۸۷ میلادی، وی توجه خود را به سواحل دریای مازندران به خصوص منطقه کوهستانی دیلم متمرکز کرده بود.[۳۳][۳۴][۴][۹][۳۵] این منطقه از دوران قدیم پناهگاهی بود برای علویان و شیعیان و از مراکز قدرت سلجوقیان در مرکز و مغرب ایران فاصله بسیار داشت. علاوه بر این‌ها دعوت اسماعیلیه در دیلم که سنگر شیعیان زیدی بود تا حدودی گسترش یافته بود.[۳۳][۳۶][۴] در همین زمان صباح به دنبال مکانی مناسب برای شورش بر ضد سلجوقیان بود که بتواند پایگاه عملیاتی خود را در آن‌جا بنا کند.

نقشه قلعه الموت

پس سرانجام در اواخر سال ۴۸۳ هجری / ۱۰۹۰ میلادی قلعه الموت را در منطقه رودبار برگزید.[۷][۳۱][۱۴]دعوت اسماعیلی تحت رهبری عبدالملک بن عطاش در ایران ادامه داشت اما حسن که داعی دیلم شده بود سیاست مستقلی پیش گرفت؛ و به تحکم دعوت خود در شمال ایران مشغول شد.[۳۳][۳۷][۴] الموت در آن زمان، در دست عثمان سلجوقی قرار داشت. پس حسن عده‌ای از داعیان ماهر خود را به آن ناحیه فرستاد تا اهالی آن را به فرقه اسماعیلی دعوت کنند و همچنین اسماعیلیان را از مناطق مختلف فراخواند و در الموت ساکن کرد.[۳۳][۳۸][۴] وی سرانجام راهی قزوین شد و در اوایل سال ۴۸۳ هجری / ۱۰۹۰ میلادی به اشکرود و انجرود از توابع الموت رفت. در ۶ رجب سال ۴۸۳ هجری / ۴ سپتامبر ۱۰۹۰ میلادی مخفیانه وارد قلعه شد و تا مدتی هویت خود را آشکار نساخت و به عنوان معلمی به نام «دهخدا» به کودکان محافظان قلعه درس داد؛ همچنین بسیاری از محافظان به این فرقه درآمدند. پیروان صباح در داخل و خارج قلعه الموت افزایش یافت[۳۳][۳۹][۴][۹] و مهدی علوی متوجه این نکته شد که دیگر در الموت جایی ندارد و آن را به صباح واگذار کرد؛ پس آن‌ها به راحتی در اواخر پاییز سال ۴۸۳ هجری قلعه را به دست گرفتند. براساس آنچه در سرگذشت سیدنا نوشته شده، صباح به خواست خود مبلغ ۳۰۰۰ دینار به عنوان غرامت به مهدی علوی پرداخت کرد. تسخیر این قلعه آغاز مرحلهٔ قیام مسلحانهٔ اسماعیلیان ایران بر ضد سلجوقیان بود و نشان تأسیس دولت مستقل اسماعیلیه نزاری بود. حسن صباح برای قیام علیه سلجوقیان مجموعه‌ای از انگیزه‌های مذهبی و سیاسی داشت او شیعه اسماعیلی بود و با سیاست‌های ضدشیعی سلجوقیان مخالف؛ وی از ستم کارگزاران ملکشاه سلجوقی و نظام‌الملک شاکی بود. صباح ترکان سلجوقی در ایران را بیگانه می‌دانست و از حکومت آن‌ها تنفر داشت؛[۳۳][۴۰][۴][۴۱] حسن صباح، ترکان را با عنوان «ترک جاهل» یا «جنیان» خطاب می‌کرد. وی بلافاصله پس از استقرار در قلعه الموت، استحکامات خود را افزایش داد.[۴۲]

بقایای قلعه الموت

الموت از نظر طبیعی صخره برج گونه‌ای است؛ دارای دامنه‌های شیب گونه در اطرافش، قلهٔ آن به حدی بزرگ بود که می‌توانستند در آن ساختمان‌هایی ایجاد کنند. این قلعه در منطقه‌ای کوهستانی و استراتژیک قرار داشت. دسترسی به آن ساده نبود، قلعهٔ مشرف بر راه کوتاهی بین قزوین و مازندران بود و نظارت بر آن، جادهٔ بین عراق عجم و مازندران را می‌بست.[۳۱] ساکنان این منطقه جنگجو بودند و با گرایش شیعی. صباح پس از سال ۴۸۵ هجری / ۱۰۹۲ میلادی یعنی در دوران نزاع‌های خانگی سلجوقی الموت را به شکل غیرقابل دسترسی به وجود آورد، او استحکامات قلعه را توسعه داد و انبارهای بسیار بزرگی برای آذوقه و تدارکات خود ترتیب داد. گفته شده او انبارهایی را در دل کوه حفر کرد که مقدار فراوانی غذا در آن نگهداری می‌شده، بدون این که ضایع شود. همچنین سیستم آبیاری برای مزارع اطراف الموت شکل داد و قلعه را از نظر طبیعی بی‌نیاز کرد، به شکلی که الموت توان محاصره‌های طولانی مدت را داشته و تسخیر ناپذیر باشد. سپس نفوذ خود را در سرتاسر دیلم و رودبار افزایش داد و همچنین مردم بیشتری را به مذهب اسماعیلی دعوت کرد، قلعه‌های بسیاری را تسخیر ساخت یا بنا کرد.[۳۳][۴۳][۴] وی در الموت کتابخانهٔ مهمی ساخت که مجموعهٔ کتاب‌های علمی تا زمان حمله مغول و تخریب قلعه در سال ۶۵۴ هجری، گسترش پیدا کرد. پس از مدت کوتاهی سپاه سلجوقی به فرماندهی امیر یورنتاش که نواحی الموت جز اقطاع او بود، به قلعه الموت حمله کرد و از این هنگام اسماعیلیان ایران وارد مبارزه طولانی مدت با سلجوقیان شدند.[۳۳][۴۴][۴][۹][۴۵][۴۶]

استقلال قهستان[ویرایش]

حسن در سال ۴۸۴ هجری / ۱۰۹۱ میلادی، یکی از داعیان اسماعیلی را به نام حسن قائنی به قهستان (کوهستان) که در جنوب شرقی خراسان قرار داشت فرستاد. اهالی قهستان که تحت حاکمیت سلجوقیان بودند و سریعاً به‌طور گسترده به قیام عمومی بر ضد سلجوقیان دست زدند و شهرهای مهم قائن، طبس، تون و زوزن را به تصرف خود درآوردند.[۳۳][۴۷][۴][۹][۴۸] به این ترتیب اسماعیلیان در قهستان، موفق به تثبیت قدرت خود شدند و آن منطقه به دومین سرزمین عمده و مهم اسماعیلیان ایران تبدیل شد و ادارهٔ آن به دست رهبری انتخابی از الموت انجام می‌شد که «محتشم» خوانده‌می‌شد. صباح در آن زمان در رودبار و قهستان دولتی مستقل تشکیل داد و به مبارزه با سلجوقیان پرداخت. اسماعیلیان در سال ۴۸۴ هجری / ۱۰۹۱ میلادی قلعهٔ دیگری به نام صنم کوه در نزدیکی ابهر کوه را نیز تصرف کردند. آن‌ها به موازات الموت در حاشیهٔ شرقی رشته کوه البرز تعدادی از شهرهای شمالی و جنوبی را به مالکیت خود درآوردند. ملکشاه سلجوقی به توصیهٔ نظام‌الملک در سال ۴۸۵ هجری / ۱۰۹۲ میلادی لشکریانی را برای نبرد با اسماعیلیان راهی رودبار و قهستان کرد. تعداد اسماعیلیان در قلعه الموت محدود بود؛ پس حدود ۳۰۰ نفر از اسماعیلیان قزوین و ری به یاری آن‌ها برخاستند و همچنین با کمک اسماعیلیان ساکن در قسمت‌های مختلف رودبار موفق شدند سلجوقیان را شکست دهند. قبل از این‌که حملهٔ دیگری شکل گیرد ملکشاه و نظام الملک در همان سال به قتل رسیدند.[۳۳][۴۹][۴][۹][۱۴][۵۰]

عجب مدار که از کشتن نظام‌الملکسپید روی مروت سیاه‌فام شود
عجب در آن‌که روا داشتند کشتن اوبدان امید کشان ملکشاه رام شود
بزرگ سهوی کین قاعده ندانستندکه تیغ زنگ برآرد چو بی‌نیام شود
هزار سال بباید که تا خردمندیمیان اهل کفایت نظام نام شود

.

تصرف گردکوه و لمسر[ویرایش]

از زمان مرگ ملکشاه تا قرن ۵ هجری اوضاع سلجوقیان نابه‌سامان بود؛ پس از مرگ وی خاندان و جانشینان او، به ویژه محمود و برکیاق و بعدها سنجر و محمد وارد نزاع‌های خانوادگی شدند.[۵۱][۵۲][۴][۹] محمود در برابر برادرش برکیاق قرار گرفت و عموی آن‌ها نیز در سوریه اعلام قدرت کرد. فوت محمود در سال ۴۸۷ قمری و کشته شدن تتش در سال ۴۸۸ هجری راه سلطنت برکیاق را هموار کرد و خلیفهٔ عباسی، المستظهر سلطنت او را به رسمیت شناخت و تا زمان مرگ برکیاق اوضاع نسبتاً آرام بود. در درگیری‌های بین سلجوقیان، اسماعیلیان نیز نقش داشتند اما صباح در چنین شرایطی ترجیح می‌داد مستقیماً درگیر نشود؛ چرا که امکان داشت سلجوقیان متحد و مشغول مبارزه با صباح شوند.[۵۳]

بقایای قلعه گرد کوه

پس در چنین شرایطی بهترین تصمیم این بود که اسماعیلیان اقتدار و نفوذ خود را در ایران افزایش دهند. در سال ۴۸۸ هجری / ۱۰۹۵ میلادی یکی از بزرگان اسماعیلی به شهر تکریت در کرانهٔ دجله حمله کرد، اما این شهر از پایگاه‌های اسماعیلیان به‌شمار نمی‌رفت. اسماعیلیان در ایران با توجه به شرایط ساختار حکومت سلجوقی روش‌های مبارزه‌ای خاصی را به کار گرفتند. صباح به خوبی از ماهیت غیر متمرکز حکومت سلجوقیان آگاهی داشت و می‌دانست که پس از سلطان ملکشاه، سلطان قدرت‌مند دیگری نیست که نیاز به براندازی به وسیلهٔ سپاهی بزرگ را داشته باشد.[۵۳][۵۱][۵۴][۴] قدرت نظامی و سیاسی حکومت سلجوقی بین امیرانی تقسیم شده‌بود که هر کدام، ناحیه‌ای را در اختیار داشتند پس حسن از طریق قلعه‌های نفوذ ناپذیر توانست بر آن‌ها غلبه کند. این قلعه‌ها دستورها خود را از الموت دریافت می‌کردند اما آزادی عمل داشتند.[۵۱][۵۵][۴][۹][۵۶]

اسماعیلیان به کمک رئیس مویدالدین مظفر اسماعیلی که به ظاهر از امیران باوفای سلجوقی بود در سال ۴۹۸ هجری / ۱۰۹۹ میلادی یکی از امیران سلجوقی را مجبور ساخت تا قلعه گرد کوه را از برکیاق بازستاند. امیرداد حبشی از نیت مظفر و اسماعیلی شدن او به دست عبدالملک بن عطاش خبر نداشت و پس از گرفتن قلعه او را به رئیس مظفر واگذار کرد و قلعه گرد کوه به تصرف وی درآمد؛[۵۱][۵۷][۴][۵۸]

در جنگی که در سال ۴۹۹ هجری / ۱۱۰۰ میلادی در قهستان بین حامی رئیس مظفر و سنجر به نفع برکیاق رخ داد؛ موفق شدند راه را برای برکیاق هموار کنند و همراه ۵ هزار نفر اسماعیلی به نفع برکیاق جنگیدند. در آخر حامی رئیس کشته شد، پس رئیس مظفر گنجینه خاص خود را به گردکوه انتقال داد. اسماعیلیان قلعه‌های اطراف دامغان و ناحیهٔ شرقی کوه‌های البرز که قومس نام داشت و چند قلعه در منطقه مرزی خوزستان و فارس در ناحیهٔ ارجان را به تصرف خود درآوردند.[۵۱][۵۹][۴][۹][۵۰] رهبر ارجان ابوحمزه بود که همانند صباح، برای تکمیل معلومات خود چند سالی را در مصر گذرانده بود. اسماعیلیان در رود بارتیز قلعه‌های مهمی را به تصرف خود درآوردند و البته در همان دوران ضعف سلجوقیان، صباح موفق شد ابو محمد زعفرانی را که در نزدیکی ری و دامنه‌های جنوبی البرز جلوه‌گری می‌کرد شکست دهد.[۵۰]

دژ لمسر

یکی از مهم‌ترین قلعه‌ها لمسر یا لنسر، در ناحیهٔ علیای شاهرود و در مغرب الموت بود.[۵۱] کیا بزرگ امید رودباری که جانشین بعدی لمسر بود در سال ۴۸۹ یا ۴۹۵ هجری / ۱۰۹۶ میلادی موفق به تسخیر آن قلعه شد و تا زمانی که برای جانشینی به الموت احضار شد حکمران آن بود.[۵۱][۳۱][۶۰][۴][۹] اسماعیلیان توجه خود را به نواحی نزدیک به مقر سلجوقیان در اصفهان متمرکز کرده‌بودند. رهبری این منطقه با پسر عبدالملک بن عطاش، احمد بود.[۵۱] این قلعه از نظر سیاسی و نظامی اهمیت بسیاری داشت. احمد عطاش مدیر مدرسه‌ای در قلعه بود که موفق شد توجه آن‌ها را جلب کند و با تصرف قلعه دز یا شاهدژ در سال ۴۹۴ هجری / ۱۱۰۱ میلادی، پیروزی بزرگی در حومه اصفهان به دست آورد به شکلی که ۳۰ هزار نفر را وارد این فرقه کرد؛[۵۱][۶۱][۴][۹] و با گذشت مدت کوتاهی اسماعیلیان موفق شدند مالیات‌های نواحی مختلف را جمع‌آوری کنند و همین کار باعث شد ضربه بزرگی به خزانه سلجوقی وارد شود، اسماعیلیان در همان دوره دومین قلعه یعنی خلنجان را در نزدیکی آن تصرف کردند. گفته‌اند پدر احمد تحت حمایت حسن صباح در همین زمان به الموت بازگشته است و علت آن شدت دشمنی مردم اصفهان با او بود. گزارش‌های سنیان به این نکته اشاره کرده‌است که احمد عطاش، جانشین پدر شد و داعی اصفهان و احتمالاً سرکرده نهضت نزاریان.[۴۵][۶۲]

عوامل درگیری[ویرایش]

در سال‌هایی که حسن صباح مشغول یادگیری آموزه‌های اسماعیلی و سفر به مصر بود سلجوقیان به کمک نظام‌الملک طوسی بسیار قدرت‌مند شدند و ملکشاه سومین سلطان مقتدر سلجوقی بود که با خلافت عباسی و خلیفه عبدالله بن محمد بن القائم رابطه دوستانه داشت. نگرانی مشترک خلافت و سلطنت در این دوران، شورش‌های ایجاد شده در سوریه بود که تا مصر، مرکز خلافت فاطمی راه یافته بود. در پی نخستین شورش داخلی که در جنوب غربی ایران رخ داد بصره به دست قرامطه غارت شد و در همین سال‌ها داعیان اسماعیلی با تلاش صباح الموت را تصرف کردند و اساس نهضت قلاع را که به مدت ۲ قرن ادامه داشت در ایران پی‌ریزی کردند و در زمان کوتاهی سوریه، اطراف دریای مازندران، اصفهان، فارس، کرمان، طخارستان و قهستان و قومس را به دست آورند و حتی در دربارهای سلاطین نیز نفوذ یافتند.[۶۳] نکتهٔ جالب در ظهور این گروه زمان شکل‌گیری آن‌ها است؛ در آن وقت سلجوقیان در اوج خود بودند و آن‌ها برای شکل‌گیری آرمان‌های خود در برابر مهم‌ترین عامل سلطنت و خلافت که همان مذهب سنت بود ایستادند. حدوداً ۵ سال پس از ظهور صباح در الموت وی ایده‌ای نوین را در آموزه‌های کهن اسماعیلی به کار گرفت؛ او توان برخورد با سلجوقیان را نخستین گام در پیشبرد اهداف سیاسی و نظامی خود قرار داد؛ پس یاران خود را در الموت و رودبار و دیلمان قرار داد و روستائیان با وی همراه شدند و قیام‌های ضد عباسی گذشته را زنده کرد.[۶۳]

در این میان گروه‌های مزدکی نیز بودند که با نام پارسیان همراه شده بودند و همچنین کسانی از بین دستگاه سلطنت سلجوقی با وی همدست شدند و در قلعه‌های تسخیر شده نزاریان قرار گرفتند. پس می‌توان گفت برخاستن و قدرت یافتن این جنبش را مقابله‌ای با سیاست‌های سلجوقی برشمرد؛ یا می‌توان از نظر تحولات درون جامعه‌ای مورد بررسی قرار داد و گفت سیاست‌های سلطنت سلجوقی، زمین داران و ستمگری‌های آن‌ها از عوامل مهم و تأثیرگذار در پیشروی این نهضت به رهبری اسماعیلیان بوده. گویا نظام‌الملک وزیر سلجوقی متوجه این امر شده‌بود که در سیاست‌نامه خود ذکر می‌کند پایداری ملک به عدل است نه به ظلم. با این حال نظام‌الملک اولین قربانی دشنه فدائیان اسماعیلی بود؛ یکی از فدائیان به نام ابوطاهر اوانی از روستا زادگان الموت او را از پای درآورد.[۶۴]

صلح با سنجر[ویرایش]

سنجر از سال ۴۹۰ تا ۵۵۲ هجری به عنوان نایب‌السلطنه برکیاق در قلمرو شرقی سلجوقیان حکومت کرد. قهستان مرکز مهمی به‌شمار می‌آمد که در قسمت شرق قلمرو سلجوقی و در قسمت سنجر قرار داشت. حکومت ۶۲ سالهٔ سنجر در شرق همواره تهدیدی بود برای نزاریان قهستان و باعث فراز و فرودهای سیاسی می‌شد. سال‌های نخست حکومت وی در خراسان و ماورالنهر با آرامش همراه بود.[۵۰] اما در حوالی خوارزم، خوارزمشاهیان، در جنوب غوریان و در شرق غزان قدرت یافته‌بودند؛ این مسائل باعث افزایش مشکلات سنجر شده‌بود. اما هیچ‌کدام از این قدرت‌ها در دو دهه آغازین حکومت وی مشکل اساسی ایجاد نکرد. دغدغه اصلی سنجر زمانی آغاز شد که رقابت‌های جانشینی در غرب قلمرو بین برکیاق و محمد بن ملکشاه شکل گرفت و سنجر نیز خود را شایسته مداخله در این بحث دید. منابع تاریخی اشاره کرده‌اند که صباح در تلاش بود تا با سلطان سنجر از در صلح وارد شود. پس برای ایجاد وحشت در او به چنین اقدامی دست زد:

این مسئله باعث شد سنجر بنا به ۳ شرط با صباح صلح کند؛ اول این‌که قلعهٔ جدیدی ایجاد نکند، سلاح و مهمات خریداری نکند و مردم را به آئین خود دعوت نکند. اما این کار باعث شد فقها او را نهی کنند و ملحد شناخته شود، با این حال مدتی بین این دو صلح برقرار بود.[۶۵]

درگیری با برکیاق و سنجر[ویرایش]

در دوره سلطنت برکیاق، اسماعیلیه ایران همچنان در حال افزایش بود و تا نزدیکی اصفهان، پایتخت سلجوقیان نیز پیش رفته بودند و تلاش عبدالملک عطاش در اصفهان و اطراف آن برای دعوت به اسماعیلیه همچنان ادامه داشت و این چنین دروازه‌های پایتخت سلجوقی در خطر بود.[۶۵][۶۶][۶۷][۴][۹] در چنین اوضاعی سلجوقیان با یک‌دیگر متحد شدند تا علیه ملاحده وارد عمل شوند. در این زمان رابطه امرای برکیاق با اسماعیلیان جالب نبود و از طرفی نیروهای مخالف برکیاق، همهٔ افراد او را به اسماعیلی بودن متهم کرده‌بودند. از نظر جغرافیایی اسماعیلیان میان قلمرو سنجر در شرق و قلمرو برکیاق و جانشین وی محمد تپر، در غرب قرار داشتند. در سال ۴۹۴ هجری / ۱۱۰۱ میلادی بین برکیاق در غرب و سنجر در خراسان توافق شد که اسماعیلیان به عنوان یک گروه شناخته نشوند؛ بلکه آن‌ها دانستند اسماعیلیان تهدید بزرگی برای امپراطوری سلجوقی به‌شمار می‌آیند و علیه آن‌ها وارد عمل شدند.[۶۸][۶۹][۴] برکیاق افراد بسیاری را در اصفهان و بغداد و جاهای دیگر به جرم اسماعیلی‌گرایی کشت و همچنین سنجر از طریق تعدادی از دوستان اسماعیلی خود که با افراد اسماعیلی آشنایی داشتند، نفوذیان این فرقه را به قتل رساند و قشونی علیه آن‌ها به قهستان فرستاد که ویرانی‌های بسیاری را به‌جای گذاشت. سه سال بعد لشکر دیگری را ارسال کرد و تا حدی که می‌توانست آن‌جا را ویران کرد. دومین لشکرکشی عنوان جهاد را به خود گرفت و داوطلبان سنی مذهب را به سمت خود کشید. یک سال بعد اسماعیلیان ترشیز در قهستان بر سر یکی از کاروان‌های سنیان قرار گرفتند که از غرب به سمت ری می‌رفت و کاروان را غارت کردند. اسماعیلیان در رودبار نیز موقعیت خود را محکم کردند.[۷۰][پ ۴] آشفتگی درون سلجوقیان و نزاع بین برکیاق و محمد تپر باعث شد نزاریان حکومت قلاع خود را افزایش دهند. تا مرگ برکیاق در سال ۴۹۸ هجری / ۱۱۰۵ میلادی، صباح داعیان اسماعیلی را به رهبری حکیم منجم در سال ۴۹۶ هجری / ۱۱۰۳ میلادی از الموت به حلب، شمال شام فرستاد و آن‌ها فعالیت‌های خود را در شام گسترش دادند و سلجوقیان نیز موفق نشدند از پیشروی آن‌ها جلوگیری کنند.[۷۱][۷۲][۴][۹]

مبارزه با سلطان محمد بن ملکشاه[ویرایش]

پس از برکیاق، سلطان محمد بن ملکشاه سلجوقی، مبارزهٔ سخت تری نسبت به اسماعیلیه در پیش گرفت و بسیاری از مبارزات سلسله‌ای و منازعات داخلی پایان پذیرفت.[۷۳][۷۴][۴]

قلعه الموت (مینیاتور سده ۱۵ میلادی)

مهم‌ترین نقشه محمد راندن اسماعیلیان از اطراف اصفهان بود. احمد عطاش دست به مذاکرات طولانی با محمد زد و تا مدتی در قلعه شاهدژ باقی ماند و تظاهر کرد که مسلمان است، پس به عنوان رئیس قانونی قلعه انتخاب شد تا در خط سلطان محمد حکومت کند یعنی بیشتر از همه مالیات بدهد و در جنگ‌ها نیز همراه او باشد. علمای سنی با این نظر که اسماعیلیان مسلمان واقعی نیستند و به باطن اهمیت بسیاری می‌دهند؛ در سال ۵۰۰ هجری / ۱۱۰۷ میلادی دستوری صادر کردند به این مضمون که اسماعیلیان بدون لطمه‌ای به قلاع دور دست خود بروند. در همین دوران قلعه شاهدز و تعدادی از اسماعیلیان توسط محمد تپر محاصره شدند[۷۵][۷۶][۴] و با وجود مقاومت‌های بسیار احمد عطاش دستگیر شد او را بر شتری سوار کردند و در اطراف شهر با فصاحت تمام گرداندند و زنده زنده پوستش را کندند و خارج از شهر به نمایش گذاشتند، سر او را همراه سر پسرش از تن جدا کردند و برای خلیفه مستظهر فرستادند.[۷۷] احتمالاً صباح بعد از سقوط شاهدژ و مرگ داعی اصفهان، به عنوان رهبر کل نهضت اسماعیلی نزاری انتخاب شد و الموت نیز پایگاه اصلی او شد. لشکرکشی به الموت پس از قشون‌کشی پسر نظام‌الملک به انوشتگین شیرگیر، امیر ساوه محول شد؛ که تقریباً از سال ۵۰۳ هجری / ۱۱۰۹ میلادی تا ۵۱۱ هجری / ۱۱۱۸ میلادی به مدت ۸ سال ادامه داشت. او نواحی نزدیک قزوین را تصرف کرد و در هر سال ۱ لشکرکشی به رودبار انجام داد. بالاخره در سال ۵۱۱ هجری/ ۱۱۱۸ میلادی رودبار را کاملاً محاصره کرد، در همین زمان بود که صباح همسر و دختران خود را به قلعه گردکوه فرستاد تا از طریق ریسندگی معیشت ساده‌ای به دست آورند. اما این محاصره‌ها هیچ نتیجه‌ای در برنداشت و تنها باعث مخارج بسیار برای سلجوقیان شد. از مرگ این سلطان در سال ۵۱۱ هجری / ۱۱۱۷ میلادی تا مرگ صباح در ۵۱۸ هجری، سلجوقیان باز با مشکل جانشینی رو به رو شدند و این موضوع برای نزاریان ایران فرصتی شد که شکست‌های خود را جبران کنند.[۷۷][۹][۷۸][۴][۷۹] در سوریه نیز رضوان، بارها اسماعیلیان را قتل‌عام کرد. آن‌ها با مرگ فخرالملک رضوان در سال ۵۰۷ هجری / ۱۱۱۳ میلادی از حلب به جاهای دیگر رفتند تا بتوانند محل امنی را بیابند. در پایان عمر صباح قیام ضد سلجوقی اسماعیلی نیرو اولیهٔ خود را از دست داده‌بود و لشکرکشی‌های سلجوقیان نیز نتیجه‌ای در برنداشت و اسماعیلیان قلعه‌های مختلف را در دست داشتند؛ به عبارتی در دوران سلطان محمد تپر اسماعیلیان نزاری وارد رابطهٔ جدیدی با سلجوقیان شدند که آن را دوره وقفه می‌نامیدند.[۸۰][۸۱][۴][۹]

استراتژی صباح[ویرایش]

اگر به تقویم رویدادهای سیاسی توجه کنیم متوجه خواهیم شد، حسن صباح با قدرت یافتن سلاجقه دوران جوانی خود را سپری کرد و در زمان اوج آن‌ها نهضتی را پایه‌گذاری کرد که بزرگ‌ترین تهدید بود برای سلجوقیان. سیاست صباح را باید به ۴ اصل تقسیم کرد:[۸۲]

  • برخورد با سلجوقیان که از طرفی به‌دنبال برچیدن اندیشه‌های سیاسی و مذهبی، نابودی نهضت قلاع بودند و از جانبی دیگر به‌دنبال اقتدار بخشیدن به سلطنت از طریق مردان حرب و دیوان‌سالاران با تدبیری که اسماعیلیان نزاری را مهم‌ترین دشمن خود به‌شمار می‌آوردند.[۸۲]
  • برخورد با خلافت عباسی به خصوص در مسائل دینی، به عنوان رویارویی مذهب شیعه اسماعیلی با مذهب رسمی اهل سنت و همچنین مسئله امامت و خلافت.[۸۲]
  • قطع ارتباط با خلافت فاطمی مصر، از این نظر که پس از مرگ المستنصر، مستعلی بر نزار که ولیعهد به‌حق پدرش بود پیروز شد و با این عمل حامیان نزار روابط خود را با دولت فاطمی مصر قطع کردند. حسن صباح در ایران نهضت نزاری را با مسئله غیبت امام نزار پایه‌گذاری کرد.[۸۲]
  • آموزه‌ای بدیع به‌عنوان «دعوت جدید» در برابر «دعوت قدیمیه» اگرچه در پیوند با جدایی مستعلی و نزاری شکل گرفت، اما صباح با این عمل راه را برای آموزش، آموزه‌های خود به عنوان پیشوای جامعه نزاری در زمان غیبت امام فراهم کرد.[۸۲]

شیوه‌های مبارزه[ویرایش]

تشکیل دارالهجره[ویرایش]

نهضت نوپای نزاری در شرایط سخت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شکل گرفت که اگر صباح احتیاط نمی‌کرد ریشه‌های آن را می‌خشکاندند. چنان‌که در اولین مرحله قلعه‌های منطقه الموت را به تصرف خود درآورد، وی در هرجا که تکه سنگ مناسبی می‌یافت قلعه‌ای می‌ساخت. از این‌رو قلعه‌های برافراشته شده بر رفیع‌ترین کوه‌ها مهم‌ترین کارکرد اجتماعی و سیاسی خود را در دوران اقتدار نزاریانایفا کردند.[۸۳] پنهان از دیده‌ها فعالیت کردن، دور از دسترس بودن و سیاست باطنی در پیش گرفتن از اقدامات مهم صباح بود. رهبری قیام در سال‌های نخست در نواحی فعالیتشان متمرکز شده‌بود و دعاه مختلف با یکدیگر همکاری داشتند. بیشتر نهضت‌هایی که هدف خود را اصلاح جامعه اسلامی قرار داده‌بودند از الگوی هجرت حضرت محمد (ص) به مدینه بهره می‌بردند. پس اسماعیلیان نیز مکانی را به نام دارالهجره برای عملیات خود به وجود آوردند که پیشینهٔ سیاسی و مذهبی طولانی داشت و آن‌ها از آن‌جا به صورت موفقیت‌آمیز به جامعه‌اسلامی بازمی‌گشتند؛ مثل بازگشت پیروزمندانه حضرت محمد به مکه. دارالهجره‌های مختلفی برای اسماعیلیان وجود داشت که به اندازهٔ گروه‌های محلی بود، آن‌ها تا جایی که می‌توانستند قلعه‌ای را برای خودشان تسخیر می‌کردند و با حاکم منطقه درگیر می‌شدند، این دارالهجره‌ها یک جامعه را شکل می‌داد و اگر یکی از آن‌ها از دست می‌رفت افراد ساکن در آن، در قلعه‌های دیگر پناه می‌گرفتند. قبل از حسن صباح فاطمیان نیز دارالهجره‌هایی را در آفریقا بنا کرده‌بودند. دارالهجره‌های صباح در الموت، قهستان، شاهدژ، گردکوه، لمبسر، اصفهان و… بود.[۸۳][۸۴]

قلعه قائن

در هر شهر یک مامن مخصوص برای اسماعیلیان وجود داشت این مامن مکانی بود برای گروه‌های مسلح که علیه سلجوقیان بودند. این‌ها کلید قلعه‌ها را به صورت پایگاه دفاعی به دست می‌آوردند یا امرای سلجوقی که خواهان حمایت از اسماعیلیان بودند را به آن‌ها معرفی می‌کردند. این قلعه‌ها به شکل پادگان درآمده بودند؛ یعنی لشکر اسماعیلی زیر فرمان، فرماندهان خود بود و به وسیله همین فرماندهان با سلجوقیان ارتباط داشتند. در صورت نیاز، اسماعیلیان حاضر می‌شدند پادگان نظامی خود را به امیران سلجوقی تسلیم کنند. تسلیم به این معنی بود که قسمتی از مالیات ارضی خود را به سلجوقیان بدهند یا در جنگ‌ها سربازان آن‌ها را تأمین کنند. وفاداری و عضویت در گروه اسماعیلیه مخفیانه شکل می‌گرفت و فقط رهبران عمومی، آن هم با شایعات مردم شناخته می‌شدند. الگوی این قیام با زمان هماهنگ بود. پس از مرگ ملکشاه، حاکم توانای دیگری نبود و سرزمین‌های تحت حاکمیت آن‌ها حتی قبل از مرگ ملکشاه تحت تسلط امرای پادگان‌ها درآمد. ساختار اجتماعی شهرها به شکلی بود که قدرت در دست قضات و علما قرار داشت و به ندرت پیش می‌آمد که لشکر منظم آن‌ها هدفی برای تصرف نواحی مختلف داشته باشد. یعنی این که به تسلیم یک ناحیه منجر شود.[۸۳][۸۵]

فدائیان[ویرایش]

حسن صباح به تربیت گروهی از جان برکفان نهضت پرداخت که در تاریخ به عنوان فدائیان شناخته شدند و از عوامل مهم در پیشبرد این نهضت بودند. آن‌ها برای پیروزی نهضت جان خود را بر کف دست می‌گذاشتند و آن‌ها می‌توانستند در برابر نیروهای نظامی بسیار با کشتن رهبران دینی و نظامی پیروز شوند. فدائیان از نظر مخالفان اسماعیلیه آدم‌کش‌های متعصبی بودند که جنایتی بزرگ را علیه دین و اجتماع آغاز کرده‌بودند؛[۸۶] اما از نظر خودشان هم به دستور پیشوای خود عمل کرده‌بودند و کار نیکی انجام داده و هم وارد بهشت می‌شدند.[پ ۵] بی‌محابا بودن آن‌ها باعث شد در رابطه با عمل آن‌ها در تاریخ افسانه‌سازی شود. به خاطر وحشت عمومی عده‌ای از اسماعیلیان را با اسامی مثل باطنیه «مردان باطن» ملاحده «کفار» و در سوریه حشاشیه «استفاده‌کننده از حشیش» خطاب می‌کردند.[۸۶] صلیبی‌ها از این نام، واژه (به انگلیسی: Assassin) را ساختند که به معنی آدم‌کش است؛ این اسم برای اسماعیلیان نزاری به کار می‌رفت و پس از آن برای کسانی که مرتکب قتل‌های عمومی می‌شدند؛ همچنین باعث سوتفاهمات بسیاری شد، مثلاً می‌گفتند فداییان حشیش را مصرف می‌کنند تا بهشت را در جلو چشم خود مشاهده کنند و برای رسیدن به آن دست به قتل بزنند، یا با استفاده از آن عقل خود را از دست می‌دادند، در حالی که این عمل نیازمند صبر و شکیبایی بود. هیچ‌کدام از این‌ها مدرک موثقی ندارد و چنین نشان می‌دهد که این قضایا بخاطر کینه‌ای که نسبت به اسماعیلیان داشتند شکل گرفته‌بود. فدائیان در زمان صباح ۴۸ نفر را با دشنه‌های خود در برابر دیگران به قتل رساندند تا جلوه بیشتری داشته باشد.[۸۶][۸۷] کار فدائیان اصول خاص خود را داشت آن‌ها پس از آموزش‌های مختلف آماده هر عملیاتی بودند اما پس از به قتل رساندن یک نفر. کار فدائیان نتیجه‌ای بیشتر از جنگ‌های طولانی مدت و لشکرکشی‌های سلجوقیان داشت. اسماعیلیان عقیده داشتند کشتن یک انسان معتبر بهتر است تا کشتن صدها نفر در میدان جنگ، این عمل اسماعیلیان نه تنها برای اهداف خودشان شکل می‌گرفت بلکه برای کمک به متحدین سیاسی خودشان نیز به کار می‌رفت. همهٔ اسماعیلیان یکدیگر را دوست و برادر خطاب می‌کردند و همه آماده بودند که به خاطر کار اجتماعی دست به مبارزه عمومی بزنند. گاهی نیز تعدادی از اسماعیلیان به عنوان خدمتکار به مردان بزرگ نزدیک می‌شدند و در شرایط مناسب آن‌ها را به قتل می‌رساندند.[۸۸] پراکندگی قدرت، اصل مهم ترور اشخاص بود قبل از ترور شخص خنجری را به همراه یادداشتی بالای سر طرف قرار می‌داد و او متوجه می‌شد که مورد دشمنی اسماعیلیان قرار گرفته‌است. ترور در جایی که قدرت در دست یک فرمانده قرار داشت. یعنی قدرت شخصی بود شکل می‌گرفت. ضعف فرد می‌توانست هر اقدام اجتماعی را به هم بریزد و آن را خنثی کند. صباح در این کار به روشی روی آورد که غلات، خوارج، شیعه، صلیبیان و خود سلجوقیان نیز آن را به کار می‌بردند.[۵۱][۸۹][۴] اما این سیاست را به شکلی اغراق‌آمیز به اسماعیلیه ایران و شام نسبت دادند و به همین خاطر هر قتلی که در سرزمین‌های مرکزی اسلام رخ می‌داد به فدائیان اسماعیلی نسبت داده‌می‌شد.[۵۱][۹۰][۴][۹][۹۱] تعدادی از سنیان به دلیل ترسی که داشتند در زیر لباس‌های خود جوشن می‌پوشیدند. این قتل‌ها باعث شد سنی مذهبان تعدادی از افراد مشکوک شهر را جمع کنند و از بین آن‌ها تعدادی را به قتل برسانند و چنین افرادی که خود این قتل‌عام‌ها را ترتیب می‌دادند، مورد هدف اسماعیلیان قرار می‌گرفتند و کشته می‌شدند. در سال ۴۶۸ هجری / ۱۰۹۳ میلادی شایعه شد که افرادی در اصفهان جوانان را اغوا می‌کنند و آن‌ها را در خانه‌هایشان با وسایل شکنجه به قتل می‌رسانند. می‌گفتند این افراد اسماعیلی هستند و با این اتهام تعدادی را زنده در آتش سوزاندند.[۹۲]

صباح هیچگاه حملهٔ گسترده‌ای را علیه سلجوقیان آغاز نکرد، مگر زمانی که قصد اجرای ضد حمله داشت. ضدحمله‌ها در اواخر حکومت ملکشاه، برکیاق و محمد تپر باعث شد فشار نیروهای سلجوقی تاحدی کم شود. صباح در تمام این دوران سعی می‌کرد با اقامت در قلعه‌ها پیروان خود را با شیوه‌های صحیح هدایت کند و جز آموزه‌های دینی سفارش‌های سیاسی و اجتماعی را نیز به آن‌ها آموزش می‌داد. با این شیوه‌ها صباح موفق شد از هستهٔ مرکزی خلافت فاطمی جدا شود و در دستگاه سلجوقی نیز رخنه کند و هردو را در خطری جدی قرار دهد.[۹۳]

شکل‌گیری نزاریه[ویرایش]

در زمان گسترش قیام اسماعیلیان ایران به رهبری صباح، خلیفهٔ فاطمی مستنصر بالله در سال ۴۸۷ هجری / ۱۰۹۴ میلادی در قاهره درگذشت و درگیری بر سر جانشینی، اسماعیلیه را به دو بخش نزاری و مستعلوی تقسیم کرد.[۹۴][۴][۵۱][۹۵][۳۱][۹] صباح سیاست مستقلی را پیش گرفته‌بود و رهبری اسماعیلیان را در سرزمین سلجوقی عهده‌دار شد. او در رابطه با جانشینی مستنصر از نزار حمایت کرد.[۵۱][۳۱][۹۶][۴] نزار ولیعهد مستنصر بود؛ اما وزیر قدرتمند فاطمی به نام افضل،[پ ۶] نزار را از جانشینی محروم ساخت و خواهر افضل به عقد یکی از پسران جوان مستنصر که مستعلی نام داشت درآمد.[۹۷][۹۸] اکثر اسماعیلیان در یمن و مصر جانب مستعلی را گرفتند و او را به عنوان امام خود پذیرفتند اما در دیگر مناطق تحت تسلط سلجوقی، مردم از نزار حمایت کردند. نزار به همراه تعدادی از نظامیان ضد افضل و با حمایت قاضی اسماعیلی اسکندریه، به آن‌جا پناه برد و امامت و حکومت او با لقب المصطفی لدین الله حامیانی پیدا کرد. وی شورش کرد و سال بعد سرکوب شد. نزار در سال ۴۸۸ هجری / ۱۰۹۵ میلادی به قتل رسید و تا حدود ۷۰ سال پس از مرگ نزار نام او را روی سکه‌هایی که در الموت ضرب می‌شد، حک می‌کردند و به نسل او بدون آن که نامی از آن‌ها برده شود سلام و دعا می‌فرستادند.[۵۱][۳۱][۹۹][۴][۹] پس از او مستعولی به حکومت رسید پس حسن سریعاً رابطهٔ خود را با دولت فاطمی که در خدمت مستعلوی درآمده بود قطع ساخت و به این ترتیب مستعولی را که بر تخت نشسته بود تأیید نکرد. افضل نیز از سیاست سخت‌گیرانه پدر خود استفاده کرد و راه او را ادامه داد. دولت مصر در طول این دوران هیچ نوع حمایتی از ایرانیان نکرد. آن‌ها نیز پس از آن هیچ پیوندی با فاطمیان نداشتند و بدون ترس از دخالت قاهره سیاست‌های خود را ادامه دادند.[۸۳]

این اختلاف یک توجیه آئینی بود، که اسماعیلیان به وسیلهٔ اسماعیل، پسر امام جعفر صادق با آن پیوند داشتند. به عبارتی امام جعفر صادق، اسماعیل را به عنوان جانشین خود انتخاب کرده‌بود و تعیین فرزند بعدی او نمی‌توانست انتخاب اول را خنثی کند. افضل ادعا می‌کرد که مستنصر در بستر مرگ مستعلی را جانشین خود ساخته، اما اسماعیلیان نزار را که جانشین نخستین بود به امامت خود پذیرفتند. مسئله دیگر این بود که نزار جانشینی برای خود انتخاب نکرده‌بود و کسی نمی‌توانست ادعای امامت کند. پس صباح دعوت مستقل نزاریه را شکل داد اما هیچگاه نام جانشین نزار را علنی نساخت و از آن پس اسماعیلیان ایران با نام نزاریه شناخته شدند و در این دوره آن‌ها امامی نداشتند و همانند دورهٔ پیش از فاطمی دوره ستر «دوره غیبت امامشان» را تجربه کردند. در این زمان مردم حسن صباح را که مهم‌ترین داعی بود به عنوان حجت امام پذیرفتند.[۵۱][۱۰۰][۴][۹][۱۰۱]

حجت در سلسله مراتب روحانی به شخصیتی گفته می‌شد که بعد از امام قرار داشت، اما در این زمان کاربرد آن بسیار حساس‌تر شده بود، زیرا صباح تا ظهور امام رهبری اسماعیلیه را به‌عهده داشت و در آن زمان به عنوان مؤمن شناخته شده‌بود. حسن ظهور غریب الوقوع امام را پیشگویی می‌کرد و خودش را حجت او می‌دانست. صباح نظریه شیعی تعلیم را، ضمن چهار قضیه، از نو توضیح داده که در آن معلم صادق را شخصی جز امام اسماعیلی زمان نمی‌شناختند.[۱۰۲] گسترش این باور باعث واکنش دستگاه اهل سنت و عباسیان شد و غزالی از طرف خلیفه مستظهر وظیفه پیدا کرد که رسالهٔ جامعی در رابطه با اسماعیلیه «باطنیه» بنویسد. او قبل از سال ۴۸۸ هجری / ۱۰۹۵ میلادی رساله‌ای نوشت به‌نام «فضائح‌الباطنیه» که بعداً به رسالهٔ المستظهری شهرت یافت و در آن عقیده تعلیم را رد کرد و از آن پس اسماعیلیه ایران به تعلیمیه معروف شد و این امر نشان ارزش بسیار عقیده تعلیم در نزد آن‌ها بود.[۱۰۳][۱۰۴][۴][۹][۱۰۵]

سکه‌شناسی[ویرایش]

سکه‌های موجود از این دوران نشان از وجود ضرابخانه در دستگاه اسماعیلیان بوده.[۱۰۶] مورخان معتقدند این ضرابخانه در کرسی دیلم یعنی خود دژ الموت قرار داشته. طرح و نقشی که بر روی و پشت سکه حک شده نشان می‌دهد، کارکنان ضرابخانه از هنر بی‌بهره نبودند و بسیار عجیب است که توانستند چنین جملات طولانی را به زیبایی روی سکه‌ای به اندازه یک ریالی رایج حک کنند. در این سکه‌ها بی‌اعتنایی اسماعیلیان، نسبت به سلجوقیان و خلفای عباسی کاملاً مشخص است؛ اسماعیلیان برخلاف اصول متدوال زمان هیچ اسمی از آن‌ها ذکر نکردند. نزار، فرزند المستنصر فاطمی در سال ۴۸۷ هجری کشته‌شد و بعد از آن ۶ خلیفه دیگر در مصر به حکومت رسیدند اما اسماعیلیان ایران هرگز آن‌ها را به رسمیت نشناختند و تا ۷۰ سال پس از مرگ نزار باز نام او را بر روی سکه‌ها می‌آوردند. اسماعیلیان او را امام به حق و برگزیده می‌دانستند. اگرچه آن‌ها به دلیل مخالفت با خلفای عباسی و تلاش برای براندازی مذهب تسنن، تبلیغ شیعه و مبارزه با فرمانروایان ایرانی به ملاحده معروف شدند؛ اما سکه‌ای که در دوران محمد بن بزرگ امید ضرب شده نشان از تعلق آن‌ها به خاندان نبوت است. نام حضرت محمد را روی سکه می‌آوردند و در حاشیهٔ آن به «احفاد اکرمین و ائمه الطاهرین» درود می‌فرستادند. سکه‌هایی که در سال ۵۵۵ در دوران محمد بن بزرگ امید ضرب شده زیبایی خاص خود را دارد و به خاطر اختلافات مذهبی و حوادث سیاسی که در خود جای داده‌اند دارای اهمیت بسیار هستند.[۱۰۷] روی این سکه‌ها عباراتی همچون: «لا اله الاالله» «محمد رسول‌الله» «محمد بن بزرگ امید» «ضرب هذا الدنیر بکرسی الذیلم سنه خمس و خمسین و خمساه علی ولی‌الله» «المصطفی لدین الله» «نزار صلواه الله علیه و علی احفاده الاکرمین و ائمه الطاهرین»[۱۰۸]

مرگ حسن صباح و جانشینان او[ویرایش]

حسن صباح داعی و پایه‌گذار دولت اسماعیلیه در ایران بود. وی در عین حال یک متکلم آموزشی نیز بود. صباح زندگی زاهدانه‌ای را در پیش گرفته‌بود که سرمشق دیگر اسماعیلیان شد. حسن صباح زمانی‌که متوجه شد به زودی خواهد مرد، کیا بزرگ امید را از قلعه لمسر احضار کرد و او را جانشین خود در الموت معرفی کرد،[۱۰۹][۱۱۰][۴][۹] وی شورایی متشکل از ۳ تن از بزرگان نزاری را ترتیب داد که کیا بزرگ امید را تا ظهور امام نزاری یاری کنند.[۱۰] صباح به دلیل بیماری کوتاهی که داشت در ۲۶ ریع الاخر سال ۵۱۸ هجری / ۱۲ ژوئن ۱۱۲۴ میلادی درگذشت.[۱۱۱][۳۱][۹۵][۱۱۲][۴] او را در نزدیکی قلعه الموت دفن کردند. مقبرهٔ او، کیا بزرگ امید و دیگر رهبران نزاریه نیز در آن‌جا بود و زیارتگاه اسماعیلیان نزاری به‌حساب می‌آمد، تا زمانی که به دست مغولان در سال ۶۵۴ هجری / ۱۲۵۶ میلادی ویران شد.[۹۵][۱۱۳][۱۱۴][۴][۹][۱۱۵]

ویژگی‌های شخصیتی صباح[ویرایش]

حسن صباح موفق شد دولت و دعوت نزاریه را بنیان‌گذاری کند و در آن دوران پر آشوب رهبری کند. وی متکلم، منجم، فیلسوف، مدبر و مسلط به ریاضی به خصوص «هندسه» بود.[۱۱۶][۱۱۷][۱۰][۱۱۸][۴][۹] به امور نظامی و سیاسی آگاهی داشت و به‌خوبی آن‌ها را به انجام می‌رساند؛ او در سیاست رقیب بزرگی به حساب می‌آمد.[۱۱۹][۱۲۰] وی عالمی آگاه، محققی ماهر، خطیبی نافذ و پیشوایی تأثیرگذار به شکلی که زندگی زاهدانه وی سرمشق دیگر نزاریان بود؛ نزاریان بسیار به او علاقه داشتند و صباح را «سیدنا» می‌خواندند. صباح به زبان لاتین و یونانی آگاهی داشت. وی بیش از ۳۰ سال در الموت ساکن بود؛ گفته‌شده هیچ‌گاه از آن بیرون نیامده و تنها دو بار از اتاق خود به پشت‌بام رفته و دائماً در حال مطالعه، اداره دولت و کتابت تعالیم اسماعیلیه نزاری بوده. اما شک بسیاری بر این عزلت نشینی وارد است زیرا صباح اسماعیلیه را در ایران و سوریه گسترش داد.[۱۲۱][۴][۱۲۲][۱۲۳][۹] وی کتاب‌خانهٔ بزرگی در الموت داشته که شامل موضوعاتی در رابطه با سنت‌های دینی مختلف، متن‌های علمی و فلسفی و تجهیزات علمی بوده، که تا حملهٔ مغول پابرجا بود.[۳۳] او کتابی با عنوان «فصول اربعه» نوشته و همچنین مقدمه «کتاب سیدنا».[۱۲۴][۴][۸] وی نسبت به دستورها شریعت بسیار حساس بوده و با دوست و دشمن یکسان سخت‌گیری می‌کرد. از این رو دو پسر خود را به قتل رساند یکی برای قتل داعی حسین قائنی محکوم شد که پس از آن مشخص شد ادعایی کذب بوده و پسرش هیچ دخالتی در این ماجرا نداشته و دیگری برای نوشیدن شراب.[۱۲۵][۱۲۶][۹] شخصی را که در قلعه نی نواخته بیرون کرده و بعد از آن هرگز اجازه ورود به او نداد. او به امر معروف و نهی از منکر بسیار اهمیت می‌داد. در دوران او نواختن موسیقی و نوشیدن شراب ممنوع بود.[۱۰] صباح به رغم شکست‌های مختلفی که تجربه کرد هیچگاه دست از تلاش برنداشت و به هدف خود که تشکیل دولت و مبارزه با سلطه سلجوقیان بود هر روز نزدیک‌تر می‌شد.[۱۲۷][۱۲۸][۴] مارکوپولو در سفرنامهٔ خود، از معادل سوریه‌ای، «مرد پیر کوهستان» برای معرفی حسن صباح در اروپا استفاده می‌کند و او را آدم حقه‌بازی می‌داند که با طراحی نقشه‌ها مردهای جوان را به فرقهٔ خود می‌کشاند.[۱۲۹]

رسالهٔ فارسی صباح[ویرایش]

آئین اسماعیلی در قاهره تحول پیدا کرد که داعیان و سایر مقامات تشکیلات در خصوص تعلیم و تعالیم توده‌ای در آن نقش داشتند. معارف جدیدی در رابطه با این نهضت شکل گرفت که قابل مقایسه با معارف کهن نبود. این مسئله به معنای ایجاد سیستم جدیدی نبوده، بلکه به معنای تغییر و تحول آئین جاافتاده قبلی اسماعیلیان بوده‌است. یعنی آئین تعلیم.[۵۱][۱۳۰][۴][۹] سنی مذهبان که با نهضت اسماعیلی آشنا بودند این آئین را تز اصلی اسماعیلیان می‌دانستند و نوشته‌های اسماعیلی نیز نشان از آئینی است که با زمان قیام پیوند داشته‌است.[۷] این آئین را به حسن صباح منسوب کرده‌اند که طی یک رسالهٔ کلامی، فارسی به نام فصول اربعه آن را شرح داده اما نمی‌توان گفت که او به تنهایی آن را متحول کرده.[۱۳۱][۱۳۲][۴] مثلاً عبدالملک عطاش نیز از لحاظ فکری فعال بوده و در زمان مطرح شدن این آئین او از صباح مهم‌تر بوده اما نوشته‌ای از او باقی نمانده. شیعیان همیشه سنیان را محکوم می‌کردند که در مسائل مذهبی دخالت می‌کنند، این مسئله از دوران خلافت ابوبکر آغاز شد و از دید شیعیان احادیث بسیاری وجود داشت مبنی بر انتخابی عالی از سوی پیامبر.[۱۳۳]

شیعیان معتقد بودند سنیان واقعیت‌های مذهبی به خصوص شریعت را از دیدگاه خود و دلبخواهی تفسیر کرده‌اند اما درک شیعه از واقعیت‌های مذهبی و شریعت بر اساس تعالیم ائمه واقعی بود که با تأیید الهی انتخاب می‌شدند. پس شیعیان در برابر همین ستم سنیان، آئین ویژه خود را ایجاد کردند که بر اساس این آئین مرجعیت معارف (تعلیم) را باید به عهده ائمه علوی گذاشت. این بحث در کتاب حسن صباح که چند تن از نویسندگان آن را ذکر کرده‌اند و شهرستانی نیز آن را تلخیص کرده،[۷] در چهار اصل نوشته شده‌است؛ صباح زبان فارسی را زبان مقدس نزاری‌ها اعلام کرد؛ این تصمیم باعث شد که برای چندین قرن تمامی متون اسماعیلیه نزاری از ایران، افغانستان، سوریه و آسیای مرکزی به فارسی رونویسی شود[۱۳۴][۹] و علاوه بر چالش کشیدن مشروعیت زبانی دستگاه خلافت، فرصت مناسبی برای بیان احساسات ملی ایرانی بود؛ البته پیشینهٔ آن در نزد اسماعیلیان ایران به دوران ناصر خسرو قبادیانی می‌رسید.[۱۳۵][۱۳۶]

  1. آیا مردم برای درک واقعیت غایی[پ ۷] نیازمند معلم هستند یا خیر؟ اگر نیازمند معلم نباشند پس نمی‌توانند نظریات یک نفر را بر نظریات یک نفر دیگر ترجیح دهند. چون این مسئله پذیرفتن مرجعیت یک نفر در خصوص این ارجعیت است. این اصل موقعیت مسلمانان را در برابر فیلسوفان که نیاز به هر مرجعیتی را انکار می‌کردند، محکم کرد.[۱۳۷][۱۳۸]
  2. آیا نیاز است که معلم دارای مرجعیت باشد یا این که هر معلمی توان انجام این کار را دارد؟ اگر هر معلمی می‌تواند این کار را انجام دهد پس وضع ما بدتر از قبل می‌شود چون زمینه‌ای برای ترجیح معلمی بر معلم دیگر نداریم. با این اصل، تأکید شیعیان در رابطه با تعلیم در مقابل سنیان تثبیت می‌شد. زیرا سنی‌ها در هر نسل باید متکی گروهی از علما می‌شدند که هیچ‌کدام از آن‌ها از نظر ارثی مرجعیتی بر دیگری نداشتند.[۱۳۷]
  3. اصل سوم حسن صباح، اصلی بود که تضعیف خود شیعیان را به دنبال داشت، چه مرجعیت یک عالم ثابت می‌شد و چه معلم به عنوان یک نفر مرجع پذیرفته‌می‌شد؛ مسئله‌ای به وجود می‌آمد که کدام یک از آن‌ها موقعیت قبلی ما را تعیین می‌کرد یا کدام مرجعیت بالاخره مورد اثبات قرار می‌گرفت؟[۱۳۷][۱۳۹]
  4. حسن صباح در چهارمین اصل نشان داد که چگونه مرجعیت معلم نهایی توسط دانش او قابل شناخت است. تمام دانش‌ها از طریق ۲ عامل متضاد که ضرورت ارسطویی و امکان قابل شناخت است؛ که هیچ‌کدام از این‌ها بدون دیگری، وجود قابل قبول نیست، شناخته می‌شود. در عبارت (لا اله الا الله) خدا در مقایسه با خداشناس‌ها قابل تصور است و بدون خدا مفهوم خداشناس‌ها نیز بی محتوا است. عبارت (لا اله الا الله) بدون (محمدا رسوال الله) کامل نیست. توحید را می‌توان تنها از طریق وحی پیامبر درک کرد که عقیده به نبوت و اعتقاد به خدا را دنبال دارد. این اصل یعنی پیوند بین افراد که خواهان شناخت هستند و معلم مرجع که باید او را کشف کنند. پس استدلال افراد و معلم غایی یعنی امام باید جمع شود و هر کدام مسئله دیگری را حل کند. اما آن‌ها نیازمند تعلیم امام هستند و تنها زمانی امام برای حل نیازها وارد عمل می‌شود که استدلال به این مرحله برسد. پس در نتیجه امام به دلایل امامت خود اشاره نمی‌کند بلکه او نیازی را برآورده می‌کند که با استدلال اثبات‌پذیر است و صباح می‌گوید این امام، امام اسماعیلیان است. این آئین در نهضت تأثیر فراوانی گذاشت. برای کسانی که در جریان این نهضت فعال بودند سرسپردگی به نهضت مهم بود و در نهایت سرسپردگی به امام. احتمالاً آئین کهن اسماعیلی ادامه داشت اما آئین تعلیم حسن صباح نیز موفق شد نهضت را وحدت ببخشد.[۱۳۷][۱۴۰]

علم و ادبیات اسماعیلیه[ویرایش]

رشد و شکوفایی علم و ادب در هر دوره به نظر حاکمان بستگی دارد، در دوران نزاریه دانشمندان و بزرگان از اوضاع خوبی برخوردار بودند و می‌توانستند در قلعه‌های اسماعیلیه کار کنند. یکی از مهم‌ترین کتاب‌های این دوران «دستورالمنجین» است که در کتابخانه قلعه الموت قرار داشت و در زمان یورش مغولان به دست هلاکوخان افتاد. در واقع این کتاب تنها سندی است که اسامی کتاب‌های موجود الموت در آن ذکر شده. در رابطه با تصرف قلعه‌های اسماعیلیه به دست مغولان مخصوصاً الموت، گفته شده:

در واقع نابودی این آثار به روزگار مغولان اختصاص ندارد و به سال ۴۶۱ هجری برمی‌گردد که سربازان ترک کتابخانهٔ دارالعلم در قاهره را غارت کردند. دارالعم قاهره مدتی بعد بازسازی شد اما حدود یک سده بعد به دنبال شکست عاضد فاطمی از صلاح‌الدین ایوبی در سال ۵۶۷ هجری تاریخ تکرار شد و صلاح الدین دستور داد از جلد چرم کتاب‌های اسماعیلی کفش درست کنند و بسیاری از آن‌ها را نیز به آتش کشید. کتاب‌های اسماعیلی به همت مستنصر بالله نجات پیدا کرد و در سال ۴۵۹ به یمن فرستاده شد. به هرحال در این زمان نزاریان ایران بیش از هشت دهه بود که جنبش سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را به رهبری حسن صباح آغاز کرده‌بودند.[۹۸] کانون‌های بسیاری در پی شکل‌گیری قدرت‌های محلی پدید آمدند که دربار این حاکمان را به محلی برای فعالیت‌های روشن‌اندیشانه تبدیل کردند. این کانون‌ها در اصفهان، ری، شیراز و همدان پراکنده بود و فعالیت گروه‌های مختلف را از جمله حنفی و اسماعیلی را ممکن ساخت. در این دوران کتاب‌خانه‌ها و دارالعلم‌های بسیاری تشکیل شد که کتابداران آن از فرهیختگان بودند و این امر باعث شد دانشمندان مختلف برای جلوگیری از نابودی کتاب‌هایشان آن‌ها را به کتاب‌خانه و دارالعلم‌ها اهدا کنند.[۱۴۱]

دستورالمنجمین از نسخه‌های نجات یافته الموت است، که به دلیل دقت و امانت‌داری نویسنده‌ناشناس، در ذکر منابع و نام مؤلفان کتب موجود در الموت اهمیت بسیاری دارد. نویسنده آن از اتباع حسن صباح بوده که بین سال‌های ۴۸۷_۵۱۳ هجری آن را نوشته.[۱۴۲]عنوان یکی از فصل‌های کتاب، «فی حرکه الفلک مقبلا و مدبرا علی مذهب اصحاب الطلسمات» است. در آن به حرکت نوسانی شکل فلک اشاره شده که به مدت ۶۴۰ سال حرکتی از مغرب به مشرق دارد که این حرکت را «اقبال فلک» نام‌گذاری کردند و ۶۴۰ سال بعد از آن حرکتی از سمت مشرق به مغرب است به نام «ادبار فلک». در ادامه توضیحاتی است از این دو حرکت و در آخر این فصل نام چندتن از نویسندگان و آثار آن‌ها ذکر شده‌است؛ که می‌توان به کتاب «التفهیم» نوشته ابوریحان بیرونی، «صورالکواکب» نوشته ابوجعفر خازن و کتاب «العالمین» اشاره کرد.[۱۴۳] در بخش تاریخی این کتاب مؤلف پس از یادآوری تعدادی از منابع که جدول‌های خود را بر اساس آن‌ها ایجاد کرده، در متن هم از آن‌ها نام می‌برد. «تورات»، «تاریخ یعقوبی» ابن واضح یعقوبی، «المبتدا» از ابوحذیقه اسحاق بن بشر قرشی و… از این نمونه کتب بودند. برای بررسی آثار موجود در کتاب‌خانه‌های اسماعیلیان می‌توان به اسناد بازمانده از نزاریان شام توجه کرد.[۱۴۴]

تأثیر حسن بر موسیقی و فرهنگ[ویرایش]

  • شعری از آلبوم ۱۹۷۷ Quark,Strangeness and Charm که توسط گروه موسیقی هاوک‌ویند (به انگلیسی: Hawkwind) ایجاد شده، حسن صباح نام دارد.[۱۴۵]
  • رمانی به نام الموت که توسط Vladimir Bartol در سال ۱۹۳۸ نوشته شده‌است بر اساس به قدرت رسیدن صباح است.[۱۴۶]
  • از حسن صباح در بسیاری از رمان‌های Wiliam S. Burroughs که شامل Nova Express, Cities of the red night, The Place of the Dead Roads وThe Western Lands است، یاد شده‌است.[۱۴۷][۱۴۸][۱۴۹][۱۵۰]
  • در پازل هزار تکه‌ای توسط Nadirshah Mackwani در داستانی مربوط به صخرهٔ الموت، به حسن صباح اشاره شده‌است.[۱۵۱]

فهرست رهبران الموت[ویرایش]

رهبران الموت تا سال ۱۲۸۰
فرمانروا زندگی فرمانروایی
۱ حسن صباح «پیر کوه» ۱۰۳۷-۱۱۲۴ ۱۰۹۰-۱۱۲۴
۲ کیا بزرگ‌امید .... -.... ۱۱۲۴-۱۱۳۸
۳ محمد بن بزرگ‌امید .... -.... ۱۱۳۸-۱۱۶۲
۴ حسن بزرگ امید .... -۱۲۱۰ ۱۱۶۲-۱۲١٠
۵ محمد دوم بن حسن بن محمد ۱۱۹۱-۱۲۲۱ ۱۲٢١–۱۲۱۰
۶ حسن سوم بن جلال الدین بن محمد دوم .... -۱۲۵۵ ۱۲٢١-۱۲٥٥
۷ محمد سوم بن حسن سوم .... -۱۲۵۵ ۱۲۲۱–۱۲۵۵
۸ رکن‌الدین خورشاه .... -.... ۱۲۵۵-۱۲۵۶
۹ نعیم عاشوری بن صفر محمد سوم .... -.... ۱۲۵۶–۱۲۸۰

جستارهای وابسته[ویرایش]

یادداشت‌ها[ویرایش]

  1. سپهسالار ترک که حامی خلیفه فاطمی المستنصر بود.
  2. عبدالملک بن عطاش از سال ۴۳۷ تا ۴۹۵ هجری رهبر اسماعیلیان ایران بود.
  3. اسماعیلیان حکومت فاطمی در مصر
  4. رودبار مکانی بود که سایر قلعه‌ها، مستقل از الموت در آن قرار داشتند که اکثراً با رهبران محلی در توافق و سازش بود و اسماعیلیان علیه سلطه ری و قزوین از آن‌ها کمک دریافت می‍کردند.
  5. فدائیان معتقد بودند اگر حین عمل کشته شوند شهید محسوب می‌شوند.
  6. پسر بدرالجمالی
  7. واقعیت دربارهٔ خدا

پانویس[ویرایش]

  1. Daftary, The Isma'ilis, 311.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ ۲٫۵ ۲٫۶ ۲٫۷ ۲٫۸ اعظمی، سکه‌ای یکتا و بی همتا از تاریخ الموت، ۱۰۰.
  3. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  4. ۴٫۰۰ ۴٫۰۱ ۴٫۰۲ ۴٫۰۳ ۴٫۰۴ ۴٫۰۵ ۴٫۰۶ ۴٫۰۷ ۴٫۰۸ ۴٫۰۹ ۴٫۱۰ ۴٫۱۱ ۴٫۱۲ ۴٫۱۳ ۴٫۱۴ ۴٫۱۵ ۴٫۱۶ ۴٫۱۷ ۴٫۱۸ ۴٫۱۹ ۴٫۲۰ ۴٫۲۱ ۴٫۲۲ ۴٫۲۳ ۴٫۲۴ ۴٫۲۵ ۴٫۲۶ ۴٫۲۷ ۴٫۲۸ ۴٫۲۹ ۴٫۳۰ ۴٫۳۱ ۴٫۳۲ ۴٫۳۳ ۴٫۳۴ ۴٫۳۵ ۴٫۳۶ ۴٫۳۷ ۴٫۳۸ ۴٫۳۹ ۴٫۴۰ ۴٫۴۱ ۴٫۴۲ ۴٫۴۳ ۴٫۴۴ ۴٫۴۵ ۴٫۴۶ ۴٫۴۷ ۴٫۴۸ ۴٫۴۹ Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ.
  5. Daftary, THe Isma'ilis, 311.
  6. Lewis، The Assassins، صفحه.
  7. ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ ۷٫۳ ۷٫۴ ۷٫۵ ۷٫۶ ۷٫۷ کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۳۲.
  8. ۸٫۰۰ ۸٫۰۱ ۸٫۰۲ ۸٫۰۳ ۸٫۰۴ ۸٫۰۵ ۸٫۰۶ ۸٫۰۷ ۸٫۰۸ ۸٫۰۹ ۸٫۱۰ دفتری، حسن صباح، ۳۴۲.
  9. ۹٫۰۰ ۹٫۰۱ ۹٫۰۲ ۹٫۰۳ ۹٫۰۴ ۹٫۰۵ ۹٫۰۶ ۹٫۰۷ ۹٫۰۸ ۹٫۰۹ ۹٫۱۰ ۹٫۱۱ ۹٫۱۲ ۹٫۱۳ ۹٫۱۴ ۹٫۱۵ ۹٫۱۶ ۹٫۱۷ ۹٫۱۸ ۹٫۱۹ ۹٫۲۰ ۹٫۲۱ ۹٫۲۲ ۹٫۲۳ ۹٫۲۴ ۹٫۲۵ ۹٫۲۶ ۹٫۲۷ ۹٫۲۸ ۹٫۲۹ ۹٫۳۰ ۹٫۳۱ ۹٫۳۲ ۹٫۳۳ دفتری، حسن صباح، ۶۱۰–۶۱۷.
  10. ۱۰٫۰ ۱۰٫۱ ۱۰٫۲ ۱۰٫۳ ۱۰٫۴ سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۴۸.
  11. Daftary, The Isma'ilis, 311.
  12. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  13. ۱۳٫۰ ۱۳٫۱ Daftary, The Isma'ilis, 310_311.
  14. ۱۴٫۰ ۱۴٫۱ ۱۴٫۲ ۱۴٫۳ ، خواجه نظام‌الملک و حسن صباح، ۸۰۱.
  15. سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۵۲.
  16. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  17. ۱۷٫۰ ۱۷٫۱ ۱۷٫۲ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۰۲.
  18. ناصری طاهری، فاطمیان در مصر، ۸۳–۸۵.
  19. ناصری طاهری، فاطمیان در مصر، ۸۳–۸۵.
  20. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  21. ۲۱٫۰ ۲۱٫۱ سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۶۶.
  22. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  23. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  24. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  25. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  26. ۲۶٫۰ ۲۶٫۱ سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۶۸.
  27. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  28. سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۷۰.
  29. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  30. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۵۰.
  31. ۳۱٫۰ ۳۱٫۱ ۳۱٫۲ ۳۱٫۳ ۳۱٫۴ ۳۱٫۵ ۳۱٫۶ ۳۱٫۷ اعظمی، سکه‌ای یکتا و بی همتا از تاریخ الموت، ۱۰۱.
  32. سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۷۲.
  33. ۳۳٫۰۰ ۳۳٫۰۱ ۳۳٫۰۲ ۳۳٫۰۳ ۳۳٫۰۴ ۳۳٫۰۵ ۳۳٫۰۶ ۳۳٫۰۷ ۳۳٫۰۸ ۳۳٫۰۹ ۳۳٫۱۰ دفتری، حسن صباح، ۳۴۳.
  34. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  35. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۵۰.
  36. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  37. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  38. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  39. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  40. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  41. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۵۰.
  42. سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۶۷.
  43. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  44. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  45. ۴۵٫۰ ۴۵٫۱ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۰۹.
  46. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۸۶.
  47. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  48. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۵۰.
  49. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  50. ۵۰٫۰ ۵۰٫۱ ۵۰٫۲ ۵۰٫۳ ۵۰٫۴ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۱.
  51. ۵۱٫۰۰ ۵۱٫۰۱ ۵۱٫۰۲ ۵۱٫۰۳ ۵۱٫۰۴ ۵۱٫۰۵ ۵۱٫۰۶ ۵۱٫۰۷ ۵۱٫۰۸ ۵۱٫۰۹ ۵۱٫۱۰ ۵۱٫۱۱ ۵۱٫۱۲ ۵۱٫۱۳ ۵۱٫۱۴ ۵۱٫۱۵ دفتری، حسن صباح، ۳۴۴.
  52. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  53. ۵۳٫۰ ۵۳٫۱ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۰.
  54. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  55. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  56. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۸۶.
  57. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  58. خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۰–۱۱۱.
  59. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  60. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  61. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  62. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۸۷–۲۸۸.
  63. ۶۳٫۰ ۶۳٫۱ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۰۵–۱۰۶.
  64. خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۰۷–۱۰۶.
  65. ۶۵٫۰ ۶۵٫۱ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۲.
  66. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  67. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  68. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  69. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  70. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۸۶.
  71. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  72. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  73. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  74. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  75. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  76. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  77. ۷۷٫۰ ۷۷٫۱ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۳–۱۱۲.
  78. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  79. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  80. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  81. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  82. ۸۲٫۰ ۸۲٫۱ ۸۲٫۲ ۸۲٫۳ ۸۲٫۴ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۰۴.
  83. ۸۳٫۰ ۸۳٫۱ ۸۳٫۲ ۸۳٫۳ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۳–۱۱۴.
  84. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۸۱.
  85. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۵۰.
  86. ۸۶٫۰ ۸۶٫۱ ۸۶٫۲ خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۵–۱۱۶.
  87. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۵۰.
  88. Xishiji, The Mountain without the Old Man.
  89. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  90. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  91. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۸۲.
  92. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۸۴.
  93. خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۴.
  94. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  95. ۹۵٫۰ ۹۵٫۱ ۹۵٫۲ ۹۵٫۳ کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۲۸.
  96. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  97. سیف آزاد، تاریخ خلفای فاطمی، ۱۶۹.
  98. ۹۸٫۰ ۹۸٫۱ کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۲۹.
  99. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  100. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  101. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۷۶.
  102. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  103. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  104. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  105. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۷۶.
  106. اعظمی، سکه‌ای یکتا و بی همتا از تاریخ الموت، ۱۰۲.
  107. اعظمی، سکه‌ای یکتا و بی همتا از تاریخ الموت، ۱۰۳.
  108. اعظمی، سکه‌ای یکتا و بی همتا از تاریخ الموت، ۹۹.
  109. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  110. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  111. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  112. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  113. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  114. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  115. خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۱۶.
  116. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  117. Brown, Literary History of Persia, 201.
  118. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  119. خلعتبری، رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان، ۱۳۷.
  120. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  121. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  122. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  123. ِDaftary, The Isma'ilis, 318_324.
  124. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  125. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  126. Crenshaw, THE Assassins: a terrorcult.
  127. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  128. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  129. Aziz، A Brief History of Ismailism، preface.
  130. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  131. دفتری، حسن صباح، ۳۴۵.
  132. Daftary, ḤASAN ṢABBĀḤ, 34-37.
  133. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۷۳.
  134. Daftary, The Isma'ilis 2nd Edition, 316.
  135. کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۳۳.
  136. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۷۳–۲۷۴.
  137. ۱۳۷٫۰ ۱۳۷٫۱ ۱۳۷٫۲ ۱۳۷٫۳ کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۳۳–۳۴.
  138. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۷۴.
  139. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۷۵.
  140. لوئیس، اسماعیلیان در تاریخ، ۲۷۵.
  141. کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۳۱.
  142. کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۳۵.
  143. کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۳۷.
  144. کریمی زنجانی اصل، دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح، ۳۸.
  145. Hawkwind, آلبوم Quark,Strangeness and Charm.
  146. Bartol، Alamut.
  147. Burroughs, Nova Express.
  148. Burroughs، Cities of the Red Night.
  149. Burroughs, The Place of the Dead Roads, 306.
  150. Burroughs, The Western Lands.
  151. simerg.com، Alamut: A 1000 piece Jigsaw Puzzle by Nadirshah Mackwani.

منابع[ویرایش]

  • دفتری، فرهاد. «حسن صباح». در دانشنامه ایران. ج. ۲۰. تهران: بنیاد دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۹۲. 
  • دفتری، فرهاد. «حسن صباح». در دانشنامه جهان اسلام. ج. ۱۳. تهران، ۱۳۷۵. 
  • لوئیس، برنارد. اسماعیلیان در تاریخ. ترجمهٔ یعقوب آژند. تهران: مولی، ۱۳۶۳. 
  • سیف آزاد، عبدالرحمن. تاریخ خلفای فاطمی. تهران: مجله ایران باستان، ۱۳۴۱. 
  • ناصری طاهری، عبدالله. فاطمیان در مصر. قم: پژوهشکده حوزه و دانشگاه، ۱۳۷۹. 
  • اعظمی، چراغعلی. «سکه‌ای یکتا و بی همتا از تاریخ الموت». گوهر، ۱۳۵۱. 
  • خلعتبری، الله‌یار. «رویارویی سیاسی _ نظامی حسن صباح با سلجوقیان». پژوهشنامه علوم انسانی دانشگاه بهشتی (تهران)، ۱۳۸۵. 
  • کریمی زنجانی اصل، محمد. «دستورالمنجمین و علوم متداول نزد نزاریان ایران در عهد حسن صباح». پیک نور، ۱۳۸۴. 
  • «خواجه نظام‌الملک و حسن صباح». مهر، ۱۳۱۳.