این یک مقالهٔ خوب است. برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید.

کیا افراسیاب چلاوی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

کیا افراسیاب چلاوی
کیای چلاوی
Chalav Government.png
مناطق تحت فرمان کیا افراسیاب با رنگ آبی و هاشورهای بنفش/آبی مشخص هستند..
دوران ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۹ میلادی
محل درگذشت آمل، نبرد جلالک مار پرچین
پیش از دودمان مرعشیان
پس از دودمان باوندیان
دودمان چلاویان
فرزندان سیف‌الدین، علی، محمد، حسین، سهراب، لهراسب، اسکندر و…
دین اسلام، تشیع[۱]

کیا افراسیاب چُلاوی سیاست‌مدار، شاعر، سپهسالار و فرمانروای طبرستانی از خاندان چلاویان بود. افراسیاب در ابتدا توسط حسن دوم، حاکم دودمان باوندیان، به مقام سپهسالاری رسید ولی مدتی بعد با به قتل رساندن او حکومت چلاویان را تأسیس کرد و بین سال‌های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۹ میلادی حاکم طبرستان بود.

پس از قتل اسپهبد باوندی، امیران و خان‌های جزء مازندران از هر سوی سربرآوردند و علیه کیا افراسیاب چلاوی موضع گرفتند. کیا افراسیاب برای سرپا نگهداشتن حکومتش به یکی از واعظین متنفذ به نام میرقوام‌الدین مرعشی، ملقب به میربزرگ، روی آورد و خود را از مریدان مسلک میرقوام‌الدین معرفی کرده و سبک زندگی درویشان را برگزید. این اتحاد موجب شد طرفداران هر دوی آنان افزایش یابد و کیا افراسیاب با حمایت درویشان رقبای خود را شکست دهد. اما پس از تثبیت قدرت کیا افراسیاب تدریجاً از درویشان فاصله گرفت. از دلایل این جدایی رویکرد مساوات‌خواهانه در آئین درویشان و میربزرگ بود، که کیا افراسیاب نمی‌توانست آن را تحمل کند. در این مسلک کیا افراسیاب و دیگر اشراف برتری نسبت به دیگر درویشان نداشتند و همه در یک سطح اجتماعی در نظر گرفته می‌شدند. از سویی بر حامیان قوام‌الدین مرعشی هر آن افزوده می‌شد و این کیا افراسیاب را به هراس افکند.

کیا افراسیاب پس از مشورت‌هایی، تصمیم گرفت مناظره‌ای میان قوام‌الدین مرعشی و دیگر علمای دینی برقرار کند. در این مناظره برخی رفتارهای قوام‌الدین توسط دیگر علمای مسلمان محکوم شد ولی او قانع به شکست خود نگشت. بدین ترتیب با حکم علما، کیا افراسیاب قوام‌الدین را روانه‌ی زندان کرد ولی درویشان و حامیان قوام‌الدین به زندان هجوم برده و او را آزاد کردند و به منطقه‌ی دابو، زادگاه قوام‌الدین، رفتند. پس از مدتی کیا افراسیاب به بهانه‌ای حمله‌ای به سوی دابو ترتیب داد تا قوام‌الدین را مجدداً دستگیر کند ولی درویشان با ایجاد باتلاق بر سر راه لشکرکشی او و کمین کردن، سواره‌نظام چلاویان را با تیراندازی شکست دادند. در این نبرد که به نام جلالک مار پرچین مشهور شده‌است، کیا افراسیاب و چند تن از پسرانش کشته شدند و پس از آن شهر آمل به دست مرعشیان افتاد.

کیا افراسیاب در ادبیات زبان مازندرانی نیز شاعری تأثیرگذار است. وی دارای اشعاری قابل توجه به این زبان می‌باشد که بخشی از آن‌ها در کتاب ظهیرالدین مرعشی و بخشی دیگر به صورت الحاقی در میان اشعار اسکندرنامه باقی مانده‌است. همچنین سکه‌هایی از دوران حکومت کیا افراسیاب باقی مانده‌اند.

فرزندان کیا افراسیاب، پس از مرگ او، از طبرستان گریختند. اسکندر شیخی، یکی از این فرزندان افراسیاب، مدتی بعد توانست با کمک تیمور گورکانی به آمل برگردد و حکومت این شهر را تحت نظر تیموریان به کنترل خود درآورد و مرعشیان در آن هنگام به ماورا النهر تبعید شدند.

باوندیان[ویرایش]

از زمان تسلط ساسانیان بر طبرستان حکومت‌هایی مستقل و نیمه مستقل در این سرزمین وجود داشتند، که یکی از آنان دودمان باوندیان بود.[۲] حکام باوندیان را، به علت طولانی مدت بودن دوران حضور این حکومت، به سه دوره تقسیم می‌کنند که در این میان دورهٔ نخست ملک‌الجبال، دورهٔ دوم اسپهبدیه و دورهٔ سوم کین‌خواریه نام دارد.

کین‌خواریه (آخرین دورهٔ حکومت باوندی) شاخه‌ای از باوندیان است که توسط حسام‌الدوله اردشیر در سال ۶۳۵ هجری قمری بنیان نهاده شد. اغلب اسپهبدهای دورهٔ کین‌خواریه تحت نظر ایلخانان بودند و حکومتی محدود داشتند. این وضع تا قرن هشتم هجری یعنی زمانی که باوندیان به رستمدار کوچیدند، ادامه داشت.[۳]

اوضاع خارجی باوندیان[ویرایش]

با رو به ضعف نهادن ایلخانان، در تاریخ ایران دوره‌ای به نام عصر ملوک‌الطوایفی به وجود آمد.

در زمان فخرالدوله حسن (یکی از اسپهبدان شاخهٔ کین‌خواریه) سربداران قدرتمند شدند و امیر مسعود (حاکم سربداران) از خراسان تا طبرستان را تحت نظر گرفت و حتی توانست قومس، گرگان و استرآباد را فتح کند. او پس از این فتوحات قصد کرد که به سوی طبرستان لشکرکشی کند.[۳][۴] فخرالدوله حسن علی‌رغم آن‌که از تمایلات و مقاصد امیرمسعود آگاه بود، با او سازش نمود و مسعود با آرامش وارد شهر آمل شد ولی پس از ورود او به آمل، باوندیان با نقشه‌ای طراحی شده، بر او چیره شدند و به قتل رساندندش.[۴]

اوضاع داخلی باوندیان[ویرایش]

فخرالدوله حسن پس از نابودی سربداران با دو قدرت محلی دیگر هم درگیر بود. این دو قدرت در واقع دو خاندان چلاویان، به رهبری افراسیاب چلاوی و جلالیان، به رهبری جمال احمد اجل، بودند. این دو خاندان محلی با یکدیگر رقابت و دشمنی داشتند و اوضاع طبرستان را با رقابت‌هایشان به آشفتگی کشانده بودند. این دو خاندان عمدتاً به عنوان وزرا و هیئت حاکمهٔ باوندیان مشغول به کار بودند[۵] و انگیزهٔ دشمنی‌هایشان منافع خانوادگیشان بود.[۴]

افراسیاب، رهبر خاندان چلاوی، برادر زن حسن باوندی نیز بود و به انتخاب او سپهسالار لشکر باوندیان شد. برگزیدن افراسیاب چلاوی به مقام سپهسالاری قدرت او را به قدر زیادی افزایش می‌داد و این موجب نارضایتی خاندان جلالیان گشت. آن‌ها به استاندار رویان و حاکم دودمان پادوسپانیان، جلال‌الدوله اسکندر، پناه بردند و او را ترغیب کردند که با فخرالدوله بجنگد.[۴] حاکم پادوسپانی نیز با لشکر بزرگی به قلمرو باوندیان حمله کرد. فخرالدوله با دیدن لشکریان اسکندر پادوسپانی به ناتوانی ارتش خود در مقاومت در برابر دشمنانش پی برد، و با رفتاری صلح‌آمیز جلالیان را به سمت خود مایل کرد[۶] و تلاش کرد تا دو خاندان محلی جلالی و چلاوی را آشتی دهد که این امر با ناخوشایندی افراسیاب چلاوی همراه شد[۷][۱]

افراسیاب چلاوی قصد داشت محبوبیت فخرالدوله را از بین ببرد و کارگزاران وفادارش را از اطرافش پراکنده کند.[۴] افراسیاب در ابتدا «بحث درویشی و سرداری» که در خراسان بر سر زبان‌ها افتاده بود را گسترش داده و اصرار داشت که فخرالدوله نیز با این مسلک همراه شود.[۸] همچنین افراسیاب بعدها، پس از صلح بین فخرالدوله حسن و جلالیان، او را متهم به «روابط نامشروع» با دخترِ همسرِ خود نمود ولی با این کار به مقاصد خود دست نیافت.[۷]

سرانجام در ۲۷ محرم ۷۵۰ هجری،[۷] فخرالدوله حسن پس از حمام کتاب شاهنامه گشود و خنجرش را بالای آن گذاشته بود و پسران کیا افراسیاب با نام‌های «کیا محمد» و «کیا علی»، که خوش آواز بودند، را طلبید و از آنان خواست برایش بخوانند. کیا علی خنجر را از بالای کتاب برداشت و چنان وانمود کرد که برگهٔ کتاب را عوض می‌کند. سپس خنجر را بر بدن اسپهبد فخرالدوله فروکرده و او را کشت.[۹]

اتحاد چلاوی–مرعشی پس از مرگ حسن دوم[ویرایش]

حدود قلمرو برخی امیران و خان‌های طبرستان پس از انقراض باوندیان:
     کیا افراسیاب چلاوی
     کیا اسکندر سیاوش سخت‌کمان
     کیا جلال مُتمِیر
     کیا حسن کیای ضماندار
     امیر ولی استرآبادی (گرگان) و پولادقبا (دماوند)
     استندار جلال‌الدوله اسکندر پادوسپانی
     کیا فخرالدین جلالی
     کیا ویشتاسب جلالی
مرز پر رنگ: قلمرو سابق حسن دوم باوندی.

پس از کشتن فخرالدوله حسن و بر مسند قدرت نشستن کیا افراسیاب، او سعی کرد حاکمان جزء را به حمایت از خود درآورد ولی موفق نبود[۱۰] و بزرگان مازندران او را به عنوان حاکم مازندران به رسمیت نشناختند. یکی از این افراد «کیا جلال مُتمِیر»، حاکم قلعه فیروزکوه، بود که خود را خواستار گرفتن انتقام فخرالدوله معرفی می‌کرد. کیا افراسیاب چند بار جهت تسخیر قلعهٔ فیروزکوه اقدام کرد ولی موفق نشد. در یکی از نبردهایی که در ناحیهٔ «ویمه» میان این دو روی داد، کیا افراسیاب موفق شد کیا جلال را شکست دهد ولی او پس از شکست به سوی قلعه عقب‌نشینی کرد و کیا افراسیاب موفق به گشودن قلعه نشد. گویا کیا افراسیاب اشعاری به زبان طبری در این باره سروده‌بود و به این پیروزی اعلان مباهات می‌کرد. همچنین «کیا حسن کیای ضماندار»، که مسئول مالی لارجان بود و شوهرخواهر کیا افراسیاب نیز بود، «پولاد قبا»، که از جانب حاکم گرگان (امیرولی استرآبادی) حاکم قلعهٔ اسکن بود و ولایت دماوند در قلمرو او بود، و «کیا اسکندر سیاوش سخت کمان»، که از جانب فخرالدوله داروغهٔ سوادکوه بود، از دیگر دشمنان کیا افراسیاب بودند که قتل فخرالدوله حسن را برنتافتند. این افراد دارای جایگاه اجتماعی و سیاسی هم‌طراز با کیا افراسیاب بوده‌اند و حتی مورد کیا اسکندر سیاوش سخت‌کمان، مقامی بالاتر از افراسیاب داشت.[۹]

پس از قتل فخرالدوله حسن باوند، انظار عمومی مردم برخلاف کیا افراسیاب شد.[۱۱] از سویی فرزندان حسن باوندی، به جلال‌الدوله اسکندر، استندار پادوسپانیان، پناه بردند و یک سال بعد اسکندر برای گرفتن انتقام فخرالدوله به آمل لشکر کشید.[۷] چلاویان و هم‌پیمانانشان از آمل بیرون آمده و در «میراناده» یا «مران دبه» با لشکریان رستمدار روبرو شدند. در ابتدای این نبرد «کیا محمد بن افراسیاب» توسط پادوسپانیان کشته شد ولی در نهایت آن‌ها با ۳۳۰ کشته شکست را پذیرفتند. با این حال پادوسپانیان هیچگاه از پیروزی در برابر افراسیاب ناامید نشدند.[۹]

از مهم‌ترین دلایل این شکست حمایت قوام‌الدین مرعشی، ملقب به میربزرگ، از چلاویان بود.[۷] کیا افراسیاب به خاطر کمبود حامی در میان رهبران نظامی محلی با این روحانی محلی شیعه روابط حسنه‌ای ایجاد کرد و قادر شد به قدرتی با ثبات دست یابد.[۱] پس از بازگشت قوام‌الدین به طبرستان و انعقاد مصالحه بین دو خاندان چلاویان و جلالیان، کیا افراسیاب – که پسرش به تازگی فخرالدوله حسن را به قتل رسانده بود–[۱۲] از روی مصلحت مرید قوام‌الدین گردید زیرا که نفوذ میربزرگ به حدی بود که افراسیاب می‌توانست از نفوذ و اعتبار وی استفاده کند[۱۳] و در حالی که قتل فخرالدوله حسن عملی نکوهیده شمرده می‌شد، خود را مشروعیت بخشد.[۹]

حسین صمدی همه‌گیری بیماری وبا و آشفتگی جامعه را از دیگر دلایل رجوع کیا افراسیاب به میربزرگ می‌داند.[۱۰] سید کاظم روحانی نیز هدف کیا افراسیاب را خاموش کردن «نهضت سید قوام الدین» و استفاده از نفوذ معنوی سید و درویشان، برای تثبیت حکومت متزلزلش می‌داند. [۱۱] نزدیکی چلاویان و مرعشیان تا جایی کشیده‌شد که سید قوام‌الدین با دست خودش موهای کیا افراسیاب را تراشید و کلاه درویشی بر سرش نهاد[۱۱] و حتی به یکی از پسران کیا افراسیاب لقب «شیخی» اعطا کرد[۱۴] و افراسیاب به عنوان رهبر «شیخیهٔ کِلالِک‌بسر» دست یافت.[۱۰] ظهیرالدین مرعشی در کتاب تاریخ طبرستان و رویان و مازندران دربارهٔ این اتحاد می‌گوید:

… چون مردم مازندران آن‌چنان دیدند که رئیس ایشان دست ارادت به دامن سعادت حضرت سید هدایت قباب زده‌است و سید را مقتدای خود دانسته و مرید با ارادت او شده‌است … مردم به جوق و فوج‌فوج و گروه‌گروه نزد سید می‌رفتند و توبه می‌کردند و از فسق و فجور بازمی‌آمدند و سیادت پناهی را پیرو مقتدای خود می‌دانستند.[۱۵]

این احتمال وجود دارد که فتوای قتل فخرالدوله حسن توسط قوام‌الدین مرعشی صادر شده‌باشد؛ چنانچه در برخی منابع اولیه، همچون حافظ ابرو، از ارتباط وی با کیا افراسیاب پیش از قتل فخرالدوله سخن به میان آمده و از سوی دیگر منبع اصلی این دوره، میر ظهیرالدین مرعشی، خود از نسل میرقوام‌الدین و به شکلی ذی‌نفع بوده‌است.[۹] به هر حال دلیل موافقت قوام‌الدین با درخواست کیا افراسیاب، این بود که هواداران او نیز با این کار بیش‌تر می‌گشتند.[۱۵] چنان‌که منوچهر ستوده در کتاب درویشان مازندران می‌نویسد:

خواص برای اینکه وضع و موقع خود را استوار و پایدار سازند و عوام بدان سبب که سهم بیشتری از دنیا بگیرند و با خواص بر سر یک سفره بنشینند.[۱۶]

جدایی مرعشیان از خاندان چلاوی[ویرایش]

██ دابو (خاستگاه مرعشیان)

██ چلاو (خاستگاه چلاویان)

ستاره: آمل (پایتخت وقت طبرستان)

به گفتهٔ مصطفی مجد، «جهت‌دار بودن اندیشه‌های میربزرگ» موجب نگرانی کیا افراسیاب شد.[۱۷] نگرانی کیا افراسیاب از این خاطر بود که مردم طبرستان به سمت قوام‌الدین مرعشی جذب شوند و با توجه به آنچه از علویان طبرستان و نوع حکومتشان شنیده بودند، به دنبال بنیان دودمانی مشابه آن باشند و اقتدار و ثروت به‌دست آمدهٔ او را تهدید کنند. کیا افراسیاب پیش از این نیز وقتی که به طرفداران قوام‌الدین پیوسته‌بود، خرقهٔ درویشی پوشیده‌بود و دیگر هواداران میربزرگ نیز خوراک و پوشاکی مانند او را می‌طلبیدند و چه بسا این اندیشهٔ اجتماعی به شکل مساوات ارائه شد و در رفتار هواداران میربزرگ تجلی یافت که این موجب جدایی و رویارویی کیا افراسیاب با آنان گشت.[۱۸]

سید کاظم روحانی در این باره معتقد است قوام‌الدین از ابتدا به دنبال «تأسیس حکومت اسلامی» بود و برای آن که «راه و روش سیاسی خود» را نشان دهد، از کیا افراسیاب خواست که به آئین درویشی و ساده‌زیستی روی آورد؛ کیا افراسیاب نیز این خواسته را پذیرفت. از آن پس درویشان و مریدان قوام‌الدین، کیا افراسیاب را مریدی از مریدان سید می‏پنداشته و خود را با وی برابر و مساوی می‏دانستند؛ به طور مثال پس از حمام لباس او را می‌پوشیدند و به او می‌گفتند که برای خود لباس دیگری تهیه کند، سلاح فرزندانش را می‌گرفتند و پیغام می‌فرستادند که فلان درویش سلاحت را گرفته چون شما از این اسلحه‌ها زیاد دارید، به خاطر کمبود محصولات کشاورزی از او تقاضای برنج می‌کردند و یا خودسرانه از مزارعش کیسه‌های برنج را می‌بردند. این روش زندگی برای کیا افراسیاب قابل تحمل نبود و وقتی دید بدین شکل پیروان سید قوام‌الدین مدام بیشتر می‌شود، اظهار مخالفت کرد و از مسلک درویشی دست برداشت. [۱۱]

بهرحال در نهایت تضادهای گوناگون بین این دو و رفتار و اشرافیت‌گرایی کیا افراسیاب، موجب جدایی میربزرگ از او شد.[۵][۱۹] این مسائل باعث شد کیا افراسیاب با عده‌ای از علمای سُنّی به مشورت بنشیند.[۱۷] به نوشتهٔ خواندمیر «نتیجهٔ این مشاوره این بود که جهت جلوگیری از اختلال در امور ملک و مال، افراسیاب را به اجتناب از روش سید و تشکیل محکمه‌ای برای وادار کردن قوام‌الدین به دست کشیدن از بدعت درویشی ترغیب نمودند.»[۲۰] قوام‌الدین به مناظره دعوت شد و فقها با او به بحث شرعی پرداختند، ولی موفق نشدند او را متقاعد کنند.[۱۱] کیا افراسیاب از فقها فتوایی مبنی بر حرام بودن «ذکر جلی» ستاند[۹] و دستور داد در میان بازار آمل دستار از سر قوام‌الدین برداشته و به بند کشیدند[۱۱] و نهایتاً محبوس کردندش.[۲۰]

هم‌زمان با حبس قوام‌الدین، یکی از فرزندان کیا افراسیاب به نام «کیا سیف‌الدین»، که ولیعهدش بود، به مرض قولنج درگذشت و مریدان قوام‌الدین این واقعه را از کراماتش دانستند و مصمم به آزادی وی گشتند و بدین ترتیب قوام‌الدین آزاد شد.[۲۱][۹]

جلالک مار پرچین[ویرایش]

قوام‌الدین مرعشی، پس از رها شدن از حبس، همراه با حامیان و اقوامش به دابو رفت و آمادگی دفاعی خود را افزایش داد.[۲۱] از طرفی کیا افراسیاب در این مدت به حکومتی مستبدانه روی آورده بود. او با چند تن از افراد خاندان جلالیان صلح نمود و به مشورت با آنان پرداخت و با توجه به نظر آنان، از سید قوام‌الدین دعوت کرد به دیدنش آید. سید قوام‌الدین نیز با مریدان خود مشورت کرد و از ترس جانش، دعوت کیا را نپذیرفت.[۱۱]

بدین ترتیب چند سال پس از ماجرای محبوس کردن قوام‌الدین،[۱۱] در نبردی که در حدود سال ۷۶۰ هجری قمری، با نام جلالک مار پرچین رخ داد، درویشان مازندران به رهبری قوام‌الدین توانستند در جنگ بر سپاهیان چلاوی غلبه کنند.[۲۱][۱] در این پیکار سواره‌نظامان چلاوی در باتلاقی که پیروان مرعشیه ساخته بودند، گیر کردند و افراسیاب چلاوی و چهار تن از پسرانش، به نام‌های کیا حسین، کیا سهراب، کیا علی و کیا لهراسب، همراه با اکثر لشکریان با تیر و کمان به قتل رسیدند.[۱۰] عده‌ای از حامیان و فرزندان کیا افراسیاب به همراهی تنها فرزند بازمانده‌اش، اسکندر شیخی، از میدان جنگ گریختند و به خارج از طبرستان رفتند که از نظر دکتر مصطفی مجد نشان می‌دهد چلاویان در آمل و اطراف آن شهر دارای پایگاه مردمی نبوده‌اند.[۱۸] سید کاظم روحانی اما می‌گوید پس از پیروزی در این نبرد، دراویش فاتحانه وارد شهر آمل شدند و هر جا حامیان کیا افراسیاب را می‌یافتند، به قتل می‌رساندند.[۱۱] در تاریخ رویان مرگ کیا افراسیاب ۲۸ اردیبهشت ۷۶۲ یادداشت شده‌است.[۱۰]

ادبیات[ویرایش]

شعری از افراسیاب چلاوی با دست‌خط «محمد قزوینی» که از روی نسخهٔ موجود در پاریس نوشته شده‌است.

کیا افراسیاب گاهی اشعاری می‌سروده اما دیوان او موجود نیست؛ گرچه برخی شعرهایش به زبان طبری (مازندرانی) باقی مانده‌اند.[۱۰] در نسخه‌ای از اشعار نظامی گنجوی که در پاریس نگهداری می‌شود، بین مخزن‌الاسرار و خسرو و شیرین تعدادی از اشعار خیام نهفته شده‌است و هم‌چنین در بین اسکندرنامه چندین دو بیتی به زبان طبری و با خطی الحاقی آمده‌است که نسبتاً قدیمی می‌باشد. گویا وزن این رباعیات، وزن ویژه ملی ایرانیان – و لااقل طبری‌ها – است و از بحرهای خلیل بن احمد خارج است.[۲۲]

شاعران این دو بیتی‌ها «امیر افراسیاب»، «امیر داوود» و «حسن کیا» ذکر شده‌اند که در این میان اولی همان کیا افراسیاب چلاوی است و دو نفر دیگر نیز از معاصران و اطرافیان وی می‌باشند. از کیا افراسیاب چلاوی سه دو بیتی دیگر نیز در کتاب تاریخ طبرستان و رویان و مازندران وجود دارد.[۲۲]

این دو بیتی‌ها در تاریخ زبان و ادبیات طبری ارزش زیادی دارند؛ چنانچه قدیمی‌ترین سروده‌های باقی ماندهٔ این زبان از قرن‌های چهارم تا نهم هجری قمری هستند و ۱۲ بیت مذکور یک پنجم این مجموعه را تشکیل می‌دهد و این در حالی است که از نظر کیفی هم این اشعار قابل قرائت‌تر از اشعار پیشین هستند.[۲۲] از دیگر تفاوت‌های این اشعار ذکر نشدن علت سرودن شعر است.[۲۳]

در واقع این اشعار از واپسین متون تاریخی زبان طبری است؛ زیرا با نابودی دودمان‌هایی که دنبالهٔ اسپهبدان طبرستان بودند، ترویج فرهنگ پهلوانی طبرستان و دوران ادبیات رزمی و بزمی آن به سر می‌رسد.[۲۴] گرچه تمام الفاظ با آوانگاری اصیل طبری نوشته شده‌اند ولی در اشعار مذکور «فارسی‌گرایی» نیز دیده می‌شود. به‌طور مثال در این اشعار از «ا» به جای «و» در موضع پیش از صامت خیشومی استفاده شده‌است.[یادداشت‌ها ۱][۲۵]

سکه‌شناسی[ویرایش]

سکه ضرب شده توسط افراسیاب.

در زمان فرمانروایی از کیا افراسیاب چلاوی سکه‌هایی ضرب شده‌است. نمونه‌ای از این مسکوکات، به وزن ۳٫۰۴ گرم و قطر ۲۳٫۳ میلی‌متر، موجود است که بنا بر نوشته‌های روی آن، در سال ۷۵۳ هجری (سنه ثلاث خمسین سبعمائه) در شهر ساری ضرب شده‌است. بر روی این سکه در میان طرح‌های اسلیمی چهار بار نام علی، در قالب یک چلیپا، آمده‌است و در هر زاویهٔ آن نام دو تن از امامان تشیع آمده‌است. در پشت سکه نیز شعائر «لا اله الا الله»، «محمد الرسول الله» و «علی ولی‌الله» حک شده. [۲۶]

یادداشت‌ها[ویرایش]

  1. نمونه‌هایی که در اشعار افراسیاب هستند: «ان»، «دانستمه» و «سان»

پانویس[ویرایش]

منابع[ویرایش]

کیا افراسیاب چلاوی
درگذشتهٔ: ۱۳۵۹ میلادی
اسپهبدان طبرستان
پیشین:
حسن دوم
(دودمان باوندیان)
فرمانروای طبرستان
میان سال‌های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۹ میلادی
پسین:
میربزرگ
(دودمان مرعشیان)