فتحعلی صبا
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
فتحعلی خان کاشانی متخلص به صبا ملکالشعرای دربار فتحعلیشاه قاجار و سرآمد شاعران دربار بودهاست. زادروز وی بهدرستی معلوم نیست و با استدلالی که ملکالشعرای بهار در مقدمه خود بر کتاب گلشن صبا کرده، در حدود سال ۱۱۷۹ هجری قمری در کاشان اتفاق افتاده است. صبا در سن ۵۹ یا ۶۰ سالگی به تاریخ ۱۲۳۸ هجری قمری در تهران درگذشت.
فتحعلی خان ابتدا از مداحان لطفعلی خان زند بوده و گویا دیوانی هم در مدح وی داشته که پس از واقعه قتل برادر از ترس جان آنرا فروشسته است.
بزرگترین مثنوی صبا است و به روال شاهنامه فردوسی و به همان وزن سروده شدهاست.
| چو اشپختر آن دیو پرخاشجو |
|
شد آگاه در «گنجه» از رای او |
| گزیدی لب خویش هردم به گاز |
|
نهفتی، ولی گشت بیپرده راز |
| بسی گفتم ایران نه هند است و روم |
|
ندیده کسی کام زان مرز و بوم |
| به کام دمآهنج نراژدها |
|
منه گام، کز وی نگردی رها |
| زگفتار ایران فرو بند دم |
|
مکن بخت فیروز بر خود دژم |
| مه از خون شیرانش آغشته خاک |
|
ستودان شاهانش تاری مغاک |
مثنوی در بیان معجزات پیغمبر اسلام و جنگهای علی است.
| به نام خداوند بینش نگار |
|
خردآفرین، آفرینش نگار |
| خداوند این گوهرین بارگاه |
|
برافراز این عنبرین دستگاه |
| زپیدایی از آفرینش نهان |
|
ولی نز خداوند بینش نهان |
| به هرذره او بر شده آفتاب |
|
به هر قطره او ژرف دریای آب |
| به بیننده آفریننده بین |
|
به ژرفی یکی در دو بیننده بین |
| که بازاست زین خرد بینندهات |
|
دری زی بزرگ آفرینندهات |
| جهانبان جهان از سخن آفرید |
|
به گفتن شد این آفرینش پدید |
| ز هر آفریده سخن برتر است |
|
سخن زآفرینش بهین گوهر است |
| به مردم بود نام مرد از سخن |
|
نه از سختستخوان، نه از نرمتن |
| به هرکس که نیروی گفتار بیش |
|
بدین نام نامی سزاوار بیش |
| سخنگو ندارد به دل بیم مرگ |
|
سخن مرگ را آهنین پتک و ترگ |
| زبان سخندان یکی خنجر است |
|
که گه نوشزا، گه شرنگآور است |
| زگوینده نو سخن گوش کن |
|
کهن گفتهها را فراموش کن |
از جمله بهترین اشعار صبا است.
| شنیدم یکی موبد سالخورد |
|
در آندم که روشنروان میسپرد |
| تن پاکش از تابش آفتاب |
|
چو موم اندر آتش، چو شکر در آب |
| یکی گفتش: ای پیر دیرینه روز |
|
تن از تابش آفتابت به سوز |
| نبستی چرا در سرای سپنج |
|
سپنجیسرایی پی دفع رنج؟ |
| بنالید و گفتا: در این روز کم |
|
گر آسایش از سایه نبود چه غم! |
| بزرگان چنین از جهان رستهاند |
|
نه چون ما دل اندر جهان بستهاند |
| چو صاحبدلی بر جهان دل منه |
|
به بیهوده گل بر سر گل منه |
- از صبا تا نیما، یحیی آرینپور، چاپ هشتم، ۱۳۸۲
- عنایت الله شکیباپور. اطلاعات عمومی. چاپ هفتم. کتابفروشی اشراقی، ۱۳۴۸. ۳۳.
[ویرایش] پیوند به بیرون