فلسفه
فَلسَفه مطالعهٔ مسائل کلی و بنیادی پیرامون موضوعاتی چون هستی ، آگاهی ، ارزش ، خرد ، ذهن و زبان است .[۱][۲] فرق فلسفه با راههای دیگر پرداختن به پرسشهای بنیادی این چنینی راههایی نظیر عرفان ، اسطوره و دین ، رویکرد نقّادانه و معمولاً سازمان یافتهٔ فلسفه و تکیهاش بر استدلالهای عقلانی و منطق است.[۳]
فلسفه در آغاز در دولت-شهرهای یونان، بهویژه آتن شکل گرفت.[۴]
واژه فلسفه ریشه در کلمه یونانی آرخه به معنی بذر دارد . در واقع فلسفه به دنبال کشف ماده المواد عالم است که جهان هستی از چه چیز به وجود آمده است همچنین واژهٔ فلسفه به معنای دوستداری حکمت نیز هست و ریشهٔ یونانی (به یونانی: φιλοσοφία) دارد که سپس به عربی و فارسی راه یافته است. مشهور است که نخستین بار فیثاغورس واژه مذکور را به کار برده است؛ زمانی که از او پرسیدند: «آیا تو فرد حکیمی هستی؟» وی پاسخ داد:«نه، اما دوستدار حکمت (Philosopher) هستم.».[۵][۶]
اگرچه فلسفه پژوهشی تخصصی است؛ اما ریشه اش در نیازهای مشترک مردمی است که هرچند فیلسوف نیستند، به این نیازها آگاهند.[۷]
تاریخ فلسفه : فلسفه را غربيها در ترکيب دو مفهوم فيلو و سوفيا به معني دوستداري دانش ميگيرند. آنها مفهوم ديگري دارند که Wisdom خوانده ميشود و در عربي، معادل تقريبي حکمت شناخته ميشود. پس نزد غربيها فلسفه و ويزدام دو مفهوم متباين هستند.
• * حکمت از نظر قدمت، ديرينتر از مفهوم فلسفه در يونان است. فلسفه در يونان به سختي ميتواند قدمتي 2600 ساله براي خود سندسازي و جست و جو کند، اما قدمت حکمت بسيار فراتر از آن است. عملاً فلسفه مولود حکمت است، يا به بيان دقيقتر، فلسفه، فروکاست Reduction حکمت است.
• * حکمت، در دامنهي زبانهاي سامي پديد آمده و ظاهراً ريشهي آن در زبان آرامي است، اما در همهي زبانهاي آرامي، سرياني، عبري، حتي اکدي و عربي به کار ميرفته است. تحول اين واژه در سامي شمالي و جنوبي متفاوت بوده است. اين تحول، ماجراي سادهاي دارد. در محيط جغرافيايي ابراهيمي و انبياء(ع) پس از او، از لبنان و سوريه و عراق کنوني، تا عربستان و يمن و مصر و حبشه، در حوزهي معرفت مؤمنانه، هر شيئي، داراي معنايي بود، که آن معنا، غايت آن پديده محسوب ميشد. در واقع آن معنا، هدف خلقت و پيدايش آن شيء بود. در اين تلقيِ معرفت مؤمنانه در اديان ابراهيمي، راز يافتن معنا در هر شيئ و هر پديدهاي، در مفهومي به نام «آيه» نهفته بود. آيه يا نشاني، همان علامتي است که در شيئ حبس شده است. در معرفت مؤمنانه، هر شيئ و هر پديدهاي در عالم، نشاني خاصي از يک پيام است. آن گونه که سعدي سروده است:
برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقاش دفتري است معرفت کردگار در نگاه سعدي، هر برگ درخت، دفتري براي شناخت خداست. چه کسي اين دفتر را درک و دريافت ميکند؟ سعدي اين درک و دريافت را به هوشيار يا همان حکيم احاله ميکند. رؤيت اين نشانيها در هر شيئ و دريافت و درک آنها، «حِکم» ناميده ميشد. از اين رو حکمت شکل گرفت: الف- همهي پديدهها و اشياء در عالم در ظاهر و باطن و صيرورت خود داراي معنا هستند. ب- اين معنا، از طريق نشاني و برهاني که در شيئ رؤيت ميشود، قابل دريافت و درک است. به اين نشاني و علامت و برهان، آيه گفته ميشود. روند رؤيت و درک اين آيهها حکم ناميده ميشد. ج- رؤيت و دريافت و درک اين آيهها و نشانيها در همهي پديدهها در پهنهي گيتي و هستي، حکمت خوانده شد. د- حکيم، شخص فرزانهاي بود که بصيرت لازم براي رؤيت و دريافت آيه در اشياء را داشت. تحول واژهي حِکم و حکمت، از محدودهي سامي شمالي به سامي جنوبي کشيده شد. در سامي جنوبي متاثر از زبان آرامي، از واژه حکم، حُکم پديد آمد. روند رؤيت و درک آيهها در اشياء «حِکم» خوانده ميشد. در منطقهي سامي جنوب، از اين حِکمها که هر کدام يک قاعده بودند، حُکم برخاست که در واقع قانون بود. مثلاً اگر قابيل، پس از کشتن برادرش هابيل، نميدانست که با پيکر او چه کند، با مشاهدهي عمل کلاغ در کندن زمين و دفن اشياء و مردار، از اين رفتار کلاغ به عنوان آيت و نشاني استفاده کرد و دريافت که بايد جسد برادرش را در زمين دفن کند. رفتار طبيعي کلاغ در متن خود داراي معنا بود. اين معنا در قالب آيت، هم-چون علامتي در رفتار کلاغ حبس شده بود. روند رؤيت و دريافت اين معنا از سوي قابيل «حِکم» و حکمت بود. از اين حِکم که قاعده بود، قابيل «حُکم» دفن جسد هابيل را استنتاج کرد. مفهوم «حکومت» نيز از واژهي «حُکم»، متاثر از زبان آرامي پديد آمد، که اِعمال فرمانروايي مبتني بر «حُکم»هاي برگرفته از حکمت تلقي ميشد. لذا حکم و حکمت در حوزهي زباني سامي شمالي پديد آمد و در مسير تحول و زايش خود، در حوزهي سامي جنوبي به حُکم و حکومت تفکيک شد.
• * پس از يک دورهي طولاني بيش از هزار ساله، اين تلقي در يونان عصر پس از اسطورهگرايي، با يک بديل موجه شد. دانشمندان ملطي، در غرب ترکيهي کنوني، با رويکردي مادي به طبيعت، پرسش از مادهالمواد، و مادهي اوليهي پديدآورندهي عالم و هستي را مطرح کردند. در اين جا ديگر رؤيت معنا در پهنهي طبيعت و گيتي مطرح نبود، بلکه مادهي اوليهي ذهني شاکلهي عالم مد نظر بود. اين مادهي اوليه را يونانيان «آرخه» ناميدند. آرخه در تلقي ملطيون به عناصر اربعهي آب و آتش و خاک و هوا محدود شد، يعني عنصر کيفيت ماده. اما نزد ديگران، لوگوس يا به تعبير عربها لغت، مادهي نخستين معرفي شد. فيثاغور و فيثاغوريان، مادهي اوليه و آرخه را نه لوگوس يا کيفيت، که به کميت يا «عدد» شناختند. از صفر تا نه، ده عدد، مادهي نخستين هستند که امروز بشر غربي با دو عدد آن يعني صفر و يک در نظام ديجيتال، کامپيوتر و فضاي سايبر را رقم زده است. کميت و کيفيت و لوگوس که اجزاي شاکله آرخه در تلقيهاي گوناگون بودند، اساساً اعتبارياتي ذهني بيش نبودند. روند پديدار شدن اين ريشههاي سهگانه از بذر آرخه، توسط «الثئا» رقم خورد. در تلقي يونانيان، عالم آنبهآن خود را آشکار و نهان مي-کند. اين «لثئا» و «الثئا» يا لحظه به لحظه مخفي و علني کردن مستمر و مداوم عالم، روند ريشه زدن بذر آرخه بود. از بذر آرخه که در اثر الثئا شکافت و ريشه دوانيد، متافيزيک پديد آمد. در اين مرحله، انسان يوناني از ميتوس به لوگوس رسيده بود. ريشهي معرفتي حاصل از آرخه، به مرور جوانه زد و فوزيس را رقم زد، همان فيزيک.
در اين مقطع آيه به آرخه فروکاست شده بود و با آن، حکمت نيز نزد يونانيان به فلسفه فروکاست شد. رؤيت و دريافت استوار معنا در اشياء و پديدهها، با فروکاست لفظ، در نتيجه به فلسفه يا دوستداري دانش فرو غلتيد. ظاهراً بشر غربي رؤيت و دريافت معنا از عالم را در پهنهي طبيعت دشوار يافت و راه ساده را برگزيد: مطالعهي خود عالم طبيعت، براي شناخت آن، نه براي دريافت معنا.
دو هزار سال بعد، دکارت فرانسوي اذعان کرد که فلسفه درختي است که ريشهي آن متافيزيک، تنهاش فيزيک و شاخههايش دانشها هستند. سيصد سال پس از او هايدگر مدعي شد که درخت مورد نظر دکارت، در زمين و آسمان که معلق نيست، بلکه در زمين «وجود» ريشه دارد. درخت فلسفه که در زمين وجود با آرخه يا مادهي اوليهي عالم آغاز کرد، در نهايت به ميوهي «تخنه» رسيد، همان تکنيک، که تکنولوژي محصول آن است. حرکت کامل فلسفي از آرخه در قلب متافيزيک تا تخنه به عنوان ميوههاي فيزيکال اين درخت، اکنون به اتمام رسيده است: بشر غربي محصول درخت يا همان تکنولوژي را از باغ فلسفه چيده و روانهي بازار ميکند، ديگر او رغبت چنداني به ريشهي درخت که متافيزيک خوانده ميشد يا حتي تنهي آن ندارد. جملهي ريچارد رورتي، فيلسوف پراگماتيست آمريکايي در تهران در 1383 بسيار شفاف بود: فلسفه نردباني بود که غرب از آن بالا رفت و سپس آن را به کناري نهاد.
روند «آرخه مبنا» در درخت فلسفه، لاجرم 2350 سال بعد به تلقي دارويني از عالم در غرب انجاميد. داروينيسم فرجام اجتناب-ناپذير آرخه مبنايي در فلسفهي غرب بود. تثليث آرخه در عصر يونان باستان، يعني کميت، کيفيت و لوگوس نيز به عنوان روش، خود را بر علم و دين و تفکر در هميشهي غرب در 2500 سال گذشته تحميل نموده است. تثليث مسيحي پدر، پسر، روحالقدس يا همان اقنومهاي سهگانه، تثليث هگليتز، آنتيتز و سنتز، تثليث فرويدي ايد، ايگو سوپر ايگو، تثليث دارويني آرخيا، باکتريا و يوکاريوتا، و ساير تثليثهاي فرهنگ و علم غربي، ذاتي ريشهي درخت فلسفه بوده و هست.
• * اما در همان عصر انتقال از ميتوس به لوگوس، و جنبش ملطيون، افلاطون تلاش کرد برزخ ويژهاي ميان حکمت و فلسفه ايجاد کند که موفق نبود و بلافاصله از سوي شاگردش ارسطو به چالش کشيده شد. افلاطون، «آيه» را نه به «آرخه»، که به «آيدوس» تحويل کرد. آيدوس يا ديدار معنا در ماده، يک تلقي نازل شده و فروکاهيدهي آيه بود. در آيه، رؤيت انگشت اشارهي خدا در تکتک پديدهها و اشياء، براي شناخت هستي و خداي هستي مطرح بود، اما در آيدوس افلاطون، انگشت اشارهي خدا حذف شد. آيدوس صرفاً مرجع عيني مفاهيم کلي بود که همچون آيه، افلاطون، «آيه» را نه به «آرخه»، که به «آيدوس» تحويل کرد. آيدوس يا ديدار معنا در ماده، يک تلقي نازل شده و فروکاهيدهي آيه بود. در آيه، رؤيت انگشت اشارهي خدا در تکتک پديدهها و اشياء، براي شناخت هستي و خداي هستي مطرح بود، اما در آيدوس افلاطون، انگشت اشارهي خدا حذف شد. آيدوس صرفاً مرجع عيني مفاهيم کلي بود که همچون آيه، مستقل از تفکر انسان مقرر بود. آيدوس چگونه بايد کشف ميشد؟ بر خلاف آيه که رؤيت آن غالباً نيازمند تقوا و تزکيهي نفس بود، آيدوس افلاطوني در روند ديالکتيک نه رؤيت، که کشف ميشد. آيدوس يا ايديا، و يا همين ايده در عصر کنوني، نتوانست نقش آيه را ايفاء کند، چون خود آن از معنا تهي شد. هر چند آيدوس افلاطوني، 2400 سال بعد، در فلسفهي فنومنولوژي هوسرل، با يک انقلاب کپرنيکي روبرو شد و کاملاً دچار دگرگوني شد، به گونهاي که به آگاهي انسان رجعت کرد. در واقع در تلقي هوسرل، آيدوس مستقل از آگاهي انسان وجود ندارد.
آيدوس افلاطون با تلقي امروزي، ابژکتيو، و آيدوس هوسرل سوبژکتيو بود. کما اينکه «آيه» در معرفت مؤمنانه که حکمت را رقم ميزند در هزارههاي اول و دوم قبل از ميلاد عيسي(ع)، با تلقي امروزي، ابژکتيو بود و آرخهي يوناني که درخت فلسفه را پديد آورد، سوبژکتيو.
• * فلسفه فروکاست حکمت است. لذا هيچگاه نميتوان آن را با حکمت يکي دانست. فلسفه درختي است که نسبت به فيلسوف متعلَّق است. اما حکمت، جنيني است که با حکيم منطبق و به حکيم متعلِق است. انديشمندان مسلمان که به غلط فلاسفهي غرب را حکيم ميخواندهاند، دچار خبط عظيمي در تفکر بودهاند. عنوان کتاب فروغي، فاجعهاي عظيم بود: «سير حکمت در اروپا». اين برابر دانستن فلسفه با حکمت از کجا نشأت ميگيرد؟ کافي است سري به دپارتمانهاي فلسفه در دانشکدههاي ادبيات زده شود، و در آنجا سراغ درس اتيمولوژي براي دانشجويان فلسفه گرفته شود. نه تنها دانشجوي فلسفه، در هيچ مقطعي ريشهشناسي يا اتيمولوژي مفاهيم اصلي فلسفه را نميآموزد، که حتي درس کماثر اصطلاحات فلسفي نيز چندان جدي نيست. در جامعهاي که اتيمولوژيستهاي فلسفي و حکمي آن ناياب باشند، برابر دانستن فلسفه و حکمت، و بسياري مفاهيم ديگر، طبيعي خواهد بود.
• * مصيبت اينجاست که نه تنها در هزارهي گذشته در ايران، فلسفه را با حکمت يکي انگاشتهاند، بلکه حکمت قرآني را نيز فلسفه خواندهاند. اصرار عجيبي بر مفهوم فلسفه دارند و در پاسخ به اين پرسش که فلسفه با حکمت قرآني يکي نيست، چه اصراري به اين برابر نهادن داريد، بلافاصله با حربهي نکوهش فلسفهستيزي وارد عرصه ميشوند. يکي دانستن حکمت با فلسفه، حکمتستيزي است. حکمت در قرآن حکيم، حدوداً در يازده حوزه در بيش از 116 آيهي مرتبط آمده است:
الف- خدا حکيم است. به جاي کلمهي حکيم، واژهي فيلسوف بگذاريد: خدا فيلسوف است!؟ ب- خدا به انبياء (ع) کتاب و حکمت را تعليم داد. بخوانيد خدا به انبياء(ع) کتاب و فلسفه را تعليم داد. پ- خدا کتاب و حکمت را نازل ميکند. جاي حکمت در اين آيه، فلسفه بگذاريد. ت- در آيهي 1 سورهي يونس: اين است آيات کتاب حکيم. در تلقي مدافعان يکي بودن فلسفه و حکمت، اين آيه ميشود «اين است آيات کتاب فيلسوف». ث- قرآن حکيم. از ديد فيلسوفان، اين مفهوم قرآني ميشود: «قرآن فيلسوف!» ج- حکمت بالغه. بخوانيد فلسفهي بالغه. چ- در آيه 39 اسرا: خدا حکمت را وحي ميکند. ح- انبياء(ع) به مردم کتاب و حکمت تعليم ميدهند. در تلقي روبهرو ميشود: انيباء(ع) به مردم کتاب و فلسفه تعليم ميدهند. خ- عيسي(ع): براي شما حکمت آوردم. در واقع عيسي(ع) فلسفه آورده است! د- لقمان، داود، و سليمان، حکمت داده شدند. در تلقي ديگران، يعني فلسفه داده شدند و اين سه تن فيلسوف هستند. غربيها ميگويند شرق نبي دارد و غرب فيلسوف. ذ- در آيهي 125 نحل: دعوت کن به راه رب خود، به حکمت ]نه به فلسفه[، به موعظهي حسنه، و به جدال احسن. اگر قرار بود با فلسفه به راه خدا دعوت صورت گيرد، به دليل جنگل آراء و مکاتب فلسفي، عجب پلوراليسم ويژهاي رقم ميخورد. به قول حافظ: جنگ هفتاد و ملت، همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند ر- حکمت را خدا ميدهد، که خير کثير است به هر کس داده شود. به او خير کثير داده شده است. جز اولوالالباب کسي متذکر نميشود. در نسبت با اين آيه، اين شبهه مطرح است که اگر حکمت خير کثير است که از سوي خدا داده ميشود، چه طور اين خير کثير به مارکس داده ميشود و او به الحاد ميرسد؟ خير کثير به فوئرباخ داده ميشود و او ماترياليست ميگردد؟ ديويد هيوم به عنوان غول فلسفي بريتانيا، که کانت را از خواب جزمي بيدار کرد، به عنوان يک ملحد، چگونه خير کثير به او داده شده است؟ آيا همجنسبازي و اخلاق فاسدي که قوم لوط را در شهر سدوم با عذاب خدا مواجه ساخت، خير کثير، يا حاصل خير کثير است؟ در غير اين صورت چگونه ميتوان ويتگنشتاين و فوکو را به دليل مشکلات اخلاقي اين چنيني «حکيم» ناميد؟ حکمت در قرآن که در محورهاي 12گانهي قيد شده آمد، هيچ سنخيتي با فلسفه ندارد. اساساً لوازم خير کثير در فلسفه نيست، زيرا با هزار و يک آلودگي و انحراف و الحاد ميتوان فيلسوف شد، اما بدون ايمان و تقوا نميتوان حکيم شد. حکيم در اثر تقوا به فرقان ميرسد و از آن به تفکيک و تمييز حق از باطل نايل ميشود و به حقيقت دست مييابد. حکمت فوق فلسفه است و فلسفه در ادامهي حکمت و به تبع آن. نسبت حکمت و فلسفه، نسبت عدد يک و صفرهاي پشت آن است. فلسفه بدون حکمت، صفري است که خوانده نميشود.
•* در مفهوم «فلسفهي اسلامي»، دو نکته حائز اهميت است:
الف- قيد فلسفهي اسلامي به اين معناست که مدعيان آن باور دارند که فلسفهي غير اسلامي نيز وجود دارد. آنچه در دو فلسفهي اسلامي و غيراسلامي مشترک و مقوم آنهاست چيست؟ ب- در قيد اسلامي فلسفهي اسلامي، چه چيزي از اسلام به عنوان لوازم جوهري يا عرضي فلسفه به کار رفته است که آن را اسلامي ساخته؟ در واقع ادعا اين است که فلسفهي يوناني، پس از هزار سال قدمت، در عصر اسلام، به جهان اسلام آمده و بومي شده است. چنين انطباق و بوميسازي، در دو حوزه بايد صورت پذيرفته باشد: - ابتدا در چهارچوب مفهومي، و سپس در چهارچوب تصوري: در چهارچوب مفهومي فلسفهي اسلامي کافي است به مفاهيم پايه توجه شود، اين عدم انطباق به خوبي نمايان ميگردد: 1) مفهوم فلسفه، که با حکمت قرآني يکي گرفته شده است، حال آنکه غربيها به حکمت ويزدام ميگويند و آن را از فلسفه جدا ميدانند. فلسفه، فروکاست شدهي حکمت است، لذا نميتواند با حکمت برابر باشد. 2) مفهوم آرخه و مادهالمواد، با آيه در حکمت الهي و قرآني يکي نيست. مدام در قرآن به وجود آيه يا نشاني و برهان در پديدههاي هستي و وقايع اشاره شده است. در قرآن هفت متعلق ايمان بر شمرده ميشود که ايمان جامع مومن به هر هفت متعلق مزبور الزامي است. متعلقهاي ايمان به غيب، ايمان به خدا، ايمان به ملائک، ايمان به کتاب، ايمان به ارسال انبياء(ع)، ايمان به آخرت و ايمان به آيات الهي. منظور از آيات الهي و ايمان به آن، فقط آيههاي درون سورههاي قرآن حکيم نيست، بلکه منظور اين است که در پهنهي گيتي، همهي اشياء و پديدهها و حرکتها و صيرورتها، نشاني و آيه هستند. مومن در کنار ايمان به ساير متعلقهاي ايمان، بايستي به آيات الهي نيز ايمان داشته باشد. در واقع اگر مومن چشم دل بگشايد و ديدهي آيتبين يابد، عملاً حکيم الهي است. اما در فلسفه، از جمله فلسفهي اسلامي، آيه به آرخه فروکاست يافته و دغدغهي فيلسوف اسلامي نيز همان اعتباريات شاکلهي آرخه از لوگوس تا کميت و کيفيت است. هر کجا فيلسوف مسلمان خلاف اين عمل کرده است، او در آنجا حکيم است، زيرا فلسفه به ماهو فلسفه از اساس در آيتزدايي شکل گرفت و لحظهاي که در آرخه، پرسش از چيستي مادهي اوليه را مطرح کرد، راه معنازدايي از طبيعت و هستي را در پيش گرفت و از وجود به ورطهي موجود درغلتيد. اگر فلسفه چنين ظرفيتي داشت که نگاه آيتبين را در فيلسوفان پديد آورد، بايستي اکنون فيلسوفان جهان مؤمنترين مردمان باشند، اما تاريخ فلسفه، خلاف اين را نشان ميدهد. 3) در فلسفهي اسلامي، مفهوم فلسفهي اولي، در برابر متافيزيک مطرح است. فلسفهي غرب دو گزارهي کاملاً مشخص دارد: فيزيک و متافيزيک. در فلسفهي اسلامي، طبيعه، مابعدالطبيعه، و ماوراءالطبيعه مطرح است. اولاً فيزيک يا فوزيس معادل طبيعه و طبيعت نيست و در فلسفه، مفهوم ناتورا يا نيچر معادل طبيعه و طبيعت است. ثانياً متافيزيک نيز معادل مابعدالطبيعه نيست، به همان دليل نخست. ثالثاً فلسفه نه تنها ظرفيت دريافت ماوراءالطبيعه را ندارد، بلکه چنين ادعايي نداشته و در عالم فلسفه غرب، کسي مدعي ترانس فيزيک يا اولترافيزيک نيست. فلسفهي اولي، همان متافيزيک است نه بيشتر، لذا نميتواند به عرصهي ترانس فيزيک که حوزهي متعلقهاي ايمان در دين است ورود کند. در نتيجه فلسفه يا آنچه فلسفهي اسلامي ناميده ميشود، برخلاف حکمت، نميتواند مدعي انطباق با دين شود. حکمت به صورت ذاتي و جوهري، چون آيتمدار است، واجد روح ديني و ايماني است. اما فلسفه به دليل محصور بودن در فيزيک و متافيزيک چنين ظرفيتي ندارد. 4) فلسفه، همزاد و مترادفي دارد به نام ذهن Mind. ذهن غامضترين مفهوم فلسفي در غرب است که هنوز هم نتوانسته-اند آن را تبيين کنند. با اين مفهوم مبهم که هستي خود آن نيز شفاف و روشن نشده است، فلسفه تلاش کرد هستي و وجود عالم را بنماياند. حتي در دهههاي اخير مدعي شدند که Mind is God ذهن خداست. اکنون فلسفهي ذهن، بحرانيترين حوزهي انديشه در ميان رشتههاي علوم انساني است. در فلسفهي اسلامي نيز اين مفهوم مبهم و ناشناخته، مبناي همهي فعل و انفعالات فکري است. در واقع فيلسوفان اسلامي، در مفهوم ذهن، پاي خود را جاي مطمئني قرار ندادهاند و اين سنگ بناي سست، توان و ظرفيت لازم را ندارد. پرسشي که فلسفهي اسلامي بايد پاسخ دهد اين است که اولاً تمايز ذهن در فلسفه اسلامي با Mind در فلسفهي غرب چيست؟ و ثانياً اين مفهوم را که مفهومي غير قرآني است، معادل کدام مفهوم در قرآن قرار ميدهند. در درون قلب، لايههاي صدر و شغاف و فوأد، هر يک ممکن است بتوانند بخشي از ظرفيت ذاتي انسان را بنمايانند. اما يقيناً ذهن، ظرفيت و توان رقابت با فؤاد را ندارد. فلسفهاي که هستي خود را در بناي سست و مبهم ذهن نهاده است و وجود ذهني را در ذهني ميجويد که هيچ نسبت و قرابتي با انسانشناسي قرآني ندارد، چگونه خود را فلسفهي اسلامي ميخواند؟! - اما چهار چوب تصوري: انطباق و بوميسازي فلسفه با اسلام نياز به انطباق چهارچوب تصوري و نظري خود با اسلام دارد. چهار چوب تصوري و پارادايم فلسفهي صدرايي در اسفار اربعه رقم خورده است. اسفار اربعه، سفرهايي است از خلق به حق و بازگشت به خلق: سفر يکم: من الخلق، الي الحق. سفر دوم: بالحق في الحق (في الحق، الي الحق) سفر سوم: من الحق، الي الخلق بالحق. سفر چهارم: بالحق، في الخلق. پارادايم اسفار اربعه، شبيه پارادايم افلاطون در مبحث غار است. A. شخص با رؤيت سايهها در ته غار، متوجه بيرون غار ميشود. خود را رهانيده و به بيرون ميرود. B. در بيرون غار به کند و کاو و بررسي و شناخت ميپردازد. C. مجدداً، متعهدانه و ايثارگرانه به درون غار باز ميگردد. D. سپس ديگران را در ته غار آزاد ميکند و با يکديگر به بيرون غار، به سمت روشنايي ميروند. اين دو پارادايم، شباهت ظاهري به يکديگر دارند با اين تفاوت که در سفر چهارم افلاطوني، شخص متعهد است ديگران را به بيرون غار ببرد، اما در اسفار اربعه، سفر چهارم سفر از خلق به حق نيست، بلکه سفر در خلق به حق است. در واقع او که کولهباري از معرفت به حق از سفر دوم آورده است، نيازي نميبيند همهي مردم در بند را برهاند و به حق ببرد، بلکه حق را به ميان آنها آورده است. در واقع در سفر چهارم صدرايي، مهدويت و ظهور ديده نميشود. اگر سفر چهارم، سفر با خلق به حق بود، ميشد مدعي مهدويت در آن گرديد و انقلاب اسلامي را سفر چهارم صدرايي خواند، اما اين پارادايم مخدوش است و عنصر امامت و ولايت در آن مغفول و محذوف است. شخص سفر کرده، متعهد به رهبري ديگران نيست و تنها شهروند مسئولي است که حق-مدارانه به خلق بازگشته و در ميان آنهاست. چهارچوب تصوري ناب اسلامي، بر چهار مفهوم هبوط و عروج، و نبوت و امامت استوار است. حذف يا غفلت از عنصر امامت در سفر چهارم صدرايي، انطباق پارادايم او را با چهارچوب تصوري قرآني دشوار ميسازد. از اين رو نميتوان اسفار اربعهي صدرايي را نقشهي راه امام خميني (ره) در انقلاب اسلامي دانست، زيرا ايشان مبتني بر سفر چهارم، بايد حق را به ميان مردم مي-آورد، نه اين که مردم را به سوي حق ببرد. کساني که فيلسوف اسلامي خوانده ميشوند، عمدتاً حکيم هستند: ابن سيناي بخشهايي از «اشارات»، ملاصدرايي که بارها پياده به حج ميرود و در مقدمهي تفسيرش بر سورهي واقعه از ايستادن در سايه شکوه ميکند و سايرين، همه حکماي الهي هستند که بايد از فلسفههايشان متمايز شوند.
• * برخي اصرار دارند امام خميني(ره) را که خود مدرس فلسفهي صدرايي بود، به طور مطلق در اين ميدان مصادره کنند و حضرت ايشان را صرفاً فيلسوف بنمايانند. در حيات فکري هر متفکر مؤلف و صاحب مکتبي، همواره دو دوره وجود دارد. در فلسفه اين قول مشهور است که در بيان آموزههاي هر فيلسوف، بلافاصله ميپرسند: مثلاً، کدام کانت؟ کانت دورهي اول يا کانت دورهي دوم؟ ويتگنشتاين اول يا دوم؟ ملاصداري يکم يا ملاصدراي دوم؟ در مورد امام خميني(ره) نيز اين پرسش صادق است. بله امام خميني(ره) خود استاد فلسفه بودهاند، اما کدام امام خميني(ره) ؟ پاسخ اين است: امام خميني(ره) اوّل.
در واقع امام خميني(ره) دوّم، از فلسفه عبور کرده بودند. در آذرماه 1365 دقيقاً دو سال و نيم قبل از رحلت جانگداز آن پير مراد، در نامهاي به عروس گرامياشان مينگارند: «چنان به عمق اصطلاحات و اعتبارات فرورفتم و به جاي رفع حجب به جمع کتب پرداختم که گويي در کون و مکان خبري نيست جز يک مشت ورقپاره که به اسم علوم انساني و معارف الهي و حقايق فلسفي، طالب را که به فطرتالله مفطور است، از مقصد بازداشته و در حجاب اکبر فرو برده. اسفار اربعه با طور و عرضش از سفر به سوي دوست بازم داشت، نه از فتوحات فتحي حاصل و نه از فصوص الحکم حکمتي دست داد، چه رسد به غير آنها که خود، داستان غمانگيز دارد.» امام خميني(ره) دوّم، که در عصر دفاع مقدس اين نکات نوراني را براي ما اهل حجاب نور و حجاب نفس، پدرانه به ميراث و وصيت گذاردند، از اسفار اربعه-ي ملاصدرا، و فتوحات مکيه و فصوصالحکم ابن عربي اينگونه ياد ميکنند. ايشان در ديوان خود نيز بارها نسبت به فلسفه ابياتي را سرودهاند، مانند: اسفار و شفاء ابنسينا نگشود با آنهمه جرّ و بحثها مشکل ما با شيخ بگو که راه من باطل خواند بر حق تو لبخند زند باطل ما گر سالک او منازلي سير کند خود مسلک نيستي بود منزل ما ***** آنان که به علم فلسفه مينازند بر علم دگر به آشکارا تازند ترسم که در اين حجاب اکبر آخر سرگرم شوند و خويشتن را بازند ***** فاطي که فنون فلسفه ميخواند از فلسفه فاء و لام و سين ميداند اميد من آن است که با نور خدا خود را ز حجاب فلسفه برهاند ***** با فلسفه ره به سوي او نتوان يافت با چشم عليل کوي او نتوان يافت
• * اما محور پاياني اين جلسه، مسألهي ضرورت بازتوليد فلسفهي مضاف در حوزهي فلسفه، و حکمتهاي مضاف در حوزهي حکمت، در راستاي دو گزارهي کلي است: ابتدا بسط نهضت علمي، براي تحول در علوم انساني، و سپس پر نمودن خلاء تئوريک دستگاههاي مختلف در نظام جمهوري اسلامي است.
• الف- دههي چهارم عمر جمهوري اسلامي، دههي پيشرفت و عدالت ناميده شده است. يکي از ضروريات تحقق اين امر مهم، مسأله دستيابي به حکمت مضاف از يکسو، و فلسفههاي مضاف از سوي ديگر است. اين ضرورت و حساسيت از کجا نشأت ميگيرد؟ مباني نظري در حوزههاي گوناگون سياسي- فرهنگي- اقتصادي و اجتماعي اگر مبتني بر بنيانهاي فکري غير الهي باشد، فرد و جامعه به پذيرش ولايت «دونالله» در ميغلتد. حکيم الهي آيتالله جوادي آملي، در تفسير آيات ابتداي سورهي مبارکه اعراف ميفرمود که: در اين آيه ميفرمايد تبعيت کنيد از آنچه انزال شده از سوي رب، و تبعيت نکنيد از دون آن. الله را ولي خود قرار دهيد. اتخاذ ولايت الله، به پذيرش دين است. اگر غير الله را پذيرفتيد و مکتب غيرالله را پذيرفتيد به تولي به آنها در آمدهايد، و آنها را ولي خود قرار دادهايد.» اکنون نقيصهاي که در حکم آسيب جدي و خطري عظيم براي جمهوري اسلامي است، کمکاري و عدم تلاش در دست-يابي به نرمافزار بومي مبتني بر کتاب و عترت است. اگر نرمافزارهاي ما در حوزههاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي برگرفته از مکاتب غير الهي باشد که متاسفانه اکنون در بخشهاي گوناگون اين نقص وجود دارد، در آن صورت با پذيرش مکتب غيرالله، خطر عظيم استحالهي جمهوري اسلامي را به جان خريدهايم. اين ضرورت از اين جا برميخيزد. مبتني بر اين ضرورتشناسي، اين پرسش مطرح ميشود که چه نهاد يا دستگاه يا کساني مسئول پر نمودن اين خلاء و رفع اين نقيصه هستند؟! بلافاصله نگاهها متوجه نهاد حوزهي علميه، و به ويژه بخش منسجم فکري آن، يعني مکتب صدرايي ميشود. اين نقش تاريخي، نقشي است که اگر چنانچه به نحو احسن محقق شود، جمهوري اسلامي را از يک پيچ و گردنهي مهم تاريخي عبور ميدهد، چرا که در جنبش بيداري اسلامي و در عصر رکود اقتصادي اروپا و آمريکا، اگر جمهوري اسلامي الگوي ويژهي نرمافزاري خود را در قالب حکمتها و فلسفههاي مضاف در حوزههاي گوناگون ارائه نمايد، عمدهي جوامع اسلامي و غيراسلامي، امروز مهمترين مشتري آن خواهند بود. • ب- فلسفهي مضاف چه حساسيتي در سياستگذاري يک کشور دارد؟ پاسخ بسيار ساده و روشن است: از فلسفههاي مضاف، دکترينها و استراتژيها براي برنامهريزيهاي دولتها احصاء و استخراج ميشود. رهبر معظم انقلاب، بيش از ده سال قبل اين نقيضه را اينگونه تشخيص دادند که دکترينهاي معماران فکري انقلاب اسلامي تبيين شود. در اواخر دههي 1370 ابتدا به دستاندرکاران برگزاري بزرگداشت شهيد مطهري فرمودند: «دکترين شهيد مطهري را تبيين کنيد.»، سپس چندي بعد، همين مطلب را در مورد ديدگاههاي امام راحل(ره) فرمودند، که دکترين امام راحل را تبيين کنيد. مدتي بعد از آن، باز هم در مناسبت ديگري، فرمودند که همانگونه که غربيها نظام جامع فکري کانت را تبيين و تشريح کردهاند، دکترين شهيد مطهري را مشخص کنيد. اکنون که بيش از يک دهه از آن مطالبه ميگذرد، ضرورت آن در توليد نرمافزار پايه، خود را نشان ميدهد. • پ- روش تبيين دکترين در فلسفهي علم، نزد غربيها به اين صورت است که ابتدا فلسفهي محض مورد نظر مشخص ميشود، فرضاً فلسفهي کارتزيانيسم. آنگاه، محورها و موضوعات در قالب فلسفهي مضاف خاص فلسفهي کارتزيان احصاء و توليد ميشود. در نهايت از فلسفههاي مضاف، دکترينها استخراج و تبيين ميگردد. در اين صورت اين دکترينها، خاص فلسفهي کارتزيان هستند و پياده کردن آنها، جامعه و دولت را کارتزيان ميسازد. براي تبيين دکترينها يا به فرد فيلسوف توجه ميشود يا به مکتب فکري خاصي که آن فيلسوف در آن حيطه تفکر ميکرده است. مثلاً يا دکترين دکارت به عنوان يک کارتزيان مد نظر است، يا دکترين مکتب او که رسيوناليسم ناميده ميشود. يا فرضاً در مورد مارکس، يا دکترين مارکس مد نظر است، يا دکترين سوسياليسم که حيطهي تفکر اوست. اگر دکترين مشخص فيلسوف مد نظر باشد، تبيين آن از روند دکترينريسم در فلسفهي علم تبعيت ميکند. اما اگر دکترين حيطهي فکري آن شخص فيلسوف مطالبه شود، تبيين آن در چهارچوب دکتريناليسم صورت مي-گيرد. در مورد شهيد مطهري و امام راحل(ره) نيز همين تقسيمبندي امکان اجرا داشت. يعني هم امکانپذير بود که در دکترينريسم، دکترين شخص شهيد مطهري يا امام راحل(ره) تبيين شود، و هم عملي بود که مبتني بر روند دکتريناليسم، دکترين اين بزرگان در حيطههاي مکتب فکري آنان، يعني حکمت متعاليه از يکسو، و فقه جواهري و پويا از سوي ديگر، تبيين شود. چون در آن زمان، مطمئن بوديم که اين درخواست رهبر معظم انقلاب از سوي مخاطبان ايشان در آن جلسه بر زمين مي-ماند، حکم آن را بر خود واجب کفايي دانستيم و در کنار پانزده پروژهي تبيين دکترينهاي قرآن و چهارده معصوم(ع)، سه پروژهي انحصاري تبيين دکترين امام راحل(ره)، تبيين دکترين شهيد مطهري، و تبيين دکترين امام خامنهاي را در دستور کار مرکز بررسيهاي دکترينال قرار داديم. • ت- آنچه تاکنون در حوزهي حکمت حضور در آراء امام خميني(ره) و ساير موارد تدريس شده است، حاصل بخشي از محورهايي است که در پروژهي عظيم دکترين امام خميني(ره) در دست تبيين است. در مسير تبيين دکترين امام خميني(ره) يافتههاي تحقيق بسيار فراتر بوده است و حکمت محض و حکمتهاي مضاف انحصاري امام راحل نيز به مرور خود را نمايان ساخت، که همانگونه که در سالهاي قبل اشاره کرديم، امام خميني(ره) واجد مکتب فکري روزآمدي بودهاند که به عنوان يک دستگاه کامل، قابليت زايش و بازتوليد حکمتهاي مضاف متنوعي دارد. از آنجا که مبحث حکمت حضور، انحصار حکماي شيعه از سيد ابنطاووس(ره) تا امام خميني(ره) است، براي روشن ساختن اين نکته که در غرب، فلسفهي حضور هيچگاه مطرح نبوده است و در دهههاي اخير که ژاک دريدا مباحثي را در حوزهي حضور با تلقي امانيستي مطرح کرد، اين موارد با انديشهي حکماي شيعه و در رأس آنها امام خميني(ره) چه مقدار فاصله دارد، حتي مطالعات تطبيقي اين دو نگاه نيز صورت گرفت و تدريس شد. برکت اين توجهي که مقام معظم رهبري به تبيين دکترين امام خميني(ره) دادند، موجب شد که اکنون بهتوان مدعي شد که به مرور به تنظيم و قوارهمند نمودن دستگاه فکري خميني کبير نزديک ميشويم. • ث- در خصوص دکترين شهيد مطهري، دو نکتهي ظريف از سوي مقام معظم رهبري مطرح شد: ابتدا اين که به صورت گذرا بر وجوه کلامي مباحث شهيد مطهري و در واقع شهيد مطهري متکلم در کنار مطهري فيلسوف تاکيد شد که اين بدان معنا بود که دکترين کلامي شهيد مطهري نيز در کنار دکترين حکمي- فلسفي ايشان احصاء شود و صرفاً تمرکز بر مباحث فلسفي علامهي مطهري نباشد. نکته دوم، تاکيد بر روش غربيها در تدوين انديشهي کانت به عنوان يک مدل عملي در تدوين آراء يک فيلسوف بود. اين نکته ما را بر آن داشت که روش غربيها در تدوين انديشهي کانت را مورد واکاوي و مهندسي معکوس قرار دهيم. در نهايت موضوع خود دکترين کانت مطرح شد و پژوهشها در اين خصوص به اختصاص پاياننامههاي دانشجويي در دپارتمانهاي فلسفهي دانشگاهها به مبحث دکترين کانت انجاميد. تلاشها براي تبيين دکترين شهيد مطهري با توجه به دامنهي گستردهاي از موضوعات که ايشان به آن ورود کردهاند از يکسو، و فشار نياز دستگاهها و سازمانها براي دستيابي به محتواي مدون آراء شهيد مطهري براي تصميمسازيها و برنامهريزي-ها از سوي ديگر، در يک شرايط خاص صورت ميگرفت. اما، جنجال مرموز چند وبسايت معلوم الحال ليبرال، با يک تيتر دروغ، فضايي غير اخلاقي را پديد آورد. و تلاش گستردهاي شد تا با گزينش برخي جملات و گرفتن مصاحبه از برخي دانشمندان و عالمان که از چند و چون مسأله بياطلاع بودند، بازار بازيهاي سياسي خود را گرم کنند اينان کساني هستند که سعي دارند در فضاي غير اخلاقي ژورناليسم سايبر، جملاتي را از کلام ديگران گزينش کنند، و نسبت به آن جملات، سايرين را به واکنش وادارند تا اينگونه قلمداد شود که امثال عباسي رودرروي روحانيت هستند. روحانيت متعهد و پيشرو و متقي، بصيرتر از آن است که اسير اين فضاسازيها بشود، به ويژه اينکه در رأس حرکت و نهضت خود، امام جامعه و ولي امري را ميبيند که در ترسيم افقهاي دور و مقصد متعالي اين امت، در عين حال که بر آزادانديشي تاکيد مينمايند، همواره از کشاندن مباحث نظري و تضارب آراء از محافل علمي به کوچه و خيابان تحذير دادهاند. • ج- درد جانکاهِ ديدن سند 800 صفحهاي «امنيت ملي و نظام اقتصادي ايران» که پس از سالها تحقيق در مرکز تحقيقات استراتژيک مجمع تشخيص مصلحت نظام، با پول بيتالمال و با آرم آن نهاد تابع مجمع تشخيص منتشر شده است و در صفحهي 782 آن، پس از يک بررسي طولاني آمده است که «پس از بررسي انواع مکاتب اقتصادي در اين مطالعه و ارزيابي آنها از منظر اسناد فرادستي نظام از جمله اهداف اقتصادي سند چشمانداز و سياستهاي کلي ابلاغي در برنامههاي چهارم و پنجم توسعه به ويژه سياستهاي کلي اصل 44 قانون اساسي، به نظر ميرسد که نظريههاي مکاتب نهادگرايان و کينزيهاي جديد با الگوي مطلوب توسعه در جمهوري اسلامي ايران قرابت بيشتري داشته باشند.» هر دلسوز انقلاب اسلامي را به تحرک وا ميدارد که وقتي مجمع تشخيص مصلحت نظام در نهاد مطالعاتي تصميمساز خود، به مکتب امانيستي، ليبراليستي و سکيولاريستي نئوکينزيها در تنظيم معاش و معاد اين امت خداجو و شهيدپرور ميرسد، پس خود بايد کاري بکند و اين نقيصه را در نظام بزدايد، ديگر جايي براي واکنش به رفتارهاي غير اخلاقي وبسايتهاي «تفرقه افکن» باقي نميماند. گردانندگان اين وبسايتها که به ليبرال بودن شهره هستند، طبيعي است که بايد چنين بازيهايي را آغاز نمايند. اما براي ما که با شهدا، امام شهدا، و همچنين امام بيداري مسلمين، عهد و پيمان بستهايم که در صحنه باشيم و براي استمرار اين بيداري، جان خود را فدا نماييم، سرگرم شدن به اين بازيها، غفلت و خسارت است، يعني همان خواستهي شيطان. و اين از ما به دور باد که در مسير خواستهي شيطان قرار بگيريم. انشاءالله
محتویات |
تفاوت فلسفه و علوم تجربی [ویرایش]
- فلسفه مجموعه نتیجه گیری هایی نیست که درباره آنها توافق وجود داشته باشد.
در سده ششم قبل از میلاد مسیح که فلسفه در یونان باستان پیدا شد، به همه مطالعات نظری فلسفه می گفتند، و فیلسوفان نخستین در موضوعاتی کاوش میکردند که اکنون باید آنها را موضوعات علم به شمار آورد؛ اما علوم گوناگون که به نتایجی رسیدند که درباره شان همرایی پدید آمد، از فلسفه جدا شدند و به رشتهای مستقل تبدیل گردیدند. ناممکن نیست که علوم دیگری از فلسفه جدا شوند، مثلا منطق در راهی گام بر میدارد که به شاخهای مستقل از فلسفه تبدیل گردد.
از همین روست که فلسفه را مادر علوم نامیدهاند. بحث فلسفی بیش تر متوجه تفکر محض است. هدف این بحث در اصل آن است که اشتباهات برطرف گردد و دشواریها و پیچیدگیها از میان برداشته شود. آنگاه که از این وظیفه فراغت حاصل شود، آنچه برای فلسفه به جا میماند، پیامدهای نتیجه نیست؛ بلکه از میان رفتن چیزهایی است که پیش از آن مشکل و مسئله قلمداد میشدهاست.
فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبهای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداختهاند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیستشناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی میپردازد. ولی در فلسفه کلیترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود؛ موضوع تفکر قرار میگیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح میگردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه میگوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند".
به طور خلاصه فلسفه مجموعه نتیجه گیریها نیست، بلکه بیش تر راه و روش تفکر است؛ از همین روست که فلاسفه تحصّلی، کارکردهای فلسفه را در سه حوزه منطقی، زبانشناختی و کاربردی (فلسفه علم، اخلاق، سیاست و...) دانستهاند.
- تاریخ فلسفه به یک معنا خود موضوع فلسفه است
تاریخ فلسفه به سان تاریخ علوم زائده فرعی موضوع اصلی نیست. بلکه به یک معنا خود موضوع است. مثلا دانستن تاریخ زیستشناسی، پایه دانستن زیستشناسی نوین نیست. زیستشناسی شاخهای از دانش است، تاریخ زیستشناسی توضیح چگونگی دست یافتن به این دانش است، و این دو موضوعاتی جداگانهاند.
اما مطالعه فلسفه بیش تر مطالعه سیر داد و ستد اندیشهها درباره موضوعات فلسفی است؛ و همین داد و ستد اندیشههاست که تاریخ فلسفه را تشکیل دادهاست.
- فرآیند فلسفه ورزی خود بخشی از موضوع فلسفه است
- فلسفه مدعی جهت دار بودن و جهتدهی است
دانشمند از دانشش نتایج اخلاقی و فرجام گرایانه نمیگیرد، یعنی داوری نمیکند که کار جهان درست است یا خراب. حال آن که یکی از وظایف سنتی فلسفه که در آن تردید نکردهاند؛ رهنمود دادن است. رهنمود در این باب که چگونه باید زیست، و این وظیفه موضوع علم نیست.
گذشته از جهت دهیهای کلی قسم دیگر جهت دهی مختص به هر یک از دانش پژوهان فلسفه است. به دشواری میتوان تصور کرد که رشته دیگری (البته به جز دین) بتواند آن دگرگونی عمیقی را که فلسفه در دیدگاه دانش پژوه ایجاد میکند به وجود آورد.
فیزیکدانی بزرگ شما را می خواند تا تصوراتی را که درباره نحوه پیدایش کهکشانها دارید تغییر دهید؛ اما فیلسوفی بزرگ در واقع شما را فرا میخواند تا زندگیتان را دگرگون سازید.
- اعتبار علوم وابسته به قلمرو فلسفه است
علم پیش فرضهایی دارد که قبلا در فلسفه مورد توجه قرار گرفتهاند. گزارههایی مانند اینکه: طبیعت مادی واقعیت دارد؛ طبیعت دارای قوانین ثابت علت و معلولی است؛ طبیعت قابل فهم و از منابع معرفت بشری است؛ علمی نیستند، بلکه لازمه پرداخت به علم میباشند.
درست است که برای مثال دانشمندان علوم لزوما از دلالتهای فلسفه علم بر کارشان آگاهی ندارند، و فلسفه قادر بر تحت تاثیر قرار دادن نحوه کارشان نیست، اما بیتردید فلسفه علاوه بر آنکه میتواند تفکر دانشمندان را نسبت به آنچه انجام میدهند تغییر دهد؛ پیش فرض هرگونه علم ورزی است.[۸]
تفاوت فلسفه و دین [ویرایش]
در دین، معرفت متکی بر وحی است، و حقایق نهایی در پرتوی وحی فهمیده میشوند؛ اما در فلسفه، وحی نیز باید به محک منطق و استدلال آزموده شود.[۹]
چرا به فلسفه بپردازیم؟[۱۰] [ویرایش]
کارکردهای عام فلسفه
- اعتبار علوم وابسته به قلمرو فلسفه است:
- انسان و جامعه ناگزیر به انتخاب است:
فواید شخصی مطالعه فلسفه
- زندگی وارسی شده:
- یادگیری تفکر:
- لذت:
- گسترش عمق و دامنه افکار:
فلسفه نظری (فلسفه عام) [ویرایش]
- هستیشناسی: تفکر در چیستی هستی
- شناختشناسی (معرفتشناسی): تفکر در چیستی شناخت و معرفت
- ارزششناسی: نظریه ارزش شامل فلسفه هنر یا زیباییشناسی (تفکر در چیستی زیبایی) و فلسفه اخلاق (تفکر در چیستی امور اخلاقی)
- منطق: تفکر در چیستی استدلال و استنتاج
فلسفههای مضاف (فلسفه خاص) [ویرایش]
فلسفههای خاص یا فلسفههای مضاف به شاخههایی از فلسفه گفته میشود که یک حوزه یا پدیده خاص را به طور تخصصی از دیدگاه فلسفی مورد مطالعه قرار میدهند. از جمله فلسفههای خاص میتوان به فلسفهٔ کنش، زیستشناسی، شیمی، آموزش، اقتصاد، مهندسی، زیستبوم، فیلم، جغرافیا، اطلاعات، بهداشت، تاریخ، طبیعت انسان، شادی، زبان، حقوق، ادبیات، ریاضیات، ذهن، موسیقی، وجود، فرهنگ، فلسفه، فیزیک، سیاست، روانشناسی، دین، علم، جامعهشناسی، فناوری، جنگ و جنسیت اشاره کرد.[۱۱]
علیاصغر مصلح معتقد است با توجه به آنکه اصطلاح «مضاف» در سنت فلسفه اسلامی و ایرانی سابقهای ندارد و اغلب اهل فلسفه با شنیدن اصطلاح «مضاف»، معنای فقهی آن را در نظر میگیرند، اصطلاح «فلسفه خاص» در برابر «فلسفه عام» برای اطلاق به این حوزههای فلسفی مناسبتر مینماید. [۱۲]
پانویس [ویرایش]
- ↑ Jenny Teichmann and Katherine C. Evans, Philosophy: A Beginner's Guide (Blackwell Publishing, 1999), p. 1: "Philosophy is a study of problems which are ultimate, abstract and very general. These problems are concerned with the nature of existence, knowledge, morality, reason and human purpose."
- ↑ ای. سی. گریلینگ, Philosophy 1: A Guide through the Subject (Oxford University Press, 1998), p. 1: "The aim of philosophical inquiry is to gain insight into questions about knowledge, truth, reason, reality, meaning, mind, and value."
- ↑ Anthony Quinton, in T. Honderich (ed.), The Oxford Companion to Philosophy (Oxford University Press, 1995), p. 666: "Philosophy is rationally critical thinking, of a more or less systematic kind about the general nature of the world (metaphysics or theory of existence), the justification of belief (epistemology or theory of knowledge), and the conduct of life (ethics or theory of value). Each of the three elements in this list has a non-philosophical counterpart, from which it is distinguished by its explicitly rational and critical way of proceeding and by its systematic nature. Everyone has some general conception of the nature of the world in which they live and of their place in it. Metaphysics replaces the unargued assumptions embodied in such a conception with a rational and organized body of beliefs about the world as a whole. Everyone has occasion to doubt and question beliefs, their own or those of others, with more or less success and without any theory of what they are doing. Epistemology seeks by argument to make explicit the rules of correct belief formation. Everyone governs their conduct by directing it to desired or valued ends. Ethics, or moral philosophy, in its most inclusive sense, seeks to articulate, in rationally systematic form, the rules or principles involved."
- ↑ The knowledgebook: everything you need to know to get by in the 21st Century. 2009. Washington, D.C.: National Geographic.
- ↑ Philosophia, Henry George Liddell, Robert Scott, A Greek-English Lexicon, at Perseus
- ↑ Online Etymology Dictionary
- ↑ رجینالد هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ص ۱۳
- ↑ رجینالد هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، صص ۱۶ تا ۱۸
- ↑ رجینالد هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، صص ۱۸ و ۱۹
- ↑ نایجل واربرتون، مبانی فلسفه، صص ۱۴ تا ۱۷
- ↑ قلمرو فلسفه مضاف
- ↑ «مفهوم و اهمیت فلسفهٔ فرهنگ»، علیاصغر مصلح، مجله فلسفه، سال ۳۵، شماره ۲، تابستان ۱۳۸۶، صفحه ۱۵.
منابع [ویرایش]
|
|
این مقاله نیازمند تمیزکاری است. لطفاً تا جای امکان آنرا از نظر املا، انشا، چیدمان و درستی بهتر کنید، سپس این الگو را از بالای مقاله بردارید. محتویات این مقاله ممکن است غیر قابل اعتماد و نادرست یا جانبدارانه باشد یا قوانین حقوق پدیدآورندگان را نقض کرده باشد. |
- عبور از سایه ، استاد حسن عباسی
- تاریخ فلسفهٔ غرب، رجینالد هالینگ دیل، عبدالحسین آذرنگ (مترجم)، تهران: ققنوس
- واربرتون، نایجل، مبانی فلسفه.
- فرهنگ فلسفی.
- پاپکین، ریچارد، کلیات فلسفه، صفحه ۱.
- ا. ی. خلیاپیچ، تاریخ فلسفه، نشر توده، ۱۳۴۸.
- سید حسین نصر، تاریخ فلسفه اسلامی، نشر حکمت.
- مشارکتکنندگان ویکیپدیا، «Philosophy»، ویکیپدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد (بازیابی در ۲۳ ژوئن ۲۰۱۰).
فارسی [ویرایش]
- دیل، هالینگ: تاریخ فلسفهٔ غرب.
- واربرتون، نایجل: مبانی فلسفه.
- راسل، برتراند: مسائل فلسفه.
- هاسپرز، جان: درآمدی بر تحلیل فلسفی.
انگلیسی [ویرایش]
مقدماتی [ویرایش]
- Appiah, Kwame Anthony. Thinking it Through – An Introduction to Contemporary Philosophy, 2003, ISBN 0-19-513458-3
- Blumenau, Ralph. Philosophy and Living. ISBN 0-907845-33-9
- Craig, Edward. Philosophy: A Very Short Introduction. ISBN 0-19-285421-6
- Curley, Edwin, A Spinoza Reader, Princeton, 1994, ISBN 0-691-00067-0
- Durant, Will, Story of Philosophy: The Lives and Opinions of the World's Greatest Philosophers, Pocket, 1991, ISBN 0-671-73916-6, ISBN 978-0-671-73916-4
- Harrison-Barbet, Anthony, Mastering Philosophy. ISBN 0-333-69343-4
- Higgins, Kathleen M. and Solomon, Robert C. A Short History of Philosophy. ISBN 0-19-510196-0
- Philosophy Now magazine
- Russell, Bertrand. The Problems of Philosophy. ISBN 0-19-511552-X
- Sinclair, Alistair J. What is Philosophy? An Introduction, 2008, ISBN 978-1-903765-94-4
- Sober, E. (2001). Core Questions in Philosophy: A Text with Readings. Upper Saddle River, Prentice Hall. ISBN 0-13-189869-8
- Solomon, Robert C. Big Questions: A Short Introduction to Philosophy. ISBN 0-534-16708-X
- Warburton, Nigel. Philosophy: The Basics. ISBN 0-415-14694-1
- Think: philosophy for everyone Lively and accessible articles written by philosophers pre-eminent in their fields, for a broad audience. Free articles are available online.
مقدماتی بر حسب موضوع [ویرایش]
- Copleston, Frederick. Philosophy in Russia: From Herzen to Lenin and Berdyaev. ISBN 0-268-01569-4
- Critchley, Simon. Continental Philosophy: A Very Short Introduction. ISBN 0-19-285359-7
- Hamilton, Sue. Indian Philosophy: a Very Short Introduction. ISBN 0-19-285374-0
- Harwood, Sterling, ed., Business as Ethical and Business as Usual (Belmont, CA: Wadsworth Publishing Co., 2000); www.sterlingharwood.com
- Imbo, Samuel Oluoch. '3'An Introduction to African Philosophy. ISBN 0-8476-8841-0
- Knight, Kelvin. Aristotelian Philosophy: Ethics and Politics from Aristotle to MacIntyre. ISBN 0-7456-1977-0
- Kupperman, Joel J. Classic Asian Philosophy: A Guide to the Essential Texts. ISBN 0-19-513335-8
- Leaman, Oliver. A Brief Introduction to Islamic Philosophy. ISBN 0-7456-1960-6
- Lee, Joe and Powell, Jim. Eastern Philosophy For Beginners. ISBN 0-86316-282-7
- Nagel, Thomas. What Does It All Mean? A Very Short Introduction to Philosophy. ISBN 0-19-505292-7
- Scruton, Roger. A Short History of Modern Philosophy. ISBN 0-415-26763-3
- Smart, Ninian. World Philosophies. ISBN 0-415-22852-2
- Tarnas, Richard. The Passion of the Western Mind: Understanding the Ideas That Have Shaped Our World View. ISBN 0-345-36809-6
کتب گزیده از قطعات فلسفی [ویرایش]
- Classics of Philosophy (Vols. 1 & 2, 2nd edition) by Louis P. Pojman
- Classics of Philosophy: The 20th Century (Vol. 3) by Louis P. Pojman
- The English Philosophers from Bacon to Mill by Edwin Arthur
- European Philosophers from Descartes to Nietzsche by Monroe Beardsley
- Contemporary Analytic Philosophy: Core Readings by James Baillie
- Existentialism: Basic Writings (Second Edition) by Charles Guignon, Derk Pereboom
- The Phenomenology Reader by Dermot Moran, Timothy Mooney
- Medieval Islamic Philosophical Writings edited by Muhammad Ali Khalidi
- A Source Book in Indian Philosophy by Sarvepalli Radhakrishnan, Charles A. Moore
- A Source Book in Chinese Philosophy by Wing-tsit Chan
- Kim, J. and Ernest Sosa, Ed. (1999). Metaphysics: An Anthology. Blackwell Philosophy Anthologies. Oxford, Blackwell Publishers Ltd.
- The Oxford Handbook of Free Will (2004) edited by Robert Kane
- Husserl, Edmund and Welton, Donn, The Essential Husserl: Basic Writings in Transcendental Phenomenology, Indiana University Press, 1999, ISBN 0-253-21273-1
کتب مرجع [ویرایش]
- The Oxford Companion to Philosophy edited by Ted Honderich
- The Cambridge Dictionary of Philosophy by Robert Audi
- The Routledge Encyclopedia of Philosophy (10 vols.) edited by Edward Craig, Luciano Floridi (available online by subscription); or
- The Concise Routledge Encyclopedia of Philosophy edited by Edward Craig (an abridgement)
- Encyclopedia of Philosophy (8 vols.) edited by Paul Edwards; in 1996, a ninth supplemental volume appeared which updated the classic 1967 encyclopedia.
- International Directory of Philosophy and Philosophers. Charlottesville, Philosophy Documentation Center.
- Directory of American Philosophers. Charlottesville, Philosophy Documentation Center.
- Routledge History of Philosophy (10 vols.) edited by John Marenbon
- History of Philosophy (9 vols.) by فردریک کاپلستون
- A History of Western Philosophy (5 vols.) by W.T. Jones
- Encyclopaedia of Indian Philosophies (8 vols.), edited by Karl H. Potter et al. (first 6 volumes out of print)
- Indian Philosophy (2 vols.) by Sarvepalli Radhakrishnan
- A History of Indian Philosophy (5 vols.) by Surendranath Dasgupta
- History of Chinese Philosophy (2 vols.) by Fung Yu-lan, Derk Bodde
- Encyclopedia of Chinese Philosophy edited by Antonio S. Cua
- Encyclopedia of Eastern Philosophy and Religion by Ingrid Fischer-Schreiber, Franz-Karl Ehrhard, Kurt Friedrichs
- Companion Encyclopedia of Asian Philosophy by Brian Carr, Indira Mahalingam
- A Concise Dictionary of Indian Philosophy: Sanskrit Terms Defined in English by John A. Grimes
- History of Islamic Philosophy edited by Seyyed Hossein Nasr, Oliver Leaman
- History of Jewish Philosophy edited by Daniel H. Frank, Oliver Leaman
- A History of Russian Philosophy: From the Tenth to the Twentieth Centuries by Valerii Aleksandrovich Kuvakin
- Ayer, A.J. et al., Ed. (1994) A Dictionary of Philosophical Quotations. Blackwell Reference Oxford. Oxford, Basil Blackwell Ltd.
- Blackburn, S., Ed. (1996)The Oxford Dictionary of Philosophy. Oxford, Oxford University Press.
- Mauter, T., Ed. The Penguin Dictionary of Philosophy. London, Penguin Books.
- Runes, D., Ed. (1942). The Dictionary of Philosophy. New York, The Philosophical Library, Inc.
- Angeles, P.A., Ed. (1992). The Harper Collins Dictionary of Philosophy. New York, Harper Perennial.
- Bunnin, N. et al., Ed. (1996) The Blackwell Companion to Philosophy. Blackwell Companions to Philosophy. Oxford, Blackwell Publishers Ltd.
- Hoffman, Eric, Ed. (1997) Guidebook for Publishing Philosophy. Charlottesville, Philosophy Documentation Center.
- Popkin, R.H. (1999). The Columbia History of Western Philosophy. New York, Columbia University Press.
پیوند به بیرون [ویرایش]
فارسی [ویرایش]
انگلیسی [ویرایش]
- Stanford Encyclopedia of Philosophy
- The Internet Encyclopedia of Philosophy
- Philosophy Timeline
- Philosophy Forums
- Philosophy Magazines and Journals
- فلسفه در پروژه فهرست آزاد
- Philosophy (review)
- Philosophy OpenCourseWare from the دانشگاه نوتردام
- Philosophy Discussion Group
- Philosophy Documentation Center
- Popular Philosophy
جستارهای وابسته [ویرایش]