سوفسطائی‌گری

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

سوفسطائی‌گری یا سوفیسم، نحله‌ای فکری در یونان باستان بود. قائلان به آن را سوفسطائی یا سوفیست می‌گفتند.

معنای لغوی[ویرایش]

سوفسطائی یا سوفیست در لغت به معنای استاد، دانشور و زبردست است. کسی که در امور زندگی هوشمند و زیرک است.[۱]

معنای اصطلاحی در یونان باستان[ویرایش]

در یونان باستان آموزگاران فلسفه را سوفسطائی می‌گفتند. اینان از شهری به شهر دیگر می‌رفتند و جوانان را دور خود جمع کرده و در ازای حق‌الٌزحمه به تدریس می‌پرداختند.[۲] سوفسطائیان خطابت و جدل و دیگر فنونی را که برای موفقیت‌های اجتماعی و سیاسی لازم بود، به شاگردانشان می‌آموختند.[۳]

اما به‌تدریج، بر اثر افراط برخی از این آموزگاران، این واژه معنای دیگری پیدا کرد. آن‌ها به حقانیت و صدق و کذب ادعا کاری نداشتند؛ بلکه تنها می‌خواستند به شاگردانشان آموزش دهند که چطور باید در مناظره‌ها به هر صورت ممکن، حریف را مغلوب کرد.[۴]

در نتیجه، سوفسطائیان در تداول عامه به بی‌صداقتی فکری و سفسطه‌گری بدنام شدند. در این معنا، سوفسطائی به کسی می‌گفتند که با چرب‌زبانی و مغلطه، از آنچه می‌دانست ناراست است، به قصد فریفتن دیگران دلیل می‌آورد و نتیجه می‌گرفت.[۳]

با این وجود بسیاری از بزرگان سوفسطائیان چون پروتاگوراس، تنها فیلسوفانی شکاک بودند که مفاهیم اولیهٔ معرفت‌شناسی را طرح‌ریزی می‌کردند، و به هیچ وجه سوفسطائی در معنای سفسطه‌گر و فریب‌کار نبودند.

فرقه‌ها و افکار[ویرایش]

اما جدا از شهرت سوفسطائیان به بی‌صداقتی فکری، افکار آن‌ها ابعاد گسترده‌تری پیدا کرد. نه تنها نسبت به صدق و کذب مدعا و حقانیت فرد بی‌تفاوت شدند و اصالت را صرفأ به منکوب کردن طرف مقابل دادند؛ بلکه اصولأ حق و حقانیت را انکار کردند.

ابن حزم اندلسی در فِصَل گفته‌است:

  • «سوفسطائیان سه صنف‌اند صنفی همه حقایق را نفی کرده‌اند، و صنفی در آنها شک کرده‌اند و صنفی گفته‌اند که آنها در نزد کسی که حق پنداشت حق است و کسی که باطل انگاشت باطل است.»[۵]

در توضیح بیش‌تر می‌توان فرقه‌های سوفسطائی را این‌گونه معرفی کرد:

۱- عندیه[ویرایش]

طایفهٔ عندیه که پیروان پرتاگوراس بوده‌اند می‌گفتند حقایق اشیاء تابع اعتقادند؛ یعنی اگر حقیقتی را تصدیق کنی، آن نزد تو حق است و اگر منکر آن شوی، در نزد تو حق نیست. انسان میزان هر چیز است و حقایق در نفس‌الامر ثبوتی ندارند.[۲]

به باور این گروه، هر انسانی ادراکات خاص خود را دارد و هیچ شخص دیگری نمی‌تواند واقعأ بفهمد که کدامیک از این ادراکات «حقیقت» دارد. جهان هستی دارای اصولی غایی نیست که بتوان کشفشان کرد.[۴]

۲- عنادیه[ویرایش]

عنادیه که پیروان گرگیاس بودند، می‌گفتند هیچ چیز موجود نیست و اگر هم موجود باشد ما آن را نمی‌شناسیم و اصلاًَ آنچه حقایق نامیده می‌شود سراب و فریب است.[۲]

۳- لاادریه[ویرایش]

این طایفه به هیچ چیزی اعتقاد ندارند. پیرهون، سوفسطائی مشهور می‌گوید: «ما نه به حس باید اعتقاد داشته باشیم و نه به عقل، بلکه باید بدون رای و بدون تمایل به جهتی باشیم و تاثیر ناپذیر، هر امری را هرچه که باشد نباید تصدیق و یا تکذیب نماییم بلکه باید آن را هم تصدیق و هم تکذیب کنیم و یا نه تصدیق کنیم و نه تکذیب.[۲]

همچنین سوفسطائیان برای علم نظری و نفس تفکر کردن ارزشی قائل نبودند، بلکه هنر گذراندن معیشت و حفظ ظاهر را تعلیم می‌دادند و به عبارت دیگر به علم از جهتی که فایده‌ای در زندگی و معاش دارد نظر می‌کردند نه اینکه علم به تنهایی شرافتی داشته باشد، برعکس ارسطو که می‌گفته علم خودش خواستنی است به نظر سوفسطائی در هر جامعه اعمالی درست است که مردم به آن معتقد باشند اگر از او بپرسی که چرا این کار درست است در جواب خواهد گفت که چون مردم به آن اعتقاد دارند یعنی مبنا و معیاری را نمی‌شناسد که کارها را با آن بسنجد بلکه ملاک صحت یک عمل را منحصر در اعتقاد مردم می‌داند.[۲]

آنان قائل به اصالت بشر و امور بشری بوده‌اند و آدمی را از طریق صناعت و تربیت قادر به همه چیز می‌انگاشته‌اند.[۲]

سوفسطائیان هنر واحدی را آموزش می‌داده‌اند که همان سخنوری است و در یک دیدگاه معرفت شناختی اشتراک داشتند که همان شکاکیت است که بر اساس این دیدگاه معرفت فقط نسبت به فاعل شناسایی می‌تواند تحقق یابد. بخشی از تعلیم سخنوری این بود که به شاگردانشان یاد می‌دادند تا هر دو طرف یک مسئله را با موفقیت یکسان به اثبات برسانند همان‌طور که پرتاگوراس در این زمینه می‌گوید:«در مورد هر مسئله دو استدلال متقابل وجود دارد».[۲]

به نظر سوفسطائیان حقیقت جزئی و متغیر است نه کلی و ثابت. چراکه حقیقت برای هر شخص همان چیزی است که او را متقاعد می‌کند و کاملاً ممکن است کسی را قانع کرد که سیاه سفید است. از نظر سوفسطائیان می‌توان به چیزی معتقد شد، ولی هرگز نمی‌توان دربارهٔ چیزی معرفت داشت. در چنین جوٌی از آن معرفت‌شناسی حمایت می‌شود که مطابق آن، آنچه بر تو پایدار است برای تو هست و آنچه بر من پایدار می‌شود برای من هست. بنابراین هیچ‌کس نباید با دیگری مخالفت کند چراکه برای هرکس حقیقت همان چیزی است که خودش به آن دست یافته‌است.[۲]

سوفسطائیان دارای مبنای انسان گرایی بودند به این معنی که قانون را قرارداد محض می‌دانسته‌اند قراردادی که انسان‌ها آن را به وجود آورده‌اند و می‌توانند با توافق خود آنرا تغییر دهند.[۲]

آنان می‌گفتند که قانون را بشر ابداع کرده، یعنی قانون امر طبیعی ضروری نیست بلکه امر امکانی اختیاری است و تاحدودی مصنوع بشر و تابع قصد و نیت اوست.[۲]

نظر ابن‌سینا[ویرایش]

ابن‌سینا درمورد روش برخورد با سوفسطائی‌ها می‌نویسد:

  • «از سوفسطائی می‌پرسیم که دربارهٔ انکار خودتان چه می‌گویید؟ آیا می‌دانید انکار شما حق است، یا باطل است یا شاکّید؟ اگر از روی علم خودشان به یکی از این امور سه‌گانه حکم کردند پس به حقّیّت اعتقادی اعتراف کرده‌اند خواه اینکه این اعتقاد، اعتقاد حقّیّت قولشان به انکار قول حق باشد، یا اعتقاد بطلان آن یا اعتقاد شکّ در آن، پس انکارشان حق را مطلقاً، ساقط است.[۵]

و اگر بگویند ما شک داریم، به آنان گفته می‌شود که آیا می‌دانید که شک دارید یا به شک خودتان انکار دارید، و آیا از گفتارها به چیز معینی علم دارید؟ پس اگر اعتراف کردند که شاکّاند یا منکرند و به شئ معینی از اشیا عالمند، پس به علمی و حقی اعتراف دارند.[۵]

و اگر گفتند:ما ابداً چیزی را نمی‌فهمیم و نمی‌فهمیم که نمی‌فهمیم، و در همه چیزها حتی در وجود و عدم خودمان شاکّیم و در شکّ خودمان نیز شاکّیم و همه اشیا را انکار داریم حتی انکار به آنها را نیز انکار داریم، شاید از روی عناد زبانشان بدین حرفها گویا است؛ پس احتجاج با ایشان ساقط است و امید راه جستن از ایشان نیست.

پس چارهٔ ایشان جز این نیست که ایشان را تکلیف به دخول نار کرد زیرا که نار و لانار نزدشان یکی است و ایشان را کتک زد زیرا که اَلَم و لااَلَم برایشان یکی است.»[۵]


البته هرچند چنین برخوردی از دانشمندی همچون ابن سینا بسیار بعید بنظر می رسد، لکن با توجه به اینکه ابن سینا در قرن چهارم هجری میزیسته و در آن دوران هنوز به درک پست‌مدرنیسم نائل نگردیده بود، احتمال صدق چنین روایتی موجود خواهد بود. [۶]

پانویس[ویرایش]

  1. لغتنامه دهخدا
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ ۲٫۵ ۲٫۶ ۲٫۷ ۲٫۸ ۲٫۹ نگاهی به سوفسطائیان
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ رجینالد هالینگ دیل. «فصل هشتم:فلسفه یونانی». در تاریخ فلسفه غرب. ترجمهٔ عبدالحسین آذرنگ. تهران: انتشارات ققنوس، ۱۳۸۷. صفحه ۱۰۴ و ۱۰۵. 
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ گریگوری برگمن. «فصل یک:تالس و پیشاسقراطیان». در کتاب کوچک فلسفه. ترجمهٔ کیوان قبادیان. چاپ نهم. تهران: کتاب آمه، ۱۳۸۹. صفحه ۱۴ و ۱۵. 
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ حسن حسن‌زاده آملی. «درس سوم». در دروس معرفت نفس. قم: انتشارات الف. لام. میم، ۱۳۸۵. صفحه ۷ تا ۱۴. 
  6. در تکاپوی مرگ- م. ف.

پیوند به بیرون[ویرایش]