نوش‌آفرین آیرملو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
نوش‌آفرین آیرملو
درگذشت تهران
ملیت ایرانی
مذهب شیعه
همسر عباسعلی داداش‌بیگ
فرزندان رضاشاه
خویشاوندان آیروملوها
شناسنامه رضاخان که در سن ۴۲ سالگی وی برایش صادر شده‌است.

نوش‌آفرین آیرملو از مهاجران قفقازی از گرجستان بود که در دوران قاجار در ایران ساکن شدند. وی به همسری عباسعلی داداش‌بیگ درآمد و مادر رضاشاه پهلوی شد که در سال ۱۳۰۴ دودمان پهلوی را بنا نهاد.[۱]

زندگی‌نامه[ویرایش]

نوش‌آفرین از طایفه آیروملوهای قفقاز بود که در کودکی همراه با خانواده خود به ایران مهاجرت می‌کنند و در تهران سکونت می‌کنند.

نوش‌آفرین زمانی که عباسعلی داداش‌بیگ سوادکوهی در تهران بود با او آشنا می‌شود و پس از ازدواج ابتدا مدتی را همراه با شوهرش که از طرف فوج سوادکوه به عنوان رئیس تأمینات یا نظمیه در بخش بابل‌کنار منصوب شده بود در درازکلا بسر می‌برد و سپس در آلاشت ساکن می‌شوند.[۲]

تولد فرزند[ویرایش]

نوش‌آفرین در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ پسری به دنیا می‌آورد که نامش را رضا می‌نهند، این کودک زمانی که به سن جوانی می‌رسد یکی از ابرمردان تأثیرگذار در سیر تاریخ ایران می‌شود و هنگامی که ۴۸ سال می‌گذرد با نام رضاشاه سلسله قاجار را برمی‌اندازد و سلسله پهلوی را بنیانگذاری می‌کند.

سفر به تهران[ویرایش]

عباسعلی داداش‌بیگ هنگامی که رضا نوزادی بیش نبود برای مداوای بیماری خود به تهران می‌رود و همان‌جا بر اثر بیماری فوت می‌کند. پس از مرگ وی، دو خواهر به نام‌های نونوش و کوکب که برادر زاده‌های عباسعلی بودند سرپرستی فرزند یتیم و مواظبت از بیوه عمویشان را بعهده می‌گیرند ولی نوش‌آفرین از خانواده شوهرش تقاضا می‌کند که وی را نزد خویشانش در تهران بفرستند و خانواده عباسعلی هم بعد از مدتی مخالفت با خواسته وی موافقت می‌کنند و برای سفر او به تهران تدارک لازم را انجام می‌دهند و نهایتاً به دلیل سختی راه و مسافت دور، دو خواهر تصمیم می‌گیرند تا از حاج امامقلی که دایی‌شان بود درخواست کنند تا نوش آفرین و نوزادش را رهسپار تهران کند و امامقلی هم شخصی به نام مشهدی حسین اردشیری را مأمور انجام این کار می‌کند و سرانجام نوش‌آفرین و همراهانش در نیمه دوم از سال ۱۲۵۷ش از راه شلفین و گردنه امامزاده هاشم به سمت تهران حرکت می‌کنند ولی در مسیر در منطقه گدوک (فیروزکوه) به دلیل برف و سرما و شدت یخبندان، نبض کودک نوش‌آفرین از حرکت بازمی‌ایستد و مادر و همراهان به گمان این که وی از سرما تلف شده‌است، پیکر بی‌رمق نوزاد را در کاروانسرای گدوک می‌گذارند تا روز بعد دفن شود ولی هنوز مسافتی دور نشده بودند که نوزاد جانی دوباره می‌گیرد و نهایتاً همراه مادر که پشیمان برای بردن جسد بی‌جان کودکش به کاروانسرا بازگشته بود به تهران برده می‌شود.

رضاشاه پهلوی در توصیف این سفر و اتفاقاتش می‌گوید:

«من (رضاشاه) طفل شیرخوار دوماهه بودم که با مادرم از سوادکوه به تهران روانه شدیم و در سرگدوک فیروزکوه من از سرما و برف سیاه شدم و مادرم به خیال آنکه من مرده‌ام مرا به چاروادار سپرد که مرا دفن کند و حرکت کند. چاروادار، مرا در آخور یکی از طویله‌ها با قنداق برجا گذاشت و خود و قافله به راه افتادند به فیروزکوه رفتند. ساعتی بعد قافلهٔ دیگری می‌رسد و در قهوه خانهٔ گدوک منزل می‌گیرد یکی از آن‌ها گریه طفلی را می‌شنود و کودکی را در آخور می‌بیند، او را برده، گرم می‌کنند و شیر می‌دهند و جانی می‌گیرد و در فیروزکوه به مادرش تسلیم می‌نمایند.»

و در جایی دیگر از زبان مادرش ماجرا را این گونه تعریف می‌کند:

«... در آن سال به قدری سرما طاقت فرسا بود که «چاروادار» قافلهٔ ما از پای درآمد. وقتی به گردنهٔ امامزاده هاشم رسیدیم، وارد کاروانسرا شدیم، آتشی درست کرده بودند. هنگامی که تو را به آتش نزدیک کردم دیگر رمقی نداشتم. نبض تو را امتحان کردند، مثل یخ منجمد شده بود. پس از نیم ساعت همراهان گفتند: که دیگر امیدی به حیات نیست ناچار قنداق را در آخور طویله کاروانسرا گذاردند.»

«روز بعد به سوی تهران حرکت کردیم. قرار شد هر وقت برف آب شد تو را به خاک بسپارند، با ناراحتی فراوان قنداق تو را گذارده و با چشمانی اشکبار با تو وداع کردم. تقریباً یک فرسخ از گردنهٔ امامزاده هاشم دور شده بودیم که یک مرتبه حال من به هم خورد. منقلب شدم و گفتم: محال است بدون فرزندم به تهران بروم. می‌خواهم حتی جسد فرزندم را با خود ببرم. به سرعت به سوی گردنه بازگشتم. هر چه هم ولایتی‌ها اصرار کردند در من اثر نکرد. پس از رسیدن به کاروانسرا قنداق تو را برداشتم و جسد را در آغوش کشیدم و به سوی قهوه‌خانه رفتم. در آنجا پیرمردی با ریش انبوه در گوشه قهوه‌خانه نشسته بود وقتی حال پریشان مرا دید و علت را جویا شد گفت: اجازه بده کودک تو را معالجه کنم. من با اینکه هیچ امیدی نداشتم، قنداق را به او دادم و او با عجله شروع کرد به مالش دست و پای تو، پس از نیم ساعت ناگهان فریاد تو بلند شد. بهت و حیرت، همه مسافران را فراگرفت. پیرمرد را نشناختم حتی نماند که پولی به او بدهم».

در تهران[ویرایش]

نوش‌آفرین و فرزندش پس از رسیدن به تهران در خانه حاج اسماعیل خان سردار واقع در محله سنگلج سکونت می‌کنند. وی در نداری و تهیدستی زندگی می‌کرد و بعداً مخارج زندگی وی و کودکش را تا ۷ سال، برادرش سرهنگ ابوالقاسم آیرم‌لو که خیاط قزاقخانه بود، بر عهده گرفت.[۳] پس از مرگ برادرش نیز سرتیپ نصرالله‌خان آیرم زندگی آنان را اداره می‌کرد.[۳]

وی پس از این که رضا بزرگتر می‌شود با فردی به نام جعفر آتابای ازدواج می‌کند که از همسر اولش پسری به نام حدیکجان داشت که بعدها پس از به قدرت رسیدن برادر ناتنی‌اش بدستور وی اسم کوچک خود را به هادی تغییر داد و با نام هادی آتابای در سال ۱۳۰۸ به عنوان پزشک ارتش به سمت ریاست اداره دارویی ارتش نوین ایران منصوب و در شمار یکی از نظامیان برجسته و بلندپایه دوره پادشاهی رضاشاه پهلوی قرار گرفت و با همدم‌السلطنه پهلوی دختر بزرگ رضا شاه نیز ازدواج کرد.

در منابع تاریخی و کتاب‌های موجود به تاریخ دقیق درگذشت نوش‌آفرین آیرملو اشاره‌ای نشده‌است ولی آنچه به استناد شناسنامه رضاخان که در سن ۴۲ سالگی وی صادر شده و محرز است این‌ست که وی در همان محله سنگلج تهران و در سن ۵۵ سالگی و پیش از این که فرزندش به درجات بالای نظامی برسد درگذشته است.

جستارهای وابسته[ویرایش]

نگارخانه[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • آلاشت، زادگاه اعلی‌حضرت رضاشاه کبیر- «هوشنگ پورکریم» با همکاری «هما تاج بازیار» و ساده‌نویسی زیر نظر شورای نویسندگان مرکز انتشارات آموزشی-انتشارات وزارت فرهنگ و هنر-آبان ماه ۱۳۴۸ به مناسبت جشن فرهنگ و هنر، صفحات ۲۳ تا۲۶