پهلوان اکبر می‌میرد

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

پهلوان اکبر می‌میرد
روی جلد چاپ یکُمِ پهلوان اکبر می‌میرد، انتشارات صائب، ۱۳۴۴
نویسندهبهرام بیضایی
شخصیت‌ها
خاموشانسیاهپوش
فضاشهری در ایران، پیش از دورهٔ پهلوی و پس از روزگارِ پوریای ولی
تاریخ نخستین نمایش۳۰ مهر ۱۳۴۴
جای نخستین نمایشتماشاخانهٔ سنگلج (تالار ۲۵ شهریورِ وقت)، تهران
زبان اصلیفارسی

پهلوان اکبر می‌میرد نخستین نمایشنامهٔ بلندِ بهرام بیضایی است که بیضایی آن را در چهار پرده در سال ۱۳۴۲ و اندکی پس از تظاهرات ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نوشت. او در همان زمان حق اجرای آن را به عباس جوانمرد واگذار کرد و این نمایش نخستین بار در پاییز ۱۳۴۴ در تالار ۲۵ شهریور تهران با بازی و کارگردانی جوانمرد به نمایش درآمد.

داستان این نمایشنامه به داستانِ پوریای ولی شباهت‌هایی دارد. در پردهٔ نخست پهلوان اکبر پی می‌برد که حریفش حیدر، دلدادهٔ دختری است که وصلتش با او منوط به پیروزی حیدر در مسابقهٔ کشتی با پهلوان اکبر است. او در گفتگویی با مادر حیدر، بدون آن که خود را به وی بشناساند، به او دلداری می‌دهد که پسرش از این مبارزه پیروز بیرون خواهد آمد. در پردهٔ دوم پهلوان اکبر با این تردید درگیر است که از مسابقهٔ فردا اجتناب کند و شهر را رها کرده و سر به بیابان بگذارد. سیاهپوشی که از پردهٔ نخست داستان در پی کشتن پهلوان اکبر است در پردهٔ سوم بسیار به او نزدیک می‌شود و باعث ترس پهلوان اکبر می‌شود. پهلوان اکبر پس از فرار سیاه‌پوش، بازوبند خودش را به می‌فروشی که در آن محل دکان دارد می‌سپرد تا فردا آن را به دست حیدر برساند. در پردهٔ چهارم پهلوان از سیاه‌پوش می‌خواهد که جانش را بگیرد و او قمه‌ای در شانه‌های پهلوان فرو می‌کند، و از دست اکبر که کمی دیرتر از راه می‌رسد نیز کاری بر نمی‌آید.

بیضایی خود این نمایشنامه را بر صحنه نبرده است؛ ولی نخستین اجرای همگانی آن در زمستان ۱۳۴۴ قبولِ چشمگیری یافت و محمدرضا شاه را هم مجذوب تماشا کرد. قطعهٔ «نوایی نوایی» موسیقیِ برگزیده برای این نمایش بود که سپس‌تر آوازهٔ بلند یافت. این نمایش مورد نظر مثبت منتقدین بسیاری از جمله ر. اعتمادی، احسان یارشاطر و هوشنگ گلشیری قرار گرفته اما برخی دیگر همچون جلال آل‌احمد و کریم امامی بر آن ایرادهایی نیز وارد کرده‌اند. بنا بر یک روایت، از اجرای این نمایش ضبط تصویری نیز صورت گرفته، اگر چه این روایت مشکوک است. این نمایش همچنین قرار بود در سال ۱۳۴۹ به صورت یک فیلم ضبط بشود که این اتفاق نیز در نهایت رخ نداد

داستان[ویرایش]

پردهٔ یک[ویرایش]

نزدیکِ غروب پهلوان اکبر دلخوش و سرحال به دکّهٔ مِی‌فروش می‌آید و پیرزنی را نیز مویان و دعاکنان بر آستان سقّاخانه می‌بیند و سکّه‌ای نثارش می‌کند و می‌گذرد. می‌فروش به پیشواز می‌آید و با پهلوان درون دکه می‌روند. در همین حال سیاه‌پوشی از سر کوچه می‌گذرد. پهلوان یک جام می می‌نوشد اما بر آن است که بیش ننوشد؛ سپس زخمه‌ای به تار می‌زند. پیرزن در قفل سقاخانه چنگ زده و همچنان در حال راز و نیاز است. دو گزمه از آنجا می‌گذرند و پس از دیدن پهلوان در دکه، دور می‌شوند. فردا قرار است پهلوان با کسی کُشتی بگیرد. او از دکه بیرون می‌زند و می‌خواهد برود که پیر زن را می‌بیند. با دیدن حالِ پیرزن، پهلوان به او نزدیک می‌شود و از او دلجویی می‌کند. زن می‌گوید که پسر بزرگش را سال‌ها پیش در راهی گم کرده، و اکنون که جز پسر کوچک‌ترش «حیدر» کسی را ندارد. پیرزن می‌گوید که حیدر و دخترِ خان بیک به هم دل بسته‌اند ولی از آنجا که حیدر و مادرش در این شهر تازه‌واردند، به حیدر دختر نمی‌دهند مگر پایگاهی یابد در نتیجه حیدر می‌خواهد با پهلوان اکبر کشتی بگیرد و زمینش بزند و پهلوان شهر شود و مواجب حکومتی پیدا کند تا پایگاهش برازندهٔ خانوادهٔ دختر باشد و عروسی سربگیرد. پیرزن می‌ترسد که پسرش از پهلوان اکبر شکست سختی بخورد. پیداست که پیرزن پهلوان اکبر را نشناخته‌است. اکبر — که خود در کودکی در راهی گم شده و در ایل با بیگانگان بزرگ شده و به دختری دل باخته و از بی‌کسی به دلدار نرسیده و داغش کرده‌اند — زن را دلداری می‌دهد که دعایش مستجاب است و پهلوان اکبر خود به زودی خواهد مرد، زیرا سیاه‌پوشی در پی اوست که گه‌گاه خودش را نشان می‌دهد. دلداریِ پهلوانْ پیرزن را آرام می‌کند. زن امیدوارتر از پیش می‌شود و سپاس می‌گزارد و می‌رود، بی آن که دانسته باشد با پهلوان اکبر سخن گفته است. احوالِ اکبر دگرگون می‌شود چون از یکسو نمی‌خواهد میان دو جوانِ عاشق جدایی اندازد و از طرف دیگر بو برده که ممکن است حیدر برادرش باشد و پیرزن مادرش. به این می‌اندیشد که در مبارزه با حیدر شکستِ صوری بپذیرد و شرمگین به صحرا بگریزد و راهِ ایل را پی بگیرد. گزمه‌ها دوباره از آنجا می‌گذرند و این بار با پهلوان خوش و بش می‌کنند. می‌فروش از دکه بیرون می‌آید و پهلوان را می‌بیند که نرفته‌است. سیاه‌پوش یکبار دیگر از آنجا می‌گذرد و پهلوان جرعه‌ای دیگر شراب می‌نوشد. در همین احوال کوری از راه می‌رسد و خوراکی از می‌فروش می‌گیرد و می‌خورد و می‌گوید که او هم در انتظارِ کشتی فرداست. پهلوان به یاد ایل و دختری است که سال‌ها پیش می‌خواسته. وقتی می‌فروش می‌رود تا باز شراب بیاورد، دخترِ بزرگ‌زاده به سقاخانه می‌رسد و دعا می‌کند که حیدر شکست نخورد تا به همدیگر برسند. وقتی می‌فروش شراب را می‌آورد متوجه می‌شود که پهلوان نیست و تنها دختر آنجاست که بر آستان سقاخانه می‌موید.[۱]

پهلوان: یه چیزی بهت می‌گم گوش کن مادر؛ به همین زودی پهلوون اکبر می‌میره!
مادر: چی گفتین آقا؟
پهلوان: خیلی وقته که یه چیزی مثل سایه پشت سرشه — شاید یه مرد — شاید بهش پول دادن؛ هزار، دوهزار، پنج‌هزار اشرفی طلا!

پهلوان اکبر می‌میرد، پردهٔ یک[۲]

پردهٔ دو[ویرایش]

حیدر در هشتیِ خانهٔ پیر ایستاده است و به سخن پیر گوش فرا داده‌است. پیر می‌خواهد او را از کشتی پشیمان و روگردان کند، چراکه می‌گوید زورش به پهلوان اکبر نمی‌رسد؛ ولی حیدر می‌خواهد بختش را بیازماید، مگر به خواسته‌اش برسد. پیر از حیدر دل‌چرکین است، چرا که می‌ترسد او خیال داشته باشد که اگر پیروز شد و داماد خان بیک شد، مطیعِ خان بیک نیز بشود و راه پهلوان اکبر را که دستگیری از نیازمندان و مقاومت برابر اصحاب زور بوده پی نگیرد. ولی حیدر به این چیزها نمی‌اندیشد و نگران وصال است. پهلوان اکبر می‌رسد و پیر او را دوستانه درود می‌کند و شراب می‌ریزد. حیدر پس می‌زند و به سلامتی حریف نمی‌نوشد و با پهلوان اکبر به درشتی سخن می‌کند و پنجه در پنجه‌اش می‌افکند، ولی پیر آرامشان می‌کند، و در ضمن پهلوان اکبر پنجهٔ حیدر را می‌خواباند. شب شده و گزمه‌ها طبل خاموشی می‌زنند. پس از آن که حیدر از پیر خداحافظی می‌کند و می‌رود، پیر با پهلوان اکبر سخن می‌گوید. پهلوان اکبر از آنچه گذشته اندیشناک است، و پیر گمان می‌برد که شاید او نیز دل به دختر خان بسته‌است. وقتی از پهلوان اکبر پرسشگری می‌کند، پهلوان اکبر سبب ناآرامی خود را نمی‌گوید، و پیر به گمان خود دامن می‌زند که پهلوان اکبر به سبب خاصّی پی عشقش نرفته‌است. پهلوان به پیر می‌گوید که می‌خواهد شبانه به بیابان بزند و به دیار دیگری برود. پیر گمان می‌برد که پهلوان اکبر ترسیده‌است یا پی آن است که از شهری که دختر خان در اوست دور شود. پیر از او می‌خواهد که دلش را از کینه خالی کند و به کُشتی برود و برای او داستان پوریای ولی را بازگو می‌کند؛ اما اکبر از او می‌پرسد که از کجا معلوم که پوریا خودش خودش را زمین زده باشد. پاسخی در کار نیست، اما پیر می‌گوید که اگر پهلوان اکبر از کشتی گرفتن با حیدر پرهیز کند او برایش دشنه‌ای خواهد فرستاد که یعنی برو بمیر! مرد سیاه‌پوش باز از آنجا می‌گذرد و پهلوان اکبر پریشان از جا برمی‌خیزد و می‌رود تا مگر سیاه‌پوش را بجوید.[۳]

پردهٔ سه[ویرایش]

نیمه‌شب، پهلوان اکبر اندیشناک به کوچهٔ میکده بر می‌گردد و درِ دکه را می‌زند. می‌فروش در می‌گشاید و احوال منقلب پهلوان را می‌بیند و متوجه می‌شود که حال او پس از گفتگو با پیرزن چنین شده‌است. پهلوان از او شراب می‌طلبد، و می‌فروش به او می‌گوید که مرد روغنگری آمده و پیشکشی برای پهلوان آورده، زیرا پهلوان هفته‌ای به جای اسب مرده‌اش برایش کار کرده‌است. پهلوان نه حرف را می‌پذیرد، نه پیشکشی را. سپس می‌فروش و پهلوان از بیگانگی خویش در شهر می‌نالند. پهلوان باز می می‌خواهد و می‌فروش هم دریغ نمی‌کند، ولی او را بر حذر می‌دارد که مبادا در کشتی کارش به تنگنا بکشد؛ ولی پهلوان از این نمی‌هراسد. سپس پهلوان دکان را ترک می‌کند و جلوی سقاخانه به خشم و عتاب راز و نیاز می‌کند و راهی می‌جوید و قدّاره‌اش را از خشم به زمین می‌کوید، و بعد بر سکوی سقاخانه می‌نشیند و به خواب می‌رود. دو گزمه پیدا می‌شوند و با هم به لودگی سخن می‌گویند اما با فرارسیدن سپیده صبح می‌روند پی کارشان. سیاه‌پوش در حالی که قمه‌اش را در دست دارد از انتهای کوچه پیدا می‌شود. پهلوان بیدار می‌شود و در فکر ایل است و هنوز راهی برای مشکلش پیدا نکرده که ناگهان از ترس سیاه‌پوش از جا می‌پرد. او خیال می‌کند که این سیاه‌پوش از همان هنگامی که وی بدین شهر آمده در تعقیبش بوده پس پیراهنش را در می‌آورد آمادهٔ نبرد می‌شود، ولی سیاه‌پوش ناپدید می‌شود. در این حین پهلوان متوجه بازوبند خودش می‌شود و سپس آن را به همراه کیسه‌ای پول به می‌فروش می‌دهد و از او می‌خواهد که بازوبندش را به حیدر برساند. می‌فروش از گرفتن بازوبند خودداری می‌کند ولی پهلوان مجبورش می‌کند. می‌فروش به ناخواست می‌رود تا بازوبند را ببرد و پهلوان سری به درون دکه می‌زند. سیاه‌پوش سر می‌رسد و جلوی سقاخانه خم می‌شود و قدارهٔ پهلوان را برمی‌گیرد.[۴]

پردهٔ چهار[ویرایش]

صبح که فر می‌رسد، دو گزمه به کوی میکده می‌رسند. ساعت کشیک‌شان تمام شده‌است و خیال دارند از مِی‌فروش اخاذی کنند و در عین حال پهلوان را از دسیسهٔ کشتنش آگاه سازند ولی با دیدن پهلوان در دکه یکه می‌خورند. گزمه‌ها به او می‌گویند که کسی در کمین اوست، و پهلوان مست از میکده بیرون می‌آید. گزمه‌ها به ارگ می‌روند تا پهلوانِ تازه را ببینند. اکبر سرگشته است و نمی‌داند به کجا برود که کور سر می‌رسد و خبر می‌دهد که پهلوان اکبر از شهر رفته‌است. اکبر به وی اعتنا نمی‌کند؛ کور هم می‌رود بدون آنکه بداند با پهلوان اکبر سخن گفته‌است. در همین حین سیاه‌پوش پیدا می‌شود و پهلوان او را فرامی‌خواند تا جانش را بگیرد. پهلوان چشمانش را می‌بندد، سیاه‌پوش نزدیک می‌شود و به آرامی قمه‌اش را میان کتف‌های پهلوان فرومی‌کند و پس‌پس می‌رود. سپس حیدر از راه می‌رسد. او خیال می‌کند که سزاوار بازوبند اکبر نیست، ولی اکبر او را می‌راند و می‌گوید که باید بکوشد تا سزاوار شود. ناگهان حیدر متوجه می‌شود که قمه‌ای به پشت پهلوان است و او دارد می‌میرد. از او می‌خواهد که نام قاتل را بگوید تا انتقامش را بگیرد. اکبر می‌گوید که قاتل خودش بوده و حیدر را از خود می‌راند تا در تنهایی بمیرد؛ اما بعد حیدر را می‌خواند و می‌پرسد که آیا نمی‌بیند سیاه‌پوشی را که در تعقیب اوست. حیدر چیزی ندیده‌است و اکبر می‌گوید که سرانجام خواهد دید؛ سپس حیدر دور می‌شود. اکبر یاد ایل و گل‌های صحرا می‌کند و می‌میرد. گزمه‌ها که فرا می‌رسند، از دیدن پهلوان مرده شگفت‌زده می‌شوند. سپس انگشترش را برمی‌دارند و جامه‌اش را می‌گردند.

زمانی که گذشت، دیگر جسد پهلوان آنجا نیست. گزمه‌ها درِ میکده را میخ می‌کوبند و پیرزن در سقاخانه شکر می‌گزارد. می‌فروشِ پیر با خرقهٔ پهلوان از راه می‌رسد و گزمه‌ها او را می‌گیرند و کیسهٔ پول پهلوان را از او می‌گیرند و خرقه را می‌قاپند. پیرزن سراغ غریبه‌ای را می‌گیرد که دیروز دلداریش داده بود و می‌فروش می‌گوید که او غریبه‌ای بود که از این شهر می‌گذشت. گزمه‌ها می‌فروش را می‌برند و زن قفل سقّاخانه را می‌بوسد و دمی از ذهنش این خیال گذر می‌کند که شاید آن مرد پسر گمشده‌اش بوده؛ و سپس از آنجا می‌رود. داستان با نعرهٔ عمیق شیر سنگی به پایان می‌رسد.[۵]

پیشینه[ویرایش]

بعضی‌ها پهلوان اکبر خراسانی را نیز، غیر از پوریای ولی، الگوی آفرینش شخصیت پهلوان اکبر می‌دانند. نویسنده ممکن است سرگذشتِ اکبر خراسانی را در کتابِ تاریخ ورزش باستانی ایران: زورخانهٔ پسرعمویش خوانده باشد. «داش آکل» صادق هدایت را نیز از منابع الهام بیضایی دانسته‌اند.[۶]

پهلوان اکبر می‌میرد نخستین نمایشنامهٔ بلندِ بهرام بیضایی است.[۷] بیضایی این نمایشنامه را در بیست‌وپنج‌سالگی، اندکی پس از تظاهرات ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، در تابستان این سال نوشت. این زمانی بود که نزدیک چهار سال از ترک تحصیلش در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران می‌گذشت[۸] و از جمع نزدیکان خلیل ملکی نیز فاصله گرفته بود و عضوی از گروه طرفه و سرگرمِ پژوهش برای کتابِ نمایش در ایران (۱۳۴۴) بود. سال پیش از آن، در ۱۳۴۱، مردی که لیبرتی والانس را کشت جان فورد منتشر شده بود و بیش از سی سال پیش از آن داستان «داش آکُل» صادق هدایت، که قصّهٔ این هر دو همانندی‌هایی با ماجرای پهلوان اکبر می‌میرد دارد. نمایشنامهٔ داش آکل به روایت مرجان (۱۳۹۶) گواهی از توجّه بیضایی به داستانِ هدایت است. ولی نزدیک‌تر از فیلمِ فورد و داستانِ هدایت نمایشِ افعی طلایی گروه هنر ملّی (اقتباس علی نصیریان از «داش آکل» هدایت)[۹] در بهارِ ۱۳۳۶ در تالار فارابی اداره کل هنرهای زیباست.[۱۰]

متن[ویرایش]

بیضایی این نمایشنامه را در تابستان سال ۱۳۴۲ نوشت[۱۱] و همین زمان در نامه‌ای حقّ هر نوع اجرای آن را تا پایانِ سال ۱۳۴۹ به عبّاس جوانمرد، «کارگردان و دبیر گروه هنر ملی»، واگذاشت. تصویرِ دستخطِ واگذاری بیضایی نمایشنامه را به تاریخِ «تابستان ۱۳۴۲» در جلدِ یکُمِ گروه هنر ملّی از آغاز تا پایان (۱۳۹۵) آمده‌است.[۱۲]

کتابِ پهلوان اکبر می‌میرد نخستین بار در پاییز سال ۱۳۴۴ به وسیلهٔ انتشارات صائب به چاپ رسید.[۱۳] سال ۱۳۵۴ انتشارات نگاه چاپ و نشر این نمایشنامه را بر عهده گرفت. از ۱۳۵۵ به بعد به‌طور رسمی چاپ نشد تا سرانجام سال ۱۳۸۲ نسخهٔ نوینی با مقداری افزوده در جلد یکُم دیوان نمایش آمد؛ و همین متنِ بازنگری‌شده سال ۱۳۹۴ باز به صورت کتاب جداگانه‌ای در انتشارات روشنگران به چاپ رسید. بیضایی این بازنگری را کرده تا «سوء تعبیر» کاهش یابد، زیرا چنان که گفته از بیشتر اجراهای این نمایشنامه ناخرسند بوده‌است.[۱۴] همچنین «محافظه‌کاری ادبی» روزگار جوانی را کنار گذاشته و صحنهٔ گزمه‌ها را گسترش داده است.[۱۵]

روی جلدِ چاپِ نخستِ انتشارات روشنگران (۱۳۹۴) با طرحِ چهرهٔ بیضایی

در چشم دیگران[ویرایش]

ساخت و صورت[ویرایش]

ر. اعتمادی نمایش را در سه شماره پیاپی روزنامهٔ اطلاعات در بهمن ماه ۱۳۴۴ ستود.[۱۶] آذر رهنما نیز این نمایشنامه را «سرآغاز بزرگی برای تئاتر ایران» شمرد.[۱۷] کریم امامی نیز پنج روز پس از نخستین نمایش پهلوان اکبر می‌میرد در جشنوارهٔ نمایش‌های ایرانی (مهر و آبان ۱۳۴۴) در مقاله‌ای در کیهان اینترنشنال زبان نمایش را ستود، علی‌رغم این که به اجرا نکته‌ها گرفت.[۱۸] اسماعیل نوری‌علاء نیز پس از تماشای اجرای جشنواره به تندی به نمایش خرده گرفت و نمایش را نسبت به نمایشنامه «مُثله»شده تشخیص داد و آن را پایان کار بیضایی شمرد.[۱۹] احسان یارشاطر گفتگوهای نمایش را در تأثیر نمایشی شگرف اثر دخیل می‌داند؛[۲۰] و تورج رهنما شکوه و آهنگ زبان نمایشنامه را می‌ستاید.[۲۱]

اکبر رادی با تماشای نمایش، مقاله‌ای به نام «شبی در مجلس پهلوان اکبر» (دی ۱۳۴۴) نوشت و نکته‌های فراوانی به نمایش و نمایشنامه گرفت. از راهِ نمونه، «عرفان‌بافی» بیجا را از زوائد نمایشنامه شمرد و تک‌گویی‌های «حفره‌پرکن آلاشکسپیر» قهرمان اصلی را همچون گواهِ این اشکال نکوهید.[۲۲] شخصیت اصلی را نیز یکی «پسیکوپات» یا همان روان‌آزار شمرد.[۲۳] ولی بیش از همه به آنچه نمادگرایی بیضایی می‌انگاشت پرداخت و جایی از «سمبولیسم زورکی» گله کرد[۲۴] و بار نمادین آن را دارای کاستی دانست.[۲۵] او با این حال، از پشت خنجر زدن سیاه‌پوش به پهلوان اکبر را «قله درام و ضربت سمبولیسم» نمایشنامه شمرد.[۲۶]

عبّاس جوانمرد، پنجاه سال پس از کارگردانی کردنِ این نمایشنامه، در گفتگویی، ویژگی‌های زبانی کارهای بیضایی، از جمله همین نمایشنامه را ستود و دیالوگ‌های آن را زبانی فاخر دانست که برای هر موقعیتی یک اندیشهٴ جدید دارد.[۲۷]

مایگان[ویرایش]

حسن شایگان نیک اکبر خراسانی را الگوی آفرینش شخصیت اصلی این نمایشنامه می‌داند.[۲۸] محمود شیرزاد نیز بر آن است که پهلوان اکبر می‌میرد می‌توانسته، آگاهانه یا ناخودآگاه، واکنشی به مانندانِ شعبان جعفری و طیب حاج‌رضایی و بازنمایی سینمایی ارباب این فرهنگ در نقش‌های مانندانِ ناصر ملک‌مطیعی بوده باشد؛ و بدین ترتیب بیضایی را، همچون شکسپیر، ربایندهٔ چیزی از فرهنگ عامّه می‌شمارد که استیون گرینبلت «انرژی اجتماعی» نامیده.[۲۹] او همچنین بیگانگی اجتماعی نویسنده را با بیگانگی اجتماعی قهرمان نمایشنامه همتا می‌داند.[۳۰]

نظر بیضایی[ویرایش]

بیضایی در گفتگو با زاون قوکاسیان دربارهٔ تکرار و پیگیری ناخودآگاهِ موضوعات در کارهایش، به پهلوان اکبر می‌میرد نیز اشاره کرده و گفته: «پسرهای فیلم سفر دنبال می‌شوند در پسر چلاق فیلم غریبه و مه که آرزوی سرپناهی دارد و غریبه می‌خواهد و نمی‌رسد کمکش کند. حتّی دنبال می‌شوند در پسربچّهٔ لال فیلم کلاغ که نیاز به مهر مادری را در عشق معصومانه به معلّمش جستجو می‌کند؛ و حتّی دنبال می‌شوند در پسرک ساده‌دل فیلم تارا که میان کودکی و بلوغ است. در باشو، پسرک فیلم سرانجام خانواده‌ای را که می‌جست می‌یابد. باشو از نگاه دیگری هم با همهٔ قهرمانان جابجاشدهٔ غریب‌ماندهٔ رگبار، غریبه و مه، تارا مربوط است. امّا بچّهٔ رهاشدهٔ شاید وقتی دیگر پیش‌تر در پهلوان اکبر می‌میرد هم جامانده، در عیار تنها هم رها شده، و در کلاغ هم.»[۳۱]

بیضایی همچنین در یک گفتگوی دیگر راجع به این اثر گفته: «من خواسته بودم «قهرمان» را از هالهٔ ستایش‌شده و افسانه‌ای اطرافش بیرون بکشم و چون وجودی انسانی به او نزدیک شوم. من خواسته بودم نشان بدهم که از یک «قهرمان»، وقتی تشریحش می‌کنیم، چیزی جز یک قربانی نمی‌ماند و اجرای جوانمرد در عینِ قدرت ولی برعکس، گِردِ این قهرمان هاله می‌تنید، و به جای نگاهِ واقع‌بین، نگاهِ ستایشگر داشت، و سعی می‌کرد از مراسمِ مرگ و نابودی هر نوع قهرمانی، یک حماسه بسازد.»[۳۲]

اجرا[ویرایش]

نمایش پهلوان اکبر می‌میرد، نخستین بار در روزهای ۳۰ مهر و ۱ آبان ۱۳۴۴ با بازی و کارگردانی عباس جوانمرد در جشنوارهٔ نمایش‌های ایرانی در تماشاخانهٴ سنگلج به اجرا درآمد. این نمایش را گروه هنر ملّی اجرا کرد.[۳۳]

من خواسته بودم «قهرمان» را از هالهٔ ستایش‌شده و افسانه‌ای اطرافش بیرون بکشم و چون وجودی انسانی به او نزدیک شوم. من خواسته بودم نشان بدهم که از یک «قهرمان»، وقتی تشریحش می‌کنیم، چیزی جز یک قربانی نمی‌ماند و اجرای جوانمرد در عینِ قدرت ولی برعکس، گِردِ این قهرمان هاله می‌تنید، و به جای نگاهِ واقع‌بین، نگاهِ ستایشگر داشت، و سعی می‌کرد از مراسمِ مرگ و نابودی هر نوع قهرمانی، یک حماسه بسازد.

بیضایی، سال ۱۳۵۱ در یک گفتگو[۳۴]

نقش بازیگر
مادر رقیه چهره‌آزاد
مِی‌فروش حسین کسبیان
پهلوان اکبر عباس جوانمرد
گزمهٔ یک پرویز فنّی‌زاده
گزمهٔ دو حسن خیاط‌باشی
کور جمشید لایق / ناهید شرکت
دختر پری امیرحمزه
پهلوان اسد بدلکار فیروز بهجت محمدی
پهلوان حیدر عنایت بخشی (شب یکُم) / هومن (شب دوّم)
سیاهپوش کامران نوزاد

همین نمایش در اجرای عمومی (از ۱۴ دی تا ۲۵ بهمن ۱۳۴۴) نیز کامیابی بزرگی حاصل کرد.[۳۵] در این نمایش (۴۱ اجرای پیاپی) نقش‌های فنّی‌زاده و خیاط‌باشی جابجا شد و نصرت پرتوی نقش دختر را بازی کرد. لایق نقش کور و بخشی نیز نقش حیدر را بازی کرد. نیز محمود دولت‌آبادی، که در جشنواره همچون جایگزین نقش مِی‌فروش در نظر گرفته شده بود تا در صورت نیاز به جای کسبیان بازی کند، دستیار جوانمرد شد.[۳۶] هم در جشنواره و هم در نمایش عمومی نصرت کریمی[پانویس ۱] طرّاح چهره‌پردازی و اسماعیل ارحام صدر طرّاح صحنه بودند. به ابتکارِ کارگردان، بازیگرِ نقشِ سیاهپوش در برنوشتِ نمایش در جشنواره و در اجرای عمومی معرّفی نشد تا کنجکاویِ تماشاکنان را برانگیزد.

Jalal Al-e-Ahmad05 (1).jpg
. . . و تمرین دیگری برای عباس جوانمرد تا یک بار دیگر صحنهٔ تئاتر را گود زورخانه بینگارد . . . خود داند.

جلال آل احمد، پس از تماشای نمایشِ سال ۱۳۴۴[۳۷]

شبِ آخر، روزنامهٔ کیهان جشن تقدیری برای عوامل نمایش برگزار کرد و عبدالرحمن فرامرزیِ سردبیر در آن سخن گفت[۳۸] و مصطفی مصباح‌زاده به بازیگران حلقهٔ گل داد.[۳۹]

اسناد و عکس‌هایی از این نمایش همراهِ متن گفتگوهای مفصّلی با بیشترِ عواملش در کتابِ گروه هنر ملّی از آغاز تا پایان (۱۳۹۵) آمده‌است.

پهلوان اکبر به گواهی بسیاری برجسته‌ترین نقشی بوده که عبّاس جوانمرد بازی کرده‌است. از نخستین اشارات در این معنی مقالهٔ ش. ناظریان در ۱۷ آبان ۱۳۴۴ است که جوانمرد را «خیلی بیش از کارهای قبلی» در آفرینش نقش کامیاب دیده است.[۴۰] پرویز صیّاد نیز همان سال در مقاله‌ای در مجلهٔ سخن «اقتدار» او را در بازی نقش پهلوان اکبر ستود.[۴۱] و این شهرت همچنان ادامه داشت تا وقتی که سال‌ها بعد به مناسبت سفر جوانمرد به لس آنجلس مجلّهٔ فارسی‌زبانی به سردبیری فرهنگ فرهی پشت جلدش تیتر زد که «پهلوان اکبر در لس آنجلس می‌میرد».[۴۲]

برای این نمایش از ترانهٔ خراسانی «نوایی» استفاده شد که یک نوازندهٴ خوافی به نام «عثمان» آن را اجرا و ضبط کرده بود.[۴۳]

در حضور[ویرایش]

محمدرضا شاه پهلوی، که وصفِ نمایش را شنیده بود[پانویس ۲] و مشتاقِ تماشا بود،[۴۴] در اجرای عمومی، با هماهنگی وزیر فرهنگ و هنر، مهرداد پهلبد، ساعت هشتِ شبِ ۲۸ دی[۴۵] همراهِ فرح دیبا، امیرعباس هویدا و پهلبد به تالار نوبنیادِ ۲۵ شهریور رفت.[۴۶] جوانمرد، با ترفندهایی[پانویس ۳] که در مذاکره با مسئولان وزارت فرهنگ و هنر از زمان جشنواره تا بامداد روزی که شاه به تماشا رفت پیش گرفته بود،[۴۷] نمایشنامه را با جلب رضایت پهلبد در واپسین ساعات بی کم‌وکاست و بی سانسور در حضور شاه به نمایش درآورد؛ ولی به بازیگران نگفت که شاه در بالکن تماشاخانه به تماشا نشسته.[۴۸] پس از اجرا، شاه و ملکه بر صحنه با گروه دیدار کردند. کامران نوزاد از شاه شنیده که به هویدا گفته که نمایش را پسندیده و شایعهٔ ضدّ حکومتی بودنش را پذیرفتنی نشمرده است.[۴۹]

. . . اینجا پهلوان اکبر سیاه‌مست قدّاره را از پَرِ شالش می‌کشد و با نعره‌ای از اعماق دل از انتهای صحنه به جلو صحنه (سمت تماشاچی‌ها) یورش می‌آورد. درست در همین لحظه است که صدای دست‌به‌اسلحه شدن دو محافظ کنار صحنه بلند می‌شود و اگر ایست اکبر مطابق با میزانسن در لب پرتگاه صحنه نبود، یحتمل شلیک محافظان پایان محتوم دیگری بود برای پهلوان اکبر . . .

عباس جوانمرد[۵۰]

شایع است که شاه پس از نمایش خواست بیضایی را ملاقات کند، ولی او از دیدار با شاه امتناع کرد.[۵۱]

مصطفی اسکویی در کتاب پژوهشی در تاریخ تئاتر ایران از گروه هنر ملّی و نظر شاه دربارهٔ نمایشی که از ایشان دیده - که اسکویی به نادرست گمان کرده محلّل و مرده‌خورها بوده (از روی داستان‌های صادق هدایت به همین نام‌ها)، در حالی که در واقع پهلوان اکبر می‌میرد بوده‌است - با طعنه یاد کرد؛[۵۲] و عباس جوانمرد نیز پاسخی نوشت و در کتاب غبار منی پدرخوانده چاپ کرد: «چه می‌گویید آقای سرکارگردان ۳۵ سال تئاتر مبارز؟ آن «قدرقدرت» پس از دیدن نمایش شرمش آمد و یا جرأت نکرد بگوید: «همچنان در سرگرم نمودن مردم کوشا باشید.»»[۵۳] ولی محمود شیرزاد موضع اسکویی و جوانمرد را «بی‌راه» می‌داند و می‌گوید: «سنّت زنده، هرچند فروافتاده و به پستی گرویدهٔ، پهلوان اکبر می‌میرد در تئاتر و سینما و تلویزیون ما گواه آن است که تعزیهٔ پهلوانِ زخمی، بی آن که به طرفی باجی داده باشد، سخت محبوب هم بوده، و می‌باشد هم هنوز.»[۵۴]

ضبط[ویرایش]

ایران درّودی گفته که نمایش پهلوان اکبر می‌میرد ضبطِ تصویری نیز شده؛ ولی روح‌الله جعفری بر این باور است که چنین فیلمی هرگز ضبط نشده‌است.[۵۵]

فیلمِ ناساخته[ویرایش]

سال ۱۳۴۹ جوانمرد بنا داشت تا با همکاری الیور گمجی فیلمی با بازی اعضای گروه هنر ملّی از این نمایشنامه بسازد و با همکاری دو استودیوی فیلم در سراسر دنیا پخش کند. گمجی بیش از دو ماه در ایران ماند تا مگر قرارداد بسته شود، ولی سرانجام این کار سرنگرفت و فیلمی ساخته نشد و نزاعی بر سر تقلید فیلم‌سازان دیگر (مخصوصاً سیروس افهمی) از نمایش پهلوان اکبر می‌میرد آغاز شد.[۵۶]

پانویس[ویرایش]

توضیحات[ویرایش]

  1. در برنوشت، به ملاحظات اطّلاعاتی و امنیتی، «کریم‌الله نصرتی» آمده.
  2. از حیدر غیایی که همراهِ حمید رهنما به دعوتِ فریدون رهنما در ۱ آبان ۱۳۴۴ نمایش را دیده بود
  3. «. . . از این گذشته اگر اعلی حضرت می‌خواهند ببینند از کجا معلوم نمی‌خواهند همان‌هایی را ببینند که می‌گویید حذف کنیم؟!»

ارجاعات[ویرایش]

  1. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۰۴-۱۸۳.
  2. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۱۹۱.
  3. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۲۲-۲۰۵.
  4. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۴۲-۲۲۳.
  5. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۵۵-۲۴۳.
  6. شیرزاد، «بررسی کتاب»، دقیقهٔ ۱۷.
  7. بیضایی، «یادداشت نویسنده و کارگردان «چهارراه»»، ۲۸۴.
  8. بیضایی، «سالشمار زندگی و آثار بهرام بیضایی»، ۱۵-۲۸.
  9. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۱.
  10. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۹۱.
  11. بیضایی، «سالشمار زندگی و آثار بهرام بیضایی»، ۱۶.
  12. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۵۶.
  13. بیضایی، پهلوان اکبر می‌میرد.
  14. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، شش.
  15. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، شش و هفت.
  16. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۷۹–۵۷۷.
  17. رهنما، «پهلوان اکبر می‌میرد»، ۳۱.
  18. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۴۵.
  19. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۴۸.
  20. Yarshater, The Modern Literary Idiom, 60.
  21. Rahnema، «L’histoire du théâtre moderne persan».
  22. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۰۴-۱۸۳.
  23. رادی، «دستی از دور»، ۲۸.
  24. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۲۲-۲۰۵.
  25. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۰۴-۱۸۳.
  26. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۰۴-۱۸۳.
  27. بیضایی، «دیوان نمایش/۱»، ۲۰۴-۱۸۳.
  28. شایگان نیک، «نامه‌ها و اظهار نظرها»، ۷۰۲.
  29. شیرزاد، «بررسی کتاب»، دقیقهٔ ۱۸.
  30. شیرزاد، «بررسی کتاب»، دقیقهٔ ۲۰.
  31. بیضایی، «گفتگو با بهرام بیضایی / زاون قوکاسیان»، ۱۶۴–۱۶۳.
  32. بیضایی، «وقتی از تئاتر حرف می‌زنیم . . .»، ۳۴.
  33. جوانمرد، «دیدار با خویش»، ۴۰۷.
  34. بیضایی، «وقتی از تئاتر حرف می‌زنیم . . .»، ۳۴.
  35. Yarshater, The Modern Literary Idiom, 60.
  36. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۷۲–۵۷۱.
  37. آل احمد، «کارنامه سه‌ساله»، ۱۴۹.
  38. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۷۴.
  39. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۸۰.
  40. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۴۶.
  41. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۵۱.
  42. جوانمرد، «دیدار با خویش»، ۴۱۶.
  43. جوانمرد، «دیدار با خویش»، ۴۰۷.
  44. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۴۰.
  45. کتابخانه پهلوی، «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی پهلوی»، ۱۵۳۴.
  46. جوانمرد، «دیدار با خویش»، ۴۱۱.
  47. جوانمرد، «دیدار با خویش»، ۴۱۴-۴۱۱.
  48. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۷۵.
  49. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۷۶.
  50. جوانمرد، «دیدار با خویش»، ۴۱۶.
  51. شیرزاد، «بررسی کتاب»، دقیقهٔ ۱۵.
  52. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۷۴–۵۷۳.
  53. جوانمرد، «پدرخوانده: مردی در غبار منیّت»، ۱۴۶.
  54. شیرزاد، «بررسی کتاب»، دقیقهٔ ۲۱.
  55. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۵۷۷.
  56. جعفری، «گروه هنر ملّی»، ۸۳۳–۸۳۲.

منابع[ویرایش]

  • Yarshater, Ehsan (1984). "The Modern Literary Idiom". In Thomas M. Ricks. Critical Perspectives on Modern Persian Literature. Washington, D.C.: Three Continents Press.
  • Rahnema، Touradj (۲۰۱۰). «L'histoire du théâtre moderne persan (1870-1980) (II)». Revue de Téhéran (۵۵).

پیوند به بیرون[ویرایش]