طرب‌نامه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
طرب‌نامه
نویسندهبهرام بیضایی
تاریخ نخستین نمایشفروردین ۱۳۹۵
زبان اصلیپارسی
سبکخنده‌آور، موزیکال

طرب‌نامه مضحکهٔ موزیکال بلندی از بهرام بیضایی نوشته به سال ۱۳۷۳ است که بهار و پاییز ۱۳۹۵ در کالجِ دی آنزا در کوپرتینو، کالیفرنیا به نمایش درآمد.

متن[ویرایش]

نمایشنامه نوشتهٔ بهرام بیضایی به سال ۱۳۷۳ است[۱] که هنوز چاپ نشده است.

نمایش[ویرایش]

بیضایی این نمایش را در دو بخشِ تقریباً چهارساعته با بازیگران نوآموز بر صحنه برد: بخش نخست در اوایل بهار ۱۳۹۵ و بخش دوّم در میانه‌های پاییز همان سال.

غیر از متین نصیری‌ها در نقش غلام سیاه و بازیگران نوآموز دیگر، بازیگران حرفه‌ای مانند مژده شمسایی (در نقش زن حاجی) و افشین هاشمی (رئیس مطرب‌ها) نیز در این نمایش بازی کرده‌اند.

فشرده‌ی بخش نخست طَرَب‌نامه[ویرایش]

پیشْ­خوانی طَرَبْ­نامه در یک عروسی بَر تختِ­حُوض و میان حلقه­ی مهمانان از واپَسین دَمِ روز تا پگاهِ فَردا بازی می­شود! سَرْدَسته و نَقشْ­پوش­ها وصفِ شغلِ خُود و نقش­های داستان را به کوتاهی می­خوانَند و برای جفتِ جوان و بانی مجلس برکت می­طلبَند.

گوشه­ی یکُم میرْمُلَقلَق [حاجی مَلِکُ­التُجّار] می­بَرَد نُوکرش مُبارَک را در بازار بفروشد. بهانه­اَ‌ش این است که مُبارَک سالی یک دُروغ می­گویَد، ولی خیالِ اصلی­اَش این است که جای وِی کنیزَکی جوان و خواستنی بِخرد. زَنْ­حاجی که اسمش عفّت است پیش از آن که از دهانِ حاجی بشنود خَبر شُده است چون جوانکی که خُود را ماهیگیر جا زَده از پُشتِ دَر سراغِ خواهر خُود دختری نُوبَرْنام را گرفته که گفته حاجی خریده­­اَند. هَمین جوان بارِ دیگر ادّعا می­کُنَد اسمش نیاوَش است؛ و در سخنانِ تنهایی جوان دَرمی­یابیم نَه برادر که عاشق نُوبَر است و به چهره عوض کردن درِ این خانه پِیِ او آمده است! دَرویشی راستین و گُذَران جوان را هُشدار می­دَهد که بپرهیزَد از کلَک­های روزگار و مَردُمی که سُم دارَند! سراَنجام پس از رفتَنِ حاجی و مُبارَک به بازار، زَنْ­حاجی در را به روی جوان باز می­کُنَد.

گوشه­ی دُوُم در مِیدانِ بُزرگ قرار است شاعری را گردن بزنند که اشعار تُندی به نامِ وِی است. شاعر کاغذینْ­جامه دَر بَر دارَد و هر که بخواهَد عریضه­ی خویش به وِی می­بَندَد تا با خُود آن دُنیا بِبَرَد؛ و غَشغَشِ جلّاد باید با پولْ­خُردهای کفّاره­یی که مَردُمان پای خونِ شاعر می­ریزَند خرجِ خُود را دَر بیاوَرَد؛ و زَنِ روی­پوشیده­ی شعرْدوستی منتظر ایستاده تا روحِ شاعر با گردنْ­زَدَنَش در وِی حلول کُنَد. گوشه­ی دیگر دسته­ی کوچکی مُطرِبِ دُورهْ­گَرد قالیچه­ی بساط گُستَرده­اَند؛ بُزرگِ دَسته [مَزَنْ­تار] و دُخترش [مَزَنْ­چَشم] به هَمراهیِ رَقّاصه­ی پیش [باجی] و پسَرِ وِی [مَگوْنام] که پیش­تَرها زَنپوش بوده و حالا جوانپوش است گَهگاه بازی­های خندهْ­آوَری دَر می­آوَرَند. قُلدُرِ گُندهْ­رجَبْ نامی پاپِیِ آن‌ها، و هَم پُشتیبان و هَم مُزاحمِ آن‌هاست. داروغه­ی نُوپیدایی با یاوَرانِ خُود [مُباشِر، خانْ­ناظِر، میرزا] جانشین داروغه­ی قَبلی شُده­اَند که فسادَش آشکار و خُودَش بَر دار زَده شُده. نُوبَر که از دستِ بَندهْ­فُروش می­گُریخته و سرانجام در زنجیر می­بَرَندَش به داروغه شکایَت می­بَرَد که ناپدَرَش مُلّاباقِرْنامی که روی خانه و زندگی آن‌ها اُفتاده و پدر و مادرش را آن دُنیا فرستاده وِی را دَستِ بندهْ­فُروش داده بفروشَد. همان دَم مُلّاباقِر با لَقَبِ میرْمُذَبذَب که به گُفته­­ی نُوبَر دَمی شاعر است و دَمی حکیم و دَمی مُلّایِ مَکتَبْ­دار و دَمی تاجِرِ بندهْ­فُروش و دَمی دَرویش پدیدار می­شود و چنان پُراُبهّت و مُوَجَّه است که دیگر کسی دُروغ­های نُوبَر را باوَر نمی­کُنَد و با هَمه­ی دلسوزیِ کنیزِ سیاهی به نام گُلزار و غُلامِ گولی به نامِ حَنظَل سَرْاَنجام بَندهْ­فُروش نُوبر را زَنجیرْبسته می­بَرَد. در قالیچه­ی مُطرِب­ها به جوانپوش و رَقّاصه که برای حفظِ دسته خواهر و برادر خوانده می­شُدند گُفته می­شود که دَر واقع برادر و خواهر نیستند و برای عروسی مانعی ندارَند. لابه­لای هَمه­ی این داستان­ها تلاشِ حاجی­ برای فروشِ مُبارَک به جایی نمی­رِسَد بِدین عیبِ بزرگ که سالی سیصد و شصت و چهار روز راست می­گویَد؛ و حاجی ناگهان دَر می­یابَد پولِ خریدِ کنیزَک و رسیدِ پیشْ­پَرداختِ وِی را خانه جا گُذاشته است و مُبارَک را می­فِرستَد بیاوَرَد.

گوشه­ی سوُم نمایش به کمی قبل بَر می­گَردَد. جوانکِ نیاوَشْ­نام که رسیدِ طلب­اَش را دَر بَغَل دارد به نامِ آن که برادرِ کنیزِ خریده شُده یعنی نُوبَر است خانه­ی حاجی را دَر می­کوبَد، و زَنْ­حاجی به قصدِ سَر دَر آوردَن از کارِ کنیزَک یا هَوویِ احتمالیِ آینده­اَش دَر بَر وِی باز می­کُنَد و با بی­هوش کردَنِ وِی رسید طَلَب­هایَش را می‌رُبایَد! درویشِ دروغینی با نامِ میرْمُنَزَّه که یکی از پنج چِهره­ی مُلّاباقر است بَر دَرِ خانه­ی حاجی می­آیَد و با دادَنِ حَبّ­هایی به زَن برای دَرمانِ سترونی و دَر واقع برای ناکار کردنِ حاجی، از نُوبَر گویَد که ناپدَرِ بَدْجنس­اَش او را چندباره می­فُروشَد؛ درویش زَنْ­حاجی را می­فَریبَد که نگرانِ نُوبَر نَباشَد که نرسیده موقتاً به مَرگِ ظاهری می­میرَد، و پولِ قُلُمبه­یی که حاجی در به هَم زَدنِ خریدِ وِی و رَفعِ این بَدْشگونی خواهد پَرداخت البتّه صرف کارِ خِیر می­شود. جوان که خُود را به بی­هوشی زَده می­شنَوَد و درویش به دیدنِ وِی می­شِناسدَش که همان عاشقِ نُوبَر است و شتابان می­رَوَد که چشمش به وِی نَیُفتَد. جوان می­کوشَد رسیدِ خُود را پس بگیرَد که مُبارَک سَر می­رِسَد و خبر می­دهد که حاجی دَر مِیدان بُزُرگ جان باخته است. سوگ و مویه بَر می­خیزَد و اَموالِ حاجی را دَر سوگِ وِی می­شکنَند و می­سوزانَند و ویران می­کُنَند. جوان که می­تَرسَد حالا نُوبَر را به دیگری بفروشَند می­رَوَد خُود را به بَندهْ­خانه برسانَد، و مُبارَک به بهانه­ی برداشتَنِ پِیکرِ حاجی از زَمین با پول و رسیدِ پیشْ­پَرداختِ کنیزَک به مِیدان می­دَوَد تا زَنْ­حاجی نیز سیاه پوشَد و دَر پِی­اَش برسَد! دَر مِیدان داروغه و یاوَرانَش که پِیِ زَنِ شاعر می­گَردَند از نامه­یی گویَند که زنِ شاعر دَر آن به سلطان شکایَت بُرده که دشمنانِ شاعر برای وِی پاپوش ساخته­اَ‌ند و برای رُسوایی­اَش نقشِ برهنه­ی زَنَش را به گچ بَرْ سَرْ دَرِ کاروانْسرایی کشیده­اَند و شعرهایی که خُود ساخته­اَند را به وِی بسته­اَند! داروغگیان بی­صبرَند که سلطان برای مراسمِ گردنْ­زَنی به مِیدان آید – و دَر همان حال دَر می­یابَند زنِ رویْ­پوشیده­یی که چندین چون وِی بِدین پوشش دَر بازارَند، با شاعر از طریق مُشاعره حرف می­زَنَد و مُطمئن نمی­توانند بود که این هَمان نویسنده­ی نامه یا زَنِ شاعر باشد. رقیبِ شاعر میرْمُنَقّحْ ­نامی که یکی دیگر از سَرهای مُلّاباقر است می­رسَد و حتّی دِلسوزی­اَش بَر خونِ شاعر نیز لذّتش را از بَر اُفتادَنِ وِی پنهان نمی­کُنَد؛ و داروغه از تَهْ­شباهَتَکی که دَر وِی با مُلّاباقر معروف به میرْمُذَبذَب می­بینَد به فکر می­اُفتَد شاید حرف دخترِ زنجیرْشُده نُوبر راست بوده و میرْمُذَبذَب چون پَنج حرفِ اسمَش پنج سَر دارَد. دیوْپوش می­آید و می­خواهد او را شغلی دهند، یا زندان بیَندازَند و نجاتش دهند از آن که پِیِ نانِ فرزندانش راهِ کسی را بزند و دستش به خونی آلوده شود. به او می­خندند. پهلوان پیشین که حالا کاسب موفقّی است می­آید که زندگی­اَش را با سیاهْ­چال انداختن نجات دهند که خواب دیده کسی با ساطور تیز پشت سرش است. البتّه نه باور می­کُنند و نه عدالت است جُرمی نشده زندان کردن! مُبارَک می­رسَد و به حاجیِ مُعَطَّل خبر می­دَهَد که خانه‌اَش سَرِ زَنَش خراب شُده. در شورِ جامهْ­دَرانی و سوگواریِ حاجی ناگهان زَنْ­حاجی سَرْ می­رِسَد و هم او هم حاجی از دیدَنِ هَم جا می­خُورَند و آنْ­قَدر باعث خنده می­شَوَند تا دَریابَند کلَکِ سالی یک دُروغِ مُبارَک را خُورده­اَند. زَنْ­حاجی دَر دلیلْ­بافی بر راه دادنِ جوان می­گویَد رسید طلب­های وِی را گرفته است؛ و حاجی در دلیلْ­بافی بر کنیزْ خریدن گوید زَنَش نازا است. زن در فاش کردن دروغِ وِی گوید که پیش از حاجی دُوقلوهایی از عروسیِ یک شَبِه با قُشونْ­باشی داشته که پدرش سرِ خواستگاری آمدنِ حاجی آن­ها را به آبِ رَوان داده­ است. حاجی دِلخُور از فاش شُدنِ سترونیِ خُودَش به زن دستور می­دَهَد برگردد و خانه را سَر و سامانی دَهَد، و خُودَش با مُبارَک سوی بندهْ­خانه می­رَوَند، حاجی به امید فروشِ مبارک و خریدِ نُوبَر؛ و مبارک البتّه به امیدِ دیدنِ گُلزار. خانْ­ناظِر که به دستور داروغه پِیِ آن­ها می­رَوَد تا بفهمد در بندهْ­خانه چه می­گُذَرَد، پیش از رَفتَن و به نیّتِ محکمْ­کاریِ جواز مُطرب­ها، از ایشان می­خواهد تقلیدی دَر بابِ اهلِ قُشون دَر بیاوَرَند. وارویِ خیالِ او تقلیدِ مُطرِب­ها فریادِ غضَب داروغگیان را به هَوا می­بَرَد و جوازِشان باطِل و از شغل­شان منع و محروم می­شَوَند.

مُژدهْ­خوانی سَرْدَسته و نقشْ­پوشان مهمانانِ عروسی را به سور شامیانه می­خوانَند و وعده می­دَهَند که پس از نفسْ ­تازهْ ­کردنی به تختِ­حُوض بَرگَردَند و طَرَبْ­نامه را پِی گیرَند[۲]

پانویس[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • بیضایی، بهرام (۱۳۸۶). «سالشمار زندگی و آثار بهرام بیضایی». سیمیا (۲): ۲۸–۱۵.