تاریخ افغانستان (پس از اسلام)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
تاریخ افغانستان
"Interior of the palace of Shauh Shujah Ool Moolk, Late King of Cabul"
مرتبط:
آریانا · خراسان
خلاصهٔ تاریخ افغانستان
عصر سنگ در مناطق شمالی هندوکش (صدهزار تا چهارهزار سال پیش از میلاد)
عصر برنز و فرهنگ نیا-ایلامی در نیمروز (۱۸۰۰-۳۳۰۰ پ.م.)
عصر برنز و تمدن دره سند در مُندیگک قندهار (۱۸۰۰-۳۲۰۰ پ.م.)
عصر برنز و تمدن آمودریا در شمال افغانستان (۱۸۰۰–۲۱۰۰ پ.م.)
عصر برنز جدید و عصر آهن و ورود اقوام ایرانی‌تبار (۷۰۰-۱۷۰۰ پ.م.)
مادها (۷۲۸-۵۵۰ پ.م.)
هخامنشیان (۵۵۰–۳۳۰ پ.م.)
سلوکیان (۳۳۰-۱۵۰ پ.م.)
مائوریا (۳۰۵-۱۸۰ پ.م.)
دولت یونانی باختر (۲۵۶-۱۲۵ پ.م.)
دولت یونانی هند (۱۸۰-۱۳۰ پ.م.)
اشکانیان (۱۶۰ پ.م.-۲۲۵ م.)
هندوسکاها (سکاها) (۲۰-۹۰ پ.م.)
پادشاهی سورن/پَهلَوها (۲۰ پ.م.-۷۵ میلادی)
کوشانیان (۱۳۵ پ.م.-۲۴۸ م.)
ساسانیان (۲۳۰–۵۶۵ م.)
ساسانیان کوشانی (۲۴۸–۴۱۰)
کیداریان (۳۲۰–۴۶۵)
هپتالیان (۴۱۰–۵۵۷)
کابل‌شاهان (۵۶۵–۸۷۹)
خلفای راشدین (۶۴۲–۶۴۱ میلادی)
امویان (۶۶۱–۷۵۰)
عباسیان (۷۵۰–۸۲۱)
طاهریان (۸۲۱–۸۷۳)
صفاریان (۸۶۳–۹۰۰))
سامانیان (۸۷۵–۹۹۹)
غزنویان (۹۶۳–۱۱۸۷)
سلجوقیان (۱۰۳۷–۱۱۹۴)
غوریان (۱۱۴۹–۱۲۱۲)
خوارزمشاهیان (۱۰۷۷–۱۲۳۱)
ایلخانان (۱۲۵۸–۱۳۵۳)
کرتیان (۱۲۴۵–۱۳۸۱)
چغتائیان (۱۳۳۰-۱۳۸۱)
تیموریان (۱۳۷۰–۱۵۰۶)
گورکانیان (۱۵۰۱–۱۷۳۸)
صفویان (۱۵۱۰–۱۷۰۹)
هوتکیان (۱۷۰۹–۱۷۳۸)
افشاریان (۱۷۳۸–۱۷۴۷)

کتاب ویکی‌پدیا کتاب · رده رده:تاریخ افغانستان · درگاه درگاه

تاریخ افغانستان پس از اسلام، از سلطهٔ اعراب بر منطقۀ افغانستان (خراسان و سیستان بزرگ تاریخی) آغاز شده، تا تشکیل حکومت افغان، به دست احمدشاه دُرانی در سال ۱۷۴۷ میلادی ادامه یافته و در نهایت، دوران معاصر را در بر می گیرد.

حمله اعراب

نام مناطق در طول خلافت

در اواسط قرن هفتم[۱]:۱۸‏(۶۴۲–۸۷۰) و در جریان حمله اعراب به ایران، مسلمانان عرب، امپراتوری ساسانی را در جنگ‌های ولجه، نهاوند و قادسیه شکست دادند.[۲] اعراب سپس به سوی شرق سرزمین ایران حمله‌ور شده و در سال ۶۴۲ شهر هرات را تسخیر کردند.[۳] در ۶۶۷ پس از میلاد، مناطق شرق ایران تحت تاراج اعراب قرار گرفت و شهر کابل که توسط فرماندهی سیستان اداره می‌شد در ۶۸۳ به‌طور کامل از هم پاشید و پس از آن تا سال ۸۷۰ تمامی مناطق شرق ایران (افغانستان کنونی) توسط اعراب فتح شد. تغییر مذهب نهایی افغانستان به اسلام، در طول دوره غزنویان در حدود قرن یازدهم تکمیل شد. البته طبق کتاب تاریخ افغانستان، غیرمسلمانانی نیز تا سال ۱۸۹۶ میلادی در افغانستان زندگی می‌کردند.[۴]:۳۶

خلافت

تاخت و تاز در ایران پنج سال پس از درگذشت محمد، کامل شد و تمام مناطق امپراتوری فارس تحت کنترل عرب‌ها درآمد، اگرچه دسته‌هایی قبیله‌ای برای قرن‌ها در این مناطق به مقاومت ادامه دادند.[۲][۳] در طول قرن هفتم، ارتش‌های عرب راه خود را به منطقه‌ی افغانستان از راه خراسان با مذهبی جدید به نام اسلام باز کردند. در این مرحله از زمان منطقه‌ای که در حال حاضر افغانستان است، دارای جمعیتی چند مذهبی متشکل از بودایی، زرتشتی، هندویسم، یهودی و دیگر مذاهب بود.

ارتش‌های عرب که پرچم اسلام را حمل می‌کردند، از سوی غرب برای شکست ساسانیان در ۶۴۲ پس از میلاد آمدند و پس از آن با اطمینان به سوی شرق رهسپار شدند. در حاشیه غربی منطقه افغانستان شاهزادگان هرات و سیستان حکومت را به اعراب واگذار کردند، اما در شرق، در کوه‌ها و در شهرهایی که فقط شورشی در آن‌ها برگزار شده بود، پس از ترک ارتش اعراب، به عقاید پیشین خود بازگشتند. خشونت و آزمندی اعراب باعث تولید چنین ناآرامی شد، با این حال هنگامی که قدرت پایانی خلافت آشکار شد، حاکمان بومی یک‌ بار دیگر، خود را مستقل کردند. در این میان، صفاریان از سیستان در منطقه افغانستان کمی درخشیدند. بنیانگذار متعصب این سلسله، شاگردی از یک مسگر یعقوب بن لیث صفاری، از پایتخت خود از زرنج در ۸۷۰ میلادی بیرون آمده و با نام اسلام به سوی شهرهای بست، قندهار، غزنی، کابل، بامیان، بلخ و هرات تاخت و تاز کرد.[۵]

نانسی هچ داپری، ۱۹۷۱

در طول قرن هشتم تا نهم، ساکنین زیادی که در حال حاضر از افغانستان و پاکستان هستند به مذهب اسلام سنی تغییر مذهب دادند.[۶]:۳۴۷ در بعضی نقاط، مردم قیام کردند و دوباره به همان شیوه قبلی پرستش خود بازگشتند.[۵] مناطق کوهستانی نیز، هنوز به‌طور کامل تغییر مذهب نداده بودند و مردم غیرمسلمان زیادی در این مناطق پراکنده بودند. در کتابی با نام حدود العالم، که در ۹۸۲ میلادی نوشته شده‌ است، دهکده‌ای را در نزدیک جلال آباد افغانستان، یادآور می‌شود که پادشاه منطقه، چندین زن هندو، مسلمان و افغان داشت.[۷]

در قرن‌ های هشتم و نهم اجداد افغان‌های ترکزبان امروز در مناطق هندوکش (برای به دست آوردن زمین‌های بهتر) مستقر شدند و شروع به یکسان‌سازی خود با فرهنگ و زبان قبایل پشتون، که در آنجا حاضر بودند، کردند.[۲]

طاهریان

(۸۲۱-۸۷۲ م.: تنها در حوزه‌های هرات و بادغیس)

صفاریان

(۸۶۱-۱۰۰۲ م.: در بُست و سیستان؛ ۹۰۰-۸۷۵ م.: در حوزهٔ قندهار)

سامانیان

(۸۷۵-۹۹۹ م.: در حوزه‌های هرات، بادغیس، بلخ و بدخشان؛ ۹۸۰-۹۰۰ م.: در حوزهٔ قندهار؛ و ۹۹۹-۹۱۰ م.: در حوزه‌های بُست و سیستان)

غزنویان

(۹۶۲-۱۱۴۸ م.: در غزنی؛ ۱۱۴۸-۹۸۶ م.: در کابل و قندهار؛ ۱۱۴۸-۹۹۹ م.: در جلال‌آباد، بُست و سیستان؛ و ۱۰۳۸-۹۹۹ م.: در هرات، بادغیس، بلخ و بدخشان)

سلجوقیان

(۱۰۳۸-۱۱۵۳ م.: تنها در حوزه‌های هرات، بادغیس، بلخ و بدخشان)

غوریان

(۱۱۴۸-۱۲۱۴ م.)

در سال ۵۳۵ هجری قمری (۱۱۴۰ میلادی) غوریان، شهر با شکوه غزنی را که زمانی لقب عروس شهرها را داشت به تصرف خود درآوردند. علاالدین غوری معروف به جهانسوز این شهر زیبا را به آتش کشیده؛ اجساد سلاطین غزنوی مگر محمود و پسرش مسعود را از قبرها بیرون کشید و سوزاند.

غوریان که همواره خواب رسیدن به سرزمین زرخیز هندوستان را می‌دیدند، بعد از ویران ساختن غزنی در اسرع وقت رهسپار هندوستان شدند. یکی از غلامان ترک غوریان بنام قطب‌الدین، تخت و تاج دهلی را تصاحب کرد و پس از وی غلامان ترک به مدت یک قرن این تخت و تاج را در اختیار داشتند.

خوارزمشاهیان

(۱۲۱۴-۱۲۱۹ م.)

حمله مغول

(۱۲۲۱ میلادی)

در قرن هفتم هجری قمری (سیزدهم میلادی) یکی از روسای قبایل مغول بنام چنگیزخان، قوم خود را تحت نظم و انضباطی شدید به صورت نیروی جنگنده‌ای مقتدر در آورد. مهاجمان مغول سوار بر اسب‌های تیزتک و ریزاندام از صحرای مغولستان به طرف جنوب سرازیر شدند و همچون گردباد توفنده کوه‌ها و دشت‌های پیش روی خود را درهم پیچیدند. سرزمین کنونی افغانستان حتی صد سال بعد نیز همچنان اسیر مغولان بود. رهبران محلی عموماً ترکانی بودند که از طرف اربابان مغول خود برای اداره امور این سرزمین‌ها گماشته شده بودند. پس از مرگ چنگیز پسرش اوکتای به جای وی نشست و آنگاه که امپراتوری مغول تجزیه و متلاشی می‌شد، این سرزمین کوهستانی به هلاکو نوه چنگیزخان واگذار شد.

ایلخانیان

(۱۲۵۶-۱۳۳۵ م.: در حوزه‌های هرات و بادغیس)

آل کَرت

(۱۲۴۵-۱۳۸۱ م.: تنها در حوزه‌های هرات و بادغیس)

پس از سقوط مغول‌ها در قرن هشتم هجری‌قمری (چهاردهم میلادیآل کرت هرات که بازماندگان سلسله غوریان بودند فرصت یافتند در فاصله سال‌های ۷۳۳ هجری قمری (۱۳۳۲ میلادی) تا ۷۷۲ هجری قمری/۱۳۷۰ میلادی مستقلاً بر سرزمین خویش حکومت کنند. اما حکومت مستقل ایشان به دست تیمور لنگ که از نوادگان دختری چنگیزخان بود و قبایل ترک تحت فرمان خود را از سمرقند به قصد جهانگشایی به حرکت در آورده بود، سر نگون شد.

کیانی‌ها

(۱۲۶۰-۱۳۸۱ م.: تنها در حوزه‌های بُست و سیستان)

چَغَتایی‌ها

(۱۳۳۰-۱۳۸۱ م.: در حوزه‌های بلخ، بدخشان، کابل، جلال‌آباد، غزنی و قندهار)

تیموریان

(۱۳۸۱-۱۵۰۶ م.)

تیمورلنگ چندین بار این سو تا آن سوی هندوکش را زیر سم ستوران خود گذراند؛ مشهورترین لشکرکشی های وی در ۸۰۱ هجری قمری (۱۳۹۸ میلادی) انجام شد که طی آن هندوستان فتح و دهلی غارت گردید، و یکبار دیگر پس از چنگیز این نواحی دستخوش چپاول و ویرانی شد. با مرگ تیمور در سال ۸۰۷ هجری قمری (۱۴۰۵ میلادی)، پسر چهارمش شاهرخ، پس از یکسال جنگ و رقابت‌های خانوادگی، حکومت هرات و نیز ماوراءالنهر را بدست گرفت. وی هرات را به عنوان پایتخت خود برگزید، حصارهای آن را مرمت و بازسازی کرد و در آن بناهای مجللی ساخت، و این شهر به صورت مرکز مهم سیاسی و بازرگانی منطقه در آمد. در این سال‌ها معماران، نقاشان، علما و محققان و موسیقی دانان مورد تکریم و تجلیل فراوان قرار گرفتند. یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان مینیاتوریست آن دوران، استاد کمال الدین بهزاد، در حدود سال ۸۴۴ هجری قمری (۱۴۴۰ میلادی) در هرات تولد یافت و در دربار سلطان حسین بایقرا، آخرین شاهزاده‌ی تیموری، زندگی کرد.

بخش اعظم دوره صدساله حکومت تیموریان در افغانستان شاهد رونق و رفاه و پیشرفت این کشور بود. اما امپراتوری تیموری نیز تدریجاً به‌سوی زوال می‌رفت؛ و یکبار دیگر، با زوال اقتدار فرمانروایان خارجی، مردم و رهبران بومی این سرزمین امکان آن را یافتند که تجدید قوا کنند و برای به‌دست گرفتن حکومت سرزمین خود سر برآورند. یکی از این رهبران، شخصی بنام بهلول لودی بود. لودی در سال ۸۵۵ هجری قمری (۱۴۵۱ میلادی) تاج و تخت دهلی را نیز تصاحب کرد و سلسله لودی را که هفتاد و پنج سال دوام آورد تأسیس کرد.

ظهیرالدین محمد بابر بزرگ‌ترین فرزند عمر شیخ شاهزاده تیموری بود که بر فرغانه حکم می‌راند. ولی پس از آن‌که بر جای پدر خود نشست، ترکان ازبک تمامی ملک و موطن وی را تصرف کردند، وی در سال ۹۱۰ هجری قمری (۱۵۰۴ میلادی)، شکست خورده و پریشان، به همراه چند صد نفر از وفادارانش سفری را به امید فتوحات احتمالی آغاز کرد که در آخر، مؤسس امپراتوری مغولان هند شد. ظهیرالدین مانند جدش تیمور لنگ ترک بود و به ترک بودنش مباهات می‌کرد و همچنان مدعی بود که نوه چنگیزخان است. او شهر کابل را برای آب و هوای مطبوع و اهمیت بازرگانی و استراتژیک آن، به عنوان مرکز خویش برگزید. بعد از فتح هند دیگر هیچگاه به کابل بازنگشت، اما بنا به وصیت خود، جسدش را بعد از مرگ به این شهر آورده و در باغی که خودش بنام باغ بابر (این باغ تاکنون به همین نام موجود است) دایر کرده بود منتقل و دفن کردند.

پس از مرگ بابر ستاره اقبال امپراتوری تازه تأسیس یافته مغول برای مدت بیست سال در حضیض بود. یکی از بستگان لودی ها شخصی بنام فرید شیر شاه سوری تخت و تاج هند را از همایون فرزند و جانشین بابر تصاحب نمود، و سلسله‌ای بنام سوریها را بنیان گذاشت. همایون مدت پانزده سال در تبعید به‌سر برد و عاقبت به کمک ایران قندهار و کابل را دوباره بدست آورد. در سال ۹۶۲ هجری قمری (۱۵۵۵ میلادی)، دهلی را نیز دوباره به کف آورد. اکبر شاه پسر همایون بعد از پدرش به تخت نشست و امپراتوری مغولان هند را دوباره تثبیت ساخت. اکبرشاه بسال ۱۰۱۴ هجری قمری (۱۶۰۵ میلادی)، چشم از جهان فرو بست، و پسرش جهانگیر بر جایش نشست. در این دوره‌است که باز رهبران محلی اینجا و آنجا سر بلند کرده از هر طرف صدای استقلال خواهی بگوش می‌رسد. در دوره حکومت شاه جهان، شاعر جنگجوی مشهور پشتون بنام خوشحال خان ختک از کوه‌های سلیمان سر برآورد. خوشحال در چندین مصاف با مغولان جنگید.

شاه جهان حکومت پیشاور را به خوشحال خان بخشید، اما اورنگزیب بعد از آنکه پدرش شاه جهان را خلع و خود بر مسند امپراتوری مغول تکیه زد تمام صلاحیت‌های خوشحال را محدود نموده آخر او را به زندان افگند. حکومت طولانی اورنگزیب همراه با شورش‌های مداوم قبایل پشتون مواجه بود؛ خوشحال خان در گروگان سپاهیان مغول بود و ایشان هم همواره تلاش می‌کردند تا شورش قبایل را سرکوب نمایند، او حتی در زندان نیز عمیقترین انزجار و تنفر خود را توسط اشعارش نسبت به مغولان تبارز می‌داد. خوشحال بعد از دو سال از زندان رها شد و بقیه عمر خود را در مبارزه علیه ایشان سپری نمود، او همیشه سعی می‌کرد تا اقوام پراگنده پشتون را علیه مغولان متحد سازد. با مرور زمان شالوده‌های امپراتوری مغولان هند بر اثر سوء تدبیرهای اورنگزیب سست گشت، و این امپراتوری در فاصله کوتاهی پس از مرگ اورنگزیب در سال ۱۱۱۸ هجری قمری (۱۷۰۷ میلادی) تجزیه شد و از هم پاشید. در فروپاشی امپراتوری مغولان هند افغان‌ها بی‌تأثیر نبودند. طی دویست (دوصد) سالی که مغولان حکومت هند را در دست داشتند، شهرهای مرزی افغانستان از سه سو مورد کشمکش و محل منازعه بودند: مغولان از یک سو، ایرانی‌ها از سمت غرب، و ترکان ازبک از سمت شمال. کابل، هرات و قندهار بارها میان این مدعیان دست به دست شدند.

در سال ۱۱۲۰ هجری قمری (۱۷۰۸ میلادی) پشتونهای غلزایی سلطه‌ی ایران بر قندهار را برانداختند؛ در هرات نیز پشتونهای ابدالی همین کار را کردند. با گذشت چند سال این قبایل چنان قدرتمند گشتند که محمود افغان مشهور به شاه محمود هوتکی بر بخش‌های وسیعی از ایران برای مدتی حکم می‌راند. اما از آنجاییکه او قلمرو خویش را بیش از حد توانش بسط و توسعه داده بود، حکومتش چندان نپایید و بزودی توسط نادرشاه برچیده شد.

احمدخان سدوزایی، یکی از سران قبیله پشتونهای ابدالی از جمله امرای نادرشاه بود. وی چنان مورد اعتماد نادر بود که به فرماندهی نیروی ۴۰۰۰ نفره‌ی محافظ او گماشته شد. در سال ۱۱۶۰ هجری قمری (۱۷۴۷ میلادی) نادر بدست سران سپاه ایرانی خود به قتل رسید. احمدخان پس ازین حادثه خود را به قندهار رساند، و در آنجا خود را امیر یعنی رئیس همه‌ای قبایل خواند و حکومت افغانستان را به‌دست گرفت.

گورکانیان هند

(۱۵۰۱-۱۷۵۲ م.: تنها در حوزه‌های کابل، جلال‌آباد و غزنی)

دولت شَیبانی ماوراءالنهر (اُزبکان)

(۱۵۰۶-۱۵۱۰ م.: در حوزه‌های بلخ، بادغیس و هرات؛ ۱۷۴۹-۱۵۱۶ م.: در بلخ)

صفویان

(۱۵۱۰-۱۷۲۲ م.: در حوزه‌های هرات، بادغیس، سیستان، بُست و قندهار؛ ۱۵۱۶-۱۵۱۰ م.: در بلخ)

هوتَکیان

(۱۷۰۹-۱۷۳۸ م.: در قندهار؛ ۱۷۳۸-۱۷۲۲ م.: در حوزه‌های سیستان، بُست، هرات، بادغیس)

افشاریان

(۱۷۳۸-۱۷۴۷ م.: در قندهار، بُست و سیستان؛ ۱۷۵۰-۱۷۳۸ م.: در هرات و بادغیس)

شکل گیری افغانستان

شاهنشاهی احمدشاه درانی

احمدشاه ابدالی، در سال ۱۷۴۷ میلادی، دولتی در محدوده افغانستان فعلی پدید آورد.

دانشنامهٔ بریتانیکا، که یکی از معتبرترین منابع به‌ زبان انگلیسی به‌شمار می‌رود، شاهنشاهی احمدشاه درانی را آخرین امپراتوری افغان خوانده‌ است. این دانشنامه می‌افزاید که شاهنشاهی احمدشاه درانی پس از امپراتوری عثمانی، دومین امپراتوری جهان اسلام در نیمهٔ دوم قرن هجده بود که حدود قلمرو آن را از مشهد تا دهلی و از آمودریا تا دریای عرب دربر می‌گرفت.[۸]

مونت‌استوارت الفنستون، محقق انگلیسی، که از احمد شاه درانی به عنوان مؤسس افغانستان معاصر یاد کرده‌ است، می‌نویسد: «احمدشاه خردمندانه، اساس یک امپراتوری بزرگ را نهاد. هنگام در گذشت او متصرفاتش از غرب خراسان تا سرهند و از آمو تا دریای هند گسترش داشت و این همه را یا با انعقاد پیمان به‌دست آورده بود یا عملاً (با زور شمشیر) تصرف کرده بود».[۹]

همو می‌افزاید: «به‌راستی اگر شاهی در آسیا سزاوار احترام ملت خویش باشد، جز احمدشاه کس دیگری نیست».[۱۰]

از سال ۱۱۶۰ هجری قمری (۱۷۴۷ میلادی) به بعد، حکومت مستقل افغانستان را همواره دو خانواده از طایفه ابدالی در دست داشته‌اند. از سال ۱۱۶۰هجری قمری (۱۷۴۷ میلادی) تا ۱۲۵۱ هجری قمری (۱۸۳۵ میلادی) تاج و تخت این کشور در دست سدوزایی‌ها بود؛ و از آن پس به خانواده محمدزایی که از همان طایفه بودند تعلق گرفت.

احمدخان سدوزایی دست به یکپارچه ساختن مملکت زد، کابل را تصرف نمود. همهٔ سرزمین‌های واقع در غرب رود سند را، از کشمیر تا دریای عمان، با پذیرفتن انواع مشکلات از دست مغولان هند باز پس گرفت. احمدشاه (احمدخان سدوزایی) ملقب به احمدشاه بابا ۱۲ مرتبه به هند لشکر کشید در سال ۱۱۷۰ هجری قمری (۱۷۵۶ میلادی) دهلی را تصرف کرد و خزانه‌ی خود را با ثروت سرشار که از آنجا به غنیمت گرفته بود انباشت. بعد از مرگ احمدشاه در سال ۱۱۸۷ هجری قمری (۱۷۷۳ میلادی) تا چهل و پنج سال بعد همچنان رقابت و کشمکش و دسیسه چینی در میان مدعیان حکومت در طایفهٔ سدوزایی ادامه یافت؛ این وضع باعث از هم گسیختگی خاندان حاکم گشت و چیزی نمانده بود که افغانستان را نیز از هم بپاشد.

پسر دوم و جانشین احمدشاه، یعنی تیمورشاه، پایتخت خود را از قندهار به کابل انتقال داد و مدت بیست سال از ۱۱۸۷ هجری قمری (۱۷۷۳ میلادی) تا ۱۲۰۸ هجری قمری(۱۷۹۳ میلادی) بر قلمروی وسیع اما نامطمئن حکم می‌راند. تیمور شاه بیست و سه پسر داشت اما نتوانست برای خویش جانشین تعیین کند. طی بیست و پنج سال شاهزادگان سدوزایی مشغول توطئه و تحریک برای دست یافتن به حکومت کابل بودند و قلمرو این حکومت هم به مرور زمان از هم می‌پاشید. در این مدت از میان پسران تیمور شاه، سه برادر هر کدام برای چند صباحی و یکی از ایشان دو بار به حکومت رسیدند، و هریک از ایشان نیز بزودی قربانی توطئه‌های خانوادگی گردیدند. بعد از اینکه این برادران رئیس طایفه‌ی محمدزایی را به قتل رساندند و پسر بزرگ وی فتح محمدخان (وزیر فتح خان) را کور کردند، کاسه‌ی صبر محمدزایی‌ها لبریز شد. این طایفه عَلم طغیان علیه سدوزایی‌ها را بلند کرد و در سال ۱۲۳۳ هجری قمری (۱۸۱۸ میلادی) دوست محمدخان، جوانترین پسر رئیس طایفه محمد زایی، حاکم سدوزایی را در حوالی کابل شکست داد. دراین روزها از قلمرو وسیع سدوزایی چیز چندانی باقی نمانده بود. بلخ دعوی استقلال می‌کرد، مرو و کوشک به تصرف روسیه تزاری در آمده بودند، رانجیت سینگه والی ایالت پنجاب نیز اعلان استقلال نمود. انگلیس‌ها بر بلوچستان دست انداخته بودند و سند نیز در مقابل حکومت افغان‌ها تمکین نمی‌کرد.

دوست محمدخان در شرایطی چنین بحرانی به سال ۱۲۵۰ هجری قمری (۱۸۳۵ میلادی) خود را امیر افغانستان خواند. دوست محمد از انگلیس‌ها که عملاً از سیکها حمایت می‌کردند تقاضا نمود تا بر سر مسئله پنجاب میان ایشان میانجیگری نمایند و در ضمن به انگلیسها قول داد که افغان‌ها مانع پیشروی روس‌ها از شمال به جانب جنوب شوند. دوست محمد خان وقتی زمام امور را در دست گرفت که دو امپراتوری بزرگ روسیه و انگلیس سرگرم پیش‌روی‌ها و توسعهٔ قلمرو خویش بودند. افغانستان به صورت مانع و حد فاصل طبیعی و کوهستانی در میان این دو امپراتوری، به مهره‌ی پیاده‌ای در رقابت شطرنج وار این قدرت‌های بزرگ قرن ۱۹ و دست آخر به سپری برای جلوگیری از تصادم آن دو، بدل شد.

وقتی دوست محمد در مبارزه با سیکها از انگلیس کمک خواست آن‌ها حاضر نشدند که به وی کمک کنند، چرا که آن‌ها آخرین حملات دوران احمدشاه بر هند را هنوز بخاطر داشتند و به خود اجازه نمی‌دادند تا افغان‌ها، این مردمان کوه‌نشین و دیرآشنا و حادثه جو را تهدیدی برای سلطه‌ی خود بر هند ندانند. همین احساس خطر بالاخره باعث شد که دوست محمدخان دو سال بعد از حکومت افغانستان کنار رود. وقتی دوست محمدخان از انگلیس استمداد کرد که هرات نیز در محاصرهٔ ایران بود. انگلیس‌ها از پیش‌روی ایران و پیش‌روی روسیه در آسیای مرکزی بیشتر احساس خطر کردند. وقتی انگلیس‌ها به درخواست امیر دوست محمد جواب منفی دادند، وی نیز ناگزیر دست به دامان تزار روس زد. در این وقت انگلیس خطر را بسیار جدی تلقی نموده اعلان نمود که برای حفظ هند بریتانیا در مقابل دست درازیهای روسیه، ضرورت می‌داند تا در کابل، یک حکومتِ دوستدار انگلیس روی کار باشد. در این وقت شاه شجاع، شاهزاده مخلوع و بی تخت و تاج سدوزایی اعلان کرد که هرگاه انگلیس‌ها در رسیدن به حکومت کابل به وی کمک کنند، او حاضر است که پیشاور را به سیکها واگذارد.

تا این هنگام ایرانی‌ها هرات را تخلیه کرده بودند. با این حال انگلیس‌ها افغانستان را اشغال کردند و بدین ترتیب نخستین جنگ انگلیس و افغانستان (از سال۱۲۵۴ هجری قمری (۱۸۳۸ میلادی) تا ۱۲۵۸ هجری قمری (۱۸۴۲ میلادی)) آغاز شد.

سلطنت دودمان دُرانی

سلطنت دودمان بارکزایی

جنگ اول افغان و انگلیس (۱۸۴۲-۱۸۳۹)

در سال ۱۲۵۴ هجری قمری (۱۸۳۳ میلادی) جنگ بین افغانستان و انگلیس در بخش جنوبی دره هلمند روی داد. دوست محمدخان که در کابل خود را در چنبر توطئه‌ها و دسایس گرفتار دید، ناگزیر به تبعید در هند تن در داد.

نیروهای انگلیسی در کابل مستقر شدند و شاه شجاع نیز بر حکومت کابل دست یافت، هم شاه شجاع و هم انگلیسی‌ها در نیافته بودند که مردم او را نه به عنوان شاه بلکه حتی به عنوان رئیس یک قبیله هم نمی‌پذیرند. نیروهای انگلیسی از شاه شجاع حمایت کردند و بزودی خود را در حلقه‌ای محاصره‌ای افغان‌های وطن‌پرست یافتند، جنگجویان افغان از هر سو بر انگلیس‌ها حمله نمودند، و محاصره را روز تا روز تنگتر ساختند. در ژانویه ۱۲۵۷ هجری قمری (۱۸۳۶ میلادی) انگلیسی‌ها اعلام کردند که حاضرند کابل را تخلیه کنند. رهبران کابل (طرفدار انگلیس) اعلام نمودند که آن‌ها بدون آسیب خود را به هند خواهند رساند، و این تضمین رهبران کابل خشم افغان‌ها را بیشتر برانگیخت، زیرا که آن‌ها این رهبران را به رسمیت نمی‌شناختند. ستون نیروهای انگلیسی مرکب از ۴٬۵۰۰ مرد جنگی، عده‌ای زن و کودک، ۱۲٬۵۰۰ خدمه و سایر همراهان لشکر در میان برف سنگین و سرمای شدید زمستان، کابل را ترک کردند، اما ناگهان مورد هجوم قبایل خشمگین کوه‌نشین قرار گرفتند. حمله کنندگان کسانی بودند که برای بدست آوردن غنیمت بر ایشان حمله نموده تمام عفت و احساس بشردوستی را زیر پا گذاشته همه را قتل عام نمودند.(درست نیست. افغان‌ها در بت خاک، جگدلک و دره خوردکابل با سربازان انگلیسی که از لحاظ تسلیحاتی تفوق نیز داشتند، جنگید و همه را به قتل رسانیدند. اینکه گفته شده (تمام عفت و احساس بشر دوستی) را زیر پا گذاشتند درست نیست. به دلیل اینکه افغان‌ها تمام تمام افسران افسران متاهل انگلیسی را با زنان و فرزندان شان که تعداد شان به حدود چهار صد نفر می‌رسید، تحت حمایت خود گرفتند. رجوع شود به خاطرات خانم سیل به نام شبیخون افغان. و دیگر اینکه باید پرسید انگلیس‌ها ۱۵۰۰۰ کیلومتر دورتر از خانه خود در در یک کشور بیگانه چی می‌کردند؟ مگر نه اینکه آن‌ها متجاوز بودند و جزای متجاوز را باید این چنین داد.)

در فاصله‌ای کمتر از یک سال بعد گروهی از نیروهای انگلیسی برای گرفتن انتقام رهسپار افغانستان شدند. اینان قلعه و بازار بزرگ شهر را به آتش کشیدند، و هرگونه مخالفت را سرکوب نمودند. تلاش‌های مذبوحانه انگلیس برای ایجاد یک حکومت تحت‌الحمایه در کابل علی رغم هزینه‌ای بسیار سنگین مالی و انسانی، تقریباً هیچ ثمری نداشت جز دشمنی و عداوت پایه دار افغان‌ها با ایشان. شاه شجاع که مورد حمایت انگلیس بود در این گیرو دارها کشته شد. دوست محمدخان امیر تبعیدی از هند به افغانستان باز گشت و مورد استقبال مردم قرار گرفت. دوست محمد پیش از فرارسیدن مرگش به سال ۱۲۷۹ هجری قمری (۱۸۵۸ میلادی) توانست افغانستان را تقریباً در همان محدوده‌ای که امروز است، متحد و یکپارچه سازد.

پس از مرگ دوست محمدخان باز پسرانش مانند پسران تیمور شاه بخاطر بدست آوردن تخت و تاج به جان هم افتادند، سرانجام شیرعلی خان در ۱۲۸۵ هجری قمری (۱۸۶۴ میلادی) به حکومت رسید. در سال‌های حکومت داری شیرعلیخان لندن و سن پترزبورگ در مذاکره‌ای به این فیصله رسیدند که روسیه مرزهای شمالی افغانستان را که کمابیش با رود جیحون منطبق است، به رسمیت بشناسد، و این منطقه باید خارج از نفوذ روسیه بماند.

با همه‌ای این احوال، مشکلات و مسائلی که در سال ۱۲۹۴ هجری قمری (۱۸۷۷ میلادی) بین انگلیس و روسیه پیش آمد، نتایج آن برای شیرعلیخان در نهایت گران تمام شد. روس‌ها در مرزهای شمالی افغانستان لشکر آراستند و در سال ۱۲۹۵هجری قمری (۱۸۷۸ میلادی) یک هیأت دیپلماتیک به نزد امیر شیرعلی اعزام کردند. انگلیس هم برا ی اینکه از معرکه عقب نماند متقابلاً یک هیئت سیاسی را به‌طرف کابل گسیل داشتند، اما نگهبانان مرزی افغانستان هیأت انگلیسی را در تنگه خیبر متوقف ساخت. انگلیس‌ها که از این رفتار حکومت کابل به خشم آمده بودند، اعلام کردند که حکومت افغانستان باید از این عمل خود عذرخواهی کند و به هیئت انگلیس اجازه بدهند که وارد کابل شود. توضیحات امیر شیرعلی خان نیز انگلیس را قانع نکرد، لذا دومین جنگ انگلستان و افغانستان درگرفت.

جنگ دوم افغان و انگلیس (۱۸۸۰-۱۸۷۸)

وقتی انگلیس‌ها از طرف جنوب، افغانستان را اشغال کردند، امیرشیرعلیخان از روس‌ها استمداد کرد، ولی پاسخی نیافت و ناگزیر اداره امور را به فرزندش یعقوب خان سپرد و خود به امید جلب کمک رهسپار شمال گشت، روس‌ها تنها کمکی که به وی کردند این بود که توصیه نمودند به پایتختش برگردد و با انگلیس‌ها از در صلح درآید. امیر شیرعلی ناامید، افسرده و در هم شکسته در مزارشریف چشم از جهان فروبست. انگلیس‌ها این بار نیز با رهبرانی پیمان بستند که افغان‌ها ایشان را به حیث رهبر نمی‌شناختند. اگرچه یعقوب خان فرزند شیرعلیخان بود و از طرف وی اداره‌ای امور را در شهر کابل در دست داشت، ولی او نیز رهبری نبود که مورد قبول سران قبایل باشد. وی به همهٔ خواستهای انگلیس که مهم‌ترین آن‌ها عبارت بود از این‌که افغانستان باید روابط خود را با سایر کشورهای خارجی با مشورت انگلیس تنظیم کند، گردن نهاد. نمایندگانی را که انگلیس بنابر مفاد همین معاهده صلح (معاهده صلح گندمک)، در سال ۱۲۹۶ هجری قمری (۱۸۷۹ میلادی) به کابل اعزام نموده بود، چند هفته بعد به دست افغان‌هایی که مخالف این معاهده بودند، به قتل رسیدند. از این رو سه لشکر تازه نفس انگلیسی که هنوز آسیبی ندیده بودند وارد صحنه شده، کابل و قندهار را اشغال کردند. یعقوب خان بعد از مدت کوتاهی به هند تبعید شد.

انگلیس‌ها پی بردند که اشغال افغانستان کار چندان مشکلی نیست ولی نگهداری آن خیلی مشکل است، بنابراین به فکر آن افتادند تا در میان قبایل کسی را بیابند که هم مورد قبول مردم باشد و هم نزد انگلیس‌ها مقبولیت داشته باشد، این آخرین امید انگلیس در وجود عبدالرحمان خان پسر عمو(کاکا)ی امیر تبعید شده و نوه‌ای دوست محمدخان تحقق یافت. انگلیس‌ها از موفقیت نه چندان بزرگ خویش در جنگ دوم چشم پوشیده، از افغانستان خارج شدند، عبدالرحمان که مردم ترکستان افغان را به دور خود جمع کرده بود، در قبال گرفتن شناسایی از طرف انگلیس‌ها تنظیم روابط خارجی خویش را به ایشان واگذاشت.

افغانستان مدرن

عبدالرحمن خان و شکل‌گیری سرحدهای سیاسی

در خلال حکومت او روس‌ها و انگلیس‌ها به توافقی قطعی در مورد مرزهای طولانی افغانستان با روسیه، از مرزهای ایران تا پامیر، دست یافتند. مرزهای جنوب غربی انگلیس نیز بر اساس خط مشهور دیورند (Durand Line) تعیین گشت، انگلیس‌ها، عبدالرحمان را مجبور ساختند تا معاهده دیورند را امضا کند که در اثر آن نیمی از سرزمین پشتونها به قوای بریتانیا تعلق گرفت. سیاست استعماری آن زمان انگلیس باعث شد که از آن زمان تاکنون، افغانستان و پاکستان موفق نشده‌اند مسئله مرزی خویش را حل نمایند، از آن زمان تاکنون پیوسته یک سلسله کشاکش‌های مرزی، برخوردهای نظامی و تحریکات متقابل در سراسر این مرزها وجود داشته است.

حبیب‌الله خان

عبدالرحمان خان به‌سال ۱۳۱۹ هجری قمری (۱۹۰۱ میلادی) مُرد. حبیب الله خان، پسر بزرگش، بر طبق وصیت پدر برجای وی نشست. حبیب الله خان سیاست انزواگرایی پدر را دنبال کرد، وی همواره با هرگونه تلاش قدرت‌های خارجی برای کسب امتیازاتی در افغانستان مخالف بود. حبیب الله خان طب غربی را در کشور رایج ساخت و خرید و فروش برده را نیز لغو نمود، و یک باب مدرسه‌ی عالی را بنابر الگوهای غربی بنام حبیبیه تأسیس نمود.

در صحنهٔ بین‌المللی، روسیه و انگلیس طی قرارداد ۱۳۲۵هجری قمری (۱۹۰۷ میلادی) سن پترزبورگ، یکبار دیگر بر موافقتشان با اینکه افغانستان همچنان بایستی به مثابه‌ی سپری در میانه‌ی این دو قدرت باقی بماند، تأکید کردند. در فاصله کمی بعد از انعقاد این قرارداد جنگ جهانی اول شعله ور شد. افغانستان از هردو سو بشدت تحت فشار قرار گرفت. آلمان‌ها در پی آن بودند که حمایت و یاری افغانستان را نسبت به خودشان در مقابل انگلیس‌ها جلب کنند، سلطان حمید عثمانی (که خود را خلیفه مسلمین می‌خواند) علیه کفار و مشرکان حکم جهاد داده بود. آشوب طلبان هندی می‌کوشیدند هر طور شده پای افغانستان را به جنگ بکشند. علی‌رغم همه اینها امیرحبیب الله کاملاً به قول و قراری که برای حفظ بیطرفی با انگلیس گذاشته بود وفا کرد. این کار با مخالفت‌های شدیدی در بین مردم افغانستان مواجه شد. وی در مقابل حفظ بی‌طرفی افغانستان، تقاضا کرده بود که با پایان گرفتن جنگ به این کشور استقلال کامل داده شود. اما پیش از انکه هر نوع مخالفت صریحی از انگلیس برای تضمین این خواسته بگیرد، در سال ۱۲۹۸ ه. ش (۱۹۱۹ میلادی) به شکل مرموزی به قتل رسید.

امان‌الله شاه، استقلال و اصلاحات

پس از مرگ امیرحبیب الله خان پسر سومش، امان الله خان تخت و تاج پدر را تصاحب کرد. و به عنوان شاه افغانستان پذیرفته شد.

در این روزها احساسات ضد انگلیسی در بین مردم به اوج شدت خویش رسیده بود، زیرا عموماً معتقد بودند که انگلیس می‌بایست در قبال بیطرفی افغانستان در جنگ اول جهانی، استقلال کامل این کشور را بدان باز گرداند. شاه امان‌الله از احساسات ضد انگلیسی مردم استفاده نموده، در سال ۱۲۹۸ ه. ش (۱۹۱۹ میلادی) سومین جنگ علیه انگلیس را آغاز کرد. حرکت نیروهای این کشور به طرف هند آغاز شد. نیروهای هوایی انگلیس برای مدت ده روز پی در پی شهر جلال آباد و نواحی خیبر را فتح كردند. بعد از ده روز جنگ افغانستان تقاضای آتش بس و پیشنهاد صلح نمود. انگلیس‌ها هم که از جنگ اول جهانی خسته و فرسوده شده بودند، با اندکی تعلل این تقاضا را پذیرفتند. از سوی دیگر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه نیز تأثیرات خود را داشت و دیگر برای انگلیس تهدیدی محسوب نمی‌شد. سیاست بلشویکها عدم مداخله در امور دیگران بود. افغانستان در نخستین روزهای جنگ سوم افغان و انگلیس اعلان استقلال نمود. انگلیس به سال ۱۳۰۰ ه. ش (۱۹۲۱ میلادی) طی قراردادی در راولپندی استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت.

شاه امان الله سیاست گوشه گیرانه پدر بزرگ و پدرش را کنار گذاشته دست به یک سلسله اصلاحات اساسی زد که در تاریخ افغانستان بی‌نظیر بودند. این اصلاحات شاه مورد قبول قشر مذهبی واقع نشد. ملاها و روحانیون محافظه کار دست به تحریکات علیه شاه اصلاح طلب زدند. در سال ۱۳۰۷ ه. ش (۱۹۲۷ میلادی). امان الله خان نخستین رهبر افغان بود که عنوان خود را از امیر به شاه تغییر داد و همراه با همسرش ملکه ثریا از اروپا، ترکیه، مصر و ایران دیدن کرد. وی که از دیدن تحولات در جهان و به ویژه کشورهای مسلمان همسایه (ایران و ترکیه) شگفت زده شده بود، دست به اقدامان و اصلاحات وسیع زد. رفع حجاب زنان، دادن آزادی‌هایی برای زنان، دموکراتیک کردن جامعه، رایج ساختن لباسهای اروپایی در دفاتر و ادارات دولتی از نخستین اقدامات شاه جوان افغان بودند که با مخالفت رهبران مذهبی و ملاها روبرو گشت. شخصی به نام ملای لنگ در مناطق جنوبی افغانستان دست به تحریکات علنی علیه امان الله خان زده و علیه وی فتوای جهاد داد. از سوی دیگر نادرخان و برادران نیز دست به‌کار شده توطئه و دسیسه‌سازی علیه امان‌الله خان را آغاز نمودند. در این روزها یکبار دیگر کشور دست‌خوش آشوب‌ها و توطئه‌ها و دسایس گشت. این آشوب‌ها بار دیگر استقلال افغانستان را تهدید می‌نمودند. درین میان جوانی بنام حبیب الله کلکانی به کمک روحانیون که لقب خادم دین رسول الله را به وی اعطا نمودند، با تنی چند از یاران وفادار و جانباز خود از شمال به سوی کابل به قصد تصرف تخت و تاج براه افتاد. شاه امان الله جنگ را لازم ندانسته تخت و تاج را رها کرده به هند رفت و بقیه سی سال عمر خود را در اروپا گذراند.

محمدنادر شاه

محمد نادرخان در زمرهٔ محافظان امیر حبیب الله خان خدمت می‌کرد، و دست آخر به فرماندهی کل ارتش وی منصوب گشت. بعد از آن‌که حبیب الله خان به قتل رسید، خیانتهای محمدنادرخان نیز برملا گشتند. پادشاه جوان افغان امان الله خان او را از فرماندهی کل قوا معزول نمود. نادرخان به بهانه‌ی علاج بیماری عازم اروپا گردید و در آنجا در تبانی با انگلیس دست به دسیسه چینی علیه دولت تازه بنیاد شاه امان الله زد، از جمله شاه را متهم به کفر نمود و عکسهای جعلی بی حجاب را از خانم شاه (ملکه ثریا) تهیه کرده در بین قبایل توزیع نمود. همچنین عکس جعلی دیگری را تهیه کردند که گویا شاه در اروپا دست پاپ اعظم را بوسیده‌است. همه این دسایس محمد نادرخان و برادران، باعث شد تا روحانیون فرصت طلب که همواره از حکومت هند بریتانیا جیره می‌گرفتند، مردم را علیه شاه تحریک کنند. شاه بدون جنگ و خون‌ریزی تخت و تاج را رها کرد. امیرحبیب الله مشهور به کلکانی تخت و تاج را تصاحب نمود. نادرخان و برادران از طریق هند بریتانیا، وارد پکتیا گشته قبایل پشتون را تحت نام برگرداندن تخت و تاج به وارث اصلی آن شاه امان الله، علیه حبیب الله تحریک نمودند. حبیب الله نمی‌خواست که جنگ کند، او می‌خواست که بدون جنگ و خون‌ریزی تخت و تاج را تسلیم نادرخان کند، در صورتی‌که به وی و طرفدارانش صدمه‌ای نرسد. نادرخان بر قرآن مهر نهاد و سوگند خورد که جان وی و طرفدارانش درامان خواهد بود. حبیب الله نیز به سوگند نادرخان اعتماد نموده دست از سلطنت کشید. نادرخان همراه با قبایل جنوبی وارد کابل شده حبیب الله و طرفدارانش را از دم تیغ کشید و بدین طریق حکومت رعب و شتم را بنا کرد. چندین هزار نفر قبایلی که- بیشترشان را مردان آنسوی مرز (هند بریتانیا) تشکیل می‌دادند- نادرخان و برادران را در به قدرت رسیدن همکاری نموده بودند، در مقابل خواهان پاداش بودند. نادرخان تمام دارایی بانک را بین ایشان تقسیم کرد، اقوام تشنه‌ی تاراج و غارت، دار و ندار شهر را تاراج نموده با خود به آن سوی مرز انتقال داده و عده‌ای دیگر هم پست‌های مهم دولتی را تصاحب کرده ملکیتهای مردم را نیز بزور تفنگ از آن خویش ساختند.

نادرخان و برادران، کوچکترین مخالفت نسبت به خود و حکومت خویش را توسط ژاندارم های خویش در نطفه خنثی ساختند. هزاران انسان را به طرفداری از امان الله یا به جرم وطن‌دوستی و آزادی‌خواهی رهسپار زندان‌های مخوف و سیاه چالها نموده که بیشترینشان در آن سیاه چالها جان سپردند. آخرالامر نادرخان در سال ۱۳۱۲خ/۱۹۳۳م در اثنای توزیع جوایز در یک مدرسه توسط جوانی بنام عبدالخالق به ضرب گلوله کشته شد. برادران نادر زمینه‌ی به قدرت رسیدن پسر خویش محمدظاهر را مساعد ساخته و هیچکدامشان ادعای تخت و تاج را نکردند. چرا که آن‌ها به خوبی می‌دانستند که نفاقهای خانوادگی زمینه‌ی نابودی ایشان را بیشتر مساعد خواهد کرد چون ایشان در بین مردم دارای اعتبار و حیثیتی چندانی نبودند و مردم ایشان را غاصب تخت و تاج می‌دانستند. از همان روزهای نخست ایشان بنای حکومت خویش را بر غدر و مکر نهاده بودند.

محمدظاهر شاه

محمدظاهر پسر ارشد محمدنادر پادشاه مقتول به سال ۱۳۳۲ قمری/۱۹۱۴ میلادی به دنیا آمد، و هنگامی که به جای پدرش نشست فقط ۱۹ سال داشت. محمدظاهر کمتر از ده سال داشت که به فرانسه اعزام شد، وی تا شانزده سالگی در اروپا به‌سر برد، معلوم نیست که وی در آنجا در کجا تحصیل کرده‌است. بعد از شانزده سالگی به افغانستان بازگشت و شامل مدرسه نظامی کابل شد. محمدظاهر وقتیکه به جای پدر نشست کودکی بیش نبود ولی عموهایش قدرت را در دست گرفته مملکت را بزور سرنیزه و رعب و شتم اداره نمودند. مخصوصاً هاشم خان فرد ظالم و مستبد بود که دوره وی به نام دوره هاشم‌خانی در جنایتکاری و استبداد معروف است.

محمدظاهر ۴۰ سال حکومت کرد و در این دورهٔ حکومت طولانی، نه تنها برای ملت مظلوم افغانستان خدمتی نکرد، بلکه مردم را از علم دانش دور نگهداشته و زمینهٔ دوام حکومت خود را مساعد نگه داشت. اما تنها مزیتی که این دوره ۴۰ ساله داشت این بود که افغانستان در صلح و آرامش به‌سر برد؛ چیزی که قبل و بعد از آن تا امروز در تاریخ افغانستان تجربه نشده‌است. ظاهر شاه به تاریخ ۲۲ ژوئیه ۲۰۰۷ در کابل چشم از جهان پوشید. بالاخره در سال ۱۳۵۲ هجری شمسی، سردارمحمد داوود پسر برادر ظاهرخان انقلاب نموده و با ایجاد اولین ریاست جمهوری در افغانستان به حکومت شاهی محمدظاهر خاتمه بخشید.

سردار محمد داود اولین رئیس جمهور افغانستان علاقه مند به آزادی، ترقی و پیشرفت کشور بود. بالاخره در سال ۱۳۵۷ هجری شمسی، کودتایی با کمک شوروی دوره حیات و ریاست جمهوری داود خان را پایان بخشید.

افغانستان از ۱۹۷۳ به بعد

دوران جمهوریت

جنگ‌های داخلی، دوران کمونیست‌ها (۱۹۹۲-۱۹۷۸)

جنگ‌های داخلی، دوران مجاهدین و طالبان (۲۰۰۱-۱۹۹۲)

تلاش برای رسیدن به دموکراسی

نمودار گاهشمار دوره‌های تاریخی افغانستان.jpg

جستارهای وابسته

معادلهای انگلیسی

پانویس

  1. اطلسی تاریخی از افغانستان (۲۰۰۳)، امی رومانو، صفحه ۱۸
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ فتح اسلامی, کتابخانه مطالعات کنگره کشور بر افغانستان
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ افغانستان، قرن‌های هفتم تا هجدهم, دانشنامه بریتانیکا
  4. تاریخ افغانستان، عبدل صباح‌الدین، صفحه ۳۶
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ داپری، نانسی هچ (۱۹۷۱) "مناطق زیر نظر (فصل سوم)" راهنمایی تاریخی به افغانستان سازمان توریستی افغانستان، کابل OCLC 241390
  6. تاریخ و تمدن هند باستان، سیلندرا نت سن، صفحه ۳۴۷.
  7. ویلم ووگالسنگ، افغان‌ها، چاپ: منتشر شده توسط ویلی-بلک‌ول 2002، صفحه ۱۸، شابک ‎۰−۶۳۱−۱۹۸۴۱−۵، 9780631198413 (پیوند)
  8. مهدیزاده کابلی به نقل از: «دانشنامهٔ بریتانیکا».
  9. الفنستون، بیان سلطنت کابل (افغانان)، ص۴۹۶
  10. همانجا، ص ۳۸۱

منابع

  • مهدیزاده کابلی، درآمدی بر تاریخ افغانستان، قم: نشر صحافی احسانی، چاپ اول - زمستان ۱۳۷۶ خورشیدی.
  • افغانستان در مسیر تاریخ، نوشتهٔ میر غلام محمد غبار
  • افغانستان در پنج قرن اخیر، نوشتهٔ میر محمد صدیق فرهنگ
  • تاریخ افغانستان، نوشتهٔ احمدعلی کُهزاد، استکهلم: ۱۳۸۱ خورشیدی
  • دانشنامه ایرانیکا
  • دانشنامه بریتانیکا («Afghanistan.» Encyclopædia Britannica. Encyclopaedia Britannica Ultimate Reference Suite. Chicago: Encyclopædia Britannica, 2010.)
  • گنجینهٔ پنهان افغانستان از موزیم ملی، کابل (F. , Cambon, P. , ۲۰۰۸، AFGHANISTAN Hidden Treasures from the National Museum, Kabul, page 56, Washington, National Geographic, ISBN 978-1-4262-0295-7)
  • افغانستان: یک تاریخ هزاران ساله (عنوان اصلی به فرانسوی: Afghanistan, une histoire millénaire)، انتشارات موزیم گیمه، ۲۰۰۲، پاریس
  • بناهای افغانستان: تاریخ، باستان‌شناسی و معماری (عنوان انگلیسی: The Monuments of Afghanistan: History. Archaeology and Architecture)، نوشتهٔ وارویک بال (Warwick Ball)، انتشارات I.B. TAURIS، نیویورک، ۲۰۰۸، شابک ‎۹۷۸−۱−۸۵۰۴۳−۴۳۶−۸.
  • افغانان (عنوان انگلیسی: the Afghans)، نوشتهٔ ویلِم فوگِل‌سَنگ (Willem Vogelsang)، انتشارات WILLEY-BLACKWELL، سال ۲۰۰۸، هنگ کنگ، شابک ‎۹۷۸−۱−۴۰۵۱−۸۲۴۳−۰
  • کاتالوگ موزیم ملی افغانستان، ۱۹۸۵-۱۹۳۱ (Catalogue of the National Museum of Afghanistan, 1931-1985)، نوشتهٔ فرانسین تیسو (Francine Tissot)، انتشارات یونسکو، ۲۰۰۶
  • الفنستون، بیان سلطنت کابل (افغانان)، ترجمه آصف فکرت، مشهد.

پیوند به بیرون