مرعشیان
| مرعشیان تبرستون ِمرعشیون |
||||
|
||||
| گسترهٔ پادشاهی مرعشیان تبرستان در بیشینهٔ آن | ||||
| پایتخت | ساری | |||
| پایتخت تغییر یافته | آمل | |||
| زبان(ها) | تبری، فارسی | |||
| دین | اسلام تشیع | |||
| دولت | پادشاهی | |||
| میر | ||||
| - ۱۳۵۹–۱۳۷۹ | میربزرگ | |||
| - ۱۵۸۲ | میرمراد بن میرزاخان | |||
| تاریخچه | ||||
| - قیام میربزرگ | ||||
| - تأسیس | ۱۳۵۹ | |||
| - تبعید توسط تیمور | ۱۳۸۴ | |||
| - ادغام با صفویان | قرن ۱۱هجری | |||
| - انقراض | ۱۵۸۲ | |||
مرعشیان، مرعشیه، قوامیه یا میربزرگی[۱] دودمانی شیعه در تبرستان بود که در ۷۶۰ هجری قمری مقارن ۱۳۵۹ میلادی، با قیام سید قوامالدین، ملقب به میربزرگ، که از سادات مرعشی بود، علیه کیا افراسیاب چلاوی، بنیان گذاشته شد.[۲]
سادات حسینی مرعشی در سرزمین مازندران ساکن بودند. انساب این سادات از حیث نسب به علی بن حسین میرسد. مؤسس دولت مرعشیان قوامالدین بن عبدالله نیز از حامیان و پیروان علما و رهبران دولت سربداران بودهاست.[۳] قوامالدین پیش از اینکه به قدرت برسد، با کیا افراسیاب چلاوی متحد شد، ولی «تضاد گوناگون بین آن دو و خوی و اشرافیت کیا افراسیاب»، سبب قیام و در نهایت پیروزی سید قوامالدین مرعشی شد. مرعشیان در اندک زمانی تمامی منطقهٔ مازندران را در حیطهٔ نفوذ خود درآوردند.[۴]
اوج قدرت این سلسله از زمان تأسیس تا سال ۸۹۶ هجری بود تا آنکه با یورش تیمور گورکانی به صورت کامل نابود گشت.[۳] علت عمدهٔ فروپاشی مرعشیان در درجهٔ اول ظهور تیمور بودهاست، البته جنگهای پیدرپی این خاندان با امرای محلی و همسایگان و همچنین دنیاگرایی رهبران بعدی از عوامل فروپاشی این نظام به شمار میروند.[۴]
پس از مرگ تیمور با بازگشت فرزندان و نوادگان میربزرگ دودمان مرعشیان به صورت محلی و تابع حکومتهای وقت دوباره تشکیل حکومت داد، اما هیچگاه به قدرت اولیه حکومت و دولت مرعشیان در زمان میربزرگ و فرزندانش برنگشت[۳] و آن «یکپارچگی و وحدت» هرگز به این ناحیه باز نگشت.[۴] از رخدادهای پیش و پس از بازگشت مرعشیان چنین برمیآید که نفوذ معنوی آنان در منطقه حفظ شدهبود.[۵] چنانچه در سال ۸۰۹ هجری، پس از بازگشت سادات به تبرستان، «گروههای عظیم مردم» به استقبال مرعشیان آمدند.[۶] شروع اختلافات خانوادگی خشونتآمیز مرعشیان نیز برای مردمی که از بازگشت سادات مرعشی، «استقرار امنیت و رفاه حکومت میرقوامالدین» را میخواستند، ناامیدکننده بود. این مردم در اثر این اختلافات و جنگهای داخلی، به زحمت میافتادند و شغلهایشان به خطر میافتاد.[۷] چندی بعد نیز مرعشیان برخلاف «سنت بیگانهستیزی آباء و اجدادیشان»، با دستاویز قراردادن اختلافات داخلی خود، جهت کسب مقام و موقعیت، به وابستگی تن دادند و ثروتهای مازندران را به حاکمان تیموری سپردند.[۸] سرانجام حکومت سادات مرعشی در سال ۱۰۶۴ هجریقمری برابر ۱۵۸۲ میلادی با عزل میرمراد بن میرزاخان و به دستور شاهان صفوی ختم گردید.[۲]
[ویرایش] زمینههای بنیانگذاری دودمان مرعشیان
[ویرایش] ورود اسلام به تبرستان
پس از شکست و کشته شدن یزدگرد سوم (واپسین پادشاه ساسانی) و فتح ایران توسط عربها، تعدادی از شاهزادگان و اشراف، ساسانی در تبرستان و گیلان استقلال خویش را اعلام کردند و فرمانبردار خلفا نشدند و تا مدتها به آیین زرتشت باقیمانده بودند. مشهورترین این سلسلهها باوندیان، سوخرائیان و گاوبارگان هستتند.[۹]
مبارزهٔ این سلسلهها با حکومتهای عربی که بر ایران تسلط داشتند، سالها دنباله داشت تا اینکه در قرن سوم هجری مردم این دیار با دین اسلام آشنا شدند و عدهای به این دین گرویدند. [۱۰] از دلایل ترویج اسلام و علیالخصوص تشیع در تبرستان مهاجرت داعیان علوی ِعباسیان و بنیامیه به این سرزمین بود؛ زیرا در این دوران پادشاهان ساسانیتبار تبرستان، با امان دادن به ایشان باعث مهاجرت عدهٔ زیادی از شیعیان مخالف به تبرستان شدند.[۹]
[ویرایش] حکومتهای شیعی پس از علویان
در قرن سوم هجری همزمان با گسترش روزافزون شیعیان تبرستانی و دیلمی، قیامها علیه حکومت عباسیان افزایش یافت و معتصم عباسی اغلب طاهریان را برای دفع این قیامها میفرستاد. [۱۱] پس از سرکوب قیامهای مختلف در ایران، طاهریان تبرستان را ضمیمه قلمرو خود کردند. با زیاد شدن نارضایتیهای مردم تبرستان و دیلمان، پادشاهان پادوسبانیان که به اسلام درآمده بودند، نزد یکی از شیعیان علوی به نام محمد بن ابراهیم رفتند و از وی درخواست کردند تا قیام مردمی علیه ظلم عباسیان و دستنشاندهگانشان را رهبری کند. ولی وی نپذیرفت و آنها را نزد حسن بن زید که در ری مقیم بود، فرستاد. [۱۲] با بهوجود آمدن سلسلهٔ علویان تبرستان در سال ۲۵۰ه.ق وی علیه عباسیان شورید و علیرغم مخالفتهای بعضی اسپهبدان و علمای سنّی آن دیار سراسر تبرستان را در دست گرفت و آمل را پایتخت خود نمود. [۱۳]
پس از مرگ ناصرکبیر، حسن بن قاسم جنگهای فراوانی با افرادی چون نصر بن احمد سامانی، ماکان بن کاکی، اسفار بن شیرویه، مردآویج و پسران ناصرکبیر انجام داد که باعث تزلزل حکومت علویان گردید. سرانجام در سال ۳۱۶هجری حکومت علویان با مرگ داعی صغیر، نابود شد و زیاریان حکومت مناطق جنوبی دریای مازندران و نواحی بسیاری ایران را بدست گرفتند. [۱۴] پس از مرگ مردآویج چند نفر از سربازانش، سلسلهای جدید با نام آلبویه بنانهادند و توانستند برای نخستین بار بغداد را ضمیمه قلمرو خود کنند. [۱۵] [۱۶] سلسلهٔ آلبویه توانست بیش از پیش تعالیم شیعی را رواج دهد ولی پس از مرگ عضدالدوله دیلمی این سلسله رو به افول نهاد و در ۴۴۷هجری نابود شد و سلجوقیان قدرت یافتند. در این دوره همچنین فعالیات اسماعیلیان شدت گرفت و حسن صباح در الموت تشکیلاتی ایجاد نمود. [۱۷]
در سال ۶۱۶ه.ق با حملهٔ مغولان به ایران، سلطان محمد خوارزمشاه به آبسکون گریخت و یک سال پس از آن همانجا درگذشت[۱۸] پس از آن نیز مغولان بار دیگر به تبرستان هجوم آوردند.[۱۹] در سال ۶۵۴ه.ق نیز هلاکوخان که به ایران حمله نموده بود، توانست اسماعیلیان را وادار به تسلیم کند و واپسین امامشان را به قتل رساند [۲۰] و همچنین در سال ۶۵۶ه.ق دودمان عباسیان را براندازد.[۲۱]
در سال ۷۳۶ه.ق با مرگ آخرین ایلخان مغول، که ابوسعید نام داشت، سرداران مغول و حکام ولایتها، قلمرو ایلخانان را تقسیم نمودند و به طور کامل بر دفتر و ایوان ایلخانی چیره شدند و به آشوب و ناامنی دامن زدند.[۲۲]
[ویرایش] سربداران
سربداران نام قیامی مردمی در باشتین و سبزوار خراسان علیه ظلم و تعدی حاکمان مغول و عاملان آنان به وقوع پیوست. این نهضت که به قیام سربداران شهرت یافتهاست، از لحاظ وسعت، بزرگترین، از نظر تاریخی مهمترین جنبش آزادی بخش خاورمیانه در قرن هشتم هجری بود. مهم ترین ویژگیهای این حکومت عبارت بود از: تنفر و انزجار از عنصر مغولی و تثبیت ایدئولوژی تشیع امامی. [۲۳]
این جنبش در ابتدا توسط شیخ خلیفه به وجود آمد اما عدهٔ ناشناسی وی را شبانه در مسجد سبزوار به دار آویختند. پس از شیخ خلیفه، یکی از مریدانش به نام شیخ حسن جوری جنبش را رهبری نمود. پس از مرگ ابوسعید، آخرین ایلخان مغول، دو برادر با نامهای پهلوان عبدالرزاق باشتینی و وجیهالدین مسعود، که از کارگزاران مغول بودند، به سبزوار بازگشتند و رهبری قیام را بدست گرفتند.[۲۴]
سرانجام در سال ۷۳۷هجری قمری، این دو برادر با کمک مردم توانستند شهر سبزوار را به تصرف خویش دربیاورند. سپس وجیهالدین مسعود، شیخ حسن جوری را که در زندان بود، آزاد نمود با اتحاد شیخ حسن بااین دو برادر، دولت شیعه مذهب سربداران در خراسان پدید آمد.[۲۱]
پس از آن امیرمسعود جنگهای بسیاری علیه سلسلههای مجاورش ترتیب داد و توانست سراسر خراسان و گرگان را بدست آورد و در فکر حمله به قلمرو باوندیان بود. فخرالدوله حسن باوندی، که اسپهبد مازندران بود، با وی صلح نمود و ارتش سربداران وارد آمل گشت ولی اسپهبد باوندی با امیرمسعود جنگید، و وی در این جنگ کشته شد.[۲۵] [۲۶]
[ویرایش] جنگهای داخلی باوندیان، جلالیان و چلاویان
در زمان باوندیان دو قدرت رقیب از «خانوادههای متنفذ» در منطقه وجود داشتند. این دو خاندان که «کیاییان جلالی» و «کیاهای چلاوی» بودند، عمدتاً به عنوان وزرا و هیأت حاکمهٔ باوندیان مشغول به کار بودند.[۴] فخرالدوله حسن باوندی در حالی که کشمکشهای بسیاری بین این دو خاندان بود، کیا افراسیاب چلاوی، را که برادرزنش محسوب میشد، به عنوان سپهسالار برگزید. جلالیان از این اقدام رنجیدند و به قلمرو پادوسبانیان گریختند تا با کمک اسپهبد پادوسبانی به باوندیان حمله کنند ولیکن فخرالدوله با آنان سازش نمود. افراسیاب چلاوی از این عمل ناراحت شد و علیه اسپهبد باوندی «توطئهچینی» نمود.[۲۷]
سرانجام در روز شنبه، ۲۷ محرم ۷۵۰ هجری قمری دو پسر افراسیاب چلاوی، با نامهای کیامحمد و کیاعلی، در حمام، اسپهبد باوندی را به قتل رساندند.[۲۸] با قتل فخرالدوله حسن و انقراض باوندیان، چلاویان قدرت را به دست گرفتند. [۲۹]
[ویرایش] میربزرگ
سید قوامالدین مرعشی ملقب به میربزرگ، یکی از بزرگان سادات مرعشی بود. سادات مرعشی از نوادگان شخصی به نام علیالمرعش میباشند که شجرهٔ وی نیز با چهار نسل به زینالعابدین میرسد.[۳۰]
[ویرایش] ارتباط سیدقوامالدین با سربداران
قوامالدین مرعشی از مقیمان قریهٔ دابو آمل بود.[۳۱] وی تحصیلات ابتدایی علوم دینی را در همانجا گذراند و جهت تکمیل تحصیلاتش به خراسان مهاجرت نمود و در مشهد مقیم گشت.[۳۲] دوران اقامت سید قوامالدین در خراسان مقارن با قیام سربداران به رهبری شیخ حسن جوری بود.[۳۳]
نخستین سفر قوامالدین به خراسان با قتل شیخ حسن جوری و طرح جانشینی عزالدینسوغندی مقارن بودهاست [۳۴] و در میان رقابتهای شمسالدین علی و عزالدینسوغندی [یادداشت ۱]، سید قوامالدین به نزد عزالدینسوغندی میرفت و در همین ایام نیز اربعینی را نزد سوغندی گذراند. [یادداشت ۲]
سید قوامالدین با توجه به گرایشهای دوازدهامامی سربداران که هالهای از تصوف را دربرداشت، تحت تأثیر آنان قرارگرفت و مرید سوغندی گشت. چنانچه بعضی از منابع وی را فرزند سوغندی معرفی کردهاند.[یادداشت ۳] قوامالدین چند بار به خراسان مسافرت مینمود و دوباره به آمل بازمیگشت. سرانجام عزالدین سوغندی تصمیم گرفت که خراسان را ترک کند و بنابراین به همراه قوامالدین راهی تبرستان شد و در همین سفر بود که جانش را از دست داد.[۳۵]
[ویرایش] قوامالدین و چلاویان
پس از بازگشت سید قوامالدین به تبرستان، کیاافرسیاب چلاوی که به تازگی واپسین اسپهبد باوندی را به قتل رسانده بود، به وی اقتدا نمود تا رقیبانش وی را مردی بدون شریعت معرفی نکنند.[۳۶]
سید ظهیرالدین مرعشی، در کتاب تاریخ طبرستان و مازندران و رویان، علت پیروی کیاافرسیاب به قوامالدین و فواید این عمل برای قوامالدین را اینگونه عنوان میکند:
| « | بالضرورة افراسیاب غدار و مکار دست انابت و توبت به دامن عظمت و طهارت حضرت توفیق شعاری زد، تا اهل شرع بر او ایراد نگیرند و نگویند که ارتکاب قتل ملک معظم به سبب مناهی و معاصی و استخفاف شریعت حضرت مصطفوی بودهاست.[۳۷]
...چون مردم مازندران آنچنان دیدند که رئیس ایشان دست ارادت به دامن سعادت حضرت سید هدایت قباب زدهاست و سید را مقتدای خود دانسته و مرید با ارادت او شدهاست...مردم به جوق و فوجفوج و گروهگروه نزد سید میرفتند و توبه میکردند و از فسق و فجور باز میآمدند و سیادت پناهی را پیرو مقتدای خود میدانستند.[۳۸] |
» |
دلیل موافقت قوامالدین با درخواست کیاافراسیاب، این بود که هواداران قوامالدین نیز با این کار بیشتر میگشتند.[۳۹] چنانکه منوچهر ستوده در کتاب درویشان مازندران مینویسد:
| « | خواص برای اینکه وضع و موقع خود را استوار و پایدار سازند و عوام بدان سبب که سهم بیشتری از دنیا بگیرند و با خواص بر سر یک سفره بنشینند.[۴۰] | » |
پس از مدتی کیاافرسیاب با عدهای از علما به مشورت نشست.[۴۱] نتیجهٔ این مشاوره با جمعی از فقها و علمای آمل که بر قوامالدین حسادت میورزیدند[۴۲]، این بود که جهت جلوگیری از اختلال در امور ملک و مال، افراسیاب را به اجتناب از روش سید و تشکیل محکمهای برای وادار کردن قوامالدین به دست کشیدن از بدعت درویشی[یادداشت ۴] ترغیب نمودند.[۴۳]
سپس قوامالدین را در بازار آمل بازداشت نمودند و محبوس کردند.[۴۴] پس از حبس سید قوامالدین، کیاافراسیاب با چندتن از افراد خاندان آلجلال [یادداشت ۵] صلح نمود و درخواست مشاوره با آنان را صادر نمود و این موضوع نشان میدهد قوامالدین هواداران بسیاری یافتهبود که کیاافراسیاب را مجبور به صلح با دشمنان پیشینش نمود. همزمان با حبس قوامالدین، یکی از فرزندان وی به مرض قولنج، درگذشت و مردم این واقعه را از کرامات سید دانستند و مصمم به آزادی وی گشتند و بدین ترتیب قوامالدین آزاد شد.[۴۵]
[ویرایش] جلالک مار پرچین
درویشان و فرزندان ثابت قدم و صابر باشند و تفرقه را بر خاطر راه ندهید و مطمئن باشید و طریق سپاهیگری آنچه شرط است به جای آرید و بر خصم در محاربه مبادرت نمایید و در مقام رضا و تسلیم اقدام نمایید و بدانید که آنچه مقدر است سمت ظهور خواهد یافت.
سید قوامالدین مرعشی، پس از رها شدن از حبسش، همراه با حامیان و اقوامش به دابو رفت و آمادگی دفاعی خود را افزایش داد. تدابیر دفاعی وی به سان یک فرماندهٔ محلی و سرداری با سوابق سپاهیگری بود. در جنگی که در سال ۷۶۰هجری با نام جلالک مار پرچین [یادداشت ۶] رخ داد، درویشان مازندران پس از به آببستن زمین، موجب گل شدن آن گشتند و سپس به رهبری قوامالدین توانستند در جنگ بر سپاهیان چلاوی غلبه کنند.[۴۶] در این پیکار کیا افراسیاب چلاوی و دو تن از پسرانش به قتل رسیدند.[۴۷] پس از آن نیز عدهای که از معرکه گریخته بودند توسط سپاهیان مرعشی کشته شدند.[۴۸]
عدهای از حامیان و فرزندان کیا افراسیاب نیز به همراهی اسکندر شیخی[یادداشت ۷] از میدان جنگ گریختند و به لاریجان و از آنجا به رستمدار فرار کردند. از آنجا به شیراز کوچیدند و بعد هم به خراسان خرامیدند و تا زمان استیلای امیر تیمور گورکانی، در دارالسلطنه هرات قرار داشتند.[۴۸]
[ویرایش] آغاز حکومت مرعشیان
|
در پی خروج چلاویان از آمل، قوامالدین و جمعیت طرفدارش با ذکر اللهاکبر و صلوات، شهر را به تصرف درآوردند. سپس قوامالدین در مصلای شهر سخنرانی نمود.وی در این سخنرانی پس از آنکه در باب عقاید دینی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی سخنانی را نقل نمود.[۴۹] وی سپس ازقدرت کناره گرفت و حکومت را به فرزندان خود واگذار کرد. این تصمیم میربزرگ به جهت رسیدگی به امور دینی و معنوی مردم بود.[۳] ظهیرالدین مرعشی به نقل از میربزرگ مینویسد:
| « | من به جز عزلت و گوشهٔ کلبهٔ فقر، چیزی دیگر اختیار نمیکنم و شما را تا مادام که بر طریق مستقیم سلوک کنید، در اوقات صلوات به دعای خیر یاد میآورم و استعانت و توفیق از حضرت واهب العطایا مسألت مینمایم.[۵۰] | » |
[ویرایش] انتخاب جانشین
نخستین اقدام حکومتی سید قوامالدین، برگزیدن جانشین بود. وی ابتدا فرزند بزرگ خویش عبدالله را برای این امر برگزید ولی عبدالله با اظهار تمایل به زهد و گوشهگیری این پیشنهاد را رد نمود. سپس قوامالدین فرزند دیگرش، کمالالدین، را انتخاب کرد. کمالالدین این خواسته را پذیرفت تا پدر را به دلیل کهولت سن، در ادامهٔ راه یاری نماید.[۵۱]
[ویرایش] نبردها
[ویرایش] نبرد با جلالیان
پس از آن که کمالالدین رهبری حکومت را پذیرفت، برادر دیگر خود، رضیالدین را حاکم آمل اعلام کرد. در این هنگام، جلالیان در ساری لشکری فراهم نموده و با تمام قوا پیش به سوی آمل در حرکت بودند و در مامطیر نیز اردو برپا کردهبودند تا مانع شکلگیری حکومت سادات شوند.
همانطور که هواداران میربزرگ در ساری نفوذ داشتند، گویا جلالیان نیز به طرفدارانشان در حوالی آمل دلبسته بودند که ساری را ترک نموده و به آنجا لشکر کشیدند. [۵۱]
فرزندان میربزرگ با تذکر به پدر خویش دربارهٔ جلالیان، از وی خواستند که در این نبرد شرکت نماید و از عزلت بکشد. سید قوامالدین نیز بدون هیچ مقاومتی درخواست فرزندان را پذیرفت. [۵۲] سپس میربزرگ هوادارانش را بر دفع «فتنه» فراخواند و خود نیز به میدان نبرد آمد. [۵۳] در نبرد پاولرود (باولرود)، که بین دو سپاه صورت گرفت کیا جلالیان شکست سختی متحمل شده و عقبنشینی نمودند و بدین ترتیب مامطیر فتح شد. [۵۴] عقبنشینی کیافخرالدین جلال به ساری و کیا وشتاسف به قلعه توجی، بیانگر استمرار خطر جلالیان بودهاست. پس از قتل عبدالله، فرزند ارشد میربزرگ، سید قوامالدین آنان را همدست چلاویان و مجری طرح آنان معرفی نمود و فرمان انتقام را صادر نمود که موجب شد کمالالدین به قلمرو جلالیان تهاجم نماید.[۵۵] در پس این یورش، کیافخرالیدن جلال و سپس کیا وشتاسف به همراه فرزندانشان کشتهشدند.[۵۶]
کمالالدین در ساری مستقر گردید و حکومت آن شهر را به دستور پدر به عهده گرفت و در سال ۷۶۹ هجری، دستور حفر خندق و بنیاد برج و بارو را در شهر داد.[۵۷] همچنین کمالالدین با یکی از دختران کیاوشتاسف ازدواج نمود و به درخواست یکی از زنان کیاوشتاسف، او را در پارچههای کتانی و با احترام به خاک سپردند.
پس از فتح ساری، مرعشیان با سرزمینهای زیر هم مرز شدند:
- استرآباد به رهبری امیرولی استرآبادی در شرق
- رستمدار به فرمانروایی ملک قباد پادوسبانی در غرب
- سوادکوه به فرمانروایی کیااسکندر سیاوش سختکمان
- فیروزکوه کیاجلال متمیر در جنوب
- تنکابن و قزوین در جنوبغربی[۳]
[ویرایش] نبرد در جنوب
فیروزکوه و سوادکوه، مرعشیان را به خراسان و قومس نزدیک میکردند.[۳] بنابرین کمالالدین به سوی سوادکوه لشکرکشی نمود. مسیر این لشکرکشی از منطقهٔ لپور میگذشت که جایگاه خاندانی به نام کیائیان بیستون نیز بود. کمالالدین هدایایی به این خاندان اهدا نمود و با دختر کیاحسن کیابیستون وصلت نمود.[۵۸]
کیااسکندر سیاوش سوادکوه را تسلیم نمود ولی کیاجلال متمیر به مقاومت ادامه داد تا آنکه با رسیدن فصل پاییز، مرعشیان مجبور به ترک منطقه و بازگشت به ساری شدند. با رسیدن بهار، ارتشی با حمایت رضیالدین، حاکم آمل، به این ناحیه بازگشت ولی علیرغم فتح سریع فیروزکوه، کیاجلال متمیر هنوز در قلعه مقاومت مینمود. سید فخرالدین در پیامی، کیاجلال متمیر را دعوت به تسلیم نمود و کیاجلال نیز با فرستادن هدایایی، از وی مهلت خواست. این هملت به درازا کشید و فصل پاییز دوباره رسید. مرعشیان نیز مجبور به ترک آنجا شدند. بدین شکل، فرزندان میربزرگ در سال ۷۷۶هجری، نزد پدر رفتند و از وی کمک خواستند. در این هنگام سید علیکیا [یادداشت ۸] نیز به میربزرگ پناهنده شدهبود. میربزرگ بر سر این مسئله با سیدعلی مشورت نمود و سرانجام وی گفت که شخصأ در این نبرد شرکت خواهد نمود. سپس مرعشیان از حاکمان رستمدار خواستند که به عهد خود عمل نموده و در این نبرد آنان را همراهی کنند ولی آنان پیمانشکنی نمودند. [۵۹]
پس از شروع نبرد و رسیدن خبر حضور سادات گیلان به گوش جلال متمیر، وی اعلام نمود که به شرط میانجیگری علی کیا و دریافت اماننامهای برای فرزندانش، تسلیم خواهد شد. پس از انجام درخواستهای کیاجلال، او درهای قلعهاش را گشود و طبق پیامش تسلیم شد. پس از تسخیر دژ، سادات مرعشی اموال دیوانی و اموال باقیمانده از دوران حکومت باوندیان را جدا نموده و اموال کیاجلال متمیر را به وی بازگرداندند. او نیز بخشی از این اموال را به سادات گیلان و بخش دیگری را به سادات مرعشی اهدا نمود. پس از آن نیز کیاجلال را به ساری منتقل نمودند و قلعهٔ فیروزکوه را از آن پس به عنوان انبار ذخایر محفوظ داشتند.[۶۰]
[ویرایش] نبرد با پادوسبانیان
سید رضیالدین، حاکم آمل، با بهانه قرار دادن ظلم حکام رستمدار بر درویشان و حامیان مرعشیان، از پدر و برادر خویش، دربارهٔ برخورد با پادوسبانیان کسب تکلیف نمود.[۶۱] سید قوامالدین نیز در پاسخ به این سؤال اینگونه پاسخ داد:
| « | ملوک رستمدار از آنچه فقرا و صلحا کردند، درویشان ما نیز در مقام انتقام برآیند. اکنون به هرچه صلاح شما میدانید، بر آن موجب قیام نمایید که حقتعالی موافق است. [۶۲] | » |
سرانجام در سال ۷۸۱ هجری، سید رضیالدین نامهای به ملک عضدالدوله قباد دوم پور شاه غازی[۶۳] نگاشت و او را به تسلیم دعوت نمود ولیکن قباد نپذیرفت. سپس رضیالدین با اجازهٔ میربزرگ، یکی از برادرانش به نام سید فخرالدین[یادداشت ۹] را به عنوان حاکم رستمدار معرفی نمود.[۶۱]
[ویرایش] میراندشت
نخستین نبرد با پادوسبانیان اندکی پس از مرگ میربزرگ در میراندشت[یادداشت ۱۰] رخ داد.[۶۱] در این نبرد نیروهای مرعشی، توانستند بر پادوسبانیان غلبه کنند، ملک قباد به کجور عقب نشینی نمود و رستمدار به تصرف سادات درآمد. سید رضیالدین و فخرالدین تا حوالی کجور قباد دوم را تعقیب نمودند و در سرزمین ناتل، به روستای واتاشان رسیده و آنجا را مرکز عملیات جنگی اعلام نمودند و رستمدار را نیز از همانجا کنترل میکردند. [۶۴]
[ویرایش] لکتر
در بهار سال ۷۸۳هق ملک قباد دوم در صحرایی به نام لکتر[یادداشت ۱۱] به نیروهای مرعشی شبیخون زد و به آنها ضربات سنگینی وارد ساخت. [۶۴] چنانچه نزدیک بود که سادات منهدم گردند. [۶۵] اما صبح روز بعد، در نبردی که بین دو سپاه درگرفت، ملک قباد دوم کشته شد. [۶۶] [۶۴] پس از آن رستمداریان علیرغم ادامهٔ مقاومتشان، شکست خوردند و قلعههای کجور، کلار، هرسی و آبدان توسط سادات فتح شدند. پس از آن نیز سید فخرالدین، واتاشان را به عنوان پایتخت خویش برگزید.[۶۷]
[ویرایش] مرگ میربزرگ
زمان مرگ میربزرگ در بین مورخین گوناگون است. چنانچه ملاشیخعلی گیلانی آن را ۷۸۱هجری عنوان کرده[۶۸] و یا ظهیرالدین مرعشی، در کتاب تاریخ طبرستان و مازندران و رویان، این اتفاق را در سال ۷۸۱ [۳]یا ۷۸۲هق ذکر میکند ولی در همین کتاب چندبار در وقایع سالهای ۷۸۲ و ۷۸۳هق به این موضوع اشاره شدهاست که سید رضیالدین و فخرالدین شرح لشکرکشیهایشان را به شکل فتحنامه برای میربزرگ میفرستادند. همچنین آمدهاست، فخرالدین آنگاه که پس از دو سال جنگ، برای بار دوم، عازم قزوین بود، خبر بیماری پدرش را شنیده و به آمل رفت؛ سنگسری با اشاره به این مطالب، تاریخ وفات میربزرگ را محرم سنهٔ ۷۸۴ میداند. [۶۹]
میربزرگ با سابقهٔ ۲۰ سال حکومت و حدود ۷۰ سال سن، به بستر بیماری افتاده بود. [۷۰] به گفتهٔ ظهیرالدین، وی در بارفروشده به «مرض طاری» دچار شد. [۶۹]
گویا سید قوامالدین از رضیالدین رنجشی داشته که موجب گشته وی با پادرمیانی برادرانش به بستر پدر آید. همچنین گفته شده، رضیالدین در آن هنگام، از میربزرگ طلب عفو مینمود. [۷۰] پس از مرگ میربزرگ، پیروان و هوادارانش، پیکر او را از بارفروشده به آمل منتقل کرده و در همانجا دفنش نمودند. سپس بر مقبرهاش گنبدی ساختند که اتمام آن را در سال ۸۱۴ هجری ذکر نمودهاند.[۷۱]
[ویرایش] دورهٔ دوم حکومت مرعشیان: پس از مرگ میربزرگ
[ویرایش] فتح قزوین
پس از تدفین میربزرگ، فخرالدین با جمعآوری سپاهی به قزوین بازگشت تا با مخالفانی که در ایام بیماری میربزرگ، در آن دیار سربرآورده بودند، به جنگ بپردازد. وی پس از نبردش در قزوین، از طالقان به قلعهٔ الموت حملهور شد[یادداشت ۱۲] [۷۲] و پس از این نبرد، اموال کسب شده را به طالقان بُرد. [۷۳]
[ویرایش] نبرد در خاور
پس از سرکوب مخالفان در قزوین، شورش سید عماد در هزار جریب نیز سرکوب شد. در این زمان امیرولی استرآبادی[یادداشت ۱۳] گاهی برای آزمودن توان مرعشیان، به قلمروشان دستاندازی مینمود و یک بار نیز به اشارت وی، به جان سید کمالالدین مرعشی سوء قصد نمودند که ناکام ماند. در مقابل سادات مرعشی، با فرستادن نامههایی مستند برضد آن اقدامات، امیرولی را تهدید میکردند. سرانجام سید کمالالدین تمامی لشکریان مازندران را به فرماندهی فخرالدین به مقابله با امیرولی فراخواند. [۷۴]
امیرولی نیز با شنیدن خبر لشکرکشی مرعشیان، در تمیشه اردویی بر پا نمود. [۷۵] در نبردی که بین دو سپاه درگرفت، امیرولی در نخستین ساعات دفاع بسیاری از سپاهیانش را از دست داد و به کوهپایهها گریخت. مرعشیان نیز استرآباد را تصرف نمودند. [۷۴] پس از آن شایعه شد که امیرولی به خراسان گریخته. [۷۶]
[ویرایش] یورشهای تیمور
[ویرایش] یورش به استرآباد
تیمور پیش از آنکه با مرعشیان ارتباطی بیابد، دو بار به استرآباد لشکر کشاند. اولین بار سال ۷۸۰ هق بود که وقتی امیرولی از یورش تیمور آگاه شد، برخی از نزدیکانش منجمله امیر حاجی را با انواع پیشکشها به نزد پادشاه تیموری فرستاد. تیمور نیز او را بخشید و استرآباد را به او بخشید.[۷۷]
پس از رفتن تیمور، امیرولی اقدامات محافظتی برای حفظ استرآباد انجام داد و دستور داد دور شهر را خندقی بزرگ بکنند و دیواری بلند بسازند و در بالای دیوار، سیخهایی را قرار دهند. تیمور وقتی از اقدامات امیرولی مطلع شد، با لشکر بزرگی، متشکل از سیقشون در سال ۸۷۶ هق به طرف استرآباد حرکت کرد. لشکر امیرولی شکست خورده، رو به فرار آوردند و بسیاری از سپاهیان در هنگام عقبنشینی درون همان چاههایی که کنده بودند، افتادند و مردند. امیرولی به سوی ری گریخت و تیمور لشکری به سرداری «خدایداد بهادر»، «شیخعلی بهادر»، «عمر بهادر» و «ایناغ خماری» را در پس او روانه کرد. امیرولی پس از فرار به ری، از راه گیلان به خلخال رفت و در آنجا به قتل رسید. بعد از فتح استرآباد، تیمور «پیرکپادشاه پسر لقمانپادشاه» از نوادگان طغاتیمور را والی آنجا نمود.[۴]
پس از تصرف استرآباد به دست تیمور، سادات مرعشی برای جلوگیری از برخورد با تیمور، درصدد فرستادن نمایندهای به خدمتش برآمدند. به همیندلیل کمالالدین فرزندش غیاثالدین را به همراه هدایایی به اردوی تیمور فرستاد. سید غیاثالدین توسط «سید برکه» که از صوفیان مورد احترام تیمور بود به حضورش رسید. تیمور انتظار داشت که خود سید کمالالدین شخصاً به خدمتش برسد و لذا به سید غیاثالدین توجهی نکرد، اما او را خلعت پوشانید و نصیحتی چند کرد و خود به سوی عراق رفت.[۷۸] [۷۹] سید کمالالدین برای بار دوم همان فرزند خود را با تعدادی از سپاهیانش به خدمت امیر تیمور فرستاد و با اینکه وی تا عراق ملازم تیمور بود، ولی نتوانست در دل او رأفت و مهر ایجاد کند. تیمور پس از چندی در سال ۷۹۲ هجری لشکر خود را متوجه خراسان کرد و از آنجا برای تصرف مازندران عزمش را جزم نمود.[۴]
سید کمالالدین برای بار سوم پسرش، غیاثالدین، را با هدایایی پیش تیمور فرستاد و عذرخواهی نمود و در پیامی گفت:
| « | ما جمعی از ساداتیم که در این جنگل مازندران مقیم گشته، به دعای دولت مواظبت مینماییم....اکنون این حقیر مدتی است به طریق جدّ و آباء خود در این جنگل مازندران با مردم آنچه وظیفه عدل و انصاف است مدعی داشته، به دعای دولت شاهان ذوی الاقتدار مشغولیم.مأمول آنکه نظر عنایت مشمول حال این فقیران گردانیده از ما بجز دعاگویی چیز دیگری توقع ندارند.[۸۰] | » |
از تیمور، در تزوکات تیموری، چنین جملهای نقل شدهاست:
| « | اول کسی که به من پناه آورد امیرعلی حاکم مازندران بود که به من پیشکش فرستاد و در مکتوبی که نوشته بود، قید کرده بود که ما جمعی از آلعلیایم، قناعت به این سرزمین کردهایم «ان تأخذ و اقدرتكم اقوي و ان تعفوا اقرب للتقوي» یعنی اگر بگیرید قدرت شما قویتر است و اگر عفو کنید نزدیک به پرهیزکاری است.[۴] | » |
درخواستهای سید غیاثالدین مورد قبول تیمور واقع نشد و به فرمان تیمور، وی را به زندان انداختند و سپس برای نصیحت به کمالالدین، او را بازگرداندند.[۷۹]
[ویرایش] یورش به مرعشیان
پس از آنکه تیمور غیاثالدین را بازگرداند، خود نیز در پی او روان شد.[۸۱] ظهیرالدین در مقایسهٔ تعداد لشکریان مرعشیان و تیمور نوشتهاست: «لشکر ایشان نسبت به لشکر تیمور همچو قطره و دریاست.»[۸۲]
بنابراین، مرعشیان به انبوه درختان جنگلی، که به نظر میرسید موضعی غیرقابل نفوذ باشد، پناه بردند. تیمور نیز دستور داد که درختان را قطع نموده و جنگلها را نابود کنند. سرانجام نیز، پس از چند روز، نبرد سنگینی بین دو طرف آغاز شد.[۸۱]
تیرباران سپاهیان مرعشی، بسیاری از سرادارن تیمور را کشت؛ اما تیموریان نیز بسیاری را کشتند.[۸۱] عدهای از سپاهیان مرعشی از میدان گریختند[۸۳] و کمالالدین از تیمور درخواست امان نمود. تیمور در پاسخ به درخواست شرطی وضع نمود:
| « | هر یک از بزرگان و مهتران این ولایت فرزندان خود را با مال چند ساله پیش ما فرستند و چون فرزندان ایشان در کوچها با ما باشند، پدران ایشان را ما امان دهیم.[۸۴] | » |
مرعشیان این شرط را نپذیرفتند و در قلعهٔ «ماهانهسر»[یادداشت ۱۴] سنگر گرفتند. در منابع مختلف مقاومت مرعشیان در این قلعه، از «یک هفته» تا «دو ماه و شش روز» آورده شدهاست. مرعشیان این قلعه را ناگشودنی میدانستند؛ لیکن تیمور شیوهٔ جنگی جدیدی اتخاذ نمود.[۸۵] ظهیرالدین فرمان تیمور در این درباره را، چنین شرح داده:
| « | امر شد که کشتیبانان جیحون، کشتی بسازند و نفط و آتش تعبیه کرده و در قلعه اندازند.[۸۶] | » |
در این مرحله، مرگ یکی از سرداران تیمور، به نام خواجه علی بهادر، وی را خشمگین نمود. تیمور پس از آن شخصاً در عملیات جنگی دخالت نمود. چنانکه حصاری پس از حصاری فرو میریخت.[۸۱] سرانجام، پنجشنبه مورخ دوم شوال ۷۹۵ هق[۸۷]، استمرار تهدیدات تیمور، موجب شد تا کمالالدین مجبور شود دروازهٔ واپسین حصارها را نیز بگشاید. [۸۸]
[ویرایش] تبعید سادات مرعشی
تیمور پس از آنکه سادات را به اسرت گرفت، در فکر توجیه اعمال خلاف ادعاهای خویش در احترام گذاردن به اهلبیت پیامبر اسلام بود، چناچه سناریوی جدیدی برپا ساخت. [۸۹]
پس از آنکه اهالی قلعه از سنگرشان بیرون آمده و صف کشیدند و نزد تیمور زانو زدند، اسکندر چلاوی نزد تیمور رفته و گفت:«اینها خونی مناند، پادشاه به من بسپارند تا قصاص بکنم.» تیمور نیز در پاسخ به وی گفت:«اینها تنها خونی تو نیستند، ملک رویان را نیز اینان کشتهاند. ملک طوس را نیز حاضر گردانید تا خونی او با او سپرده شود، تا قصاص بکند.»
پس از حاضر شدن ملک طوس پادوسبانی در این مجلس، تیمور از او خواست تا آنکس را که خونی اوست، قصاص نماید. [۸۷] [۸۹] ملک طوس، با این عمل مخالفت کرد[۸۹] و گفت:
| « | ایشان هیچکدامین مردم ما را قتل نکردهاند که بر ما قصاص لازم آید شرعاً، زیرا که در صف هیجاء تیری از نوکران ایشان برکسان ما آمده مردهاند و یا به شمشیری مجهول به شرف هلاک پیوسته باشند. عجب اگر این قتل را قصاص جایز باشد و دیگر آن که ایشان سیداند، هر که ایشان را بکشد فردا روز قیامت یقین در پهلوی یزید لعین باید استادن و سؤال ایزدی را جواب دادن و مرا طاقت شرکت یزید نیست. باقی شما حاکمید.[۸۷] | » |
امیر تیمور گورکانی، چون این سخنان را شنید، به ملک سعدالدوله گفت:
| « | رحمت بر تو باد که مرا و خود را از آتش دوزخ نجات دادی لعنت بر اسکندر شیخی که میخواست، مرا همنعان خویش، به نار حجیم رساند.[۹۰] | » |
سپس اسکندر چلاوی و چند تن دیگر، «رشانقه» را از «سادات» جدا کرد و به دستور تیمور هر کس که سید نبود را، «قتل عام» نمودند.[۹۱] تیمور پس از آن، برای اینکه مرعشیان دوباره به حکومت نرسند و منطقه را دچار شورش نکنند و همچنین برای آنکه آنها را تحت نظر داشته باشد، فرمان داد سادات را به فرارود، مرکز حکومتش، انتقال دهند. به فرمان تیمور همهٔ مرعشیان را در کشتی نشانده و به فرارود (ماوراءالنهر) بردند.[۴] چناچه کمالالدین را به خوارزم، مرتضی و عبدالله را به چاچ، فخرالدین را به کاشغر و زینالعابدین را به سیرام تبعید کردند. [۹۲] تیمور نیز پس از تبعید سادات مرعشی، حکومت ساری را به جمشید قارن غوری و آمل را به اسکندر شیخی و رستمدار را به ملک طوس و نور را به ملک کیومرث اهدا نمود.[۴]
[ویرایش] وقایع پس از تبعید مرعشیان
تیمور ساری و آمل را «غارت» و مردم آنجا را «قتل عام» کرد.[۴] بسیاری از مردم آمل از این شهر گریختند و این شهر به «قحطی» دچار شد. اسکندر شیخی در این زمان برای آوردن غلات از گیلان کمک خواست. مقارن همین ایام وی مشهد میربزرگ را تخریب نمود. [۹۳]
سید عزالدین رکابی، داماد سید کمالالدین مرعشی، در جنگلها کمین نمود و مدتی علیه اسکندر قیام نمود که در آخر اسکندر چلاوی با کمک قارن غوری، حاکم ساری، و خراسانیان در خدمت او، عزالدین رکابی را شکست داد. [۹۴]
پس از مدتی اسکندر چلاوی به دلایل نامعلومی علیه تیمور شورش نمود و مدتی بعد در جنگلها متواری شد و به قتل رسید. [۹۵] پس از قتل اسکندر، تیمور سیاستش را نسبت به مرعشیان تغییر داد[۹۶] چنانچه در سفرش به گیلان، به قصد یافتن اسکندر، غیاثالدین مرعشی ملازم وی بود. [۹۵] همچنین پس از مرگ اسکندر، حکومت آمل را به سید علی بن سید کمالالدین سپرد. [۹۶] و به سید علی قول داد، وقتی به فرارود رسید، دیگر سادات مرعشی را نیز رها نماید؛ ولی پیش از رسیدن به آنجا وفات یافت. [۸۹]
[ویرایش] دورهٔ سوم حکومت مرعشیان: بازگشت به تبرستان
[ویرایش] سید علی ساروی و آملی
پس از مرگ تیمور، رفتار جانشینش، شاهرخ، با سادات مرعشی مسالمتآمیز بود؛ چنانچه به آنان اجازهٔ بازگشتن به مازندران داد.[۵] در ابتدای ورود مرعشیان به تبرستان، پیرک پادشاه، حاکم استرآباد، آنان را محبوس نمود و اموالشان را ظبط کرد.[۹۷] با شورش مردمان ساری و سپس حرکت مردم آمل به سوی استرآباد، پیرک پادشاه سادات مرعشی را در سال ۸۰۹هجری قمری با هدایایی رها کرد.[۶]
پس از آن سادات به ساری رفته و در قلعهای اقامت گزیدند. پس از چند روز فرزندان سید رضیالدین به آمل رفتند و حکومت شهر را از سید علی، فرزند کمالالدین، گرفتند. سید علی نیز به ساری رفته و با رایزنی و استناد به وصیتنامههای میربزرگ و کمالالدین، بارفروش را به برادرش، سید غیاثالدین، سپرد. سپس حکومت آمل را با موافقت سادات مرعشی، به سید قوامالدین دوم، فرزند سید رضیالدین، واگذار کرد. لیکن حکومت سید قوامالدین دوم، به درازا نکشید؛ چنانچه سید علی آمل علیه برادر زادهاش، سید علی ساری، با جمعی از درویشان در جنگلهای اطراف آمل شورید.[۹۸] سید علی ساری نیز با به حکومت رسیدن سید علی آمل موافقت نمود. پس از به حکومت رسیدن سید علی آمل، در سال ۸۱۲ هجری، وی با خانوادهٔ سید رضی کیای گیلان وصلت کرده و روابط سادات مرعشی و کیاییان گیلان را زنده نمود.[۶]
[ویرایش] حکومت مرتضی
غیاثالدین فکر میکرد که سید علی ساری پس از خودش، حکومت را به او میسپارد؛ ولی پس از آن که سید علی ساری به جای خویش، در نماز عید قربان، فرزندش سید مرتضی را فرستاد، غیاثالدین بازگشت نمود و نامهای تهدیدآمیز به سید علی نگاشت. سپس سید علی ساری با برادر دیگرش، سید نصیرالدین، به مشورت نشست و از او برای پسرش بیعت گرفت.[۹۹] در سال ۸۲۰هجری سید علی ساری وفات یافت و فرزندش، مرتضی، بر مسند نشست. سید نصیرالدین نیز در این هنگام، برای مرتضی از سید علی آمل، ملک کیومرث و فرزندان سید رضیالدین بیعت گرفت و نامهای به شاهرخ رساند و در آن درخواست حکم مازندران را برای مرتضی نمود.[۱۰۰] شاهرخ حکم مازندران نداد و «مال» توقع نمود.[۱۰۱]
«اسکندر روزافزون»، یکی از مشاوران سید غیاثالدین بود که در اواخر عمر سید علی ساری، با سید مرتضی همراه شد. هنگامی که مرتضی بر مسند حکومت نشست، روزافزون را به عنوان مشاور خاص خویش برگزید. روزافزون به این فکر افتاد که سید غیاثالدین را که تا آن زمان در زندان محبوس بود، بکشد تا از خطرات احتمالی بکاهد. سید مرتضی نیز چندان بیمیل به این کار نبود ولی مخالفت بزرگان خاندان، زنان صاحب نفوذ و سید نصیرالدین مانع این عمل شدند.[۱۰۲] سید نصیرالدین پس از آن «ظاهراً» از کلیهٔ فعالیتهای سیاسی سیاسی کنارهگیری نمود. مرتضی از او درخواست نمود تا به ساری بازگردد و به فعالیاتش ادامه دهد ولی وی نپذیرفت. پس از آن در سال ۸۲۲ هجری، مرتضی به جنگ نصیرالدین شتافت و او را شکست داد.[۱۰۲]
نصیرالدین پس از آن، به تختگاه شاهرخ رفت و به وی تعهداتی داد. سید مرتضی نیز اعلام داشت که بیش از آنچه نصیرالدین قبول نموده میپردازد. [۱۰۳] نمایندگان و محصلان مالیاتی شاهرخ نیز با «چانه زدن» برای افزایش نرخ دریافتی دفعالوقت میکردند. سرانجام نصیرالدین خود را از مهرکهٔ آن معامله رهانید. پس از آن که نصیرالدین در «نبرد لپور» شکست خورد، گریخت[۱۰۴]و سادات کیای گیلان او و خانوادهاش را پذیرفتند. در این هنگام، بین مرتضی و سید علی آمل اختلافاتی روی داد و در سال ۸۲۴ هجری، سید علی را از شهر بیرون کرده، قوامالدین دوم را بر مسند نشاندند.[۱۰۵] نصیرالدین، با سید علی متحد شد ولی در نبرد وازیدمال مرتضی پیروز شد و آنها دوباره به گیلان گریختند. سرانجام نیز سید علی آمل و نصیرالدین به ترتیب در سالهای ۸۲۵ و ۸۲۶[۱۰۶] و سید مرتضی در ۴ صفر ۸۳۷ هجری درگذشتند.[۱۰۷]
[ویرایش] حکومت محمد
پس از مرگ سید مرتضی، فرزند وی، محمد، زمام امور را به دست گرفت.[۱۰۸] در ابتدای حکومت محمد، غیاثالدین در زندان وفات یافت.[۱۰۷] همچنین «سید کمالالدین بن قوامالدین دوم» حکومت آمل را پس از مرگ پدرش بدست گرفت و با تابعیت از محمد بن مرتضی به حکومت ادامه میداد.[۱۰۹] بهرام، ولد اسکندر روزافزون، به محمد پیشنهاد نمود که حکومت آمل از کمالالدین بگیرد و به یکی از پسران خویش اهدا کند[۱۰۷] وقتی محمد، کمالالدین را به ساری فراخواند، او از سر باز زد.[۱۱۰]
درنتیجه کمالالدین در نبردهای پیشآمده شکست خورد و به تنکابن پناهنده شد و عبدالکریم حکومت آمل بدست گرفت. ولی مخالفت طرفداران کمالالدین آغاز شد[۱۱۱] و آملیان پس از علنی کردن حمایت خود از کمالالدین، عبدالکریم بن محمد را از شهر خارج نمودند. سید ظهیرالدین نیز که در گیلان مستقر بود، به همراهی کمالالدین شتافت. پیروزی آسان، آملیان را به این فکر انداخت که ساری را نیز از سلطهٔ محمد خارج کنند. [۱۱۲] ظهیرالدین دربارهٔ این موضوع نوشتهاست:«چون در سنهٔ هشتصد و چهل، کاغذ مردم ساری به حقیر رسید و سید کمالالدین به آمل متمکن گشت هم کاغذی بنوشت و از ملک کیومرث هم کاغذی به نام حقیر ستاند و طلب به جد نمود عزم جزم کرده روان گشته آمد.[۱۱۳]»
در نخستین نبردی که سید محمد و «مثلث ملک کیومرث، سید ظهیرالدین و سید کمالالدین»[۱۱۴] انجام دادند، لشکر ساری از ظهیرالدین شکست خورد.[۱۱۵] سپس سید مرتضی، توسط محمد، در رأس لشکری به سوی سید ظهیرالدین فرستاده شد و او نیز شکست خورد.[۱۱۴] [۱۱۵] پس از آن سید محمد یکی از فرزندانش را با هدایایی نزد «امیر هندو» [یادداشت ۱۵] فرستاد و کمک خواست. امیر هندو با لشکر قومس و جرجان به آمل رفت و در موضع «مرزناک» میان وی و کمالالدین جنگی «سهمناک» واقع شد.[۱۱۶] این نبرد به شکست آملیان انجامید.[۱۱۴] پس از جنگ، کمالالدین با «طرح توطئهای»، به حکومت آمل دست یافت و مرتضی را کنار زد.[۱۱۷] در سال ۸۴۹ ه.ق، با مرگ کمالالدین، سید مرتضی دوباره به حکومت آمل رسید.[۱۱۸] سرانجام محمد مرعشی در سال ۸۵۶ درگذشت.[۱۱۹]
[ویرایش] حکومت عبدالکریم یکم
یک ماه پس از مرگ محمد فرزند ارشدش، عبدالکریم، که جهت کسب آموزشهای ملکداری در «دیوان اعلی» و یا در اردوگاه «میرزا جهان شاه بن قرا یوسف» به سر میبرد به ساری آمد و بر مسند حکومت نشست. در سال ۸۵۰ نیز شاهرخ تیموری درگذشت. [۱۱۹] با مرگ شاهرخ، بر سر جانشینی وی در هرات درگیریهایی روی داد که موجب شد که چندی بر سلطه و اقتدار تیموریان بر ولایات گوناگون منجمله مازندران خلل ایجاد شود. در سال ۸۵۲ نیز این درگیریها به حکومت «بابر پسر بایسنقر پسر شاهرخ» انجامید.[۱۲۰] در دوران حکومت وی به علت دیرکرد ارسال خراج مازندران، بابر قصد مازندران کرد و با لشکر خراسان به آنجا رفت. عبدالکریم یکم نیز در «صحرای قراطوغان» با وی جنگید. در این نبرد عبدالکریم چون تاب مقاومت نداشت، گریخت و به جنگل پناه جست. مدتی بعد دو گروه صلح کردند و قرار شد تا عبدالکریم مانند پیش خراج دهد. سپس وی به ساری رفت.[۱۲۱]وی در ۵ ربیعالاول ۸۶۵ هجریقمری درگذشت.[۱۲۲]
[ویرایش] حکومت عبدالله
پس از مرگ عبدالکریم یکم، فرزند وی عبدالله را، گرچه سن کمی داشت، به حکومت رساندند. عبدالله به شرب خمر بسیار اقدام میکرد و این موجب شد تا مردم مازندران از وی متفرق شوند.[۱۲۲] در حکومت وی، علی روزافزون قدرت بسیاری داشت که بدست سادات بابلکانی کشته شد و سرانجام عبدالله در حمام و به دست پسر عمویش، زینالعابدین بن کمالالدین، به قتل رسید.[۱۲۳]
[ویرایش] درگیریهای زینالعابدین با عبدالکریم دوم
عبدالله پیش از این فرزندش، عبدالکریم دوم را به خدمت «سلطان ابوسعید تیموری» فرستاده بود. پس از مرگ عبدالله، زینالعابدین خود را حاکم مازندران خواند. لیکن «سادات پازواری» با وی مخالفت کردند و حکومت عبدالکریم دوم را طلبیدند. دخالت «کارکیا سلطان محمد»، حاکم گیلان و مذاکراتش با ابوسعید تیموری و حمایت روزافزونیان و سادات پازواری از درخواست کارکیا، موجب شد که ابوسعید این کودک چهار ساله را به گیلان بفرستد. در این زمان ابوسعید کشته شد و «امیر حسن بیک» به قدرت رسید. وی دستور داد که لشکریان گیلان، رستمدار و عراق عبدالکریم دوم را به حکومتش برسانند. بدین ترتیب عبدالکریم دوم در ساری به تخت نشست و زینالعابدین به هزارجریب عقبنشینی نمود. سرانجام با پیوستن هیبتالله بابلکانی به زینالعابدین، وی به ساری دست یافت و سپس به آمل حمله نموده، اسدالله را اخراج نمود.[۱۲۴] گویا نبردهای زینالعابدین و عبدالکریم دوم تا سال ۸۹۴ ادامه داشت. [۱۲۵]
[ویرایش] حکومت میرشمسالدین
میرشمسالدین با مرگ برادرش، زینالعابدین، بر مسند حکومت نشست. وی برخلاف زینالعابدین با فرماندهان رقیب، سیاست متعادلی پیشگرفت.[۱۲۶] وی منصب «سپهسالاری شرقی» را به «سید عظیم بابلکانی»[۱۲۷] و بخش غربی را به «میرحسن پازواری» سپرد. همچنین مابین «تالار» و «تجینهرود» را به کارگزاری «محمد دیو» گذاشت.[۱۲۸]
عبدالکریم دوم، با کمک گیلانیان، تأیید سلاطین تیموری و همراهی «حسن آملی»، حاکم آمل، به سوی مازندران لشکرکشی نمود.[۱۲۶]؛ لیکن میرشمسالدین با پشتیبانی «آقا رستم روزافزون» در نبرد پیروز شد.[۱۲۹] میرشمسالدین تمام امور مملکت، حتی عزل و نصب امرا و اعیان را، به آقارستم روزافزون سپرد.[۱۳۰] قدرت گرفتن آقا رستم، موجب «حسادت» بزرگان مازندران شد، چنانچه فرمان میرشمسالدین را جهت حبس او گرفتند.[۱۳۱] گرچه با میانجیگری مادر شمسالدین، آقارستم به منصبش بازگشت نمود.[۱۳۲] در سال ۹۰۶ ه، همزمان با برآمدن «شاه اسماعیل صفوی»، میرشمسالدین فرزندش، «میرکمالالدین»، را به جای خویش نهاده، خود به دیدار شاه اسماعیل شتافت. [۱۳۳]
[ویرایش] دورهٔ چهارم حکومت مرعشیان: عصر صفویان
[ویرایش] ظهور شاه اسماعیل صفوی
[ویرایش] روابط میرشمسالدین با صفویه
پس از آنکه میرشمسالدین به «اردوی معلی»، نزد شاه اسماعیل صفوی، رفت، شاه اسماعیل «منشور سلطنت ممالک مازندران و توابع» را به او داد و سپس میرشمسالدین به مازندران مراجعت نمود.[۱۳۴]
[ویرایش] ولیعهد میرشمسالدین
هنگامی که میرشمسالدین به بیماری سختی دچار شد و طبیبان از درمانش درماندند، وی برای تنظیم وصیتنامهای جامع با امرا، ارکان دولت و اعیان ولایت به گفتگو نشست. وی علیرغم علاقهای که به میرعلی، حاکم آمل، داشت و به توانایی وی در ادارهٔ حکومت آگاه بود، «گرایش افراطی» به فرزندش، میرکمالالدین را پنهان نمیکرد.[۱۳۵] میرکمالالدین با تلاش آقارستم روزافزون، سرانجام ولیعهد گشت.[۱۳۶] میرشمسالدین نیز امرا را جهت نظارت و قضاوت بر اختلاف و خروج از بیعت تعیین نمود.[۱۳۷]
[ویرایش] روزافزون
سه سال اندی پس از مرگ میرشمسالدین، آقارستمروزافزون مقاصد خویش نمایان ساخت. وی کارها را به معتمدان خویش میسپرد و اکثر قلعهها را به امینان خود میداد. میرکمالالدین نیز خیلی دیر از مقاصد روزافزون آگاهی یافت، چناچه نمیتوانست ابراز مخالفت کند؛ زیرا «اکثر اهل، در خانه هوادار آقا رستم بودند». وقتی اخبار بعضی از عکسالعملهای میرکمالالدین به اطلاع رستم روزافزون رسید، وی به شدت واکنش نشان داد و در سال ۹۱۲ هجری دادگاهی تشکیل داده، میرکمالالدین را به جرم «توطئه قتل» خویش به مرگ محکوم نموده و حکم را اجرا نمود. پس از آن نیز آقا رستم با مصادرهٔ اموال و خزائن، خویش را «والی بالاستقلال مازندران» دانسته، سکه و خطبه روان نمود سپس جهت تأیید حکومتش، رو به درگاه «شیبکخان اوزبک» نمود و به وی اعلام اطاعت و بندگی کرد. شیبکخان حکم حکومت را به وی داده، به امرای خراسان و حوالی آن، گفت که هرگاه روزافزون کمک خواست، او را مدد نمایند. عبدالکریم دوم نیز در این هنگام با آقارستم روزافزون متحد شد.[۱۳۸] [۱۳۹] عبدالکریم دوم پس از چندی، از ادامهٔ همکاری با رستم روزافزون بازماند. میرعلی وقتی که خبر جدایی عبدالکریم از روزافزون را شنید، با سپاهی به ساری حمله نمود. میرعلی روزافزون را مجبور به عقبنشینی کرده، بر مسند حکومت ساری نشست؛ ولی روزافزون بار دیگر با رسیدن نیروهای کمکی به ساری بازگشت. میرعلی نیز شهر را ترک کرده، در حوالی ساری موضع گرفت. عبدالکریم دوم نیز به آمل رفته و آنجا را تصرف نمود. سرانجام میرعلی و عبدالکریم با یکدریگر متحد شدند و در نبردی هماهنگ بر سپاهیان روزافزون تاختند، اما در اثنای جنگ عبدالکریم با روزافزون از در سازش درآمد و میرعلی را هم با خود موافق ساخت.[۱۴۰] آمل را تا کرم رود و ساسی کلام، عبدالکریم برداشت، و بارفروشده را تا تالار میرعلی و رستم به ساری درآمد.[۱۴۱]
پیش از این شاه اسماعیل جهت از بین بردن شاهی بیگیخان، از آقارستم کمک خواسته بود، آقارستم چنین پاسخ داد که «دست من است و دامن دولت شاهی بیکخان و با پادشاه ایران هیچ آشنایی نداریم.» پس از آنکه سادات مرعشی از اسماعیل درخواست نمودند که با روزافزون مقابله نماید، وی گفت که در «وقت» آن درخواست را برآورده میکند. وی در اقدمای آب پشت «سد طبیعی دریوک» را به سوی آمل روانه نمود تا «ضربه شستی» نشان داده باشد. پس از چندی اسماعیل توانست شیبکخان را بکشد[یادداشت ۱۶]، دست بریدهٔ وی را به «میرزا محمد طالش» سپرد که آن را در دامن آقا رستم بیندازد[۱۴۲] و بگوید:«شاه میفرماید که تو به ما عرض نمودی که دست من است و دولت شاهی بیگی و چون دست تو به دامن او نرسید حال دست شاهی بیگخان است و دامن تو»[۱۴۳] آقا رستم که از شیبکخان را از روی انگشترش میشناخت، به محض دیدن انگشتر او، جان سپرد.[۱۴۴]
[ویرایش] درگیریهای عبدالکریم، آقامحمد و میرعلی
در پی مرگ آقا رستم، سادات آقا محمد را از مازندران بیرون کردند و او هدایایی نزد شاه اسماعیل فرستاد و از عبدالکریم دوم شکایت کرد. از سویی عبدالکریم نیز به سوی درگاه شاه رفت تا ادعای محمد روزافزون را باطل نماید. با تعهدات متقابل آقامحمد و عبدالکریم دوم، شاه نیز دستور تقسیم مازندران بین این دو نفر نمود.[۱۴۵] [۱۴۴] پس از مدتی نیز تعلل در پرداخت مالیات موجب شد که فرستادهٔ شاه اسماعیل این دو فرد را برداشت و به درگاه شاه رسانید.[۱۴۶]
میرعلی، ساری را فتح نمود و نمایندگانی نزد شاه فرستاد تا تعهداتی بپذیرد. شاه نیز حکومت مازندران را به او داد. عبدالکریم و محمد روزافزون نیز که در زندان محبوس بودند با شنیدن خبر بیماری شاه اسماعیل، گریختند و با جمعآوری هوادارانی، به سوی ساری لشکر کشیدند.[۱۴۷] اندکی بعد، عبدالکریم و آقامحمد خواستار صلح شدند. میرعلی نیز قبول نمود و ولایت را تقسیم کردند. اما زمانیکه شاه بهبود یافت، عبدالکریم و محمد تصمیم گرفتند که میرعلی را دفع کنند.[۱۴۸]
[ویرایش] حکومت میرعلی
میرعلیخان پس از چندی، عازم اردوی شاه شد؛ زیرا آن دو نفر گریخته از درگاه شاه بودند و میرعلی میتوانست مجددأ حکمی کسب نماید و با کمک شاه بر کل مازندران دست یابد به همین دلیل با هدایایی به نزد شاه در نخجوان رفت. در این زمان شاه اسماعیل درگیر «نبرد چالدران» در مقابل «سلطان سلیم»[یادداشت ۱۷] بود.[۱۴۹] [۱۵۰] در این جنگ ایرانیان شکست خوردند.[۱۵۱]میرعلی در این جنگ ملازم شاه اسماعیل بود و چند تن از سربازان مقابل را به خاک انداخت و مورد تحسین قرار گرفت. پس از پایان جنگ نیز شاه سلطنت سراسر ولایت مازندران را به وی مفوض گرداند.[۱۵۰] میرعلی نیز از ۹۲۰ هجری تا چهارسال به دفع مدعیانش پرداخت و سپس حدود چهارسال حکومتی بیدغدغه داشت تا آن که در ۹۲۷ هجریقمری در حالیکه جانشینی از خود به جا نگذاشتهبود، در بندپی درگذشت.[۱۵۲]
[ویرایش] حکومت عبدالکریم دوم
پس از میرعلی، عبدالکریم و آقامحمد دیگربار مازندران را صحنهٔ تاخت و تاز خود ساختند و سرانجام عبدالکریم دوم توانست به مازندران بازگردد و آقا محمد در زمرهٔ سپاهیان شاه قرار گرفت.[۱۵۳] آقا محمد پس از چندی به مازندران گریخت و «قلاع سوادکوه را قایم نموده، قلعهٔ اولاد و کلیس که در نهایت استحکام بودند به غرور تمام تجهیز نموده به لشکر و آلات حرب و آذوقه مأمور ساخت»[۱۵۴]، شاه اسماعیل دستور داد تا آقامحمد را دستگیر کنند و به دارالسلطنة بیاورند. آقامحمد نیز پس از چندی مقاومت، دستگیر گشت.[۱۵۳] شاه اسماعیل وی را مورد عفو قرار داد و در تبریز تحتنظرش گرفت. پس از مرگ شاه اسماعیل در ۹۳۰ هجری، به درخواست دورمیشخان، شاه تهماسب یکم آقامحمد را آزاد کرد و سوادکوه و حوالی آن را به آقامحمد سپرد، لیکن پس از اندکی آقا محمد که از وضعیت آشفته پایتخت آگاه بود، به جنگ با عبدالکریم دوم پرداخت. وی در این نبرد شکست خورد و به سوادکوه گریخت. سرانجام در ۹۳۲ هجریقمری، میرعبدالکریم دوم درگذشت.[۱۵۵]
[ویرایش] حکومت میرشاهی
عبدالکریم سه پسر داشت که بزرگترین آنان «میرسلطان محمود» نام داشت[۱۵۵] که داماد ملک بهمن یکم پادوسبانی بودهاست.[۱۵۶] جمعی وی را به عنوان جانشین پدر برگزیدند.[۱۵۵] جمعی دیگر نیز «میرشاهی» را بر تخت نشاندند و از امرا و اعیان برایش بیعت گرفتند که وی ولیعهد بود.[۱۵۶] میرسلطان محمود و ملک بهمن در حال جمعآوری سپاه برای لشکرکشی به مازندران بودند که میرسلطان محمود درگذشت و میرشاهی بدینترتیب بدون جنگ به حکومت رسید.[۱۵۶]
میرشاهی از ابتدا با آقامحمدروزافزون درگیر بود که سرانجام آقامحمد توانست طی چند نبرد با میرشاهی، وی را شکست دهد. پس از آن میرشاهی به شاه تهماسب یکم صفوی متوسل شد. وی درحال بازگشت بود که در دماوند توسط «مظفربیگ ترکمان» از ملازمان آقامحمد کشته شد. شاه تهماسب یکم، با به سن رشد رسیدن توانست دولت صفویه را تثبیت کند و از آشوب برهاند.[۱۵۷] وی «دورمیشخان» را برای دستگیری آقامحمد روزافزون به مازندران فرستاد. آقامحمد نیز پس از مقاومت شکست خورده و به اعماق جنگل گریخت. وی در سال ۹۳۹ هجریقمری درگذشت.[۱۵۸]
[ویرایش] حکومت میرعبدالله
پس از مرگ آقامحمد، «میرعبدالله بن میرسلطان محمود» از موقعیت بهتر برخوردار بود. در همین ایام، «میرسلطانمراد بن میرشاهی» که در پناه کیاییان گیلان بود، با حمایت «ملک کیومرث لاریجانی» خود را به مازندران رساند. میرسلطانمراد حمایت ملک کیومرث را از دستداد و از گیلانیان کمک طلبید.[۱۵۸] ولی نیروی کمکی گیلانیان به وی نرسید و او شکست خورد و گریخت.[۱۵۸] [۱۵۹] با این حال وی به فرمان شاه تهماسب با میرعبدالله در حکومت شریک شد ولی نتوانست وارد مازندران شود و به درگاه شاه تهماسب یکم رفت. میرعبدالله «سهرابروزافزون» را شکست داد و «میرزینالعابدین بن میرعلیخان بزرگ»[یادداشت ۱۸] را کشت.[۱۵۹] برادر زینالعابدین، قوامالدین، نیز به رستمدار مهاجرت نمود و هفت الی دوازده سال در آنجا بود. قتل فرزند وی، عبدالکریم، در قلمرو میرعبدالله موجب نفرت عمومی و شدت عملش گشت. شاه تهماسب نیز قوامالدین و میرسلطان را به حضور طلبید[۱۶۰] و خواست که این دو به اشتراک مازندران را اداره نمایند. لیکن قوامالدین پیشنهاد داد:[۱۶۱]
| « | اگر نواب اشرف حکومت را بالکله به او ارزانی فرمایند شاید که استقلال به هم رساند و از عهده این دو بیرون آید. بنده را ملک موروثی هست اگر الطاف شاهانه بود هر دو امضاء فرمایند تا حکام را در آن دخلی نباشد. | » |
بدین ترتیب مأموران شاه قلمرو میرعبدالله را گرفته و به میرسلطان مرادخان سپردند.[۱۶۱]
[ویرایش] حکومت میرسلطانمرادخان
با مرگ میرعبدالله، میرسلطانمراد صاحب اختیار مازندران شد و بدون رقیب به حکومت پرداخت.
[ویرایش] شجرهنامه
|
|
|
|
|
|
|
میربزرگ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
| علی آمل |
|
رضیالدین |
|
فخرالدین |
|
|
|
|
|
کمالالدین |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
| قوامالدین |
|
مرتضی |
|
حسن |
|
نصیرالدین |
|
علی ساری |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||
| کمالالدین |
|
شمسالدین |
|
اسدالله |
|
ظهیرالدین |
|
مرتضی |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حسن |
|
|
|
|
|
محمد |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
{{{ }}} | |||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
میرعلی آمل |
|
کمالالدین |
|
|
عبدالکریم |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
شمسالدین |
|
|
|
زینالعابدین |
|
عبدالله |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
کمالالدین |
|
|
|
|
|
|
|
|
عبدالکریم |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
میرتیمور |
|
میرشاهی |
|
میرسلطان محمود |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عبدالکریم |
|
میرسلطان مراد |
|
عبدالله |
|
[بنت علی] | ||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
محمد خدابنده |
|
خیرالنساء بیگم | ||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عباس صفوی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
[ویرایش] یادداشتها
- ↑ پس از مرگ امیرمسعود و دو جانشینش، آیتیمور و کلواسفندیار، خواجه شمسالدینعلی از جناح شیخیه، رهبری قیام سربداران را بدست گرفت و سیدعزالدین سوغندی که از شاگردان حسن جوری بود، با وی رقابت مینمود.
- ↑ اربعین چهل روزی است که صوفیان در چلهخانه اعتکاف میکنند.ارجاع شود به: فرهنگ فارسی دکتر محمد معین آ-خ، صفحهٔ ۱۳۰۹
- ↑ به طور مثال: تذکرةالشعرا نوشتهٔ سمرقندی در صفحهٔ ۲۱۲، پطروشفسکی در کتاب سربداران صفحهٔ۱۰۳ این دو را پدر و پسر معرفی کردهاند.
- ↑ منظور از بدعت درویشی همان شعار اخوت و مساوات سربداران توأم با یاد و نام و سیرهٔ ائمه شیعه بودهاست. مجد، ۹۱
- ↑ دو فرزند کیااحمد جلال به نامهای کیافخرالدین در ساری و کیاویشتاسب در قلعه توجی. مجد، ۹۲
- ↑ این یک عبارت تبری است که در لغت به معنای تحتالفظی «پرچین مادر جلال یتیم» است.
- ↑ اسکندر شیخی از فرزندان کیاافراسیاب بود که به علت افراط در تظاهر به ارادت به قوامالدین لقب شیخی گرفتهبود.
- ↑ وی فرزند امیرکیا و از سادات ملاطی گیلان بود. میربزرگ به این خاندان ارادت داشت و آنان نیز متقابلأ از حامیان دولت مرعشی بودند.
- ↑ سید فخرالدین در بین برادرانش از لحاظ شجاعت معروفتر بود و گماردنش بر رستمدار، پیش از تسخیر آن ناحیه، بیش از پیش او را تشجیع مینمود. ارجاع شود به: مجد ص۱۰۸
- ↑ اعتمادالسلطنه در کتابش آنجا را میراناده نامیده
- ↑ خواندمیر در کتابش آنجا را لکبیران نامیده. ارجاع شود به: خواندمیر ص۳۴۳ همچنین سنگسری آن را لکتور نوشتهاست. ارجاع شود به: سنگسری ص۱۰۲
- ↑ قلعهٔ الموت در آن دوران در دست کیائیان هزاراسبی و بقایای اسماعیلیه بود.
- ↑ امیرولی نامی فرزند امیر شیخعلی هندو از امرای طغاتیموری و واپسین ایلخان خراسان بود که استرآباد را از تسلط سربداران درآورده بود. ارجاع شود به: مجد، ص۱۳۲ و سمرقندی، ص ۳۰۶-۳۰۷
- ↑ قلعهٔ ماهانهسر که در قرن هشتم هجری به وسیله سادات مرعشی بنا شد در شمال آمل حدود چهار فرسنگ به جانب دریا و بر بلندیهای مشرف به دهکدهٔ زرکه و کرسنگ قرار داشت که امروز به فرنگیس معروف است. ابن اسفندیار درباره ماهانهسر که بعدها محل مستحکمی برای استقرار خاندان مرعشی مازندران شد، مینویسد:«پادشاهی که ماهیهسر نام داشته در محلی واقع در چهار فرسخی آمل مسکن داشت. در مجاورت آن خندق عمیقی است پر از آب و علفهایی که هر چه در آن بیفتد به کلی ناپدید میشود». مرجع: فصلنامه دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)
- ↑ «امیر هندو» یا «امیر هندکا» حاکم جرجان بود.
- ↑ در سال ۹۱۹ هجری، شیبک خان در حالیکه قصد گریختن داشت، در نبرد مرو کشته شد.
- ↑ از شاهان عثمانیان که در سال ۹۲۰ هجری در نبرد چالدران ایرانیان را شکست داد.
- ↑ وی برادرزن میرعبدالله نیز بودهاست و پدرش والی سابق ساری و از مشاهیر مازندران بود.
[ویرایش] پانویس
- ↑ گیلانی, p. 53
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ رابینو 1365, p. 214
- ↑ ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳ ۳٫۴ ۳٫۵ ۳٫۶ عبدالمجید خطیب. «دولت مرعشیان». راسخون. بایگانیشده از نسخهٔ اصلی در ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱.
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ ۴٫۵ ۴٫۶ ۴٫۷ ۴٫۸ ۴٫۹ حسین میرجعفری. حمله تیمور به مازندران و عوامل سقوط مرعشیان. . فصلنامهٔ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، ش. 36 و 37 (بهار و تابستان 1383): 17 تا 36.
- ↑ ۵٫۰ ۵٫۱ مجد 1388, p. 159
- ↑ ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ مجد 1388, p. 160
- ↑ مجد 1388, p. 1634
- ↑ مجد 1388, p. 171
- ↑ ۹٫۰ ۹٫۱ سنگسری 1354, p. 56
- ↑ مجد 1388, p. 56
- ↑ مجد 1388, p. 56
- ↑ ابن اسفندیار 1366, p. 228
- ↑ مجد 1388, p. 57
- ↑ مجد 1388, p. 60
- ↑ مجد 1388, p. 62
- ↑ ابناثیر 1355, p. 232
- ↑ مجد 1388, p. 64-63
- ↑ مجد 1388, p. 68
- ↑ ابناثیر 1355, p. 148–155
- ↑ لویس 1371, p. 137
- ↑ ۲۱٫۰ ۲۱٫۱ آشتیانی 1356, p. 185
- ↑ آشتیانی 1356, p. 329 و 349
- ↑ ای.پ. پطرشفسکی 1351
- ↑ مجد 1388, p. 75
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 42تا44
- ↑ ای.پ. پطرشفسکی 1351, p. 68
- ↑ مجد 1388, p. 76–77
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 121
- ↑ مجد 1388, p. 73
- ↑ مجد 1388, p. 84-83
- ↑ اولیاءالله 1348, p. 84
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 166
- ↑ مجد 1388, p. 85
- ↑ سمرقندی, p. 146
- ↑ مجد 1388, p. 86-87
- ↑ مجد 1388, p. 88
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 174
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 175
- ↑ مجد 1388, p. 89
- ↑ ستوده 1356, p. 11
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 176
- ↑ خواندمیر 1362, p. 238
- ↑ خواندمیر 1362, p. 339
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 176
- ↑ مجد 1388, p. 92
- ↑ مجد 1388, p. 92
- ↑ اولیاءالله 1348, p. 205
- ↑ ۴۸٫۰ ۴۸٫۱ خواندمیر 1362, p. 339-340
- ↑ مجد 1388, p. 94
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 183-182
- ↑ ۵۱٫۰ ۵۱٫۱ مجد 1388, p.۹۹
- ↑ مجد 1388, p. 98
- ↑ مجد 1388, p. 100
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 187
- ↑ مجد 1388, p. 101
- ↑ گیلانی, p. 52
- ↑ مجد 1388, p. 102
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 199
- ↑ مجد 1388, p. 104 تا 106
- ↑ مجد 1388, p. 107
- ↑ ۶۱٫۰ ۶۱٫۱ ۶۱٫۲ مجد 1388, p. ۱۰۸
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 206
- ↑ سنگسری 1354, p. 98
- ↑ ۶۴٫۰ ۶۴٫۱ ۶۴٫۲ مجد 1388, p. ۱۰۹
- ↑ خواندمیر 1362, p. 342
- ↑ سنگسری 1354, p. 102
- ↑ مجد 1388, p. 110
- ↑ گیلانی, p. 54
- ↑ ۶۹٫۰ ۶۹٫۱ سنگسری 1354, p. 105
- ↑ ۷۰٫۰ ۷۰٫۱ مجد 1388, p. 114
- ↑ مجد 1388, p. 115
- ↑ مجد 1388, p. 131
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 216
- ↑ ۷۴٫۰ ۷۴٫۱ مجد 1388, p. 132-133
- ↑ اعتمادالسلطنه 1373, p. 132-133
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 222
- ↑ شامی 1363, p. 60
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 224
- ↑ ۷۹٫۰ ۷۹٫۱ خواندمیر 1362, p. 344
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 225
- ↑ ۸۱٫۰ ۸۱٫۱ ۸۱٫۲ ۸۱٫۳ مجد 1388, p. 141
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 157
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 229
- ↑ شامی 1363, p. 127
- ↑ مجد 1388, p. 142
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 130
- ↑ ۸۷٫۰ ۸۷٫۱ ۸۷٫۲ سنگسری 1354, p. 109
- ↑ مجد 1388, p. 143
- ↑ ۸۹٫۰ ۸۹٫۱ ۸۹٫۲ ۸۹٫۳ مجد 1388, p. 146
- ↑ خواندمیر 1362, p. 347
- ↑ مجد 1388, p. 146
- ↑ مجد 1388, p. 148-149
- ↑ مجد 1388, p. 150
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 237-239
- ↑ ۹۵٫۰ ۹۵٫۱ مجد 1388, p. 151-152
- ↑ ۹۶٫۰ ۹۶٫۱ مجد 1388, p. 154
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 245-6
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 251
- ↑ مجد 1388, p. 168
- ↑ مجد 1388, p. 169
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 286
- ↑ ۱۰۲٫۰ ۱۰۲٫۱ مجد 1388, p. 170
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 273
- ↑ مجد 1388, p. 172
- ↑ مجد 1388, p. 173
- ↑ مجد 1388, p. 174
- ↑ ۱۰۷٫۰ ۱۰۷٫۱ ۱۰۷٫۲ خواندمیر 1362, p. 350
- ↑ مجد 1388, p. 175
- ↑ مجد 1388, p. 176
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 289
- ↑ مجد 1388, p. 177
- ↑ مجد 1388, p. 178
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 292
- ↑ ۱۱۴٫۰ ۱۱۴٫۱ ۱۱۴٫۲ مجد 1388, p. 179
- ↑ ۱۱۵٫۰ ۱۱۵٫۱ ظهیرالدین 1368, p. 293
- ↑ خواندمیر 1362, p. 351
- ↑ مجد 1388, p. 180
- ↑ مجد 1388, p. 181
- ↑ ۱۱۹٫۰ ۱۱۹٫۱ مجد 1388, p. 182
- ↑ مجد 1388, p. 183
- ↑ ظهیرالدین 1368, p. 305-6
- ↑ ۱۲۲٫۰ ۱۲۲٫۱ ظهیرالدین 1368, p. 307
- ↑ گیلانی, p. 55
- ↑ مجد 1388, p. 186و187
- ↑ مجد 1388, p. 190
- ↑ ۱۲۶٫۰ ۱۲۶٫۱ مجد 1388, p. 192
- ↑ میرتیمور 1364, p. 25
- ↑ میرتیمور 1364, p. 26
- ↑ مجد 1388, p. 193
- ↑ میرتیمور 1364, p. 40
- ↑ مجد 1388, p. 195
- ↑ میرتیمور 1364, p. 42
- ↑ مجد 1388, p. 201
- ↑ میرتیمور 1364, p. 62
- ↑ مجد 1388, p. 220
- ↑ مجد 1388, p. 221
- ↑ میرتیمور 1364, p. 71
- ↑ مجد 1388, p. 223-224
- ↑ میرتیمور 1364, p. 75تا77
- ↑ مجد 1388, p. 225
- ↑ میرتیمور 1364, p. 75تا83
- ↑ مجد 1388, p. 226
- ↑ ترکمان 1314, p. 38
- ↑ ۱۴۴٫۰ ۱۴۴٫۱ مجد 1388, p. 227
- ↑ مجد 1388, p. 228
- ↑ میرتیمور 1364, p. 91
- ↑ مجد 1388, p. 229
- ↑ میرتیمور 1364, p. 95
- ↑ مجد 1388, p. 230
- ↑ ۱۵۰٫۰ ۱۵۰٫۱ مجد 1388, p. 97-8
- ↑ خواندمیر 1362, p. 85-7
- ↑ مجد 1388, p. 231
- ↑ ۱۵۳٫۰ ۱۵۳٫۱ مجد 1388, p. 232
- ↑ میرتیمور 1364, p. 106
- ↑ ۱۵۵٫۰ ۱۵۵٫۱ ۱۵۵٫۲ مجد 1388, p. 233
- ↑ ۱۵۶٫۰ ۱۵۶٫۱ ۱۵۶٫۲ میرتیمور 1364, p. 109
- ↑ مجد 1388, p. 234
- ↑ ۱۵۸٫۰ ۱۵۸٫۱ ۱۵۸٫۲ مجد 1388, p. 235
- ↑ ۱۵۹٫۰ ۱۵۹٫۱ مجد 1388, p. 236
- ↑ مجد 1388, p. 238
- ↑ ۱۶۱٫۰ ۱۶۱٫۱ مجد 1388, p. 239
- ↑ میرتیمور 1364, p. 141
[ویرایش] منابع
- مجد, مصطفی (1388). ظهور و سقوط مرعشیان. نشر رسانش. ISBN 978-600-5011-15-9.
- ظهیرالدین, مرعشی (1368). تاریخ طبرستان و مازندران و رویان (اهتمام: محمدحسین تسبیحی؛ مقدمه: دکتر محمدجواد مشکور). مؤسسه مطبوعاتی شرق. http://www.kayer.org/m-karname/marashi-z/tarix-et+r+m-chap-tasbihi.pdf.
- میرتیمور (1364). تاریخ خاندان مرعشی مازندران. انتشارات اطلاعات. http://www.kayer.org/m-karname/marashi-t/tarix-exandan-emarashi.pdf.
- اولیاءالله (1348). تاریخ رویان. بنیاد فرهنگ ایران. http://www.kayer.org/m-karname/oliaollaamoli/tarix-eruyan1348.pdf.
- سنگسری, چراغعلی (1354). گاوبارگان پادوسبانی. شرکت افست. http://www.kayer.org/gmg/gmg26g/gavbargan.pdf.
- خواندمیر, غیاثالدین بن همامالدین الحسینی (1362). حبیبالسیر فی اخبار افراد بشر (جلد ۳). انتشارات خیام.
- ابن اسفندیار (1366). تاریخ طبرستان. کلاله پدیده خاور.
- ای.پ. پطرشفسکی (1351) (in زبان روسی). نهضت سربداران خراسان. انتشارات پیام.
- ستوده, دکتر منوچهر (1356). درویشان مازندران (جلد نخست). نشریهٔ گروه آموزش تاریخ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران.
- گیلانی, ملاشیخعلی. تاریخ مازندران. بنیاد فرهنگ ایران. http://www.kayer.org/gmg/tarix-emazandaran-gilani.pdf.
- سمرقندی, کمالالدین عبدالرزاق. مطلع السعدین و مجمعالبحرین. کتابخانهٔ طهوری.
- رابینو, هاسنت لویی (1365). مازندران و استراباد. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
- آشتیانی, عباس اقبال (1356). تاریخ مغول. امیرکبیر.
- ابناثیر, عزالدین علی (1355). تاریخ کامل بزرگ اسلام و ایران. مؤسسهٔ مطبوعاتی.
- لویس, برنارد (1371). فدائیان اسماعیلی. مؤسسهٔ مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
- اعتمادالسلطنه, محمدحسن خان (1373). التدوین فی احوال جبال شروین (تاریخ طبرستان). دنیای کتاب.
- شامی, نظامالدین (1363). ظفرنامه (تاریخ فتوحات امیرتیمور گورکانی). بامداد خرداد.
- ترکمان, اسکندر بیک (1314). تاریخ عالم آرای عباسی (جلد نخست). طلوع.
[ویرایش] مطالعهٔ بیشتر
- ظهیرالدین, مرعشی (1363). تاریخ طبرستان و مازندران و رویان (اهتمام: برنهارد دارن؛ مقدمه: یعقوب آژند). انتشارات گستره.
- آژند, یعقوب (1362-3). رسالهٔ دکتری (پایاننامه) به شمارهٔ 955-ق 6512 پ-ر. گروه آموزشی تاریخ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران.
- رابینو, هاسنت لویی (ترجمهٔ: ضیاءالدین دهشیری) (سپتامبر 1936). سلسلهٔ مرعشیهٔ مازندران. مجلهٔ ژورنال آسیایی.
- کسروی, احمد (1352). مجموعهٔ ۷۸ رساله و گفتار از احمد کسروی. فرانکلین.
[ویرایش] جستارهای وابسته
|
|||||||||||||||||