نرگس خاتون

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از نرجس خاتون)
پرش به: ناوبری، جستجو
«ملیکا» به اینجا تغییرمسیر دارد. برای سایر استفاده‌ها، ملیکا (ابهام‌زدایی) را مشاهده کنید.

مختصات: ۳۳°۰۶′ شمالی ۴۴°۳۵′ شرقی / ۳۳.۱۰۰°شمالی ۴۴.۵۸۳°شرقی / 33.100; 44.583

نرگس خاتون
Narjis.png
زادروز کنستانتینوپول، امپراتوری روم شرقی
درگذشت ۲۶۰ هجری قمری
سامرا، عراق، امپراتوری عباسی
آرامگاه حرم عسکریین
تبار رومی
تأثیرگذاران فاطمه بنت محمد
دین اسلام
همسر حسن عسکری
فرزندان حجت بن الحسن

نرجس یا ملیکا (به عربی: ملیکة بنت يشوعا[۱]) یا سوسن یا صقیل[۲] (وفات ۲۶۰ قمری[۳] سامرا) نام همسر حسن عسکری (بنابر روایات شیعه، کنیز وی بوده که به همسری‌اش اختیار شده‌است.)[۴] و مادر حجت بن الحسن، دوازدهمین و آخرین امام شیعیان است.[۵]

در مورد نژاد و نسب او در منابع مختلف شیعی اختلاف است، و در برخی منابع نوهٔ امپراتور روم شرقی و از نسل شمعون پطرس حواری و جانشین مسیح[۶] و در برخی کنیزی سیاه پوست از اهالی نوبه[۷] معرفی شده است.

دیدگاه تاریخی[ویرایش]

اولین و قدیمی‌ترین منبع در مورد مادر امام زمان، کتاب اصول کافی، اثر مرحوم کلینی (متوفای ۳۲۹ هـ. ق) است که مادر آن حضرت را کنیزی از «نوبه» یکی از استان‌های شمال سودان معرفی می‌کند. او در باب نص بر امامت ائمه ضمن حدیثی طولانی از پیامبر اسلام نقل می‌کند:

یأتی ابن خیرة الاِماء ابنُ النَّوبیة الطیبة الفم، المنتجبة الرَّحم…

... می‌آید پسر بهترین کنیزان، فرزند کنیز نوبی نژاد خوش دهن و خوش رحم…

مرحوم کلینی در مورد نام و نسب مادر حضرت مهدی هیچ نظری از خود ندارد و این امر را هم به طور مستقل، در ضمن احادیثی که در اثبات ائمه دوازده‌گانه از زبان امام رضا نقل می‌کند، که با همه اخباری که در مورد مادر امام زمان نقل شده کاملاً متفاوت است و خیلی مورد توجه محدثان و مورخان، حتی شاگردان کلینی، واقع نشده است.

دومین منبع در مورد مادر امام زمان، کتاب الغیبة، اثر مرحوم نعمانی (متوفای ۳۶۰ هـ. ق) است. در این کتاب، هیچ اشاره‌ای به اسم و نسب مادر امام زمان نشده؛ بلکه احادیثی ذکر شده که همگی حاکی از آن است که مادر آن حضرت «کنیزی سیاه» بوده است.[۸]

سومین منبعی که در مورد مادر امام زمان خبر می‌دهد، اثبات الوصیة، اثر مسعودی (متوفای ۳۶۴ هـ. ق) است. وی در این کتاب در مورد مادر مهدی می‌نویسد: امام حسن عسکری کنیزی داشت که در خانه آن حضرت بزرگ شده و به سن بلوغ رسیده بود. اسم آن کنیز نرجس بود. امام روزی با تعجب به او نگاه کرد؛ پس از آن که حکیمه خاتون علت این نگاه را پرسید. آن حضرت فرمود: همانا مولود کریم از این کنیز است.[۹]

مسعودی می‌گوید: جماعتی از شیوخ علمای ما مثل علان (کلابی)، موسی بن محمد الغازی و احمد بن جعفر بن محمد نقل می‌کنند که امام حسن عسکری به عمه خود گفت: امشب خداوند پسری به من می‌دهد. حکیمه گفت: این فرزند از چه کسی است؟ امام فرمود: از کنیز تو نرجس.[۱۰]

مسعودی هیچ اشاره‌ای به ملیت و نسب مادر حضرت مهدی نمی‌کند. فقط می‌گوید مادر او کنیزی بوده که در خانه خود امام تربیت و بزرگ شده و بعد از واگذاری او از طرف حکیمه به امام عسکری، فرزندی از او به دنیا می‌آید. نکته قابل توجه در این خبر، این است که امام حسن عسکری به عمه خود می‌گوید این فرزند از کنیز تو نرجس به دنیا می‌آید؛ یعنی صاحب اصلی کنیز، حکیمه خاتون بوده است.

چهارمین منبع در مورد امام زمان (ع)، کتاب کمال‌الدین، اثر شیخ صدوق (متوفای ۳۸۶ هـ. ق) است. در این کتاب آمده است که مادر آن حضرت، کنیزی از روم بود که به اسارت مسلمانان درآمد و امام هادی آن را خرید.[۱۱]

در دوره غیبت کبری، اولین کسی که دربارهٔ نسب مادر امام زمان گزارش داده است، شیخ مفید (متوفای ۴۱۳ هـ. ق) است. وی می‌نویسد: مادر او کنیز است. بنابر نقلی، نامش نرگس است.[۱۲] شیخ مفید، کنیز بودن مادر حضرت مهدی را مسلّم می‌داند؛ اما دربارهٔ نام وی مطمئن نیست.

دومین منبع در این دوره، الغیبة اثر شاگرد شیخ مفید، شیخ طوسی (متوفای ۴۶۰ هـ. ق) است. وی به تفصیل جریان اسارت و به سامرا آمدن مادر امام زمان را نقل می‌کند و می‌نویسد: وَلَدَ الخلف المهدی یوم الجمعه و امه ریحانه و یقال لها نرجس و یقال لها صقیل و یقال لها سوسن…[۱۳]

دو قرن بعد از شیخ طوسی، ابن خلکان (متوفای ۶۸۱ هـ. ق) مادر حضرت را خمط معرفی کرده و می‌نویسد: ولادت امام مهدی روز جمعه نیمه شعبان سال (۲۵۵ قمری) و اسم مادرش خمط است. بنابر نقلی، نام مادرش نرجس است.[۱۴]

یک قرن پس از او، شهید اول (متوفای ۷۸۶ هـ. ق) در مورد مادر امام زمان می‌نویسد: امام زمان در شهر سامرا در روز جمعه ۱۵ شعبان سال ۲۵۵ هـ. ق متولد شد. نام مادرش صقیل است. بنابر نقلی، نام مادرش نرجس و بنابر نقل دیگر، مریم بنت زید العلویه است.[۱۵]

بنابراین، قدیمی‌ترین خبر در مورد ملیّت مادر امام زمان به سال ۳۸۶ هـ. ق برمی‌گردد که شیخ صدوق در کتاب کمال الدین آن را نقل کرده است؛ بنابراین خبر، مادر امام زمان، دختر یکی از حاکمان مسیحی روم بود. مادرش نیز مسیحی بود. وی در جنگی به اسارت مسلمانان درآمد و به عنوان کنیز به امام هادی فروخته شد.[۱۶] بعد از شیخ صدوق، بسیاری از علما ـ مانند طبری شیعی،[۱۷] شیخ طوسی،[۱۸] فتال نیشابوری،[۱۹] ابن شهر آشوب[۲۰] و عبدالکریم نیلینیلی،[۲۱] - و اکثر متأخرین این حدیث را نقل کرده‌اند و سند همگی آنها به کمال الدین صدوق یا الغیبة طوسی می‌رسند. با توجه به مطالب نقل شده نظر علماء دربارهٔ هویت مادر امام زمان را می‌توان این گونه دسته‌بندی کرد:

۱. بنابر نظر نعمانی، مسعودی، شیخ مفید و ابن خلکان مادر آن حضرت کنیزی تربیت شده در خانه حکیمه بود.

۲. بنابر نظر کلینی او کنیزی سیاه از نوبه (از استان‌های شمالی سودان) بود.

۳. بنابر نظر ابن خلکان، اسم مادر آن حضرت «خمط» است.

۴. بنابر نظر شهید اول نام مادر امام زمان، «صقیل» است. وی اضافه می‌کند بنا بر نقلی نام او «مریم بنت زید العلویه» است.

۵. شیخ صدوق، طوسی، طبری و اکثر علمای بعد از صدوق، می‌گویند مادر آن حضرت «نرگس» دختر پادشاه روم است.

دیدگاه شیعیان دوازده امامی[ویرایش]

به اعتقاد اکثریت قریب به اتفاق شیعیان، نرجس خاتون، نواده قیصر روم شرقی بوده است[۲۲] و مادرش از زاده‌های شمعون الصفا می‌باشد.[۲۳]

شیخ صدوق در کتاب کمال الدین و تمام النعمة، حدیثی مشهور و مفصل منسوب به بشر بن سلیمان نخاس را نقل کرده است که جزئیات بسیار دقیقی دربارهٔ چگونگی آشنایی نرگس با حسن عسکری و ازدواج آنها ارائه داده است:

قال أَبُو الْحُسَیْنِ مُحَمَّدُ بْنُ بَحْرٍ الشَّیْبَانِیُّ: وَرَدْتُ کَرْبَلَاءَ سَنَةَ سِتٍّ وَ ثَمَانِینَ وَ مِائَتَیْنِ. قَالَ: وَ زُرْتُ قَبْرَ غَرِیبِ رَسُولِ اللَّهِ ص؛ ثُمَّ انْکَفَأْتُ (روانه شدم) إِلَی مَدِینَةِ السَّلَامِ (بغداد) مُتَوَجِّهاً إِلَی مَقَابِرِ قُرَیْشٍ فِی وَقْتٍ قَدْ تَضَرَّمَتِ الْهَوَاجِرُ (روز به نهایت گرمای خود رسیده بود) وَ تَوَقَّدَتِ السَّمَائِمُ (بادهای داغ می‌وزید). فَلَمَّا وَصَلْتُ مِنْهَا إِلَی مَشْهَدِ الْکَاظِمِ ع وَ اسْتَنْشَقْتُ نَسِیمَ تُرْبَتِهِ الْمَغْمُورَةِ مِنَ الرَّحْمَةِ الْمَحْفُوفَةِ بِحَدَائِقِ الْغُفْرَانِ، أَکْبَبْتُ عَلَیْهَا (افتادم روی قبر) بِعَبَرَاتٍ مُتَقَاطِرَةٍ وَ زَفَرَاتٍ مُتَتَابِعَةٍ (نفس‌های غمناک پی در پی)، وَ قَدْ حَجَبَ الدَّمْعُ طَرْفِی (چشمم) عَنِ النَّظَرِ، فَلَمَّا رَقَأَتِ (قطع شد) الْعَبْرَةُ وَ انْقَطَعَ النَّحِیبُ (ناله و گریه)، فَتَحْتُ بَصَرِی، فَإِذَا أَنَا بِشَیْخٍ قَدِ انْحَنَی صُلْبُهُ (کمرش خم شده) وَ تَقَوَّسَ مَنْکِبَاهُ (شانه‌هایش افتاده) وَ ثَفِنَتْ (پینه بسته) جَبْهَتُهُ وَ رَاحَتَاهُ وَ هُوَ یَقُولُ لِآخَرَ مَعَهُ عِنْدَ الْقَبْرِ:

یَا ابْنَ أَخِی لَقَدْ نَالَ عَمُّکَ شَرَفاً بِمَا حَمَّلَهُ السَّیِّدَانِ مِنْ غَوَامِضِ الْغُیُوبِ وَ شَرَائِفِ الْعُلُومِ الَّتِی لَمْ یَحْمِلْ مِثْلَهَا إِلَّا سَلْمَانُ، وَ قَدْ أَشْرَفَ عَمُّکَ عَلَی اسْتِکْمَالِ الْمُدَّةِ وَ انْقِضَاءِ الْعُمُرِ وَ لَیْسَ یَجِدُ فِی أَهْلِ الْوَلَایَةِ رَجُلًا یُفْضِی إِلَیْهِ بِسِرِّهِ.

قُلْتُ: یَا نَفْسُ لَا یَزَالُ الْعَنَاءُ وَ الْمَشَقَّةُ یَنَالانِ مِنْکِ بِإِتْعَابِیَ الْخُفَّ وَ الْحَافِرَ فِی طَلَبِ الْعِلْمِ (ای نفس همیشه در راه طلب علم رنج و سختی به تو رسیده چرا که من در این راه پا و کفشم را خسته کردم[کنایه از اینکه به هر شهر و دیاری سفر کردم])، وَ قَدْ قَرَعَ سَمْعِی (کلامی از این پیرمرد به گوشم می‌خورد) مِنْ هَذَا الشَّیْخِ لَفْظٌ یَدُلُّ عَلَی عِلْمٍ جَسِیمٍ وَ أَثَرٍ عَظِیمٍ. فَقُلْتُ: أَیُّهَا الشَّیْخُ وَ مَنِ السَّیِّدَانِ؟

قَالَ: النَّجْمَانِ الْمُغَیَّبَانِ فِی الثَّرَی (خاک) بِسُرَّ مَنْ رَأَی.

فَقُلْتُ: إِنِّی أُقْسِمُ بِالْمُوَالاةِ وَ شَرَفِ مَحَلِّ هَذَیْنِ السَّیِّدَیْنِ مِنَ الْإِمَامَةِ وَ الْوِرَاثَةِ، إِنِّی خَاطِبٌ عِلْمَهُمَا وَ طَالِبٌ آثَارَهُمَا وَ بَاذِلٌ مِنْ نَفْسِیَ الْإِیمَانَ الْمُؤَکَّدَةَ (قسم می‌خورم) عَلَی حِفْظِ أَسْرَارِهِمَا.

قَالَ: إِنْ کُنْتَ صَادِقاً فِیمَا تَقُولُ، فَأَحْضِرْ مَا صَحِبَکَ مِنَ الْآثَارِ عَنْ نَقَلَةِ أَخْبَارِهِمْ.

فَلَمَّا فَتَّشَ الْکُتُبَ وَ تَصَفَّحَ الرِّوَایَاتِ مِنْهَا قَالَ:

صَدَقْتَ أَنَا بِشْرُ بْنُ سُلَیْمَانَ النَّخَّاسُ مِنْ وُلْدِ أَبِی أَیُّوبَ الْأَنْصَارِیِّ أَحَدُ مَوَالِی أَبِی الْحَسَنِ وَ أَبِی مُحَمَّدٍ ع وَ جَارُهُمَا بِسُرَّ مَنْ رَأَی.

قُلْتُ: فَأَکْرِمْ أَخَاکَ بِبَعْضِ مَا شَاهَدْتَ مِنْ آثَارِهِمَا.

قَالَ: کَانَ مَوْلَانَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الْعَسْکَرِیُّ ع فَقَّهَنِی فِی أَمْرِ الرَّقِیقِ، فَکُنْتُ لَا أَبْتَاعُ وَ لَا أَبِیعُ إِلَّا بِإِذْنِهِ. فَاجْتَنَبْتُ بِذَلِکَ مَوَارِدَ الشُّبُهَاتِ حَتَّی کَمَلَتْ مَعْرِفَتِی فِیهِ. فَأَحْسَنْتُ الْفَرْقَ فِیمَا بَیْنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ. فَبَیْنَمَا أَنَا ذَاتَ لَیْلَةٍ فِی مَنْزِلِی بِسُرَّ مَنْ رَأَی وَ قَدْ مَضَی هَوَی مِنَ اللَّیْل، ِ إِذْ قَرَعَ الْبَابَ قَارِعٌ فَعَدَوْتُ مُسْرِعاً، فَإِذَا أَنَا بِکَافُورٍ الْخَادِمِ رَسُولِ مَوْلَانَا أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ع یَدْعُونِی إِلَیْهِ. فَلَبِسْتُ ثِیَابِی وَ دَخَلْتُ عَلَیْهِ فَرَأَیْتُهُ یُحَدِّثُ ابْنَهُ أَبَا مُحَمَّدٍ وَ أُخْتَهُ حَکِیمَةَ مِنْ وَرَاءِ السِّتْرِ. فَلَمَّا جَلَسْتُ قَالَ:

یَا بِشْرُ إِنَّکَ مِنْ وُلْدِ الْأَنْصَارِ وَ هَذِهِ الْوَلَایَةُ لَمْ تَزَلْ فِیکُمْ یَرِثُهَا خَلَفٌ عَنْ سَلَفٍ، فَأَنْتُمْ ثِقَاتُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ، وَ إِنِّی مُزَکِّیکَ وَ مُشَرِّفُکَ بِفَضِیلَةٍ، تَسْبِقُ بِهَا شَأْوُ(انتهای هدف) الشِّیعَةِ فِی الْمُوَالاةِ بِهَا بِسِرٍّ أَطَّلِعُکَ عَلَیْهِ وَ أُنْفِذُکَ فِی ابْتِیَاعِ أَمَةٍ.

فَکَتَبَ کِتَاباً مُلْصَقاً بِخَطٍّ رُومِیٍّ وَ لُغَةٍ رُومِیَّةٍ وَ طَبَعَ عَلَیْهِ بِخَاتَمِهِ وَ أَخْرَجَ شِقَّةً صَفْرَاءَ (دستمال زرد رنگ) فِیهَا مِائَتَانِ وَ عِشْرُونَ دِینَاراً، فَقَالَ:

خُذْهَا وَ تَوَجَّهْ بِهَا إِلَی بَغْدَادَ وَ احْضُرْ مَعْبَرَ الْفُرَاتِ (پل فرات) ضَحْوَةَ کَذَا (فلان روز[در هنگامی که آفتاب بالا آمده باشد]). فَإِذَا وَصَلَتْ إِلَی جَانِبِکَ زَوَارِقُ السَّبَایَا (کشتی اسیران) وَ بَرَزَتِ الْجَوَارِی مِنْهَا (کنیزان از بین آنها آشکار شدند)، فَسَتَحْدِقُ بِهِمْ طَوَائِفُ الْمُبْتَاعِینَ مِنْ وُکَلَاءِ قُوَّادِ (بزرگان و فرماندهان) بَنِی الْعَبَّاسِ وَ شَرَاذِمُ (گروهی) مِنْ فِتْیَانِ الْعِرَاقِ، فَإِذَا رَأَیْتَ ذَلِکَ فَأَشْرِفْ مِنَ الْبُعْدِ عَلَی الْمُسَمَّی عُمَرَ بْنَ یَزِیدَ النَّخَّاسَ عَامَّةَ نَهَارِکَ (سراسر روز شخصی به نام عمر بن یزید برده فروش را از دور زیر نظر بگیر)، إِلَی أَنْ یُبْرِزَ لِلْمُبْتَاعِینَ جَارِیَةً صِفَتُهَا کَذَا وَ کَذَا، لَابِسَةً حَرِیرَتَیْنِ صَفِیقَتَیْنِ (ریز بافت و ضخیم)، تَمْتَنِعُ مِنَ السُّفُورِ (نقاب) وَ لَمْسِ الْمُعْتَرِضِ (آن کنیز ممانعت می‌کند از اینکه روبند خود را کنار بزند و اینکه خریدارها دست به او بزنند) وَ الِانْقِیَادِ لِمَنْ یُحَاوِلُ لَمْسَهَا (و همراهی نمی‌کند با کسی که به دنبال لمس کردن اوست) وَ یَشْغَلُ نَظَرَهُ بِتَأَمُّلِ مَکَاشِفِهَا مِنْ وَرَاءِ السِّتْرِ الرَّقِیقِ (و کسی که چشمانش را تیز می‌کند تا از پشت روبند نازکش او را ببیند)، فَیَضْرِبُهَا النَّخَّاسُ (برده فروش) فَتَصْرَخُ صَرْخَةً رُومِیَّةً، فَاعْلَمْ أَنَّهَا تَقُولُ: وَاهَتْکَ سِتْرَاهْ.

فَیَقُولُ بَعْضُ الْمُبْتَاعِینَ: عَلَیَّ بِثَلَاثِمِائَةِ دِینَارٍ، فَقَدْ زَادَنِی الْعَفَافُ فِیهَا رَغْبَةً.

فَتَقُولُ بِالْعَرَبِیَّةِ: لَوْ بَرَزْتَ فِی زِیِّ سُلَیْمَانَ وَ عَلَی مِثْلِ سَرِیرِ مُلْکِهِ مَا بَدَتْ لِی فِیکَ رَغْبَةٌ فَاشْفَقْ (مواظب باش) عَلَی مَالِکَ.

فَیَقُولُ النَّخَّاسُ: فَمَا الْحِیلَةُ وَ لَا بُدَّ مِنْ بَیْعِکِ؟

فَتَقُولُ الْجَارِیَةُ: وَ مَا الْعَجَلَةُ وَ لَا بُدَّ مِنِ اخْتِیَارِ مُبْتَاعٍ یَسْکُنُ قَلْبِی إِلَیْهِ وَ إِلَی أَمَانَتِهِ وَ دِیَانَتِهِ.

فَعِنْدَ ذَلِکَ قُمْ إِلَی عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ النَّخَّاسِ وَ قُلْ لَهُ: إِنَّ مَعِی کِتَاباً مُلْصَقاً لِبَعْضِ الْأَشْرَافِ، کَتَبَهُ بِلُغَةٍ رُومِیَّةٍ وَ خَطٍّ رُومِیٍّ وَ وَصَفَ فِیهِ کَرَمَهُ وَ وَفَاءَهُ وَ نُبْلَهُ (بزرگواری) وَ سَخَاءَهُ، فَنَاوِلْهَا (نامه را به او بده) لِتَتَأَمَّلَ مِنْهُ أَخْلَاقَ صَاحِبِهِ، فَإِنْ مَالَتْ إِلَیْهِ وَ رَضِیَتْهُ فَأَنَا وَکِیلُهُ فِی ابْتِیَاعِهَا مِنْکَ.

قَالَ بِشْرُ بْنُ سُلَیْمَانَ النَّخَّاسُ: فَامْتَثَلْتُ جَمِیعَ مَا حَدَّهُ لِی مَوْلَایَ أَبُو الْحَسَنِ ع فِی أَمْرِ الْجَارِیَةِ فَلَمَّا نَظَرَتْ فِی الْکِتَابِ بَکَتْ بُکَاءً شَدِیداً وَ قَالَتْ لِعُمَرَ بْنِ یَزِیدَ النَّخَّاسِ:

بِعْنِی مِنْ صَاحِبِ هَذَا الْکِتَابِ.

وَ حَلَفَتْ بِالْمُحَرِّجَةِ الْمُغَلَّظَةِ (قسم شدید و غلیظ) إِنَّهُ مَتَی امْتَنَعَ مِنْ بَیْعِهَا مِنْهُ قَتَلَتْ نَفْسَهَا. فَمَا زِلْتُ أُشَاحُّهُ (کوشش و تلاش کردم) فِی ثَمَنِهَا حَتَّی اسْتَقَرَّ الْأَمْرُ فِیهِ عَلَی مِقْدَارِ مَا کَانَ أَصْحَبَنِیهِ مَوْلَایَ ع مِنَ الدَّنَانِیرِ فِی الشِّقَّةِ الصَّفْرَاءِ. فَاسْتَوْفَاهُ مِنِّی وَ تَسَلَّمْتُ مِنْهُ الْجَارِیَةَ ضَاحِکَةً مُسْتَبْشِرَةً. وَ انْصَرَفْتُ بِهَا إِلَی حُجْرَتِیَ الَّتِی کُنْتُ آوِی إِلَیْهَا بِبَغْدَادَ. فَمَا أَخَذَهَا الْقَرَارُ حَتَّی أَخْرَجَتْ کِتَابَ مَوْلَاهَا ع مِنْ جَیْبِهَا وَ هِیَ تَلْثِمُهُ (می‌بوسید نامه را) وَ تَضَعُهُ عَلَی خَدِّهَا وَ تُطْبِقُهُ عَلَی جَفْنِهَا (چشمهایش) وَ تَمْسَحُهُ عَلَی بَدَنِهَا.

فَقُلْتُ: تَعَجُّباً مِنْهَا! أَتَلْثِمِینَ (آیا می‌بوسی) کِتَاباً وَ لَا تَعْرِفِینَ صَاحِبَهُ؟

قَالَتْ: أَیُّهَا الْعَاجِزُ الضَّعِیفُ الْمَعْرِفَةِ بِمَحَلِّ أَوْلَادِ الْأَنْبِیَاءِ، أَعِرْنِی سَمْعَکَ (گوشت را به من بسپار) وَ فَرِّغْ لِی قَلْبَکَ؛ أَنَا مُلَیْکَةُ بِنْتُ یَشُوعَاز بْنِ قَیْصَرَ مَلِکِ الرُّومِ. وَ أُمِّی مِنْ وُلْدِ الْحَوَارِیِّینَ تُنْسَبُ إِلَی وَصِیِّ الْمَسِیحِ شَمْعُونَ. أُنَبِّئُکَ الْعَجَبَ الْعَجِیبَ، إِنَّ جَدِّی قَیْصَرَ أَرَادَ أَنْ یُزَوِّجَنِی مِنِ ابْنِ أَخِیهِ وَ أَنَا مِنْ بَنَاتِ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً فَجَمَعَ فِی قَصْرِهِ مِنْ نَسْلِ الْحَوَارِیِّینَ وَ مِنَ الْقِسِّیسِینَ وَ الرُّهْبَانِ ثَلَاثَمِائَةِ رَجُلٍ، وَ مِنْ ذَوِی الْأَخْطَارِ سَبْعَمِائَةِ رَجُلٍ وَ جَمَعَ مِنْ أُمَرَاءِ الْأَجْنَادِ وَ قُوَّادِ الْعَسَاکِرِ وَ نُقَبَاءِ الْجُیُوشِ وَ مُلُوکِ الْعَشَائِرِ أَرْبَعَةَ آلَافٍ، وَ أَبْرَزَ مِنْ بَهْوِ مُلْکِهِ (سالن و اتاق پذیرایی میهمانان) عَرْشاً مَسُوغاً مِنْ أَصْنَافِ الْجَوَاهِرِ إِلَی صَحْنِ الْقَصْرِ، فَرَفَعَهُ فَوْقَ أَرْبَعِینَ مِرْقَاةً (پله)، فَلَمَّا صَعِدَ ابْنُ أَخِیهِ وَ أَحْدَقَتْ بِهِ الصُّلْبَانُ (صلیب‌ها اطرافش برافراشته شدند) وَ قَامَتِ الْأَسَاقِفَةُ عُکَّفاً (اسقف‌ها ایستادند با کمال توجه و دقت) وَ نُشِرَتْ أَسْفَارُ الْإِنْجِیلِ، تَسَافَلَتِ الصُّلْبَانُ مِنَ الْأَعَالِی، فَلَصِقَتْ بِالْأَرْضِ وَ تَقَوَّضَتِ الْأَعْمِدَةُ (پایه‌های تخت از جایشان تکان خورد) فَانْهَارَتْ إِلَی الْقَرَارِ (فرو ریخت به سمت پایین) وَ خَرَّ الصَّاعِدُ مِنَ الْعَرْشِ مَغْشِیّاً عَلَیْهِ (آن کسی که بالای تخت رفته بود به حالت بیهوش بر زمین افتاد)؛ فَتَغَیَّرَتْ أَلْوَانُ الْأَسَاقِفَةِ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ. (گوشت تنشان لرزید)

فَقَالَ کَبِیرُهُمْ لِجَدِّی: أَیُّهَا الْمَلِکُ! أَعْفِنَا مِنْ مُلَاقَاةِ هَذِهِ النُّحُوسِ الدَّالَّةِ عَلَی زَوَالِ هَذَا الدِّینِ الْمَسِیحِیِّ وَ الْمَذْهَبِ الْمَلِکَانِیِّ.

فَتَطَیَّرَ جَدِّی مِنْ ذَلِکَ تَطَیُّراً شَدِیداً وَ قَالَ لِلْأَسَاقِفَةِ: بخت برگشته و طالع سوخته را بیاوری

أَقِیمُوا هَذِهِ الْأَعْمِدَةَ وَ ارْفَعُوا الصُّلْبَانَ وَ أَحْضِرُوا أَخَا هَذَا الْمُدْبَرِالْعَاثِرِ (بخت برگشته خطاکار) الْمَنْکُوسِ جَدُّهُ (تلاشش به ضررش شده)، لِأُزَوِّجَ مِنْهُ هَذِهِ الصَّبِیَّةَ، فَیُدْفَعَ نُحُوسُهُ عَنْکُمْ بِسُعُودِهِ.

فَلَمَّا فَعَلُوا ذَلِکَ حَدَثَ عَلَی الثَّانِی مَا حَدَثَ عَلَی الْأَوَّلِ وَ تَفَرَّقَ النَّاسُ وَ قَامَ جَدِّی قَیْصَرُ مُغْتَمّاً وَ دَخَلَ قَصْرَهُ وَ أُرْخِیَتِ السُّتُورُ (پرده‌ها انداخته شد)، فَأُرِیتُ فِی تِلْکَ اللَّیْلَةِ کَأَنَّ الْمَسِیحَ وَ الشَّمْعُونَ وَ عِدَّةً مِنَ الْحَوَارِیِّینَ قَدِ اجْتَمَعُوا فِی قَصْرِ جَدِّی، وَ نَصَبُوا فِیهِ مِنْبَراً یُبَارِی (رقابت می‌کرد) السَّمَاءَ عُلُوّاً وَ ارْتِفَاعاً فِی الْمَوْضِعِ الَّذِی کَانَ جَدِّی نَصَبَ فِیهِ عَرْشَهُ، فَدَخَلَ عَلَیْهِمْ مُحَمَّدٌ ص مَعَ فِتْیَةٍ وَ عِدَّةٍ مِنْ بَنِیهِ، فَیَقُومُ إِلَیْهِ الْمَسِیحُ فَیَعْتَنِقُهُ فَیَقُولُ:

یَا رُوحَ اللَّهِ إِنِّی جِئْتُکَ خَاطِباً مِنْ وَصِیِّکَ شَمْعُونَ فَتَاتَهُ مُلَیْکَةَ لِابْنِی هَذَا.

وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی أَبِی مُحَمَّدٍ صَاحِبِ هَذَا الْکِتَابِ. فَنَظَرَ الْمَسِیحُ إِلَی شَمْعُونَ فَقَالَ لَهُ:

قَدْ أَتَاکَ الشَّرَفُ، فَصِلْ رَحِمَکَ بِرَحِمِ رَسُولِ اللَّهِ ص.

قَالَ: قَدْ فَعَلْتُ.

فَصَعِدَ ذَلِکَ الْمِنْبَرَ وَ خَطَبَ مُحَمَّدٌ ص وَ زَوَّجَنِی، وَ شَهِدَ الْمَسِیحُ ع وَ شَهِدَ بَنُو مُحَمَّدٍ ص وَ الْحَوَارِیُّونَ. فَلَمَّا اسْتَیْقَظْتُ مِنْ نَوْمِی أَشْفَقْتُ أَنْ أَقُصَّ هَذِهِ الرُّؤْیَا عَلَی أَبِی وَ جَدِّی مَخَافَةَ الْقَتْلِ. فَکُنْتُ أُسِرُّهَا فِی نَفْسِی وَ لَا أُبْدِیهَا لَهُمْ، وَ ضَرَبَ صَدْرِی بِمَحَبَّةِ أَبِی مُحَمَّدٍ حَتَّی امْتَنَعْتُ مِنَ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ وَ ضَعُفَتْ نَفْسِی وَ دَقَّ شَخْصِی (جسمم لاغر شد) وَ مَرِضْتُ مَرَضاً شَدِیداً، فَمَا بَقِیَ مِنْ مَدَائِنِ الرُّومِ طَبِیبٌ إِلَّا أَحْضَرَهُ جَدِّی وَ سَأَلَهُ عَنْ دَوَائِی. فَلَمَّا بَرَّحَ بِهِ الْیَأْسُ (وقتی ناامیدی بر او غالب و ظاهر شد) قَالَ:

یَا قُرَّةَ عَیْنِی فَهَلْ تَخْطُرُ بِبَالِکَ شَهْوَةٌ فَأُزَوِّدَکِهَا (برای تو آماده کنم آن را) فِی هَذِهِ الدُّنْیَا؟

فَقُلْتُ: یَا جَدِّی أَرَی أَبْوَابَ الْفَرَجِ عَلَیَّ مُغْلَقَةً، فَلَوْ کَشَفْتَ الْعَذَابَ عَمَّنْ فِی سِجْنِکَ مِنْ أُسَارَی الْمُسْلِمِینَ وَ فَکَکْتَ عَنْهُمُ الْأَغْلَالَ وَ تَصَدَّقْتَ عَلَیْهِمْ وَ مَنَنْتَهُمْ بِالْخَلَاصِ، لَرَجَوْتُ أَنْ یَهَبَ الْمَسِیحُ وَ أُمُّهُ لِی عَافِیَةً وَ شِفَاءً.

فَلَمَّا فَعَلَ ذَلِکَ جَدِّی تَجَلَّدْتُ فِی إِظْهَارِ الصِّحَّةِ فِی بَدَنِی وَ تَنَاوَلْتُ یَسِیراً مِنَ الطَّعَامِ، فَسَرَّ بِذَلِکَ جَدِّی وَ أَقْبَلَ عَلَی إِکْرَامِ الْأُسَارَی وَ إِعْزَازِهِمْ؛ فَرَأَیْتُ أَیْضاً بَعْدَ أَرْبَعِ لَیَالٍ کَأَنَّ سَیِّدَةَ النِّسَاءِ قَدْ زَارَتْنِی وَ مَعَهَا مَرْیَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ أَلْفُ وَصِیفَةٍ مِنْ وَصَائِفِ الْجِنَانِ، فَتَقُولُ لِی مَرْیَمُ:

هَذِهِ سَیِّدَةُ النِّسَاءِ أُمُّ زَوْجِکِ أَبِی مُحَمَّدٍ ع.

فَأَتَعَلَّقُ بِهَا (به او چسبیدم) وَ أَبْکِی وَ أَشْکُو إِلَیْهَا امْتِنَاعَ أَبِی مُحَمَّدٍ مِنْ زِیَارَتِی.

فَقَالَتْ لِی سَیِّدَةُ النِّسَاءِ ع: إِنَّ ابْنِی أَبَا مُحَمَّدٍ لَا یَزُورُکِ وَ أَنْتِ مُشْرِکَةٌ بِاللَّهِ وَ عَلَی مَذْهَبِ النَّصَارَی وَ هَذِهِ أُخْتِی مَرْیَمُ تَبَرَّأَ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی مِنْ دِینِکِ، فَإِنْ مِلْتِ إِلَی رِضَا اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رِضَا الْمَسِیحِ وَ مَرْیَمَ عَنْکِ وَ زِیَارَةِ أَبِی مُحَمَّدٍ إِیَّاکِ فَتَقُولِی: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِی مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ.

فَلَمَّا تَکَلَّمْتُ بِهَذِهِ الْکَلِمَةِ ضَمَّتْنِی سَیِّدَةُ النِّسَاءِ إِلَی صَدْرِهَا فَطَیَّبَتْ لِی نَفْسِی وَ قَالَتِ:

الْآنَ تَوَقَّعِی زِیَارَةَ أَبِی مُحَمَّدٍ إِیَّاکِ، فَإِنِّی مُنْفِذُهُ إِلَیْکِ (او را به سوی تو می‌فرستم).

فَانْتَبَهْتُ وَ أَنَا أَقُولُ وَا شَوْقَاهْ إِلَی لِقَاءِ أَبِی مُحَمَّدٍ، فَلَمَّا کَانَتِ اللَّیْلَةُ الْقَابِلَةُ جَاءَنِی أَبُو مُحَمَّدٍ ع فِی مَنَامِی فَرَأَیْتُهُ کَأَنِّی أَقُولُ لَهُ: جَفَوْتَنِی یَا حَبِیبِی بَعْدَ أَنْ شَغَلْتَ قَلْبِی بِجَوَامِعِ حُبِّکَ.

قَالَ: مَا کَانَ تَأْخِیرِی عَنْکِ إِلَّا لِشِرْکِکِ، وَ إِذْ قَدْ أَسْلَمْتِ فَإِنِّی زَائِرُکِ فِی کُلِّ لَیْلَةٍ إِلَی أَنْ یَجْمَعَ اللَّهُ شَمْلَنَا فِی الْعَیَانِ.

فَمَا قَطَعَ عَنِّی زِیَارَتَهُ بَعْدَ ذَلِکَ إِلَی هَذِهِ الْغَایَةِ.

قَالَ بِشْرٌ: فَقُلْتُ لَهَا: وَ کَیْفَ وَقَعْتِ فِی الْأَسْرِ؟

فَقَالَتْ: أَخْبَرَنِی أَبُو مُحَمَّدٍ لَیْلَةً مِنَ اللَّیَالِی أَنَّ جَدَّکِ سَیُسَرِّبُ (روانه می‌کند) جُیُوشاً إِلَی قِتَالِ الْمُسْلِمِینَ یَوْمَ کَذَا، ثُمَّ یَتْبَعُهُمْ، فَعَلَیْکِ بِاللَّحَاقِ بِهِمْ مُتَنَکِّرَةً فِی زِیِّ الْخَدَمِ مَعَ عِدَّةٍ مِنَ الْوَصَائِفِ مِنْ طَرِیقِ کَذَا. فَفَعَلْتُ، فَوَقَعَتْ عَلَیْنَا طَلَائِعُ الْمُسْلِمِینَ حَتَّی کَانَ مِنْ أَمْرِی مَا رَأَیْتَ وَ مَا شَاهَدْتَ. وَ مَا شَعَرَ أَحَدٌ بِی بِأَنِّی ابْنَةُ مَلِکِ الرُّومِ إِلَی هَذِهِ الْغَایَةِ سِوَاکَ، وَ ذَلِکَ بِاطِّلَاعِی إِیَّاکَ عَلَیْهِ، وَ قَدْ سَأَلَنِی الشَّیْخُ الَّذِی وَقَعْتُ إِلَیْهِ فِی سَهْمِ الْغَنِیمَةِ عَنِ اسْمِی فَأَنْکَرْتُهُ وَ قُلْتُ: نَرْجِسُ. فَقَالَ:‏ اسْمُ الْجَوَارِی.

فَقُلْتُ (بشر می‌گوید): الْعَجَبُ أَنَّکِ رُومِیَّةٌ وَ لِسَانُکِ عَرَبِیٌّ؟

قَالَتْ: بَلَغَ مِنْ وُلُوعِ (شیفتگی و دلباختگی) جَدِّی وَ حَمْلِهِ إِیَّایَ عَلَی تَعَلُّمِ الْآدَابِ، أَنْ أَوْعَزَ إِلَیَّ امْرَأَةَ (زنی را بر من گماشت) تَرْجُمَانٍ لَهُ (که آن زن مترجم او بود) فِی الِاخْتِلَافِ إِلَیَّ، فَکَانَتْ تَقْصِدُنِی صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ تُفِیدُنِی الْعَرَبِیَّةَ حَتَّی اسْتَمَرَّ عَلَیْهَا لِسَانِی وَ اسْتَقَامَ.

قَالَ بِشْرٌ: فَلَمَّا انْکَفَأْتُ بِهَا (بردم او را) إِلَی سُرَّ مَنْ رَأَی، دَخَلْتُ عَلَی مَوْلَانَا أَبِی الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ ع فَقَالَ لَهَا:

کَیْفَ أَرَاکِ اللَّهُ عِزَّ الْإِسْلَامِ وَ ذُلَّ النَّصْرَانِیَّةِ وَ شَرَفَ أَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ ص؟

قَالَتْ: کَیْفَ أَصِفُ لَکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟ مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّی.

قَالَ: فَإِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُکْرِمَکِ، فَأَیُّمَا أَحَبُّ إِلَیْکِ؟ عَشَرَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ أَمْ بُشْرَی لَکِ فِیهَا شَرَفُ الْأَبَدِ؟

قَالَتْ: بَلِ الْبُشْرَی.

قَالَ ع: فَأَبْشِرِی بِوَلَدٍ یَمْلِکُ الدُّنْیَا شَرْقاً وَ غَرْباً وَ یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً.

قَالَتْ: مِمَّنْ؟

قَالَ ع: مِمَّنْ خَطَبَکِ رَسُولُ اللَّهِ ص لَهُ مِنْ لَیْلَةِ کَذَا مِنْ شَهْرِ کَذَا مِنْ سَنَةِ کَذَا بِالرُّومِیَّةِ؟

قَالَتْ: مِنَ الْمَسِیحِ وَ وَصِیِّهِ.

قَالَ: فَمِمَّنْ زَوَّجَکِ الْمَسِیحُ وَ وَصِیُّهُ؟

قَالَتْ: مِنِ ابْنِکَ أَبِی مُحَمَّدٍ.

قَالَ: فَهَلْ تَعْرِفِینَهُ؟

قَالَتْ: وَ هَلْ خَلَوْتُ لَیْلَةً مِنْ زِیَارَتِهِ إِیَّایَ مُنْذُ اللَّیْلَةِ الَّتِی أَسْلَمْتُ فِیهَا عَلَی یَدِ سَیِّدَةِ النِّسَاءِ أُمِّهِ.

فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع: یَا کَافُورُ ادْعُ لِی أُخْتِی حَکِیمَةَ.

فَلَمَّا دَخَلَتْ عَلَیْهِ قَالَ ع لَهَا:

هَا هِیَهْ. (این همان است[که می‌گفتم])

فَاعْتَنَقَتْهَا طَوِیلًا وَ سُرَّتْ بِهَا کَثِیراً.

فَقَالَ لَهَا مَوْلَانَا: یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ أَخْرِجِیهَا إِلَی مَنْزِلِکِ وَ عَلِّمِیهَا الْفَرَائِضَ وَ السُّنَنَ فَإِنَّهَا زَوْجَةُ أَبِی مُحَمَّدٍ وَ أُمُّ الْقَائِمِ ع. ‏

ترجمه

محمّد بن بحر شیبانی گوید: در سال دویست و هشتاد و شش وارد کربلا شدم و قبر آن غریب رسول خدا ص را زیارت کردم سپس به جانب بغداد رو کردم تا مقابر قریش را زیارت کنم و در آن وقت گرما در نهایت خود بود و بادهای داغ می‌وزید و چون به مشهد امام کاظم ع رسیدم نسیم تربت آکنده از رحمت وی را استشمام نمودم که در باغهای مغفرت در پیچیده بود، با اشکهای پیاپی و ناله‌های دمادم خودم را روی تربتش انداختم و اشک چشمانم را فراگرفته بود و نمی‌توانستم ببینم و چون از گریه بازایستادم و ناله‌ام قطع گردید، دیدگانم را گشودم پیرمردی را دیدم پشت خمیده با شانه‌های منحنی که پیشانی و هر دو کف دستش پینه داشت و به شخص دیگری که نزد قبر همراه او بود می‌گفت:

ای برادرزاده! عمویت به واسطه علوم شریفه و غیوب دشواری که آن دو سید به وی سپرده‌اند شرف بزرگی یافته است که کسی جز سلمان بدان شرف نرسیده است و هم اکنون مدّت حیات وی استکمال پذیرفته و عمرش سپری گردیده است و از اهل ولایت مردی را نمی‌یابد که سرّش را به وی بسپارد.

با خود گفتم: ای نفس همیشه در راه طلب علم رنج و سختی به تو رسیده چرا که من در این راه پا و کفشم را خسته کردم (کنایه از اینکه به هر شهر و دیاری سفر کردم) و اکنون گوشم از این شخص سخنی را می‌شنود که بر علم فراوان و آثار عظیم وی دلالت دارد. گفتم: ای شیخ! آن دو سیّد چه کسانی هستند؟

گفت: آن دو ستاره نهان در خاک، که در سرّ من رأی خفته‌اند.

گفتم: من به موالات و شرافت محلّ آن دو در امامت و وراثت سوگند یاد می‌کنم که من جویای علوم و طالب آثار آنها هستم و به جان خود سوگند که حافظ اسرار آنان باشم.

گفت: اگر در گفتارت صادق هستی آنچه از آثار و اخبار آنان داری بیاور.

و چون کتب و روایات را وارسی کرد، گفت: راست می‌گویی من بشر بن سلیمان نخّاس از فرزندان ابو ایّوب انصاریّ و یکی از موالیان امام هادی و امام عسکریّ علیهما السّلام و همسایه آنها در سامرا بودم.

گفتم: برادرت را به ذکر برخی از مشاهدات خود از آثار آنان گرامی بدار.

گفت: مولای ما امام هادی علیه السّلام مسائل بنده فروشی را به من آموخت و من جز با اذن او خرید و فروش نمی‌کردم و از این رو از موارد شبهه‌ناک اجتناب می‌کردم تا آنکه معرفتم در این باب کامل شد و فرق میان حلال و حرام را نیکو دانستم. یک شب که در سامرا در خانه خود بودم و پاسی از شب گذشته بود، کسی در خانه را کوفت، شتابان به پشت درآمدم دیدم کافور فرستاده امام هادی علیه السّلام است که مرا به نزد او فرا می‌خواند. لباس پوشیدم و بر او وارد شدم دیدم با فرزندش ابو محمّد و خواهرش حکیمه خاتون از پس پرده گفتگو می‌کند، چون نشستم فرمود:

ای بشر! تو از فرزندان انصاری و ولایت ائمّه علیه السّلام پشت در پشت، در میان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهل البیت هستید و من می‌خواهم تو را مشرّف به فضیلتی سازم که بدان بر خوبان و به نهایت رسیدگان از شیعیان در موالات ما سبقت بجویی، تو را از سرّی مطّلع می‌کنم و برای خرید کنیزی گسیل می‌دارم.

آنگاه نامه‌ای به خط و زبان رومی نوشت و آن را در پیچید و به خاتم خود ممهور ساخت و دستمال زرد رنگی را که در آن دویست و بیست دینار بود بیرون آورد و فرمود: آن را بگیر و به بغداد برو و فلان روز هنگامی که آفتاب بالا آمد در کنار پل فرات حاضر شو و چون کشتی‌های اسیران آمد، و کنیزان از بین آنها آشکار شدند، جمعی از وکیلان فرماندهان بنی عبّاس و گروهی از جوانان عراقی دور آنها را بگیرند و چون چنین دیدی از دور سراسر روز شخصی به نام عمر بن یزید برده فروش را زیر نظر بگیر و چون کنیزی را که صفتش چنین و چنان است و دو تکه پارچه حریر ریز بافت و ضخیم دربردارد برای فروش عرضه بدارد و آن کنیز از گشودن رو و لمس کردن خریداران و اطاعت آنان سرباز زند، و همراهی نمی‌کند با کسی که چشمانش را تیز و خیره می‌کند تا از پشت حجابی که دارد او را نظاره کند. بنده فروش آن کنیز را بزند و او به زبان رومی ناله و زاری کند و بدان که گوید: وای از هتک ستر من!

یکی از خریداران گوید: من او را سیصد دینار خواهم خرید که عفاف او باعث مزید رغبت من شده است و او به زبان عربی گوید:

اگر در لباس سلیمان و کرسی سلطنت او جلوه کنی در تو رغبتی ندارم، مواظب اموالت باش.

برده فروش گوید: چاره چیست؟ گریزی از فروش تو نیست.

آن کنیز گوید: چرا شتاب می‌کنی باید خریداری باشد که دلم به امانت و دیانت او اطمینان یابد.

در این هنگام برخیز و به نزد عمر بن یزید برو و بگو: من نامه‌ای سربسته از یکی از اشراف دارم که به زبان و خط رومی نوشته و کرامت و وفا و بزرگواری و سخاوت خود را در آن نوشته است، نامه را به آن کنیز بده تا در خلق و خوی صاحب خود تأمّل کند اگر بدو مایل شد و بدان رضا داد من وکیل آن شخص هستم تا این کنیز را برای وی خریداری کنم.

بشر بن سلیمان گوید: همه دستورات مولای خود امام هادی علیه السّلام را دربارهٔ خرید آن کنیز بجای آوردم و چون در نامه نگریست به سختی گریست و به عمر ابن یزید گفت:

مرا به صاحب این نامه بفروش.

و سوگند اکید بر زبان جاری کرد که اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد کشت؛ و در بهای آن گفتگو کردم تا آنکه بر همان مقداری که مولایم در دستمال زرد رنگ همراهم کرده بود توافق کردیم و دینارها را از من گرفت و من هم کنیز را در حالیکه از این بیع خندان و شادان بود تحویل گرفتم و به حجره‌ای که در بغداد داشتم آمدیم؛ و چون به حجره درآمد هنوز قرار نگرفته بود نامه صاحبش را از جیب خود درآورده و آن را می‌بوسید و به گونه‌ها و چشمان و بدن خود می‌نهاد و من از روی تعجّب به او گفتم:

آیا نامه کسی را می‌بوسی که او را نمی‌شناسی؟

گفت: ای درمانده و ای کسی که به مقام اولاد انبیاء معرفت کمی داری! به سخن من گوش فرادار و دل به من بسپار که من ملیکه دختر یشوعا فرزند قیصر روم هستم، و مادرم از فرزندان حواریون یعنی شمعون وصیّ مسیح است و برای تو داستان شگفتی نقل می‌کنم، جدّم قیصر روم می‌خواست مرا در سنّ سیزده سالگی به عقد برادرزاده‌اش درآورد و در کاخش محفلی از افراد زیر تشکیل داد: از اولاد حواریون و کشیشان و رهبانان سیصد تن، از رجال و بزرگان هفتصد تن، از امیران لشکری و کشوری و امیران عشائر چهار هزار تن، و از اتاق میهمانان تخت زیبایی آشکار شد که با انواع جواهر آراسته شده بود که در پیشاپیش صحن کاخش و بر بالای چهل سکّو قرار داد و چون برادرزاده‌اش بر بالای آن رفت و صلیبها اطرافش افراشته شد و کشیشها با کمال دقت و توجه ایستادند و انجیلها را گشودند، ناگهان صلیبها به زمین سرنگون شد و پایه‌های تخت فرو ریخت و به سمت پایین ویران شد و آنکه بر بالای تخت رفته بود بیهوش بر زمین افتاد و رنگ از روی کشیشان پرید و گوشت تنشان لرزید. در آن هنگام بزرگ آنها به جدّم گفت:

ما را از ملاقات این نحسها که دلالت بر زوال دین مسیحی و مذهب ملکانی دارد معاف کن!

جدّ من هم از این حادثه فال بد زد و به کشیشها گفت: این ستونها را برپا سازید و صلیبها را برافرازید و برادر این بخت برگشته خطاکار را بیاورید تا این دختر را به ازدواج او درآورم و نحوست او را به سعادت آن دیگری دفع سازم و چون دوباره مجلس جشن برپا کردند همان پیشامد اوّل برای دومی نیز تکرار شد و مردم پراکنده شدند و جدّم قیصر اندوهناک گردید و به داخل کاخ خود درآمد و پرده‌ها افکنده شد.

من در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و جمعی از حواریون در کاخ جدّم گرد آمدند و در همان موضعی که جدّم تخت را قرار داده بود منبری نصب کردند که رقابت می‌کرد با آسمان در بلندی و ارتفاع، و محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم به همراه جوانان و شماری از فرزندانش وارد شدند. مسیح به استقبال او آمد و با او معانقه کرد، آنگاه محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم به او گفت:

ای روح اللَّه! من آمده‌ام تا از وصیّ تو شمعون دخترش ملیکا را برای این پسرم خواستگاری کنم.

و با دست خود اشاره به ابو محمّد صاحب این نامه کرد. مسیح به شمعون نگریست و گفت:

شرافت نزد تو آمده است با رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم خویشاوندی کن.

گفت: چنین کردم.

آنگاه محمّد بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مرا به پسرش تزویج کرد و مسیح علیه السّلام و فرزندان محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و حواریون همه گواه بودند، و چون از خواب بیدار شدم ترسیدم اگر این رؤیا را برای پدر و جدّم بازگو کنم مرا بکشند، و آن را در دلم نهان ساخته و برای آنها بازگو نکردم؛ و سینه‌ام از عشق ابو محمّد لبریز شد تا به‌غایتی که دست از خوردن و نوشیدن کشیدم و ضعیف و لاغر شدم و سخت بیمار گردیدم و در شهرهای روم طبیبی نماند که جدّم او را بر بالین من نیاورد و درمان مرا از وی نخواهد و چون ناامید شد به من گفت:

ای نور چشم! آیا آرزویی در این دنیا داری تا آن را برآورده کنم؟

گفتم: ای پدربزرگ! همه درها به رویم بسته شده است، اگر شکنجه و زنجیر را از اسیران مسلمانی که در زندان هستند برمی‌داشتی و آنها را آزاد می‌کردی امیدوار بودم که مسیح و مادرش شفا و عافیت به من ارزانی کنند.

و چون پدربزرگم چنین کرد اظهار صحّت و عافیت نمودم و اندکی غذا خوردم پدر بزرگم بسیار خرسند شد و به عزّت و احترام اسیران پرداخت، و نیز پس از چهار شب دیگر سیّدة النّساء را در خواب دیدم که به همراهی مریم و هزار خدمتکار بهشتی از من دیدار کردند و مریم به من گفت:

این سیّدة النّساء مادر شوهرت ابو محمّد است، من به او چسبیدم و گریستم و گلایه کردم که ابو محمّد به دیدارم نمی‌آید. سیّدة النّساء فرمود:

تا تو مشرک و به دین نصاری باشی فرزندم ابو محمّد به دیدار تو نمی‌آید و این خواهرم مریم است که از دین تو به خداوند تبرّی می‌جوید و اگر تمایل به رضای خدای تعالی و رضای مسیح و مریم داری و دوست داری که ابو محمّد تو را دیدار کند پس بگو: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللَّه‏.

و چون این کلمات را گفتم، سیّدة النّساء مرا در آغوش گرفت و مرا خوشحال نمود و فرمود:

اکنون در انتظار دیدار ابو محمّد باش که او را نزد تو روانه می‌سازم.

سپس از خواب بیدار شدم و می‌گفتم: وا شوقاه به دیدار ابو محمّد؛ و چون فردا شب فرا رسید، ابو محمّد در خواب به دیدارم آمد و گویا به او گفتم:

ای حبیب من! بعد از آنکه همه دل مرا به عشق خود مبتلا کردی، در حقّ من جفا نمودی!

او فرمود: تأخیر من برای شرک تو بود حال که اسلام آوردی هر شب به دیدار تو می‌آیم تا آنکه خداوند وصال عیانی ما را میسر گرداند و از آن زمان تاکنون هرگز دیدار او از من قطع نشده است.

بشر گوید: بدو گفتم: چگونه در میان اسیران درآمدی و او گفت: یک شب ابو محمّد به من گفت: پدربزرگت در فلان روز لشکری به جنگ مسلمانان می‌فرستد و خود هم به دنبال آنها می‌رود و بر توست که در لباس خدمتگزاران درآیی و بطور ناشناس از فلان راه بروی و من نیز چنان کردم و طلایه‌داران سپاه اسلام بر سر ما آمدند و کارم بدان جا رسید که مشاهده کردی؛ و هیچ‌کس جز تو نمی‌داند که من دختر پادشاه رومم که خود به اطّلاع تو رسانیدم؛ و آن مردی که من در سهم غنیمت او افتادم نامم را پرسید و من آن را پنهان داشتم و گفتم: نامم نرجس است و او گفت: این نام کنیزان است.

(بشر گوید) گفتم: شگفتا تو رومی هستی امّا به زبان عربی سخن می‌گویی؟

گفت: جدم از شدت علاقه و محبتی که به من و آموختن آداب به من داشت، زن مترجم خود را بر من گماشت تا با من رفت و آمد کند، او هر صبح و شام نزد من می‌آمد، و به من عربی می‌آموخت، تا خوب یادگرفتم.

بشر گوید: چون او را به سامرا بردم و بر مولایمان امام هادی علیه السّلام وارد شدم، بدو فرمود:

(دیدی) چگونه خداوند عزّت اسلام و ذلّت نصرانیّت و شرافت اهل بیت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم را به تو نمایاند؟

گفت: ای فرزند رسول خدا چیزی را که شما بهتر می‌دانید چگونه بیان کنم؟

فرمود: من می‌خواهم تو را اکرام کنم، کدام را بیشتر دوست می‌داری، ده هزار درهم؟ یا بشارتی که در آن شرافت ابدی است؟

گفت: بشارت را

فرمود: بشارت باد تو را به فرزندی که شرق و غرب عالم را مالک شود و زمین را پر از عدل و داد نماید همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.

گفت: از چه کسی؟

فرمود: از طرف چه کسی که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم در فلان شب از فلان ماه از فلان سال رومی از تو برای او خواستگاری کرد؟

گفت: از مسیح و جانشین او.

فرمود: پس مسیح و وصیّ او تو را به چه کسی تزویج کردند؟

گفت: به پسر شما ابو محمّد.

فرمود: آیا او را می‌شناسی؟

گفت: از آن شب که به دست مادرش سیّدة النّساء اسلام آورده‌ام شبی نیست که او را نبینم.

امام هادی علیه السّلام فرمود: ای کافور! خواهرم حکیمه را فراخوان، و چون حکیمه آمد، فرمود:

آگاه باش که او همان است (که می‌گفتم).

حکیمه او را زمانی طولانی در آغوش کشید و به دیدار او مسرور شد، بعد از آن مولای ما فرمود:

ای دختر رسول خدا او را به منزل خود ببر و فرائض و سنن را به وی بیاموز که او زوجه ابو محمّد و مادر قائم علیه السّلام است.

پانویس[ویرایش]

  1. الغیبه، ص 125؛ اکمال الدین، ص 417.
  2. طوسی، الغیبة، مکتبه نینوی، تهران، ص۱۲۴
  3. شیخ صدوق، کمال الدین، ۱۳۵۹، ص۴۳۱.
  4. * کلینی، الکافی (الاصول)، کتاب الحجه، باب الاشاره و النّص علی ابی جعفر الثانی (ع)، حدیث۱۴
    • مفید، الإرشاد، ترجمه رسولی محلاتی، ج۲، ص: ۲۳۲
    • صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج ٢، ص ۴١٨
    • فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ترجمه مهدوی دامغانی، ص: ۴۱۹
  5. * شیخ مفید، همان کتاب، ص ۳۴۶.
    • صدوق، همان کتاب، ص ۴۳۲.
    • طبرسی، همان کتاب، ص ۴۱۸.
    • مسعودی، همان کتاب، ص ۲۴۸.
    • فتال نیشابوری، همان کتاب، ص ۲۸۳.
    • طوسی، همان کتاب، ص ۱۴۳.
    • محمد بن جریر بن رستم طبری، همان کتاب، ص ۲۶۸.
    • ابن صباغ، همان کتاب، ص ۳۱۰.
  6. صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج ٢، ص ۴١٨
  7. * کلینی، الکافی (الاصول)، کتاب الحجه، باب الاشاره و النّص علی ابی جعفر الثانی (ع)، حدیث۱۴
    • صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج۱، ص۳۲۹، باب۳۲، ح۱۲
    • نعمانی، الغیبة، باب ۱۰، حدیث ۳ و باب ۱۳، حدیث ۸
  8. نعمانی، الغیبة، ترجمه غفاری، نشر صدوق، ص ۳۲۳.
  9. مسعودی، اثبات الوصیة، انتشارات انصاریان، ص ۲۵۷
  10. مسعودی، اثبات الوصیة، انتشارات انصاریان، ص ۲۶۳
  11. شیخ صدوق، کمال الدین، مؤسسة نشر اسلامی، ج2، ص417
  12. شیخ مفید، الارشاد، موسسة احیاء التراث، ج2، ص339
  13. شیخ طوسی، کتاب الغیبة، مکتبه نینوی، تهران، ص124
  14. ابن خلکان، وفیات الاعیان، دار صادر بیروت، ج4، ص176
  15. شهید اول، الدروس الشرعیه، النشر الاسلامی، ص16
  16. کمال الدین، ج2، ص417
  17. طبری، دلائل الامامة، منشورات حیدریه، ص262
  18. شیخ طوسی، الغیبه، ص208
  19. فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ج1، ص252
  20. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج2، ص440
  21. منتخب الانوار، ص105
  22. حضرت امام مهدی ارواحنا له الفداء، دانشنامه رشد
  23. معروف الحسنی. زندگی دوازده امام. 1376. 538. 

منابع[ویرایش]

  • معین، محمد. فرهنگ فارسی، چاپ بیست و سوم، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۵؛
  • دهخدا، علی‌اکبر. لغت‌نامهٔ دهخدا، جلد سیزدهم، چاپ اول از دورهٔ جدید، تهران: مؤسسهٔ انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۷۳.
  • سید محمد کاظم قزوینی. «امام مهدی (ع) از ولادت تا ظهور»، ترجمه علی کرمی و سید محمد حسینی، چاپ اول، قم:دفتر نشر الهادی.
  • «بحار الانوار»، جلد ۶۱، صفحهٔ ۲۱۱
  • معروف الحسنی، هاشم. زندگی دوازده امام. ترجمهٔ محمد درخشنده. چاپ ۳. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۶. شابک ‎۹۶۴-۰۰-۰۳۲۹-۸.