فیودور داستایفسکی
فیودور داستایفسکی | |
|---|---|
چهرهنگار اثر واسیلی پروف، ۱۸۷۲ | |
| زاده | فیودور میخایلوویچ داستایفسکی ۳ اکتبر ۱۸۲۱[۱] مسکو امپراتوری روسیه |
| درگذشته | ۹ فوریهٔ ۱۸۸۱ (۵۹ سال) سن پترزبورگ امپراتوری روسیه |
| پیشه |
|
| ملیت | روس |
| تحصیلات | دانشگاه مهندسی نظامی-تکنینی، سن پترزبورگ |
| سبک(های) نوشتاری |
|
| جنبش ادبی | واقعگرایی |
| سالهای فعالیت | ۱۸۴۶–۱۸۸۰ |
| کار(های) برجسته |
|
| همسر(ها) |
|
| فرزند(ان) |
|
| امضا | |
فیودور میخایلوویچ داستایِفسکی یا فیودور میخایلوویچ دوستویِوسکی (روسی: Фёдор Михайлович Достоевский[الف]؛ IPA: [ˈfʲɵdər mʲɪˈxajləvʲɪdʑ dəstɐˈjɛfskʲɪj] () ؛ زادهٔ ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ – درگذشتهٔ ۹ فوریهٔ ۱۸۸۱[۲][ب]) نویسندهٔ مشهور و تأثیرگذار روسی بود. داستایفسکی عمق و فراز جامعهٔ روسیه را تجربه کرد. شخصیتهای او در همهٔ رمانهایش با مشکلات روانشناسانه و عاطفی درگیر هستند اما مهمتر آنکه کتابهایش از آموزههای ایدئولوژیک زمان خود الهام میگرفتند. رمانهای مشهور او جنایت و مکافات (۱۸۶۶)، ابله (۱۸۶۹)، جنزدگان (۱۸۷۲) و برادران کارامازوف (۱۸۸۰) هستند.
خانوادهٔ داستایفسکی مشترک مجلهٔ مشهوری بود که باعث شد تا او از کودکی در جریان ادبیات معاصر روسی و غیرروسی قرار گیرد. داستایفسکی ابتدا در بهترین مدرسهٔ خصوصی مسکو تحصیل کرد. پس از مرگ مادرش، مجبور به ترک مدرسهٔ شبانهروزی شد و به دانشگاه فنی و مهندسی نظامی اعزام شد. ترجمههای او در سال ۱۸۴۳، مانند اوژنی گرانده بالزاک چندان موفق نبودند. اولین رمان او بیچارگان بود که مورد استقبال منتقد مشهور آن زمان بلینسکی قرار گرفت. داستایفسکی به گروهی مخفی تعلق داشت که هدفشان انقلاب علیه سِرفداری بود. اعضای آن همراه با گروه بحث حلقه پتراشفسکی (که به دنبال راههای انقلابی نبود) بازداشت شدند.
با این بازداشت داستایفسکی وارد دنیای جدیدی شد و آنچه را قبلا صرفاً در رمانها خوانده بود، از نزدیک تجربه کرد. تاثیر این دوره، پس از بازگشت او به جامعه و تلاش برای دوباره پیدا کردن خود در جایگاه نویسنده، در آثارش بروز یافت. پس از بازگشت از تبعید دهساله در سیبری با نوشتن یادداشتهای زیرزمینی مسیر تازهای را در پیش گرفت که در مرکز ایدئولوژیک آخرین رمان او («مفتش اعظم») به اوج خود میرسد.
سالهای آخر عمر او، همزمان با قتل و آشوب در روسیه بود. در این میان، داستایفسکی و تورگنیف نماد دو رویکرد به این فضا بودند. داستایفسکی را در کنار نیچه میتوان نقطه اوج سنت رمانتیک در نظر گرفت.
دوران کودکی (۱۸۲۱ تا ۱۸۳۶)
[ویرایش]فیودور میخایلاویچ داستایفسکی در ۳ اکتبر ۱۸۲۱ زاده شد.[۱] از میان تمام نویسندگان بزرگ روسی نیمهٔ اول قرن نوزدهم - پوشکین، لرمانتوف، گوگول، هرتسن، تورگنیف، تولستوی، نکراسوف - داستایفسکی تنها کسی بود که از خانوادهای متعلق به تبار زمیندار نبود.[۳] از طرف پدر، خانواده داستایفسکی متعلق به اشراف لیتوانی بودند.[۳] جد پدری داستایوسکی، کشیش اعظم در شهر براتسلاوا در اوکراین بود؛ پدربزرگش نیز کشیش بود؛ و پدرش هم در همان شهر به دنیا آمده بود. از آنجایی که روحانیون غیررهبانی در روسیه یک طبقه اجتماعی را تشکیل میدهند و نه یک حرفه یا رسالت، طبیعتاً سرنوشت پدر داستایفسکی نیز همین بود که همان حرفه پدرش را دنبال کند. اما پس از گذراندن دورههای آموزشی در مدرسه علوم دینی در سن پانزده سالگی، خانه را ترک کرد، به مسکو رفت و در سال ۱۸۰۹ در آکادمی پزشکی-جراحی امپراتوری پذیرفته شد.[۴] پدر داستایفسکی در سیسالگی، در سال ۱۸۱۹، زمانی که در بیمارستانی در مسکو مستقر بود با خانواده فئودور نچایف، تاجر ثروتمند مسکو و با دختر نوزده سالهشان به نام ماریا فئودوروونا، آشنا شد. ازدواج در آن روزها، به ویژه در طبقه بازرگانان، به شانس یا تمایلات بستگی نداشت.[۵] پدر داستایفسکی، میخائیل آندریویچ، از نظر شخصیتی تضاد شدیدی با همسرش دارد.[۶] پدر داستایفسکی و همسرش، علیرغم تنوع شخصیتهایشان، زوجی هماهنگی بودند.[۷] زندگی در خانواده داستایفسکی بر اساس الگوی برنامهٔ روزانه پدر داستایفسکی سازماندهی شده بود.[۸]
داستایفسکی از کودکی به ادبیات علاقه نشان داد. مادرش مشترک مجلهٔ مشهوری بود که باعث شد تا خانواده در جریان ادبیات پیشرو معاصر روسی و غیرروسی قرار گیرند.[۹] داستایفسکی ابتدا در بهترین مدرسه خصوصی مسکو، مدرسهٔ شبانهروزی چرماک تحصیل کرد. این مدرسه توسط یک مهاجر چک که پس از جنگهای ناپلئونی به روسیه نقل مکان کرد، تأسیس شد و تأکید زیادی بر ادبیات داشت.[۱۰]
در سال ۱۸۳۳، میخائیل و برادرش (فئودور) خانه را ترک کردند تا به مدرسه روزانه بروند؛ یک سال بعد آنها را به بهترین مدرسه شبانهروزی مسکو، فرستادند.[۱۱] چهار سال آخر زندگی داستایفسکی در مسکو به دلیل بیماری مادرش که در پاییز ۱۸۳۶ به شدت وخیم شد، به دشواری گذشت.[۱۲]
دوران جوانی (۱۸۳۶ تا ۱۸۴۳)
[ویرایش]برخی از ویژگیهای شخصیت داستایفسکی را میتوان به تأثیرات رابطهاش با پدرش نسبت داد.[۱۳] همانطور که فروید اشاره کرد، از همه مهمتر این است که داستایفسکی در کودکی احساس گناه بسیار رشد یافتهای را درونی کرده بود.[۱۴] نبوغ داستایفسکی ابتدا با خلق شخصیتهایی آشکار میشود که مشتاقانه در پی جلب رضایت مافوقهای بوروکرات خود در انجام برخی وظایف روزمرهٔ اداری (که البته چندان هم از تکالیف مدرسه دور نیست) هستند؛ غرق در احساس گناه و طغیان؛ و تحت فشار حس حقارت اجتماعی خود. داستایفسکی در تمام دوران کودکیاش، از نظر روانی دقیقاً در همان موقعیت توسط پدرش و وضعیت اجتماعی آشکار خانوادهاش قرار گرفته بود.[۱۴]
تا ده سالگی، زمانی که والدینش ملک کوچکی در روستا به دست آوردند، داستایفسکی و برادران و خواهرانش فقط سالی یک بار از شهر خارج میشدند.[۱۵] خانوادهٔ داستایفسکی، که ریشه در اصلهای روحانی و تاجرانهٔ خود داشتند، نسبتاً از شکاکیت و ناباوری مذهبی رایج در میان اشراف روس مصون مانده بودند.[۱۶] آموزش سکولار کودکان نیز به همان اندازهٔ دستورات مذهبی اهمیت داشت.[۱۷] فرهنگ روسی بود که در کودکی بیش از همه در افق دید داستایفسکی جلوهگر بود و سایر فرهنگها را تحتالشعاع قرار میداد.[۱۸] پدر داستایفسکی پیشبینی نمیکرد که نوع آموزشی که به آنها داد، در میخائیل و فئودور عشقی تمامعیار به ادبیات ایجاد کند، عشقی که با بزرگ شدنشان، به رؤیای دنبال کردن حرفههای ادبی تبدیل شد.[۱۸] پدر داستایفسکی مشترک نشریهٔ جدیدی بود و احتمالاً در همین صفحات بود که داستایفسکی برای اولین بار با نویسندگانی مانند ویکتور هوگو، بالزاک و ژرژ ساند آشنا شد، نویسندگانی که به زودی نقش مهمی در تکامل معنوی و ادبی او ایفا کردند. در همان زمان، داستایفسکی اولین مواجههٔ مهم خود را با ایدههای ایدهآلیستی و رمانتیک آلمانی را در کلاس درس تجربه میکرد.[۱۹] آنچه عمیقاً داستایفسکی را تحت تأثیر قرار داد، دیدگاه شلینگ در مورد هنر به عنوان ابزاری برای شناخت متافیزیکی بود —در واقع، به عنوان وسیلهای که از طریق آن اسرار والاترین حقایق متعالی برای بشر آشکار میشود. تمام نسل دهه ۱۸۴۰ سرشار از این باور به رسالت والای متافیزیکی هنر بودند؛ و هیچکس به اندازه داستایفسکی با شور و اشتیاق و درخشش از آن دفاع نکرد.[۱۹] با این حال، برای داستایفسکی، تأثیر الکساندر پوشکین حتی از تمام تأثیراتی که تاکنون ذکر شده، اهمیت بیشتری داشت.[۱۹] داستایفسکی با شنیدن خبر مرگ پوشکین در فوریه ۱۸۳۷، به خانوادهاش گفت که اگر برای مادرش لباس عزا نپوشیده بود، آرزو میکرد که برای پوشکین این کار را بکند.[۲۰]
مرگ ماریا فئودوروونا قویترین رشته عاطفی را که داستایفسکی را به مسکو پیوند میداد، پاره کرد. او بدون هیچ دلیل مشخصی، صدایش را از دست داد و به نظر میرسید که به نوعی بیماری گلو یا سینه مبتلا شده است که تشخیص آن نامشخص بود. بیماری فیودور به محض پشت سر گذاشتن دروازههای مسکو از بین رفت. او به سن پترزبورگ رفت.[۲۱] میخائیل سرانجام در مدرسهای از مهندسان ارتش پذیرفته شد و به استانهای بالتیک منتقل گردید.[۲۲] مهمترین اتفاق زندگی داستایفسکی در طول سالهای حضورش در آکادمی، مرگ (یا قتل) پدرش بود. [۲۳]
فرهنگ روسیه در اواسط دههٔ ۱۸۳۰ —در دوره نوجوانی بسیار پذیرای داستایفسکی— در دوره گذار بین نفوذ غالب ادبیات رمانتیک آلمانی و فلسفه ایدهآلیستی از یک سو، و آغاز چرخش به سمت رمانتیسم اجتماعی فرانسه (که شامل بخش قابل توجهی از آنچه که بعدها رئالیسم اجتماعی یا در روسیه، ناتورالیسم نامیده شد) از سوی دیگر بود.[۲۴] جریان ادبی رقیب، یعنی رمانتیسم اجتماعی فرانسه، نیز به همان اندازه در تأثیرش بر داستایفسکی اهمیت داشت.[۲۵] برای بالزاک، جامعه مدرن فرانسه چیزی جز میدان نبرد بیرحمانهای برای قدرت بین اشرافیت قدیمیِ و غارتگران جدیدِ داراییهای کلان مالی نبود.[۲۶] هر چقدر هم که داستایفسکی بالزاک را تحسین میکرد، ستایش او از ویکتور هوگو، اگر از آن پیشی نمیگرفت، با آن برابری میکرد.[۲۷]
در آغاز سال ۱۸۴۰، داستایفسکی هنوز دانشجوی گمنامی در رشتهٔ مهندسی نظامی بود و آرزوهای مبهمی برای حرفهٔ ادبی داشت، اما هیچ مدرکی نداشت که نشان دهد چنین آرزوهایی هرگز محقق خواهند شد. با این حال، تا سال ۱۸۴۵، بلینسکی —قدرتمندترین منتقد در ادبیات روسیه— او را به عنوان جدیدترین الهامبخش در افق ادبی روسیه مورد ستایش قرار داد. در طول این سالها، او دچار دگردیسی شد که او را محکم در مسیری قرار داد که قرار بود بقیه عمرش را در آن دنبال کند.[۲۸] داستایفسکی در طول چند سال اول آزادیاش از دانشگاه، زندگی یک مرد جوان را در شهر گذراند و از برخی از تجربههای یک ساکن در شهر سن پترزبورگ لذت برد.[۲۹] همه این تفریحات نیاز به بودجه هنگفتی داشتند و داستایفسکی دائماً با کمبود پول مواجه بود.[۲۹] داستایفسکی در اوت ۱۸۴۳ از آکادمی فارغالتحصیل شد و در بخش نقشهکشی فرماندهی مهندسی سن پترزبورگ مشغول به کار شد.[۳۰] این رویدادها در طول دورهٔ پنج ساله نشان میدهند از سال ۱۸۴۳، او به طور جدی تلاش کرد تا جایی برای خود در خیابان گراب سن پترزبورگ دست و پا کند.[۳۰] میخائیل در زمستان ۱۸۴۰-۱۸۴۱ برای شرکت در امتحانات به سن پترزبورگ رسید و داستایفسکی در مهمانی خداحافظیاش در ژانویه، دوستان حاضر در جلسه را با خواندن آثار در حال انتشارش سرگرم کرد.[۳۱]
تلاقی تعدادی از رویدادها، در سال ۱۸۴۳، جهان ادبی روسیه را متحول کرد. یکی از عوامل، انتشار «ارواح مرده» گوگول در سال ۱۸۴۲ و داستان کوتاه او «شنل» بود. عامل دیگر، تکامل درونی بلینسکی منتقد بود. عامل سوم این بود که روزنامهنگاری روسی، درست در همان زمان، شروع به همگام شدن با مد جدید فرانسوی کرد که پس از انقلاب ۱۸۳۰ رواج یافت. تأثیر ترکیبی همه این رویدادها باعث تولد مکتب طبیعی نویسندگان روسی در دهه ۱۸۴۰ شد —گروهی که در آن، با موفقیت «بیچارگان»، داستایفسکی بلافاصله جایگاه برجستهای پیدا کرد.[۳۲] بلینسکی در سال ۱۸۳۵ گوگول را به عنوان ستاره جوان در حال طلوع ادبیات روسیه ستایش کرده بود.[۳۲] دو سال بعد، اوضاع به طرز چشمگیری تغییر کرد، که عمدتاً نتیجهٔ تغییر در ایدههای بلینسکی بود.[۳۲] یکی از اولین نشانههای بیمیلی بلینسکی به ادبیات معاصر فرانسه —از جمله هوگو، لامارتین، دو وینی و بالزاک— حملهای بود که در بهار ۱۸۳۹ به مدافع اصلی انتقادی آن در روسیه، انجام داد.[۳۳] در کمی بیش از یک سال، بلینسکی از بیاعتنایی سابقش به دغدغههای اجتماعی-سیاسی به یک طرفدار سرسخت آموزههای اجتماعی جدید فرانسه تبدیل شد.[۳۴] گرویدن بلینسکی به این نوع سوسیالیسم، مرحلهٔ جدیدی را در فرهنگ روسیه دههٔ ۱۸۴۰ آغاز کرد.[۳۴] «ارواح مرده» گوگول مستقیماً به نظام رعیتی میپردازد.[۳۵] بین سالهای ۱۸۴۳ تا ۱۸۴۵، در روزنامهنگاری ادبی روسیه به جز «ارواح مرده» از چیز دیگری صحبت نمیشد.[۳۶] کارزار انتقادی بلینسکی با نصیحتهای عمومی به نویسندگان روسی برای پیروی از الگوی گوگول همراه بود.[۳۶] داستایفسکی نیز سیر تکامل ادبی مشابهی را آغاز کرده بود.[۳۷] ایدهٔ خلق «بیچارگان» در بحبوحهٔ این وفور فعالیتهای ادبی شکل گرفت، که همگی ناشی از آگاهی دقیق داستایوسکی از حال و هوای ادبی جدید آن زمان بود.[۳۸]
پس از مرگ مادرش در ۲۷ سپتامبر ۱۸۳۷ که منجر به مشکلات مالی برای خانواده او شد، مجبور به ترک مدرسه شبانهروزی شد. او به دانشگاه فنی و مهندسی نظامی اعزام شد. او برای تطبیق با زندگی در آنجا مشکل داشت، اما با این وجود موفق شد در ۱۲ اوت ۱۸۴۳ به عنوان مهندس نظامی فارغالتحصیل شود. پس از آن، سبک زندگی کاملا آزادانهای داشت.[۳۹] او به عنوان مترجم کار میکرد، اما ترجمههایی که در سال ۱۸۴۳ به پایان رساند، مانند اوژنی گرانده بالزاک و لادرنییر آلدینی ساند، [۴۰][۴۱] چندان موفق نبودند.
نویسندگی
[ویرایش]سالهای نخست (۱۸۴۴ تا ۱۸۴۹)
[ویرایش]
داستایفسکی کار بر روی بیچارگان را در اوایل سال ۱۸۴۴ آغاز کرد. او برای اولینبار در نامهای به برادرش میخائیل در ۳۰ سپتامبر ۱۸۴۴ به کار آینده اشاره کرد: «من در حال اتمام رمانی به بزرگی اوژنی گرانده هستم. این یک اثر نسبتاً بدیع است.»[۴۲]
آغاز شدن هیچ رمانی در ادبیات روسیه به روشنی داستایفسکی توصیف نشده است، و در حقیقت، تعداد کمی از آنها چنین شور و هیجان گستردهای ایجاد کردهاند.[۴۳] «بیچارگان» در قالب یک رمان نامهنگاری بین دو نویسنده روایت میشود.[۴۴] هیچ چیز در رمان «بیچارگان» چشمگیرتر از مهارتی نیست که داستایفسکی با آن از قالب نامهنگاری برای آشکار کردن افکار پنهان و ناگفته شخصیتهایش استفاده میکند.[۴۴] داستایفسکی این داستان ساده از رویارویی کوتاه شخصیتهایش را با تعدادی لوازم جانبی احاطه کرده است که داستان را به ابعاد یک رمان اجتماعی واقعی گسترش میدهد.[۴۵] دفتر خاطرات واروارا خواننده را به دوران معصومانهٔ روستایی و دخترانهاش میبرد و همچنین شامل تصویری از دانشجوی مسلول، پوکروفسکی، است —اولین توصیف مختصر داستایفسکی از روشنفکر جدید که بعدها به راسکولنیکوف تبدیل شد.[۴۵] داستان دیگری که در این مجموعه گنجانده شده، داستان کارمند گرسنهای به نام گورشکوف و خانوادهاش است که از شهرستانها آمدهاند تا نام او را از اتهام اختلاس در دوران خدمت دولتی پاک کنند.[۴۵] تمام این خطوط روایی در هم میآمیزند تا تصویری از همان تقلای بیفایده برای حفظ انسانیت در مواجهه با شرایط خردکننده بسازند، همان گنجینههای حساسیت و تهذیب اخلاقی که در بعیدترین مکانها —حداقل از دیدگاه ادبیات پیشین روسیه— ظاهر میشوند.[۴۵]
دِوشکین در طول کتاب، سیر تکاملی مشخصی را طی میکند.[۴۶] بیتفاوتی ثروتمندان و قدرتمندان نسبت به بدبختیهای اطرافشان، دِوشکین را سرشار از خشم میکند —تا حدی که حتی برای لحظهای احساس میکند که حس حقارت خودش بیمورد است.[۴۷] این متن شامل مضمون اجتماعی اصلی کتاب است که نسخهٔ داستایفسکی از همان درخواستی است که در رمان اجتماعی فرانسوی دههٔ ۱۸۳۰ و در آثار دیکنز یافت میشود —درخواستی خطاب به ثروتمندان و قدرتمندان برای پذیرفتن مسئولیت اخلاقی در قبال برادران کمشانسترشان.[۴۷] داستایفسکی کاملاً آگاه بود که امر معنوی در تسکین حال بداقبالان به اندازه امر مادی اهمیت دارد —حتی شاید اهمیت بیشتری داشته باشد، زیرا فقر تنها نیاز به عزت نفس و احترام به خود را تا حد بیماری افزایش میدهد.[۴۸]
در واقع، برجستگی این بنمایه در «بیچارگان» از همان زمان تنشی را در آثار داستایفسکی آشکار میکند که بعدها پیامدهای مهمی خواهد داشت. در «بیچارگان»، این تنش بین امر معنوی و امر مادی هنوز نهفته و در حالت تعادل است؛ تأکیدی که بر بُعد معنوی (یا به عبارت بهتر، بُعد اخلاقی-روانی) تجربهٔ انسانی میشود، تنها تأثر ناشی از بیعدالتیهای مادی را که شخصیتهای داستایفسکی باید از آن رنج ببرند، تشدید میکند. اما هنگامی که از اوایل دههٔ ۱۸۶۰، ماتریالیسمی پرخاشگر و کوتهبینانه به ایدئولوژی رادیکالیسم روسی تبدیل شد، داستایفسکی در دفاع از «امر معنوی» به معنای وسیع، از رادیکالها جدا شد. این تقابل بین ارضای نیازهای مادی انسان و نیازهای ذاتی-اخلاقی-روانی او، البته روزی در افسانه مفتش اعظم به اوج خود خواهد رسید.[۴۸]
معلوم میشود که کمک ژنرال، اگرچه به دِوشکین اجازه میدهد تا با مبرمترین نیازهایش کنار بیاید، اما مشکل انسانی او را حل نمیکند. آغاز پایان دِوشکین زمانی اتفاق میافتد که کتاب از موضوع فقر به موضوع عدم امکان حفظ واروارا تغییر میکند.[۴۸] یک بنمایه دیگر نیز نشان میدهد که داستایفسکی در این برهه قصد گسترش افق موضوعی را داشته است. زیرا در حالی که دِوشکین در ابتدا آشکارا «فقط علیه بیعدالتیهای سلسله مراتب اجتماعی» طغیان میکند، در پایان کتاب، آغاز خجولانهای از طغیان علیه حکمت خود خدا وجود دارد.[۴۸] وقتی واروارا پذیرش پیشنهاد ازدواج را اعلام میکند و سرنوشت خود را به «قدرت مقدس و مرموز» خدا میسپارد، دِوشکین پاسخ میدهد: «البته، همه چیز طبق خواست خداست؛ چنین است، قطعاً باید چنین باشد، یعنی قطعاً باید خواست خدا در این باشد؛ و مشیت خالق آسمانی، البته مبارک و مرموز است، و این نیز سرنوشت است و آنها یکسان هستند... فقط وارینکا، چطور ممکن است اینقدر زود باشد؟... من... من تنها خواهم ماند». در اینجا تصویری اجمالی از داستایفسکی متافیزیکی آینده دیده میشود که فراتر از محدودهٔ مسئله عدالت اجتماعی حرکت میکند، یا بهتر است گفته شود آن را تنها به عنوان نقطه عزیمت خود در نظر میگیرد.[۴۹]
«بیچارگان»، علاوه بر اینکه در اصل درخواستی تأثیرگذار برای ترحم اجتماعی است، یک اثر کوچک بسیار خودآگاه و پیچیده نیز هست.[۴۹] به تصویر کشیدن عاشقی بینتیجهٔ یک کارمند پیرِ دفتر و یک دوشیزهٔ بیآبرو با این الگوی احساساتی، نقض قراردادهای رواییِ تاکنون پذیرفتهشده بود، اما میتوان دید که داستایفسکی این کار را بسیار خودآگاهانه انجام داده است.[۴۹] همانطور که و. و. وینوگرادوف اشاره کرده است، اصالت استفاده داستایفسکی از قالب نامهنگاری احساساتی، در تضاد با پیشینه سنت ادبی قابل توجهی است که از قبل برای به تصویر کشیدن کاتب بوروکرات سن پترزبورگ وجود داشت. این سنت که به دهه ۱۸۳۰ برمیگردد، با چنین شخصیتی تنها به عنوان مادهای برای حکایتهای مضحک و طرحهای طنزآمیز رفتار میکرد؛ و میتوان اعتراضاتی را از اوایل سال ۱۸۴۲ علیه کاریکاتورهای ناعادلانه که به یک مد ادبی بسیار محبوب تبدیل شده بودند، یافت. «شنل» گوگول از این سنت سرچشمه میگیرد و بخش زیادی از لحن تمسخرآمیز، شوخیآمیز و حکایتگونه خود را حفظ میکند. اگرچه گوگول در میانهٔ حکایتِ هجوآمیز، درخواستی احساساتی برای ترحم مطرح میکند، اما این درخواست همچنان از دیدگاهی خارج از شخصیت و برتر از آن مطرح میشود. بنابراین، این بخش غیرمنتظره با لحن و برخورد تحقیرآمیزی که آکاکی آکاکیویچ در ادامهی داستان به کار میبرد، در تضاد است و بیشتر تأثیر یک نکتهی اخلاقیِ دستکاریشده را ایجاد میکند. بنابراین، این بخش غیرمنتظره با لحن و برخورد تحقیرآمیزی که آکاکی آکاکیویچ در ادامهٔ داستان به کار میبرد، در تضاد است و بیشتر تأثیر یک نکتهی اخلاقیِ دستکاریشده را ایجاد میکند. از سوی دیگر، داستایفسکی با طرح درونمایه نخنما و مضحک —که تاکنون فقط یک شوخیِ خندهدار بوده است— در قالب رمانِ نامهنگارانهٔ احساساتی، الگوی طنز را میشکند و مضمون «انساندوستانه» خود را با قالبِ اثرش ادغام میکند.[۵۰]
معاصران داستایفسکی او را در درجه اول پیرو گوگول میدانستند؛ منتقدان اخیر بر دگرگونی «تقلیدآمیز» او از شخصیتها و موتیفهای گوگولی تمرکز کردهاند، که او آنها را از لحن کمدی گروتسک و فانتزی به تراژدی-کمدی احساساتی تبدیل میکند. با این حال، این دیدگاهها متقابلاً منحصر به فرد نیستند. داستایفسکی آن ویژگیهای سبکی «شنل» را که تمایل به تمسخر دارند، معکوس میکند. با این حال، تأثیر این معکوس کردن، تضعیف اهمیت گوگول نیست، بلکه تقویت مضمون آشکار «انساندوستانه» اوست. تکنیک روایی گوگول برای ایجاد فاصلهای کمیک بین شخصیت و خواننده عمل میکند که همذاتپنداری عاطفی را از بین میبرد. داستایفسکی با در دست گرفتن عناصر این الگو و با استفاده از فرم نامهنگاری احساساتی، با ویژگیهای صرفاً طنزآمیز آن مقابله میکند و آنها را برای تأکید بر انسانیت و حساسیت دِوشکین تغییر شکل میدهد. این فرآیند تقلید فرمی که در خدمت تقویت مضمون قرار گرفته است، واژهٔ مناسبی هنوز نیافته است.[۵۰] این رابطه، به جای اینکه رابطهای خصمانه بین یک پارودیست و الگویش باشد، بیشتر شبیه رابطهٔ یک منتقد دلسوز است که از توانایی خلاقانهای برای تغییر شکل یک اثر به گونهای که فرم آن با محتوایش هماهنگ شود، برخوردار است. هم «بیچارگان» و هم «شنل» هر دو حاوی ترکیبی گوگولی از «خنده در میان اشک» هستند، اما با نسبتهای متفاوت؛ خنده برای گوگول در صدر قرار دارد، در حالی که برای داستایفسکی اشک است که غالب است.[۵۱]
هیجان بلینسکی پس از خواندن نسخهٔ دستنویس «بیچارگان» به سرعت نام داستایفسکی را در میان اطرافیانش بر سر زبانها انداخت و شهرت این نویسنده جوان جدید حتی قبل از انتشار رمان در ژانویه ۱۸۴۶ در سراسر جامعه ادبی گسترش یافت.[۵۲] بلینسکی با شور و اشتیاق و صمیمیت همیشگی خود، بیدرنگ نویسنده جوان را به عنوان دوست پذیرفت و با محبتی بیحد و حصر از او با دیگران صحبت کرد.[۵۲] بدین ترتیب داستایفسکی —برای مدتی بسیار کوتاه— به شیر ادبی جامعهٔ فرهیختهٔ پترزبورگ تبدیل شد، و شکوه تازه یافتهٔ جایگاهش، ستایشهای چاپلوسانهای که از همه سو دریافت میکرد، حتی میتوانست سر یک شخصیت متعادلتر را نیز به سمت خود بچرخاند.[۵۲]
این وضعیت، در اثر اختلافهایی تغییر کرد.[۵۳] انواع شایعات و داستانهایی که داستایفسکی را مسخره میکردند، اکنون در محافل ادبی پترزبورگ شروع به پخش شدن کرده بود. در پایان سال ۱۸۴۶، شعری طنزآمیز درباره داستایفسکی، که به طور مشترک توسط تورگنیف و نکراسوف سروده شده بود، به صورت دستنویس منتشر شد.[۵۴] داستایفسکی مصاحبهای طوفانی با نکراسوف داشت، که دلیل آن گزارشهایی بود مبنی بر اینکه نکراسوف شعر طنزآمیزی درباره او را با صدای بلند در گردهماییهای مختلف پترزبورگ میخواند، و در واقع این حملات بدخواهانه در روابط طوفانی بین اعضای گروه پلیاد و داستایفسکی ثابت ماند. تمام نگرش داستایفسکی به نسل دهه ۱۸۴۰، همانطور که بعداً در آثارش به تصویر کشید، عمیقاً تحت تأثیر بدبیاریهای او با گروه پلیاد بلینسکی قرار گرفت. زیرا او هرگز از هجو کردن اختلاف بین ژستهای اخلاقی اعضای این نسل و پستیهای ناچیز زندگی و رفتار آنها خسته نمیشد. و اگر او به طور خاص احساس میکرد که برای انجام وظیفه افشای طفرهرویها و ریاکاریهای آنها صلاحیت دارد، به این دلیل بود که همیشه میتوانست از خاطرات ناخوشایند خود برای تأیید افشاگریهای درخشان و ویرانگر خود استفاده کند.[۵۵]
بلینسکی و داستایفسکی
[ویرایش]
سن بلینسکی، و همچنین جایگاه معتبر او، رقابتی را که داستایفسکی را در مقابل معاصرانش قرار میداد، از بین میبرد؛ و داستایفسکی، کاملاً طبیعی، همچنین از مردی که او را به شهرت رسانده بود، قدردانی زیادی میکرد. بلینسکی هرگز در آزار و اذیت شرکت نکرد و آشکارا نارضایتی خود را ابراز کرد؛ اما با وجود تمام حسن نیت هر دو طرف، آشنایی که در اواخر بهار ۱۸۴۵ به طرز امیدوارکنندهای آغاز شد، در نیمه اول ۱۸۴۷ به نزاعی ختم شد. این دوره کوتاه مدت، یکی از مهمترین و به یاد ماندنیترین دوران زندگی داستایفسکی باقی ماند.[۵۶]
بلینسکی شخصیتی قدرتمند و پرشور بود که کاملاً در مرکز فرهنگ روسیه زمان خود قرار داشت؛ و ادبیات خاطرات مربوط به او بسیار زیاد است. اما صمیمانهترین و تأثیرگذارترین ادای احترامی که تاکنون دریافت کرده، نوشتهای است که داستایفسکی تقریباً سی سال بعد، در آن، حالت وجد و شعف او را پس از اولین مصاحبهاش با منتقد بزرگ به یاد میآورد. «من با حالتی از وجد و شعف آنجا را ترک کردم. در گوشه خانهاش ایستادم، به آسمان، به روز درخشان، به رهگذران نگاه کردم و با تمام وجودم احساس کردم که لحظهای باشکوه در زندگیام رخ داده است، یک جدایی قطعی؛ چیزی کاملاً جدید آغاز شده بود، اما چیزی که حتی در پرشورترین رویاهایم پیشبینی نکرده بودم... «اوه، من شایسته این ستایش خواهم بود؛ و چه مردمی، چه مردمی!... چنین مردانی فقط در روسیه یافت میشوند؛ آنها تنها هستند، اما تنها آنها حقیقت را دارند، و... خوبی و حقیقت، همیشه بر رذیلت و شر پیروز میشوند و پیروز میشوند. ما پیروز خواهیم شد؛ آه، از آنها بودن، با آنها بودن!»... آن شگفتانگیزترین لحظه در تمام زندگی من بود.»[۵۶]
با این حال، دورهٔ سرخوشی داستایفسکی با انتشار «بیچارگان» به پایان رسید. این کتاب از بسیاری جهات به شدت مورد حمله قرار گرفت، انتقادات اصلی این بود که به طرز وحشتناکی طولانی و خستهکننده بود و زبان آن آشکارا تقلیدی از سبکهای گوگول بود. او از احتمال یک کمپین انتقادی قریبالوقوع به نفع خود به رهبری بلینسکی، که شامل مقالات طولانی از اودایوفسکی و سولوگوب (که اکنون دومی را «دوست من» مینامید) بود، خوشحال بود. او درست قبل از انتشار رمان به میخائیل گفته بود: «در من، آنها یک جریان اصلی جدید (بلینسکی و دیگران) پیدا میکنند... من به عمق میروم و با بررسی اتمها به دنبال کل میگردم، در حالی که گوگول کل را مستقیماً درک میکند و بنابراین به اندازه من عمیق نیست.»[۵۷]
اما کمپین انتقادی به نفع او هرگز محقق نشد؛ و مقالهای که بلینسکی چند هفته بعد در «یادداشتهای سرزمین پدری» منتشر کرد، باید ناامیدی تلخی را به بار آورده باشد. حتی قبل از انتشار این مقاله، بلینسکی شروع به تردیدهایی در مورد داستایفسکی کرده بود که سعی کرده بود (با درایت اما ناموفق) آنها را به نویسنده جوان منتقل کند. در طول تابستان و پاییز ۱۸۴۵، داستایفسکی سخت مشغول کار بر روی رمان مهم بعدی خود، «همزاد» بود و بخشهایی از آن در خانه بلینسکی خوانده میشد. آننکوف به یاد میآورد که بلینسکی «دائماً توجه داستایفسکی را به لزوم ... کسب مهارت در بیان افکار و رهایی از پیچیدگیهای بیان جلب میکرد.» ظاهراً بلینسکی نمیتوانست خود را به شیوه روایت پراکنده نویسنده در آن زمان با بازگشتهای بیوقفه به آنچه قبلاً گفته شده بود، عادت دهد. به گفتهی آننکوف، داستایفسکی «توصیههای منتقد را با بیتفاوتی و مهربانی شنید.»[۵۸] اما در حالی که ممکن است با اعتماد به نفس نسبت به چنین پیشنهادهای آزمایشی که در فضای دوستانه و خصوصی پلئیاد مطرح میشد، بیتفاوت بوده باشد، همان توصیه وقتی با لحنی سرد و بیروح مواجه میشد، کاملاً متفاوت بود. هر کلمه توصیفی، ضربهای مهلک به غرور بیحد و حصر و حس خودبزرگبینی متکبرانه داستایفسکی وارد میکرد.[۵۹]
«همزاد» در اوایل فوریه ۱۸۴۶ در «یادداشتهای سرزمین پدری» منتشر شد و مقاله بلینسکی درباره داستایفسکی هر دو اثر او را مورد بحث قرار میدهد. دیدگاه کلی درباره «همزاد»، مانند دیدگاه او درباره «بیچارگان»، بسیار مطلوب است. «برای هر کسی که با اسرار هنر آشنا شده است، با یک نگاه مشخص میشود که در «همزاد»، «استعداد خلاقانه و عمق تفکر حتی بیشتر از بیچارگان» وجود دارد.» اما انتقاد منفی نیز به همان اندازه صریح است. «بدیهی است که نویسنده «همزاد» هنوز به مهارت اندازه گیری و هماهنگی دست نیافته است و در نتیجه، بسیاری حتی «بیچارگان» را نیز بدون دلیل برای اطناب کلام مورد انتقاد قرار میدهند، اگرچه این انتقاد در اینجا کمتر از «همزاد» قابل پذیرش است.» چنین اظهاراتی فوراً توسط گروه «پلئیاد» پذیرش و با خوشحالی تکرار شد. این لحظهای بود که داستایفسکی از بیماری عصبی شدیدی که قبلاً به آن اشاره شد رنج میبرد و شوک ناامیدی او آشکارا در بیماری او نقش داشت. او به میخائیل میگوید: «همه اینها برای مدتی برایم جهنم بود و از شدت ناراحتی بیمار شدم.» با این حال، داستایفسکی توانست از این ضربه جان سالم به در ببرد و ظاهراً دوستیاش با بلینسکی بدون تغییر باقی ماند.[۶۰]
با وجود انتقادات تند بلینسکی و دیگران، داستایفسکیِ در تنگنا و در حال تقلا، به راه خود ادامه داد.[۶۱] به جنبههای عمومی و ادبیِ مشارکت آنها، باید تأثیر مستقیمِ منتقد مشهور بر شکلگیری باورها و اعتقادات مرد جوان را نیز افزود.[۶۲] زمانی که منتقد و نویسنده جوان در سال ۱۸۴۵ با هم ملاقات کردند، دیدگاه بلینسکی به گونهای تکامل یافته بود که داستایفسکی را شگفتزده کرد.[۶۲] اگرچه هگلگرایی چپ به شدت ضدمذهبی بود، در ابتدا فقط به تاریخی بودن و الوهیت خدا و مسیح حمله میکرد؛ ارزشهای اخلاقی-مذهبی که مسیح به جهانیان اعلام کرده بود، دست نخورده باقی ماندند.[۶۳] در طول دوران دوستی داستایفسکی با بلینسکی، این منتقد بین «اومانیسم» فوئرباخی با رگههای اخلاقی-مذهبی و پذیرش دیدگاهی «عقلانیتر» که به ماتریالیسم مکانیکی و جبر اخلاقی گرایش داشت، در نوسان بود.[۶۴] اهمیت عظیم مواجههٔ بین منتقد قدرتمند و رماننویس جوان، بیشتر نمادین است تا تاریخی، و بیشتر ادبی است تا تحتاللفظی.[۶۵]
همزاد
[ویرایش]پس از عدم موفقیت همزاد، در سپتامبر ۱۸۴۶ داستایفسکی با گروهی تازه آشنا شد که الکسی ن. بکتوف در مرکزشان قرار داشت.[۶۶] او در این حلقه با الکسی پلشچف (شاعری شناختهشده که در آن زمان دانشجو بود و نامش در میان روشنفکران دههٔ ۱۸۴۰ دیده میشد) آشنا شد.[۶۷] بهار ۱۸۴۷، دوره بسیار سختی در زندگی داستایفسکی بود. جدایی کامل او از بلینسکی پیش از آن روی داده بود، به گفته خودش «از بین رفتن شهرت من در مجلات» در جریان بود و از لحاظ مالی در وضعیت نامناسبی بود. او در آن زمان نقل مکان و زندگی منزوی و مجردانهای را آغاز کرد، برای جبران این انزوا با حلقه پتراشفسکی آشنا شد. میخائیل پتراشفسکی در آن زمان جوانی بیست و شش ساله بود و همسن داستایفسکی بود.[۶۸]
دیدارهای جمعه در این حلقه مسالهای مخفی نبود.[۶۹] این جمع به مرور و تا اواخر بهار ۱۸۴۸، به گروه بحث و مناظره تبدیل شد.[۷۰] به دلیل فضای ضد دینی، این دیدارها چندان جذابیتی برای داستایفسکی نداشت و تا قبل از پاییز ۱۸۴۸ فضای سیاسی بسیار ناچیزی در آنجا وجود داشت. این وضعیت با انقلابهای ۱۸۴۸ در اروپا تغییر کرد؛ در میان طبقه حاکم ترس ایجاد شد و در مقابل روشنفکران بسیار هیجانزده شدند.[۷۱] با این دگرگونی، در پاییز ۱۸۴۸ اعضای بسیاری در حلقه حضور پیدا کردند و حضور داستایفسکی نیز بیشتر شد. فعالیتهای پلیس مخفی گسترش پیدا کرد و پتراشفسکی تحت نظارت قرار گرفت.[۷۲] یک مامور مخفی در هفت جلسه آخر حلقه (بین مارس و آوریل) حضور پیدا کرد.[۷۳]
افکار داستایفسکی در این زمان به روسیه و مشکلات آن گره خورده بود اما در حلقه کمتر به این مسائل پرداخته میشد. در همانجا بود که توجه نیکولای اسپنشف به داستایفسکی جلب شد. اسپنشف که به دنبال اقدامی عملی در این موارد بود، جامعهٔ مخفی را شکل داد.[۷۴] داستایفسکی به این گروه مخفی تعلق داشت که هدفشان انقلاب علیه سِرفداری بود (وجود این سازمان تا مدتها پس از مرگ او مشخص نشد). قبل از اینکه این گروه زیرزمینی بتواند دست به اقدامی بزند، اعضای آن همراه با گروه بحث حلقه پتراشفسکی (که به دنبال راههای انقلابی نبود) بازداشت شدند.[۷۵] بازداشت داستایفسکی و تمامی اعضای حلقه در آوریل، به دنبال نگرانی تزار از تحولات اروپا و تاثیر آن در روسیه صورت گرفت.[۷۶] با این بازداشت داستایفسکی وارد دنیای جدیدی شد و آنچه را قبلا صرفا در رمانها خوانده بود، از نزدیک تجربه کرد. تاثیر این دوره، پس از بازگشت او به جامعه و تلاش برای دوباره پیدا کردن خود در جایگاه نویسنده، در آثارش بروز یافت.[۷۷]
تبعید به سیبری (۱۸۴۹ تا ۱۸۵۴)
[ویرایش]
تعداد بازداشتیها در ابتدا حدود ۶۰ نفر بود و با گسترش به مسکو و سایر شهرها افزایش یافت. برادر داستایفسکی نیز در میان آنها بود.[۷۸] داستایفسکی در زندان چند ماه بازجویی شد.[۷۹] سپس زندانیها اجازهٔ دریافت کتاب پیدا کردند.[۸۰] داستایفسکی در آنجا قهرمان کوچک را نوشت که هشت سال بعد بدون نام منتشر شد. این داستان در جهانی میگذرد که داستایفسکی بسیار کم به آن پرداخت و بسیار شخصی است. دادگاه نظامی–مدنی که داستایفسکی در آن محکوم شد شدت مجازات را بر این اساس صادر کرد که آیا شخص ابراز ندامت کرده و یا داوطلبانه مطالب را آشکار کرده است. داستایفسکی هیچکدام را انجام نداد.[۸۱]
یکی از سنگینترین اتهامها به او خواندن نامه به گوگولِ بلینسکی بود.[۸۲][۸۳] در ۱۷ سپتامبر ۱۸۴۹، کمیسیون تحقیق به کار خود پایان داد. در ۱۶ نوامبر، تصمیم دادگاه نظامی-مدنی صادر شد و پانزده نفر از متهمان (از جمله داستایفسکی) به اعدام با جوخه آتش محکوم شدند. سپس این حکم برای بررسی به بالاترین دادگاه نظامی ارسال شد که شدت حکم را افزایش داد (همه متهمان باید اعدام شوند)[۸۳] و اتهامات بیشتری را نیز به داستایفسکی وارد کرد.[۸۴] پس از این ابراز قدرت، دادگاه از تزار درخواست ترحم کرد. تزار با این درخواست برای شدت محکومیت کمتر موافقت کرد. داستایفسکی به جای اعدام، در ابتدا به هشت سال و سپس چهار سال بیگاری محکوم شد. چنین محکومیتی منجر به سلب تمامی حقوق شهروندی (حتی پس از پایان مجازات) میشد اما داستایفسکی با خدمت نظامی دوباره آنها را به دست آورد. رسیدگی نهایی به پرونده در ۲۱ دسامبر انجام شد و طبق قانون بنا به اجرای اعدام ساختگی شد که معمولا تشریفات آیینی بود. اما در این مورد تزار دستور صریحی داد که تنها پس از اجرای همه مقدمات اعدام به محکومان بخشش داده شود. صحنه چنین آراسته شد و داستایفسکی باور داشت تنها چند لحظه با مرگ قطعی فاصله دارد.[۸۵]
پس از پایان بازجویی در ماه اکتبر، زندانیان چیز بیشتری از مذاکرات مربوط به پرونده خود نمیدانستند.[۸۶] در سرمای صبح ۲۲ دسامبر، زندانیان با لباس بسیار کم به محل اعدام برده شدند.[۸۷] پس از پاره کردن سرپوش آنها، حکمشان خوانده شد: «مرگ با جوخه آتش». داستایفسکی صحنههایی از واکنش مذهبی در اعدام را بعدا در ابله به کار برد.[۸۸] سه نفر به چوبه اعدام بسته شدند، داستایفسکی در میان سه نفر بعدی قرار داشت.[۸۹] یکی از اعدامیان در جا دیوانه شد. دستور بخشش تزار و حکمهای واقعی از راه رسید.[۹۰] زندانیان به سیبری تبعید شدند.[۹۱]
داستایفسکی نامهای احساسبرانگیز برای برادرش میخائیل نوشت[۹۱] و نشاط ناشی از زندگی دوباره را در آن بازتاب داد.[۹۲] در ۲۴ دسامبر ۱۸۴۹، داستایفسکی به کاتورگا در سیبری اعزام شد.[۹۳]
آزادی از زندان و ازدواج اول (۱۸۵۴ تا ۱۸۶۶)
[ویرایش]
داستایفسکی در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد[۹۵] تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. او بهعنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیادهنظام سیبری به سمی (سمیپالاتینسک) اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷[۹۶] بعد از دو سال با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد. در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان رویای عموجان و روستای استپانچیکو را نوشت و به چاپ رسانید. در سال ۱۸۵۹[۹۷] عرضحالی برای الکساندر دوم که تازه بر تخت نشسته بود فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به سن پترزبورگ برود. یک سال بعد او به جمع ادیبان و روشنفکران شهر سن پترزبورگ ملحق شد.[۹۸][۹۹] در نشریهای که برادرش منتشر میکرد (ورمیا) شروع به روزنامهنگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲[۱۰۰] به اروپا سفر کرد. داستانی به نام ماجرای بیشرمانه را در ورمیا به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ ورمیا تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳[۱۰۱] را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایفسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در فاصله سالهای ۶۴–۱۸۶۲ کتابهای خاطرات خانه اموات، آزردگان[۱۰۲] و یادداشتهای زیرزمینی[۱۰۳][۱۰۴] را به چاپ رسانید.
ازدواج دوم و ماه عسل (۱۸۶۶ تا ۱۸۷۱)
[ویرایش]
انتشار جنایت و مکافات با استقبالی بیش از آنچه برای خاطرات خانه اموات (پنج سال پیش از آن) روی داد، مواجه شد. داستایفسکی دوباره در خط مقدم ادبیات روسی و در رقابت با تولستوی و تورگنیف قرار گرفت. آخرین فصلهای رمان با کمک آنا گریگوریونا اسنیتکینا تکمیل شده بود. آنا تندنویسی بود که با داستایفسکی در زمان نوشتن قمارباز کار کرده بود. در پی این همکاری، داستایفسکی به آنا پیشنهاد ازدواج داد و او پذیرفت.[۱۰۵]
پیش از آن در ۴ اکتبر ۱۸۶۶، داستایفسکی آنای جوان را به عنوان آخرین راه حل برای نوشتن رمان در زمان وعده داده شده، پذیرفته بود. دیکته کردن قمارباز توسط داستایفسکی و نوشته شدن سریع آن توسط آنا برای مدتی برنامه روزانه آنها بود. ضربالاجل ۱ نوامبر به سرعت نزدیک میشد. داستایفسکی نگران از آن بود که با وجود اتمام نسخه دستنویس، فئودور استلوفسکی راهی برای سر باز زدن از پذیرفتن آن پیدا کند. با وجود آنکه استلوفسکی به راههای گوناگونی تلاش کرد تا رمان را نپذیرد، موفق نشد. دیکته کردن رمان در ۲۹ اکتبر تمام شد و آنا نسخه دستنویس را در ۳۰ اکتبر (روز تولدش) به داستایفسکی تحویل داد. در ۳۱ اکتبر، داستایفسکی آخرین تغییرات را در متن اجرا کرد و روز بعد آن را تحویل داد. با راهنمایی آنا (و مشورتش با یک حقوقدان)، داستایفسکی نسخه دستنویس را به ثبت رساند تا راه را بر استلوفسکی بسته باشد. تنها دو ساعت پیش از آن پایان ضربالاجل، کار با موفقیت پایان یافت.[۱۰۵]
پس از ازدواج با آنا، در آوریل ۱۸۶۷ به سفر اروپایی رفتند. قمار دائمی داستایفسکی در این سفر برایشان مشکلات بسیاری به همراه داشت.[۱۰۶] در ماه اوت به سوئیس رفتند، در آنجا حملههای صرع داستایفسکی افزایش یافت. او قصد نوشتن رمان دیگری را داشت، ایدههای ابله به مرور در او شکل گرفت[۱۰۷] و در ژانویه ۱۸۶۸ نخستین بخشهای آن در روزنامه پیامآور روسی منتشر شد. آنها به ایتالیا سفر کردند، در آنجا اولین فرزندشان به دنیا آمد؛ دختری به نام سوفیا که در همان خردسالی درگذشت.[۱۰۸] آنها در ماه اوت، دوباره به آلمان بازگشتند؛ در ماه سپتامبر، دختر دومشان به نام لیوبوف در آنجا به دنیا آمد. در ماه دسامبر، نوشتن همیشه شوهر پایان یافت.[۱۰۹]
بازگشت به روسیه (۱۸۷۱ تا ۱۸۷۵)
[ویرایش]بازگشت داستایفسکی به روسیه در تابستان ۱۸۷۱، آغاز مرحله جدیدی در زندگی او بود. اما این مرحله جدید، اگرچه میتوان آن را از نظر فیزیکی به آن لحظه نسبت داد، در واقع تنها دو سال بعد به معنای هنری-ایدئولوژیکی قابل توجهی آغاز شد.[۱۱۰]
داستایفسکی رمان بعدی خود را به مرور آماده کرد[۱۱۱] در ۸ ژوئیه ۱۸۷۱، داستایفسکی و خانوادهاش پس از چهار سال زندگی در خارج، به روسیه بازگشتند. در شانزدهم همان ماه پسرشان به نام فیودور به دنیا آمد. آخرین بخشهای جنزدگان در نوامبر و دسامبر ۱۸۷۲ منتشر شد.[۱۱۲]
در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ گراژ دانین شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله اوتچستیه زابیسکی انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت.
سالهای آخر (۱۸۷۶ تا ۱۸۸۱)
[ویرایش]در این دوره دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده منتشر شد.[۱۱۳] از اکتبر ۱۸۷۷، در طی سه سال پس از آن، داستایفسکی مشغول به برادران کارامازوف شد. در دو سال آخر عمرش انتشار ماهانهٔ بخشهایی از این رمان در فضای ادبی روسیه چشمگیر بود.[۱۱۴]
در دوره مابین دفتر یادداشت و شروع کار سنگین بر برادران کارامازوف، داستایفسکی به مکاتبه با خوانندگانش مشغول شد.[۱۱۵] در ۱۶ مه ۱۸۷۸، پسر سه ساله او در اثر حمله صرع درگذشت.[۱۱۶] او به صومعه اپتینا رفت.[۱۱۷] در ۳ اکتبر پس از بازگشت از صومعه به آپارتمان جدیدی نقل مکان کردند.[۱۱۸]
مرگ و تجلی
[ویرایش]
داستایوفسکی پس از فشار شدیدی که در سه سال گذشته متحمل شده بود، احتمالاً نیاز به استراحت، تجدید قوا و بازیابی قوای خود را احساس میکرد. اما اکنون که جلد اول برادران کارامازوف به پایان رسیده بود، با پشتکار همیشگی خود، خود را وقف جمعآوری مطالب برای «خاطرات یک نویسنده» که به تازگی تجدید شده بود، کرد. او که از فشار شدید این تجدید کار بر سلامتی رو به وخامت خود آگاه بود، به دلیل نیاز اقتصادی —سایر منابع درآمد کاملاً ناکافی بودند— و همچنین مأموریتی که برای خود قائل شده بود تا علیه نیروهایی که تار و پود جامعه روسیه را از هم میپاشند، صحبت کند، به این کار روی آورد.[۱۱۹]
دو خاطره، داستایفسکی را در این زمان، پیر، ناتوان و بیمارگونه نشان میدهد.[۱۱۹] تا ۹ دسامبر، نسخهٔ دو جلدی برادران کارامازوف آماده شده بود.[۱۲۰] در ۲۷ دسامبر، داستایفسکی یادداشتی به کنتس آنا کوماروفسکایا نوشت و دعوت او را برای آمدن به کاخ زمستانی در ساعت پنج بعد از ظهر ۳۰ دسامبر پذیرفت.[۱۲۱] در سال نو ۱۸۸۱، داستایفسکی را با وجود پیشبینیهای گاه ناامیدکننده در نامهها و مکالماتش، در حال و هوای شادی بود.[۱۲۲] در ۲۲ ژانویه، آنا در دفترچه یادداشتش مینویسد که هنگام صحبت از برنامههایشان برای تابستان، درباره آرزوی دیرینهشان برای خرید یک ملک روستایی صحبت کرده بودند.[۱۲۳] گاهی اوقات، در صفحات دفتر خاطرات، او نه تنها به طرز خطرناکی به انتقاد از سیاستهای دولت نزدیک میشود، بلکه اساس آن را نیز زیر سوال میبرد.[۱۲۳] داستایوفسکی این شماره از دفتر خاطرات را با تأملاتی در مورد سیاست خارجی روسیه، که ناشی از پیشروی نیروی اعزامی روسیه به آسیای مرکزی بود، به پایان میرساند. [۱۲۴] از نظر داستایوفسکی، گسترش قدرت روسیه در آسیای مرکزی، اعتبار انگلستان را متزلزل خواهد کرد و همه مردم را «تا مرزهای هند... از شکستناپذیری تزار سفید و قدرت مطلق شمشیر او» متقاعد خواهد کرد.[۱۲۵]
داستایفسکی همیشه از پیشبینی سقوط تمدن اروپایی لذت میبرد، و اکنون به تصویر معمول جنگ طبقاتی بیرحمانه، چاشنیهای جدیدی اضافه میکند.[۱۲۵] سه روز پس از ویرایش مرثیهای تجلیلآمیز در ستایش فتوحات امپراتوری، داستایفسکی از جهان رفت.[۱۲۵]
دیدگاه و سبک
[ویرایش]
آیزایا برلین در جوجهتیغی و روباه با این توضیح که «روباه خیلی چیزها را میداند اما جوجهتیغی یک چیز بزرگ را میداند.» روشنفکران و هنرمندانی را در این دو گروه قرار میدهد. او داستایفسکی را در دسته جوجهتیغیها قرار میدهد. سخنرانی مشهور داستایفسکی درباره پوشکین را منطبق با واقعیت نمیداند؛ آن سخنرانی را با همه گیرایی و عمق احساسات در آن، در واقع نوری بر شناخت خود داستایفسکی و نه پوشکین میداند.[۱۲۶]
داستایفسکی با عمق و فراز جامعه روسیه آشنا بود: چهار سال زندانی در کنار جنایتکاران بود و سپس در اواخر عمر برای شام به همنشینی با اعضای جوان خانواده تزار دعوت میشد تا بر آنها تاثیر داشته باشد. شخصیتهای او در همه رمانهایش با مشکلات روانشناسانه و عاطفی درگیر هستند اما مهمتر آنکه کتابهایش از آموزههای ایدئولوژیک زمان خود الهام میگرفتند.[۱۲۷] در نتیجه انقلاب بلشویکی دانشوران روسی، تا همین اواخر، نمیتوانستند به بررسی عینی و بیطرفانه آثار او بپردازند: بزرگترین آثار او تلاش برای تضعیف بنیانهای ایدئولوژیکی بود که آن انقلاب از آن سرچشمه گرفته بود و بنابراین لازم بود به جای دستاوردهایش، کمبودهای او برجسته شود. با این حال، قرار دادن نوشتههای داستایوفسکی در بستر اجتماعی-سیاسی و ایدئولوژیک آنها، تنها اولین گام برای درک کافی از آثار اوست.[۱۲۸]
شخصیتهای او درگیر بحثهای نظری هستند و ایدههای آنها بخشی از هویت آنها میشود، تا حدی که هیچ یک مستقل از دیگری وجود ندارد. او در جایگاه یک رماننویس ایدئولوژیک، کنشها و موقعیتهایی را خلق میکرد که در آنان ایدهها بر رفتار غالب میشوند. «تخیل فرجامشناسانه» او تصوری بود که میتوانست ایدهها را عملی کند و سپس آنها را تا پیامدهای نهاییشان پیگیری کند. در عین حال، شخصیتهای او با توجه به معیارهای معمول اخلاقی و اجتماعی رایج در محیط خود به چنین پیامدهایی پاسخ میدهند. تلفیق این دو سطح است که به رمانهای داستایفسکی هم دامنهای تخیلی و هم زمینه واقعگرایانه آنان را میدهد.[۱۲۹] گرایش ذاتی داستایوفسکی به «احساس اندیشه» است که به بهترین آثار او ویژگی میبخشد و اهمیت این موضوع را روشن میکند که چرا باید نوشتههای او در رابطه با تکامل ایدهها در زمان حیاتش در نظر گرفته شود.[۷۵]
تمام آثاری که داستایفسکی در طول دهه ۱۸۴۰ منتشر کرد، نشانگر پذیرش ایدههای سوسیالیستی اتوپیایی بود که در آن زمان در میان بخش قابل توجهی از روشنفکران رایج بود — ایدههایی که میتوان آنها را الهامگرفته از مسیحیت دانست، هر چند که اخلاقیات آن را در رابطه با مشکلات اجتماعی زمانه بازنگری کرد.[۷۵] در نتیجه، مسیحیت داستایوفسکی که قبلاً «سکولار» بود دچار دگردیسی حیاتی شد. تا آن زمان توجه او به بهبود زندگی روی زمین اختصاص داده شده بود؛ اکنون این هدف، بدون اینکه رها شود، تحت الشعاع آگاهی از اهمیت امید به ابدیت به عنوان پایه اصلی وجود اخلاقی قرار گرفت. دوران حبس او همچنین او را متقاعد کرد که نیاز به آزادی، به ویژه احساس توانایی اعمال اراده آزاد، نیاز غیرقابل ریشهکنی هویت انسان است و میتواند خود را حتی به شکلهای ظاهراً خودویرانگرانه (در صورتی که هیچ خروجی دیگری ممکن نباشد) نشان دهد.[۷۵]
همچنین، همانطور که داستایفسکی خود نوشت، چهار سالی که او در اردوگاه زندان گذراند منجر به «بازسازی عقاید [او]» در سطحی این جهانی شد. توجه او به ریشههای عمیق مسیحیت سنتی که حتی در بدترین جنایتکاران وجود داشت، جلب شد و این مساله اساس ایمان پسین او به ماهیت مسیحی ریشهکننشدنی مردم روسیه قرار گرفت.[۱۳۰] بنابراین هنگامی که او پس از ده سال تبعید در سیبری به روسیه بازگشت، پذیرفتن ایده های حاکم بر نسل جدید دهه ۱۸۶۰ که در زمان غیبت او به وجود آمده بود، برایش غیرممکن بود. این ایدهها ترکیبی خاص روسی از بیخدایی، ماتریالیسم و عقلگرایی، و فایدهگرایی بود. رادیکالیسم روسی شالوده جدیدی پیدا کرده بود که داستایفسکیِ پَسا سیبری پذیرش آن را غیرممکن میدانست.[۱۳۱]
رادیکالهای روسی به مرور ارزشهای اخلاقی-اجتماعی زندگی دهقانی روسی را که ریشه در ایمان مسیحی ارتدکس داشت، پذیرفته بودند، اما همچنان از پذیرش این ایمان، که منبع چنین ارزشهایی است، خودداری میکردند و همچنان به الحاد خود میچسبند. چنین تضاد درونی در قلب آخرین و بزرگترین رمان داستایوفسکی، برادران کارامازوف نهفته است، که تلاش میکند تا با استفاده از مضمون تئودیسه با این موضوع کنار بیاید. چگونه ممکن است خدایی، احتمالاً از روی عشق، جهانی را خلق کرده باشد که در آن شر وجود داشته باشد؟ رادیکال های دهه ۱۸۶۰ به سادگی وجود خدا را انکار کرده بودند، اما کسانی که در دهه ۱۸۷۰ زندگی میکردند، همانطور که داستایوفسکی در نامهای نوشت، نه خدا، بلکه معنای خلقت او را رد میکردند.[۱۳۲]
سالهای آخر عمر او، همزمان با قتل و آشوب در روسیه بود. در این میان، داستایفسکی و تورگنیف نماد دو رویکرد به این فضا بودند. از یک سو، تزاریسم استبدادی که نمیخواهد ذرهای از اقتدار خود کم کند و از سوی دیگر، اشتیاق به قانون اساسی لیبرال و غربگرا که امکان مشارکت بیشتر مردم در امور دولتی را فراهم کند.[۱۳۳] داستایفسکی را در کنار نیچه میتوان نقطه اوج سنت رمانتیکی در نظر گرفت که معترض به خدا هستند و جانب انسانیت رنجدیده را میگیرند.[۱۳۴]
عقاید دینی
[ویرایش]پس از رهایی از اعدام با جوخه آتش و پیش از تبعید به سیبری، داستایفسکی نامهای احساسبرانگیز برای برادرش میخائیل نوشت. از همین لحظه است که دیدگاه عمدتاً سکولار که داستایوفسکی قبلاً زندگی انسان را از آن نگاه کرده بود به پسزمینه فرو میرود. و آنچه که پیش میآید، «پرسشهای نفرینشده» دردناکی است که همیشه بشر را آزار داده است — سؤالاتی که پاسخ آنها را میتوان، اگر اصلاً بتوان، فقط با ایمان دینی داد. در رمانهای بعدی او، این دو بعد از آگاهی انسانی آمیخته شدند. [۹۱]
داستایفسکی در دو سال آخر عمرش، در نظر اکثریت قریب به اتفاق مردم باسواد، به نمادی زنده از تمام رنجهایی تبدیل شد که تاریخ بر مردم روسیه تحمیل کرده بود. و همچنین نماد تمام اشتیاق آنها برای جهانی ایدهآل: عشق و هماهنگی برادرانه (مسیحی). داستایفسکی نیز از ایفای چنین نقشی پیامبرانهای سرباز نمیزد، نقشی که ممکن بود احساس کرده باشد که خودِ سرنوشت به او واگذار کرده است.[۱۱۴] زندگیاش او را در موقعیت خارقالعادهای قرار داده بود که از آن میتوان مشکلات جامعه روسیه را درک کرد، و تکامل ایدئولوژیک هنری او دربرگیرنده و بیانگر همه چالشها و تضادهایی بود که چشمانداز زندگی اجتماعی-فرهنگی روسیه را تشکیل میداد. افکار عمومی روسیه در هیچ لحظهای به اندازه دوره بحرانی که کشور آن زمان در آن به سر میبرد، برای دریافت راهنمایی آماده نبود. این زمان طوفانی و ناآرام، درست یک ماه پس از مرگ خود داستایوفسکی، با ترور تزار که مورد احترام داستایفسکی بود، به اوج خود رسید.[۱۳۵]
سخنرانی پوشکین
[ویرایش]چیزی در آرزوی جوانی داستایفسکی وجود دارد که به طور غریزی درست است؛ اگر مادرش او را جسماً به دنیا آورده بود، پوشکین بود که او را در دنیای روح به دنیا آورده بود. پوشکین از ابتدا تا انتها بر زندگی ادبی داستایفسکی تسلط دارد و نویسنده بزرگ دوران جوانی او نیز کسی است که داستایفسکی آخرین سخنرانی عمومی خود را به او اختصاص داده است. داستایفسکی در سخنرانی معروفی که در مراسم افتتاح بنای یادبود پوشکین در سال ۱۸۸۰ ایراد کرد —سخنرانیای که باعث شور و هیجان ملی شد— نوشته پوشکین را به عنوان اولین (و هنوز هم بینظیر) بیان عمیقترین ارزشهای اخلاقی-ملی روسیه تفسیر کرد. آثار پوشکین پایهها را فراهم میکند و افق جهان خلاق داستایفسکی را تعریف میکند.[۲۰] داستایفسکی پوشکین را بارها و بارها میخواند، بیوقفه در آثار او تأمل میکرد و مجموعهای از تفاسیر الهامبخش از آنها را برای آیندگان به یادگار گذاشت که برای همیشه بر نقد روسی تأثیر گذاشته است. حتی بیشتر از این، تصور نوشتههای خود داستایفسکی بدون در نظر گرفتن پوشکین به عنوان یک سلف غیرممکن است. لئونید گروسمن به خوبی گفته است که «بزرگترین چهرههای او با قهرمانان پوشکین مرتبط هستند و اغلب آشکارا تعمیق طرحهای اولیه پوشکین هستند که آنها را به سطح شدت تراژیک ارتقا میدهد.» کارمندان وحشتزدهٔ داستانهای اولیه بدون «سوارکار برنزی» و «رئیس ایستگاه» نمیتوانستند وجود داشته باشند؛ راسکولنیکوف حماقت مرگبار هرمان پوشکین را در «بیبی پیک» بازسازی میکند، که به همان اندازه شیفتهٔ یک ایدههٔ ثابت و به همان اندازه آمادهی قتل برای کسب ثروت و قدرت است؛ استاوروگین، اوگنی اونگین جذاب و بیعرضه را به یک نیروی شیطانی وحشتناک تبدیل میکند. مضمون شیادی —که به طرز درخشانی در بوریس گودونوف به تصویر کشیده شده و در تاریخ روسیه بسیار سرنوشتساز و فراگیر است — همچنین از ابتدا تا انتها در صفحات داستایفسکی، با شروع از «همزاد»، دوباره در «شیاطین» ادامه مییابد و با شکوه در «افسانه مفتش بزرگ» به اوج خود میرسد.[۲۰]
میراث
[ویرایش]تولستوی در مقالهای در سال ۱۸۹۰ (شصت و یک سالگی)، به عنوان مقدمهٔ کتابی در مورد مستی، به قهرمان رمان جنایت و مکافات میپردازد.[۱۳۶] تولستوی خاطرات خانه اموات را یکی از کارهای اصیل نثر روسی دانست و در هنر چیست؟ آن را یکی از معدود آثاری در ادبیات جهان دانست که میتواند الگوی «هنر والای مذهبی، الهامگرفته از عشق به خدا و همسایه» باشد.[۱۳۷] ویتگنشتاینِ متاخر بخشهایی از برادران کارامازوف را از حفظ بود و این رمان در جبهه جنگ جهانی اول از معدود داراییهای شخصی بود که به همراه داشت.[۱۳۸] آلبر کامو در مقاله شورش به «مفتش اعظم» پرداخت.[۱۳۹] به گفته چارلز گییون ایوان کارامازوف در نیمه قرن بیستم به نمادی برای کسانی چون کامو و سارتر مبدل شده بود.[۱۴۰] مارتین هایدگر (یکی دیگر از نمادهای اگزیستانسیالیسم) تفکرات داستایفسکی را یکی از منابع مهم هستی و زمان میدانست.[۱۴۰]
اکساندر بری ابلهِ کوروساوا و جنزدگانِ وایدا را برخی از اقتباسهای مهم از آثار داستایفسکی میداند.[۱۴۱] پیش از آن، وایدا جنایت و مکافات را بر صحنه برده بود.[۱۴۲] رالف الیسون سرآغاز مرد نامریی را با الهام از داستایفسکی نوشت.[۱۴۳]
در سال ۱۹۶۸، وودی آلن مقالهای را درباره داستایفسکی در نیویورکر منتشر کرد.[۱۴۴] پل مککارتنی و جان لنون یکی از آهنگهای بیتلز را با الهام از داستایفسکی ساختند.[۱۴۵]
داستایفسکی منتقدانی نیز دارد که در میانشان دی. اچ. لارنس و نابوکوف قرار دارند.[۱۴۰]
آثار اصلی
[ویرایش]بیچارگان
[ویرایش]نخستین رمان داستایفسکی بهصورت نامهنگارانه نوشته شد و مورد استقبال منتقد مشهور آن زمان ویساریون بلینسکی قرار گرفت. پیش از آن، خوانندگان نسخه دستنویس آنچنان تحت تاثیر قرار گرفتند که ساعت ۴ صبح («شب سفید» پترزبورگ که مثل روز روشن بود) درب خانه داستایفسکی را به صدا در آوردند تا احساساتشان را بیان کنند.[۱۴۶]
یادداشتهای زیرزمینی
[ویرایش]یادداشتهای زیرزمینی در زمان چاپ خود توجهی را جلب نکرد. قطعهٔ اول این رمان فصلهای ۱ تا ۶ را شامل میشود که آغازی چشمگیر دارد. این قطعه با فصلهای ۷ تا ۹ که یکپارچه هستند، ادامه پیدا میکند. فصل ۱۰ در آن زمان دچار سانسور بسیار شد. قطعه دوم بازگشتی به گذشتهٔ مرد زیرزمینی است و لحن در آن تغییر میکند. در فصل ۲ در قطعه دوم، هدف طنز داستایفسکی مشخصتر میشود. به نظر جوزف فرانک، کمتر اثری در ادبیات مدرن به اندازه این اثر خوانده شده و به حساسیتهای زمانه نزدیک است.[۱۴۷] تصنیف این کتاب در زمان مرگ همسر اول داستایفسکی انجام شد.[۱۴۸]
جنایت و مکافات
[ویرایش]جنایت و مکافات نخستین اثر واقعا بزرگ داستایفسکی محسوب میشود. قهرمان داستان، راسکولنیکوف، مابین دو قطب در حال نوسان است و انگیزه او در ابهام قرار دارد. داستان در میانه آغاز میشود و عبارتهای مشهوری را شامل میشود. صحنههای داستان در شهر پترزبورگ میگذرد. در فصل ۵ رویایی کابوسمانند قرار دارد که یادآور خاطراتی از کودکی راسکولنیکف است. در تمامی بخش اول از داستان، خواننده در معرض خودآگاهی قهرمان قرار دارد. شش ماه پیش از شروع ماجراهای رمان، راسکولنیکوف مقالهای با نام دربارهٔ جنایت نوشت. پنج ماه پس از آن، نخستین دیدار را با پیرزنی که قصد کشتن او را داشت، انجام داد. در فصل ۶ صحنهٔ مهمی در میخانه میگذرد. در صحنهٔ قتل وحشیانه، روایتگر به دیدگاه راسکولنیکوف نزدیک باقی میماند.[۱۴۹]
دیدگاه راسکولنیکف و دیدگاه خواننده در بخش اول از رمان بر هم منطبق نمیشوند. در بخش دوم از رمان، که بلافاصله پس از وقوع جنایت تا آمدن خانوادهٔ راسکولنیکف به پترزبورگ ادامه دارد، داستایفسکی آغاز به کم کردن شکاف مابین خواننده و روایتگر میکند. اهمیت مقاله دربارهٔ جنایت به مرور روشن میشود. کشمکش درونی راسکولنیکف در رویایی که در انتهای بخش سوم قرار دارد، پایان مییابد. اعتراف او در ادامه قرار دارد؛ در فصل پایانی زمین را میبوسد و برای اعتراف به پاسگاه میرود. در موخرهٔ رمان، رویای مهم دیگری از راسکولنیکف وجود دارد.[۱۵۰]
قمارباز
[ویرایش]قمارباز تنها اثر داستایفسکی است که آن را میتوان «بینالمللی» دانست، به این معنا که داستانی است که در آن روانشناسی و چالشهای شخصیتها نه فقط برخاسته از ویژگیهای شخصی آنها بلکه بازتاب ارزشها و شیوههای زندگیِ ملی گوناگون است. در ادبیات روسیه، تضاد آلمانی-روسی در ابلوموف، تضاد فرانسوی-روسی در جنگ و صلح و تضاد قفقازی-روسی در قزاقها دیده میشود. قمارباز نیز در این گروه قرار دارد. رمان به صورت اعترافات اول شخص یا خاطرات روایتگر بیان شده است.[۱۵۱]
ابله
[ویرایش]جوزف فرانک رمان ابله را چنین توصیف میکند: «شخصیترین اثر در میان تمام آثار مهم داستایفسکی، کتابی که در آن صمیمیترین، گرامیترین و مقدسترین اعتقادات خود را تجسم میدهد».[۱۵۲] داستایفسکی نیز در نامهای که ده سال پس از انتشار رمان نوشت از این موضوع که ابله را بهترین اثرش بدانند، ابراز رضایت کرد. تنها در این رمان است که داستایفسکی روایتی از تجربه خود در مقابل جوخه اعدام را بیان میکند. بخش نخست رمان با الهام از این تصمیم داستایفسکی بود که اثری اصلی را بر محور «مردی کاملا زیبا» قرار دهد. از ابتدای بخش دوم، قهرمان نقشی تراژیک پیدا میکند.[۱۵۳]
جنزدگان
[ویرایش]داستایفسکی پیش از جنزدگان شخصیتهای خیالی خلق کرده بود که تجسم برخی از ایدههای اجتماعی-فرهنگی بودند. در این رمان، داستایفسکی به رویدادهای واقعی میپردازد که در آگاهی عمومی قرار دارند اما روایت رمان به این مساله محدود نمیماند. میتوان آنچه در جنزدگان روی میدهد را اسطوره (تقویت خیالی واقعیت) دانست. رویدادهای رمان دارای بُعد ادبی-فرهنگی بسیار مهمی هستند و با تورگنیف مربوط میشوند.[۱۵۴] در این رمان، بیاخلاقی انقلابی باکونین محور قرار میگیرد.[۱۵۵]
برادران کارامازوف
[ویرایش]برادران کارامازوف بزرگترین اثر داستایفسکی است. هم در میان عموم و هم در میان منتقدان مورد توجه قرار گرفت و معمولا شاهکار او در نظر گرفته میشود.[۱۵۶] این رمان از ۱۲ «کتاب» تشکیل شده و روایتگر داستان آلیوشا کارامازوف تازهکار، ایوان کارامازوف بیایمان و دیمیتری کارامازوفِ سرباز است.[۱۵۷] مشهورترین فصل این کتاب «مفتش اعظم» است.[۱۵۷] فروید در داستایفسکی و پدرکشی به این رمان پرداخته است.[۱۵۸]
نامههای داستایفسکی به لیوبیموف، هدف اصلی برادران کارامازوف را توضیح میدهد.[۱۵۹] برادران کارامازوف بیانی کلاسیک از موضوعی است که از زمان یادداشتهای زیرزمینی ذهن داستایفسکی را به خود مشغول کرده بود: ناسازگاری عقل و ایمان مسیحی.[۱۶۰] این تضاد در کتابهای ۵ و ۶ در جایگاه مرکز ایدئولوژیک رمان قرار میگیرد.[۱۶۱] این بخش شامل شورش ایوان بر خدای یهودی-مسیحی و در حمایت از انسان رنجکشیده است. در افسانه «مفتش اعظم» کیفرخواستی علیه خود مسیح بیان میشود. در پاسخ، موعظه زوسیما مبنی بر لزوم ایمان به خدا و جاودانگی به عنوان تنها تضمین عشق به همنوع قرار دارد که خواسته مسیح است.[۱۶۲] داستایفسکی در یادداشتی پس از پایان کتاب نوشت که نه فقط موعظه زوسیما بلکه کل رمان پاسخی به «مفتش اعظم» است.[۱۶۲][۱۶۳]
در برادران کارامازوف قتل فیودور کارامازوف، جنایتی همگانی تصویر میشود.[۱۶۴] در سرلوحهٔ کتاب، عبارتی از انجیل یوحنا آمده است.[۱۶۵] داستایفسکی در مقدمهای که بر کتاب نوشته، قهرمان اصلی داستان را آلیوشا میداند. پس از ذکر این نکته که ممکن است به نظر برسد آلیوشا اصلا انسان بزرگی نیست و کار خاصی انجام نمیدهد، به این موضوع اشاره میکند که ادامهای را در نظرش دارد. او رمان اول (برادران کارامازوف) را تنها یک لحظه از زندگی قهرمانش در جوانی میداند. او رمان دوم را کتاب اصلی و شامل کردار قهرمانش در زمانه فعلی میداند.[۱۶۶][۱۶۳]
مرگ پدر زوسیما منجر به بیداری آلیوشا میشود. موخره رمان دارای دو صحنه است. در یکی جزئیات روابط ایوان، کاترینا و دیمیتری مشخص میشود. در دیگری به روابط آلیوشا با گروهی از کودکان پرداخته میشود. رمان با مراسم سوگواری مرگ ایلیوشا و با اشاره امیدوارانهای به سرآغاز رمان، پایان مییابد.[۱۶۷]
کتابشناسی
[ویرایش]
|
|
- مجموعه مقاله
- Winter Notes on Summer Impressions (۱۸۶۳)
- یادداشتهای روزانه یک نویسنده (۱۸۷۳–۱۸۸۱)
- ترجمه
- (۱۸۴۳) اوژنی گرانده (انوره دو بالزاک)
- (۱۸۴۳) La dernière Aldini (ژرژ ساند)
- (۱۸۴۳) Mary Stuart (فریدریش شیلر)
- (۱۸۴۳) Boris Godunov (الکساندر پوشکین)
- نامههای شخصی
- (۱۹۱۲) Letters of Fyodor Michailovitch Dostoevsky to His Family and Friends by Fyodor Mikhailovich Dostoevsky (Author), translator Ethel Colburn Mayne Kessinger Publishing, LLC (۲۶ مه ۲۰۰۶) ISBN 978-1-4286-1333-1
- نوشتههای منتشر شده پس از مرگ
- (۱۹۲۲) Stavrogin's Confession & the Plan of the Life of a Great Sinner – English translation by ویرجینیا وولف and S. S. Koteliansky
نام در زبان فارسی
[ویرایش]مترجمان مختلف نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشتهاند: «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که مورد دوم تلفظ صحیح نام او در زبان روسی است. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامهٔ داستایوفسکی نوشتهٔ ادوارد هالت کار نام او را به شکل «داستایِفسکی» آوردهاست. نام کوچک او نیز در متون ترجمهشده به اشکال «فیودور» و «فئودور» آمدهاست. در بین عامه فارسی زبانان به «داستایوفسکی» معروف است. آبتین گلکار در این مورد میگوید: «واقعاً نمیدانم چرا در ایران به داستایوفسکی شناخته میشود. بکار بردن چنین تلفظی تنها به دلیل اشتباه مترجمان و ترجمه از زبانهای واسطه رخ دادهاست. حرف «о» پیش از تکیه در زبان روسی تلفظی شبیه به «a» کوتاه پیدا میکند و به همین علت نام Dostoevsky به صورت «داستایِفسکی» تلفظ میشود، نه «داستویفسکی» یا «دوستویفسکی».»[۱۶۸]
یادداشتها
[ویرایش]پانویس
[ویرایش]- 1 2 Frank 2010, pp. 4.
- ↑ Fyodor Dostoyevsky در دانشنامهٔ بریتانیکا
- 1 2 Frank 2010, pp. 5.
- ↑ Frank 2010, pp. 6.
- ↑ Frank 2010, pp. 7.
- ↑ Frank 2010, pp. 10.
- ↑ Frank 2010, pp. 12.
- ↑ Frank 2010, pp. 14.
- ↑ Kjetsaa 1989, p. 10.
- ↑ Lantz 2004, p. 55.
- ↑ Frank 2010, pp. 17.
- ↑ Frank 2010, pp. 18.
- ↑ Frank 2010, pp. 20.
- 1 2 Frank 2010, pp. 21.
- ↑ Frank 2010, pp. 25.
- ↑ Frank 2010, pp. 28.
- ↑ Frank 2010, pp. 30.
- 1 2 Frank 2010, pp. 33.
- 1 2 3 Frank 2010, pp. 35.
- 1 2 3 Frank 2010, pp. 36.
- ↑ Frank 2010, pp. 38.
- ↑ Frank 2010, pp. 41.
- ↑ Frank 2010, pp. 45.
- ↑ Frank 2010, pp. 54-55.
- ↑ Frank 2010, pp. 57.
- ↑ Frank 2010, pp. 58.
- ↑ Frank 2010, pp. 59.
- ↑ Frank 2010, pp. 61.
- 1 2 Frank 2010, pp. 62.
- 1 2 Frank 2010, pp. 63.
- ↑ Frank 2010, pp. 64.
- 1 2 3 Frank 2010, pp. 65.
- ↑ Frank 2010, pp. 66.
- 1 2 Frank 2010, pp. 67.
- ↑ Frank 2010, pp. 68.
- 1 2 Frank 2010, pp. 69.
- ↑ Frank 2010, pp. 70.
- ↑ Frank 2010, pp. 73.
- ↑ Sekirin 1997, pp. 51–52.
- ↑ Sekirin 1997, p. 51.
- ↑ Carr 1962, p. 20.
- ↑ Lantz 2004, p. 333.
- ↑ Frank 2010, pp. 76.
- 1 2 Frank 2010, pp. 77.
- 1 2 3 4 Frank 2010, pp. 78.
- ↑ Frank 2010, pp. 79.
- 1 2 Frank 2010, pp. 80.
- 1 2 3 4 Frank 2010, pp. 81.
- 1 2 3 Frank 2010, pp. 82.
- 1 2 Frank 2010, pp. 83.
- ↑ Frank 2010, pp. 83-84.
- 1 2 3 Frank 2010, pp. 86.
- ↑ Frank 2010, pp. 89.
- ↑ Frank 2010, pp. 91.
- ↑ Frank 2010, pp. 93.
- 1 2 Frank 2010, pp. 94.
- ↑ Frank 2010, pp. 94-95.
- ↑ Frank 2010, pp. 95.
- ↑ Frank 2010, pp. 95-96.
- ↑ Frank 2010, pp. 96.
- ↑ Frank 2010, pp. 104.
- 1 2 Frank 2010, pp. 119.
- ↑ Frank 2010, pp. 121.
- ↑ Frank 2010, pp. 123.
- ↑ Frank 2010, pp. 127.
- ↑ Frank 2010, p. 129.
- ↑ Frank 2010, p. 130.
- ↑ Frank 2010, p. 136.
- ↑ Frank 2010, pp. 138-139.
- ↑ Frank 2010, p. 139.
- ↑ Frank 2010, p. 140.
- ↑ Frank 2010, p. 141.
- ↑ Frank 2010, pp. 141-142.
- ↑ Frank 2010, p. 144.
- 1 2 3 4 Frank 2010, p. xv.
- ↑ Frank 2010, p. 159.
- ↑ Frank 2010, pp. 159-160.
- ↑ Frank 2010, p. 163.
- ↑ Frank 2010, p. 167.
- ↑ Frank 2010, p. 168.
- ↑ Frank 2010, p. 169.
- ↑ Frank 2010, p. 171.
- 1 2 Frank 2010, p. 173.
- ↑ Frank 2010, pp. 173-174.
- ↑ Frank 2010, p. 174.
- ↑ Frank 2010, pp. 174-175.
- ↑ Frank 2010, pp. 175-176.
- ↑ Frank 2010, p. 177.
- ↑ Frank 2010, p. 178.
- ↑ Frank 2010, p. 179.
- 1 2 3 Frank 2010, p. 180.
- ↑ Frank 2010, p. 181.
- ↑ Frank 2010, p. 183.
- ↑ https://fyodor-dostoevsky.com/gallery/
- ↑ Frank 2010, p. 223.
- ↑ Frank 2010, p. 255.
- ↑ Frank 2010, p. 273.
- ↑ Frank 2010, p. 275.
- ↑ Frank 2010, p. 281.
- ↑ Frank 2010, p. 358.
- ↑ Frank 2010, p. 388.
- ↑ Frank 2010, pp. 317-330.
- ↑ Frank, pp. 413-441.
- ↑ Frank 2010, pp. 441-451.
- 1 2 Frank 2010, pp. 509-521.
- ↑ Frank 2010, pp. 531-549.
- ↑ Frank 2010, pp. 549-564.
- ↑ Frank 2010, pp. 564-577.
- ↑ Frank 2010, pp. 590-601.
- ↑ Frank 1997, p. 499.
- ↑ Frank 2010, pp. 601-616.
- ↑ Frank 2010, pp. 616-626.
- ↑ Frank 2010, pp. 738-759.
- 1 2 Frank 2010, p. 760.
- ↑ Frank 2010, p. 761.
- ↑ Frank 2010, p. 768.
- ↑ Frank 2010, p. 769.
- ↑ Frank 2010, p. 777.
- 1 2 Frank 2010, pp. 912.
- ↑ Frank 2010, pp. 914.
- ↑ Frank 2010, pp. 915.
- ↑ Frank 2010, pp. 916.
- 1 2 Frank 2010, pp. 918.
- ↑ Frank 2010, pp. 919.
- 1 2 3 Frank 2010, pp. 920.
- ↑ Berlin 1978, p. 22.
- ↑ Frank 2010, p. xiii.
- ↑ Frank 2010, p. xiv.
- ↑ Frank 2010, pp. xiv-xv.
- ↑ Frank 2010, pp. xv-xvi.
- ↑ Frank 2010, p. xvi.
- ↑ Frank 2010, p. xvii.
- ↑ Frank 2010, p. 779.
- ↑ Frank 2010, p. 867.
- ↑ Frank 2010, pp. 760-761.
- ↑ Dostoevsky 1989a, pp. 487-488.
- ↑ Frank 2010, pp. 368-369.
- ↑ Monk 1990, p. 136.
- ↑ Dostoevsky 1976, pp. 836-841.
- 1 2 3 Dostoevsky 1993, p. ix.
- ↑ Burry (2011), p. 5.
- ↑ Dostoevsky 1989a, pp. 688-690.
- ↑ Dostoevsky 1989b, pp. 129-131.
- ↑ Dostoevsky 1989b, pp. 122-125.
- ↑ Dostoevsky 1989b, pp. 131-132.
- ↑ Frank 2010, pp. 76-86.
- ↑ Frank 2010, pp. 413-441.
- ↑ Frank 2010, p. 407.
- ↑ Frank 2010, pp. 483-493.
- ↑ Frank 2010, pp. 493-509.
- ↑ Frank 2010, pp. 521-531.
- ↑ Frank (2010), p. 577.
- ↑ Frank 2010, pp. 577-590.
- ↑ Frank 2010, pp. 626-650.
- ↑ Frank 2010, p. 849.
- ↑ Frank (2003), pp. 390–441.
- 1 2 Frank (1997), pp. 567–705.
- ↑ Wellek 1962, pp. 98-111.
- ↑ Berlin 1948, p. 2.
- ↑ Frank 2010, p. 848.
- ↑ Frank 2010, pp. 849-850.
- 1 2 Frank 2010, p. 850.
- 1 2 Frank 2010, pp. 848-867.
- ↑ Bloom 2003, p. 77.
- ↑ Bloom 2003, p. 78.
- ↑ Dostoevsky 1976, p. xvii.
- ↑ Frank 2010, pp. 886-912.
- ↑ ««داستایوفسکی»، «داستایوسکی» یا «داستایِفسکی» ؟!». خبرگزاری کتاب ایران. دریافتشده در ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۱.
منابع
[ویرایش]- Berlin, Isaiah (1948). A Portrait of Dostoevsky.
- Berlin, Isaiah (1978). Russian Thinkers.
- Bloom, Harold (2003). Fyodor Dostoevsky - Edited and with an Introduction by Harold Bloom.
- Burry, Alexander (2011). Multi-Mediated Dostoevsky: Transposing Novels Into Opera, Film, and Drama. Northwestern University Press. ISBN 978-0-8101-2715-9.
- Carr, Edward Hallett (1962). Dostoevsky 1821–1881. Taylor & Francis. OCLC 319723.
- Dostoevsky, Fyodor (1976). Matlaw, Ralph E. (ed.). The Brothers Karamazov. US: Norton.
- Dostoevsky, Feodor (1989a). Gibian, George (ed.). Crime and Punishment. US: Norton.
- Dostoevsky, Fyodor (1989b). Katz, Michael R. (ed.). Notes from Underground. Translated by Katz, Michael R. US: Norton.
- Dostoevsky, Fyodor (1993). Guignon, Charles B. (ed.). The Grand Inquisitor - With Related Chapters from The Brothers Karamazov. US: Hackett Publishing Company.
- Frank, Joseph (2010). Dostoevsky: A Writer in His Time. Princeton University Press. ISBN 9780691128191.
- Frank, Joseph (2003) [2002]. Dostoevsky: The Mantle of the Prophet, 1871–1881. Princeton University Press. ISBN 978-0-691-11569-6.
- Frank, Joseph (1997) [1995]. Dostoevsky: The Miraculous Years, 1865–1871. Princeton University Press. ISBN 978-0-691-01587-3.
- Frank, Joseph (1988) [1986]. Dostoevsky: The Stir of Liberation, 1860–1865. Princeton University Press. ISBN 978-0-691-01452-4.
- Frank, Joseph (1987) [1983]. Dostoevsky: The Years of Ordeal, 1850–1859. Princeton University Press. ISBN 978-0-691-01422-7.
- Frank, Joseph (1979) [1976]. Dostoevsky: The Seeds of Revolt, 1821–1849. Princeton University Press. ISBN 978-0-691-01355-8.
- Holquist, Michael (1977). Dostoevsky and the Novel. Princeton University Press.
- Jackson, Robert Louis (1981). The Art of Dostoevsky, Deliriums and Nocturnes. Princeton University Press.
- Kjetsaa, Geir (1989). A Writer's Life. Fawcett Columbine. ISBN 9780449903346.
- Lantz, Kenneth A. (2004). The Dostoevsky Encyclopedia. Greenwood Publishing Group. ISBN 978-0-313-30384-5.
- Monk, Ray (1990). Ludwig Wittgenstein, The Duty of Genius. Penguin Books.
- Nabokov, Vladimir (1981). Lectures on Russian Literature. Harcourt, Inc.
- Sekirin, Peter (1997). The Dostoevsky Archive: Firsthand Accounts of the Novelist from Contemporaries' Memoirs and Rare Periodicals, Most Translated Into English for the First Time, with a Detailed Lifetime Chronology and Annotated Bibliography. McFarland. ISBN 978-0-7864-0264-9.
- Wellek, Rene (1962). Dostoevsky - a Collection of Critical Essays.
برای مطالعه بیشتر
[ویرایش]- Cerny, Vacla (1935). Essai sur le titanisme dans la poésie romantique occidentale entre 1815 et 1850. Prague.
- Cox, Roger L. (1969). Between Earth and Heaven. New York.
- Dostoevsky, Anna (1975). Dostoevsky, Reminisceces.
- Miller, Robin Feuer (1992). The Brothers Karamazov. New York.
- Miller, Robin Feuer (2008a). The Brothers Karamazov: Worlds of the Novel. New Haven.
- Miller, Robin Feuer (2008b). Dostoevsky’s Unfinished Journey. New Haven.
- Terras, Victor (1984). A Karamazov Companion.
- Thompson, Diane O. (1991). The Brothers Karamazov and the Poetics of Memory. Cambridge.
- Vetlovskaya, V. E. (1977). Poetika romana “Brat’ya Karamazovy”. Leningrad.
- Volgin, I. (1986). Posledny god Dostoevskogo. Moscow.
پیوند به بیرون
[ویرایش]- جعبههای ناوبری فلسفه و تفکر
- اعضای مکاتبهای فرهنگستان علوم سن پترزبورگ
- افراد روس بلاروستبار
- افراد روس تاتارتبار
- افراد روس لهستانیتبار
- افراد مبتلا به صرع
- اگزیستانسیالیستها
- اگزیستانسیالیسم مسیحی
- اهالی مسکو
- پادشاهیخواهان اهل روسیه
- جستارنویسان اهل امپراتوری روسیه
- جستارنویسان اهل روسیه
- جستارنویسان مرد اهل روسیه
- جستارنویسان مرد
- خاطرهنویسان اهل امپراتوری روسیه
- خاکسپاریها در گورستان تیخوین
- دانشآموختگان دانشگاه نظامی فنی-مهندسی
- درگذشتگان ۱۸۸۱ (میلادی)
- درگذشتگان به علت بیماری مزمن انسدادی ریه
- درگذشتگان به علت صرع
- رماننویسان اهل روسیه
- رماننویسان سده ۱۹ (میلادی)
- رماننویسان مرد اهل روسیه
- روزنامهنگاران اهل امپراتوری روسیه
- روزنامهنگاران اهل روسیه
- روزنامهنگاران سده ۱۹ (میلادی) اهل روسیه
- روزنامهنگاران مرد اهل روسیه
- زادگان ۱۸۲۱ (میلادی)
- زندانیان اهل روسیه
- ضدکاتولیسیزم در روسیه
- ضدکاتولیسیزم در کلیسای ارتدوکس شرقی
- فیلسوفان اهل امپراتوری روسیه
- فیلسوفان اهل روسیه
- فیلسوفان مسیحی
- فیودور داستایفسکی
- مترجمان اهل امپراتوری روسیه
- مترجمان اهل روسیه
- مترجمان سده ۱۹ (میلادی)
- محافظهکاری در روسیه
- مسیحیان ارتدکس روسیه
- مسیحیان رادیکال
- ملیگرایان اهل روسیه
- منتقدان ادبی اهل امپراتوری روسیه
- منتقدان بیخدایی
- منتقدان کاتولیسیزم
- مهندسان امپراتوری روسیه
- مهندسان اهل روسیه
- نجیبزادگی روسیه
- نشانشناسی روسیه
- نقد بیخدایی
- نویسندگان ارتدکس شرقی
- نویسندگان اهل اوکراین
- نویسندگان اهل روسیه اوکراینیتبار
- نویسندگان اهل روسیه
- نویسندگان اهل مسکو
- نویسندگان داستان کوتاه اهل روسیه
- نویسندگان داستان کوتاه سده ۱۹ (میلادی) اهل روسیه
- نویسندگان داستان کوتاه سده ۱۹ (میلادی)
- نویسندگان داستان کوتاه مرد اهل روسیه
- نویسندگان روسیزبان
- نویسندگان مسیحی
- نویسندگان معلول
- ویراستاران مجله