اقتصاد مارکسی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از اقتصاد مارکسیستی)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish

اقتصاد مارکسی (انگلیسی: Marxian economics) مکتبی اقتصادی بر پایهٔ آثار کارل مارکس است که در آن نیروی کار موجد و رشددهنده سرمایه در فرآیند انباشت سرمایه است. این نظریه بر آن است که ارزش کالاها و خدمات صرفا شامل هزینهٔ نیروی کار (دستمزد ) و هزینه سرمایه (ماشین آلات، ابزارو مواد ) نیست بلکه در ارزش یک کالا، کار مازاد نیروی کار نیز وجود دارد و همین کار مازاد کارگر است که منبع سود سرمایه‌دار می‌شود. این مکتب به رویکرد کلاسیک مبتنی بر نظریهٔ بهره‌وری و دستمزدهای آدام اسمیت نگاهی منتقدانه دارد.[۱]

اقتصاد مارکسی یا مکتب اقتصادی مارکس بر مجموع عقایدی دلالت می‌کند که ترسیم‌کننده پایه و اساس انتقادی به اقتصاد سیاسی کلاسیک است و اولین‌بار توسط کارل مارکس و فردریش انگلس مطرح شد. اقتصاد مارکسی به چندین نظریه متفاوت نسبت داده می‌شود و شامل چندین مکتب فکری است که گاهی باهم در تضاد هستند. در بسیاری از موارد آنالیز مارکسی به عنوان کامل‌کننده و متمم دیگر رهیافت‌های اقتصادی استفاده می‌شود. از آنجایی که لزوماً هرکسی که از لحاظ سیاسی مارکسیست است از لحاظ اقتصادی مارکسی نیست این دو صفت در کنار هم استفاده می‌شوند تا به جای هم و به عنوان مترادف. اقتصاد مارکسی خود را با آنالیز بحران در سرمایه‌داری، نقش و توزیع مازاد تولید و مازاد ارزش در انواع مختلف سیستم‌های اقتصادی، طبیعت و اصل ارزش اقتصادی، تأثیر طبقات اجتماعی و نزاع طبقات بر فرایند اقتصادی و سیاسی بشدت درگیر می‌کند. اقتصاد مارکسی، به خصوص در مجامع علمی، متمایز از مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی است همچنان که جنبه‌های دستوری تفکر مارکسیستی، با این ایده که «رویکرد اصلی مارکس برای فهمیدن اقتصاد و توسعه اقتصادی از لحاظ فکری از دفاع مارکس از سوسیالیسم انقلابی مستقل است» متمایز است. اقتصاددانان مارکسی به‌طور کامل متکی به دستاوردهای مارکس و دیگر مارکسیست‌های شناخته‌شده نشدند اما طیفی از منابع مارکسیستی و غیر مارکسیستی را استفاده کردند. اگرچه مکتب مارکسی به عنوان یک مکتب هتردکس در نظر گرفته می‌شود اما ایده‌های برآمده از اقتصاد مارکسی به اقتصاد رایج در زمینه فهم اقتصاد جهانی کمک کرده‌است؛ بعضی از مفاهیم اقتصاد مارکسی، به خصوص آن‌هایی که مربوط به انباشت سرمایه و چرخه‌ها تجاری، برای مثال تخریب خلاقانه هستند، برای استفاده در نظام سرمایه‌داری قرار گرفته‌اند. شاهکار مارکس در اقتصاد سیاسی Das Kapital (سرمایه: نقدی بر اقتصاد سیاسی) در سه مجلد بود که فقط جلد اول آن در زمان حیاتش به چاپ (۱۸۶۷) رسید و مابقی آن توسط فردریش انگلس از دست‌نوشته‌های مارکس انتشار یافت. یکی از کارهای اولیه مارکس، نقدی بر اقتصاد سیاسی، اکثراً در Das Kapital ثبت شده‌است، مخصوصاً در ابتدای جلد یک. دست‌نوشته‌های مارکس باعث آماده‌سازی برای نوشتن das capital شد که در سال ۱۹۳۹ تحت نام طرح اساسی چاپ شد. (ویکی لاتین)

در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نظام سرمایه‌داری علی‌رغم نظریه اسمیت به سوی سیستم انحصارات و رقابت انحصاری گرایش پیدا کرد. از سوی دیگر اجرای سیاست کلاسیک‌ها دربارهٔ آزادی کامل تجارت همراه با گرایش سرمایه‌داری انحصاری سبب شد که تمرکز سرمایه به وجود آید و کارفرمایان از آن برای بهره‌برداری از شیوه‌های فنی جدید استفاده کنند و مقدار تولید را افزایش دهند ولی در عین حال باعث شد که اقتصاد با نتایج نامطلوبی که از نظر اسمیت ممکن نیست رو به رو شود. افزایش ساعات کار کارگران و به کار گماردن خردسالان شرایط نامناسبی در انگلستان به وجود آورده بود. گرچه سطح زندگی مردم در نتیجه بهره‌برداری از فنون جدید بالا رفته بود، تجمع سرمایه و بهره‌برداری انحصاری از آن باعث شد که توزیع درآمدها به طرزی نامساوی صورت گیرد. بدبینی مالتوس به آینده سرمایه‌داری در مکتب کلاسیک در آثار مارکس به شکل جدید احیا شد. بنظر مارکس مکانیسم تحولات اجتماعی و جبر تاریخ مبارزه طبقاتی است که زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. مارکس از هدف سوسیالیست‌های خیالی مبنی بر از بین بردن اختلاف طبقاتی و ایجاد یک جامعه اشتراکی الهام می‌گیرد ولی با روش آن‌ها برای رسیدن به سوسیالیسم مخالف است. به نظر مارکس کاپیتالیسم (سرمایه‌داری) دارای یک وظیفه اقتصادی است و آن صنعتی کردن جامعه است. با تکامل تاریخی خود این سیستم وظیفه خود را انجام می‌دهد و به تدریج تضادهای طبقاتی را به وجود می‌آورد. این تضادها که منجر به انقلاب کارگری می‌شود سرمایه‌داری را از بین می‌برد و سوسیالیسم را جانشین آن می‌کند. مارکس سوسیالیسم خود را سوسیالیسم علمی می‌داند و معتقد است که سوسیالیست‌های خیالی هیچ گونه کمک علمی به درک تحولات اجتماعی نکرده‌اند؛ زیرا معتقدند که ممکن است مسیر تاریخ موافق سلیقه آن‌ها و بدون توجه به قوانین علمی تغییرات اجتماعی عوض شود. از این رو مارکس با طرح تئوری مخصوصی به نام تئوری توسعه اقتصادی سرمایه‌داری و تبدیل آن به سوسیالیسم خود را اولین سوسیالیست علمی تلقی می‌کند. اساس مارکسیسم برای فرایند تکامل تاریخی بر مادی‌گرایی یا ماتریالیسم است. در این فلسفه هر تحول تاریخی ناشی از تغییراتی است که از ابزار تولید و نحوه یا روش تولید پدید می‌آید. از نظر مارکس هر جامعه از یک زیربنا و روبنا تشکیل شده‌است، زیربنای جامعه ماهیت مالکیت را نشان می‌دهد و طرز استفاده از ابزار تولید را مشخص می‌کند. روبنای جامعه سیستم سیاسی، اجتماعی و مذهبی را تشکیل می‌دهد. تغییرات روبنا ناشی از تغییرات زیربنا است. به عبارت دیگر یگانه عامل تحولات تاریخی همانا عامل اقتصادی است که خود ناشی از تکامل ابزار تولید و همچنین روابط اجتماعی حاصل از آن است. بدین ترتیب وضعیت اقتصادی هر جامعه تنها عاملی است که اوضاع سیاسی، اجتماعی، فکری و دیگر پدیده‌های اجتماعی را معین می‌سازد. وضعیت اقتصادی به نوبه خود عللی دارد که همان روش تولید، وضع نیروهای تولیدی و ابزار تولید است. ابزار تولید بر طبق تکامل و تضادهای خود حرکت تاریخی را به وجود می‌آورد.[۲]

سیر تکامل[ویرایش]

تاریخ از دیدگاه مارکس به وسیله استدلال دیالکتیک و کاربرد قانون تز، آنتی تز، سنتز و از طریق پیداش تضاد میان ابزار تولید و روابط تولیدی از مراحل جامعه‌های اولیه برده‌داری، فئودالیسم و سرمایه‌داری عبور کرده و به سوی سوسیالیسم و کمونیسم می‌رود:

  1. جامعه اولیه: در این جوامع (کمون اولیه) شیوه اشتراکی تولید و توزیع اولین سازمان اجتماعی بوده که با گذشت زمان انسان‌های نخستین به تدریج به ابزارهای تولید بهتر دست یافتند و با رشد نیروهای تولیدی مالکیت خصوصی پدیدار گردید. بدین ترتیب گروهی بر گروه دیگر تسلط یافت و عصر برده‌داری و بردگی آغاز گردید.
  2. نظام برده‌داری: در این دوران تضاد میان روابط تولیدی و نیروهای تولیدی شروع شد بدین معنی که نظام اجتماعی برده‌داری به عنوان نیروهای تولیدی بهره‌کشی می‌کرد. برده‌داران مالکیت کامل ابزار تولید و بردگان (نیروهای تولید) و همه محصول آن‌ها را در دست داشتند. سرانجام شورش بردگان شیوه بردگی را در هم کوبید و سیستم جدیدی را به نام فئودالیسم به وجود آورد.
  3. نظام فئودالی: در این نظام دو طبقه اجتماعی ارباب و رعیت به وجود آمد. شیوه تولید این عصر از شیوه بردگی پیشرفته‌تر بود چون از یک طرف صنایع دستی پیشرفت کرد و از طرف دیگر ابزار و ماشین‌های تازه‌ای اختراع شد. در قرن شانزدهم با اکتشافات جغرافیایی (قاره آمریکا و راه هند) و با گسترش بازرگانی بین‌الملل تقاضا برای کالاهای مختلف بالا رفت ولی نظام اقتصادی فئودالیسم با شرایط اقتصادی که داشت نمی‌توانست پاسخگوی این تقاضاها باشد تا اینکه صنایع ماشینی جای صنایع دستی را گرفت و کارخانجات احداث گردید. تضاد بین نیروهای تولیدی جدید و روابط تولیدی قدیم عصر فئودالیسم را به پایان رسانید و باعث شد که سرمایه‌داری جایگزین آن گردد.
  4. سرمایه‌داری: در سرمایه‌داری دو طبقه سرمایه‌دار و کارگر ظاهر می‌شوند. سرمایه‌داران مالک زمین و ابزار تولید هستند ولی کارگران برای امرار معاش باید کار کنند. از آنجا که جامعه سرمایه‌داری بر انگیزه سود استوار است سرمایه‌داران در وضعی قرار می‌گیرند که می‌توانند کارگران را استثمار کنند بدین معنی که تولید توسط هزاران کارگرانی که در کارخانه‌ها به کار اشتغال دارند انجام می‌گیرد، حال آنکه محصول کار آن‌ها به صورت سود به جیب سرمایه‌گذاران می‌رود. تضاد ماهوی سرمایه‌داری با ایجاد بحران‌های اقتصادی و بیکاری به مبارزه طبقاتی منجر می‌گردد و سرانجام کارگران به شورش دست می‌زنند و سوسیالیسم به وجود می‌آید.
  5. سوسیالیسم: در سوسیالیسم مالکیت شخصی و استثمار کارگران از میان می‌رود و توزیع بر مبنای کمیت و کیفیت کار انجام می‌گیرد. از نظر مارکس سوسیالیسم یک نظام اقتصادی موقتی قبل از کمونیسم می‌باشد و استدلال او در این زمینه شامل سه دلیل است: اولاً در سوسیالیسم دیکتاتوری پرولتاریا یا کارگران به وجود می‌آید دوم آنکه گرچه اقتصاد قبل از رسیدن به سوسیالیسم در سرمایه‌داری صنعتی شده‌است با این وجود هرگاه در این مرحله تنگاهای اقتصادی پدید آید وظیفه اقتصادی سوسیالیسم ایجاب می‌کند که این مضیقه‌ها را برطرف سازد. سوم آنکه بشر خود را باید از نظر روحی برای کمونیسم آماده کند. به عبارت دیگر بشر باید خود را قانع کند که به جای مالکیت خصوصی، سطح زندگی بالا برای عده معدودی از مردم، توزیع غیرعادلانه درآمد و استثمار کارگران که در سرمایه‌داری وجود دارد کمونیسم بهتر است، زیرا در این نظام اقتصادی مالکیت اشتراکی است و لذا با اینکه سطح زندگی در اقتصاد پایین‌تر است اختلاف طبقاتی از بین رفته و زندگی بهتری برای همه به وجود می‌آید.
  • ۶. کمونیسم: در این سیستم جامعه اقتصادی در حد نهایی خود صنعتی است و در آن فقط یک طبقه اجتماعی یعنی کارگر فعالیت می‌کند و از این رو امکان ایجاد تضاد طبقاتی از نظر مارکس وجود ندارد.[۳]

نظریه ارزش مبادله ریکاردو برای مارکس منبع الهام بود که طبق آن اجناس غیرقابل تکثیر می‌باشند و چون عرضه آن‌ها ثابت است لذا قیمت آن‌ها به وسیله عامل کمیابی تعیین می‌شود؛ ولی چون اکثر اجناس قابل تکثیراند ارزش مبادله آن‌ها به وسیله مقدار نیروی کاری که در آن بکار رفته‌است تعیین می‌شود. دستمزد تنها هزینه‌ای است که قیمت را تعیین می‌کند. بهره مالکانه به جای آنکه قیمت را تعیین کند به وسیله قیمت تعیین می‌شود. سود هم اثری بر قیمت ندارد، زیرا نسبت سرمایه به کار در جریان تولید ثابت می‌ماند. مارکس با الهام از نظریه ریکاردو خصوصیت مشترک کالاها را کار انجام شده در آن‌ها می‌داند و معتقد است که ارزش مبادله ناشی از کار است و انحراف آن را در نتیجه تغییر شرایط عرضه و تقاضا در بازار تعبیر می‌نماید. پس ارزش یک کالا به وسیله مدت کار لازم برای آن تعیین می‌گردد و نتیجتاً نیروی کار منبع اصلی ارزش اقتصادی را تشکیل می‌دهد. در سیستم مارکس همانند تجزیه و تحلیل ریکاردو قیمت طبیعی کار همان سطح معیشتی دستمزد واقعی است که دقیقاً امکان بقا و تولید مثل را برای کارگران فراهم می‌سازد. چون نیروی کار منبع تمام ارزش‌های مبادله یا اقتصادی است هنگامی که کارگران در وصول ارزش تمام محصول توفیق نیابند استثمار به وجود خواهد آمد. تفاوت میان محصول کل و قیمت عرضه کار نشان دهنده ارزش اضافی است که به وسیله سرمایه‌داران که صاحبان ابزار تولید غیرانسانی نظیر کالاهای سرمایه‌ای، ابزار تولید و زمین هستند تصاحب می‌گردد. مارکس سرمایه را کار متبلور می‌داند و به همین دلیل سود کارفرما را ارزشی می‌داند که از کارگر ربوده شده. سرمایه و مواد اولیه که در فرایند تولید مورد استفاده قرار می‌گیرند به عنوان نیروی کار متراکم شده از دوره‌های قبلی محسوب می‌شود. مارکس در جایی می‌نویسد: «سرمایه در مواردی که در آن میزان سود پایین است خارج می‌شود و به امکاناتی که در آن این میزان بالا است انتقال می‌یابد. این جریان آنقدر ادامه می‌یابد تا توزیع سرمایه با برابری عرضه و تقاضای آن در تعادل قرار گیرد و از آن میزان سودی به دست آید که به‌طور متوسط برای تمام صنایع یکسان باشد و در نتیجه ارزش‌ها به قیمت‌های تولید تبدیل گردد.»[۴]

نظریه فقدان مصرف[ویرایش]

بر خلاف تئوری مالتوس و ریکاردو کاهش در دستمزد ناشی از فشار جمعیت نیست بلکه فزونی دائمی عرضه نیروی کار بر تقاضای آن که از نظر مارکس شرط عادی اقتصاد سرمایه‌داری است علت اصلی این کاهش به‌شمار می‌آید.

مسئله انحصارات در سرمایه‌داری[ویرایش]

تراکم سرمایه پس از شروع به صورت یک فرایند خودافزا در می‌آید. بر اثر افزایش ثروت تمرکز ظاهر می‌گردد و تولید به وسیله عده معدودی از تولیدکنندگان انجام می‌گیرد. این شرایط سرمایه‌داری بالغ را برای ظهور انحصارات آماده می‌نماید. انحصارات در سرمایه‌داری مارکس از دو نظر اقتصادی و اجتماعی شایان بررسی است: از نظر اقتصادی با ظهور انحصارات و در نتیجه تجمع سرمایه در دست انحصارگران، تقاضای نیروی کار کاهش می‌پذیرد و رقم بیکاری را که به وسیله تراکم سرمایه همراه با پیشرفت فنی سرمایه‌داری به وجود آمده‌است بالا می‌برد. از طرف دیگر بر اثر تمرکز ثروت انحصارگران در وضعی قرار می‌گیرند که می‌توانند با "سرمایه‌گذاری‌های ابداعی" سود خود را بالا ببرند. با این عمل گرچه در شرایط ثبات جمعیت رشد اقتصادی افزایش می‌یابد ولی در درجه اول توزیع درآمد غیرعادلانه می‌شود و در درجه دوم بیکاری بیشتری حاصل می‌گردد زیرا سرمایه‌گذاری مزبور معمولاً سرمایه‌بر و کاراندوز است. پس ملاحظه می‌شود که انحصارات با اینکه به سرمایه‌گذاری بیشتر و رشد اقتصادی بالاتر کمک می‌کنند ثبات اقتصادی را نیز از بین می‌برند. از نظر اجتماعی تمرکز سرمایه و پیشرفت انحصارات موجب "اجتماعی کردن نیروی کار" و تولید می‌شود. بازار کار با پیشرفت تکنولوژی، تمرکز ثروت و توسعه انحصارات در "سرمایه‌داری بالغ" حالت جمعی و تعاونی به خود می‌گیرد چنان‌که بر اثر ظهور شرکت‌های بزرگ سهامی، مدیریت از مالکیت جدا می‌شود و سود شخصی تولیدکنندگان با سرمایه‌گذاری مجدد در این شرکت‌ها به "مالکیت اجتماعی" تبدیل می‌گردد. انحصارات نیز ترتیب کار و تولید را اجتماعی می‌نمایند. این تغییرات نیروی کار را اجتماعی می‌کند ولی به نظر مارکس این پدیده یک "حالت مجازی" است بدین معنی که اکثر کارگران برای معدودی از شرکت‌های سهامی بزرگ کار می‌کنند ولی چون مالکیت شخصی ابزار تولید را ندارند از تولید خود جدا می‌باشند و به وسیله سهام‌داران سرمایه‌دار استثمار می‌گردند. حال آنکه در سوسیالیسم "نیروی کار اجتماعی شده" "حالت حقیقی" است زیرا با مالکیت اشتراکی ابزار تولید کارگران مطمئن هستند که جامعه بر روی هم از محصول کار آن‌ها استفاده می‌کند. مارکس معتقد است که در این وضعیت سرمایه‌داری یک قدم از سوسیالیسم عقب می‌باشد و آن مرحله انقلاب کارگری است. شرایط اقتصادی و اجتماعی سرمایه‌داری کارگران را از هر نظر استثمار کرده‌است: در جامعه سرمایه‌داری انحصاری صنعتی، چون سرمایه‌ها نزد عده کمتری متمرکز می‌گردد و تعداد کارگر بسیار و شمار کارفرما کم می‌باشد در نتیجه پیشرفت فنی و تمرکز ثروت "ارتش ذخیره صنعتی از بیکاران " به حد نهائی خود می‌رسد. میزان مصرف جامعه به علت پایین بودن قدرت خرید واقعی کارگران با تولید هماهنگی ندارد و قسمتی از کالاهای تولید شده به علت محدود بودن بازار به فروش نمی‌رود. در نتیجه عده جدیدی از کارفرمایان صنعتی ورشکست می‌شوند و به طبقه کم‌درآمد جامعه می‌پیوندند. این وضعیت موجب فلاکت کارگران می‌شود.[۵]

مسئله فلاکت کارگران[ویرایش]

طبق قانون «افزایش فقر طبقه کارگر» تراکم سرمایه همراه با تمرکز آن و رشد سطح تولید واقعی باید منجر به کاهش سهم نسبی دستمزد در محصول کل و افزایش برابر در سهم سود گردد؛ ولی نکته مهم این است که آیا سرمایه‌داران می‌توانند ازین سود بهره‌برداری نمایند؟ جواب مارکس در این باره منفی است چون علل افزایش فقر طبقه کارگر در درجه اول ناشی از ناتوانی دستمزد واقعی در ترقی با درآمدهای حاصل از قابلیت تولید در فرایند تراکم سرمایه و در درجه دوم ناشی از بیکاری عظیمی است که در نتیجه ترقی فنی به وجود می‌آید. بر اثر این عوامل محصول کل بخاطر عدم کفایت تقاضای کل به فروش نمی‌رسد. این وضع تا زمان شورش کارگران علیه سرمایه‌داری ادامه می‌یابد. استثمار کارگران به نظر مارکس از قرار گرفتن کارگران بین «تضادهای عینی» و «تضادهای ذهنی» سرمایه‌داری به وجود می‌آید. تضادهای عینی ناشی از روابط اجتماعی است که نحوه سرمایه‌داری تولید به وجود می‌آورد به عبارت دیگر از آنجا که در سرمایه‌داری روابط تولیدی بر مبنای مالکیت خصوصی استوار است این روابط منجر به استثمار یکایک کارگران می‌گردد. از طرف دیگر از آنجا که شکل توزیع ثروت در سرمایه‌داری بخاطر مالکیت خصوصی غیرعادلانه است این وضعیت با ظهور انحصارات و شرکت‌های سهامی بزرگ به وخامت بیشتری می‌گراید به نظر مارکس توزیع غیرعادلانه ثروت و شیوه تولید انبوه در سرمایه‌داری، کارگران را در حالت «بیگانگی» قرار می‌دهد. این حالت به سه صورت دیده می‌شود: اول آنکه بخاطر عدم تنوع در کار و پیدایش «ارزش اضافی» کارگران نسبت به تولید خود بیگانه‌اند دوم آنکه چون کارگران از تولید خود جدا هستند و در سرمایه‌داری صنف‌های کارگری آلت دست سرمایه‌داران می‌باشند و منافع کارگران در نظر گرفته نمی‌شود اینان نسبت به همکاران خود بیگانه می‌باشند. سوم آنکه به نظر مارکس چون کارگران به دو صورت بالا استثمار می‌شوند از بشریت جدا هستند. بیگانگی کارگران از نظر مارکس نمایشگر «تضادهای ذهنی» سرمایه‌داری است. این وضعیت به تدریج موجب «آگاهی ذهنی» کارگران نسبت به مسائل اقتصادی و اخلاقی پیرامون خود می‌گردد و آن‌ها را به سوی انقلاب رهنمون می‌نماید.[۶]

خصوصیات سوسیالیسم[ویرایش]

در جامعه سوسیالیستی مالکیت همگانی است و شیوه تولید بر آن استوار است. بر اثر نابودی مالکیت شخصی استثمار از بین می‌رود و توزیع درآمد بر اساس کار انجام می‌گیرد بدین معنی که هرکس بر حسب کمیت و کیفیت کار خود درآمد دریافت می‌کند. به نظر مارکس تکامل سوسیالیسم به کمونیسم به چند عامل بستگی دارد: نخست هنگامی کمونیسم چهره حقیقی خود را نشان خواهد داد که "دیکتاتوری پرولتاریاً در وهله اول در سوسیالیسم حکومت را به دست گرفته و طبقات سرمایه‌دار و مالک را از بین برده و ایدئولوژی آن‌ها را محو کرده باشد و در وهله دوم اموال تولیدی مانند ماشین‌آلات و زمین را به مالکیت اجتماعی درآورد. دوم آنکه در نظام کمونیستی دولت که از نظر مارکس آلت دست سرمایه‌داران به منظور ایراد فشار بر طبقه کارگر است از بین می‌رود. در این مورد انگلز دقیقاً می‌گوید "دولت ملغی نمی‌شود بلکه می‌میرد. سوم آنکه مظاهر دیگر سرمایه‌داری مانند پول و مالیات از بین رفته و اصل "از هرکس به اندازه استعدادش و به هرکس مطابق کارش" که شعار سوسیالیسم است به اصل "به هرکس به اندازه نیازش" تبدیل می‌شود.[۷]

جستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  1. «اقتصاد مارکسی» [اقتصاد] هم‌ارزِ «Marxian economics»؛ منبع: گروه واژه‌گزینی. جواد میرشکاری، ویراستار. دفتر دوازدهم. فرهنگ واژه‌های مصوب فرهنگستان. تهران: انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی. شابک ۹۷۸-۶۰۰-۶۱۴۳-۶۶-۸ (ذیل سرواژهٔ اقتصاد مارکسی)
  2. Marxism Unmasked: From Delusion to Destruction (2006, lectures given in 1952)
  3. 2Bohom-Bawerk, E. von(1898),Karl Marx and the Close of His System, London:T. F Unwin,reprinted in 1949,New York:Augustus M. Kelley
  4. -تاریخ عقاید اقتصادی:اقتصاد مارکس /تالیف دکتر فریدون تفضلی،انتشارات دانشگاه ملی ایران،2535شاهنشاهی
  5. Andrew Glyn (1987). "Marxist economics," The New Palgrave: A Dictionary of Economics, v. 3, pp. 390–95.
  6. .J.E. Roemer (1987). "Marxian value analysis," The New Palgrave: A Dictionary of Economics, v. 3, pp. 383–87
  7. .John E. Roemer (2008). "socialism (new perspectives)," The New Palgrave Dictionary of Economics, 2nd Edition.

پیوند به بیرون[ویرایش]

Marxian economics, or the Marxian school of economics, is a heterodox school of economic thought. Its foundations can be traced back to the critique of classical political economy in the research by Karl Marx and Friedrich Engels. Marxian economics comprises several different theories and includes multiple schools of thought, which are sometimes opposed to each other, and in many cases Marxian analysis is used to complement or supplement other economic approaches.[1] Because one does not necessarily have to be politically Marxist to be economically Marxian, the two adjectives coexist in usage rather than being synonymous. They share a semantic field while also allowing connotative and denotative differences.

Marxian economics concerns itself variously with the analysis of crisis in capitalism, the role and distribution of the surplus product and surplus value in various types of economic systems, the nature and origin of economic value, the impact of class and class struggle on economic and political processes, and the process of economic evolution.

Marxian economics, particularly in academia, is distinguished from Marxism as a political ideology as well as the normative aspects of Marxist thought, with the view that Marx's original approach to understanding economics and economic development is intellectually independent from Marx's own advocacy of revolutionary socialism.[2][3] Marxian economists do not lean entirely upon the works of Marx and other widely known Marxists, but draw from a range of Marxist and non-Marxist sources.[4]

Although the Marxian school is considered heterodox, ideas that have come out of Marxian economics have contributed to mainstream understanding of the global economy. Certain concepts developed in Marxian economics, especially those related to capital accumulation and the business cycle, have been fitted for use in capitalist systems (for instance, Joseph Schumpeter's notion of creative destruction).

Marx's magnum opus on political economy was Das Kapital (Capital: A Critique of Political Economy) in three volumes, of which only the first volume was published in his lifetime (1867); the others were published by Friedrich Engels from Marx's notes. One of Marx's early works, Critique of Political Economy, was mostly incorporated into Das Kapital, especially the beginning of volume 1. Marx's notes made in preparation for writing Das Kapital were published in 1939 under the title Grundrisse.

Marx's response to classical economics

Marx's economics took as its starting point the work of the best-known economists of his day, the British classical economists Adam Smith, Thomas Robert Malthus and David Ricardo.

In The Wealth of Nations (1776), Smith argued that the most important characteristic of a market economy was that it permitted a rapid growth in productive abilities. Smith claimed that a growing market stimulated a greater "division of labor" (i.e. specialization of businesses and/or workers) and in turn this led to greater productivity. Although Smith generally said little about laborers, he did note that an increased division of labor could at some point cause harm to those whose jobs became narrower and narrower as the division of labor expanded. Smith maintained that a laissez-faire economy would naturally correct itself over time.

Marx followed Smith by claiming that the most important beneficial economic consequence of capitalism was a rapid growth in productivity abilities. Marx also expanded greatly on the notion that laborers could come to harm as capitalism became more productive. Additionally, Marx noted in Theories of Surplus Value: "We see the great advance made by Adam Smith beyond the Physiocrats in the analysis of surplus-value and hence of capital. In their view, it is only one definite kind of concrete labour—agricultural labour—that creates surplus-value... But to Adam Smith, it is general social labour — no matter in what use-values it manifests itself — the mere quantity of necessary labour, which creates value. Surplus-value, whether it takes the form of profit, rent, or the secondary form of interest, is nothing but a part of this labour, appropriated by the owners of the material conditions of labour in the exchange with living labour".

Malthus' claim in An Essay on the Principle of Population (1798) that population growth was the primary cause of subsistence level wages for laborers provoked Marx to develop an alternative theory of wage determination. Whereas Malthus presented an ahistorical theory of population growth, Marx offered a theory of how a relative surplus population in capitalism tended to push wages to subsistence levels. Marx saw this relative surplus population as coming from economic causes and not from biological causes (as in Malthus). This economic-based theory of surplus population is often labeled as Marx's theory of the reserve army of labour.

Ricardo developed a theory of distribution within capitalism—that is, a theory of how the output of society is distributed to classes within society. The most mature version of this theory, presented in On the Principles of Political Economy and Taxation (1817), was based on a labour theory of value in which the value of any produced object is equal to the labor embodied in the object and Smith too presented a labor theory of value, but it was only incompletely realized. Also notable in Ricardo's economic theory was that profit was a deduction from society's output and that wages and profit were inversely related[5]: an increase in profit came at the expense of a reduction in wages. Marx built much of the formal economic analysis found in Capital on Ricardo's theory of the economy.

Marx also criticized two features of "bourgeois economy" he perceived as main factors preventing full realization of society's production power: ownership of the means of production, and allegedly irrational operation of the economy, which leads to "disturbances" and surplus.[6]

When society, by taking possession of all means of production and using them on a planned basis, has freed itself and all its members from the bondage in which they are now held by these means of production which they themselves have produced but which confront them as an irresistible alien force.

Marx's theory

Marx employed a labour theory of value, which holds that the value of a commodity is the socially necessary labour time invested in it. In this model, capitalists do not pay workers the full value of the commodities they produce; rather, they compensate the worker for the necessary labor only (the worker's wage, which cover only the necessary means of subsistence in order to maintain him working in the present and his family in the future as a group). This necessary labor is necessarily only a fraction of a full working day - the rest, surplus-labor, would be pocketed by the capitalist as profit.

Marx theorized that the gap between the value a worker produces and his wage is a form of unpaid labour, known as surplus value. Moreover, Marx argues that markets tend to obscure the social relationships and processes of production; he called this commodity fetishism. People are highly aware of commodities, and usually don't think about the relationships and labor they represent.

Marx's analysis leads to the consideration of economic crisis. "A propensity to crisis—what we would call business cycles—was not recognised as an inherent feature of capitalism by any other economist of Marx's time," observed Robert Heilbroner in The Worldly Philosophers, "although future events have certainly indicated his prediction of successive boom and crash."[7] Marx's theory of economic cycles was formalised by Richard Goodwin in "A Growth Cycle" (1967),[8] a paper published during the centenary year of Capital, Volume I.

To resolve the bourgeois contradiction between the ownership of the means of production and the "social act" of production itself, Marx proposed socialization of the means of production. To remove the "disturbances" of capitalist economy, Marx postulated "rational management" of the economy, which would replace the "chaotic" market forces driven by a "sum of individual preferences".[6]

If we conceive society as being not capitalistic but communistic the question then comes down to the need of society to calculate beforehand how much labour, means of production, and means of subsistence it can invest, without detriment, in such lines of business as for instance the building of railways, which do not furnish any means of production or subsistence, nor produce any useful effect for a long time, a year or more, where they extract labour, means of producton and means of subsistence from the total annual production.

— Karl Marx, Capital, Lawrence & Wishart, London, 1957, p. 314-315

Methodology

Marx used dialectics, a method that he adapted from the works of Georg Wilhelm Friedrich Hegel. Dialectics focuses on relation and change, and tries to avoid seeing the universe as composed of separate objects, each with essentially stable unchanging characteristics. One component of dialectics is abstraction; out of an undifferentiated mass of data or system conceived of as an organic whole, one abstracts portions to think about or to refer to. One may abstract objects, but also—and more typically—relations, and processes of change. An abstraction may be extensive or narrow, may focus on generalities or specifics, and may be made from various points of view. For example, a sale may be abstracted from a buyer's or a seller's point of view, and one may abstract a particular sale or sales in general. Another component is the dialectical deduction of categories. Marx uses Hegel's notion of categories, which are forms, for economics: The commodity form, the money form, the capital form etc. have to be systematically deduced instead of being grasped in an outward way as done by the bourgeois economists. This corresponds to Hegel's critique of Kant's transcendental philosophy.[9]

Marx regarded history as having passed through several stages. The details of his periodisation vary somewhat through his works, but it essentially is: Primitive CommunismSlave societies – FeudalismCapitalismSocialismCommunism (capitalism being the present stage and communism the future). Marx occupied himself primarily with describing capitalism. Historians place the beginning of capitalism some time between about 1450 (Sombart) and some time in the 17th century (Hobsbawm).[10]

Marx defines a commodity as a product of human labour that is produced for sale in a market, and many products of human labour are commodities. Marx began his major work on economics, Capital, with a discussion of commodities; Chapter One is called "Commodities".

Commodities

"The wealth of those societies in which the capitalist mode of production prevails, presents itself as 'an immense accumulation of commodities,' its unit being a single commodity." (First sentence of Capital, Volume I.)

"The common substance that manifests itself in the exchange value of commodities whenever they are exchanged, is their value." (Capital, I, Chap I, section 1.)

The worth of a commodity can be conceived of in two different ways, which Marx calls use-value and value. A commodity's use-value is its usefulness for fulfilling some practical purpose; for example, the use-value of a piece of food is that it provides nourishment and pleasurable taste; the use value of a hammer, that it can drive nails.

Value is, on the other hand, a measure of a commodity's worth in comparison to other commodities. It is closely related to exchange-value, the ratio at which commodities should be traded for one another, but not identical: value is at a more general level of abstraction; exchange-value is a realisation or form of it.

Marx argued that if value is a property common to all commodities, then whatever it is derived from, whatever determines it, must be common to all commodities. The only relevant thing that is, in Marx's view, common to all commodities is human labour: they are all produced by human labour.

Marx concluded that the value of a commodity is simply the amount of human labour required to produce it. Thus Marx adopted a labour theory of value, as had his predecessors Ricardo and MacCulloch; Marx himself traced the existence of the theory at least as far back as an anonymous work, Some Thoughts on the Interest of Money in General, and Particularly the Publick Funds, &c., published in London around 1739 or 1740.[11]

Marx placed some restrictions on the validity of his value theory: he said that in order for it to hold, the commodity must not be a useless item; and it is not the actual amount of labour that went into producing a particular individual commodity that determines its value, but the amount of labour that a worker of average energy and ability, working with average intensity, using the prevailing techniques of the day, would need to produce it. A formal statement of the law is: the value of a commodity is equal to the average socially necessary labour time required for its production. (Capital, I, Chap I – p. 39 in Progress Publishers, Moscow, ed'n.)

Marx's contention was that commodities tend, at a fairly general level of abstraction, to exchange at value; that is, if Commodity A, whose value is "V", is traded for Commodity B, it will tend to fetch an amount of Commodity B whose value is the same, "V". Particular circumstances will cause divergence from this rule, however.

Money

Marx held that metallic money, such as gold, is a commodity, and its value is the labour time necessary to produce it (mine it, smelt it, etc.). Marx argued that gold and silver are conventionally used as money because they embody a large amount of labour in a small, durable, form, which is convenient. Paper money is, in this model, a representation of gold or silver, almost without value of its own but held in circulation by state decree.

"Paper money is a token representing gold or money." (Capital, I, Chap III, section 2, part c.)

Production

Marx lists the elementary factors of production as:

  1. labour, "the personal activity of man." (Capital, I, VII, 1.)
  2. the subject of labour: the thing worked on.
  3. the instruments of labour: tools, labouring domestic animals like horses, chemicals used in modifying the subject, etc.

Some subjects of labour are available directly from Nature: uncaught fish, unmined coal, etc. Others are results of a previous stage of production; these are known as raw materials, such as flour or yarn. Workshops, canals, and roads are considered instruments of labour. (Capital, I, VII, 1.) Coal for boilers, oil for wheels, and hay for draft horses is considered raw material, not instruments of labour.

"If, on the other hand, the subject of labour has, so to say, been filtered through previous labour, we call it raw material. . . ." (Capital, I, Chap VII, section 1.)

The subjects of labour and instruments of labour together are called the means of productionRelations of production are the relations human beings adopt toward each other as part of the production process. In capitalism, wage labour and private property are part of the relations of production.

Calculation of value of a product (price not to be confused with value):
If labour is performed directly on Nature and with instruments of negligible value, the value of the product is simply the labour time. If labour is performed on something that is itself the product of previous labour (that is, on a raw material), using instruments that have some value, the value of the product is the value of the raw material, plus depreciation on the instruments, plus the labour time. Depreciation may be figured simply by dividing the value of the instruments by their working life; e.g. if a lathe worth £1,000 lasts in use 10 years it imparts value to the product at a rate of £100 per year.
, Where: is the value of the product;
is the value of the means of production;
is the labour time.

Effect of technical progress

According to Marx, the amount of actual product (i.e. use-value) that a typical worker produces in a given amount of time is the productivity of labour. It has tended to increase under capitalism. This is due to increase in the scale of enterprise, to specialisation of labour, and to the introduction of machinery. The immediate result of this is that the value of a given item tends to decrease, because the labour time necessary to produce it becomes less.

In a given amount of time, labour produces more items, but each unit has less value; the total value created per time remains the same. This means that the means of subsistence become cheaper; therefore the value of labour power or necessary labour time becomes less. If the length of the working day remains the same, this results in an increase in the surplus labour time and the rate of surplus value.

Technological advancement tends to increase the amount of capital needed to start a business, and it tends to result in an increasing preponderance of capital being spent on means of production (constant capital) as opposed to labour (variable capital). Marx called the ratio of these two kinds of capital the composition of capital.

Current theorizing in Marxian economics

Marxian economics has been built upon by many others, beginning almost at the moment of Marx's death. The second and third volumes of Das Kapital were edited by his close associate Friedrich Engels, based on Marx's notes. Marx's Theories of Surplus Value was edited by Karl Kautsky. The Marxian value theory and the Perron-Frobenius theorem on the positive eigenvector of a positive matrix [12] are fundamental to mathematical treatments of Marxian economics.

The Universities offering one or more courses in Marxian economics, or teach one or more economics courses on other topics from a perspective that they designate as Marxian or Marxist, include Colorado State University, New School for Social Research, School of Oriental and African Studies, Maastricht University, University of Bremen, University of California, Riverside, University of Leeds, University of Maine, University of Manchester, University of Massachusetts Amherst, University of Massachusetts Boston, University of Missouri–Kansas City, University of Sheffield, University of Utah, and York University (Toronto).[13]

English-language journals include Capital & Class, Historical Materialism, Monthly Review, Rethinking Marxism, Review of Radical Political Economics, and Studies in Political Economy.

Criticisms

Much of the critique of classical Marxian economics came from Marxian economists that revised Marx's original theory, or by the Austrian school of economics. V. K. Dmitriev, writing in 1898,[14] Ladislaus von Bortkiewicz, writing in 1906–07,[15] and subsequent critics claimed that Marx's value theory and law of the tendency of the rate of profit to fall are internally inconsistent. In other words, the critics allege that Marx drew conclusions that actually do not follow from his theoretical premises. Once these alleged errors are corrected, his conclusion that aggregate price and profit are determined by, and equal to, aggregate value and surplus value no longer holds true. This result calls into question his theory that the exploitation of workers is the sole source of profit.[16]

Whether the rate of profit in capitalism has, as Marx predicted, tended to fall is a subject of debate. N. Okishio, in 1961, devised a theorem (Okishio's theorem) showing that if capitalists pursue cost-cutting techniques and if the real wage does not rise, the rate of profit must rise.[17]

The inconsistency allegations have been a prominent feature of Marxian economics and the debate surrounding it since the 1970s.[18]

Among the critics pointing out internal inconsistencies are former and current Marxian and/or Sraffian economists, such as Paul Sweezy,[19] Nobuo Okishio,[20] Ian Steedman,[21] John Roemer,[22] Gary Mongiovi,[23] and David Laibman,[24] who propose that the field be grounded in their correct versions of Marxian economics instead of in Marx's critique of political economy in the original form in which he presented and developed it in Capital.[25]

Proponents of the Temporal Single System Interpretation (TSSI) of Marx's value theory claim that the supposed inconsistencies are actually the result of misinterpretation; they argue that when Marx's theory is understood as "temporal" and "single-system," the alleged internal inconsistencies disappear. In a recent survey of the debate, a proponent of the TSSI concludes that "the proofs of inconsistency are no longer defended; the entire case against Marx has been reduced to the interpretive issue."[26]

Large part of the criticism of the Marxian economics comes from contradictions observed in countries declaring allegiance to the Marxist economical and political doctrine in the 20th century. János Kornai analyzed the widespread scarcity of goods in these countries and prevalence of second economies (black markets) for very basic goods, coining the term "shortage economy". Dembinsky pointed out at inconsistent approach of Marx to determining "labor value", a central concept in the labor theory of value, which led to significant decline of effectiveness of these economies.[6]

Relevance to economics

Marxist economics was assessed as lacking relevance in 1988 by Robert M. Solow, who criticized the New Palgrave Dictionary of Economics for over-sampling articles on Marxist themes, giving a "false impression of the state of play" in the economics profession. Solow stated that "Marx was an important and influential thinker, and Marxism has been a doctrine with intellectual and practical influence. The fact is, however, that most serious English-speaking economists regard Marxist economics as an irrelevant dead end."[27]

"Economists working in the Marxian-Sraffian tradition represent a small minority of modern economists, and that their writings have virtually no impact upon the professional work of most economists in major English-language universities", according to George Stigler.[28]

Neo-Marxian economics

The terms Neo-Marxian, Post-Marxian, and Radical Political Economics were first used to refer to a distinct tradition of economic thought in the 1970s and 1980s.

In industrial economics, the Neo-Marxian approach stresses the monopolistic rather than the competitive nature of capitalism. This approach is associated with Michal Kalecki, Josef Steindl, Paul A. Baran and Paul Sweezy.[29][30]

See also

Footnotes

  1. ^ Wolff and Resnick, Richard and Stephen (August 1987). Economics: Marxian versus Neoclassical. The Johns Hopkins University Press. p. 130. ISBN 0801834805. Marxian theory (singular) gave way to Marxian theories (plural).
  2. ^ "The Neo-Marxian blood Schools". The New School. Archived from the original on 2008-04-29. Retrieved 2007-08-23.
  3. ^ Munro, John. "Some Basic Principles of Marxian Economics" (PDF). University of Toronto. Retrieved 2007-08-23.
  4. ^ Described in Duncan Foley and Gérard Duménil, 2008, "Marx's analysis of capitalist production," The New Palgrave Dictionary of Economics, 2nd Edition. Abstract.
  5. ^ Schefold, Bertram (1992). The Relation between the Rate of Profit and the Rate of Interest: A Reassessment after the Publication of Marx’s Manuscript of the Third Volume of Das Kapital. Springer Link. pp. 127–129.
  6. ^ a b c Dembinsky, Pawel H. (1991). The Logic of The Planned Economy. Oxford: Claredon Press. pp. 22–23. ISBN 0198286864.
  7. ^ Heilbroner 2000, p. 164.
  8. ^ Screpanti & Zamagni 2005, p. 474.
  9. ^ See Helmut Reichelt, quoted in: Kubota, Ken: Die dialektische Darstellung des allgemeinen Begriffs des Kapitals im Lichte der Philosophie Hegels. Zur logischen Analyse der politischen Ökonomie unter besonderer Berücksichtigung Adornos und der Forschungsergebnisse von Rubin, Backhaus, Reichelt, Uno und Sekine, in: Beiträge zur Marx-Engels-Forschung. Neue Folge 2009, pp. 199–224, here p. 199.
  10. ^ Angus Maddison, Phases of Capitalist Development. Oxford, 1982. p. 256, note.
  11. ^ Capital, Vol I, Chap I (p. 39 in the Progress Publishers, Moscow, edition).
  12. ^ Fujimori, Y. (1982). "Modern Analysis of Value Theory". Lecture Notes in Economics and Mathematical Systems. Springer.
  13. ^ Schools. HETecon.com. Retrieved on: August 23, 2007.
  14. ^ V. K. Dmitriev, 1974 (1898), Economic Essays on Value, Competition and Utility. Cambridge: Cambridge Univ. Press.
  15. ^ Ladislaus von Bortkiewicz, 1952 (1906–1907), "Value and Price in the Marxian System", International Economic Papers 2, 5–60; Ladislaus von Bortkiewicz, 1984 (1907), "On the Correction of Marx’s Fundamental Theoretical Construction in the Third Volume of Capital". In Eugen von Böhm-Bawerk 1984 (1896), Karl Marx and the Close of his System, Philadelphia: Orion Editions.
  16. ^ M. C. Howard and J. E. King. (1992) A History of Marxian Economics: Volume II, 1929–1990, chapter 12, sect. III. Princeton, NJ: Princeton Univ. Press.
  17. ^ M. C. Howard and J. E. King. (1992) A History of Marxian Economics: Volume II, 1929–1990, chapter 7, sects. II–IV. Princeton, NJ: Princeton Univ. Press.
  18. ^ See M. C. Howard and J. E. King, 1992, A History of Marxian Economics: Volume II, 1929–1990. Princeton, NJ: Princeton Univ. Press.
  19. ^ "Only one conclusion is possible, namely, that the Marxian method of transformation [of commodity values into prices of production] is logically unsatisfactory." Paul M. Sweezy, 1970 (1942), The Theory of Capitalist Development, p. 15. New York: Modern Reader Paperbacks.
  20. ^ Nobuo Okishio, 1961, "Technical Changes and the Rate of Profit," Kobe University Economic Review 7, pp. 85–99.
  21. ^ "[P]hysical quantities ... suffice to determine the rate of profit (and the associated prices of production) .... [I]t follows that value magnitudes are, at best, redundant in the determination of the rate of profit (and prices of production)." "Marx’s value reasoning––hardly a peripheral aspect of his work––must therefore be abandoned, in the interest of developing a coherent materialist theory of capitalism." Ian Steedman, 1977, Marx after Sraffa, pp. 202, 207. London: New Left Books.
  22. ^ "[The falling-rate-of-profit] position is rebutted in Chapter 5 by a theorem which states that ... competitive innovations result in a rising rate of profit. There seems to be no hope for a theory of the falling rate of profit within the strict confines of the environment that Marx suggested as relevant." John Roemer, Analytical Foundations of Marxian Economic Theory, p. 12. Cambridge: Cambridge Univ. Press, 1981.
  23. ^ Mongiovi, Gary (2002). "Vulgar economy in Marxian garb: a critique of Temporal Single System Marxism". Review of Radical Political Economics. 34 (4): 393–416. doi:10.1177/048661340203400401. Archived from the original on 2006-05-06. "Marx did make a number of errors in elaborating his theory of value and the profit rate .... [H]is would-be Temporal Single System defenders ... camouflage Marx’s errors." "Marx’s value analysis does indeed contain errors." (abstract)
  24. ^ "An Error II is an inconsistency, whose removal through development of the theory leaves the foundations of the theory intact. Now I believe that Marx left us with a few Errors II." David Laibman, "Rhetoric and Substance in Value Theory" in Alan Freeman, Andrew Kliman, and Julian Wells (eds.), The New Value Controversy and the Foundations of Economics, Cheltenham, UK: Edward Elgar, 2004, p. 17
  25. ^ See Andrew Kliman, Reclaiming Marx's "Capital": A Refutation of the Myth of Inconsistency, esp. pp. 210–11.
  26. ^ Andrew Kliman, Reclaiming Marx's "Capital", Lanham, MD: Lexington Books, p. 208, emphases in original.
  27. ^ Robert M. Solow, "The Wide, Wide World of Wealth, "New York Times, March 28, 1988, excerpt (from a review of The New Palgrave: A Dictionary of Economics, 1987).
  28. ^ Stigler, George J. (December 1988). "Palgrave's Dictionary of Economics". Journal of Economic Literature. American Economic Association. 26 (4): 1729–36. JSTOR 2726859.
  29. ^ Baran, P. and Sweezy, P. (1966). Monopoly Capital: An essay on the American economic and social order, Monthly Review Press, New York
  30. ^ Jonathan Nitzan and Shimshon Bichler. Capital as power: a study of order and creorder. Taylor & Francis, 2009, p. 50

References

Further reading

  • Althusser, Louis and Balibar, Étienne. Reading Capital. London: Verso, 2009.
  • Bottomore, Tom, ed. A Dictionary of Marxist Thought. Oxford: Blackwell, 1998.
  • Cochrane, James L. (1970). "Marxian Macroeconomics". Macroeconomics Before Keynes. Glenview: Scott, Foresman & Co. pp. 43–58. OCLC 799965716.
  • Fine, Ben. Marx's Capital. 5th ed. London: Pluto, 2010.
  • Harvey, David. A Companion to Marx's Capital. London: Verso, 2010.
  • Harvey, David. The Limits of Capital. London: Verso, 2006.
  • Mandel, Ernest. Marxist Economic Theory. New York: Monthly Review Press, 1970.
  • Mandel, Ernest. The Formation of the Economic Thought of Karl Marx. New York: Monthly Review Press, 1977.
  • Morishima, Michio. Marx's Economics: A Dual Theory of Value and Growth. Cambridge: Cambridge University Press, 1973.
  • Postone, Moishe. Time, Labor, and Social Domination: A Reinterpretation of Marx's Critical Theory. Cambridge [England]: Cambridge University Press, 1993.
  • Saad-Filho, Alfredo. The Value of Marx: Political Economy for Contemporary Capitalism. London: Routledge, 2002.
  • Wolff, Richard D. and Resnick, Stephen A. Contending Economic Theories: Neoclassical, Keynesian, and Marxian. The MIT Press, 2012. ISBN 0262517833

External links