رهام

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
رهام
اطلاعات کلی
نام رهـــام
منصب سردار
لقب رهام‌نیو
نژاد کشوادگان
دودمان گودرزیان
ملیت ایران
سایر اطلاعات
جنگ‌ها ایران و توران
جنگ اول جنگ مازندران
جنگ دوم جنگ دوازده‌رخ
جنگ سوم جنگ بزرگ کیخسرو
خانواده
نام نیا کشواد
نام پدر گودرز
فرزندان فرهاد
برادران گیو، بهرام، هجیر، نستوه،

رُهام از پهلوانان ایرانی شاهنامه فردوسی، پسر گودرز *[۱] و نوه کشواد زرین کلاه و همچنین پدر فرهاد بود. او از شجاعان گیتی بود و در زمان کیخسرو جنگ های مردانه‌ای نمود. وی در جنگهایی که با تورانیان و خاقان چین و جنگ هایی که به خونخواهی سیاوش برپا می‌شد، به فرماندهی گودرز پدر خود یا رستم شرکت می‌کرد.

محتویات

ریشه نام و رهام دیگر[ویرایش]

در فارسی و شاهنامه با نام رُهام و در زبان اوستایی رئوهوم یا رئو هائوم است. او همراه کاووس و دیگر پهلوانان به مازندران رفت و گرفتار شد تا رستم آنان را رهانید. در جنگهایی هم که به خونخواهی سیاوش انجام شد حضور داشت. از کارهای مهم او کشتن بارمان تورانی در جنگ دوازده رخ است. در شاهنامه رُهام به همراه بسیاری دیگر از پهلوانان همانند برادرش گیو و برادر زاده‌اش بیژن پس از عروج کیخسرو به آسمان در توفان برف ناپدید می‌شود.

و همچنین نام سرپرست پیروز، پسر یزدگرد یکم که از خانواده مهران بود. بعد از مرگ یزدگرد وقتی که پسر بزرگ یزدگرد هرمز سوم در سال ۴۵۷ - ۴۵۹ م به تخت سلطنت نشست برادر کوچک هرمز یعنی پیروز یا فیروز به کمک ملازم و سرپرستش رهام در جنگی که بین دوبرادر در گرفت پس از اینکه هرمز سوم به دست رهام کشته شد که یکی دیگر از عوامل پیروزی برادر کوچتر مورد حمایت بودن وی از طرف موبدان و نجبا بود،پیروز اول در سال ۴۵۹ - ۴۸۳ م به تخت سلطنت تکیه زد لازم به ذکر است در مدت جنگ دو برادر مادرشان دینگ در تیسفون سلطنت می‌کرد.[۱] شخصیت‌های تاریخی دیگری هم در تاریخ با نام رهام ثبت شده‌اند.

چم (معنی) واژه[ویرایش]

در پارسی[ویرایش]

  • رهام(roham): پرنده‌ای که شکار نشود، پرنده شکست ناپذیر.(در پارسی).
  • رهام(raham): رَهام اسم پسرانه فارسی، به عنوان پرنده ای که شکار نمی‌شود، پرنده آزاد، رها، آزاد (منبع:لغتنامه دهخدا، منتهی الارب، ناظم الاطباء، آنندراج و از اقرب الموارد.)
  • رهام(roham): قطرات لطیف باران ، باران نم نم ، باران روشن ، لطافت باران

در اوستایی[ویرایش]

  • شراب با شکوه.(در اوستایی) نظر به توصیف می دوستی رهام، نام وی مرکب از رئو (با شکوه در زبان اوستایی که از شاخهٔ شرقی زبانهای ایران باستان است) و هئومه یا هوم ویا هائوما *[۲].(سپندترین و مقدس‌ترین گیاه نزد ایرانیان و هندوان باستان که از آن شراب مقدسی به همین نام می‌ساختند که پادشاهان هخامنشی در جشن مهرگان از آن می‌نوشیدند و برای غسل نوزادان در مراسم دین زرتشت از این شراب نیز استفاده می کردند، پیتمه هوم (هوم/سپیتمه جمشید/ پدر سپیتاک زرتشت/ داماد و ولیعهد آستیاگ) در پهلوی همان گودرز کشوادگان در در شاهنامه فردوسی است. در شاهنامه فردوسی گودرز کشوادگان به ظن یا از روی اخبار اساطیری کهن صاحب درفش شیر نشان معرفی شده‌است.

رئو+هوم=رئوهام=رُهام

به ترکی چوان ناله بشنید هومپرستش رها کرد و بگذارد بوم
چنین گفت کاین ناله هنگام خواب نباشد مگر بانگ افراسیاب

درعربی[ویرایش]

  • (رُهام-roham)عدد بسیار.
  • (رهام-riham)در کشورهای عرب زبان اسمی شبیه همین اسم (رهام-Riham) ولی با تلفظ ریهام Reeham یا رهام reham است که در عربی 'ضوء المطر' یعنی 'باران روشن', و هچنین 'خفیف المطر' که به فارسی 'باران نم نم یا باران اسپری شده' معنا می‌دهد.

(منابع: لغت نامه دهخدا، منتهی الارب، ناظم الاطباء، آنندراج، اقرب الموارد، اوستا کهن‌ترین سرودهای ایرانیان جلیل دوست‌خواه)

داستانهای رهام از شاهنامه[ویرایش]

۱- پادشاهی کی کاووس و رفتن او به جنگ مازندران[ویرایش]

۱-رُهام، از پهلوانان ایرانی شاهنامه فردوسی از نسل کشوادیان یا گودرزیان است. رُهام پسر گودرز و نوه کشواد زرین کلاه و همچنین پدر فرهاد بود، وی از سرداران بهرام گور در جنگ با خاقان چین بود، و در جنگهایی که با تورنیان و خاقان چین و جنگهای که به خونخواهی سیاوش به فرماندهی گودرز پدر خود یا رستم شرکت می‌کرد واز دوران کیکاووس تا اوائل پادشاهی لهراسب نام او در شاهنامه می‌آید وی در پادشاهی کیخسرو شاه بزرگ ایران جنگ‌های درخشانی کرد.

خبر شد به طوس و به گودرز وگیوبه رُهام و گرگین و گردان نیو
که دستان به نزدیک ایران رسیددرفش همایونش آمد پدید

او همراه کاووس و دیگر پهلوانان به مازندران رفت و گرفتار شد تا رستم آنان را رهانید. در جنگهایی هم که به خونخواهی سیاوش انجام شد حضور داشت. از کارهای مهم او کشتن بارمان تورانی در جنگ دوازده رخ است.*[۳]

در شاهنامه رُهام به همراه بسیاری دیگر از پهلوانان پس از عروج کیخسرو به آسمان در توفان برف ناپدید می‌شود.

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیوچو خراد و گرگین و رهام نیو
به آواز گفتند ما کهتریمزمین جز به فرمان تو نسپریم
... برفتند با او بزرگان نیوچو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
به زال آنگهی گفت گیو از خدایهمی خواهم آنک او بود رهنمای
... چو طوس و فریبرز و گودرز و گیوچو رهام و گرگین و فرهاد نیو
برین گونه یک هفته با رود و میهمی رامش آراست کاووس کی
... چو گودرز با زنگه شاورانچو رهام و گرگین جنگ‌آوران
گرازه همی شد بسان گرازدرفشی برافراخته هفت یاز

۲ - داستان سهراب[ویرایش]

هاد از بر رخش رخشنده زینهمی گفت گرگین که بشتاب هین
همی بست بر باره رهام تنگبه برگستوان بر زده طوس چنگ
همی این بدان آن بدین گفت زودتهمتن چو از خیمه آوا شنود

۳-داستان سیاوش[ویرایش]

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیرچو شاپور و فرهاد و رهام شیر
همه جامه کرده کبود و سیاههمه خاک بر سر بجای کلاه

۴-پادشاهی کیخسرو[ویرایش]

درفش از پس پشت او شیر بودکه جنگش بگرز و بشمشیر بود
بچپ بر همی رفت رهام نیوسوی راستش چون سرافراز گیو
پس پشت شیدوش یل با درفشمزمین گشته از شیر پیکر بنفش

۵- بازور در داستان کاموس کشانی[ویرایش]

در شاهنامه، در جریان جنگی از جنگهای ایران و توران، پیران از بازور*[۴](جادوگر تورانیان) خواست که بر فراز ِ ستیغ (قُلّه) کوه رفته و به سمت ایرانیان، برف و سرما بفرستد. بازور با کمک جادویی که می‌دانست، چنین کرد و با غالب شدن برف و سرما بر فراز سپاه ایران، در این سپاه شکست افتاد و نزدیک بود که کار ایران تمام شود. امّا در این میان، مردی دانش پژوه در سپاه ایران که فردوسی از وی با عنوان ایرانی یاد کرده‌است، تدبیری اندیشید و جایگاه بازور یا محل مخفی شدن وی بر ستیغ کوه را پیدا کرد. آنگاه مرد دانش پژوه، جایگاه بازور افسونگر را به رهام، دلاورمرد ِ سپاه ایران بازنمود و نشان داد. رُهام به سراغ بازور رفت و به یک ضربت ِ شمشیر، بازوی بازور را که بدان افسونگری می‌کرد، بُرید و بدینسان جادوی او را تباه و بی حاصل نمود. حکیم فردوسی در شاهنامه، شرح افسونگری بازور را چنین آغاز می‌کند:

ز ترکان یکی بود بازور نامبه افسون به هرجای گسترده کام
... بجنبید رهام زان رزمگاهبرون تاخت اسپ از میان سپاه
... چو رهام نزدیک جادو رسیدسبک تیغ تیز از میان برکشید
بیفگند دستش بشمشیر تیزیکی باد برخاست چون رستخیز
ز روی هوا ابر تیره ببردفرود آمد از کوه رهام گرد

۶-رهام در رخج و رخوت[ویرایش]

دیگر فرزند نامبردار گودرز «رُهّام» است که در شاهنامه بیشتر؛ با پاژنام «شیر» از وی یاد شده‌است و طبق منابعی همین پهلوان است که نیای بلوچان است. در یک نامهٔ کهن پهلوی بنام نامکی شَتریهائی اِیران، که صادق هدایت، نخستین بار، آنرا با نام «نامه شهرستانهای ایرانی» بفارسی ترجمه کرد، و اکنون با همین نام، شناخته می‌شود، دربارهٔ رهّام چنین آمده‌است: «فـت‌اضتو: ﴽدوت جخدغم: ک‌تﴽلو ی‌ات لاا ﺔ صدغفق ی‌غفدغ غضلﴽل اج ت‌اا وحت خل‌فدغ ئبک‌خدغیو خل تسه ضت‌اب باغ ی‌ات. «شتریستانی رَخوت، رَهامی گوترزان کرت، پَت هان گاس کاش اسپورَچ نَر (ی) تور اُوژت، اوش یبْگوخاکان هَچ آنوذ سْتُوْ بکَرت» که ترجمهٔ آن چنین است: "شهرستان رَخوت را رهام گودرزان بساخت، بدان جای که اسپورچ پهلوان تورانی را بکشت و یبغوخاقان را از آنجا ستوه کرد (بستوهانید)" چون در شاهنامه رهام سازندهٔ شهرستانهای رُخج و رَخوت فرزند گودرز است، پس بلوچان گرامی فرزندان گودرز کشواد اند، و نژاد از کاوهٔ آهنگر برافرازندهٔ درفش کاویانی، (و رهانندهٔ ایرانیان از ستم یکهزارسالهٔ بیگانگان) داراند. و درود بر فرزندان، و شاد؛ روان نیاکان ارجمندشان، که در گسترهٔ تاریخ ایران همواره نگهبان مرزهای این سرزمین میانهٔ جهان بوده‌اند.

۷- رهام و اشکش[ویرایش]

حکیم فردوسی در بیتی شکوهمند از شاهنامه، از رهام و اشکش چنین یاد کرده‌است:

چو رهام و چون بیژن ِ تیزچنگچو اَشکَش همه نامبُردار ِ جنگ

۸-جنگ یازده رخ[ویرایش]

در جنگ یازده رخ، مبازره یازده تورانی به رهبری پیران و یازده پهلوان ایرانی به رهبری گودرز پدر رهام بود، که رهام پنجمین دلاور بود که با بارمان به نبرد آمد. آنان نخست کمان را بر گرفتند و چون کمانها بر هم شکستند، دست بر شمشیر و آنگاه نیزه بردند و چون هر دو کارآزموده و دلیر بودند، مدتی با هم گشتند تا رهام نیزه‌ای بر ران سوار زد و نیزه از ران او گذشت و به اسب رسید. اسب فرو غلطید و رهام سر رسید و نیزه دیگری بر پشت آرمان زد که او را به کین سیاوش کشت پس آرمان را با سرو پای آویخته بر زین اسب خود بست و به جایگاه نشان آمده و درفشش را بالای کوه برافراشت.

به پنجم چو رهام گودرز بودکه با بارمان او نبرد آزمود
کمان برگرفتند و تیر خدنگبرآمد خروش سواران جنگ
چو رهام و چون بیژن ِ تیزچنگچو اَشکَش همه نامبُردار ِ جنگ
کمانها همه پاک بر هم شکستسوی نیزه بردند چون باد دست
دو جنگی و هر دو دلیر و سوار هشیوار و دیده بسی کارزار
بگشتند بسیار یک بادگر بپیچید رهام پرخاشخر
یکی نیزه انداخت بر ران اوی کز اسب اندر آمد بفرمان اوی
جدا شد ز باره هم آنگاه ترک ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
...فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیوچو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوانفریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهمچو...

۹- داستان فرود سیاوش[ویرایش]

در داستان فرود سیاوش، رهام و برادر زاده‌اش بیژن، فرود را در جنگی که در اثر بی کفایتی و دژراهبری طوس که از دستورها و فرمانهای کیخسرو سرپیچی کرده بود کشتند. این جنگ به سبب کاملاً ناضروری بین ایرانیان از یکسو و فرود و یارانش از سوی دیگر پدید آورده بود.

دو گفت بهرام سالار طوسکه با اختر کاویانست و کوس
ز گردان چو گودرز و رهام و گیوچو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو
چو گستهم و چون زنگهٔ شاورانگرازه سر مرد کنداوران
......
چو رهام و بیژن کمین ساختندفراز و نشیبش همی تاختند
......
چو رهام گرد اندر آمد به پشتخروشان یکی تیغ هندی به مشت
بزد بر سر کتف مرد دلیرفرود آمد از دوش دستش به زیر
چو از وی جدا گشت بازوی و دوشهمی تاخت اسپ و همی زد خروش
......
ز رهام وز بیژن تیز مغزنیاید بگیتی یکی کار نغز
هماننگه بیامد سپهدار طوسبراه کلات اندر آورد کوس
......
فریبرز بنهاد بر سر کلاهکه هم پهلوان بود و هم پور شاه
......
ازان پس بفرمود رهام راکه پیدا کند با گهر نام را
......
بدو گفت رو پیش پیران خرامز من نزد آن پهلوان بر پیام
......
ز پیش فریبرز رهام گردبرون رفت و پیغام و نامه ببرد
بیامد طلایه بدیدش براهبپرسیدش از نام وز جایگاه
بدو گفت رهام جنگی منمهنرمند و بیدار و سنگی منم
......
که رهام گودرز زان رزمگاهبیامد سوی پهلوان سپاه
بفرمود تا پیش اوی آورندگشاده‌دل و تازه‌روی آورند
سراینده رهام شد پیش اویبترس از نهان بداندیش اوی
چو پیران ورا دید بنواختشبپرسید و بر تخت بنشاختش
برآورد رهام راز از نهفتپیام فریبرز با او بگفت
چنین گفت پیران برهام گردکه این جنگ را خرد نتوان شمرد

۱۰-داستان کاموس کشانی[ویرایش]

کاموس، در شاهنامه، مبارزی کشانی و یکی از امرای زیردست افراسیاب است که در جنگی به همین نام (داستان کاموس کشانی) که بین ایرانیان و تورانیان درگرفت برای یاری کردن به تورانیان شرکت کرد. در این جنگ ابتدا رُهام پسر گودرز از طرف سپاه ایرانیان به مبارزه با کاموس پرداخت ولی بعد از مبارزه تن به تن شکست خورده و به کوه فرار کرد و بعد از آن رستم جلو آمد و کاموس را به مبارزه طلبید و بعد از یک جنگ تن به تن خمّ کمند گرفت و کشت.

برآویخت رهام با اشکبوسزمین آهنین شد، سپهر آبنوس
......
رده برکشیده همه یکسرهچو رهام گودرز بر میسره
......
چو شیدوش و رهام و گستهم و گیوزره‌دار خراد و برزین نیو
......
چو رهام گودرز و فرشیدوردچو شیدوش و لهاک شد هم نبرد
......
چو رهام و شیدوش بر پیش صفگرازه بکین برلب آورده کف
......
ز روی هوا ابر تیره ببردفرود آمد از کوه رهام گرد
......
بجنبید رهام زان رزمگاهبرون تاخت اسپ از میان سپاه
......
چو توس و چو گودرز و گیو دلیرچو شیدوش و بیژن چو رهام شیر
... دست کرده بکشبپیش خداوند خورشیدفش
همه همگنان خاک دادند بوسچو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس
چو خراد با زنگهٔ شاوراندگر بیژن و گیو و کنداوران

۱۱- داستان خاقان چین[ویرایش]

...رستم یلان را بخواند
سخنهای بایسته چندی براندچو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
فریبرز و گستهم و خراد نیوچو گرگین کارآزموده سوار
چو بیژن فروزندهٔ...

۱۲-داستان اکوان دیو[ویرایش]

... گودرز و چون رستم و گستهمچو برزین گرشاسپ از تخم جم
چو گیو و چو رهام کار آزمایچو گرگین و خراد فرخنده رای
چو از روز یک ساعت اندر گذشتبیامد بدرگاه...

۱۳-داستان بیژن و منیژه[ویرایش]

... فرهاد و گیوچو گرگین میلاد و شاپور نیو
شه نوذر آن طوس لشکرشکنچو رهام و چون بیژن رزم‌زن
همه بادهٔ خسروانی بدستهمه پهلوانان خسروپرست
می اندر قدح چون......

۱۴- اندر ستایش سلطان محمود[ویرایش]

... آنکس که بود او ز تخم زرسبپرستندهٔ فرخ آذر گشسب
دگر بیژن گیو و رهام گردکجا شاهشان از بزرگان شمرد
چو گرگین میلاد و گردان ریبرفتند یکسر بفرمان کی...

۱۵- پادشاهی بهرام گور[ویرایش]

… به زاد راسوم مهربرزین خراد را
چو بهرام پیروز بهرامیانخزروان رهام با اندیان
یکی شاه گیلان یکی شاه ریکه بودند در رای هشیار پی

۱۶- پادشاهی خسرو پرویز[ویرایش]

... پنداشت کو شد تباهخروشید و برگشت زان رزمگاه
بدو گفت برهام کای جنگجوینکشتی مرا سوی خرگه مپوی
تو گفتی سخن باش و پاسخ شنواگر بشنوی زنده مانی...

۱۷-داستان رستم و اشکبوس[ویرایش]

جنگ جویی که نامش اشکبوس بود وارد میدان شد و مانند طبل بزرگ جنگ، نعره و فریاد می‌کشید. او به این دلیل وارد میدان جنگ شد که از سپاه ایران حریف بطلبد و او شکست بدهد. رهام، بلافاصله درحالی که کلاهخود و لباس رزم بر تن داشت به میدان رفت و چنان گرد وخاکی بلند کرد که تا آسمان رفت. رهام با اشکبوس درگیر شد و از طرف هردو سپاه صدای شیپور و طبل بلند شد. اشکبوس گرز سنگینش را به دست گرفت و زمین برای تحمل او تبدیل به آهن شد و آسمان از ترس تیره و کدر گشت. رهام هم در برابر اشکبوس گرز سنگینش را بلند کرد اما بعد از جنگ با گرز هردو جنگ جوی از جنگ خسته شدند. وقتی رهام در برابر اشکبوس ناتوان شد از او روی برگرداند و به سوی کوه (ارتفاعات) فرار کرد. توس که در مرکز سپاه (فرماندهی) بود از این حرکت رهام خشمگین شد و به اسبش اشاره کرد تا برای جنگ خودش به نزد اشکبوس برود. تهمتن (رستم) از این حرکت ناراحت شد و به توس گفت که رهام با این آبروریزی باید به باده نوشی روی بیاورد تا آن را فراموش کند. تو سپاه را نظم بده من، پیاده به جنگ اشکبوس می‌روم. رستم کمان آمادهٔ شلیک را بر دوشش انداخت و چندتا تیر هم در کمربند خود قرار داد... و بالاخره اشکبوس توسط رستم شکست خورد واشکبوس کشانی هم بلافاصله جان داد و مرد چنان که انگاری از مادر زاده نشده بود.

  • شاهنامه فردوسی
  • زین الاخبار گردیزی، ویرایش عبدالحی حبیبی، ۱۳۶۳ – رویه‌های ۶-۳۰۵
  • واژه‌های بلوچی را از دفتر نخست فرهنگ بلوچی نوشتهٔ عبدالغفور جهاندیده
  • «نامه شهرستانهای ایرانی» از صادق هدایت
  • پارسی نگاشتهٔ شاهنامهٔ فردوسی، صفحه: ۶۳۲
  • پارسی نگاشتهٔ شاهنامه، نگارش: فرانک دوانلو، انتشارات آهنگ قلم، چاپ سوم، ۱۳۸۷

روایات متفرقه[ویرایش]

در کتاب شهرهای ایران[ویرایش]

به نظر یوزف مارکوارت خاور شناس سرشناس آلمانی (در کتاب شهرهای ایران ترجمه احمد تفضلی ص۸۴) احتمالاً انتساب بنیان رخد به رهام به سبب تشابه دو اسم و براساس اشتقاق عامیانه بوده‌است. و همچنین در فرهنگها و تاریخهای متأخر بر اثر نفوذ اساطیر سامی و خلط آن با اساطیر ایرانی کارهای دیگری نیز به رُهام نسبت داده شده‌است. خلاصهٔ آن در زیر می‌آید:

رُهام نام پسر گودرز است و بعد از کیخسرو به ملازمت لهراسب شاهنشاه ایران معزز بوده از جانب او به حکومت ری و اسپهان (اصفهان) تا حدود شوشتر و اهواز ممتاز شد و حکمرانی همدان را به داریوش فارسی داده و او را بر سر پادشاهان کلدانیون که در بابل تا ارمن و عمان حکمران بودند فرستاد. وی بلشازار حاکم را کشت و آن ولایت را مسخر کرده و به حکم شاه سلطنت بابل تا بیت‌المقدس به وی مفوض شد. چون لهراسب به سعی دانیال دین موسوی داشت و رعایت بنی اسرائیل می‌نمود از نو بیت المقدس و مسجد الاقصی را آباد کرد و خرابیهای بخت النصر را تعمیر نمود.*[۵] رهام از شجاعان گیتی بود و ذر زمان کیخسرو جنگهای مردانه نمود.

برهان - فرهنگ جهانگیری[ویرایش]

پسر گودرز که در جنگ دوازده رخ بارمان را کشت.

انجمن آرا- آنندراج[ویرایش]

نام پسر گودرز و بعد از کیخسرو به ملازمت لهراسب، شاهنشاه ایران معزز بوده و از جانب او به حکومت ری و اسپهان و فارس تا حدود شوشتر و اهواز ممتاز شد و حکمرانی همدان را به داریوش فارسی داده و او را بر سر پادشاهان کلدانیون که در بابل تا ارمن و عمان حکمران بودند، فرستاد. وی بلشازار حاکم را کشت و آن ولایت را مسخر کرد و به حکم شاه سلطنت بابل تا بیت المقدس به وی مفوض شد. چون لهراسب به سعی دانیال علیه السلام دین موسوی داشت و رعایت بنی اسرائیل می‌نمود از نو بیت المقدس و مسجد اقصی را آباد کرد و خرابیهای بخت النصر را تعمیر نمود. رهام از شجاعان گیتی بود و در زمان کیخسرو جنگهای مردانه نمود.

کتاب محاسن اصفهان[ویرایش]

دراین کتاب ابومسلم خراسانی (یکی ازمبارزان ایرانی علیه حکومت اعراب و امویان) با عنوان ابواسحاق ابراهیم بن عثمان بن بشار بن شیدوش پسر گودرز دانسته‌اند و در کتاب محاسن اصفهان (تالیف مفضل بن سعد ما فروخی اصفهانی) وی از نوادگان رهام پسر گودرز از پهلوانان بزرگ شاهنامه شمرده شده است.

ویس ورامین[ویرایش]

رهام نام قهرمان آذربایجانی است که از خاندان اصیل ایرانی بوده‌است نژادش به کیانیان باز می‌گردد. و اسعدی گرگانی در منظومه ویس ورامین می‌گوید:

آغاز داستان ویس و رامین[ویرایش]

… از خراسان و کهستانز شیراز و صفاهان و دهستان
چو بهرام و رهام اردبیلیگشسپ دیلمی شاپور گیلی
چو کشمیریل و چون نامی آذینچو ویروی دلیر و گرد …
ز هر شهری سپه داری و شاهیز هر مرزی پری رویی و ماهی
گزیده هر چه در ایران بزرگاناز آذربایگان وز ری و گرگان
چو بهرام و رهام اردبیلیگشسب دیلمی شاهپور گیلی

بر داشتن رامین گنج موبد را گریختن به دیلمان[ویرایش]

... فرمانش را طاعت نمودندچو کشمیر چو آذین و چو ویرو
چو بهرام و رهام و سام و گیلوشهان دیگر از هر جایگاهی
فرستادند رامین را سپاهیچنان شد لشکر رامین...

نشستن رامین بر تخت شهنشاهی[ویرایش]

... به آمل بود خرمدمادم زد همی رطل دمادم
پس آنگه داد طبرستان به رهامجوانمرد نکوبخت نکونام
به ایران در نژاد او کیانیبزرگی در نژادش باستانی

قصاید قاآنی[ویرایش]

-قاآنی قصاید قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ در مدح شاهزادهٔ رضوان و ساده شجاع السلطنه حسنعلی میرزا طاب ثراه فرماید.

... ناورد کلاه از سر گرشاسب، ربوددرگه کینه سنان از کف رهام گرفت
مهر چه افزود فلک قیمت کالای هنرمشتری شد وی و از مجمع هنگام گرفت

-قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۵ در ستایش پادشاه رضوان جایگاه محمد شاه غازی طاب اللّه ثراه گوید.

جمجاه محمّد شه غازی که ز سهمشسهراب گریزد ز صف جنگ چو رهام
از عیب هنر آرد بی منت اعجازاز غیب خبر دارد بی‌زحمت الهام

-قصاید قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۶ در ستایش پادشاه رضوان جایگاه محمد شاه غازی طاب ثراه گوید.

چو گیرد خنجر کین روز ناوردگریزد رستم از چنگش چو رهام
به گیتی بسکه ماند از نیزه‌اش رسمبه‌گیهان بسکه رفت از سطوتش نام

در گشسب نامه[ویرایش]

در گشسب نامه که شاعر آن گمنام مانده چهارصد پهلوان ایرانی، از جمله رهام و برادرش گیو، توس و زنگنه شاهوران به خواستگاری بانوگشسب (دختر رستم دستان که یکی از پهلوانان اساطیری زن ایران است) می‌روند و در آزمایشی به تدبیر رستم تنها گیو (برادر رهام) خود را شایستهٔ همسری او نشان می‌دهد. اما او در همان آغاز ازدواج دست و پای شوی را می‌بندد و به گوشه‌ای می افکند، تا اینکه به وساطت رستم با او از در آشتی در می‌آید. در آن منظومه هر کدام از پهلوانان از جمله رُهام، هم داستان مخصوص به هود با دختر رستم دارد.

منابع:

  • یوزف مارکوارت خاور شناس سرشناس آلمانی (در کتاب شهرهای ایران ترجمه احمد تفضلی ص۸۴)
  • ویسو رامین فحرالدین اسعد گرگانی
  • منظومه گشسب نامه
  • بانو گشسب، پهلوان بانوی حماسهٔ ایران. مقاله‌ای از دکتر روح انگیز کراچی

ابیات پیرامون رهام[ویرایش]

فردوسی[ویرایش]

پهلوان رهام در داستانهای کاموس کشانی، جنگ دوازده رخ، داستان خاقان چین و داستان فرود سیاوش در شاهنامه فردوسی ذکر شده‌است که برخی ابیات این داستانها به قرار ذیل می‌باشد.

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیرچو شاپور و فرهاد و رهام شیر
به پنجم چو رهام گودرز بودکه با بارمان او نبرد آزمود
چنین گفت رستم به رهام شیرکه ترسم که رخشم شد از کارسیر
چو بهرام و رهام گردن فرازچو شیدوش شیراوژن رزم ساز
بجنبید رهام زان رزمگاهبرون تاخت اسپ از میان سپاه
ز روی هوا ابر تیره ببردفرود آمد از کوه رهام گرد
چو رهام و شیدوش بر پیش صفگرازه بکین برلب آورده کف
برآویخت رهام با اشکبوسبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
چنین داد رهام پاسخ بدویکه‌ای نامور گرد پرخاشجوی
به رهام و گرگین و گردان نیوکه دستان به نزدیک ایران رسید
همی بست بر باره رهام تنگبه برگستوان بر زده طوس چنگ
چو رهام و گرگین جنگ آورانگرازه همی شد بسان گراز
برفتند با او بزرگان نیوچو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
خبر شد به طوس و به گودرز وگیوبه رُهام و گرگین و گردان نیو

رجوع به شاهنامهٔ فردوسی و مجمل التواریخ و القصص ص ۵۰ و۹۱ و ۹۲ و ۳۱۵ و ۴۳۶ و ایران در زمان ساسانیان ص ۸۵ شود.

سوزنی[ویرایش]

گه سخاوت معن است و حاتم و افشینگه شجاعت رهام و رستم و بیژن

فخرالدین اسعد گرگانی[ویرایش]

ز هر شهری سپه داری و شاهیز هر مرزی پری رویی و ماهی
گزیده هر چه در ایران بزرگاناز آذربایگان وز ری و گرگان
چو بهرام و رهام اردبیلیگشسب دیلمی شاهپور گیلی
بزرگانی که پیرامنش بودندهمه فرمانش را طاعت نمودند
چو کشمیر چو آذین و چو ویروچو بهرام و رهام و سام و گیلو
شهان دیگر از هر جایگاهیفرستادند رامین را سپاهی
… از خراسان و کهستانز شیراز و صفاهان و دهستان
چو بهرام و رهام اردبیلیگشسب دیلمی شاهپور گیلی
یکی هفته به آمل بود خرمدمادم زد همی رطل دمادم
پس آنگه داد طبرستان به رهامجوانمرد نکوبخت نکونام
به ایران در نژاد او کیانیبزرگی در نژادش باستانی

تبارنامه[ویرایش]

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
کشواد
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
گودرز
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
گیو
 
 
رهام
 
 
بهرام
 
هجیر
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بیژن
 
 
فرهاد

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. زرین کوب، عبدالحسین. تاریخ مردم ایران
  1. ^ گودرزیان که شامل خود گودرز و پسرانش رهام و گیو وهجیر و نوه اش بیژن بقیه پسران و نوادگان گودرزبودند که از بزرگ‌ترین خاندانهای پهلوانی در شاهنامه‌اند و در جنگهایی که به خونخواهی سیاوش انجام شد حضور داشت گاه فرماندهی سپاه را بر عهده داشت و افتخارات بزرگی را برای ایرانیان بدست آورندند، بنا به روایاتی گودرزیان از نسل کاوه آهنگر می‌باشند.
  2. ^  در فارسی «hom»، در اوستایی haoma. درختی مقدس برای زرتشتیان و در میانرودان درخت زندگی بود.
  3. ^  نام یک جادوگر یا افسون کننده تورانی که که فرد نادرست و بدکاری محسوب می‌شد این داستان در شاهنامه در داستان کاموس کشانی است.
  4. ^  به پنجم چو رهام گودرز بود /// که با بارمان او نبرد آزمود.
  5. ^  در کتاب پهلوی مینوی خرد درست عکس آنچه در بالا آمده‌است به لهراسپ نسبت داده شده‌است:
    «و از کی لهراسب این سود بود که... اورشلیم جهودان کَند و جهودان را آشفته و پراگنده کرد.» (مینوی خرد ۴۷) حتی در تواریخ اسلامی بخت‌النصر اسپهبد لهراسب دانسته شده‌است که به دستور لهراسب بیت‌المقدس را خراب کرد. (مینوی خرد ۴۷ پاورقی ۱).
  6. ^  (از لغتنامه دهخدا) (از انجمن آرا) (از آنندراج)

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]