براهین ناسازگاری صفات الهی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

براهین ناسازگاری صفات الهی (به انگلیسی: Incompatible-properties arguments) گروهی از براهین اثبات عدم وجود خدا هستند که وجود موجودی با صفات و ویژگی‌های خدا را رد می‌کنند.

براهین ناسازگاری صفات الهی نیز خدا را با تعاریف رایجی که از او وجود دارد، یک موجود متناقض می‌نامند و بر این اساس خدا را ممتنع الوجود می خوانند.

استدلال به بی زمانی و غایتمندی[ویرایش]

جان سوا می‌نویسد:

۱. اگر جهان علت رخداد چیزهاست، علت آن علت چیست؟ هیچ‌کس/هیچ‌چیز. این منطقا پذیرفتنی است.(چون نامحدود پس بی نیاز مطلق است پس بی نیازی از پایه شروع می شود پس از پایه بی نیاز است پس پایه هر چیزی یا کسی وجود اوست پس از وجود بی نیاز است پس به وجود نیازمند نیست پس به وجود نیامده اگر گویند پس چگونه است به وجود نیامده آن خدای شما خدای تصور شماست نه عقل و فلسفه تان چون اکنون ثابت کردیم دلیل نبود علت به دلیل اگر هم چگونه است بی نیاز به وجود نیست ولی هست مطلق است چگونه است چون اگر او هیچ باشد یعنی هیچ آمدن یعنی از نبود بیاید وپس یعنی پایه اش نبود بوده پس نخواهد بود مگر خود به خود آید وقتی که خود به خود‌آید وقتی روزی نبوده آید وکسی نبوده که او را بیاورد پایه نبود بر او می شود پس نمی تواند اصلا خود را به وجود آورد چون نیست چگونه می تواند خود را بود بگوید وقتی که نیست پس راهی نیست جز کسی باشد که اصلا هیچ نباشد و خود به خود نباشد پس نامحدود است پس هست مطلق است چون اگر ذره ای هیچ بود یعنی نبود مطلق پس یعنی ناقص مطلق پس محدود مطلق می شد پس نامحدودی هیچ تناقضی با هست مطلق ندارد چون: هست مطلق = نامحدود = بی نیاز مطلق = پس بی نیاز از پایه = پس بی نیاز از وجود = پس به وجود نیامده = پس ازلی است = پس به وجود نیامده = پس بی نیاز از وجود = پس بی نیاز از پایه = پس بی نیاز مطلق = پس چون از هیچ آمدن اصلا ممکن نیست پس هست مطلق است باید باید باید نامحدود آید پس چگونه که نمی شود با برطرف هر گونه خللی فلسفی که بتواند آن خلل را تکمیل کند و تا رسیدن به آن خلل درست تا حد کافی رسیدیم اگر با فلسفه ای کامل آن را تکمیل نماییم که خلال را بر طرف نماید که با کاملیت قبلی که به حد خودش کامل شد کامل آید و کامل تمام شود کاملا به چیز کاملا درست مهض رسدیم دقیقا مثل مثال زیر: هست مطلق = وجود مطلق نیست پس چون هر وجود داشته باشد چون وجود است حتما چون وجود است پس نیازمند به وجود بخشی است چون وجود بخشی یعنی از نبود به بود آوردن یعنی بی حد آوردن و این از وجود دارد پس یعنی حتما قرارگاه دارد که وجود دارد اگر قرارگاه نداشته باشد پس وجود ندارد اگر وجود داشته باشد حتما قرار گاه دارد جون وجود یعنی دارای ظاهر و باطن وگرنه وجود نیست اگر باطن داشته ولی ظاهریت تعریف نداشته باشد فقط هست است چون خدا هست مطلق است پس یعنی باطن و ظاهر بر او تعریف نیست بلکه چون نامحدود است هم ظاهر است هم باطن وهر دوی او یکی است چون ذره ای حد ندارد ذره ای تمایز ندارد پس ظاهر و باطن او یکی می شود پس نه می شود به باطنش ظاهر نگفت هم به ظاهرش باطن نگفت پس نمی شود بر او ظاهر و باطن گفت پس نمی شود بر او ظاهر و باطن تعریف نمود پس در کل می شود هست با وجود یکی نباشد ولی وجود با هست یکی است پس همه هست ها وجود نیست ولی همه وجود ها هست است پس کی خدا را هست نموده پس کسی که خدا هست نموده اگر محدود باشد نیازمند به نا محدود است و آن موقع دو نامحدود خواهد بود چون بر خدا حد تعریف نیست تمایز تعریف نیست پس کاملا یکی است پس نمی تواند ذرهای چند تا باشد و اگر او هم نامحدود باشد نمی شود یا چند نامحدودی یا اغز هیچ یا خود به خودی شده و پس کاملا رد است کسی هست مطلق است نیازمند به هست کننده نیست پس هست نمی شود بلکه همیشه هست مطلق است پس ابدی هم هست پس کاملا وجود نیست چون محدود می شود پس چون هست مطلق است ذره ای هیچ برای او تعریف نیست پس نامحدود مطلق است نه محدود مطلق پس با تمام این توصیفات می شود نبود وجود نیاز بر او معنای نبود او هرگز نیست وگرنه ذره ای چیزی وجود نداشته(جهان هستی) خواهد بود پس خدا هست مطلق است )

۲. علت آن علت کی روی داده است؟ تنها پاسخ منطقا پذیرفتنی «هیچ‌وقت» خواهد بود. زیرا اگر علت جهان در یک زمان خاص روی داده باشد، آن جهان بی‌زمان نخواهد بود.( با اتمام توصیفات بالا چون نامحدود است علت ندارد که داشته باشد که کی و چه موقع رخ داده باشد و راستی انسان می تواند خدا را استدلال کند ولی نمی تواند تصور کند وگرنه با تمام توصیفات نمی توانست حتی ذره ای کلمه نامحدود را بداند چه رسد استدلال کند که می کند ولی همان بار اول که بخواهد نامحدود را تصور کند کم می آورد ولی با استدلال طبق سند دقیق بالا می تواند استدلال کند با تمام این توصیفات استدلال کاملا با تصور جدا مهض خواهد بود و توانایی استدلال تا نامحدود انسان را نامحدود نمی کند چون استدلال بخشی از فهم است چون تصور هم بخشی از فهم است که انسان ندارد پس نامحدود بودن استدلال انسان به دلیل جدای تمام استدلال با تصور باعث نا محدود شدن وی نشده بلکه به دلیل نداشتن نصور او را محدود می نماید و پس با تمام سند این توصیفات بالا انسان فقط می تواند تا نامحدود استدلال کند پس به دلیل استدلال تا نامحدود می تواند با استدلال به حقیقت مطلق رسد پس چون فقط می تواند فقط با استدلال به حقیقت کامل رسد و استدلال فقط بخشی از فهم است مثلا تصور را اصلا نداد محدود بودن انسان را اصلا رد نمی کند بلکه تعیین میکند چون فقط انسان می توان استدلال کند پس محدود است پس اثبات خدا یا استدلال خدا اصلا رد نشده بلکه تایید می شود و با تمام این توصیفات بالا بلکه محدود بودن انسان که فقط می تواند استدلال کند را تایید مهض و پس مطلق می کند پس هست خدا مطلقا است چون کاملا با سند محکم بالا کاملا راه ما استدلال بوده پس راه ما کاملا تاییداست پس هست خدا تایید مطلق مهض مهض مهض مطلق مطلق مهض است.) وسلام وتمام

پاسخ این مسئله در علت قرار دادن خدا برای آن علت نهفته است. زیرا در آن صورت ما باید همان پرسش را دربارهٔ خدا بپرسیم. پس ما باید درک کنیم که تنها توضیح منطقی اینست که علت و اثر «نمودهای حواس» هستند که انسان‌ها به عنوان موجودات محدود در زمان و مکان تجربه می‌کنند، اما از نظر یک مرجع بی‌زمان هیچ‌چیز واقعا اتفاق نمی‌افتد، پس آن جهان خالی از علت و در نتیجه اثر است. آن جهان فقط وجود دارد( جواب دقیقا در بالا به طور سند محکم و مطلق می باشد) وسلام وتمام.[۱]

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. Processes and Causality by John F. Sowa, retrieved Jun. 1, 2010.

پیوند به بیرون[ویرایش]