مازندران در شاهنامه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
مازندران در شاهنامه
اطلاعات کلی
نام مازندران
نوع سرزمین، کشور
نام‌های دیگر مازن
فرمانروایان دیوسفید
ملیت ایرانی
سایر اطلاعات
شناخته شده پهلوان، تنومند
آیین دیویسنا
عقاید جادو
نژاد آریا

مازندران (مازن) در شاهنامه به کشوری اطلاق می‌شود که برای بار نخست در دوران پادشاهی کیکاووس شاه معرفی می‌شوند. کیکاووس تازه بر تخت ایران جلوس کرده و مجلس بزمی را فراهم آورده بود. در این زمان، خنیاگر یا نوازنده و آوازه خوانی به دربار وی آمده و می‌گوید که نوازنده قابلی هستم، اگر پادشاه را لایق باشم خدمت‌گزارم. سالار بار موضوع را نزد کاووس مطرح نموده و وی پذیرفته می‌شود.

چنین گفت کز شهر مازندران یکی خوش‌نوازم ز رامشگران
اگر درخورم بندگی شاه را گشاید بر تخت او راه را

مازندران در شاهنامه[ویرایش]

با اینکه مازنی‌ها در زمان کیکاووس نزد ایرانیان شناخته شدند امّا پیش از کیکاووس اقوام و قبایل مازنی وجود داشت حتی منوچهر از حمله بدان سرزمین خوف داشت، با این اوصاف حضور مازندرانی‌ها به پیش از دوران کیکاووس مورخ است ولی کیکاووس جسارت حمله به آن اراضی را نمود و طلسم ترس ایرانیان را شکست.

در دورهٔ سام، زمانی‌که وی به فرمان منوچهر زابل را به فرزندش زال سپرد و خود با ایل و تبارش عازم مازندران شد نقطهٔ عطف ظهور قبایل مازنی در تاریخ شاهنامه است.[۱] شاید پیش از حضور قبایل سام در آن دیار سخن گفتن از قبایل مازنی مفهومی نداشت به تعبیر دیگر نسب مازنی‌ها به تیره‌ای از زابلیان منتسب است. البته اراضی مزبور بسیار وسیع بوده و منظور از مازندران نباید استان مازندران فعلی باشد. سرزمین مدّ نظر بخشی از جنوب و شرق دریای خزر را گرفته تا بخشی از آسیای میانه و شمال شرقی ایران را شامل می‌شد. شاهنامه رود جیحون را رود مرزی ایران و غیر ایران تعیین می‌کند به عبارت دیگر تا رود جیحون ممکن است بنام کشور مازندران تلقی گردد امّا اقوام و قبایلی بیشماری در آن سرزمین وسیع سکنا گزیده بودند که فقط قبایل مازنی سرآمد ایشان شدند.

چنین است فرمان هوشیار شاه که لشکر همی راند باید به راه
سوی گرگساران و مازندران همی راند خواهم سپاهی گران[۲]

این سخن سام هنگام وداع زال و سپردن امور قبایل زابلی به زال است زین بعد هیچگاه سام برای حمکرانی به زابل بازنگشت و کشوری دیگر که مفتوح کرده بود بنام مازندران بنا نمود که تابع پادشاهی ایران و منوچهر بود. تاریخ پر فراز و نشیب مازندران در شاهنامه به همین‌جا ختم نمی‌شود پس از سام و کیکاووس بار دیگر پادشاهی لهراسپ بر آن دیار سایه افکنده مرکز حمکرانی تیره‌ای دیگر از نژاد ایرانی یعنی ارزانیان بر ارض مازندران مستولی می‌گردد. حُسن این گروه از ایرانیان در این است که آیین مزدیسنا دین رسمی کشور می‌شود همچنین پایان سلاله ارزانیان عاقبت به هخامنشیان تاریخ ربط می‌گردد. این مسئله با اسناد تاریخی و کتیبه‌های هخامنشی که می‌گویند نیای داریوش یکم تحت عنوان آرشام ساتراپ مازندران بود، را ثابت می‌کند.[۳]

سوی باختر تا به مرز خزر همه گشت لهراسپ را سر بسر

به استناد بیت فوق سرزمین باختر به مرکزیت بلخ از آن لهراسپ بود که وی نیز پدر گشتاسپ است و این شخصیت شاهنامه‌ای با نیاکان داریوش در تاریخ که ویشتاسپ حاکم مازندران بود، تطابق دارد. به احتمال قریب به یقین اسلاف بخشی از قبایل ساکن در مازندران به هخامنشیان و اسلاف هخامنشیان به زابلیان شاهنامه پیوند داشت.

تغییر پایتخت ایران[ویرایش]

پادشاهان پیشدادی اغلب مقرّ سیاسی و نظامی خود را شهر آمل قرار داده بودند. آمل در شاهنامه از زمان فریدون پیشدادی پایتخت شاهان و نخستین مرکز سیاسی ایرانیان باستان بود. چنانچه از ابیات شاهنامه پیداست، فریدون ضحاک را در دماوند کوه به بند کشید[۴] و قله دماوند در آمل امروزی قرار دارد و همین نشان دهنده نزدیکی یا یکی بودن موقعیت جغرافیایی آمل در شاهنامه با دماوند کوه هست.

بیامد هم آنگه خجسته سروش به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه ببر همچنان تازیان بی‌گروه
مبر جز کسی را که نگزیردت به هنگام سختی به بر گیردت
بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه دماوند کردش ببند
به کوه اندرون تنگ جایش گزید نگه کرد غاری بنش ناپدید

سپس فردوسی بروشنی بلافاصله در بیت شعری قید کرده که فریدون از آمل به تمیشه (یکی از شهرهای طبرستان قدیم) رفته و در آنجا پایتخت داشته‌است. این نیز نشان دهنده نزدیکی آمل در شاهنامه با تمیشه بوده که شهرهای طبرستان قدیم بوده‌اند.

وزان پس فریدون به گرد جهان بگردید و دید آشکار و نهان
هر آن چیز کز راه بیداد دید هر آن بوم و برکان نه آباد دید
به نیکی ببست از همه دست بد چنانک از ره هوشیاران سزد
بیاراست گیتی بسان بهشت بجای گیا سرو گلبن بکشت
از آمل گذر سوی تمیشه کرد[۵] نشست اندار آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان‌گوش خوانی همی جز این نیز نامش ندانی همی

همچنین در شاهنامه ساری نیز پایتخت فریدون پیشدادی قید شده‌است و آنجا که منوچهر سر سلم را برای فریدون به پایتخت و نزدیک تمیشه و ساری و در کناره دریای گیلان می‌آورد و فردوسی مردم ساری را که به پیشواز سام رفته‌اند گیل مردان خوانده‌است، و چنین آورده‌است:

چو آمد به نزدیک تمیشه باز نیا را به دیدار او بد نیاز
ز دریای گیلان چون ابر سیاه دُمادُم به ساری رسید آن سپاه
چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه فریدون پذیره بیامد براه
همه گیل مردان چو شیر یله ابا طوق زرین و مشکین کله
پس پشت شاه اندر ایرانیان دلیران و هر یک چو شیر ژیان

نزدیکی شهرهای آمل و ساری (شهرهای استان مازندران امروزی) در این ابیات شاهنامه کاملاً روشن هست. وقتی که سام با لشگرش به ساری و پایتخت منوچهر می‌رود و فردوسی به برآمدن خروش از ساری و آمل اشاره می‌کند.

سوی بارگاه منوچهر شاه به فرمان او برگرفتند راه
منوچهر چون یافت زو آگهی بیاراست دیهیم شاهنشهی
ز ساری و آمل برآمد خروش چو دریای سبز اندر آمد به جوش

و باز هم در داستان خسرو پرویز، گستهم از ساری و آمل گذر کرده و به گرگان می‌رسد که هر سه شهر از خطه طبرستان بودند و این دلیلی دیگر بر این که آمل شاهنامه در خطه طبرستان و در نزدیکی ساری بوده‌است.

چو گستهم بشنید لشکر براند پراگنده لشکر همه بازخواند
چنین تا به شهر بزرگان رسید ز ساری و آمل به گرگان رسید

امّا در پایان سلطنت کیخسرو اتفاق مهمی در عرصه سیاسی کشور رخ داد و آن تغییر مرکز تصمیم‌گیری کشور از شهر آمل به بلخ بود. شاهنامه به این موضوع اهمیتی نداده ولی رخداد مهمی است چرا باید پایتخت کشور از یک نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر تغییر مکان یابد؟ جواب این پرسش را باید از متون شاهنامه استخراج کرد که موضوع در حیطه این مقاله نیست.

از فحوای کلام چنین استنباط می‌گردد که کیخسرو را بزرگان کشور به سبب دو ملیتی بودنش از قدرت خلع و سپس هلاک کرده باشند و افسانه عروج به آسمانها را برایش بافته باشند. به هر حال می‌بینیم پس از کیخسرو از شهر مهم و استراتژیک آمل اثری نیست و به باد فراموشی سپرده شده‌است. این دوره باید یک تحوّل اساسی در تاریخ سیاسی کشور روی داده باشد که بازسازی آن نیاز به تلاش و همّت والایی دارد. آنچه مبرهن است لهراسپ در نقطه‌ای دیگر آوازه و نام ایران را پاس داشته در این رهگذر مانع حذف نام ایران از صحنه تاریخ شده‌است. امّا واقعاً سلالهٔ ایشان از کدام تیره و تبار بوده‌اند. آنچه مستند شده گشتاسپ پسر لهراسپ در سایر کتب مانند اوستا ویشتاسپ نام دارد و به شاخه دوّم هخامنشیان تعلق دارد و موثق‌ترین منابع یعنی کتیبه‌های میخی نیز از ویشتاسپ نام می‌برند که ممکن است با اسامی شاهنامه و اوستا منطبق گردد.[۶] این سخن معروف گشتاسپ است که نسب خود را اینچنین معرقی می‌کند:

گر ایدونک هستم ز ارزانیان مرا نام بر تاج و تخت کیان

اصالت گشتاسپ در شاهنامه به قوم ارزان تعلق دارد ولی چنین اصطلاحی در منابع دیگر بویژه الواح میخی وجود ندارد در عوض از یک تمدن کهن ایرانی که از نیمه دوم هزارهٔ سوم پیش از میلاد در الواح سومر و اکد نامی برده شده تمدن انشان است. انشان را گاهی مفسران به آنزان یا آنچان تعبیر می‌کنند این احتمال وجود دارد که شاهنامه انشان را ارزان نامیده باشد البته زمان و مکان هم چنین اجازه‌ای می‌دهد که ارزان همان انشان باشد.[۷]

انشان یک تمدن عیلامی بود، ولی ویشتاسپ نیای داریوش ساتراپ مازندران به خاندان هخامنشی تعلق داشت چگونه ممکن است تمدن عیلامی با تمدن هخامنشی در یک رده قرار گیرند. موضوع ساده است اگر هخامنشیان با ورود اقوام مهاجر آریایی ربط داده شود در می‌یابیم که تمدن عیلامی با حضور اقوام آریایی از صحنه سیاسی کنار زده یا منقرض شدند، حتی شوش پایتخت عیلامیان در ادوار بعد پایتخت هخامنشیان شد.[۸] همهٔ این آثار و علائم مؤید آن است در برهه‌ای از تاریخ قبایل هخامنشی (پارسی) با بومیان عیلامی کاملاً با هم درآمیخته و ممزوج گشتند. با این توصیف ویشتاسپ هخامنشی ممکن است هم انشانی تعبیر شود و هم هخامنشی، چون از یک سرزمین با دو قوم مطرح منشأ دارد. این ویشتاسپ حامی و مروّج کیش مزدیسنا به استناد سنگ‌نبشته بیستون زمانی حاکم مازندران بود.

ریشه‌شناسی واژه مازندران[ویرایش]

از منظر زبان‌شناسی همواره با گذر زمان، ریشه بسیاری از کلمات و علت نامگذاری آنها، در هاله‌ای از ابهام فرومی‌رود و گمانه‌های مختلفی در رابطه با وجه تسمیه انتخاب کلمات پدید می‌آید. یکی از این واژگان «مازندران» است.

به علت وجود تناقضات تاریخی و اسطوره‌ای در ارتباط با «مازندران»، نیاز به درک معنی و مفهوم این واژه بیشتر احساس می‌شود. ریشه‌شناسی و رمز گشایی واژگان، یکی از راهکارهای مؤثر در پی بردن به هویت تاریخی، ادبی، فرهنگی، جغرافیایی و حتی اقلیمی مرتبط با یک واژه است. برخی از گمانه‌ها و برداشت‌ها در خصوص واژه مازندران به شرح ذیل است:

۱- برداشت نخست از معنی مازندران، به سرزمین محصور در میان دیوار، دژ و یا کوه اطلاق می‌گردد. چنان‌چه امروزه در زبان و گویشهای مردم لرستان واژه «ماز» به معنای ستیغ و دیوارهٔ بلند کوه و تپه و همچنین شکاف دیوار و دیواره کوه به کار می‌رود.[۹]

۱–۱-ابن اسفندیار مؤلف کتاب تاریخ طبرستان در ۶۱۳ ه‍. ق، بر این گمانه است که مازندران تغییر یافته «موز اندرون» است و بیان می‌دارد: «این ولایت را موز اندرون می‌گفتند.»[۱۰]

۱–۲-مرعشی گمانه مشابه‌ای دارد و مازندران را منسوب به ماز و مازیار می‌داند. او می‌گوید: «و اسم مازندران محدث است، و به تجدید مازندران می‌گفتند به سبب آن که ماز نام کوهی است، از گیلان کشیده‌است تا به لار و قصران و به قول بعضی مازیار[۱۱] بن قارن دیواری تا حد گیلان بساخت؛ و هنوز عمارت آن به جای است؛ و چند تا دروازه فرموده ساختند و دربان نشاندند تا کسی بی اذن او آمد و شد نتواند کردن و آن دیوار را ماز می‌خواندند و درون او را مازاندرون می‌گفتند.»[۱۲]

از طرفی، دکتر صادق کیا به نقل از احیاء الملوک از ملک شاه حسین سیستانی چنین گفته‌است: «و این مازندران را موزه اندرون می‌گویند. زیرا که کوهی که این بلاد را در میان گرفته موزه کوهی می‌گویند. از کثرت استعمال مازندران می‌گویند.»

این تعبیر از مازندران، به ویژه مازندران ایران زمانی قوت می‌گیرد که این سرزمین در گذشته همواره محصور در میان دژها و کوه‌ها بوده‌است و چنان‌که مورخانی چون استرابو در توصیف هیرکانیا نقل می‌کنند، به علت هجوم مکرر قبایل بدوی، سایر مناطق بدون حصار طبیعی، مانند دشت گرگان و یا سایر مناطق قابل نفوذ، توسط دیوارهایی بلند محصور می‌شده‌است. این برداشت از معنی مازندران، با مازندران شاهنامه هم تا حدودی تناسب دارد، و البته با برخی نقاط دیگر که به مازندران شهرت دارد.

۲-از آنجا که طبق نظر برخی مورخان، مازندران از ریشه «ماز (ماز+ اندر آن) و موز (موز+ اندرون)» می‌باشد، لذا بررسی این کلمه، در زبان فارسی، پهلوی، عربی، لاتین و همچنین گویش بومی مازندرانی شاید راهگشا باشد، و با توجه به معانی کلمه ماز و موز، تعابیر مختلفی از این واژه می‌توان ارائه نمود.

۲–۱-ماز در لغت نامه دهخدا «مطلق چین و شکنج» را گویند. چین. نورد. پیچ و خم. با اشاره به ابیاتی چون:

ای من رهی آن روی چون قمر وان زلف شبه رنگ پر ز ماز (شهید)

و یا،

برآمد ز کوه ابر مازندران چو مار شکنجی و ماز اندر آن (منوچهری دامغانی)

که گویا در وصف سرزمین مازندران ذکر گردیده‌است؛ و کلمه «مازندران» و «ماز اندر آن» در آن قابل توجه و تأمل است.

یکی خشت شاهی پر ماز و پیچ به کف داشت وز رنج ناسود هیچ (اسدی)

۲–۲- «ماز» در فرهنگ فارسی معین، به معنای شکاف و ترک و همچنین چین و شکن آمده‌است. «ماز» به معنای «پیچ و خم» نیز با توجه به شعرهای فوق با اقلیم استانهای شمالی و راه‌های پرپیچ و خم کوهستانی و جنگلی آن و به ویژه مسیرهای صعب العبور آن در گذشته، نزدیکی دارد؛ و این تشابه در معنی واژه ماز در زبان فارسی، خود از تشابهاتی است که مازندران ایران را با مازندران شاهنامه مشتبه ساخته‌است. «ماز» به معنای «پیچ و خم» نیز با توجه به شعرهای فوق با اقلیم استانهای شمالی و راه‌های پرپیچ و خم کوهستانی و جنگلی آن و به ویژه مسیرهای صعب العبور آن در گذشته، نزدیکی دارد؛ و این تشابه در معنی واژه ماز در زبان فارسی، خود از تشابهاتی است که مازندران ایران را با مازندران شاهنامه مشتبه ساخته‌است و البته این شباهت، سایر نقاط که برخی مورخان مازندران نامیده‌اند، مانند فلات‌های شرقی ایران و کهستان یمن و شام را نیز در بر می‌گیرد.

۲–۳- البته ماز maz، به صورت نوشتاری متفاوت مَذ، در پهلوی به معنی مِی و شراب نیز استفاده شده‌است.

  1. اما تعبیر دیگر از مازندران را در کتاب احیاء الملوک سیستانی ارائه شده که ریشه مازندران را «موزه اندرون» دانسته‌است؛ و اما در ریشه‌شناسی واژه «موزه» با دو معنی روبرو می‌شویم؛ یک معنی آن در زبان و فرهنگ فارسی چکمه و کفش را گویند و موزه دوز همان کفشدوز یا کفشگر معنی می‌دهد و دوم، موزه به محل نگهداری آثار هنری و یا اشیای باستانی گویند و یک واژه اقتباسی توسط فرانسویان از اساطیر یونان است؛ و در دهه‌های اخیر از واژه فرانسوی موزه Mousee به سایر زبانها منجمله فارسی وارد شده و ریشه آن از واژه یونانی Mousein گرفته شده که نام عبادتگاهی بوده برای نُه الهه هنر و صنعت که بر روی تپه‌ای در آتن، ساخته شده بود.
  2. برخی پژوهشگران بر این نظرند که مازندران تغییر یافته «مار اندران» است و در گذشته مارهای بزرگ در آن می‌زیسته‌اند و برخی نیز راه‌های مارپیچ آن را دلیل بر این گمانه دانسته‌اند. مورخان عهد اسکندر در خصوص دریای هیرکانیا ذکر کرده‌اند: «دریای این سرزمین را مارهای بزرگ از نژاد افعی است». در افسانه‌های بومی نیز بر این ارتباط صحه گذاشته‌اند، چون افسانه ماه میترا خاتون و کیا رستم دیوزاد. در این افسانه «ماه میترا خاتون»، زنی هیزم شکن است که با مردی به نام «کیا رستم دیوزاد» ازدواج می‌کند. اما این رستم برخلاف رستم شاهنامه خود دیو زاده‌است و همچنین به هنگام ضرورت به هیبت مار در می‌آید و در پوست مار می‌رود.[۱۳] و این نگاه را در بیت ذیل از منوچهری نیز می‌بینیم.

{برآمد ز کوه ابر مازندران چو مار شکنجی و ماز اندر آن }

لازم بذکر است که واژه «مار» در گویش شمال ایران همان «مادر» فارسی معنی می‌دهد و به مار که حیوان خزنده‌ای است، «مَر» mar گویند.

این تعبیر، مازندران را سرزمین مارهای بزرگ دانسته و ما را به یاد خوان اژدها در شاهنامه می‌اندازد و شواهدی نیز از وجود افعی‌های بزرگ در هیرکانیای باستان که مازندران ایران نیز جزئی از آن به حساب می‌آمد، و در نوشته‌های مورخان قرون اول میلادی گزارش شده‌است، ذکر گردید، لیکن گویا تاکنون سندی حاکی از آنکه مورخی، سرزمین شمالی ایران را، مار-اندر-ان خوانده یا تفسیر نموده باشد، مشاهده نگردیده‌است.

۵-گاه برخی واژگان و یا معانی آنها در زبان مادری فراموش می‌شوند، ولی در زبان‌های مجاور آنها تا مدتی باقی می‌مانند. از سرزمینهای مجاور ایران ساسانی پهلوی زبان، قوم عرب زبان بوده‌اند. در اوستا[۱۴] از دیوان مازندران با نام «دیوان مَزَنی» یا «دیوان مَزَندَری، دیوان مَزَنَ» نام برده شده‌است؛ و هنگامیکه نام مازن و مَزَن را در فرهنگ لغت عرب مشاهده می‌کنیم، به نامی مهجور برمی‌خوریم، که در عصر جاهلیت رواج داشته‌است. «مَزَن» و همچنین «مازَن» معانی مختلفی در عربی داشته‌اند. اما نزدیکترین معنی برای مزن، «اَبْر» یا «ابرهای باران زا» است؛ لذا مازندران سرزمین ابرهای باران زا معنی می‌شود و این گمانه، هنگامی که با واژه «موزنی» muzne یا «موزنی دی» mwznydyy در زبان پهلوی[۱۵] مواجه می‌شویم، بیشتر جلب توجه می‌نماید. چرا که این واژگان در این زبان، ابر معنی می‌دهد. این تعبیر گستره مازندران را به اقلیم‌های مرطوب‌تر و باران‌خیزتر محدود می‌کند. اقلیم‌هایی همچون شمال ایران و همچنین اقلیم‌هایی که زبان‌های اوستایی یا عربی با آن‌ها مراوده داشته‌اند. مازندران شاهنامه نیز که سرزمین همیشه بهار و گل دانسته شده، طبیعتاً بایستی از بارش مناسبی برخوردار بوده باشد.

۶-دکتر صادق کیا، واژه مازندران را در ارتباط با دیوان دانسته و ریشه آن را، «ماز+ ایندرا+ آن»، محل دیو بزرگ ایندیرا (خدای جنگ) تعبیر نموده‌است. کیا می‌گوید: گمان می‌شود که نام مازندران از سه جزء ساخته شده باشد. نخست «مز» به معنی «بزرگ»، دوم «ایندره» که نام یکی از پروردگاران آریائیان که در دین مزدیسنی از دیوها شمرده شده‌است، سوم پسوند «-آن» که در ساختن نام جای بسیار بکار رفته‌است. در ادبیات سنسکریت که maz ایرانی معادل mab سنسکریت است، mabendra «ایندره بزرگ» نام کوهی و همچنین نام مکانی است. این تعبیر شاید بیشتر از این جهت قوت گرفته باشد که مازندران با نام دیوان همراه شده‌است و گفته شده دیوا خدای آریائیان قدیم است و ایندرا نیز یکی از بزرگترین دیوان و خدای جنگ است.[۱۶] این برداشت از واژه مازندران با حضور قبیله مَردی و قبیله آمارد در مازندران و گیلان باستان جالب توجه است. «مارد» در عربی به معنای غول و دیو است؛ و مارد اندر ان، که برخی معتقدند ریشه مازندران است، سرزمین غولها معنی می‌شود.

۷-معنی دیگر «ماز»، در گویشهای گیلکی و مازندرانی (طبری) نام نوعی درخت از خانواده بلوط را گویند، که در مناطق مختلف استان‌های شمالی به اشکال مختلف ماز، مازو، موزی، میزی و مازی تلفظ می‌گردد. زمینی که این درخت در آن می‌روید، مازو یا موزی باغ و مسیری را که این نوع درختان بلوط را کاشته‌اند، موزی‌رَج گویند؛ و میوه آن را موزی پلور و تخم آن را «مازی تیم» گویند. در فرهنگ فارسی معین آمده‌است: «گونه‌ای درخت بلوط که به نام بلوط مازو نیز موسوم است و در جنگلهای شمالی ایران می‌روید.» و در تعریف واژه «موزی» در فرهنگ دهخدا آمده‌است: «تصحیف و صورتی از مازو است». استرابو در کتاب جغرافیای خود،[۱۷] به نقل از آریستوبولوس، سرزمین هیرکانیای باستانی (شمال ایران) را سرزمینی جنگلی معرفی می‌کند که مردمان آن به تولید و کاشت گونه‌هایی از درختان بلوط (مازو) می‌پردازند.

۸-و در هشتمین برداشت بایستی گفت که واژه «ماز» در زبان شمالی ایران، به معنی زنبور عسل نیز هست. شایان ذکر است که زنبور گزنده، که عسل تولید نمی‌کند، در مازندرانی زِزِم نامیده می‌شود و ماز، زنبور عسل را گویند و به کندوی زنبور عسل هم «ماز کَنْدِل» گفته می‌شود. دیودور مورخ، می‌گوید که در هیرکانیا درختانی شبیه بلوط و درختانی از خانواده افراست که از برگ‌های آن قطره‌های عسل می‌چکد و بومیان از آنها استفاده می‌کنند. همچنین حشره پرداری در اینجا هست که شیره هر نوع گل را می‌مکد و در کوه‌ها کندوهایی ساخته نوعی عسل به عمل می‌آورد که شبیه عسل ماست.[۱۸] استرابو همچنین نقل می‌کند که در جنگل‌های هیرکانیا، زنبورهای عسل در میان درختان کندو دارند و قطرات عسل از برگ‌ها می‌چکد.

بر اساس سخنان گفته شده و با توجه به اقلیم معتدل و مرطوب استان مازندران و استان‌های مجاور آن که دارای تپه‌ها و دشتهای پر از گل و زنبور عسل است و زنبور داران در آن فراوان، این برداشت از نام «مازندران» نیز، مناسب به نظر می‌رسد. این برداشت مازندران را سرزمین ماز یا زنبور عسل معنی می‌کند. هر چند در شاهنامه اشارتی بدان نشده، اما توصیف مازندران در شاهنامه، یعنی سرزمین کوه‌ها و مراتع و دشت‌های پر از گل و لاله و سرزمین همیشه بهار، مناسب‌ترین اقلیم برای پرورش زنبور عسل است و پرورش دادن و تولید عسل، تقریباً تمامی سرزمین‌هایی که در طول تاریخ مازندران نامیده شده‌اند، را در بر می‌گیرد.

و سخن پایانی آنکه، برداشت‌ها و تحلیل‌های فوق، که در این گزیده به طور مختصر بدان‌ها پرداخته شد، نگاه به مازندران از حیطه زبان‌شناختی بوده‌است، ولیکن در رمزگشایی واژه «مازندران» بایستی دست کم دو نکته را مدنظر قرار داد: نخست آن که دامنه ریشه‌شناسی را از یک واژه به گروهی از واژگان کلیدی مرتبط با مازندران گسترش داد و دیگر آن که، بررسی زبان شناختی این واژه، اگر چه لازم بوده، ولی کافی نمی‌باشد و ابعاد دیگر مکانی و زمانی آن را نیز باید مدنظر قرار گیرد، تا شاید بتوان به درستی، به راز مازندران پی برد.[۱۹]

پانویس[ویرایش]

  1. درست روشن نیست نیای نخست مازنی‌ها از تبار سام بوده یا جنگجویان سام با ایشان به منازعه پرداختند
  2. شاهنامه نسخه مسکو. جلد اوّل. منوچهر، ص ۳۴
  3. ممکن است آرشام همان آرسام تلقی گردد که در شاهنامه «آر» از واژه زدوده و سام باقی می‌ماند
  4. بیامد هم آنگه خجسته سروش به خوبی یکی راز گفتش به گوش
    که این بسته را تا دماوند کوه ببر همچنان تازیان بی‌گروه
    مبر جز کسی را که نگزیردت به هنگام سختی به بر گیردت
    بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه دماوند کردش ببند
    به کوه اندرون تنگ جایش گزید نگه کرد غاری بنش ناپدید
  5. تمیشه شهری بوده در طبرستان و در نزدیکی ساری که تختگاه فریدون شد
  6. اکثر محققان بر این باورند که هخامنشیان به دو خاندان برزگ تقسیم می‌شدند، خاندان بزرگتر نیای کوروش است و خاندان کوچکتر نیای داریوش است
  7. بهرام پنجم که دوره حیاتش با ارزانیان قریب دو هزار و پانصد سال فاصله دراد روزی دفینه‌ای یافت که مهر ارزانیان بر آن حک شده بود
  8. مضاف بر اینکه در پرسپولیس نیز تمدن عیلامی پیش از تمدن هخامنشی وجود داشت
  9. یاوریان، اکبر. واژه‌نامهٔ لری. خرم‌آباد: افلاک، 1385. 653. شابک ‎۹۶۴-۸۱۲۰-۷۸-۱. 
  10. ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان.
  11. مازیار، حاکم طبرستان.
  12. مرعشی، تاریخ طبرستان، رویان و مازندران.
  13. طیار یزدان پناه لموکی، تاریخ مازندران باستان.
  14. جلیل دوستخواه، گزارش و پژوهش در اوستا.
  15. ژاله آموزگار. احمد تفضلی، زبان پهلوی.
  16. صادق کیا، شاهنامه و مازندران.
  17. strabo، Book XI- Chapter 6&7.
  18. پیرنیا، تاریخ ایران باستان، جلد2.
  19. طهماسب پور، راز دیوان مازندران ریشه‌شناسی واژه مازندران صفحات 113 تا 125.

منابع[ویرایش]