نصر دوم سامانی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
نصر دوم
امیر سامانی
Nasr II Nishapur coin 921 922.jpg
سکه نصر دوم سامانی که در پژوهش‌های باستان‌شناسی در نیشابور کشف شده‌است.
فرمانروای سامانی
سلطنت۱۲ ژانویهٔ ۹۱۴ – ۱ آوریل ۹۴۳ میلادی
۲۲ دی ۲۹۲ – ۱۷ فروردین ۳۲۲ خورشیدی
۶ جمادی‌الثانی ۳۰۱ – ۲۲ رجب ۳۳۱ قمری
پیشیناحمد بن اسماعیل
جانشیننوح یکم
زاده۹۰۶ میلادی
۲۸۵ خورشیدی
۲۹۳ قمری
بخارا
درگذشته۱ آوریل ۹۴۳ میلادی (۳۸ سال)
۱۷ فروردین ۳۲۲ خورشیدی
۲۲ رجب ۳۳۱ قمری
فرزند(ان)نوح یکم
نام کامل
لقب: امیر سعید
کنیه: ابوالحسن
نام شخصی: نصر
نسب: ابن احمد
نسبت: سامانی
خانداندودمان سامانی
پدراحمد بن اسماعیل
دین و مذهباسلام، شیعه اسماعیلی

ابوالحسن نصر بن احمد بن اسماعیل (۶ جمادی‌الثانی ۳۰۱ – ۲۲ رجب ۳۳۱ قمری) سومین امیر دودمان سامانی بود که در سال ۳۰۱ در سن هشت سالگی به سلطنت رسید.

وی با کمک وزیران خود همچون ابوعبدالله جیهانی و ابوالفضل بلعمی در آن زمان بخارا که پایتخت حکومتش بود را به شهری مهم در حوزه ادبیات تبدیل کرد. در همین حکومت نصر که به ترجمه کتوب اهمیت می‌داد، کتاب‌های زیادی از عربی به فارسی ترجمه شد، و بسیاری از شاعران از جمله رودکی مورد حمایت و احترام دربار وی قرار می‌گرفتند. پس از ۳۰ سال حکومت و مرگ نصر در سال ۳۳۱، دوران اوج دودمان سامانی به سر آمد و با به حکومت‌رسیدن پسرش، نوح، دولت سامانیان رو به زوال و انحطاط رفت.

پیش‌زمینه[ویرایش]

جغرافیای تاریخی فرارود[ویرایش]

مسلمانان در اواسط قرن اول هجری قمری به فرارود گام نهادند، آنها نام ماوراءالنهر را که معادل عربی فرارود بود برای آن سرزمین برگزیدند. همچنین مسلمانان نام وهروت (به‌رود) را به جیحون و رود گل زریون (چاچ) را به سیحون تغییر دادند.[۱] در ارتباط با مرزهای جغرافیایی ماوراءالنهر در کتاب حدودالعالم اینگونه آمده‌است که: «ناحیه‌ای است که حدود مشرق وی حدود تبت است و جنوب وی خراسان است و حدود خراسان و مغرب وی غوز است و حدود خلخ و شمالش هم حدود خلخ است».[۲]

اعراب نام‌های شهرها و مناطق ماوراءالنهر را همچنان مانند گذشته باقی گذاشتند اما نام بعضی مناطق و شهرها را برای راحتی تلفظ خود تغییر دادند به عنوان مثال سمرکند را سمرقند و چغانیان را صغانیان خوانند.[۳] بسیاری از جغرافیادانان مسلمان خراسان را از ماوراءالنهر جدا دانستند اما مقدسی ماوراءالنهر را به اسم هیتل (هیطل) قسمتی از خاوران دانسته و در این باره چنین می‌گویید: «ابوزید (بلخی) خاوران را سه بخش برشمرده، خراسان، سکستان، ماوراءالنهر ولی من آن را به یک بخش در دو سوی جیحون خوانده هریک را به پایه گذارش نامیده‌ام … سرزمین خاوران را دو برادر به نام هیطل و خراسان، دو پسر عالم بن سام بن نوح، آباد کرده‌اند پس این سوی نهر به نام هیاطله خوانده می‌شود.»[۴][۵] و دلیل این نام گذاری را این گونه توضیح داده‌است: «اگر پرسند که چرا مانند دیگر مردم هر سوی را سرزمینی جداگانه نشناساندی مگر نبینی خود مردم گویند خراسان و ماوراءالنهر؟ درپاسخ گفته شود ولی همین مردم نیز از مرزهای قومس تا طراز را خراسان می‌نامند».[۶]

زمینهٔ تاریخی[ویرایش]

در زمان خلیفه هارون الرشید حاکم خراسان به اسم علی بن عیسی بن ماهان زمینه شورش رافع بن لیث را در ماوراءالنهر فراهم کرد، رافع از نبیرگان نصر بن سیار آخرین حکمران خراسان در زمان امویان بود از سوی علی بن ماهان به مدت کمتر از یک سال به حکومت سمرقند رسید، رافع از این حکم سرباز زد و علیه عباسیان قیام کرد، شورش رافع و سرکشی‌های علی بن عیسی خلیفه عباسی را نگران ساخته بود او سپاهی را به فرماندهی هرثمه به خراسان فرستاد، هرثمه موفق شد علی بن عیسی را گوش به فرمان خلیفه کند اما نتوانست شورش رافع بن لیث را سرکوب کند. بعد از ااین اتفاق هارون الرشید به پسرش عبدالله (مأمون) به سوی خراسان حرکت کرد در همین زمان عبدالله که پدرش را در سفر همراهی می‌کرد نامه ای به فرزندان اسد فرستاد و دستور داد که آنها هرثمه را در نبرد با رافع همراهی کنند اما فرزندان اسد به میانجگری پرداختند و رافع در برابر خلیفه تسلیم شد.[۷]

بعد از غسان طاهرذوالیمین به حکومت خراسان رسید[۸]در زمان حکومت او فرزندان اسد به حکومت خود ادامه دادند نوح بن اسد در سال ۲۲۷ق و یحیی نیز در سال ۲۴۱ ق از دنیا رفتند، بعد از مرگ یحیی قلمرو حکومتش به احمد رسید در زمان حکومت احمد قلمرواش وسیع و پایدار شد و بعد از مرگ احمد حکومتش بین بازماندگانش به صورت موروثی شد نصر بزرگ‌ترین فرزندش دربین هفت پسرش در زمان حیاتش به حکومت سمرقند و فرغانه گماشته شد. امیر احمد بن اسد امور حکومت را در سال ۲۵۰ ق و قبل از مرگش جانشین (نصر) خود رامشخص کرد تاحکومت با مواجه نشود. امیر احمد سمرقند را پایتخت خود اعلام کرد و برادران خود را در قسمت‌های مختلف ماوراءالنهر منصوب کرد. هرچند که حکومت طاهریان در خراسان رو به زوال بود، همچنان ماوراءالنهر قسمتی از خراسان بود. در سال ۲۵۹ یعقوب لیث با تسلط بر نیشاپور پایتخت طاهریان، امیر احمد بن طاهر را اسیر کرد و باعث انقراض حکومت طاهریان شد. یعقوب لیث در فکر رویارویی با خلافت عباسی بود، اما به دلیل رویاروی نشدن با امیر نصر سامانی فتوحات خود را به سمت غرب ادامه داد. در مقابل، خلیفه برای مقابله با قدرت یعقوب لیث صلاح دید امیر نصر را یاری کند. به همین جهت حکومت ماوراءالنهر را برای امیر نصر فرستاد.[۹]

اختلافات و درگیری‌هایی که امیر نصر با برادرش داشت از جمله وقایع مهم دوران حکومت امیر نصر محسوب می‌شود. با سقوط طاهریان و نبود قدرت، شورش و درگیری در بخارا اتفاق افتاد و منجر به قتل افراد زیاد و تصاحب اموال شد.[۱۰] این جریانات باعث شدابوعبدالله بن ابی حفض، از فقیهان بزرگ بخارا باارسال نامه از امیر نصر درخواست کمک کند. امیر نصر پیرو درخواست ابوعبدالله، برادرش اسماعیل در سال ۲۶۰ برای حکمرانی به بخارا فرستاد. اسماعیل با ورود به کرمینه در نزدیکی بخارا برای ورود به شهر مردد شد ولی با استقبال ابوعبدالله شک او از بین رفت[۱۱] بعد از این که امیر اسماعیل وارد بخارا شد اولین اقدامی که انجتم داد دستگیری حسین بن محمد الخوارجی بود. البته قابل توجه است که امیر اسماعیل زمانی که کرمینه اقامت داشت از طریق سفیران خود با حسین بن محمد خوارجی که بر شهر بخارا مسلط بود گفتوهایی انجام داد. طبق توافقی که انجام دادند اسماعیل حاکم بخارا باشد و حسین بن محمد خوارجی نایب یا قائم مقام او باشد.[نیازمند منبع] امیر اسماعیل وقتی حسین خوارجی را حبس کرد بر شرایط بخارا ممسلط شد و بعد از مدتی برادرش ابوزکریا یحیی بن احمد به جای خود نایب ان شهر کرد و به سوی سمرقند حرکت کرد. دلیل کار او مشخص نیست اما کار او بدون اطلاع امیر نصر بود و باعث ناراحتی امیر نصر شده. بعد از گذشت سیزده ماه درگیری امیر نصر با اسماعیل، به شفاعت بزرگان دربار خود اسماعیل را به بخارا بازگرداند.[۱۲]

اسماعیل با ورود دوباره به بخارا با اوضاع نابسامان آنجا مواجه شد چرا که در نبود او راهزنان و اوباشان در بخارا به قدرت رسیده بودند و اموال مردم را غارت می‌کردند. امیر اسماعیل با دیدن این شرایط، حسین بن العلا که صاحب شُرَط (رئیس نیروی انتظامی) بود برای مقابله با راهزنان فرستاد. حسین بن العلا با کمک بزرگان بخارا بر دزدان واوباش مسلط شد و رئیس آنها را به قتل رساند و گروهی را هم اسیر کرد و به سمرقند فرستاد. بعد از این وقایع، حسین بن طاهر الطایی با دو هزار تن از سپاهیانش از خوارزم به سوی بخارا حمله کرد. در این هنگام امیر اسماعیل شخصاً برای مقابله با حسین بن طاهر به سوی او حرکت کرد. بعد از نبردی سنگین بین این دو، امیر اسماعیل لشکریان حسین بن طاهر را شکست داد ولی همچنان موقعیت خود را در بخارا چندان مستحکم نمی‌دید. امیر اسماعیل برای حل این مسئله، بزرگان بخارا رابرای عذرخواهی از طرف خود به سمرقند فرستاد و از برادرش امیر نصر درخواست کرد آنها را بازداشت کند تا خودش بتواند بر امور بخارا مسلط شود. با این تدبیر، امیر اسماعیل قدرت خود را در بخارا استوار کرد و بعد از اطمینان از جایگاه خود، بزرگان بخارا را به شهر فرا خواند.[۱۳]

تبار و پیشینه[ویرایش]

سامانیان سلسله‌ای منتسب به مردی دهقان با عنوان «سامان خداه» می‌باشند[۱۴][۱۵] که زرتشت مذهب بود.[۱۶][۱۷] بعضی مورخان سامان را جد سامانیان می‌دانند و برخی دیگر سامان را منطقه‌ای می‌دانند که جد سامانیان در آنجا حکومت می‌کرد و در این باره جوزجانی بروشنی می‌گوید: «جد سامانیان را سامان نام بود بر قول بعضی نام، چیزی دیگر بود ال که سامان ناحیه‌ای از نواحی سغد قدیم است جد ایشان رئیس آن موضع بود و او را سامان خداه خواندند.» سامان خداه لقبی است مانند بخارا خداه و چغان خداه و در زبان پهلوی کلمه ختای (خدای) به معنی شاه یا فرمانروا است. در مورد موقعیت جغرافیای «سامان» در میان صاحب‌نظران اختلافی نیست. تردید محققان در مورد جایگاه جغرافیای محل حکومت سامان خداه دربارهٔ دو منطقه حوالی بلخ و اطراف سمرقند است. جوزجانی نیز سامان را ناحیه‌ای سغد قدیم می‌داند و حمدالله مستوفی هم اجداد سامان خداه را از حکام ماوراءالنهر در قبل از اسلام می‌داند.[۱۸]

در منابع تاریخی سامان خداه را از لقب‌های بهرام چوبین که در زمان هرمزد چهارم زندگی می‌کردند می‌دانند و این رابطه را موجب اعتبار برای سامانیان می‌دانند از نوشته نرشخی چنان می‌توان برداشت کرد که سامان خداه در اواخر قرن اول هجری قمری در بلخ حکومت می‌کرد و به احتمال قوی از سوی حکام مسلمان بر این مقام بود، سامان خداه با شورش در یلخ مواجه شد و نزد اسد بن عبدالله القسری حاکم خراسان پناه گرفت و با کمک او حکومت بلخ را باز پس گرفت و به احتمال زیاد به وسیله اسد بن عبدالله به اسلام روی آورد و به این شیوه موقعیت اجتماعی خود را حفظ کرد.[۱۹][۲۰][۲۱]

حیات سیاسی[ویرایش]

بعد از مرگ امیراسماعیل فرزندش احمد بن اسماعیل در سال ۲۹۵ هجری قمری به حکومت رسید و خلیفه وقت مکتفی در سال ۲۸۱ هجری قمری حکومت او را به رسمیت شناخت از اتفاقات مهم دوران احمد اسماعیل می‌توان به فتح ری اشاره کرد که بعد از رفع خطر از سوی اسحاق به سوی ری لشکر کشید و در زمان ورود به شهر منشور حکومت را به او تسلیم کردند و احمد بن اسماعیل ابوجعفر صلعوک را به حکومت ری منصوب کرد.[۲۲] و فتح سیستان که لازم است ذکر شود که بعد از دستگیری عمرولیث و اعزام او به بغداد درباریان صفاری نوه عمرولیث طاهر بن محمد را به حکومت نشاندند و به ادامه تصرفات خود پرداخت اما در این راه موفقیتی کسب نکرد و به خوشگذرانی پرداخت در چنین زمانی لیث بن علی (شیرلباده) با بزرگان صفاری متحد شد و بعد از فراری دادن طاهر و برادرش یعقوب وارد سیستان شد، طاهر و یعقفوب به فارس رفتند تا از سُبکَری (غلام سابق یعقوب لیث) کمک بگیرند اما سبکری که با خلیفه هم پیمان بود دو برادر را دستگیر و به بغداد فرستاد بعد از این اتفاق لیث بن علی واکنش نشان داد و بعد از جنگ با سپاه خلیفه شکست خورد و به بغداد فرستاده شد و احمد سامانی با فرمان خلیفه مصمم شد به سیستان لشکربکشد و آنجا را فتح کند[۲۳]وبعد از آن طغیان مولی صندلی (محمد بن هرمز) که شخصی خارجی مذهب بود و بنا به نوشته کتاب زین الخبار با ابوالحسن علی بن محمد العارض (متصدی امور مالی سپاه سامانی) برای دریافت حقوق مجادله کرد و ابوالحسن عارش به مولی گفت «ترا آن صواب تر که به رباطی بنشینی که پیر شده‌ای و از تو کاری نیاید». این تصرف کرد و این موضوع محمد بن هرمز را عصبانی کرد و با اجازه احمد بن اسماعیل راهی سیستان شد و بعد از آن مولی صندلی و محمد بن عباس (معروف به پسر حفار) که رهبر شورشیان بود منصور بن اسحاق (حاکم سیستان) را دستگیر و زندانی کردند و برای عمروبن یعقوب خطبه خواند امیر سامانی که از موضوع مطلعه شدسپاهی به فرماندهی مروزی به سیستان فرستادکه نه ماه به طول انجامید و در انتها امیر سامانی سیستان را تصرف کرد و سیمجور را به حکومت آنجا نشاند.[۲۴]دربارهٔ مرگ در سال ۳۰۱ هجری قمری احمد بن اسماعیل در فربر که شهری بین رود جیحون و بخارا بود توسط غلامانش به قتل رسید، بعد از کشته‌شدن احمد بن اسماعیل پسر هشت ساله‌اش نصر به حکومت رسید[۲۵][۲۶] و ابوعبدالله جیهانی به وزارت دربار او منصوب شد بخاطر سن کم امیر نصر، کسانی مدعی حکومت شدند. یکی از این اشخاص اسحاق بن احمد برادر احمد بن اسماعیل بود که در زمان حیات احمد او را از حکومت سمرقند برداشته و در بخارا زندانی کرد. اسحاق بعد از کشته‌شدن احمد از زندان رهایی یافت و به کمک پسرش الیاس سپاهی را جمع کرده و به بخارا حمله کرد اما سپسالار امیر نصر به اسم حمویة بن علی کوسه او را شکست داد، اسحاق از نصر تقاضای بخشش کرد امیر نصر او را بخشید اسحاق تا زمان مرگ در بخارا می‌زیست.[۲۷]

شورش اسحاق بن احمد و حسین بن علی مرورودی[ویرایش]

دیگر اشخاصی که بعد از مرگ احمد اسماعیل مدعی حکومت بودند ابوصالح منصور بن اسحاق سامانی و حسین بن علی مرورودی بودند که ابو صالح منصور در همان ابتدا در نیشابور فوت کرد اما حسین مررودی که همدست او بود یاران خود را جمع کرد و با حکومت نصر به مخالفت پرداخت و بر هرات، سیستان و نیشابور تسلط پیدا کرد.[۲۸][۲۹][۳۰]

برای مقابله با حسین بن علی مرورودی سپاهی به فرماندهی احمد بن سهل فرستاده شد او ابتدا هرات را تسخیر کرد و برادر حسین بن علی به اسم منصور بن علی را مجبور به تسلیم کرد، احمد بن سهل بعد به سوی نیشابور رفت و با سپاه حسین بن علی رویاروی شد و آنها را مغلوب و در انتها حسین بن علی را اسیر کرد و در نیشابور اقامت گزید.[۳۱][۳۲][۳۳][۳۴]

شورش احمد بن سهل[ویرایش]

یکسال بعد از سرکوب حسین بن علی توسط احمد بن سهل که یک دهقان زاده ایرانی بود،[۳۵] او دست به نافرمانی از حکومت زد و دست به شورش زد از سوی دربار قراتگین (حاکم گرگان) برای مقابله با او فرستاده شد زمانی که قراتگین به سمت نیشابور به راه افتاد احمد بن سهل از نیشابور به سمت مرو رفت در همان زمان حمیویة بن علی مأمور سرکوب احمد بن سهل شد حمویة بعد از رسیدن به مرو به سران سپاه خود دستور داد به احمد بن سهل نامه بدهند و اظهار وفاداری کنند با این نقشه احمد بن سهل فریب خورد و از شهر خارج شد، نبرد بین دو شهر در منطقه ای به اسم مرورود (به نام حوران) صورت گرفت و در انتها موجب پراکندگی و فرار سپاه احمد بن سهل شد، احمد بن سهل دستگیر شد و به بخارا فرستاده شد به دستور امیر نصر به زندان افتاد و در ذی‌حجه سال ۳۰۷ از دنیا رفت.[۳۶][۳۷][۳۸]

درگیری با علویان طبرستان[ویرایش]

در سال ۳۰۸ ق فرمانروای علوی طبرستان به نام داعی صغیر (حسن بن قاسم) سپاه خود را به فرماندهی لیلی بن نعمان برای تصرف‌کردن خراسان روانه آنجا کرد، سپاه لیلی بعد از فتح نیشابور در توس با لشکر سامانی به رهبری حمویة بن ععلی رو به رو شد در این نبرد سپاهیان حمویة شکست خوردند و مجبور به عقب‌نشینی به سوی مرو شد لیلی و سپاه او به تعقیب از سپاه حمویة وارد شهر شدند و به محاصر سپاه حمویة درآمدند سرانجام لیلی بن نعمان دستگیر و به قتل رسید.[۳۹]

بعد از این شکست سپاهیان لیلی بن نعمان به سمت گرگان عقب‌نشینی کردند کمی بعد الیاس بن الیسع سغدی از طرف سامانیان از داعی صغیر خواست که گرگان را ترک کند، داعی صغیر قبول نکرد و منجر به جنگ شد در این جنگ الیاس کشته شد و سپاهش پراکنده شد بعد این که این خبر به بخارا رسید، اممیر نصر سپاهی سی هزار نفره به فرماندهیه قراتگین به گرگان اعزام کرد داعی صغیر که مقابله را بی فایده دید به پناه اسپهبد بن شهریار رفت اما اسپهبد او را نزد حاکم ری به اسم علی بن وهسودان فرستاد و او هم داعی صغیر را در قلعه الموت زندانی کرد بعد از اینکه بن مسافر (از سلسله کنگریان طارم) بر علی بن وهسون پیروز شد، داعی صغیرم هم از زندان آزاد شد و به گیلان بازگشت. همزمان با این اتفاقات قراتگین به دلیل اوضاع نابسامان خراسان به دستور حکومت به دربار بازگشت، پسران ناصر کبی علوی (برادران همسر داعی صغیر) گرگان را دوباره فتح کردند آنها حتی موفق به فراری دادن سپاهیان فرستاده از سوی سامانیان شدند. در سال ۳۱۰ق امیر نصر یکی دیگر از فرماندهان خود را به نام «سیمجور» را برای مقابله با داعی صغیر به طبرستان فرستاد.[۴۰]

سیمجور سعی کرد به صورت مسالمت آمیز داعی صغیر را به واگذاری گرگان به سامانیان راضی کند اما موفق نشد و در انتها کار به جنگ رسید در نبردی که در روستای «جلایین» اتفاق افتاد سپاه سیمجور شکست خورد و متواری شد، سپاه داعی به تعقیب سپاه سیمجور پرداخت اما سپاه در حال فرار به ناگهان بازگشت و سپاه علویان را شکست داد تسلط سیمجور بر گرگان زیاد طول نکشید و در اواخر سال ۳۱۰ ق بار دیگر داعی موفق به فتح گرگان شد. در سال ۳۱۴ امیر نصر سامانی در راس سپاهی سی هزار نفره وارد طبرستان شد و در کوهستان‌های طبرستان مورد محاصره طرفدارن داعی صغیر درآمد و در این اوضاع راهی جز فرستادن تقاضای صلح برای امیر نصر باقی نماند در جواب تقاضای امیر نصر داعی دو تن از نمایندگانش را به نزد امیر نصر فرستاد و سرانجام امیر نصر با پرداخت بیست هزار دینار به داعی از محاصر درآمد و به خراسان بازگشت.[۴۱]

بعد از خروج امیر نصر از طبرستان رابطه داعی و سردارش به اسم ماکان کاکی که در پیروزی‌های داعی نقش زیادی داشت تیر و تار شد در زمانی که داعی به نشانه اعتراض به گیلان رفته بود اسفار سردار سابق علویان برای تصرق آمل لشکرکشی کرد و در انتها در یک جنگ سه روزه اسفار از ماکان شکست خورد و به بکر بن السیع که سپسالار نصر سامانی بود پناه برد و از سوی دیگر داعی از تقاضاهای ماکان به آمل بازگشت و کمی بعد داعی و ماکان به سوی ری لشکر کشبدند و آن را تصرف کردند. خارج‌شدن داعی و ماکان از طبرستان به اسفار فرصت داد که با سپاهی که امیر نصر در اختیارش قرار داده بود به سوی طبرستان حرکت کند در همین حال مردآویج بن زیار که در خدمت قراتگین سردار ترک سامانیان بود هم با سپاه خود به اسفار پیوست و این دو سردار به سمت طبرستان پیشروی کردند و ساری رافتح کردند داعی با شنیدن این اخبار بر خلاف ماکان به سوی آمل پیشروی کرد و فرصتی برای اسفار پیش آمد و او با دانستن این که سپاه داعی ضعیف است به سوی آمل یورش برد.[۴۲] داعی برای رویارویی با اسفار از شهر آمل خارج شد و در انتها سپاهش پراکنده شد، داعی به آمل بازگشت در نزدیکی آمل او با جمعی از سپاه اسفار که با فرماندهی مردآویج بود رو به رو شد و در آخر به قتل رسید این گونه بود که دولت سامانی در زمان امیر نصر با کمک از سران شورشی که قبلاً در اختیار علویان بودند حکومت علویان طبرستان از بین رفت.[۴۳][۴۴]

شورش ابوبکر خبّاز[ویرایش]

در سال ۳۱۷ ق امیر نصر برای رسیدگی به امور خراسان به سمت نیشابور رفت او قبل از ترک‌کردن پایتخت برای جلوگیری از شورش برادرنش ابراهیم، یحیی و مننصور دستور داد آنها را در قهندز (کهن دژ) بخارا زندانی کرد، در نبود امیر نصر برادران او با همکاری آشپز زندان به اسم ابوبکر بن عمی الخباز توانستند با کسانی که از حکومت ناراضی هستند در بخارا ارتباط برقرار کنند بر اساس نقشه‌ای که کشیده بودند جمعی از شورشیان به کهن دژ حمله کردند بعد از زندانی زندانبان آنجا برادران امیر نصر و دیگر زندانیان را آزاد کردند و بر شهر بخارا تسلط پیدا کردند، در همان زمان یحیی (برادر امیر نصر) که اختیار امور را در دست گرفته بود ابوبکر خباز را به فرماندهی سپاه انتخاب کرد و او را برای رویارویی با سپاه امیر نصر که به سمت بخارا می‌آمد روانه کرد در زمانی که ابوبکر و سپاهش از عبور امیر نصر و سپاهش از جیحون پیشگیری می‌کردند وزیر امیر نصر به اسم ابوالفضل محمد بلعمی که از سال ۳۰۹ تا ۳۲۶ ق در پست وزارت دربار امیر نصر بود برای این مشکل چاره‌اندیشی کرد، بلعمی با نامه‌نگاری با فرزند حسین بن علی مروزی که به مخالفان امیر نصر پیوسته بود گفت ابوبکر را دستگیر و به امیر نصر تحویل دهد بعد از این اتفاق سپاه امیر نصر از رود جیحون عبور کرد و وارد بخارا شد با ورود امیر نصر به پایتخت برادرانش متواری شدند، یحیی ابتدا به سمرقند و از آنجا به بلخ گریخت او بعد به نیشابور و در انتها تا زمان مرگ در بغداد ماند.[۴۵][۴۶]

درگیری با آل زیار[ویرایش]

بعداز از بین رفتن سلسه علویان طبرستان ماکان و اسفار با هم کشمکش‌های داشتند و رابطه اسفار با مردآویج نیز تیره و تار شد سرانجام اسفار که توسط سپاه مردآویج تحت تعقیب بود در طالقان دستگیر و کشته شد بعد از قتل اسفار در سال ۳۱۷ ق مردآویج در طبرستان قدرت را به دست گرفت و کم‌کم حوزه نفوذ خود را افزایش داد، ماکان از خراسان نزد مردآویج آمد و طبق قراردادی حکومت گرگان را در اختیار گرفت اما رابطه این دو نیز به تیرگی رفت و مردآویج کمی بعد ماکان را از طبرستان و گرگان بیرون کرد.[۴۷]

ماکان بعد از شکست در مقابل مردآویج نزد امیر نصر سامانی رفت و از او یاری گرفت با اینکه امیر نصر به ماکان کمک کرد اما ماکان مقابل مردآویج کاری از پیش نبرد و کمی بعد سامانیان گرگان را صرف کردند و حکومت گرگان را به ابوبکر محمد بن مظفر (چغانی) واگذار کردند در سال ۳۲۱ق مردآویج برای بازپس‌گیری گرگان از سوی ری به آنجا لشکرکشی کرد و در آن زمان ابوبکر چغانی که توانی برای مقابله با مردآویج در خود نمی‌دید به سوی نیشابور عقب‌نشینی کرد امیر نصر وقتی اخبار را شنید در راس سپاه به سوی گرگان لشکرکشی کرد اما قبل از اینکه بین دو سپاه جنگی رخ دهد مردآویج راه سازش را در پیش گرفت و به توصیه وزیر خود ابوالفضل بلعمی گرگان را به سامانیان واگذار کرد و همچنین متعهد شد سالانه به دولت سامانی خراج بپردازد، یعد از قتل مردآویج در سال ۳۲۳ ق برادرش به اسم وشمگیر به قدرت رسید او ابتدا ماکان را که بر گرگان حکومت می‌کرد بیرون کرد ولی در سال ۳۲۵ ق او را در خدمت سامانیان بود به نزد خود خواند و حکومت گرگان را به او داد در سال ۳۲۷ ق از طرف امیر نصر ابوبکر چغانی به دلیل بیماری از سپهسالاری خراسان عزل شد و فرزند او ابوعلی چغانی سپهسالار سامانی شد. سال بعد ابوعلی چغانی با دستور امیر نصر برای سرکوب‌کردن ماکان که سامانیان را ترک کرده بود و از افراد وشمگیر زیاری شده بود به گرگان لشکر کشید زمانی که ابوعلی چغانی گرگان را محاصره کرد ماکان از وشمگیر طلب کمک کرد و او سپاهی به فرماندهی شیرج بن نعمان را برای کمک به ماکان فرستاد. ابوعلی چغانی در اوایل سال ۳۲۹ ق گرگان را تصرف کرد و برای تعقیب ماکان به سمت ری راهی شد، ابوعلی در نزدیکی ری با سپاه وشمگیر و ماکان رویاروی شد در انتها وشمگیر متواری شد و ماکان کشته شد. ابوعلی چغانی بعد از آن فتوحات خود را ادامه داد و شهرهای زنجان، ابهر، قزوین، قم، کرج (کرج ابی دلف نزدیک اراک)، همدان، نهاوند، دینور را تصرف کرد و مرز حکومت سامانیان را تا حدود «حلوان» گسترش داد. در سال ۳۳۰ ق وشمگیر توانست ساری را از تصرف حسن بن فیروزان (عموی ماکان کاکی) دربیاورد، ابوعلی چغانی برای کمک به حسن فیروزان از ری به سمت ساری لشکر کشید و آنجا را به مدت چندین ماه محاصره کرد در انتها وشمگیر تقاضای صلح کرد او از اطاعت از امیر نصر را پذیرفت و فرزندش به اسم سالار را به عنوان گروگان به ابوعلی چغانی سپرد، اطاعت آل زیار از سامانیان بخاطر کفایت ابوعلی چغانی بود.[۴۸]

روابط با اسماعیلیه[ویرایش]

حسین بن علی مرورودی در زمان احمدبن اسماعیل توسط غیاث به مذهب اسماعیلی گرویده بود، محمد بن احمد نخشبی را جانشین خود کرد و او محمد بن احمد نخشبی را سفارش کرد «جهد آن کند تا نایبی بجا گذارد و خود از جیحون بگذرد و به بخارا و سمرقندرود و آن مردمان را در مذهب درآورد و می‌کوشد تا اعیان حضرت امیر خراسان نصر بن احمد را در این مذهب آورد تا کار او قوی گردد».[۴۹]

بعد از درگذشت حسین بن مرورودی با تلاش‌های محمد بن احمد نخشبی بسیاری از مردم خراسان به مذهب اسماعیلیه وارد شدند. او بعد یکی از سران باطنیان معروف به پسره سواده جانشین خود در خراسان گذاشت و خود به ماوراءالنهر رفت، محمدنخشبی اول در بخارا بود و بعد از آن به نخشب رفت و آنجا موفق شد بوبکر نخشبی را که خدمتگذار امیر نصر بود به مذهب باطنی وارد کند و از طریف بوبکر، اشعث دبیر امیر نصر هم به این مذهب وارد شد. آنها همچنین بومنصورچغانی عارض سپاه سامانیان و آیتاش حاجب امیر سامانی را هم به مذهب خود وارد کردند با دعوت این اشخاص مهم محمد نخشبی به بخارا آمد و کم‌کم رئیس بخارا، صاحب خراج، وکیل خراج (علی زراد)، حسن ملک (والی ایلاق و از خواص امیر نصر) و جمعی از دهقانان و بازاریان را به مذهب خود وارد کرد و چون دوستداران او در دربار زیاد شدند تصمیم گرفت امیر نصر را هم به مذهب خود دعوت کند بنا بر توصیه نخشبی نزدیکان امیر نصر از گفته‌های نخشبی برای او بازگو می‌کردند و با اجازه امیر نصر نخشبی را به دربار نزد امیر نصر آوردند و نخشبی به مرور امیر نصر را شیفته عقاید خود کرد «در جمله کار او به جایی رسید که نصر بن احمد را دعوت کرد و محمد نخشبی بدین چنان مستولی گشت که پادشاه آن کردی که او گفتی و کار نخشبی بدین جای رسید که دعوت آشکارا کرد و هرکه از نزدیکان شاه بودند نصرت او کردند …» گرایش امیر نصر و بزرگان دربار به مذهب اسماعیلی رواج‌یافتن مذهب را در ماوراءالنهر و خراسان راحت ساخت اما این موضوع ترکان و سران لشکر را ناخشنود کرد و علمای سنی‌مذهب واکنش نشان دادند «پس عالمان و قاضیان شهر و نواحی گرد آمدند و جمله پیش سپهسالاران لشکر شدند و گفتند دریابید که مسلمانی از ماوراءالنهر رفت».[۵۰]

بعد از آن که مذاکره سران سپاه با امیر نصر دربارهٔ مذهب اسماعیلیه به حایی نرسید آنها به نتیجه‌رسیدن که امیر نصر را برکنار و یکی از سپهسالاران ترک را جایگزین کنند و برای این کار بزرگان سپاه ضیافتی مخفی برگزار کردند تا با بقیه مخالفان امیر نصر بیعت کنند اما این نقشه توسط شخصی که در ضیافت بود به گوش نوح فرزند امیر نصر رسید و او پدرش را از این اتفاق با خبر کرد و اقدامات امیر نصر و پسرش باعث بقای حکومت سامانیان شد و سپهسالار بزرگ ترک جان خود را از دست داد و در آن زمان بود که امیر نصر کنارگیری کرد و پسرش نوح را بر تخت گذاشت. بعد از این اتفاق امیر نصر به بیماری سل مبتلا شد ودر سال ۳۳۱ ق بعد از سی سال حکومت از دنیا رفت.[۵۱][۵۲][۵۳]

واپسین سال‌ها و مرگ[ویرایش]

در منابع و متون تاریخی نسبت به آخرین روزهای زندگی امیر نصر و مرگ او اختلاف نظر وجود دارد. در کل مشخص نیست که امیر نصر مانند پدرش بر اثر توطئه وفات یافته یا به شکلی طبیعی از دنیا رفته. برخی از مورخان هم زندگی او را قدیس‌وار توصیف کردند که مبتلا به بیماری سل بوده که حدود سیزده ماه طول کشیده و در خانه‌اش مکانی به نام بیت‌العباده ساخته تا عبادت کند. همچنین ابودلف از زبان یاقوت حموی می‌گوید که نصر بیست سال پیش زمان مرگش را مشخصا می‌دانسته و زمان مرگش فرا رسیده، از بخارا خارج شده و دستور داد مراسم تعزیه خوانی برپا کنند. محققان دیگری نیز بر این عقیده هستند که توطئه سرداران نظامی و مخالفتشان با امیر نصر، باعث شد امیر نصر برای مقابله از هر پیشامدی از اداره حکمت استعفا دهد. گروهی از مورخان در به قتل‌رسیدن نصر سامانی اعتقاد دارند که به تحریک فرماندهان نظامی و علمای بخارا، به دستور فرزندش نوح یا دسیسه غلامان خود به قتل رسیده‌است.[۵۴][۵۵]

سامانیان پس از نصر[ویرایش]

امیر نصر سامانی حدود سی سال حکومت کرد. به هنگام مرگ او، علم و فرهنگ شروع به رشد کردن می‌کرد و دستاوردها در حوضه علم و فرهنگ تازه نمایان می‌شد تا رستاخیز ایرانی-اسلامی به تکامل برسد. نظروف معتقد است که مرحله عروج دولت سامانیان تا آخر امارت امیر نصر دوم، بیشتر دوام نیافت همچنین به اعتقاد نظروف، نشانه‌های دوران صعود و عظمت تا این این مقطع به دلیل به‌کارگیری خدمتگزاران برجسته و وزیران با تدبیر، توافق بین حکومت مرکزی و حکام محلی که باعث امنیت و توسعه شد.[۵۶]

با پایان عمر حکومت نصر بن احمد سامانی کسی از بزرگان خاندان سامانی زنده نماند بعضی در کشمکش‌های سیاسی و بعضی به مرگ طبیعی وفات یافتند و دوران اقتدار و شکوفایی سیاسی سلسله سامانی گذشت و دودمان سامانی وارد مرحله جدیدی شد اغلب محققان این مرحله از دولت سامانی را به عنوان عصر ضعف و انحطاط دولت سامانی یاد می‌کنند با توجه به اتفاقات اواخر حکومت امیر نصر، فرزند امیر نصر سامانی، ابومحمد نوح ملقب به حمید (نوح بن نصر بن احمد) در شعبان ۳۳۱ به حکومت سامانی رسی دو جانشین او برای جلب رضایت علمای اهل سنت یکی از بزرگان آنان را به مقام وزارت انتخاب کرد و ابوالفضل محمد بن محمد الحاکم ملقب به حاکم جلیل به مقام وزارت امیر نوح رسید.[۵۷]امیر نوح سامانی تا ربع‌الثانی ۳۴۳ بر مدار حکومت بود و بر اثر بیماری بعد از دوازده سال و سه ماه امیری وفات یافت.[۵۸]

دستاوردها[ویرایش]

در زمان امیر نصر سامانی شهرت رودکی فراگیر شد و «امیرنصر بن احمد السامانی که امیر خراسان بود او را به قرب حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت و ثروت و نعمت او به حد کمال رسید» وزیر نصر ابوالفضل بلعمی نیز از دوستاران رودکی بود.[۵۹] او معتقد بود که در اعراب و ایرانی‌ها مثل رودکی موجود نیست، حتی گفته شده که به اصرار بلعمی و امیر نصر بود که کلیله و دمنه را که بلعمی از عربی به فارسی ترجمه کرده بود را به نظم درآورد.[۶۰]

در موضوع نثر هم ر دوران نصر پیشرفتی بود و آن ترجمه کتاب کلیه و دمنه و کتاب سندبادنامه که از کتاب‌های داستانی حکمت‌آموز هندی و پیش از اسلام به زبان پهلوی بود و به دستور نصر به دست خواجه عمید ابوالفوارس قناوزی از پهلوی به فارسی ترجمه شد در زمان نصر وزیرش بلعمی کتاب تاریخ الرسل و الملوک تألیف محمد بن جریر طبری را از عربی به فارسی ترجمه کرد در همان زمان کتاب تفسیر طبری با نام جامع البیان به دست جمعی از روحانیان به فارسی ترجمه شد.[۶۱][۶۲]

در زمینه ترجمه نیز در زمان نصر پیشرفت‌های را شاهد هستیم، آثار زیاد علمی و دینی ترجمه شد همچون به ابوزید احمد بن سهل بلخی که مورد لطف جیهانی وزیر نصر بود اشاره کرد که کتاب‌های زیادی از عربی به فارسی ترجمه کرد مثل کتاب حدود الفلسفه، مایصح من احکام النجوم و کتاب اخلاق الامم اشاره کرد و حتی کتابی در حوزه جغرافیا دراد به اسم صور الاقالیم، بی شک دوران حکومت سی ساله نصر را می‌توان عصر درخشانی فرهنگ در قلمرو سامانیان دانست و می‌توان این دستاوردها را مدیون وزیرهای نصر دانست چرا که زمانی که به حکومت رسید هشت سال بیشتر نداشت و با تلاش وزیرانش جیهانی و بلعمی در زمان نصر قلمرو سامانی تبدیل به مرکز مهمی از فرهنگ و دانش شد و اینگونه بود که در آن دوران «بخارا خدات‌ها» از شهرهای مهم به‌شمار می‌رفت.[۶۳][۶۴][۶۵]

سکه‌شناسی[ویرایش]

تصویر نوع سکه سال ضرب مکان ضرب تشریح سکه منبع
NasrIISamanidCoinHistoryofIran.jpg دینار ۳۲۰ و ۳۳۰ ق. نیشابور در حاشیهٔ رو یا پشت برخی از دینارهای ضرب دهه‌های ۳۲۰ و ۳۳۰ ق. در نیشابور نام قالب‌تراش به‌صورت «باحارث» (=ابوحارث) آمده‌است. [۶۶]
درهم ۳۰۵ ق. نیشابور در برخی نمونه‌ها به‌خصوص ضرب‌انداربه و بلخ، صاحب منصبی محلی نیز آمده‌است.
فلس ۳۰۲–۳۰۴ ق. بیشتر بلخ، نیز ضرب اخسکیت، بنکث، تونکث، سمرقند و شاش بر نمونه‌های ضرب ۳۰۲–۳۰۴ قمری نام حاکم محلی «محمد» نیز در پایین زمینهٔ روی سکه آمده که منظور از آن محمد جبهانی بوده‌است.

سالشمار[ویرایش]

  • تولد ابونصر سامانی = ۲۹۳ هجری قمری
  • به سلطنت رسیدن او در سن هشت سالگی = ۳۰۱ هجری قمری
  • شورش حسین بن مرورودی = ۳۰۶ هجری قمری
  • حمله داعی برای تصرف خراسان = ۳۰۸ هجری قمری
  • پیروزی سامانیان بر علویان = ۳۰۹ هجری قمری
  • به وزارت رسیدن بلعمی در دربار ابونصر = ۳۰۹ هجری قمری
  • جنگ بین علویان و سامانیان که به شکست سامانیان انجامید = ۳۱۰ هجری قمری
  • فتح گرگان توسط علویان = ۳۱۰ هجری قمری
  • جنگ بین سامانیان و علویان برای بازپس‌گیری گرگان، سامانیان شکست خوردند و غرامت دادند = ۳۱۴ هجری قمری
  • از بین رفتن علویان توسط سامانیان = ۳۱۶ هجری قمری
  • شورش برادران ابونصر با کمک ابوبکر خباز = ۳۱۷ هجری قمری
  • به قتل رسیدن اسفار = ۳۱۷ هجری قمری
  • مردآویج به سمت گرگان لشکر کشید بعد ار فتح گرگان آن را مجدد به سامانیان واگذار کرد و خراج گذار سامانی شد = ۳۲۱ هجری قمری
  • به قتل رسیدن مردآویج = ۳۲۳ هجری قمری
  • سرپیچی ماکان کاکی از ابونصر و پیوستن به وشمگیر = ۳۲۵ هجری قمری
  • مرگ بلعمی وزیر ابونصر سامانی = ۲۳۶ هجری قمری
  • عزل ابوبکر چغانی توسط ابونصر از سپهسالاری خراسان = ۳۲۷ هجری قمری
  • فتح گرگان توسط ابوعلی چغانی = ۳۲۹ هجری قمری
  • تصرف شهر ساری توسط وشمگیر = ۳۳۰ هجری قمری
  • مرگ امیر نصر سامانی = ۳۰۱ هجری قمری

تبارنامه[ویرایش]

بهرام چوبینه
شاپورمهراننوش رد
تغماطسیاوش
جتمان
سامان خدا
اسد
الیاساحمدیحیینوح
نصراسماعیل
احمد
نصر
نوح
عبدالملکمنصور
نوح
منصورعبدالملکاسماعیل المنتصر

منبع‌شناسی[ویرایش]

منابع اولیه[ویرایش]

منابع ثانویه[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۳۲.
  2. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۳۳.
  3. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۳۳.
  4. شجاعی مهر، درآمدی بر جغرافیای تاریخی فرارود در سده‌های نخستین اسلامی، ۱۵.
  5. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۳۳.
  6. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۳۳.
  7. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۵۱.
  8. زرین کوب، تاریخ ایران در اوایل عهد اسلامی، ۴۹۶.
  9. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۵۲.
  10. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۵۳.
  11. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، 53.
  12. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۵۴.
  13. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۵۵.
  14. خضری، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا آل بویه، ۱۳۶.
  15. موسوی بجنوردی، تاریخ جامع ایران از سقوط سامانیان تا حکومت‌های محلی شرق ایران، ۴۵۰.
  16. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۱۹.
  17. اشپولر، تاریخ اسلام کمبریج، ۲۰۵.
  18. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۴۹.
  19. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۵۰.
  20. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۲۶.
  21. فرای، تاریخ ایران کمبریج از اسلام تا سلاجقه، ۱۱۹.
  22. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۷۵.
  23. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۷۶.
  24. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۷۸.
  25. دهمرده، تارییخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، دیلمیان و غزنویان، ۲۸.
  26. موسوی بجنوردی، تاریخ جامع ایران از سقوط سامانیان تا حکومت‌های محلی شرق ایران، ۴۵۷.
  27. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۷۸.
  28. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۲۶.
  29. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۵۵.
  30. فرای، تاریخ ایران کمبریج از اسلام تا سلاجقه، ۱۲۴.
  31. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۰.
  32. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۵۶.
  33. موسوی بجنوردی، تاریخ جامع ایران از سقوط سامانیان تا حکومت‌های محلی شرق ایران، ۴۵۸.
  34. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۲۶.
  35. موسوی بجنوردی، تاریخ جامع ایران از سقوط سامانیان تا حکومت‌های محلی شرق ایران، ۴۵۸.
  36. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۱.
  37. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۵۵.
  38. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۲۷.
  39. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۲.
  40. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۲.
  41. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۳۱.
  42. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۳.
  43. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۴.
  44. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۲۸.
  45. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۴.
  46. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۵۷.
  47. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۵.
  48. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۵.
  49. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۶.
  50. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۶.
  51. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۸۶.
  52. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۵۸.
  53. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۲۸.
  54. هروی، تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام.
  55. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۵۹.
  56. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۹۸.
  57. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۹۸.
  58. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۶۰.
  59. آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، ۲۳۱.
  60. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۱۸۱.
  61. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۱۸۴.
  62. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۶۹۷.
  63. فروزانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، ۱۸۵.
  64. ناجی، فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان، ۷۰۶.
  65. فرای، تاریخ ایران کمبریج از اسلام تا سلاجقه، ۱۲۴.
  66. رضایی باغ‌بیدی، سکه‌های ایران در دورهٔ اسلامی از آغاز تا برآمدن سلجوقیان، ۲۲۷.

منابع[ویرایش]

  • فروزانی، ابوالقاسم (۱۳۹۳). تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان. تهران: سمت.
  • آشتیانی، اقبال (۱۳۴۶). تاریخ مفصل ایران. تهران: خیام.
  • رضایی باغ بیدی، حسن (۱۳۹۳). سکه‌های ایران در دوره اسلامی از آغاز تا برآمدن سلجوقیان. تهران: سمت.
  • هروی، جواد (۱۳۹۳). تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام. تهران: امیرکبیر.
  • ناجی، محمدرضا (۱۳۶۸). فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان. تهران: امیرکبیر.
  • فرای، ر. ن (۱۳۶۳). تاریخ ایران کمبریج از اسلام تا سلاجقه. تهران: امیرکبیر.
  • خضری، احمدرضا (۱۳۹۴). تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه. تهران: سمت.
  • دهمرده، برات (۱۳۸۴). تاریخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره سامانیان، دیلمیان و غزنویان. تهران: دانشگاه پیام نور.
  • اشپولر، برتولد (۱۳۷۷). تاریخ اسلام کمبریج. تهران: امیرکبیر.
  • موسوی بجنوردی، کاظم (۱۳۹۳). تاریخ جامع ایران از سقوط سامانیان تا حکومت‌های محلی شرق ایران. تهران: دائرة المعارف بزرگ اسلامی.
  • شجاعی مهر، حسن (۱۳۹۲). درآمدی بر جغرافیای تاریخی فرارود در سده‌های نخستین اسلامی. تهران: سمت.
  • عبدالحسین، زرین کوب (۱۳۹۲). تاریخ ایران در اوایل عهد اسلامی. تهران: امیرکبیر.