وام‌واژه‌های ترکی در فارسی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

زبان ترکی در چند مرحله بر زبان فارسی تأثیر گذاشته‌است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان ترک در ارتش سامانیان روی داد. پس از آن در زمان فرمانروایی غزنویان، سلجوقیان و پس از حمله مغول، تعداد بیشتری وام‌واژه ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه‌یابی واژه‌های ترکی به زبان پارسی در زمان فروانروایی صفویان و قاجار بر ایران بود.

وام‌واژه‌های ترکی معمول در فارسی کنونی[ویرایش]

  • آبجی (معین) از آغا + باجی = لفظی محترمانه در خطاب به بانوان؛ باجی= خواهر
  • بابک آذری؛ فقط در ترکیِ عاریتی آنهم در بخشهایی از ترکزبانان مرکزی ایران رایج است، در ترکی شرق دریای مازندران: گاردیش، در ترکی آناتولی: کاردِش، پس در ترکی اصیلتر رایج نیست، در فارسی: آبجی و آجی رایج است اما در ترکیِ فلات ایران «آبجی» رایج نیست و فقط «باجی» مستعمل است، دوم اینکه در ترکی شرق دریا ابداً واژه و فعلی هم آوا و متعیر آوایی مشهود نیست اما در فارسی با تغایر آواییِ بیشتری یافت می‌شود، پس ایرانی بودن واژه محتملترست.
    • اُتراق: توقف چند روزه در سفر (معین)-چندی ماندن، لنگر انداختن، فرود آمدن
  • اجاق/ اُجَق (کاشغری) اوجاق (معین): آتشدان، بریجن، بریزن brēzan پهلوی (مکنزی)
  • آچار (معین): وسیله گشودن / کلید از مصدر آچماق=باز کردن
  • آچمز (معین): اصطلاحی در شطرنج از مصدر آچماق/ مهره‌ای در شطرنج که اگر آن را حرکت دهند، شاه کیش می‌شود.
  • آذوقه/ آذوقه (معین) (نجفی)، (کاشغری): توشه
  • آلاچیق الچوق (صفا) آلاجق آلاچق آلاجو (معین)
  • آلاخون از آلاخان، آلامان (معین)
  • الاغ (معین) الاق: ستور/ پیک (صفا) قاصد/ پیک/ اسب پیک (کاشغری)
  • آماج اَمج (کاشغری) آماج آماچ (معین) نشانه
  • باتلاق (نجفی): مرداب
  • باشی (معین) پسوند بعضی از شغلها به معنی رئیس؛ مانند آشپزباشی= سرآشپز
    • بیرق (معین): پرچم، درفش، علم
  • تسمه تاسمه (معین): دوال. در پارسی میانه هم dawāl (فرهنگ پهلوی - مکنزی)
  • تغار (معین) در اصل به معنای خُرجین: چیزی که در آن گندم و جز آن بریزند/ جوال (کاشغری)
  • توتون/ تُتُن: دود (معین) در ترکی دود را دومان می‌گویند.
  • جار (معین)
  • جلو از جیلاو (معین و دهخدا): پیش. در پارسی میانه: frāz (پهلوی - مکنزی)
  • در هیچ زبان آلتاییکی مشابهِ آوایی با ترکی در مورد «جلو» یافت نشد، در ترکی مستعمل نیست، در فارسی: جلو، پشتو: جبهی، عربی: جبهه، صربی، مقدونی، اسلاوی، لهستانی، اوکراینی: چلو و چلوتو، پس در بسیاری از زبانهای هندواروپایی موجودست، نمی‌تواند آلتایی باشد، ایرانی بودن واژه محتملترست.
  • چاق چاغ (معین): فربه و سالم در پارسی میانه هم frabīh (فرهنگ پهلوی - مکنزی) در ترکی چاق بمعنی زمان است نه فربه
  • (بابک آذری) ترکی نیست، در ترکی اصیلتر (شرق دریای مازندران): سِمیز و سیمیزدیک، در ترکی غرب دریای مازندران یعنی شمال غرب ایران، آران، آناتولی: شیشمَن، واژهٔ «چاق» در زبان ترکی نه در شرق و نه در غرب یافت نمی‌شود، نه بصورت نام و نه فعل، مگر در مصادری همچون: ۱. چوقادمَک؛ به معنی درآوردن یا در ۲. چاقادمَک به معنی صدا زدن و فراخواندن، در هیچ کجا معنی فربه بودن مسترد نیست، پس در ترکی حضور ندارد در فارسی، برخی لهجه‌های مادی، جنوب ایران، پشتو (چاغو) و…، مستعملست، ایرانی بودن واژه محتملترست.
    • چپق (معین)
  • چریک: پارتیزان
  • چکمه (معین): موزه. در پارسی میانه mōzag (فرهنگ پهلوی - مکنزی)
  • چلاق/ چولاق (معین) چُلَق: شل، بریده‌دست، تباه‌دست (کاشغری)
  • در ترکی شرق دریای کاسپین مستعمل نیست، در ترکی غرب دریا در نواحلی مرکزی یعنی شمال غرب ایران کاربرد دارد، در اکثر زبانهای ایرانی کاربرد دارد، اما در ترکی عاریتی (غرب دریای کاسپین) مصادری از چُلق و چولاق مشهود نیست، اما در فارسی چُل کاربرد دارد، ظاهراً اصالت مادی دارد، چُل به معنی بیرون و فضای باز در کردی کاربرد دارد، در اوستایی نیز موجودست، واژگان مرتبط مانند: چُلفت (چل+افت) دور افتاده بیرون افتاده و به درد نخور، دست و پا چلفتی، چولَک: نام نانی گیلانی که ویژهٔ بیرون از منزل است و با امکانات کمتر و مبتدیانه پخت می‌شود، جهت تفنن یا کاربرد در چوپانی، (چول+ ک) بیرونی، منسوب به نان یا پخت ساده در بیرون از منزل! چُلمن: اطلاق به کسی که بیرون از قافیه باشد، اصطلاحاً؛ توی باغ نیست، پَپِ، پَخمه و …. ظاهراً چلاق از شکل (چُل+آک) موخوذ است، آک پسوند آسیب است و کسی را منظور می‌کند که در اثر آسیب بیرون از سلامتی واقع شده است!
    • چماق/ چوماق (معین) چُمَق: عصا (کاشغری) در فارسی چوبدست
  • چمباتمه چونقاتیمه (معین)
  • چی: پسوند نسبت و اتصاف (معین) مانند تماشاچی/ درشکه‌چی در فارسی پسوند گر است مانند تماشاگر
  • دُلمه
  • دوقلو (معین) (نجفی) فارسی+ترکی، دو زاد
  • سنجاق (معین)
  • سنجاقک ترکی + فارسی (معین)
  • سورتمه (معین) از مصدر سؤرؤتمک = روی زمین کشیدن
  • شیشلیک (معین) شیش= سیخ کباب- سیخی (کاشغری)
  • قابلمه در فارسی دیگچه
  • قاپ: استخوان شتالنگ که برای قمار و بازی به کار می‌رود. (معین) در طبری کاب و در عربی هم کعب است. شاید در اصل پارسی باشد.
  • در اثبات فارسی بودن آن همین بس که در اوستا حضور گاپ، یا گاب همسنگ جزء در قرآن برای منظور دادن به چهار چوبی برای بخش‌بندی کتاب، موجودست. دوم اینکه روند تغییر آوا از گاپ به قاب را می‌توان چنین بالا رفت، گاپ-گاب-کاب-کعب و قاب
  • قاچاق و قاچاقچی (معین) از قاچماک به معنی دویدن یا گریختن می‌آید.
  • قایق (معین) قَیغِق (کاشغری)-کرجی، بلم
  • قرقی (معین)-باز
  • قرمه قاورمه (معین) از مصدر قووورماق= در روغن سرخ کردن در فارسی خورش سبزی
  • قره قوروت (معین) کشک سیاه
  • قره‌نی ترکی + فارسی (معین) سیاه نی
  • قشون (معین) لشکر
  • قلچماق :فارسی گردنکلفت، تنومند
  • قنداق تفنگ و بچه (معین) - قنداق تفنگ شاید عربی شده «کُندگ/کُنده» باشد.
  • قوچ قچ (معین) (کاشغری) گوسفند نر
  • قورباغه (معین) غورباغه (نجفی): غوک. در پارسی میانه هم wak (فرهنگ پهلوی - مکنزی)
  • قوش (معین) قُش: شاهین (کاشغری) پرنده ترکی
  • قوطی (معین) دبه
  • قیچی (معین) لا - کازرد - برک
  • کاکوتی از ترکی ککلیک اوتی (معین) بی کاربرد
  • کرنش: تعظیم (معین) معادل نماز بردن پهلوی (مکنزی) خاکساری
  • بطور کلی نام مصادری که با «ش» تمام شوند ایرانی هستند، از بنگلادش، سریلانکا، هند، پنجاب، سند، پاکستان، اپگان، تاجیکستان تا ایران و کردستان پسوند «ش» نام مصدر ایجاد می‌کند و در اروپا نیز واژه ای مانند «نِیشِن»tion, مصدر سازست، در ترکی تشابه واژه و آوا، مصرف در زبان مزبور یافت نشد، پس نمی‌تواند ترکی باشد.
  • کشیک (معین) پاسبان
  • کماج کمج (کاشغری) نان زغالی
  • گلَنگِدن: قسمتی از تفنگ (معین). در پارسی: روآیَک. (در انگلیسی breech block)
  • یاتاقان (معین) خوابنده
  • یاغی: سرکش/ دشمن (معین) یغی (کاشغری)
  • یغما (معین) (صفا) (کاشغری)-تاراج
  • یقه/ یخه (معین) (نجفی) یقا (کاشغری) فارسی گریبان
  • یورتمه (معین) چهارگامه
  • یونجه (معین) یرِنچا/ یرِنچغا (کاشغری): در پارسی «اَسپَست»
  • ییلاق (معین) ییلاغ (کاشغری) تابستانی - سردسیر
  • باتلاق: از باتماق ترکی به معنای فرورفتن در فارسی لجن زار
  • قاشق: از قاشیماق به معنای خراشیدن (در فارسی کپچه)
  • مصدر خاشیماخ یا قاشیماق ثابقهٔ مصرف در کفه ای جهت برداشتن ندارد، دوم آنکه اگر در فرمول ترکی بخواهیم از خاشیماق نامِ مصدر بسازیم باید بگوییم؛ خاشیلوق نه خاشوق یا قاشوق! و اگر تغییر آوا از خاشیلوق به قاشق را بپذیریم مثال نقضی وجود دارد؛ این واژه در ترکی شرق دریای مازندران که ترکی اصلی تری حضور دارد «کاشیک» نام دارد، به دلیل اینکه در ترکی اصیل از «ب» و «پ» برای مصدر سازی استفاده می‌شود و نه از «ماق» یا «ماخ» که بخواهیم قبول کنیم که کاشیک یا قاشق از قاشیماق است، بلکه در شرق دریا باید بگوییم: قاشیپ یا قاشیب نه قاشیمق یا خاشیماق. پس حضور کاشیک در ترکی شرق مبین این است که این واژه در شرق ایران حضور داشته و در پشتو نیز کاشوغه تلفظ می‌شود، شاید متعلق به شهر سوخته باشد، باید بررسی شود، اما ترکی بودن آن به دلیل وجود واژه در شرق و عدم تناسب با فرمول ترکی و نیز عدم ثابقه کابرد مصدر قاشیماق و همچنین کشف قدیمی‌ترین قاشقهای باستان در ایران و تمدنهای غیر ایرانی به جز آلتای، نمی‌تواند ترکی باشد. ضمناً واژگان «ماق، ماخ، مَک» که در ترکی جهت مصدر سازی استفاده می‌شوند نیز ایرانی هستند، مانند: نوشمَک: نوشیدنی، خوشمک: خوش و خرم، یخمک، دوشمک و غیره
  • یورش: حمله، هجوم.

ناوام‌واژه‌های غیر ترکی به نام ترکی[ویرایش]

  • بشقاب: پشقاب در افغانستان پیشکاپ از دو جزء پیش و قاب (از سکایی kaba، سغدی kapç ،kapçē، kapçīk تشکیل شده.[۱]
  • قاب: ظرف (برخی به کالبد و کاب و کالب‌پاد ربط داده‌اند و کاب هم وجود دارد کاب) هر چند خود «قاب» به واژه‌های مختلف ربط داده شده.
  • خان به معنی رئیس. امیر. بزرگ. در دهقان واما خان به معنی خانه فارسی است. (معین)[۲][۳]
  • خانم (از خان مثل مردم از مرد)

وام‌واژه‌های مشکوک[ویرایش]

برخی منابع ترکی این واژه‌ها را نیز ترکی گمان برده‌اند:

  • ترخون، نوعی سبزی خوردنی—این گیاه در علم گیاه‌شناسی روم قدیم و یونان استراگون نام داشته که ریشهٔ مشترک آن با ترخون بسیار محتمل و ترکی الاصل بودن آن بعید بنظر می‌رسد.
  • اتاق/ اتاق (نجفی) (معین)- از وثاق عربی گرفته شده (دهخدا) یا از اوتاک سغدی که به معنی جا و مکان است.
  • جلگه از چؤل= دشت/ صحرا
  • چو (شایعه)
  • چیت: پارچه چینی منقش (کاشغری) چهیت، هندی: پارچه نخی نازک و گلدار در رنگهای مختلف (معین)
  • دبوس از تپوز (معین): گرز
  • سان (در ترکیب سان دیدن): شماره (لغات‌الترک)
  • سکّو: سکو/ دکان (کاشغری)
  • فنر احتمالاً تلفظی است از واژهٔ آلمانی فنر (feder)
  • قاطر قتر (کاشغری) از مصدر قاتشماق= درآمیختن
  • قپان یا کپان یونانی (معین)
  • کلاش/ قلّاش: زیرک، حیله گر، مردم بی نام و ننگ و لوند و بی‌چیز و مفلس، می‌خواره و باده‌پرست و خراباتی و مقیم در میکده[۴]

وام‌واژه‌های ترکی فراموش شده در فارسی معاصر[ویرایش]

واژه‌های ترکی که در مکالمات و متون قدیمی‌تر فارسی کاربرد داشته‌اند:

  • آداش (معین): هم‌نام (صفا) آد= اسم؛ داش و تاش= پسوند ملازمت به معنی هم؛ مثل وطن‌تاش= هم‌میهن
  • آغا = لفظی محترمانه در خطاب به بانوان، عنوانی که به دنبال یا ابتدای اسامی خواجه‌سرایان افزوده می‌شد؛ مثل مبارک آغا
  • ارخالق آرخالیق: قبای کوتاه در زیر قبای مردان یا نیم‌تنه زنان بر روی جامه‌های دیگر (معین)
  • آغوز اَغُژ (کاشغری) شیر نسبتاً غلیظ که مادر پس از زاییدن به نوزادش می‌دهد.
  • ایلچی (معین) سفیر، فرستاده
  • ایلخان ترکی/ مغولی (معین) رئیس قبیله
  • ایلغار/ یلغار (معین) هجوم، شبیخون
  • باخه از بَقا/ مُنکُزبقا= لاک پشت (کاشغری) کشَف kašawag(مکنزی)
  • باسمه: چاپ، چاپ روی پارچه (معین)
  • بُخو بُقاغو: بندی که بر دست یا پای دزد نهند (کاشغری)
  • بغاز: تنگه/گذرگاه آبی باریک (نجفی) بوغاز (معین)
  • بولاق اوتی/ بولاغ اوتی (معین) شاهی آبی
  • تالان: غارت مغولی (معین)
  • تُتماج (کاشغری) نوعی آش (معین)
  • تیماج: سختیان saxtag(مکنزی)
  • چاپار: قاصد (معین) (صفا)
  • چاپقونچی: کسی که به تاخت و حمله مبادرت می‌ورزد.
  • چاتمه (معین)
  • چاوش/ چاووش (معین)
  • چَپُو: غارت (معین)
  • چخماق (معین)
  • خفتان قَفتان (کاشغری)
  • دیلماج (معین)
  • ساخلو ساخلاو: پادگان/ گروهی سرباز مأمور به حراست از جایی (معین)
  • سورچی: راننده گاری، درشکه و دلیجان (معین) از مصدر سؤرماق= راندن
  • سیاق / سایاق: علم محاسبه از مصدر سایماق= شمردن
  • طغرا/ طورغای (معین) تُغراق: مهر/ مهر خاقان (کاشغری)
  • قِران: واحد پول در عهد قاجاریه و اوایل پهلوی (معین
  • قراول (معین) پاسبان ترکی/ مغولی (صفا)
  • قوروت/ قُروت: کشک (لغات‌الترک)
  • گزمه: شبگرد/ عسس (معین)
  • یاسا/ یساق/ یاساق: قانون/ سیاست/ مجازات ترکی – مغولی (معین) (صفا)
  • یساول (معین)
  • ینگه: ساقدوش عروس (معین) ینگگا زن برادر بزرگ‌تر (کاشغری)
  • یورت (معین) یرت: خانه/ محل اتراق ایل (کاشغری)
  • یورقه یورغه (معین) یریغا اَت= اسب خوش حرکت (کاشغری) یورغه رفتن= نیکو راه رفتن (معین)

وام‌واژه‌های ترکی در لهجهٔ گفتاری تهرانی[ویرایش]

بیشتر این واژه‌ها از زمان فرمانروایی قاجارها در ایران و به ویژه در لهجه تهرانی راه یافته است و در فارسی دری افغانستان و تاجیکستان ناآشناست.

  • اُغور اُغُر اوغور (معین) بخت/ دولت/ وقت / خیر/ برکت [نیازمند منبع]
  • ال و بل از اِله و بِله: چنین و چنان
  • ایز: رد پا (معین) [نیازمند منبع]
  • آیزنه، یزنه: شوهر خواهر (معین) [نیازمند منبع]
  • باجناغ باجناغ / همریش (معین)
  • بزک/ بزاک: نقش و نگار/ آرایش (لغات‌الترک) (در اصلیت واژه شک هست).
  • بقچه بوغچه (معین) بوغ: جامه‌دان/ بسته (کاشغری)
  • بنچاق (معین): در اصل از بنچک (بن+چک) فارسی.
  • بی‌بی (معین) عمه
  • پاتوق پاتوق پا فارسی+ توغ ترکی (فارسی:پاخور)
  • تپق
  • تُخماق (معین) تُقیمَق: جامه کوب گازران (کاشغری)
  • جیک و بوک: جزئیات از چِک پؤک، در اصل به معنای حالت قرار گرفتن قاپ بر پشت در قمار (کاشغری)
  • چاپیدن ترکی+ فارسی (معین)[نیازمند منبع]
  • چاخان (معین)
  • چاقالو ترکی + فارسی (معین)
  • داداش (معین)
  • داغان از مصدر داغُلماق = فروریختن
  • دگنک: چماق (معین)
  • دنج:خلوت و آرام (دهخدا)
  • دوز (بازی) از مصدر دؤزماق به معنی چیدن اشیائی بر روی زمین یا چیزی مسطح
  • دیرَک تِراک تِراکو (کاشغری) [نیازمند منبع]
  • دیشلمه (معین)
  • دیلاق از دایلاق: بی قواره (معین)
  • ساج: تابه نان‌پزی (معین) تابه (کاشغری)
  • ساقدوش (معین)
  • سپور (معین) رفتگر از مصدر سؤپؤرماق= جارو کردن
  • سرتق: مُصِر/ لجوج
  • سقّز/ سَغِز: (در اصل) چسبناک (کاشغری)
  • سُقُلمه سُقُرمه سُغُلمه: ضربه با مشت در حالی که انگشت شست از میان انگشتان سبابه و وسطی بیرون آمده باشد. (معین)
  • سوگلی (معین) سؤوگؤلی از مصدر سؤوماق
  • شلتاق: نزاع، غوغا (معین)
  • شیشک
  • غازغان قازقان غزغن: دیگ بزرگ مسی (معین)
  • قاتق (معین) قَتِق: چاشنی از قبیل سرکه یا ماست که به طعام توتماج درآمیزند/ آمیزه (کاشغری)
  • قاتی (معین)
  • قاچ قاش: پاره‌ای از خربزه، هندوانه و امثال آن/ قسمت جلو زین (معین)
  • قاراشمیش (معین)
  • قالپاق (ماشین) (معین)
  • قالتاق: زین اسب (معین)
  • قاوت قاووت (معین) قاغُت: نوعی خوردنی (کاشغری)
  • قاین ترکی/ مغولی: برادر شوهر/ برادر زن (معین) [نیازمند منبع]
  • قبراق: چابک، چالاک (معین)
  • قدغن (معین) قدغن/ غدغن (نجفی)
  • قرت: جرعه (معین)
  • قرق (معین) قریغ قُرغ: محل محافظت شده (کاشغری)
  • قرمساق (معین)
  • قشقرق (معین)
  • قشو (معین)
  • قلچماق (معین)
  • قلق (معین) [در اصل به معنای] رفتار، معاشرت با مردم (کاشغری)
  • قورت دادن (معین)
  • گرخیدن: به معنی ترسیدن و جازدن.[۵][۶][۷]
  • مُشتلق: مژدگانی از مژده فارسی+ لق ترکی (معین)
  • منجوق (معین) مُنجُق: سنگهای زینتی که بر گردن آویزند. (کاشغری)
  • هردم بیل هردن بیر: در اصل گاه‌گاه/ بی‌نظم و ترتیب‌/ بی‌معنی (معین) (هر در این عبارت فارسی است)
  • یالقوز یالغوز: تنها/ مجرد (معین)
  • یر به یر شدن: بی حساب شدن، نه بدهکار بودن و نه طلبکار بودن .(معین)
  • یزنه یزنا: شوهر خواهر بزرگتر (کاشغری) [نیازمند منبع]
  • یغُر یغور ترکی (معین)
  • ینگه دنیا ینگی دنیا: دنیای جدید/ قاره آمریکا (معین) [نیازمند منبع]
  • یواش (معین)
  • یواشکی ترکی + فارسی (معین)

نام‌ها[ویرایش]

  • آغاسی آقاسی: سرور، مهتر (معین)
  • آقا ترکی/ مغولی (صفا) آغا: بزرگ/ مخدوم/ برادر بزرگ‌تر/ عمو/ امیر/ رئیس (معین)
  • آقاجری
  • آیدین (رایج برای اسم شخص در ایران، پسر و نیز دختر)
  • اتابک از آتا + بگ/ بیگ (معین)
  • ارسلان: شیر (معین) اَرسلَن (کاشغری)
  • ازبک (اغوزبیگ) اوزبک (معین)
  • افشار (کاشغری) اووشار
  • بایندر
  • بهادر: دلیر/ شجاع (معین)، از اصل مغولی؟
  • بیات: در اصل به معنی کهنه/ قدیمی
  • تِیمور از دمیر= آهن
  • چیچک: گل/ شکوفه
  • خاقان (معین): عنوان پادشاهان چین و ترکان (معین)
  • خزر/ خُزار: نام سرزمینی از ترکان (کاشغری)
  • خلج (کاشغری)
  • سنجر: پرنده شکاری (معین)
  • سنقر (معین) سُنکقُر: پرنده شکاری (کاشغری)
  • عم‌قزی: دختر عمو
  • قاآن ترکی/ مغولی (صفا)
  • قزل (معین)
  • قزل‌آلا (معین): فارسی گُل ماهی
  • قلیچ: شمشیر (معین) (کاشغری)
  • گَلین (معین) کَلِن: عروس (کاشغری)
  • یاشار: از مصدر یاشاماق=زیستن
  • الناز: ائل طایفه (ترکی) + ناز (فارسی)
  • ایناز: ای ماه (ترکی) + ناز (فارسی)
  • سوگل: سئوگیل (ترکی) عشق
  • ای سان: ای ماه (ترکی) + سان (فارسی)

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. [۱]
  2. [۲]
  3. [۳]
  4. در لغت نامهٔ دهخدا با ذکری از چند منبع این واژه فارسی دانسته شده است؛ در همان‌جا هم چندین مورد از کاربرد آن در نوشتار بزرگان ادب فارسی آمده‌است، برای نمونه این شعر از انوری:
    پنج قلاشیم در بیغوله‌ای با حریفی که ربابی خوش زند
    اما در فرهنگ معین این واژه با همین معانی، از ریشه‌ای ترکی دانسته شده‌است.
  5. http://parsi.wiki/dehkhodaworddetail-0b6f77cd63b942f898a3e70f32b75f64-fa.html
  6. http://www.farsishahri.com/index.php/dictionary/word/96
  7. http://www.yanichi.com/node/418

منابع[ویرایش]

  • تاریخ ادبیات ایران، ذبیح‌الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
  • تاریخ ادبیات ایران، ذبیح‌الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
  • حسن بیگ روملو، احسن‌التواریخ (۲ جلد)، به تصحیح عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. (مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات ترکی و مغولی رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است)
  • فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
  • غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
  • فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹