دلایل شکست آلمان در عملیات بارباروسا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

دلایل شکست آلمان در عملیات بارباروسا به مجموعه عمده دلایلی اشاره دارد که بر اثر آن تهاجم نیروهای محور به رهبری آلمان به شوروی در جریان عملیات بارباروسا با شکست مواجه شد.

مهم‌ترین دلیل این مسئله در مشکلات تدارکاتی مهاجمان نهفته بود که در اثر عدم بسیج اقتصادی، محدودیت‌های صنعتی، کمبود مواد خام و در راس آن نفت، گستردگی اراضی عملیاتی و نامناسب بودن زیرساخت‌های این اراضی گریبان آن‌ها را گرفت. از طرفی موفق نبودن آلمانی‌ها در برآورد دقیق و صحیح توان سیاسی، اجتماعی و نظامی طرف مقابل، عدم انسجام اهداف عملیاتی و پیشبینی‌های اشتباه از عملکرد خود و دشمن نیز از دیگر دلایل این موضوع بودند.

مشکلات تدارکاتی

مسئله اقتصاد

بزرگ‌ترین ضعف نیروهای مسلح آلمان در جریان عملیات بارباروسا را می‌توان موضوع تدارکات آن‌ها دانست. بنیادی‌ترین آسیب‌پذیری تدارکاتی آلمان از عدم بسیج اقتصادی این کشور برای جنگ ناشی می‌شد؛ چرا که آدولف هیتلر، پیشوای رایش سوم و سایر رهبران آلمان جنگ با شوروی را یک درگیری کوتاه مدت فرض می‌کردند و آمادگی لازم برای طولانی شدن آن را نداشتند.[۱] با وجود هشدار دیگران، کم‌اعتنایی هیلتر به مسئله اقتصاد موفقیت راهبرد نظامی آلمان را تحت شعاع قرار داد؛ چرا که او مسئله اقتصاد را «تنها در درجه دوم یا سوم اهمیت» قلمداد می‌کرد و «فاکتورهای سیاسی و نظامی» را دارای نقش اصلی تصور می‌نمود.[۲] پیشوا بنابر دلایلی خواهان حفظ اقتصاد غیرنظامی کالاهای مصرفی، در کنار تولیدات جنگی بود. در همین حال با وجود توصیه‌هایی جهت متوقف کردن آن‌ها تا پس از پایان جنگ، اجرا و ادامه پروژه‌های پر خرج غیرنظامی از جمله شبکه اتوبان‌های آلمان، سیر گام‌های این کشور به سمت اقتصاد جنگ تمام عیار را با اختلال مواجه می‌ساخت.[۳] در طرف دیگر آلمان پس از انعقاد پیمان مولوتوف-ریبنتروپ اساساً به جریان مستمر واردات مواد اولیه از شوروی وابسته شده بود و آغاز جنگ با این کشور و قطع این واردات اقتصاد نظامی و غیرنظامی آلمان را به شدت تضعیف کرد.[۴]

میزان اندک زاد و ولد در سال‌های جنگ جهانی اول برای آلمان به این معنی بود که پس از تامین نیاز نیروهای مسلح، تعداد اندکی از مردان جوان به عنوان نیروی کار باقی مانده بودند.[۵] اقتصاد صنعتی آلمان پیش از آغاز جنگ با شوروی، به قریب به سه میلیون کارگر خارجی وابسته بود و همین کمبود کارگر با هر فراخوان جدید برای سربازگیری شدت بیشتری میافت.[۱] از این رو به منظور رهاسازی کارگران برای حضور در فعالیت‌های صنعتی، ساز و کاری از تعریف شد که در آن سربازان با تجربه به "تعطیلات تسلیحاتی" فرستاده می‌شدند تا به تولید ادوات جنگی بپردازند و به‌جای آن‌ها سربازان جدیدی برای نیروی زمینی آموزش می‌دیدند. در موعد بازگشت این سرباز-کارگران تولید مجددا متحمل آسیب می‌شد. تلاش صنایع تسلیحاتی برای ایجاد تاخیر تا جای ممکن در بازگرداندن این سربازان مشکلات نیروی زمینی را افزایش می‌داد و آن را مجبور می‌ساخت زمان دوره‌های آموزشی لشکرهای جدید را کاهش دهد.[۶] با این تفاسیر به هر صورت، فعالیت‌های اقتصادی آلمان به هیچ وجه پاسخگوی نیازهای این کشور در جنگ با شوروی نبود و مقابله با محدودیت‌های به وجود آمده برای آن غیرممکن می‌نمود.[۷]

کمبود نفت و مواد اولیه دیگر

بر خلاف تصور هیتلر و عده‌ای دیگر در ارتباط با منافع حاصل از کشورگشایی‌ نظامی، برخی همچون هالدر می‌پنداشتند سلطه بر اراضی شوروی پنتانسیل اقتصادی آلمان را ارتقا نخواهد داد. ماه اکتبر سال ۱۹۴۰، گبهارت والتر، یکی از کارکنان سفارت آلمان در مسکو با ارسال برآوردی بدبینانه نسبت به این تصورات، با ناچیز دانستن دست‌آوردهای آلمان در جنگ جهانی اول در این منطقه، دستیابی بلافاصله به هرگونه منفعت اقتصادی در اوکراین بخصوص مواد غذایی را غیر محتمل دانست. وزیر دارایی آلمان نیز معتقد بود روس‌ها تمامی مزارع و ذخایر مواد غذایی منطقه را از بین خواهند برد. متخصصان وزارت کشاورزی رایش برآورد می‌کردند هر گونه تهاجم برداشت عادی محصولات در اوکراین را حداقل برای دو سال با اختلال مواجه خواهد ساخت. از این رو انتظار وجود مازاد در این محصولات غیر ممکن بود.[۸] بدین شکل پس از آغاز عملیات آلمانی‌ها به‌جای بهره‌مند شدن از مزایای منابع سرشار مواد اولیه و کسب آزادی راهبردی، به شکل شدیدتری خود را گرفتار محدودیت‌ها یافتند.[۹] آلمان که پیش از جنگ بسیاری نیازهای خود را از شوروی وارد می‌کرد و بدین طریق محاصره دریایی بریتانیا را بی اثر ساخته بود، با ورود به جنگ با شوروی به شکل کاملی توسط دشمنانش احاطه و دسترسی آن به بازاهای خارجی قطع گشت. نیروهای این کشور فاصله زیادی با منابع نفتی قفقاز داشتند و بهره‌مندی از اوکراین نابودشده در کوتاه‌مدت میسر نبود.[۱۰] کمبود ذخایر فراورده‌های نفتی و سایر مواد اولیه در تمامی طول جنگ باعث ایجاد محدودیت‌های بیشتر در تولید و ترابری در آلمان شد.[۱] همین کمبود نفت و فراورده‌های آن از جمله بنزین، ورماخت را شدیداً به اسب‌ها جهت مقاصد ترابری وابسته کرده بود و این امر اختلاف فجیعی بین سرعت پیشروی نیروهای مکانیزه و سایر یگان‌ها ایجاد می‌کرد. از طرفی کمبود علیق و حیوانات جایگزین فشار زیادی بر تدارکات غیرنظامی انداخته بود.[۱۱]

کمبود ادوات و تسلیحات

برداشت غیر واقع‌بینانه رهبران آلمان از حقایق بر برنامه تسلیحاتی ورماخت اثر سو گذاشته بود. افزایش زیاد تعداد لشکرهای پیاده‌نظام و موتوریزه به اندازه‌ای نیاز تولیداتی برای آلمان ایجاد کرده بود که بدون تابع شدن هر چیز به نیروی زمینی امکان مرتفع شدن آن وجود نداشت. این مسئله سبب اولویت‌گذاری در تولید تسلیحاتی شد که در آن نیروی زمینی جانب تولید تانک‌های بسیار مورد نیاز پنزر ۳ و ۴ و توپ جدید ۵۰ میلی‌متری ضد تانک را می‌گرفت. حتی در همین گزینش محدود نیز برآوردها از ظرفیت تولید با خروجی حقیقی بسیار تفاوت داشت. در ماه ژوئیه سال ۱۹۴۰ هدف ماهیانه ۳۸۰ تانک مشخص گردید که با وجود کاهش آن به ۲۰۰ تانک در ماه اوت، در مجموع تولید تنها ۱۲۱ تانک در ماه سپتامبر محقق گشت. با این وجود روز ۱۴ سپتامبر مجدداً رقم خارق‌العاده تولید ۲۰۰۰ تانک پنزر ۳ و ۸۰۰ تانک پنزر ۴ تا ماه آوریل سال ۱۹۴۱ تعیین شد که خواهان دستیابی به میانگین تولید ماهانه ۴۶۶ تانک بود. چنین هدف‌گذاری‌هایی به روشنی نشان‌گر تمایل رهبران آلمان به اقدامات غیر واقع‌بینانه بدون در نظر گرفتن محدودیت‌ها بود. گسترش نیروی زمینی پیامدهای عمیقی بر کمبود جدی در زمینه ادوات ترابری موتوری گذاشت. در قالب هیچ برنامه واقع‌بینانه‌ای ظرفیت تولید جهت پوشش دادن نیاز پدید آمده در اثر دو برابر شدن تعداد لشکرهای زرهی و رسیدن تعداد لشکرهای موتوریزه به ۱۰ لشکر وجود نداشت. از این رو کاهش توان لشکرهای پیشین برای پر کردن نیاز لشکرهای جدید، مسئله را تنها بر روی کاغذ مرتفع ساخت و هیچ منفعت عملی نصیب توان نیروی زمینی نکرد.[۱۲] جنگ جدید آلمان در شرق خواهان انواع کاملا متفاوتی از تسلیحات نسبت به جنگی بود که این کشور با بریتانیا داشت. از همین رو منابع از پیش محدود آلمان می‌بایست بین برنامه‌های متعدد و مختلف تسلیحاتی پخش می‌شد که این مسئله منجر به کاهش کلی در تولیدات گردید.[۱۳]

با وجود این که یک چهارم از تمام نیروی کار آلمان در صنایع تسلیحات مشغول کار بودند و بیشتر تانک‌های چندین برابری شوروی نیز از مدل‌های قدیمی بودند، لزوم از میان برداشته شدن آن‌ها مقادیر بسیار زیادی مهمات نیاز داشت که آلمان به راحتی از عهده تأمین آن برنمی‌آمد[۱۴] و نبردهای قبل از عملیات بارباروسا نیز ذخایر آلمان را مستهلک ساخته بود. از طرفی با فرض کوتاهی جنگ با شوروی، هیتلر از همان ابتدا در فکر عملیات‌های بعد از آن در شمال آفریقا و آسیای صغیر، در حال برنامه‌ریزی برای ایجاد آرایش‌های جدید مکانیزه و هوایی بود و با صرف بسیاری از تولیدات تجهیزات جدید آلمانی به آن‌ها، نیروهای جبهه شرقی را در یک کمبود تجهیزاتی مزمن قرار داده بود.[۱] بدین ترتیب پس از اتمام مرحله نخست عملیات و رسیدن نیروهای آلمانی به رود دنیپر، روز ۱۴ ژوئیه هیلتر به تصور مختومه شدن قریب‌الوقوع جنگ، دستور به در اولویت قرار گرفتن تولیدات تسلیحاتی نیروی هوایی و دریایی داد. این دستور درحالیکه شوروی در حال جبران خسارات وارد آمده به قوای زرهی خود بود، باعث شد تولید تانک‌های آلمانی کاهش پیدا کند. از آن‌جایی که صنعت آلمان نمی‌توانست به سرعت و به سادگی از یک نوع تولید به نوع دیگری تبدیل شود، تأخیر در تولیدات اجتناب‌ناپذیر بود. بدین شکل بین ماه‌های ژوئن و دسامبر سال ۱۹۴۱ تولید تسلیحات نیروی زمینی به‌طور میانگین ۳۸ درصد کاهش پیدا کرد. یکی از آثار این موضوع کمبودهای جدی در زمینه مهمات بود.[۱۵] یگان‌های لوفت‌وافه از میانه ماه ژوئیه دچار کمبود جدی سوخت و مهمات شدند. به شکلی که ارتشبد وولفرام فن ریشتوفن، فرمانده سپاه ۸ هوایی بزرگ‌ترین مشکل نیروهای خود در این عملیات را تدارکات دانست.[۱۶]

ظرفیت پایین جایگزینی آلمان را وادار ساخته بود سعی کند صرفا با همان نیروها و ادواتی که از پیش در اختیار داشت بر دشمن فائق آید. همین مسئله سبب کاهش کیفیت رزمی لشکرهای آلمانی و گرفته شدن قابلیت تحرک از آن‌ها گردید.[۱۷] محدودیت‌های تولیدی و تدارکاتی در کنار فواصل گسترده مناطق عملیاتی، باعث کاهش چشم‌گیر تراکم تسلیحاتی آلمان در منطقه عملیاتی بارباروسا شده بود، به گونه‌ای که اگر در جبهه غربی برای هر ۷۵ کیلومتر مربع یک زره‌پوش آلمانی موجود بود، این مقدار در جبهه شرقی به ۲۹۰ کیلومتر مربع برای هر زره‌پوش رسیده بود. این آمار در مورد لوفت‌وافه به شکل شدیدتری از یک هواگرد در هر پنج کیلومتر مربع به یک هواگرد در هر ۲۵۰ کیلومتر مربع تنزل پیدا کرده بود.[۱۸] بدین شکل لوفت‌وافه هیچگاه هواگرد کافی جهت برآورده کردن تمامی نیاز دائمی پشتیبانی از نیروی زمینی در اختیار نداشت؛ از همین رو غالبا تمرکز خود را تنها بر پشتیبانی از نیروهای زرهی می‌گذاشت و با ادامه عملیات، قادر به تامین کامل پشتیبانی و امنیت عمومی هوایی برای پیاده‌نظام نبود. در پی این شرایط با قرار گرفتن برتری هوایی در قسمت‌های بی دفاع در اختیار نیروی هوایی دارای برتری عددی شوروی، نیروهای آلمانی متحمل خسارات و تلفات گسترده‌ای در اثر حملات هوایی دشمن می‌شدند.[۱۹]

در این وضعیت و با توجه به شرایط وخیم راه‌ها و عوامل میدان‌های نبرد، تا پایان ماه اوت ۷۰ درصد تانک‌های گروه زرهی ۴، ۵۰ درصد تانک‌های گروه زرهی ۱، ۴۰ درصد تانک‌های گروه زرهی ۳ و تنها ۲۵ درصد تانک‌های گروه زرهی ۲ عملیاتی بودند[۲۰] درحالیکه ظرفیت تولیدات صنایع آلمان پاسخگوی جایگزینی کردن آن‌ها نبود.[۲۱] از طرفی کمبود ادوات موتوری علاوه بر این که مشکلات جدی در زمینه انتقال تدارکات برای آلمانی‌ها ایجاد کرده بود بلکه با توجه به فواصل طولانی تا اهداف عملیاتی در شوروی و محاصره‌های متعدد ایجاد شده در آن، موجب گستته شدن اتصال بین نیروهای پیاده و قوای زرهی هنگام پیشروی می‌شد.[۲۲] از ابتدای عملیات آلمان به شکل جدی تعداد کمتری توپ در اختیار داشت. این مسئله تا هنگام اجرای رزم متحرک تاثیر کمتری داشت اما با بدل شدن جنگ به نبردگاه‌های کش‌دار موضعی اهمیت بسیار بیشتری یافت. در چنین شرایطی که از اواخر تابستان در صدها کیلومتر از خط مقدم پدید آمد، ارتش سرخ برتری آتش به دست می‌آورد و می‌توانست پاسخ بسیار شدیدتری به گلوله‌باران ورماخت بدهد و با گلوله‌باران مداوم پشتیبانی مستقیم گسترده‌تری برای پیاده‌نظام خود ایجاد نماید.[۲۳]

ارتباطات بسیار ضعیف رادیویی بین قرارگاه‌های مختلف نیز با تشدید مشکلات، موجب می‌شد فرماندهان عالی از چگونگی پیشرفت شرایط آگاهی حاصل نکنند. به شکلی در یک مورد عجیب در دیداری که والتر فن براوخیچ، فرمانده نیروی زمینی، از قرارگاه گونتر فن کلوگه، فرمانده ارتش چهارم زرهی داشت، با ناتوانی فن کلوگه در ارائه اطلاعات در ارتباط با سپاه‌های موتوریزه هرمان هوت، این فن براوخیچ بود که ناچار اطلاعاتی را که از رئیس ستاد هوت دریافت کرده بود در اختیار فن کلوگه بگذارد.[۲۴]

مسئله زیرساخت‌های اراضی عملیاتی

صرف انرژی فراوان توسط رهبران آلمان برای تأمین نیازهای تدارکاتی عملیات بارباروسا از جمله از طریق بهبود و گسترش زیرساخت‌های ترابری غرب لهستان، نتیجه چندانی دربر نداشت.[۲۵] از طرفی با پیشروی هر چه بیشتر نیروهای آلمانی در عمق اراضی شوروی، طول خطوط تدارکاتی آن‌ها افزایش و در مقابل طول خطوط تدارکاتی دشمنشان کاهش میافت. این درحالی بود که تنها ۶۴ هزار کیلومتر راه تمام‌فصل با سطحی سخت و ۸۲ هزار کیلومتر راه‌آهن در شوروی وجود داشت. عرض همین خطوط آهن نیز بزرگ‌تر از عرض استاندارد خطوط آهن آلمانی و سایر کشورهای غربی بود. با وجود تلاش فراوان آلمانی‌ها هنگام پیشروی برای تغییر عرض این خطوط آهن، یگان‌های تدارکاتی مجبور بودند بیشتر تدارکات را به کمک هر تجهیزات ریلی که به غنیمت گرفته می‌شد و بر روی همان خطوط آهن اولیه انتقال دهند.[۲۶] همین امر نیز بر اثر اجرای سیاست زمین سوخته توسط دشمن در از میان بردن زیرساخت‌ها[۲۷] و انهدام تجهیزات توسط لوفت‌وافه همواره ممکن نبود.[۲۸] با وجود تلاش شبانه‌روزی، تا روز نخست ماه ژوئیه راه‌آهن برست-لیتوفسک تنها تا باراناویچی در فاصله ۳۰۰ کیلومتری و تا ۴ ژوئیه تا مینسک، با یک خط عرض آلمانی و یک خط عرض بزرگ‌تر روسی، عملیاتی شده بود.[۲۱] بدین ترتیب بخش‌های بزرگی از نیروهای آلمانی بیش از ۷۲۰ کیلومتر با نزدیک‌ترین خط ریلی تدارکاتی فاصله پیدا کرده بودند.[۲۹] با وجود این که در مرحله نخست عملیات با غنیمت گرفته شدن ذخایر سوخت دشمن، نیروهای زرهی توانستند با تامین نیاز خود به پیشروی ادامه دهند[۲۱]، با طولانی‌تر شدن خطوط تدارکات، کامیون‌های تدارکاتی برای رسیدن به خط مقدم، خود سوخت بیشتری مصرف می‌کردند که این باعث کاهش انتقال سوخت به این نیروها می‌شد. مصرف مهمات و مشکلات فنی بین نیروهای آلمانی بیش از حد انتظار بود و شرایط راه‌ها رساندن تدارکات را کند کرده بود.[۳۰] برای مثال پیش از آغاز عملیات پیشبینی مصرف بر یک میلیون لیتر سوخت برای هر روز گذاشته شده بود. درحالیکه تا اوایل ماه ژوئیه این مقدار به ۱.۲۷ میلیون لیتر در روز رسید. برای انتقال این مقدار سوخت به جای ۲۲ واگن تانکر سوخت پیشبینی شده، هم‌اینک به ۲۸ واگن نیاز پیدا شده بود. با توجه به انتقال یا انهدام ادوات ریلی توسط شوروی، با وادار شدن آلمانی‌ها به استفاده از واگن‌های تانکر خود، شرایط تدارکاتی پیچیدگی بیشتری می‌یافت.[۲۱] به صورت کلی نتیجه این وضعیت اتمام ذخیره تمامی موارد مورد نیاز نیروهای خط مقدم بود.[۳۰]

آلمانی‌ها بر این باور بودند که راه‌ها و ریل‌های اراضی غربی رودخانه‌های دوینا و دنیپر وضعیت بهتری نسبت به مناطق شرقی آن دارد. درحالیکه این موضوع تنها از منظر بسیار نسبی صحیح بود. بلافاصله پس از گذر نیروهای آلمانی از مرز، ظرفیت حرکتی به یک عامل محدود کننده برای آن‌ها بدل شد.[۲۵] تنها در حدود ۳ درصد از راه‌های روسیه در سال ۱۹۴۱ دارای سطحی سخت بودند و این به معنای وارد آمدن فشار بالا به سازمان تدارکاتی آلمانی‌ها بود که می‌بایست تا هنگام تعمیر و تغییر خطوط آهن سرزمین‌های اشغالی، تقریباً تماماً از وسایل نقلیه چرخ‌دار استفاده می‌کرد؛ درحالی‌که سیستم تعلیق ضعیف بسیاری از همین وسایل نقلیه که بخش اعظمی از آن‌ها را تجهیزات غنیمتی تشکیل می‌دادند، نیز تحمل شرایط راه‌های ضعیف روسیه را نداشت.[۳۱] با این حال که این خودروهای غنیمت گرفته شده مقدار زیادی از کمبود ادواتی آلمان را جبران کردند اما در حقیقت سیستم تعلیق آن‌ها متناسب با بزرگراه‌های اروپایی طراحی شده بود و کشش وضعیت راه‌های اروپای شرقی را نداشت.[۳۲] بدین ترتیب تنها در عرض ۱۹ روز از آغاز عملیات ورماخت ۲۵ درصد از خودروهای خود را با شانس اندکی برای جایگزینی، از دست داد.[۳۳]

عبور یک خودروی آلمانی از یک مسیر گل‌آلود

این راه‌ها با کوچک‌ترین بارندگی حتی در ماه‌های تابستان به مسیرهای باتلاقی غیرقابل عبور بدل می‌شدند که هنگام خشک شدن، با گذر خودروها از روی آن‌ها ابری از گرد و خاک بسیار غلیظ ایجاد می‌کردند. این گرد و خاک با بی‌تاثیر کردن فیلترهای هوا، ابتدا مصرف روغن خودروها را افزایش می‌داد و در نهایت موتور آن‌ها را از بین می‌برد. ناهمواری راه‌ها اثر بسیار مخربی بر کامیون‌های با بار سنگین داشت. بسیاری از این کامیون‌ها در اصل کاربرد غیرنظامی داشتند و از ارتفاع و سیستم تعلیق لازم برای به کارگیری در چنین شرایط سختی برخوردار نبودند. نتیجه خیل بزرگی از خودروهایی بودند که بدون امکان پیشروی، آسیب دیده بودند. گزارشی از لشکر سیزدهم زرهی می‌گوید تنها تا ۳۰ ژوئن، یک سوم خودروهای یکی از گروهان‌های آن بلااستفاده شده و منتظر تعمیر هستند. درحالیکه واحدهای تعمیرات به سرعت پر شده بودند و محدودیت یا فقدان قطعات یدکی ایجاد شده بود. با این حال که تا جای ممکن از قطعات خودروهای غنیمتی از جمله لاستیک‌های آن‌ها استفاده می‌شد، کمبود در زمین در نیروهای آلمانی جدی بود و رفته‌رفته بسیار بدتر شد. به وجهی که گزارش دیگری از گروه زرهی ۱ در ۳ ژوئیه می‌گوید در اثر نبود قطعات یدکی ۵۰ درصد تانک‌های معیوب دیگر قابل تعمیر نبودند و دو روز بعد اضافه می‌کند تنها با گذشت چهارده روز از آغاز عملیات، تنها ۵۵ درصد از تانک‌های گروه زرهی ۱ همچنان عملیاتی هستند.[۳۴]

در این شرایط، کامیون‌های آلمانی گاهی تنها چند متر می‌توانستند پیش بروند تا این که در گل و لای یا پستی و بلندی راه‌های نامناسب گیر می‌کردند و لازم می‌شد بیرون کشیده شوند. این شرایط مصرف سوخت و سایر موارد مصرفی همچون روغن موتور در این خودروها را تا چندین برابر افزایش می‌داد؛ به گونه‌ای که امکان تدارکاتی تأمین آن وجود نداشت. وادار شدن آلمانی‌ها در استفاده از راه‌های مقداری مناسب‌تر نیز باعث حرکت نیروها تنها در یک ستون و ترافیک شدید در آن‌ها و در نتیجه پیشروی مشکل و بسیار آهسته نیروها حتی پیاده‌نظام شده بود که در آن شرایط به هیچ وجه امکان سبقت گرفتن برای آن‌ها وجود نداشت. طولانی‌تر شدن این ستون‌ها، شکاف غیرقابل اجتنابی بین سرنیزه زرهی و پیاده‌نظام کند ایجاد می‌کرد و بخش کمتر تسلیح شده تدارکاتی را در معرض حمله حتی گروه‌های کوچک سربازان دشمن قرار می‌داد.[۳۵] برنامه‌ریزان آلمانی با آگاهی از ناکارآمدی شبکه راه‌های منطقه عملیاتی، برای هر گروه ارتش دو جاده اصلی در نظر گرفته بودند درحالیکه در شرایط استاندارد می‌بایست به هر سپاه یک جاده اصلی تعلق می‌گرفت.[۲۹]

لوفت‌وافه نیز در شرایط مشابهی به سر می‌برد. استفاده از فرودگاه‌های تصرف شده با شرایط نگهداری ضعیف، موجب کاهش تعداد هواگردهای قابل سرویس می‌شد و این امر به مرور باعث قدرت گرفتن نیروی هوایی شوروی و از دست رفتن برتری هوایی آلمان شد.[۳۰]

با وجود این که نظام تدارکاتی شوروی نیز در آشفتگی مشابهی به سرمی‌برد اما نیروهای ارتش سرخ دست‌کم در سرزمین خود در حال مبارزه بودند و نشان دادند که با مقدار بسیار کمتری از تدارکات نسبت به دشمنان خود می‌توانند طاقت بیاورند و به جنگ ادامه دهند.[۳۶]

کمبود نیروی انسانی

از مجموع افراد بیست تا سی ساله آلمانی با وضعیت جسمانی مناسب برای خدمت نظامی تا تابستان سال ۱۹۴۱ حداقل ۸۵ درصد جذب نیروهای مسلح شده بودند.[۵] بدین ترتیب تقریباً تمامی قسمت اصلی نیروهای انسانی آلمان تا هنگام عملیات بارباروسا به خدمت فراخوانده شدند بودند و هیچ ذخیره بزرگی در این زمینه باقی نمانده بود. از این رو توان نسبی آرایش‌های آلمانی به‌کارگرفته شده در این عملیات از برخی لحاظ کمتر از آرایش‌های به‌کارگرفته شده در جبهه غربی در سال قبل از آن بود. در همین حال نیروی زمینی آلمان نمی‌توانست نیروی انسانی کافی جهت مراقبت از خطوط طولانی تدارکاتی در اختیار داشته باشد.[۳۷] این شرایط نه تنها صنعت آلمان را از نیروی کار حیاتی جهت انطباق با ابعاد در حال گسترش جنگ محروم می‌ساخت بلکه هر یک تن تلفات در جبهه شرقی در بردارنده دو ضربه یکی در ایجاد نیاز برای جایگزین در خط مقدم و دیگری از بین بردن یک کارگر بالقوه بود.[۵]

سایر موضوعات مرتبط

با وجود پیشبینی توقف تدارکاتی در طرح عملیاتی، ضد حملات بی‌امان ارتش سرخ اجازه چنین توقفی را به آلمانی‌ها نداد و رزم دفاعی مداوم در این زمان فشار بالایی به بخش تدارکات وارد آورد. نظام تدارکاتی مجزای نیروی زمینی و هوایی و هر کشور متحد آلمان نیز این مشکلات را شدت بخشیده بود.[۳۸] از طرفی میلیون‌ها نفر از سربازان ارتش سرخ و برخی غیرنظامیان که به اسارت نیروهای آلمانی درآمده بودند، نیز بار سنگینی بر دوش آن‌ها بودند.[۳۶]

مسئله تجهیزات

نیروهای زرهی و موتوریزه آلمانی از ظرفیت نگهداری و تعمیرات کافی برای یک عملیات طولانی برخوردار نبودند. پیچیدگی مکانیکی تانک‌ها و نفربرهای زرهی و استفاده از مدل‌های متعدد با قطعاتی که در دیگر مدل‌ها قابل استفاده نبودند، نیز موجب به‌هم ریختگی افزون‌تر نظام تدارکاتی و نگهداری نیروهای آلمانی می‌شد. در حالیکه این کشور از کمبود نیروهای آموزش‌دیده نگهداری نیز رنج می‌برد.[۱] در این میان بر مبنای نظام نگهداری نیروی زمینی آلمان تمامی مواردی که به تعمیرات اساسی نیاز داشتند می‌بایست به خود آلمان بازگردانده می‌شدند تا در کارخانه تولید کننده تعمیر شوند که این مسئله به خودی خود نیاز به ادوات ترابری و فشار بر نظام ناکافی ریلی را افزایش می‌داد.[۳۹] نیروی زمینی آلمان برای جبران کمبود در زمینه ادوات موتوری بر غنائم نبردهای پیشین اتکا کرده بود که این امر موجب شده بود خودروهای در اختیار یگان‌های این نیرو از طیف گسترده‌ای از انواع مختلف (قریب به دو هزار نوع) تشکیل شده باشد و ارتش‌های آن‌ها وادار به ذخیره میلیون‌ها نوع قطعات یدکی شوند.[۴۰] در یک مورد یک تیپ توپخانه ۶۹ نوع مختلف خودرو[۲۸] و در موردی دیگر لشکر هجدهم زرهی ۹۶ نوع نفربر، ۱۱۱ نوع کامیون و ۳۷ نوع موتورسیکلت به کار برده بودند.[۱۷] ارتقا مداوم تسلیحات از پیش طراحی شده آلمانی نیازمند تغییر مکرر خط تولید بود و غالباً باعث کاهش خروجی می‌شد.[۴۱]

در همین حال، اولویت‌های متضاد فرماندهی‌های عالی نیروی زمینی و ورماخت در رویکرد به جنگ‌هایی که آلمان درگیر آن‌ها بود، نیازمند برنامه‌های تسلیحاتی به شدت متفاوتی بود. در حالیکه فرماندهی عالی ورماخت خواهان توجه به زیردریایی‌ها و هواگردها در جنگ علیه بریتانیا بود؛ فرماندهی عالی نیروی زمینی به تانک و نیروی انسانی برای تهاجم به شوروی نیاز داشت.[۴۲]

قصد آلمان در دستیابی به یک پیروزی سریع در مقابل شوروی، موجب تأکید عملیاتی آن بر بمب‌افکن‌های تاکتیکی شده بود. بدین ترتیب این کشور در طول جنگ با شوروی هیچگاه از یک نیروی بمب‌افکن‌های راهبردی برخوردار نبود و این مسئله در کنار عدم حصول یک پیروزی سریع برای آن و طولانی شدن جنگ، ضربه بزرگی به نیروهای آلمان در رسیدن به موفقیت وارد آورد.[۴۳]

در حالی که در طرف مقابل تسلیحات شوروی ساخت بسیار ساده‌ای داشت و قطعات متعددی از آن‌ها در مدل‌های مختلف قابل استفاده بود. این مسئله علاوه بر آسان‌تر کردن کار تولید برای توده کارگران بی تجربه، فرایند آن را نیز سریع‌تر می‌کرد. شوروی همچنین تولید ادوات بزرگ و پرخرج مانند ناوها، بمب‌افکن‌های راهبردی و جنگنده‌های شبانه را که نیازمند منابع و نیروی کار زیادی بودند، در دو سال اول رها کرده و بر تولید تجهیزاتی همچون جنگنده‌هایی با سطح ارتفاع پرواز پایین و برد کوتاه و هواگردهای تهاجمی تمرکز نمود. پس از برگزیده شدن یک سلاح در شوروی، تأکید زیادی بر توسعه همان سلاح می‌گردید و از تعدد نمونه‌ها در طراحی و ساخت هر نوع تجهیزات و وسیله‌ای خودداری می‌شد تا استانداردسازی تولیدی ارزان، سریع و کارآمد حاصل کند. شوروی با کاربرد صحیح اصول مهم تولید انبوه در صنعت همچون خطوط بلند مدت تولید، بهره‌وری را به حداکثر رسانده بود.[۴۱]

از طرفی شوروی از سال‌های پیش از آغاز جنگ شروع به‌کارگیری نسل نوینی از تسلیحات از جمله راکت‌اندازهای چندتایی و تانک‌های جدیدی مانند تانک متوسط تی-۳۴ و تانک‌های سنگین کی‌وی کرده بود که به شکل قابل توجهی برتر از تمامی نمونه‌های سال ۱۹۴۱ آلمانی بودند.[۴۴]

ضعف طرح عملیاتی

طرح عملیاتی بارباروسا همانند اغلب عملیات‌های دیگر ورماخت، یک هدف راهبردی وحدت بخش نداشت. تمامیت طرح تنها ترکیبی از اهداف سطح عملیاتی بود که راهبرد را به وادی تفکرات آرزو محور حواله ساخته بود[۴۵] به وجهی که هالدر نیز اواخر ماه ژانویه سال ۱۹۴۱ می‌نویسد: «هدف شفاف نیست؛ ما به بریتانیا یورش نمی‌بریم و پتانسیل اقتصادی ما بهبود نخواهد یافت.»[۴۶] راهبرد عملیاتی آلمانی‌ها به جای پیگیری مقاصد جغرافیایی، متوجه نیروهای دشمن بود. بدین شکل مهاجمان در تعقیب اهداف متحرکی بودند که قضاوت در رابطه با موفقیت آن‌ها را سخت می‌کرد. تعیین چنین راهبردهایی از برتری دادن عملیات‌ها به پرسنل، ضعف اطلاعاتی و تدارکاتی، تغییر شبیه‌سازی‌ها تا حصول نتیجه از پیش تعیین شده و بی‌توجهی به اخبار نامطلوب ناشی می‌شد.[۴۵] طرح عملیاتی آلمان در دستیابی به شفافیت در زمینه چگونگی تحقق راهبرد انهدام ارتش سرخ نیز موفق نبود. برای برنامه‌ریزان دقیقاً مشخص نبود این منظور با از بین بردن بخش اصلی نیروهای ارتش سرخ و سلطه بر پایتخت شوروی انجام خواهد گرفت یا با تصرف مناطق کلیدی نظامی-صنعتی آن محقق خواهد شد. در نتیجه هیچ هدف یگانه‌ای بر فرایند طرح‌ریزی حاکم نبود. پس از آغاز عملیات و بروز مشکلات جدی از جمله تاخیرهای ویرانگر در اثر انحرافات مکرر از اهداف به دنبال مقاصد دیگر، بحث و جدل بر روی مشکلات کلیدی تازه انجام می‌گرفت. درحالیکه این مسائل باید پیش از آغاز برطرف می‌شدند.[۴۷] در همین وضعیت قرار داده شدن اهمیت بیشتر بر دستیابی به اهداف کلیدی اقتصادی توسط هیتلر در مقابل تأکید نیروی زمینی بر عوامل نظامی، موجب درگیری جدی بین پیشوا و فرماندهی عالی نیروی زمینی در ارتباط با چگونگی پیش برد جنگ در جبهه شرقی در برهه‌های زمانی حساس می‌شد.[۴۸] این مسئله نیز پیش از آغاز عملیات مورد بحث قرار نگرفته و روشن نشده بود؛ چرا که هیتلر تصور می‌کرد نیروی زمینی به سادگی از فرامین او تبعیت خواهد کرد درحالیکه هالدر، رئیس ستاد نیروی زمینی معتقد بود پیشرفت عملیات صحت نظراتش را به اثبات خواهد رساند.[۴۹] در این شرایط نبود فرامین روشن از رده‌های بالاتر سبب می‌گشت فرماندهان میدانی بدون آگاهی از ماموریتشان، فرض را بر مبنا بودن برداشت خود از شرایط بگذارند.[۲۴]

طرح برنامه‌ریزان بارباروسا برای به محاصره درآوردن نیروهای دشمن تنها با استفاده از یک بازو و از یک طرف در بخش‌های شمالی و جنوبی جبهه، یک ایراد بنیادین به حساب می‌آمد که با وجود امید به موفقیت آن، در میدان نبرد با شکست مواجه شد و به شوروی زمان و فرصت دیگری بخشید تا جهت دفاع از قلب اراضی خود، لایه دومی از ارتش‌ها سازمان دهد و مردم و منابع گسترده خود را بسیج نماید.[۵۰]

این طرح درحالی بدون توجه به مناطق حیاتی اقتصادی در قسمت جنوبی با اراضی مناسب‌تر برای پیشروی تانک‌ها، تا حدود زیادی اساساً تمرکز اصلی خود را بر مسکو با مسیری سرتاسر جنگلی و مردابی و راه‌های کم گذاشته بود که آلمان ملزم بود برای پیروزی در این جنگ، در سریع‌ترین حالت ممکن به میدان‌های نفتی قفقاز دست یابد. در همین وضعیت نیروهای زیادی از بخش مرکزی که متوجه مسکو بود، به اطراف گسیل شدند تا آلمان با سعی در دستیابی یکباره به همه چیز، تقریباً در هیچ‌کدام به موفقیت نرسد. این درحالی بود که آلمان گرفتار جنگ در دو جبهه شده بود و شکست در تحقق اهدافش در جبهه شرقی برای این کشور به یک فاجعه راهبردی بدل گشت.[۵۱]

برآورد ضعیف

به محض انعقاد پیمان مولوتف-ریبنتروپ، هیتلر به ویلهلم کاناریس، رئیس آبوِر (اداره اطلاعات نظامی آلمان)، خواست از اجرای هر گونه عملیاتی که ممکن است علیه شوروی تلقی شود، خودداری کند. بدین ترتیب سرویس جاسوسی آلمان بلافاصله اقدامات خود برای جمع‌آوری اطلاعات را رها کرد. دست زدن به چنین کار خود فلج‌کننده‌ای موجب شد آبور تقریباً هیچ خبری از اتفاقات درون شوروی نداشته باشد.[۴] پس از آغاز کار طرح‌ریزی عملیات بارباروسا، برآورد دشمن با تحقیق چهار روزه و عجولانه ستاد سرهنگ دوم ابرهارد کینتسل در سازمان اطلاعات نظامی «ارتش‌های خارجی شرق» در ارتباط با توان ارتش سرخ آغاز شد. تمامی برنامه‌ریزی‌های بعدی آلمانی‌ها بر اساس اطلاعات ناقص و ناکافی حاصل از تحقیقات ضعیف این ستاد کوچک و پرمشغله، صورت گرفت. گشتاپو نیز به عنوان مسئول اطلاعات سیاسی، با پیشبینی فروپاشی حاکمیت شوروی در عرض چند هفته، لایه دیگری از نادرستی به تمامی این برآوردها افزود. سازمان‌های اطلاعاتی آلمان با وجود رصد ده‌ساله، آگاهی اندکی نسبت به دشمن آینده خود به دست آورده بودند.[۵۲] دستیابی به میزان حقیقی توان ارتش سرخ برای آلمانی‌ها کار دشواری می‌نمود و مقدار حاصل از آن تا هنگام آغاز عملیات رفته‌رفته افزایش میافت. برآورد ورماخت اواخر ماه ژانویه سال ۱۹۴۱ از توان ارتش سرخ در جبهه اروپا به ۱۲۱ لشکر پیاده‌نظام، ۲۵ لشکر سواره‌نظام و ۳۱ تیپ مکانیزه رسیده بود. میانه ماه مارس، کینتسل اعلام کرد نشانه‌های کم یا هیچ نشانه‌ای از مقدار نیروهای شوروی در سایر مناطق در اختیار آلمانی‌ها نیست. او ماه بعد اذعان داشت "توان ارتش سرخ در اروپا بسیار بیشتر از آن چه تا آن زمان تصور می‌شد، باید در نظر گرفته شود." کینتسل این مقدار را ۱۷۱ لشکر پیاده‌نظام، ۳۶ لشکر سواره‌نظام و ۴۰ تیپ مکانیزه قلمداد کرد.[۵۳] در نهایت سرویس‌های اطلاعاتی آلمانی اندازه کلی ارتش سرخ را کمتر و تعداد واحدهای مستقر در مناطق نظامی غربی را بیشتر از آنچه بود، برآورد نمودند[۵۴] و به‌طور کلی از استقرار نیروهای ذخیره شوروی در شرق رود دنیپر بی‌اطلاع ماندند.[۵۵] آلمانی‌ها همچنین در طول برنامه‌ریزی از توجه به مشکلات احتمالی حاصل از اقدامات متقابل شوروی غفلت ورزیدند و وسعت و تاب‌آوری اقتصادی آن را دست کم گرفتند.[۵۶]

طبیعت بسته جامعه اتحاد جماهیر شوروی مانع فوق‌العاده‌ای در مسیر برنامه‌ریزی آلمانی‌ها ایجاد کرده بود. مقدار بازدید گردشگران غربی از شوروی عملاً صفر بود و این مسئله امکان کاوش ظرفیت‌های دفاعی و صنعتی در اراضی داخلی کشور وسیع چون شوروی را برای آلمانی‌ها نفی می‌کرد. از این رو حتی دسترسی به ساده‌ترین نقشه‌ها از شوروی نیز با دشواری صورت می‌گرفت.[۵۷] از طرفی برنامه‌ریزان آلمانی عمیقاً محدود به سنت‌های نظامی اروپای مرکزی بودند و از آشنایی کافی با سرزمین‌های خارجی به‌خصوص آن‌هایی که از منظر جغرافیایی با آلمان متفاوت داشتند، برخوردار نبودند. در نتیجه با فقدان درک شخصی از آنچه انتظار می‌رفت با آن برخورد شود، به مسائل بسیار سهل‌انگارانه می‌نگریستند.[۵۸] گفته می‌شود شخصیت‌های ارشد فرماندهی عالی نیروی زمینی آلمان از جمله افسران اطلاعاتی، تمایل داشته‌اند کاستی‌های اطلاعاتی در ارتباط با شوروی را با پیش فرض‌های فرهنگی و تعصبات کلیشه‌ای پر کنند. از طرف دیگر تصور می‌شود آلمانی‌ها به جای استفاده از اطلاعات جمع‌آوری شده به عنوان مبنای تصمیمات، اطلاعاتی را جمع آوری می‌کردند که توجیه‌گر تصمیمات از پیش گرفته شده باشد.[۵۹]

پس از آغاز عملیات، لوفت‌وافه از سه طریق شرایط نبردهای هوایی حاکم بر عملیات بارباروسا را دست کم گرفته بود:

  1. لوفت‌وافه متوجه نشده بود که بیشتر هواگردهای منهدم شده شوروی در روزهای نخست عملیات از انواع منسوخ بودند.
  2. با وجود انهدام تعداد بسیار زیادی از هواگردها، بیشتر خلبان‌های آن‌ها زنده مانده بودند.
  3. آن‌ها قضاوت غلطی نسبت به توان بازیابی صنعت هواگرد شوروی داشتند.[۶۰]

پیشبینی اشتباه

مطالعات و طرح‌ریزی عملیات بارباروسا، بزرگ‌ترین تهاجم نظامی تاریخ اساسا بر عهده یک سرتیپ و دو سرهنگ دوم نهاده شده بود که همگی طرح خود را بر پایه اطلاعات سؤال برانگیز ستاد ارتش‌های شرق و بدون تحقیق مستقلانه خویش قرار داده بودند و هیچ‌کدام شکی در زمینه پیروزی در عرض شش تا ده هفته و توانایی ورماخت در ساقط‌سازی موفقیت‌آمیز حاکمیت شوروی نداشتند.[۶۱] از این رو اقدامات این افراد تنها بر یافتن بهترین روش دستیابی به این مسئله متمرکز شده بود.[۵۶] ستاد کل نیروی زمینی آلمان هیچ علاقه‌ای به بررسی تاریخ جنگ‌های شمال و شرق اروپا و چگونگی جنگ روس‌ها با دشمنان سوئدی، فنلاندی و لهستانی نداشت و خود را تنها به اروپای مرکزی محدود ساخته بود.[۶۲] درحالیکه ژنرال‌های آلمانی با دریافت درس‌های فراگرفته شده در جنگ جهانی اول، از سال‌های پیش از آغاز جنگ دوم جهانی متوجه شده بودند که در عصر هواپیما و تانک امکان پیروزی‌های سریع در مقابل حریفان قدرتمندتر وجود ندارد و اقدام به چنین کاری برای آلمان فاجعه بار خواهد بود.[۶۳] با این حال آلمان تصور می‌کرد با به‌کارگیری نزدیک به ۱۶۰ لشکر شامل بیشتر نیروهای زرهی و هوایی در کنار قریب به ۷۵۰ هزار سرباز قوای محور و متحدان آن، خواهد توانست در این مدت کوتاه، بر ارتش سرخ فائق آید. در عمل مشخص شد این مقدار نیرو برای اجرایی ساختن چنین مأموریتی ناکافی است. با گسترش جبهه و افزایش تلفات، شکاف‌هایی در خطوط نیروهای آلمانی پدیدار شد، جناحین آن‌ها بازماند و توان ورماخت در نقاط حیاتی تمرکز تضعیف شد. در این شرایط تحرک و توان آتش نیروهای زرهی آن‌ها به شکل نگران کننده‌ای تحلیل رفت به گونه‌ای که دیگر اتمام عملیات تا پایان تابستان سال ۱۹۴۱ ممکن نبود.[۶۴]

این موضوع ریشه در فلسفه نازی‌ها در برتری اغراق‌شده نژادی و نظامی آلمانی‌ها بر دشمنان و همچنین اثرات نامعلوم تجربیات آلمان از جبهه شرقی جنگ جهانی اول که در آن یک لشکر آلمانی قادر به شکست دو یا سه لشکر روسی بود، داشت. در حالیکه در همان موضع نیز این کشور موقعیت چندان آسانی نداشت و حتی در سال ۱۹۱۵ که پیشروی‌های بزرگی برای آن‌ها حاصل شد، تلفات نیروهای آلمانی در جبهه شرقی تا یک چهارم بیش از مقدار تلفات آن‌ها در جبهه غربی بود. از طرفی آلمانی‌ها در کنار متحدانشان در آن زمان گستردگی جبهه از فنلاند تا کریمه و شرایط آب‌وهوایی و جغرافیایی روسیه را به صورت زیادی تجربه کرده و گرفتار راه‌ها و ارتباطات ضعیف و سرما و بیماری‌های آن شده بودند. ظاهراً با گذر یک نسل، تمامی این آموزه‌ها در رهبران ورماخت از دست رفته و از خاطرها فراموش شده بود.[۶۵]

به هر صورت با این حال که تاکتیک عملیاتی بلیتس‌کریگ برای عده‌ای چیزی همانند یک «شگفتی عملیاتی» به حساب می‌آمد و آلمانی‌ها برای ارتش سرخ هیچ شانسی در پایداری موفقیت‌آمیز در برابر آن قائل نبودند، درجه بالای پیچیدگی این تاکتیک و اتکای زیاد آن به حمایت نزدیک تسلیحاتی با نیاز فراوان به منابع، موجب می‌شد با اراضی دارای فواصل طولانی شوروی و زیرساخت‌های بدوی آن سازگاری نداشته باشد.[۶۶] چرا که پیروزی در نبردهای مرزی، مسکو، پایتخت شوروی را در عمق هزار کیلومتری بر خلاف پاریس در فرانسه، بلافاصله زیر تهدید قرار نمی‌داد و موجب آشوب در رهبران شوروی مانند هم‌نوعان فرانسوی آن‌ها نمی‌شد[۶۷]. از طرفی نیروی زمینی کند آلمان از ظرفیت نفوذ در اعماق خطوط شوروی و به شکل همزمان به محاصره درآوردن اراضی وسیع بسیار فراتر از خطوط مقدم دشمن را نداشت. این مسئله این سؤال را برمی‌انگیزاند که آیا ارتش‌های تمام موتوریزه مانند ارتش ایالات متحده در سال‌های ۱۹۴۴ و ۱۹۴۵، می‌توانستند از عهده کاری برآیدند که انتظار انجام آن توسط ورماخت در جبهه شرقی می‌رفت؟[۶۸]

تمامی پیروزی‌های دیپلماتیک و نظامی پیشین آلمان در نتیجه استفاده از نقاط ضعف حریفان حاصل شده و این مسئله باعث تصور غیرواقعی از توان حقیقی ورماخت گشته بود. پیروزهای نظامی آلمان در غرب اروپا در نواحی توسعه یافته با مساحتی محدود که در آن نیروهای مدافع از آمادگی لازم برای مقابله و تاب‌آوری در برابر «جنگ برق‌آسا» مهاجمان و همچنین اراده برای مبارزه و مقاومت نداشتند، با استفاده از نیروی حداقلی اتفاق افتاده بود[۶۹] به شکلی که عده‌ای آن را از سر اقبال و در اثر اشتباهات تاکتیکی طرف مقابل دانسته‌اند.[۷۰] برنامه‌ریزان آلمانی با نادیده گرفتن عوامل کلیدی سعی داشتند درس‌های فراگرفته شده در نبرد فرانسه را در شرایط کاملاً متفاوت شوروی نیز اعمال کنند.[۷۱] درحالیکه در این عملیات نیروهای آلمانی می‌بایستی بزرگ‌ترین قوه نظامی جهان را از بین می‌بردند و در خط مقدمی به پهنای ۱۸۰۰ کیلومتر در مناطقی کم‌تر توسعه یافته دست به پیشروی ۱۷۵۰ کیلومتری می‌زدند.[۷۲] نیروهای زرهی آلمانی برای تکمیل مأموریت خود می‌بایست تا مینسک ۳۰۰ کیلومتر و تا اسمولنسک ۷۰۰ کیلومتر را از لب خط مرزی طی می‌کردند. در حالی که این فاصله در فرانسه برای به محاصره درآوردن نیروهای دشمن، تنها ۳۰۰ کیلومتر تا دهانه رود سم بود.[۳۱] از طرفی لوفت‌وافه در نبرد فرانسه بدون نگرانی از جناح پشتی و با توجه به فواصل کوتاه، توانسته بود نیروهای خود را جهت گذاشتن تاثیری تعیین‌کننده متمرکز نماید درحالیکه وضعیت در شوروی با فضایی به شدت وسیع کاملا متفاوت بود و قابلیت این نیرو در اجرای چنین ماموریت را زیر سؤال می‌برد.[۷۳]

با وجود هشدار ابراز شده توسط مطالعه انجام گرفته در بخش نظامی-جغرافیایی ستاد کل نیروی زمینی در ماه اوت سال ۱۹۴۰، مبنی بر این که با اتکا به پایگاه صنعتی و کشاورزی و تولیدات تسلیحاتی اراضی فراتر از کوه‌های اورال، تسخیر مسکو، لنینگراد و اوکراین لزوما شوروی را وادار به پذیرش صلح نخواهد کرد[۷۴]، با فقدان کامل استنباط صحیح از شرایط شوروی در نزد رهبران آلمان[۷۵]، هیتلر و مشاورین نظامی او مطمئن بودند اگر نیروهای آلمانی ارتش سرخ را منهدم کنند، با تکرار آشوب به پا شده در سال ۱۹۱۸ در امپراتوری روسیه، رژیم کمونیستی استالین فرو خواهد پاشید. این تصورات میزان سلطه استالین بر جمعیت شوروی و توانایی ارتش سرخ در بسیج نیروهای راهبردی ذخیره جهت جایگزینی نیروهای از دست‌رفته در محاصره‌های اولیه دشمن، را دست کم می‌گرفت.[۷۲] قریب به ۴۵ درصد از جمعیت شوروی در سنین زیر ۲۰ سال قرار داشتند تا این کشور با برخورداری از نیروی ذخیره ۱۴ میلیون نفری که گونه‌ای از آموزش نظامی را گذرانده بودند، بتواند با تکمیل مرحله نخست بسیج در عرض تنها ۸ روز از ۲۲ ژوئن تا ۱ ژوئیه سال ۱۹۴۱ قوای ارتش سرخ را از ۵.۵ میلیون نفر به ۹.۶ میلبون نفر برساند و در شش ماه آینده ۴۰ ارتش میدانی جدید ایجاد کند. وجود چنین نیروی ذخیره و ظرفیتی تقریبا برای دستگاه اطلاعاتی آلمان پوشیده بود.[۷۶] در حالی که پیشبیتی پیش از آغاز عملیات آلمان برای توان ارتش سرخ حدود ۳۰۰ لشکر را برآورد می‌کرد، شوروی تا ماه دسامبر سال ۱۹۴۱ بیش از دو برابر این مقدار لشکر در اختیار داشت. از همین رو با وجود وارد آمدن حدود ۴ میلیون نفر تلفات و انهدام ۲۰۰ لشکر شوروی که حدودا معادل توان ارتش سرخ در زمان صلح بود، نیروهای مسلح این کشور قادر بقا و ادامه جنگ شدند.[۷۷] آلمانی‌ها تصور می‌کردند عملیات بارباروسا موجب از دست رفتن ۷۵ درصد از صنایع سنگین شوروی خواهد شد و امکان تسلیح مجدد را از این کشور خواهد گرفت. چنین پیشبینی امکان انتقال صنایع نظامی شوروی به اراضی شرقی و ادامه تولیدات تسلیحاتی برای شوروی را در نظر نگرفته بود.[۷۸]

شوروی با برتری در تولیدات تسلیحات حیاتی جنگی، ذخایر نیروی انسانی و بسیج برای جنگ تمام‌عیار برخلاف پیشبینی آلمانی‌ها نه تنها از تهاجم اولیه آن‌ها نجات یافت و «لگد اولیه به در شوروی» بر خلاف تصور هیتلر باعث «فروریختن ساختار شوروی» نشد[۷۹] بلکه این کشور در ادامه به دشمنی قدرتمندتر بدل گشت.[۶۴] فرانتس هالدر، رئیس ستاد کل فرماندهی عالی نیروی زمینی آلمان در اسناد ثبت وقایع جنگی خود در ۱۱ ماه اوت سال ۱۹۴۱ می‌نویسد: «کلیت شرایط نشان می‌دهد ما عظمت روسیه را دست کم گرفته‌ایم. این نتیجه هم مربوط به مسائل سازمانی و هم اقتصادی است. ما در آغاز جنگ، بر روی ۲۰۰ لشکر دشمن حساب باز کرده بودیم اما تا کنون ۳۶۰ لشکر از آن‌ها را شمارش نموده‌ایم. این لشکرها همانند ما تسلیح و تجهیز نشده‌اند و رهبری تاکتیکی بدی دارند اما وجود دارند. اگر ما تعدادی از آن‌ها را منهدم کنیم، روس‌ها تعداد دیگری جایگزین آن‌ها می‌کنند.»[۸۰] به هر صورت هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد حتی در صورت از دست رفتن مسکو، در عملکرد شوروی تفاوتی ایجاد می‌شد؛ بلکه شوروی پیش از نبرد مسکو، کویبیشِف در ۸۰۰ کیلومتری شرق مسکو را به عنوان پایتخت جدید خود برگزیده و از میانه ماه اکتبر شروع به انتقال وزارتخانه‌ها و اماکن دیپلماتیک به آن نموده بود.[۸۱] فروپاشی کلی در شوروی هنگامی اتفاق می‌افتاد که یا ارتش سرخ به گونه‌ای منهدم می‌شد که دیگر امکان مقاومت سازمان یافته و ایجاد جبهه جدید در مناطق شرقی‌تر برای آن ممکن نباشد یا شوروی به اندازه‌ای از مراکز راهبردی خود همچون مناطق صنعتی، میدان‌های نفتی، معادن و مراکز جمعیتی را دست می‌داد که صنعت آن دیگر قادر به تأمین نیازهای اولیه جهت تولید انبوه تسلیحات نوین نباشند. برخلاف پیشبینی‌ها، آلمان در نهایت موفق نشد هیچ‌یک از این شرایط را که می‌توانست موجب فروپاشی شوروی شود، محقق کند.[۸۲]

دخالت‌های هیتلر در امر فرماندهی

بر خلاف استالین که فرا گرفت به ژنرال‌های حرفه‌ای خود در امور جنگی اعتماد کند، آدولف هیتلر، پیشوای آلمان، بدون داشتن سابقه آموزش رسمی نظامی[۸۳]، تصور می‌کرد در جریان جنگ با شوروی شخصاً مسئول جنگ و عملیات‌های نظامی آن است. در طی زمان با کسب تجربه و حصول برخی موفقیت‌ها، او دخالت خود را در تصمیم‌گیری‌های راهبردی، عملیاتی و حتی تاکتیکی افزایش داد. این مسئله از دخالت‌های جزئی تا مداخلات همه‌جانبه اتفاق می‌افتاد. با تمایز روشن بین ماموریت‌های تاکتیکی مرسوم در نیروهای مسلح آلمان و فرامین مستقیم و بروز مشکلات حاصل از تعارض بین این دو، تا هنگامی که پیروزی نصیب آلمانی‌ها می‌شد، فرماندهان عالی‌رتبه با خویشتن‌داری با این دخالت‌ها مسامحه می‌کردند چرا که نتیجه توجیه‌گر وسیله برای آن‌ها بود. به هر حال، این شرایط به زودی تغییر کرد و این فرماندهان دیگر تحمل بسیار کمتری نسبت به آن داشتند. این تغییر رویکرد موجب افزایش تنش بین هیتلر و فرماندهان ارشد نظامی شد. هیتلر سعی داشت با ارتقا درجات مکرر و اعطای نشان‌های فراوان، وفاداری آن‌ها را حفظ کند که این اقدام موجب کاهش اعتبار این درجات و دستیابی افراد نالایق به آن‌ها شد.[۸۴] توسل به دکترین تاکتیکی فرمان‌محور توسط هیتلر، آسیب جدی به عملکرد نظامی آلمان وارد آورد. در یک مورد، او با کنار نهادن نظرات والتر فن براوخیچ، فرمانده نیروی زمینی، به گروه ارتش مرکز دستور داد به جای بستن حلقه محاصره در مینسک، محاصره بسیار کوچک‌تری دیگری در غرب آن ایجاد کنند؛ به هر صورت در این مورد با اصرار فدر فن بک، فرمانده گروه ارتش مرکز، بر خلاف نظر هیتلر، حد محاصره به مینسک رسید و آلمان پیروزی شگرفی کسب کرد.[۸۵] هالدر با ناراحتی از مداخلات هیتلر در ۲۸ ژوئیه سال ۱۹۴۱ می‌نویسد:"او دوباره ادای جنگ‌سالاران را درمی‌آورد و با گونه‌ای از نظرات نامعقول ما را آزار می‌دهد که تمامی پیروزی‌های حاصل از عملیات‌های شگفت‌انگیز ما را به خطر می‌اندازد."[۸۶] دخالت‌های هیتلر که ارتش سرخ شوروی را دست‌کم گرفته بود و توافقی با فرماندهان ارشد نیروی زمینی در ارتباط با تمرکز نیروها و اهداف بلند مدت راهبردی عملیات نداشت، پیچیدگی شرایط را افزایش داده و موجب پخش شدن منابع محدود آلمان به‌خصوص در جبهه مسکو جهت پرداختن به جناحین گردید.[۸۷]

شکست در جنگ سیاسی

با وجود این که در جریان طرح‌ریزی، مطالعه عملیاتی فن لوسبرگ در فرماندهی عالی ورماخت، خواهان بهره‌گیری از احساسات ضد حکومتی مردم شوروی علیه رژیم کمونیستی آن در جهت منافع آلمان شده بود، طرح نهایی عملیات بارباروسا دربردارنده هیچ تلاشی برای همراه کردن هیچ بخشی از مردم شوروی نبود.[۵۶] عدم درک واقع‌بینانه از لزوم به پا کردن یک «جنگ سیاسی» سبب دست زدن به اقداماتی چون اجرای فرمان کمیسار در کشتار عناصر حزب کمونیست شوروی در یگان‌های ارتش سرخ و در نتیجه عدم همکاری مناسب بومیان مناطق به تصرف درآمده و باختن قافیه به تبلیغات دستگاه استالین در بسیج توده‌ها علیه آلمان شد.[۷۵] آلمانی‌ها هیچگاه کوچک‌ترین توجهی به خصومت رخنه کرده در میان مردم شوروی نسبت به ستمی که حاکمیت استالین بر آن‌ها روا داشته بود، نداشتند و به‌جای به‌کارگیری این مردم در ساقط‌سازی رژیم کمونیستی، با اقدامات خود آن‌ها را به آغوش حاکمان شوروی فرستادند.[۸۸] تنها یک سخنرانی مستقیم رادیویی توسط هیتلر برای مردم شوروی و دادن وعده‌های تاکتیکی و دست کم ظاهری نظیر خود مختاری، انحلال مزارع جمعی، بازگرداندن کلیساها و پایان کمونیسم و تشویق آن‌ها به قیام علیه حاکمان سرکوبگرشان می‌توانست آشوب عظیمی در رژیم استالین ایجاد کند که با غفلت از آن آلمانی‌ها فرصت بزرگی را از دست دادند.[۸۹]

آلمانی‌ها همچنین تلاشی در جهت برانگیختن اقلیت‌هایی چون اهالی منطقه بالتیک و اوکراین در مقابل سلطه قومینی روس‌ها بروز ندادند.[۹۰] شکل رفتار با مردم سرزمین‌های تصرف شده، نه تنها کمکی به پیشروی نیروهای آلمانی نکرد بلکه در اثر احتمال اقدامات خصمانه از طرف این مردم، روز به روز نیاز بیشتری به استقرار نیرو در این اراضی جهت کنترل آن‌ها پدیدار می‌شد که این مسئله فشار بر منابع از پیش محدود آلمان را افزایش می‌داد.[۵۶] ضروریات شرایط جنگی در فائق آمدن بر بی‌میلی طبیعی نسبت قتل انسان‌های دیگر باعث می‌شد سربازان ورماخت همانند بسیاری دیگر از ارتش‌های ملل دیگر، سعی در "شیطان‌انگاری" دشمنان داشته باشند و این مسئله در کنار اوضاع دهشت‌بار جبهه شرقی به طور کاملا طبیعی موجب روی آوردن آن‌ها به اشکالی از اقدامات بی‌رحمانه می‌گشت.[۹۱] توسل مکرر شوروی به اقدامات جنایکارانه رفتار آلمانی‌ها را هر چه بیشتر رادیکال می‌نمود.[۹۲] از طرفی کمبودها و معضلات تدارکاتی سبب می‌شد فشار بیشتری توسط آلمانی‌ها بر مردم محلی جهت تامین مواد غذایی نیروهای خود و علیق مورد نیاز اسب‌ها، وارد آید و بدرفتاری با آن‌ها افزایش پیدا کند.[۹۳] در همین شرایط انتشار سریع اخبار و داستان خشونت روا داشته شده توسط نیروهای آلمانی علیه اسرا از روز نخست که بسیاری از آن‌ها اغراق شده و ساختگی بودند، موجب شد هزاران نفر از کمیسارها، سربازان یهودی و افراد دیگر از ترس سرنوشت وحشتناک تسلیم شوندگان، منفعتی در تسلیم شدن نبینند و به مقاومت ادامه دهند تا دشواری کار آلمانی‌ها افزون شود. بدین ترتیب رویکرد حاکمان آلمانی نسبت به مردمان سرزمین‌های به سلطه درآمده در کنار عرق وطن‌پرستی آن‌ها سبب افزایش مقاومت مردم شوروی در مقابل آلمانی‌ها می‌گشت.[۹۴]

پارتیزان‌های شوروی

اغلب تلفات نیروهای آلمانی در این عملیات بیش از آن که مربوط به نبردهای عمده در درگیره‌های متعارف با نیروهای ارتش سرخ باشد، حاصل مجموعه‌ای از مقاومت‌های متعدد سازمان نیافته نیروهای دشمن در نقاط مختلف بود. در تاکتیک خام اما تأثیرگذار مورد استفاده نیروهای شوروی گروه‌های کوچکی از سربازان ارتش سرخ مواضع خاصی از نیروهای بی‌اطلاع آلمانی را هدف قرار می‌دادند و آن‌ها را مجبور به نبرد تن به تن می‌کردند که تا آن را زمان تجربه نکرده بودند. این نیروها با استفاده از جنگل‌های متراکم و مزارع با گیاهان بلند بر سر راه‌هایی که آلمانی‌ها به استفاده از آن وابستگی داشتند، کمین می‌گذاشتند و به آن‌ها حمله می‌بردند. این شرایط برابری بیشتری بین دو طرح حتی با وجود برتری هوایی و تسلیحاتی طرف آلمانی ایجاد می‌کرد و در کل بلافاصله گونه‌ای از مقاوت مؤثر پارتیزانی را آغاز کرد.[۳۵] گروه‌های پارتیزانی شامل غیرنظامیان، اعضای حزب کمونیست، سربازان به اسارت در نیامده و اسرای متواری شده می‌شد.[۹۵] فرمانداران غیرنظامی که جهت اداره اراضی تصرف‌شده برگزیده می‌شدند، نیز با اقدامات خود نظیر بد رفتاری با بومیان، غارت اموال مادی و فرهنگی آن‌ها و سعی در آلمانی‌سازی، به این شرایط دامن می‌زدند و این موضوع باعث به پا شدن و شدت گرفتن فعالیت‌های پارتیزانی در این مناطق می‌شد.[۹۶]

سه لشکر امنیتی گروه ارتش مرکز برای کنترل اراضی اشغالی کافی نبود و فرماندهی این گروه ارتش مجبور می‌شد لشکرهای عادی دیگر خود را موقتاً بدین جهت به این مناطق اعزام کند.[۹۷] در یک مورد گروه زرهی ۳ زیر حملات پارتیزانی نیروهای دشمن، درخواست اعزام نیروهای ذخیره ارتش نهم برای پاکسازی جنگل‌ها را کرد. درحالیکه، گستردگی این مناطق و محدودیت در قوای ذخیره این امر را غیرممکن ساخته بود. بدین ترتیب در هیچ نقطه زمانی از جنگ، نیروهای امنیتی آلمانی موفق نشدند این مقاومت پارتیزانی را از بین ببرند؛ درحالیکه روز به روز تعداد و تأثیر این عملیات‌ها افزایش میافت.[۹۸]

جنگ فرسایشی

بر خلاف ورماخت، برای ارتش سرخ لازم نبود در سال ۱۹۴۱ پیروز جنگ شود؛ این نیرو فقط کافی بود به اندازه‌ای طاقت بیاورد که توان تهاجمی آلمان فرسوده گردد.[۹۹] شوروی با آگاهی از این که تنها فرصت آلمان برای پیشروی در تمامی طول جبهه تابستان سال ۱۹۴۱ است، جنگ را هر چه بیشتر به طرف نبردهای موضعی کشاند تا با درگرفتن نبردهای شدید تن به تن، خسارات و تلفات دامنه‌داری به تجهیزات و نفرات مهاجمان آلمانی بخورد؛ چرا که آلمان با توجه به محدودیت‌هایش قادر به تحمل یک جنگ فرسایشی شدید در مقابل یک حریف قدرتمند از منظر اقتصادی و نظامی که ظرفیت نیروی انسانی و تولیدات جنگی بیشتری داشت، نبود. بدین ترتیب، به محض این که ورماخت حداکثر توان عملیاتی خود را از دست داد و جنگ به جای نبردهای سریع با رزم وابسته به منابع جایگزین شد، ورق به شکل مهلکی بر ضد آلمان بازگشت و این کشور گرفتار شرایطی شد که از آن گریزان بود. هیتلر و نیروهایش اینک در منجلابی گرفتار آمده بودند که نه تحمل شدت فرسایش آن را داشتند و نه قادر به پایان دادن به آن بودند.[۱۰۰] بدین ترتیب عملیاتی که برای انهدام ارتش سرخ طراحی شده بود متناقضا خود ورماخت را از بین برد.[۶۲]

سرمای زمستان

از بخت بد آلمانی‌ها حتی بر اساس استانداردهای روسیه، زمستان سال ۱۹۴۱ به شکل استثنایی شدیدتر از معمول بود؛ به وجهی که بر طبق خاطرات هاینتس گودریان، دمای منفی ۵۰ درجه نیز ثبت گشت. با این حال آمادگی آلمانی‌ها برای ادامه عملیات در فصل زمستان مخصوصا در ارتباط با تجهیز پیاده‌نظام، خودروهای آن‌ها و آرایش‌های زرهی، به شکل اسفناکی ناکافی بود. قرار گرفتن طولانی مدت در معرض سرما فشار شدید جسمانی بر نیروهای پیاده‌نظام وارد می‌آورد و آب‌وهوای به شدت سرد بر عملکرد همه انواع تسلیحات اثر می‌گذاشت و بسیاری از آن‌ها را بلااستفاده می‌کرد. لایه ضخیم برف بر روی زمین تأثیر ادوات انفجاری همانند نارنجک‌ها، خمپاره‌ها و توپخانه را کاهش می‌داد.[۱۰۱] آلمانی‌ها جهت جلوگیری از یخ زدن و از کار افتادن موتور خودروها و تانک‌های خود مداوما آن ها روشن نگاه می‌داشتند که این مسئله موجب هدر رفتن سوخت ارزشمندی می‌گشت که ورماخت در مضیقه آن بود. سرمای شدید موجب سرمازدگی هزاران تن از قوای آلمانی شد.[۱۰۲]

انتقال صنایع شوروی

دو روز پس از آغاز تهاجم آلمان، روز ۲۴ ژوئن شوروی یک شورای تخلیه جهت انتقال تمامی صنایع این کشور به همراه کارگران آن به اراضی شرقی دور از دسترس آلمانی‌ها ایجاد کرد. با تلاش گسترده این شورا قریب به ۲۶۰۰ مرکز صنعتی و ۵۰ هزار کارخانه و کارگاه کوچک‌تر شوروی به همراه کارگران آن‌ها به زودی به شرق منتقل گشتند.[۱۰۳]

راهبرد زمین سوخته

بنا بر دستور سری ۲۷ ژوئن استالین، رژیم حاکم بر شوروی تمامی تلاش خود را کرد که تمامی چیزهایی که قابل انتقال نبودند و ممکن بود مورد استفاده آلمانی‌ها قرار بگیرند، همچون محصولات کشاورزی، را پیش از عقب‌نشینی از بین ببرد.[۱۰۴] در این جهت بیشترین تمرکز بر انهدام ادوات ترابری و نیروگاه‌های برق قرار گرفت. برای مثال لوکوموتیوها و مراکز تعمیر آن‌ها که امکان انتقال نداشتند تخریب شدند و با انهدام اجزای کلیدی آن، سد برق آبی رود دنیپر توسط نیروهای در حال عقب‌نشینی شوروی آسیب دید.[۱۰۵] با وجود این که شرایط در نواحی مختلف متفاوت بود و مقاومت مردم محلی که از بروز قحطی دیگری واهمه داشتند، این عمل عناصر حاکمیت را با اختلال مواجه می‌ساخت اما به صورت کلی هر چه به طرف شرق پیش رفته می‌شد شدت خرابی‌های حاصل از راهبرد زمین سوخته شوروی فزونی میافت. تقریبا تمامی آبادی‌ها و شهرهای ناحیه عملیاتی از این راهبرد اثر برداشتند. نخستین اثر این اقدامات بر امور تدارکاتی مهاجمان آلمانی وارد آمد. با افزایش نیاز به بازسازی زیرساخت‌ها، تدارکات‌رسانی به نیروهای در حال پیشروی ورماخت سخت‌تر می‌گشت. این شرایط در بلند مدت مسئله اداره اراضی تصرف‌شده درا برای آلمانی‌ها شوارتر می‌ساخت. این مسئله در مجموع موجب تلف شدن وقت بسیار ارزشمند مهاجمان و صرف شدن هر چه بیشتر منابع از پیش محدود آن می‌گردید.[۱۰۴]

کمک‌های ایالات متحده و بریتانیا

فرانکلین روزولت در حال امضای قانون وام و اجاره

تنها دو روز پس از آغاز تهاجم آلمان به شوروی، فرانکلین دلانو روزولت، رئیس‌جمهور ایالات متحده اعلام کرد کشورش «قصد دارد هر کمکی که می‌تواند به روسیه بکند». از مشاوران نظامی و غیرنظامی نیز روزولت با آگاهی از وخامت اضطراری اوضاع در اروپا، او را به صورت دادن اقدامی شدیدتر علیه آلمان تشویق می‌کردند.[۱۰۶] روزولت حمایت از شوروی را با قدم‌هایی موقت همچون آزادسازی ۳۹ میلیون دلار دارایی بلوکه شده این کشور در ایالات متحده آغاز کرد.[۱۰۷]

سران اتحاد جماهیر شوروی در پاسخ لیست بلند بالایی از خواسته‌ها ارائه کردند که مشخصا بسیار فراتر توانایی ایالات متحده در تأمین آن‌ها بود. این موارد شامل ۱٫۸ میلیارد دلار کمک مالی، ۶ هزار هواپیما و ۲۰ هزار توپ ضدهوایی می‌شد. شوروی همچنین از بریتانیا نیز خواستار ۳ هزار جنگنده، ۳ هزار بمب‌افکن، اتصال به شبکه سونار و مواد خام مانند آلومینیوم و لاستیک بود. ارائه چنین درخواستی از جانب شوروی القا کننده شدت اضطرار این کشور در مواجهه با شرایط و بینش غیر واقع بینانه غربی‌ها در ارتباط با مقیاس درگیری در جبهه شرقی بود. شش هفته نخست تهاجم آلمان، تنها شش و نیم میلیون دلار به شوروی صادر شود. اواخر ژوئیه سال ۱۹۴۱، روزولت با صدور یک فرمان ریاست جمهوری، تلاش کرد ارسال کمک‌ها را تسریع کند که با وجود راه‌گشایی نسبی، نتواست محدودیت‌های بنیادی در تأمین مالی یا کمبود اجناس را حل نماید.[۱۰۸]

هری هاپکینز، مسئول ایالات متحده در کمک‌رسانی به شوروی، جهت بحث پیرامون این موضوع ۳۰ ژوئیه سال ۱۹۴۱ خود را به مسکو رساند و با استالین دیدار کرد. هاپکینز پس از انجام مذاکرات و ترک مسکو، به نیوفاندلند رفت تا در دیدار تاریخی وینستون چرچیل و روزولت بر عرشه نبردناو اچ‌ام‌اس پرنس ولز (۵۳) حضور یابد. در این گردهمایی مقرر شد با نوشتن نامه‌ای به استالین، سخنانی که هاپکینز ارائه کرده بود، رسماً از جانب رهبران دو کشور به شوروی مطرح و قرار یک کنفرانس سه جانبه نیز در مسکو ریخته‌شود. با استقبال استالین از این پیشنهاد، کنفرانسی آخر ماه سپتامبر سال ۱۹۴۱ در مسکو برگزار گردید و مقرر شد شوروی فوراً مورد حمایت قرار بگیرد. این توافق که روز یکم اکتبر سال ۱۹۴۱ به امضا رسید و با عنوان «پروتکل نخست» شناخته می‌شود، نخستین توافقنامه بین متفقین به حساب می‌آمد. بر اساس این توافق شوروی هر ماه ۴۰۰ هواگرد، ۵۰۰ تانک، ۱۰ هزار کامیون و طیف گسترده‌ای از سایر تدارکات دریافت می‌کرد. مقدار این حمایت‌ها تا پاییز سال سال نخست ۶۵ میلیون دلار و تا سال ۱۹۴۵ مجموعاً به عددی بالغ بر ۱۰ میلیارد دلار رسید. تولید تدارکات و ارسال آن‌ها زمان قابل ملاحظه‌ای می‌برد اما این اطمینان وجود داشت که ارتش سرخ با استفاده مناسب از آن‌ها، همواره جبهه فعالی برای به کار بردن آن دارد.[۱۰۹]

تانک بریتانیایی چرچیل ۴ (چپ) در خدمت ارتش سرخ، نبرد چهارم خارکوف

با توجه به این که کمک‌های ایالات متحده در طولانی مدت اهمیت میافت، کمک‌های بریتانیا به شوروی بر اساس پروتکل نخست، نه تنها از منظر عددی قابل توجه بود، بلکه در نبرد بر سر مسکو نقشی ارزشمند ایفا کرد. تا پایان سال ۱۹۴۱ بریتانیا موفق شد در مجموع ۶۹۹ هواگرد، ۴۶۶ تانک، ۸۶۷ خودرو و ۷۶ هزار تُن تدارکات دیگر به شوروی برساند. منفعت ملموس این کمک‌ها در اوایل جنگ، در روحیه نیروهای ارتش سرخ قابل چشم‌پوشی نیست.[۱۱۰]

جستارهای وابسته

پانویس

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ Glantz 2001, p. 22.
  2. Nagorski 2019, p. 5.
  3. Stahel 2012, p. 50 & 60–61.
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ Nagorski 2019, p. 10.
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ Stahel 2012, p. 57.
  6. Fritz 2011, p. 58.
  7. Stahel 2012, p. 51.
  8. Fritz 2011, p. 59 & 61.
  9. Stahel 2012, p. 18.
  10. Stahel 2013, p. 23.
  11. Fritz 2011, p. 83.
  12. Stahel 2009, p. 52–53.
  13. Stahel 2012, p. 70.
  14. Fritz 2011, p. 11 & 81.
  15. Fritz 2011, p. 90–91 & 58.
  16. Murray & Millet 2001, p. 127.
  17. ۱۷٫۰ ۱۷٫۱ Stahel 2012, p. 58.
  18. Kirchubel 2013, p. 42.
  19. Stahel 2012, p. 91–92.
  20. Mitcham 2008, p. 471.
  21. ۲۱٫۰ ۲۱٫۱ ۲۱٫۲ ۲۱٫۳ Glantz 2010, p. 53.
  22. Anderson, Clark & Walsh 2001, p. 18.
  23. Stahel 2012, p. 59.
  24. ۲۴٫۰ ۲۴٫۱ Glantz 2010, p. 56.
  25. ۲۵٫۰ ۲۵٫۱ Kirchubel 2013, p. 46.
  26. Glantz 2001, p. 22–23.
  27. Stahel 2013, p. 20.
  28. ۲۸٫۰ ۲۸٫۱ Kirchubel 2013, p. 73.
  29. ۲۹٫۰ ۲۹٫۱ Citino 2007, p. 42.
  30. ۳۰٫۰ ۳۰٫۱ ۳۰٫۲ Ellman 2019, p. 101.
  31. ۳۱٫۰ ۳۱٫۱ Fugate 1984, p. 101.
  32. Kamenir 2009, p. 8.
  33. Murray & Millet 2001, p. 126.
  34. Stahel 2012, p. 76–77.
  35. ۳۵٫۰ ۳۵٫۱ Stahel 2009, p. 159–160.
  36. ۳۶٫۰ ۳۶٫۱ Glantz 2001, p. 23.
  37. Fritz 2011, p. 53.
  38. Kirchubel 2013, p. 72.
  39. Glantz 2010, p. 53–54.
  40. Fritz 2011, p. 57.
  41. ۴۱٫۰ ۴۱٫۱ Stahel 2012, p. 40.
  42. Stahel 2009, p. 35.
  43. Bergström & Mikhailov 2000, p. 5.
  44. Glantz 2001, p. 27.
  45. ۴۵٫۰ ۴۵٫۱ Kirchubel 2013, p. 47.
  46. Cecil 1975, p. 117–118.
  47. Fritz 2011, p. 84–85.
  48. Luther 2019, p. 17.
  49. Fritz 2011, p. 55.
  50. Glantz 2010, p. 40.
  51. Fritz 2011, p. 53 & 84–85.
  52. Kirchubel 2013, p. 38–40.
  53. Cecil 1975, p. 119.
  54. Kirchubel 2013, p. 38.
  55. Glantz 2001, p. 15.
  56. ۵۶٫۰ ۵۶٫۱ ۵۶٫۲ ۵۶٫۳ Stahel 2009, p. 50.
  57. Kamenir 2009, p. 6.
  58. Raus 2003, p. 1.
  59. Stahel 2009, p. 51.
  60. Kirchubel 2013, p. 76.
  61. Kirchubel 2013, p. 41–42.
  62. ۶۲٫۰ ۶۲٫۱ Stahel 2013, p. 26.
  63. Fritz 2011, p. 9.
  64. ۶۴٫۰ ۶۴٫۱ Stahel 2012, p. 49.
  65. Kirchubel 2013, p. 37–38.
  66. Stahel 2012, p. 66.
  67. Fritz 2011, p. 82.
  68. Kirchubel 2013, p. 37.
  69. Glantz 2001, p. 13–14.
  70. Luther 2019, p. 6.
  71. Fritz 2011, p. 54.
  72. ۷۲٫۰ ۷۲٫۱ Glantz 2001, p. 14.
  73. Fritz 2011, p. 54 & 56.
  74. Fritz 2011, p. 59.
  75. ۷۵٫۰ ۷۵٫۱ Fugate 1984, p. 45.
  76. Stahel 2012, p. 35.
  77. Glantz 2001, p. 68.
  78. Tucker-jones 2017, p. 35.
  79. Fritz 2011, p. 81.
  80. Murray & Millet 2001, p. 125.
  81. Stahel 2013, p. 17.
  82. Stahel 2009, p. 26.
  83. Kirchubel 2013, p. 96 & 61.
  84. Glantz 2010, p. 54–55.
  85. Mitcham 2008, p. 464.
  86. Irving 2002, p. 464.
  87. Tucker-jones 2017, p. 28.
  88. Murray & Millett 2000, p. 115.
  89. Ellis 2015, p. 326.
  90. Mawdsley 2016, p. 9.
  91. Glantz 2001, p. 54.
  92. Stahel 2012, p. 75.
  93. Murray & Millett 2000, p. 120.
  94. Mitcham 2008, p. 467–470.
  95. Kirchubel 2013, p. 110.
  96. Mitcham 2008, p. 468.
  97. Glantz 2010, p. 54.
  98. Stahel 2009, p. 160.
  99. Stahel 2009, p. 439.
  100. Stahel 2012, p. 25 & 49–50.
  101. Ellis 2015, p. 34–36.
  102. Anderson, Clark & Walsh 2001, p. 47.
  103. Nagorski 2019, p. 68.
  104. ۱۰۴٫۰ ۱۰۴٫۱ Stahel 2012, p. 92.
  105. Glantz 2001, p. 73.
  106. Stahel 2012, p. 19.
  107. Stahel 2012, p. 20.
  108. Stahel 2012, p. 20–21.
  109. Stahel 2012, p. 22–24.
  110. Stahel 2012, p. 24.

منابع

  • Anderson, Duncan; Clark, Lloyd; Walsh, Stephen (2001). The Eastern Front. MBI Publishing Company. ISBN 0-7603-0923-X.
  • Bergström, Christer; Mikhailov, Andrey (2000). Black Cross Red Star: The Air War Over The Eastern Front Volume 1 Operation Barbarossa. Pacifica Military History. ISBN 978-0-935553-48-2.
  • Cecil, Robert (1975). Hitler's Decision To Invade Russia 1941. David Mckay Company. ISBN 0-679-50715-9.
  • Citino, Robert M. (2007). Death Of The Wehrmacht: The German Campaigns Of 1942. ISBN 978-0-7006-1531-5.
  • Ellis, Frank (2015). Barbarossa 1941: Reaffirming Hitler's Invasion Of Stalin's Soviet Empire. University Press Of Kansas. ISBN 978-0-7006-2145-3.
  • Ellman, James (2019). Hitler’s Great Gamble: A New Look At German Strategy, Operation Barbarossa, And The Axis Defeat In World War II. Stackpole Books. ISBN 978-0-8117-6848-1.
  • Fritz, Stephen G. (2011). Ostkrieg: Hitler’s War Of Extermination In The East. The University Press Of Kentucky. ISBN 978-0-8131-3417-8.
  • Fugate, Bryan (1984). Operation Barbarossa: Strategy And Tactics On The The Eastern Front, 1941. Presidio Press. ISBN 0-89141-197-6.
  • Glantz, David (2001). Barbarossa: Hitler's Invasion Of Russia 1941. Tempus Publishing Inc. ISBN 978-0-7524-1979-4.
  • Glantz, David (2010). Barbarossa Derailed: The Battle For Smolensk 10 July –10 September 1941 Volume 1. Hellion & Company. ISBN 978-1-906033-72-9.
  • Kamenir, Victor J. (2009). The Bloody Triangle: The Defeat Of Soviet Armor In The Ukraine, June 1941. Zenith Press. ISBN 978-0-7603-3434-8.
  • Kirchubel, Robert (2013). Operation Barbarossa: The German Invasion Of Soviet Russia. Osprey Publishing. ISBN 978-1-78200-408-0.
  • Luther, Craig (2019). The First Day On The Eastern Front: Germany Invades The Soviet Union, June 22, 1941. Stackpole Books. ISBN 978-0-8117-6765-1.
  • Mitcham, Samuel (2008). The Rise Of The Wehrmacht: The German Armed Forces And The World War II Volume 1. Greenwood Publishing Group. ISBN 978-0-275-99659-8.
  • Nagorski, Andrew (2019). The Year Germany Lost The War. Simon And Schuster. ISBN 978-1-5011-8112-2.
  • Raus, Erhard (2003). Panzer Operations: The Eastern Front Memoir Of General Raus, 1941-1945. Da Capo Press. ISBN 0-306-81247-9.
  • Stahel, David (2012). Kiev 1941: Hitler Battle For supremacy In The East. Cambridge university press. ISBN 978-1-107-01459-6.
  • Stahel, David (2009). Operation Barbarossa And Germany’s Defeat In The East. Cambridge University Press. ISBN 978-0-521-76847-4.