نام‌های تاریخی افغانستان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

نام افغانستان[۱]، هرچند از لحاظ کاربرد سیاسی آن جدید است؛ اما این سرزمین کهن بوده و طی قرون متمادی با حدود مختلف به‌نام‌های گوناگون یاد شده است، که مهم‌ترین آنها آریانا، خراسان و افغانستان است.[۲]

دائرةالمعارف آریانا می‌نویسد: کشوری که در تاریخ معاصر جهان به نام افغانستان یاد می‌شود، در قرون وسطی به‌اسم خراسان و در عهد باستان به‌نام آریانا شهرت داشت.[۳]

از آنجایی که پاسداری از میراث تاریخی، فرهنگی و مدنی، نام‌های تاریخی را نیز شامل می‌شود، در مورد کاربرد این نام‌ها، میان ایرانی‌ها و افغان‌ها اختلاف‌نظر فاحش وجود دارد و هر کس به فراخور بینش و نگرش خود دربارة آنها سخن می‌گوید. بنابراین، مطلب این است که نخست باید دید، از لحاظ جغرافیایی تاریخی، جایگاه این نام‌ها کجا است.

در اینجا، گرچه به تشریح جداگانه هر یک از این اسامی براساس اسناد و منابع مختلف تاریخی پرداخته می‌شود، اما بی‌تردید نمی‌توان انتظار داشت این نوشتار همهٔ ابهام‌ها یا اختلاف نظرها در این زمینه را بزداید و چه بسا در برخی موارد بتوان در آن کمبود یا سهوی یافت؛ چرا که هنوز منابع و مدارک و اسناد فراوان دیگری نیز در این باره هست که باید بررسی و کاوش شوند و بویژه باید توجه داشت که بحث حاضر به منظور مقدمه مطرح شده است و سپس دامنه‌ای بررسی آن توسعه خواهد یافت

آریانا[ویرایش]

بیشتر مورخان افغان توافق دارند که آریانا نام سرزمین افغانستان در عهد باستان بوده است. این نظر، نه تنها مخالف اسناد و مدارک تاریخی نیست بلکه برخلاف نظر خاورشناسان غربی و تاریخنگاران نامدار ایرانی هم نیست.

اراتس‌تن[۴] (٢٧۶- ۱٩۶ ق. م.)، اولين نويسنده يونانی است که اسم آریانا را برای سراسر سرزمين‌های ميان بیابان مرکزی ایران تا رود سند به‌استثنای باختر (بلخ) و سرزمين‌های شمالی اطلاق کرده است.[۵] به‌گفتة ریچارد ن. فرای، به‌کاربردن نام آریانا توسط اراتس‌تن و نویسندگان بعد از او، برای بیشتر بخش‌های مشرق ایران [یعنی افغانستان و سرزمین‌های پیرامونش] جز باختر نشان می‌دهد که این اصطلاح را برای نمایاندن سرزمین‌های غیریونانی استعمال کرده‌اند.[۶]

اما، استرابون[۷] (۶۳/۶٤ ق.م ـ ٢۱م)، جغرافیدان معروف عهد قدیم یونان، که اندکی بعد از سقوط دولت یونانی باختر می‌زیست و از افغانستان امروزی با نام آریانا یاد کرده، باختر (بلخ) و سغد را هم جزئی از آریانا به‌شمار آورده‌است.[۸].

کلاودیوس بطلمیوس[۹] (٨۳-۱۶۱ م.)، ریاضی‌دان، جغرافی‌دان و ستاره‌شناس که در اسکنریه مصر زندگی می‌کرد، نیز از سرزمینی که در جنوب هندوکش بین کویر نمک ایران کنونی در غرب و رود سند در شرق واقع بوده، به‌نام آریانا یاد کرده‌است..[۱۰]

میرغلام‌محمد غبار، تاريخ‌نگار معاصر افغان، از شهرهای آریانا چنين نام می‌برد: «باختر (بلخ، تخار، مروآریا (هرات)، خوارزمیش (خوارزماپارتیا (ولایات طوس و نیشاپورآراکوسیا (قندهارکارامانیا (کرمان)، سکاستین یا درانگانیا (سیستانگدروسیا (بلوچستانپاکتیا (ولایات خوست، سندگندهارا (ولایات پشاور تا کابلپروپامیس (غور و هزاره‌جات).»[۱۱]

افق جغرافیایی اوستا، کتاب مقدس زرتشتیان، نیز محل ایریانه ویجه (آریانا = سرزمین اصلی آریایی‌ها) را که زادگاه زرتشت هم به‌شمار می‌رود، در گستره جغرافیای تاریخی افغانستان قرار می‌دهد.[۱۲] در فرگرد اول وندیداد[۱۳]، از شانزده شهر آریایی یاد شده که در سر این شهرها ایریانه ویجه یعنی نخستین سرزمین آریایی‌ها قرار گرفته است. پس از آن از شهرهای سغده (سغدیان یا سغد)، مورو (مروبخدی (بلخنیسایه (نواحی بین بلخ و هرات، یعنی میمنههرویو (هرات)، وئه‌کرته (کابل)، اوروه (روه یعنی سرزمین پکتیکا یا غزنه و یا طوس)، خننتا یا وهرکان (گرگان)، هراویتی (حوزه ارغنداب یا قندهار)، هائتومنت (وادی هیرمند)، رگا یا راغه (ناحیه راغ در بدخشان یا ری)، شخر یا چخر یا کخر (غزنه یا شاهرود)، وارنا یا ورن (بامیان یا وانای وزیرستان یا صفحه البرز یا خوار)، هپت هیندو (پنجاب) و رانگه یا رنگا (محل آن معلوم نیست) سخن رفته است.[۱۴]

البته بیشتر این شهرها در نواحی مختلف افغانستان قرار دارند. «پاره‌ای از آنها، اگر در تطبیق آنها خلط و اشتباه روی نداده باشد، مربوط به ایران کنونی هستند. اما ممکن است، این نام‌ها بعدها در شمار شهرهای مزدا آفریده اوستایی وارد شده باشد.»[۱۵]

اصطلاح آریانا اندکی بعد گويا برای سراسر قلمرو دولت پارتيان نيز به‌کار رفته است، اما محرز نيست.[۱۶] ريچارد ن. فرای می‌افزايد: «چون پارتيان به‌جهانگيری پرداختند، پنداری اصطلاح آریانا چنان‌که در منابع یونانی آمده است، نیز گسترش یافت و آن را آریای بزرگ خواندند که برابر است با ایران‌شهر، اصطلاحی که ساسانیان بر سرزمین‌های زیر فرمان خود اطلاق کردند.»[۱۷]

ترکیب ایران‌شهر، اصطلاحی است که در زمان ساسانیان ابداع شده است.[۱۸] شاهنشاهی ساسانیان متمرکزتر و قوی‌تر از حکومت پارت بود، اما به وسعت دوره داریوش نرسید.[۱۹] تسلط سیاسی اين امپرتوری در نهايت وسعت خود، بر افغانستان امروزی، فقط شامل هرات و بلخ می‌شد. اما ایران‌شهری که جغرافی‌نگاران توصیف کرده‌اند، بسی گسترده‌تر از قلمرو ساسانیان بود.
در زمان ساسانیان، ایران‌شهر (سرزمين ایران) را به چهار بخش، بهر کرده بودند، که هر یک از این بخش‌ها را یک کّست (کوست Kust به مفهوم طرف یا سوی) می‌نامیدند.[۲۰] در بند ۲۶ یکی از نبشته‌های پارسی میانه، تحت عنوان «گزارش شترنگ و نهادن وینردشیر» که بیشتر به گزارش شطرنج شناخته می‌شود، نام این چهار کوست به روشنی بیان شده است: «چهار، آنگونه همانند کنم که چگونه چهار آمیزش مردم از اوست. پس چهار سوی گیتی خورآسان و خوربران و نیمروچ و اپاختر»[۲۱]
و نیز در کتاب دیگر بنام شترستانهای ایران یا شهرستانهای ایران، که به زبان و خط پهلوی است، از این چهار کوست چنین نام برده شده است:

۱- کوست خورآسان: سمرقند، بلخ درخشان (بلخ بامیخوارزم، مرورود، مرو، توس، پوشنگ، نیشابور، قائن، گرگان (دهستان)، کوش.
۲- کوست خوربران: تیسفون، نصیبین، اورهه (ادسا)، بابل، هیرت (الحیره)، همدان، نهاوند و مهرگان کدک ماسپذان و ...
۳- کوست نیمروز: کابل، رخوت (اوستایی هرخویتی، پارسی باستان هرخویتش)، بست، فراه، زابلستان، زرنگ، کرمان، به اردشیر، استخر، دارابگرد، به شاپور، گوراردشیر خوره، توزک، هرمزد اردشیران و ...
۴- کوست آتورپاتکان (آذرپادگان = آذربایجان)، شهرستان وان، گنجه، آموی (تبرستانری و ...

اما باید در نظر داشت که، هرچند این نامه یکی از بازمانده‌های نبشته‌های عهد ساسانی است، ولی بعدها نیز مطالبی چند بر آن افزوده‌اند. آخرین تاریخ نگارش و افزوده‌های آن حدود سال هشتصد میلادی می‌باشد.[۲۲]
به‌هر تقدیر، از این زمان است که افغانستان و ایران کنونی (پارس قدیم)، بطور کلی تحت نام ایران شناخته شده‌اند.
در عهد اسلامی نیز، تا آنجا که کلمهٔ ایران در آثار مورخان، جغرافی‌نگاران و شعرایی دری‌گویی با اقتباس از داستانهای کهن حماسی سرزمین خراسان بزرگ در کتابهای کهنه پهلوی، بازتاب یافته است، به‌معنای آریانای باستان در برابر توران بوده است و فقط در بیان تاریخ باستانی کشور پارس است که بازهم به تقلید از همان منابع پهلوی راه پیموده و به سرزمین‌های زیر فرمان ساسانیان هم اطلاق شده است.[۲۳]
دکتر محمود افشار یزدی، دربارهٔ تعبیر فردوسی از اصطلاح ایران، به همین نکته اشاره می‌کند. او می‌نویسد:

فردوسی هم، .. ایران داستانی که با توران داستانی جنگ داشته، میدان جنگ را همان خراسان بزرگ که شامل افغانستان کنونی و سیستان و مازندران بوده می‌شمرده است. او از هخامنشیان که از پارس برخاسته بودند، سخن نمی‌راند الا آن که از دارای کیانی که مغلوب اسکندر شد و همان داریوش سوم هخامنشی باشد، یاد می‌کند. در عصر دارا و اسکندر است که در شاهنامه «تاریخ داستانی» یا «داستان تاریخی» (خراسان بزرگ) با «تاریخ باستانی» (سرزمین پارس) بهم پیوند می‌شود. از زمان ساسانیان است که ایران و ایران‌شهر را که جامع خراسان بزرگ و پارس باشد، ذکر می‌کند.[۲۴]

و باز چنان که از آثار ادبی آن دوره مشاهده می‌شود، زمانی که سخنوران القاب «شاه ایران»، «خسرو ایران»، «خسرو مشرق» و «خدایگان خراسان» و ... را به رسم تعارف به پادشاهان معاصر خود به کار می‌بردند، در نزد آنها کلمهٔ ایران مترادف بود با خراسان آنروز.[۲۵]

با این حال، ببینیم که ایران کنونی چه نامیده می‌شد؟ در همان ایام که، ایران و خراسان در پیش مورخان، جغرافی‌نگاران و شاعران «وحدت وجود» داشته است. این سرزمین را، در روزگار باستان هخامنشیان (یعنی خود پارسها) و به پیروی آنها یهودی‌ها، یونانیها و بعد از آنها رومیان «پارس» می‌نامیدند و در دورهٔ اسلامی، مورخان و جغرافی‌نگاران عرب هم به‌صورت «فارس» که شکل معرب نام «پارس» است، می‌نوشتند و حتی تا اوایل قرن بیستم نزد اروپاییان به‌همین اسم و رسم شهرت داشت. دکتر افشار در این باره می‌نگارد:

بطور کلی در بعضی اوقات که فلات ایران، از لحاظ سیاسی بدو قسمت شرقی و غربی تقسیم می‌شد، نام ایران نصیب قسمت شرقی می‌گردید و نام پارس مخصوص ایران کنونی می‌بود. همچنان که یونانیها و اروپاییان دیگر هم با تلقظ‌های خود ایران را «پارس و پرس و...» می‌خواندند و می‌خوانند.[۲۶]

جالب اینجاست که همزمان با سلسلهٔ غزنویان که بر خراسان بزرگ سلطنت می‌کردند، به گفتهٔ دکتر افشار دیلمیان بر ایران کنونی سلطنت داشتند. اما هرگز هیچیک از آنها به‌عنوان «شاه ایران» شناخته نشده‌اند. او می‌نویسد:

دیلمیان یا دیالمه (آل بویه) هم سلطنتی عظیم در مغرب ایران تشکیل دادند و حتی بغداد مرکز خلافت اسلامی را هم تصرف کردند، ولی در همان وقت هم عنوان شاهنشاهی ایران را شعرا به سلطان محمود می‌دادند. گویا شعرای عرب بودند که عضدالدوله دیلمی را (صرف) شاهنشاه خوانده‌اند. من به یاد ندارم که در اشعار فارسی دیده باشم که این لقب را شاعران دری زبان به او داده باشند.[۲۷]

باز هم به گفتهٔ دکتر افشار، در زمان‌های بعدتر هم، سعدی و حافظ همه جا از «فارس» و «پارس» سخن می‌گفتند نه از «ایران». او می‌نگارد:

در زمان سلطنت اتابکان فارس، یا آل‌مظفر، که فارس برای خود مملکتی شده بود، اسمی از «ایران» نمی‌بردند. شاهد بر این معنی اشعار سعدی و حافظ در عصر آنان است، که همه جا از «پارس» سخن میراند نه از «ایران».[۲۸]

او در ادامه می‌نویسد:

نکتهٔ جالب توجه این است که در دیوان این دو شاعر بزرگ شیراز ندیده‌ام ولو به‌عنوان لقب هم باشد، پادشاه فارس را پادشاه ایران بنامند. در صورتی که محمود و مسعود غزنوی را، با اینکه آنان هم هیچگاه بر همه ایران سلطنت نداشتند و از ری و اصفهان حکومتشان تجاوز نکرد، شعرا آنها را پادشاه ایران مخاطب ساخته‌اند. از اینجا معلوم می‌شود که خراسان بیش فارس و ... خود را مستحق نام ایران می‌دانسته است. این شاید به علت آن بوده که بیشتر آریاییها در اینجا وارد فلات ایران شده و نام خود را هم به این فلات داده‌اند. نام ایران در برابر توران از قدیم نزد آنها بسیار عزیز بوده است.
افغانها و خراسانیها بوده‌اند که در درجه اول با تورانیها، ترکان، غزها، مغولان، تاتارها، ازبکان، ترکمان‌ها و دیگر طوایف زردپوست همسایه مقابله نموده‌اند. همیشه در وهله نخست آنها بوده‌اند که در برابر سیل هجوم‌های این اقوام ایستادگی می‌کرده و یا در مواقع دفاعی از این طرف پیشتاز میدان جانفشانی بوده‌اند.[۲۹]

قصیده معروف انوری در فتنه غز به این معنی دلالت دارد:

بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان ببر خاقان بر
خبرت هست کزين زير و زبر شوم غزان نيست يک پی ز خراسان که نشد زيروزبر
خبرت هست که از هرچه در او چيزی بود در همه ایران امروز نمانده است اثر


در اینجا به روشنی ملاحظه می‌شود، در حالی که انوری معاصر سلطان سنجر سلجوقی بوده، که جد اعلای او، سلطان مسعود غزنوی را شکست داده و سلطنت غزنویها را به گوشهٔ شمال شرقی خراسان محدود کرده بود، به‌گفتهٔ دکتر افشار «در ابیات بالا خراسان را نه استان ایران، بلکه با توجه به بیت سوم اصل ایران می‌دانسته است.»[۳۰]

در زمان تسلط سلجوقیان و مغولان، خراسان آنروز یا افغانستان امروز، همواره کانون هرج و مرج و نابسامانی و دستخوش آشوب و کشتار بود. در اثر این اوضاع بی‌سر و سامان ناشی از هجوم‌های بیگانه و حاکمیت ملوک‌الطوایفی نه تنها وحدت سیاسی خراسان از بین رفت، بلکه به تدریج مرکز ثقل ادب و زبان دری هم از آنجا بسوی ایران کنونی منقل گشت. یکی دیگر از پیامدهای این حوادث و پیشامدهای ناگوار، آن بود که کاربرد کلمهٔ «ایران» به معنای «خراسان دیروز» یا (افغانستان امروز) متروک افتاد و به‌تدریج به‌دست فراموشی سپرده شد.[۳۱]

آنها که کهن شدند و اينها که نوند هر کس بمراد خويش يک تک بدوند
اين کهنه جهان بکس نماند باقی رفتند و رويم ديگر آيند و روند[۳۲]


الف - در منابع یونانی [ویرایش]

اراتستن[۳۳] (۲۷۶- ۱۹۶ ق. م.)، اولین نویسنده یونانی است که اسم آریانا را برای سراسر سرزمین‌های میان کویر مرکزی ایران تا رود سند به استثنای باختر (بلخ) و سرزمین‌های شمالی اطلاق کرده‌است.[۳۴] به‌گفتة ریچارد ن. فرای، به‌کاربردن نام آریانا توسط اراتستن و نویسندگان بعد از او، برای بیشتر بخش‌های مشرق ایران [یعنی افغانستان و سرزمین‌های پیرامونش را جز باختر نشان می‌دهد که این اصطلاح را برای نمایاندن سرزمین‌های غیریونانی استعمال کرده‌اند.[۳۵]

اما، استرابون[۳۶] (۶۳/۶۴ ق.م ـ ۲۱م)، جغرافیادان معروف عهد قدیم یونان، که اندکی بعد از سقوط دولت یونانی بلخ می‌زیست و از افغانستان امروزی با نام آریانا یاد کرده، باختر (بلخ) و سغد را هم جزئی از آریانا به‌شمار آورده‌است.[۳۷].

کلاودیوس بطلمیوس[۳۸] (۸۳-۱۶۱ م.)، ریاضی‌دان، جغرافیادان و ستاره‌شناس که در اسکندریه مصر زندگی می‌کرد، نیز از سرزمینی که در جنوب هندوکش بین کویر نمک ایران کنونی در غرب و رود سند در شرق واقع بوده، به نام آریانا یاد کرده‌است..[۳۹]

خراسان[ویرایش]

خوراسان[۴۰] (خراسان) در زبان پهلوی به معنای شرق (یعنی جهت طلوع خورشید) است. چنان که فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین که به سال ۴۴۵ هجری قمری سروده‌است، در بارهٔ معنای آن می‌گوید: از آن خورآسد (یعنی خورآید یا خورشید از آنجا برآید).

خوشا جا یا بر و بوم خراسان دروباش و جهان را می‌خورآسان
زبان پهلوی هر کاو شناسد خراسان آن بود کز وی خور آسد
خور آسد پهلوی باشد خور آید عراق و پارس را خور زو براید
خوراسان را بود معنا خورآیان کجا از وی خور آید سوی ایران
چه خوش نامست و چه خوش آب و خاکست زمین و آب و خاکش هر سه پاکست[۴۱]


این اصطلاح ظاهراً در عهد ساسانیان، پس از سدهٔ سوم میلادی پدید آمده و از قرن پنجم تا قرن نوزدهم میلادی در مورد افغانستان و سرزمین‌های همجوار آن اطلاق گردیده‌است.[۴۲]

عبدالحی حبیبی، مورخ افغان، می‌نویسد:

نام بخش اعظم سرزمین افغانستان غربی و شمالی تا تخارستان و مجاری هیلمند (= هیرمند) و کابل در قرن هفتم میلادی «خراسان» بود و چنین به نظر می‌رسد که این نام در عهد ساسانیان از قرن پنجم میلادی به بعد شهرت یافته‌است.[۴۳]

اگر در اینجا آقای حبیبی به قرن هفتم میلادی اشاره می‌کند، به دلیل این است که کتاب او راجع به تاریخ پس از اسلام افغانستان است. اما نامبرده معتقد است که در دورهٔ پیش از اسلام نیز نام افغانستان خراسان بوده‌است. چنان که او می‌نویسد:

«در بارهٔ اینکه کلمهٔ «خراسان» بر همین افغانستان در ازمنهٔ قبل از اسلام هم اطلاق شده و شامل تمام این سرزمین بوده، اسنادی موجود است، که در مسکوکات هفتلیان این پادشاهان را «خراسان خواتاو» یعنی «خراسان خدای» نوشته‌اند، و باز هم در یکی از مسکوکات زبان پهلوی «تگین خراسان شاه» دیده می‌شود، که بر رخ دیگر همین سکه هیکل نیم تنهٔ مونث موجود است که به دور رخش هالهٔ نور منقوش است... و عین همین شکل را خسرو دوم ساسانی به یاد گرفتن خراسان از تصرف هفتالیان حدود ۶۱۳ میلادی ضرب کرده‌است... و می‌توان حدس زد که هیکل تنهٔ مونث و هالهٔ نور سمبولی از کشور خراسان و مطلع الشمس عرب باشد.»[۴۴]


دائرةالمعارف «جهان اسلام» می‌نویسد:

«... اگرچه نام افغانستان نخستین بار در قرن ۱۰ م/۴ ه‍. ق. به کار رفته و به سرزمینی در شرق افغانستان کنونی تا رود سند اطلاق شده‌است، لکن ظاهراً اخیرترین و جامع‌ترین نام این سرزمین همانا «خراسان» بوده‌است.»[۴۵]


به گفته اصطخری، شهرهای بزرگ خراسان چهار شهر است: نیشابور، مرو، هرات و بلخ.[۴۶] و نیز لسترینج، در جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، می‌نویسد:

«خراسان در زبان قدیم فارسی به معنای خاور زمین است. این نام در اوایل قرون وسطی بطور کلی بر تمام ایالات اسلامی که در خاور کویر لوت تا کوههای هند واقع بودند، اطلاق می‌شد و به این ترتیب، تمام بلاد ماوراءالنهر را در شمال خاوری به استثنای سیستان و قهستان در جنوب شامل می‌گردید... جغرافیانویسان مسلمان خراسان را به چهار بخش تفسیم کرده و هر کدام را به نام کرسی آن بخش، یعنی نیشابور، مرو، هرات و بلخ می‌خواندند.»[۴۷]

افغانستان[ویرایش]

نام افغانستان فقط از اواسط قرن هیجدهم میلادی یعنی از هنگامی که برتری سیاسی و نظامی قوم افغان بر سایر اقوام ساکن در آنجا استوار گردید و وحدت سیاسی کشور مجدداً احیاء گشت، «بواسطه کثرت جمعیت آن قوم به تمام کشور اطلاق شد»[۴۸] و سرانجام در قرن نوزدهم میلادی شهرت یافت.[۴۹]

اگرچه واژهٔ افغانستان، به عنوان نام رسمی این کشور، شاید بار اول در سال ۱۸۰۱ میلادی در قرارداد میان انگلستان و ایران، در مورد قلمرو دولت درانی به کار رفته باشد [۵۰]، اما کلمهٔ افغانستان، به مثابهٔ جا و مکان قبایل افغان (پشتون‌ها)، نخستین‌بار در تاریخنامهٔ هرات، تألیف سیف هروی در اوایل سدهٔ چهاردهم میلادی، ذکر شده‌است.[۵۱] دکتر احمد جاوید می‌گوید:

در کتاب تاریخنامه هرات سیفی هروی، ۳۶ مرتبه کلمه افغانستان و دو مرتبه هم کلمه اوغانستان به کار رفته‌است. اما به محدوده کوچک در نواحی بنُو وزیرستان و اطرافش یعنی شهرهای در جنوب افغانستان، اطلاق می‌شده‌است.[۵۲]

به هر حال، اگرچه واژهٔ افغانستان به معنای «محل سکونت افغانها» پیش از تأسیس دولت احمدشاه درانی نیز وجود داشته است، منتها شاید درگذشته فقط محل سکنای طائفه یا طوائف پشتون در خراسان بزرگ را همیشه یا گاهی افغانستان می‌نامیده‌اند.[۵۳] چنان که براساس نظر عبدالحی حبیبی، کلمهٔ افغانستان، به هنگام هجوم چنگیز و زمان آل کرت و غوری‌ها، تنها به ناحیه یا نواحی‌ای گفته می‌شد که افغاننشین (پشتو زبان) بوده است. او می‌نویسد:

«نام افغانستان بار اول در تاریخ از همین زمان ذکر شده... در آن وقت کلمهٔ افغانستان بر سرزمین بین قندهار و غزنی تا دره سند اطلاق می‌شد.»[۵۴]

با این وصف، شاید در ابتداء این اسم میان سایر اقوام این کشور و حتی بین خود پشتونها چندان استعمال عمومی نداشت و بطور مسلم، مدتی طول کشید تا مردم به آن اُنس گرفتند. اما اکنون، این نام برای کشور کهن افغانها نه تنها در خود افغانستان، بلکه در تمام کشورهای جهان شهرت یافته و اسم آشنا است.[۵۵]

پانویس[ویرایش]

  1. این مقاله توسط مهدیزاده کابلی نگارش يافته است؛ ر. ک. به:««نام‌های تاريخی افغانستان»». وبگاه کابل‌نامه. 
  2. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۵
  3. دائرةالمعارف آریانا، ص ۱٧
  4. Eratosthene
  5. درآمدی بر تاريخ افغانستان، ص ۶؛ همچنين ر. ک. به رسالهٔ ««خراسان»».  نگارش میرغلام‌محمد غبار
  6. میراث باستانی ایران، ص ٢٩۶
  7. Strabo
  8. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۶؛ جغرافیای استرابون (متن انگلیسی)، کتاب ۱۵، فصل ٢، صص ۱٢٩-۱۳۰
  9. Claudius Ptole Maeus
  10. ر. ک. به مقالهٔ ««تاريخ سياسی افغانستان»». شبکه اطلاع رسانی افغانستان. 
  11. رسالهٔ ««خراسان»». 
  12. افغانستان مهد آیین زرتشت، ص ٨٩
  13. «فرگرد اول ونديداد».  ترجمه بزبان انگليسی توسط جميز دارمستتر، ال. اچ. ميلز و ماکس مولر
  14. همانجا، صص ٨٩-٩۰
  15. تاریخ مردم ایران (ایران قبل از اسلام)، صص ۳٢-۳۱
  16. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۶
  17. میراث باستانی ایران، ص ٤
  18. ««دانشنامهٔ ايرانیکا»».  نوشتهٔ D. N. Mackenzie
  19. ر. ک. به: ماژیران موله، ««ایران باستان»».  ترجمهٔ ژاله آموزگار
  20. فرهنگ پهلوی، ص ۲۷۴. و واژه‌نامه بندهش، ص ۲۴۳.
  21. متن‌های پهلوی، ص ۱۱۸
  22. شهرستانهای ایران در نوشته‌های پراکنده، ص ۲ به بعد؛ و همچنین زبان وادبیات پهلوی، ص ۳.
  23. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۲۴
  24. افغان‌نامه، ج ۱، ص ۱۴۴
  25. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۲۴؛ و همچنین، افغان‌نامه، ج ۱، ص ۱۵۴
  26. افغان نامه، ج ۱، ص ۱۷۰.
  27. همانجا، صص ۱۵۵ و ۱۵۶
  28. همانجا، صص ۱۶۳ و ۱۶۴
  29. همانجا، صص ۱۶۴ و ۱۶۵
  30. همانجا، ص ۱۶۵
  31. درآمدی بر تاریخ افغانستان، صص ۲۸ و ۲۹.
  32. عمر خيام، رباعیات عمر خیام
  33. Eratosthene
  34. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۶؛ همچنین ر. ک. به رسالهٔ ««خراسان»».  نگارش میرغلام‌محمد غبار
  35. میراث باستانی ایران، ص ۲۹۶
  36. Strabo
  37. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۶؛ جغرافیای استرابون (متن انگلیسی)، کتاب ۱۵، فصل ۲، صص ۱۲۹-۱۳۰
  38. Claudius Ptole Maeus
  39. ر. ک. به مقالهٔ ««تاریخ سیاسی افغانستان»». شبکه اطلاع رسانی افغانستان. 
  40. Xorasan
  41. فخرالدین اسعد گرگانی، داستان ویس و رامین، باهتمام محمدجعفر محجوب، تهران: ۱۳۳۷، ص ۱۲۸
  42. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۱۰
  43. تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص ۱۴۰
  44. همانجا، صص ۱۴۲ و ۱۴۳
  45. جهان اسلام، ج. ۱، ص. ۷۲
  46. مسالک الممالک، ابواسحق ابراهیم اصطخری، ص. ۲۰۳
  47. لازم به یادآوری است که: نیشابور که همان ابرشهر باستانی است امروزه جزوی از ایران کنونی است، مرو، در حال حاضر، جزوی از ترکمنستان است، هرات، شهری که در عهد کهن به نام آریا شناخته شده و بلخ، که در اوستا بخدی نامیده شده، امروزه جزوی از افغانستان هستند.
  48. سراج التواریخ، ج ۱، ص ۳
  49. افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱، ص ۹
  50. ر. ک. به: تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن ۱۹، ج ۱، ص ۱۹؛ شایان توجه‌است که شادروان دکتر احمد جاوید بر این نظر است که در متن انگلیسی عهدنامه، اصطلاح «سرزمین افغان» (Afghan land) به کار رفته که آقای محمود محمود، آن را در کتاب خود به کلمهٔ «افغانستان» برگردان کرده‌است. (مهدیزاده کابلی)
  51. تاریخنامهٔ هرات، صص ۱۹۶ و ۲۱۶
  52. مصاحبه دکتر احمد جاوید با تلویزیون مشعل دربارهٔ نام‌های تاریخی افغانستان، برگرفته از: ««سایت خراسان زمین»». 
  53. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۱۹
  54. تاریخ مختصر افغانستان
  55. درآمدی بر تاریخ افغانستان، ص ۲۰

جُستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • مهدیزاده کابلی، درآمدی بر تاریخ افغانستان، قم: نشر صحافی احسانی، چاپ اول - زمستان ۱۳۷۶ خورشیدی.
  • دائرةالمعارف آریانا، کابل: انتشارات انجمن تاریخ افغانستان، چاپ ۱۳۴۴ ه‍. ش.
  • صفا، ذبیح‌الله، حماسه‌سرایی در ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم - ۱۳۵۲ ه‍. ش.
  • غبار، میرغلام‌محمد، خراسان، کابل: دلو ۱۳۲۳ خورشیدی.
  • فرای، ریچارد ن. میراث باستانی ایران، ترجمه مسعود رجب‌نیا، تهران: چاپ سوم - ۱۳۶۸ ه‍. ش.
  • مهدیزاده کابلی، خوراسان بزرگ مهد آیین زرتشت، مشهد: نشر نوند، چاپ اول - ۱۳۸۱ ه‍. ش.
  • زرین‌کوب، عبدالحسین، تاریخ مردم ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۴ ه‍. ش.
  • افشار یزدی، محمود، افغان نامه، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، چاپ اول، ۱۳۵۹ ه‍. ش.
  • افشار یزدی، محمود، گنجینه مقالات (جلد اول)، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۶۸ ه‍. ش.
  • کاتب، فیض‌محمد، سراج‌التواریخ، کابل: مطبعه دارالسلطنه، چاپ ۱۳۳۳-۱۳۳۱ ه‍. ش.
  • غبار، میرغلام‌محمد، افعانستان در مسیر تاریخ، قم: پیام مهاجر، چاپ دوم - اسد ۱۳۵۹ خورشیدی.
  • کهزاد، احمدعلی، افعانستان در شاهنامه، کابل: انتشارات بیهقی، وابسته به وزارت اطلاعات و کلتور افغانستان، چاپ ۱۳۵۵ ه‍. ش.
  • فره‌وشی، فریدون، فرهنگ پهلوی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، ۱۳۵۲ ه‍. ش.
  • بهار، مهرداد، واژه نامه بندهش، تهران: انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۳ ه‍. ش.
  • دستور جاماسب جی، منوچهر جی، جاماسپ اسانا، متن‌های پهلوی، (جلد اول ودوم در یک مجلد)، با مقدمه‌ای از بهرام گور انکلساریا، و دیباچه‌ای از ماهیار نوابی، تهران: بنیاد فرهنگ ایران، بدون تاریخ انتشار.
  • هدایت، صادق، شهرستانهای ایران در نوشته‌های پراکنده، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، ۱۳۴۴ ه‍. ش.
  • ج. تاوادیا، زبان و ادبیات پهلوی، ترجمه س. نجم آبادی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۸ ه‍. ش.
  • حبیبی، عبدالحی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، تهران: دنیای کتاب، چاپ سوم - ۱۳۶۷ ه‍. ش.
  • اسعدی، مرتضی، جهان اسلام، تهران: چاپ اول - ۱۳۶۶ ه‍. ش.
  • مؤذن جامی، محمد مهدی، ادب پهلوانی، تهران: نشر قطره، چاپ ۱۳۷۹ ه‍. ش.

پیوند به بیرون[ویرایش]