استنلی کوبریک

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
استنلی کوبریک
Kubrick - Barry Lyndon candid.JPG
کوبریک در دهه ۷۰
زاده ۲۶ ژوئیه، ۱۹۲۸
نیویورک سیتی، ایالت نیویورک، آمریکا
درگذشته ۷ مارس، ۱۹۹۹ (۷۰ سالگی)
هارپندن، هارتفورد شایر، بریتانیا
سال‌های فعالیت ۱۹۹۹-۱۹۵۱
همسر توبا متز (۱۹۵۱-۱۹۴۸)
روث سوبوتکا (۱۹۵۲-۱۹۵۴)
کریستین هارلن (۱۹۹۹-۱۹۵۸)
فرزندان آنیا کوبریک (م.۱۹۵۹)
ویویَن کوبریک (م.۱۹۶۰)
صفحه در وب‌گاه IMDb

استنلی کوبریک (به انگلیسی: Stanley Kubrick) کارگردان و تهیه‌کنندهٔ یهودی تبار آمریکایی بود. بیشتر فیلم‌های کوبریک اقتباسات ادبی هستند. فیلمهای کوبریک معمولاً جنجالی و همینطور مورد ستایش منتقدان واقع شده‌اند. کوبریک به دقیق بودن و به نمایش درآوردن همه جزئیات دقیق در فیلمهایش معروف بود. به همین علت روش او در فیلمسازی کند و طولانی بوده، تا آنجا که گاهی میان دو فیلم او سالها وقفه می‌افتاده‌است. او در طول ۴۸ سال فعالیت در حیطه کارگردانی تنها ۱۳ فیلم بلند ساخت. سبک‌های گوناگون فیلمهایش و انزوای او چه در روش فیلمسازی و چه در مورد شخصیت فردی وی، او را مشهور ساخته‌است. استنلی کوبریک یکی از معدود کارگردانان کمالگرا در تاریخ سینما به شمار می‌آید.کوبریک جزء محدود کارگردانهایی بود که همواره در انتخاب فیلمنامه ریسک میکرد،هر فیلم وی در یک ژانر مختلف بود. [۱]

زندگی‌نامه[ویرایش]

نوجوانی و جوانی[ویرایش]

عکس از کوبریک که توسط خودش گرفته شده، در دورانی که برای مجلهٔ لوک کار می‌کرد.

استنلی کوبریک در سال ۱۹۲۸ در منهتن نیویورک به دنیا آمد. او اولین فرزند از خانوادهٔ چهار نفره ژاک کوبریک و همسرش گرترود بود. خواهرش باربارا در سال ۱۹۳۴ به دنیا آمد. اجداد کوبریک از مهاجران یهودی ساکن اتریش بودند. پدر او، ژاک، پزشک بود و آنها در موقع تولد استنلی در آپارتمانی در خیابان کلینتون ۲۱۶۰ در برانکس زندگی می‌کردند. پدرش در دوازده سالگی شطرنج را به او آموخت که در سراسر زندگی‌اش به عنوان یک علاقه ماندگار شد. در سیزده سالگی، پدرش به عنوان هدیه تولد یک دوربین گارفلکس به او هدیه داد که توجه استنلی جوان را به عکاسی سوق داد. در نوجوانی به موسیقی جاز علاقه پیدا کرد و مدت کمی هم به عنوان یک نوازندهٔ درام مشغول بود.

در دوران دبیرستان، کوبریک با دوربین هدیه پدرش، به طور جدی به عکاسی پرداخت و به زودی به عنوان عکاس رسمی مدرسه شناخته شد. بعد از فارغ‌التحصیلی، عکس‌های خود را برای مجلهٔ نیویورکی لوک فرستاد. پس از مدتی به بازی حرفه‌ای شطرنج روی آورد و در همین حال فروش عکس به مجلهٔ لوک را نیز ادامه می‌داد، او در سال ۱۹۴۶ به عنوان یکی از خبرنگاران تمام وقت مجله شناخته شد. در شش سال فعالیت کوبریک در مجلهٔ لوک او عکس‌های بسیاری از مناظر و وقایع در آمریکا گرفت. او در این سال‌ها با «توبا متز» ازدواج کرد و به دهکدهٔ گرنویچ واقع در نیویورک نقل مکان کرد. او با دیدن فیلم‌های سینمایی در نیویورک، تحت تأثیر کارگردانی قرار گرفت.

دوران فیلم‌سازی[ویرایش]

در سال ۱۹۵۱ «آلن سینگر» دوست کوبریک او را تشویق کرد که یک فیلم مستند کوتاه برای شرکت March of Time بسازد. کوبریک موافقت کرد و با هزینهٔ شخصی فیلم روز نبرد را ساخت. اگرچه پخش‌کننده در همان سال کارش را تعطیل کرد، اما کوبریک توانست فیلم را به قیمت ۱۰۰ دلار به شرکت «آر. ک. او» (به انگلیسی: RKO) بفروشد. کوبریک کار در مجله لوک را رها کرد و دومین مستند کوتاهش را با نام «کشیش پرنده» در همان سال و با سرمایه‌گذاری RKO ساخت. سومین فیلمش «ملوان» اولین فیلم رنگی او به مدت ۳۰ دقیقه، تبلیغی برای «اتحادیهٔ جهانی ملوانان» بود. این فیلم‌ها همراه با چند فیلم کوتاه دیگر که اکنون باقی نمانده‌اند، تنها آثار او در گونه سینمای مستند بودند. او همچنین دستیار کارگردان یکی از قسمت‌های برنامه تلویزیونی «اتوبوس همگانی» درباره زندگی آبراهام لینکلن بود.

«هراس و هوس» در سال ۱۹۵۳ اولین فیلم داستانی کوبریک بود. هراس و هوس، داستان گروهی سرباز بود که در جنگی خیالی پشت خطوط دشمن گیر افتاده بودند. در پایان آن‌ها درمی‌یافتند که تصویر دشمنان درواقع همان تصویر خودشان است (بازیگران دو نقش یکی بودند). کوبریک و همسرش توبا متز تنها عوامل فیلم بودند و داستان را دوست کوبریک «هوارد ساکلر» نوشته بود که بعدها نویسندهٔ موفقی شد. فیلم با برخورد خوبی مواجه شد اما توفیق تجاری نیافت. بعدها وقتی کوبریک کارگردان مهمی شد آن را اثر یک تازه‌کار که باعث خجالت او است نامید و نگذاشت که در هیچ‌جا به عنوان آثار قبلی او نمایش داده شود. بعدها به شکل غیررسمی به صورت DVD منتشر شد.

زندگی مشترک او با «توبا» دوست دوران مدرسه‌اش هم‌زمان با ساخت «هراس و هوس» پایان یافت. او با «روت سوبوتکا» رقصندهٔ اتریشی در سال ۱۹۵۴ ازدواج کرد. او باید در فیلم بعدی کوبریک با نام «بوسهٔ قاتل» (۱۹۵۵) هنرنمایی می‌کرد. بوسهٔ قاتل، همانند «هراس و هوس» فیلمی کوتاه با زمانی کم‌تر از یک ساعت بود. و همانند آن با توفیق تجاری و انتقادی کمی مواجه شد. فیلم داستان مشت‌زن سنگین‌وزنی است که در پایان دوران حرفه‌ای خود درگیر یک جنایت می‌شود. این دو فیلم با سرمایه خانوادگی خود کوبریک تهیه شدند.

اولین فیلم حرفه‌ای[ویرایش]

آلکس سینگر، کوبریک را به تهیه‌کنندهٔ جوانی به نام «جیمز بی هریس» معرفی کرد و آن دو برای تمام عمر دوست هم باقی‌ماندند. شرکت مشترک آن دو هریس-کوبریک، تهیه کنندهٔ سه فیلم بعدی او بود. آن دو حقوق کتاب «شکست کامل» (به انگلیسی: Clean Break) نوشتهٔ «لیونل وایت» را خریدند، کوبریک و «جیم تامپسون» آن را به داستانی دربارهٔ سرقت از یک مسابقه که پایان وحشتناکی دارد تبدیل کردند. «استرلینگ هیدن» در این فیلم بازی کرد.

«کشتن» اولین فیلم کوبریک با بازیگران و دست‌اندرکاران حرفه‌ای بود. فیلم به‌خوبی از روش داستان‌گویی غیرخطی استفاده کرده بود که در دههٔ ۵۰ نامتداول بود و اگرچه توفیق تجاری نیافت ولی با تحسین منتقدان مواجه شد. تحسین زیاد از فیلم توجه استودیوی «متروگلدین مه‌یر» را جلب کرد و به او پیشنهاد ساخت دو فیلم‌نامه که در اختیار آن‌ها بود داده شد. کوبریک داستان «رازهای آشکار» نوشتهٔ نویسندهٔ آلمانی «اشتفان تسوایگ» را انتخاب کرد. اما آن‌ها پیش از ساخت به توافق نرسیدند.

فیلم‌شناسی[ویرایش]

کوبریک از روی رمان همفری کاب، فیلم راه‌های افتخار (۱۹۵۷) را ساخت. راه‌های افتخار فیلم بسیار موفقی بود، درباره فساد و خیانت در اداره یگان‌های نظامی. گروهی از سربازان در یک حمله جنگی شکست خورده‌اند و حال باید به دنبال مقصر گشت. در این میان فرمانده نظامی که خود مقصر است، دو سرباز بیگناه را به جرم کم کاری و مسببین این شکست به اعدام نظامی محکوم می‌کند و سرگروه آنها با بازی کرک داگلاس (Kirk Douglas) هر چه تلاش می‌کند، نمی‌تواند آنها را نجات دهد. یکی از تحلیل گران سینما درباره این فیلم گفته: «کوبریک وقتی دوربین خود را بی باکانه بر دامنه‌ها قرار می‌دهد و کشتار یک لشکر را ثبت می‌کند، از آن به مانند سلاحی استفاده می‌کند.»

در سال ۱۹۶۰، کوبریک فیلم پر هزینه و تاریخی اسپارتاکوس را ساخت. در این فیلم کرک داگلاس، (تهیه کننده)) بود و در عین حال در نقش اصلی، یعنی اسپارتاکوس نیز بازی می‌کرد. داگلاس با دخالت‌های بیجای خود کوبریک را به ستوه آورد تا جایی که کوبریک هیچ گاه این فیلم را متعلق به خود ندانست. در واقع کوبریک کارگردانی بود که هیچ گاه نمی‌توانست زیر سلطه کسی کار کند. یکی از مهم ترین شرایط فیلم سازی او همواره این بود که، باید به او آزادی عمل کافی داده شود و در غیر این صورت کار نخواهد کرد.

کوبریک اولین کمدی خود را به نام لولیتا در سال ۱۹۶۲ و بر اساس کتاب ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabokov)، نویسنده مطرح روسی ساخت، که درباره شیفتگی مرد کور میانسالی به نادختری کوچکش است. فیلم طنز تلخی را در بر دارد، چنانچه خانم پائولین کیل (Pauline Kael)، از منتقدان مطرح آمریکایی درباره این فیلم گفته: «... لولیتا، انسان را در عین خنداندن به نفس نفس می‌اندازد.». در همین سال کوبریک با رضایت هریس شراکتش را با او به هم زد.

در سال ۱۹۶۴، کوبریک فیلم پر سر و صدای دکتر استرنج لاو را عرضه کرد. دکتر استرنج لاو درباره یک ژنرال دیوانه آمریکایی است که دائماً زیر دستانش را به اتاق جنگ می‌طلبد و قصد حمله احمقانه‌ای به خاک شوروی را دارد. این فیلم نیز از طنز تلخ و گزنده‌ای برخوردار است و یکی از بهترین نمونه‌های کمدی سیاه است. پیتر سلرز (Peter Sellars) در این فیلم در یکی از بهترین بازی‌هایش در چند نقش ظاهر شده‌است.

کوبریک دیدگاه بسیار روشن بینانه خود را درباره عصر ماشینی و دنیای صنعتی که در آن به سر می‌بریم به خوبی در فیلم درخشان ۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی (۱۹۶۸) نشان می‌دهد، جایی که به نظر می‌رسد سرانجام کامپوترها و ماشین‌ها خود ویران کننده زندگی بشری هستند، در نهایت از دل همان تکنولوژی انسانی نو در قالب کودکی جدید متولد می‌شود. او در این فیلم نشان داده‌است که انسان در این فضای ماشینی غرق نشده‌است. حیات انسانی در نهایت براثر تکنولوژی مدرن فرمی جدید می‌یابد اما این فرم جدید دیگر محدود به زمین نیست، بلکه این کودک معصوم پایان فیلم کوبریک اصلاً جایگاه مشخصی در فضا و زمان ندارد و این امر به معنای جاودانگی انسان و حیات هوشمند است. کوبریک این فیلم را بر اساس رمان آرتور سی کلارک (Arthur C. Clarke) (از جمله مهم ترین نویسندگان داستان‌های علمی – تخیلی) ساخت. کوبریک برای جلوه‌های ویژه این فیلم سنگ تمام گذشت و همه را حیرت زده کرد.

فیلم بعدی کوبریک، پرتقال کوکی (۱۹۷۱)، بر اساس داستانی از آنتونی بورخس (Anthony Burgess) ساخته شد و علی‌رغم ظاهر بدبینانه فیلم او در نهایت دید خوشبینانه خود را به انسان نمایش داده‌است. در پایان این فیلم شخصیت اصلی هرچند در رؤیای خود، اراده خود را بازمی یابد. در واقع کوبریک در این فیلم می‌خواهد بگوید کاهش دادن انسان به یک ماشین ساده قابل تحقق نیست. در فیلم ۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی، کوبریک با تصویر کردن یک کامپیوتر سخنگو در هیبت یک زن نشان می‌دهد که ماشین، انسان می‌شود، به همین دلیل او نمی‌تواند در پرتقال کوکی به سادگی به ماشین شدن انسان روی خوشی نشان داده باشد. تمام هم و غم کوبریک در پرتغال کوکی هم این بوده‌است که ناممکنی تبدیل انسان به ماشینی ساده و تابع را نشان دهد. این پروژه‌ای است که کوبریک در فیلمهایی نظیر درخشش و چشمان کاملاً بسته هم آن را ادامه داده‌است. رد این طرز تفکر را در فیلم هوش مصنوعی ساخته استیون اسپیلبرگ هم قابل مشاهده‌است. لازم به ذکر است که طرح اساسی این فیلم و نیز فیلمنامه آن از آن کوبریک بوده‌است و اسپیلبرگ در واقع فیلمی از آن کوبریک را ساخته‌است. پرتقال کوکی برخلاف ظاهرش اصلاً دنیایی را به تصویر نمی‌کشد که ارزش انسان روز به روز نازل تر می‌شود و ماشینیسم سلطه بیشتری می‌یابد و آدمی ناگزیر است و باید برای بقایش، انسانیت خود را پاس دارد. برعکس تمام پروژه کوبریک که رد آن را در فیلم «درخشش» هم می‌توان دید ارائه دیدی خوشبینانه به انسان و جهان است.

سکانس پایانی فیلم اودیسه تصویر کودکی را به نمایش می‌گذارد که در قالب دیدگاههایی که کوبریک را بدبین تصویر می‌کنند قابل توجیه نیست. تصویر این کودک به اولین صحنه فیلم پرتغال کوکی که در آن چهره شخصیت اصلی فیلم ظاهر می‌شود شباهت بسیاری دارد. در واقع در پایان اودیسه فضایی، کوبریک تمام آنچه را که بر انسان رفته است؛ با همه تاریکی آن، آغازی برای تولد انسانی نو می‌داند. انسانی که در پایان روند خشونتی که در دوران مدرن و در عصر تکنولوژیکی هم ادامه دارد، به صورتی نو و در نتیجه همان تکنولوژی انسانی متولد خواهد شد. کوبریک هیچگاه دیدگاه بدبینانه‌ای نسبت به انسان و تکنولوژی ندارد. بلکه او همواره این را در پایان تمام فیلمهایش فریاد می‌زند که همه چیز می‌تواند به گونه‌ای دیگر رخ دهد. در فیلم «درخشش» هم که ماجرای تکرار تاریخی بی نهایت تاریک و خشن است، به وضوح دیده می‌شود که علی‌رغم تمام خشونتهایی که به وقوع پیوسته‌اند یک کودک؛ فرزند همان مرد خشن، از تکرار تاریخ ممانعت به عمل آورده و آینده نوینی را برای خود و مادرش که در این فیلم نماد یک زن بسیار عامی و ساده‌است، رقم می‌زند.

نکته دیگری که عموماً می‌توان آن را در فیلمهای کوبریک مشاهده کرد ربط دادن مفهوم خشونت به گذشته، و عموماً قرن هجدم اروپاست. در واقع کوبریک از این تکنیک استفاده کرده‌است تا به ما بگوید که ریشه خشونت نه در تکنولوژی و ماشین، که در روحیه و روانشناسی بدوی ماست. هرچند او در تصویرگری سینمایی خود از قرن هجدم برای نمایش این مفهوم استفاده کرده‌است، اما آن چیزی که در خلال این مفهوم به دهن متبادر می‌گردد این است که کوبریک ریشه خشونت را نه در ماشین و عصر تکنولوژیکی، که در روحیه بدوی ای می‌داند که اتفاقاً یادگار دوران پیشامدرن در انسان است. یادمان نرود که مرگ شخصیت فیلم اودیسه در فضایی قرن هجدهمی رخ می‌دهد، و کودک پایان این فیلم لامکان است. لذا به نظر کوبریک دوران مدرن باعث خشونت نیست، بلکه اتفاقاً ریشه خشونت در زوایایی از روحیه انسانی است که علی‌رغم جهان مادی اطرافمان هنوز مدرن نشده‌اند. کوبریک نیاز انسان را برای مدرن شدن؛ نوعی مدرنیزاسیون روانی، در تمام فیلمهایش فریاد زده‌است.

کوبریک در سال ۱۹۷۴ به انگلستان رفت. او به دلیل فشارهای زیادی که تهیه کنندگان آمریکایی بر او تحمیل می‌کردند، دیگر حاضر نشد در آمریکا فیلم بسازد، به همین خاطر به انگلستان رفت.

بری لیندون (۱۹۷۵) که کوبریک آن را با اقتباس از رمان ویلیام تاکری (William Thackeray) ساخت، ماجرایی قرن هجدهمی را در انگلستان روایت می‌کند. بری لیندون، رومانسی تلخ است: کسی که یک دفعه پولدار می‌شود، به آرزوی خود می‌رسد، وارد طبقه اعیان و اشراف می‌شود، اما ظرفیت آن را ندارد و همین مسئله او را به نابودی می‌کشاند. فیلم برداری فیلم بسیار خوب و فضای بصری فیلم بسیار چشم گیر بود. هیچ کس مانند کوبریک نمی‌توانست فضای قرن هجدهم انگلستان را به این خوبی به تصویر بکشاند. صحنه‌ای که کوبریک آن را تنها با نور ده شمع تصویر برداری کرده‌است، بسیار مشهور است. بری لیندون در زمان خود چندان استقبال نشد ولی بعدها منتقدان توجه بیشتری به آن کردند. جمله پایانی فیلم معروف است: «همهٔ آدمهایی که در این فیلم دیدید که برخی عشق ورزیدند، برخی حسادت کردن،.... یک نقطه مشترک دارند و آن این است که همهٔ اینها زیر خاک هستند.»

در سال ۱۹۸۰، کوبریک اقتباسی از رمان رعب انگیز استیفن کینگ (Stephen King) به نام درخشش، ارائه داد. درخشش، درباره یک نویسنده‌است که به همراه همسر و فرزندش، در فصل زمستان به یک هتل کوهستانی بسیار مجلل می‌رود تا علاوه بر سرایداری این هتل به نوشتن رمانش بپردازد. حوادثی در هتل رخ می‌دهد و او را به یک جانی بدل می‌کند. کوبریک به خوبی داستان کینگ را به تصویر کشید و بازی خوب جک نیکلسون (Jack Nicholson) در نقش نویسنده نیز در این موفقیت بی تاثیر نبود.

کوبریک با وجود ذوق و هنر فراوانی که در عرصه سینما داشت، کم کار بود و در اواخر دوران کاری اش هم بسیار کم کارتر شد. او در سال ۱۹۸۷، فیلم بحث برانگیز و در عین حال تحسین برانگیز غلاف تمام فلزی را ساخت. غلاف تمام فلزی ماجرایی تلخ و گزنده را در خلال جنگ ویتنام و در یک پایگاه آموزشی تک تیراندازان نیروی ارتش آمریکا و بعد از آن در میدان‌های جنگ در ویتنام روایت می‌کرد. فیلم آشکارا انتقادی بود به تزریق روحیه وحشی گری و جنگ طلبی به سربازان بیچاره آمریکایی و تبدیل کردن آنها به حیوانات دست آموز. فیلم غلاف تمام فلزی از نظر کارگردانی و ساختار، بسیار خوب پرداخت شده بود و صحنه‌های جنگی که کوبریک طراحی کرده بود بسیار تماشایی و هنرمندانه بودند.

کوبریک در سال ۱۹۹۹ با دوازده سال فاصله از فیلم قبلی اش، فیلم بحث برانگیز دیگری ساخت: چشمان کاملاً بسته. این فیلم نیز انتقاد تند و گزنده‌ای را در بر داشت، اما این بار این انتقاد درباره سست بودن پایه‌های خانواده در زندگی امروز، خصوصاً زندگی آمریکایی بود، و از همه مهم تر پنهان بودن لایه‌های خیانت در بافت این خانواده که هر لحظه با تلنگری ممکن است سر بر آورد. کوبریک پیش از آنکه فیلمش به نمایش عمومی دربیاید در ۷ مارس ۱۹۹۹درگذشت و پخش این فیلم مدت کوتاهی بعد از مرگش در آمریکا آغاز شد. فیلم انتقادات شدیدی را در بر داشت و اداره سانسور آمریکا بخش‌هایی از فیلم را حذف کرد.

استنلی کوبریک در تاریخ سینما جایگاه مهم و ویژه‌ای دارد، هم به دلیل فیلم‌های پراهمیت وبحث برانگیزش، هم به دلیل تکنیک منحصربه‌فرد و خلاقه‌اش و هم به دلیل تملک قاطعانه فیلم‌هایش و جلوگیری از دخالت‌های تهیه کنندگان و سرمایه داران.

گونه‌های سینمایی فیلم‌ها[ویرایش]

گونه‌های سینمایی که کوبریک در آن‌ها فعالیت داشته‌است:

جوایز[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • Wikipedia contributors، "Stanley Kubrick،" Wikipedia، The Free Encyclopedia، (accessed November ۲۴، ۲۰۰۸).
جستجو در ویکی‌انبار در ویکی‌انبار پرونده‌هایی دربارهٔ استنلی کوبریک موجود است.