رشنو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
1.قوم لر یکی از سربلندترین اقوام ایرانی است که نقش بی بدیلی در ساختن تمدن ایرانی ایفا کرده است.مردمان لرزبان در کشورهای ایران-عراق-عمان -ترکیه- روسیه و افغانستان زندگی می کنند. لرزبان ایران در جنوب غرب کشور و در امتداد کوههای سر به فلک کشیده زاگرس و دنا سکونت دارند.یاسوج از دیر باز یکی از اصلی ترین سکونتگاههای قوم لرمحسوب می شده و می شود.واژه رشنو 

رشنو.  نام اوستایی رش یا رشن ، فرشته ٔ دادگستری است. رجوع به فرهنگ ایران باستان ذیل ص 303 و رش و رشن در همین لغت نامه و ایران در زمان ساسانیان ص 46 و 48 شود. منبع: لغت‌نامه دهخدا همچنین است در توصیف واژۀ رشنو واژۀ اوستایی رشنو به معنی دادگری است. در ایران باستان روز هجدهم از هر ماه رشن نام دارد که فرشتهای است موکل بر آتش. پارسیان این روز را روز نیک و سعد میدادند برای سفر و زراعت و دیگر کارها. منبع: ایرانگار 1388 خورشیدی، تهران:گنجینه نقش جهان،1387 در میان مردمان غرب و جنوب غرب ایران در استانهای کهگیلویه وبویر احمد و ایلام، لرستان، خوزستان و... طایفۀ ای از قوم لر به نام رشنو خوانده می شود. وجه تسمیه این طایفه با رشن، رشنو و رشنواد قابل پژوهش و مطا لعه است. رش رشنو رشوند در مزدیسنان سه فرشته «مهر و سروش و رشن» به داوری روز واپسین گماشته شده اند . واژه «رش» در لری به معنای «سیاه» بکار رفته است اما در منابع کهن این واژه به معنی «عادل و دادگر» می باشد یکی از طایفه های« دشی نو بیرانوند» بنام «رش»(Rash) و نام خانوادگی برخی از مردم در لرستان نیز « رشنو» می باشد . در اوستا و کتب پهلوی نام فرشته دادگستر رشنو (Rashnu) ذکر شده و یشت دوازدهم اختصاص به وی دارد . روز هیجدهم هر ماه به نگهبانی این فرشته سپرده شده است. در مورد رشنواد در شاهنامه چنین آمده است. پسندیده داراب با رشنواد وزان جایگه بازگشتند شاد که داراب را اندرو خفته دید به منزل بران طاق ویران رسید شده هر دو از بیم خواری دژم زن گازر و شوی و گوهر بهم به یزدان پناهید و رفتند پیش از آنکس کشان خواند از جای خویش ز هر گونه پرسید و کردند یاد چو دید آن زن و شوی را رشنواد ز صندوق وز گوهر نابسود بگفتند با او سخن هرچ بود ز تیمار وز گردش روزگار ز رنج و ز پروردن شیرخوار که پیروز باشید همواره شاد چنین گفت با شوی و زن رشنواد نه از موبد پیر هرگز شنید که کس در جهان این شگفتی ندید یکی نامه بنوشت نزد همای هم‌اندر زمان مرد پاکیزه‌رای هم از جنگ او اندران رزمگاه ز داراب وز خواب و آرامگاه هم‌انگاه طاق اندر آمد ز جای وزان کو به اسپ اندر آورد پای ز تنگی که شد رشنواد از خروش از آواز که آمد مر او را به گوش ز صندوق وز کودک خرد و چیز ز گازر سخن هرچ بشنید نیز برون کرد آنگه هیونی چو گرد به نامه درون سربسر یاد کرد که با باد باید که گردی تو جفت همان سرخ گوهر بدو داد و گفت بیاورد یاقوت نزد همای فرستاده تازان بیامد ز جای شنیده بگفت از لب رشنواد به شاه جهاندار نامه بداد سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید چو آن نامه برخواند و یاقوت دید بفرمود تا پیش لشکر گذشت بدانست کان روز کامد به دشت به رخ چون بهار و به بالا بلند بدید آن جوانی که بد فرمند گرانمایه شاخ برومند اوی نبودست جز پاک فرزند اوی که آمد جهان را یکی کدخدای فرستاده را گفت گریان همای پر از درد بودم ز شاهنشهی نبود ایچ ز ا ندیشه مغزم تهی کجا گشته بودم ازو ناسپاس ز دادار گیهان دلم پرهراس کسی یافت گر سوی دریا شتافت وزان نیز کان بیگنه را که یافت به آب فرات اندر انداختم که یزدان پسر داد و نشناختم پسر خوار شد چون بمیرد پدر به بازوش بر بستم این یک گهر به پیروز نام و پی رشنواد کنون ایزد او را بمن بازداد می و مشک و گوهر برآمیختند ز دینار گنجی فرو ریختند دگر هفته گنج درم کرد باز ببخشید بر هرک بودش نیاز وگر زند و استا و جشن سده‌ست به جایی که دانست کاتشکده‌ست به هر کشوری بر پراگنده چیز ببخشید گنجی برین گونه نیز سپهبد بیامد به نزدیک شاه به روز دهم بامداد پگاه کسی را نگفتند از بیش و کم بزرگان و داراب با او بهم

ابرآمد غمی گشت زان رشنواد چنان بد که روزی یکی تندباد زمین پر ز آب آسمان پرخروش یکی رعد و باران با برق و جوش به دشت اندرون خیمه‌ها ساختند به هر سو ز باران همی تاختند ز باران همی جست راه گریز غمی بود زان کار داراب نیز میانش یکی طاق بر پای دید نگه کرد ویران یکی جای دید یکی خسروی جای پر پرده بود بلند و کهن بود و آزرده بود نه خیمه نه انباز و نه چارپای نه خرگاه بودش نه پرده‌سرای چو تنها تنی بود بی‌یار و جفت بران طاق آزرده بایست خفت بران طاق آزرده اندر گذشت سپهبد همی گرد لشکر بگشت کزان سهم جای خروش آمدش ز ویران خروشی به گوش آمدش برین شاه ایران نگهدار باش که ای طاق آزرده هشیار باش بیامد به زیر تو اندر بخفت نبودش یکی خیمه و یار و جفت که این بانگ رعدست گر تندباد چنین گفت با خویشتن رشنواد که ای طاق چشم خرد را مپوش دگر باره آمد ز ایوان خروش ز باران مترس این سخن یادگیر که در تست فرزند شاه اردشیر شگفتی دلش تنگ شد زان خروش سیم بار آوازش آمد به گوش یکی را سوی طاق باید شدن به فرزانه گفت این چه شاید بدن چنین بر تن خود برآشفته کیست ببینید تا اندرو خفته کیست خردمند و با چهره‌ی پهلوان برفتند و دیدند مردی جوان ز خاک سیه ساخته جایگاه همه جامه و باره و تر و تباه دل پهلوان زان سخن بردمید به پیش سپهبد بگفت آنچ دید خروشی برین سان که یارد شنود بفرمود کو را بخوانید زود ازین خواب برخیز و بیدار گرد برفتند و گفتند کای خفته مرد شکسته رواق اندر آمد ز جای چو دارا به اسپ اندر آورد پای سرو پای داراب را بنگرید چو سالار شاه آن شگفتی بدید کزین برتر اندیشه نتوان گرفت چنین گفت کاینت شگفتی شگفت همی گفت کای دادگر یک خدای بشد تیز با او به پرده‌سرای نه از کار دیده بزرگان شنید کسی در جهان این شگفتی ندید به خرگاه جایی بیاراستند بفرمود تا جامه‌ها خواستند بسی عود و با مشک و عنبر بسوخت به کردار کوه آتشی برفروخت سپهبد برفتن بر آراست کار چو خورشید سر برزد از کوهسار یکی دست جامه ز سر تا به پای بفرمود تا موبدی رهنمای کمندی و تیغی به زرین نیام یکی اسپ با زین و زرین ستام که ای شیردل مهتر نامجوی به داراب دادند و پرسید زوی سزد گر بگویی همه راه راست چو مردی تو و زادبومت کجاست گذشته همی برگشاد از نهفت چو بشنید داراب یکسر بگفت سخنها همی گفت با رشنواد بران سان که آن زن برو کرد یاد ز دینار و دیبا به پهلوی خویش ز صندوق و یاقوت و بازوی خویش ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت یکایک به سالار لشکر بگفت فرستاده را گفت بر سان باد هم‌انگه فرستاد کس رشنواد بیارید بهرام و هم زهره را زن گازر و گازر و مهره را


در داستان به پادشاهی رسیدن بهمن رشنواد نقشی شایسته داشت. به زنی گرفتن بهمن همای و ولیعهد کردنش بهمن پسری بنام ساسان و دختری هنرمند و با دانش بنام همای داشت که او را چهرزاد می خواندند. بدو در پذیرفتنش از نیکوی بدان دین که خواندی ورا پهلوی همای دل فروز تابنده ماه چنان بد که آبستن آمد ز شاه همای شش ماهه آبستن بود که بهمن بیمار شد و چون درد او را از پای درآورد روزی همای و بزرگان ایران را فراخواند و گفت:«من پادشاهی و تاج و گنج را تا بزاید، به همای و پس از آن به فرزند او خواه پسر و خواه دختر می سپارم.» ساسان پسر بهمن از کار پدر سخت خشمگین و دلتنگ شد. از این ننگ به نشابور گریخت و از بارگاه پدر دور شد. در آن شهر ساسان بدون آنکه نام و نشان خود را آشکار کند، زنی از نژاد بزرگان گرفت و از او فرزندی یافت که نام خود، ساسان را بر او نهاد. بزودی پدر مرد و پسر که در آن خانه جز بینوائی و نداری چیزی ندیده بود، چوپان گله های شاه نشابور شده در کوه و بیابان بسر می برد. اکنون بازگردیم به داستان همای گذاشتن همای پسر خود داراب را در صندوقی و انداختنش بدریای فرات بهمن در بیماری چشم از جهان فرو بست و همای پس از ایام سوگواری، تاج بر سر نهاد و از همای روز نخست بر همگان مژدۀ داد و دهش و آسایش داد. کشور را به آیین نو آراست و جهان از داد او آباد گشت. سپاه را بار داد و با خواسته و دینار خشنود نمود. به درویشان مال بسیار بخشید و آنها را توانگر کرد و در داد و رای از پدر هم گذشت. چون هنگم زادنش فرا رسید، از بیم آنکه فرزند تاج و تخت را از او بگیرد، رازش را پوشیده داشت و در نهان پسری را که بدنیا آورده بود به دایه سپرد و به همگان گفت فرزندش مرده است و خود با دلی آسوده به پادشاهی ادامه داد. بهر جا لشکر فرستاد و با داد و نیکوئی جهان را ایمن و به سامان کرد. به این ترتیب هشت ماه گذشت. تا آنکه همای دستور داد صندوقی از چوب خشک ساختند و در درون صندوق، بستری از دیبای رومی و حریر گستردند. بر آن بستر عقیق و زر سرخ و زبرجد ریختند و بر بازوی کودک، یاقوت سرخ شاهواری بستند و او را همچنان که مست خواب بود در آن بستر نرم گذاشتند. سر صندوق را به قیر و موم و مشک مسدود کردند و در نیمه های شب به آب فرات سپردند. به دستور همای دو مرد نیز پس صندوق را که چون کشتی بر آب می رفت گرفتند تا ببینند سرانجام به کجا خواهد رسید. پروردن گازر داراب را آب همچنان صندوق را می برد تا در سپیده دم به جویباری رسید که گازری در آنجا کارگاه رختشوئی داشت. گازر با دیدن صندوق شناور بی درنگ آنرا از آب بیرون کشید و چون آن را گشود نخست از شگفتی بر جای ماند سپس شاد و امیدوار صندوق را در میان لباسها شسته پیچید و نزد همسرش بخانه دوید. دیده بانان نیز بازگشتند و به همای خبر دادند که گازری کودک را یافت و به خانه برد. همای به آنها گفت، آنچه را دیده اند فراموش کنند و در جایی از آن سخن نگویند. از آنسو همسر گازر که تازه کودک خود را از دست داده و تنگدل بود، چون گازر را دید که بی هنگام از سر کار بازگشته، برآشفت و گفت:«باز لباسها را خشک نشده و نم دار آورده ای؟ آخر چه کسی برای چنین کاری به تو مزد خواهد داد؟» گازر او را آرام کرد و جامه های خیس را به کناری زد در صندوق را گشود و به همسرش گفت:«اگر ما فرزندمان را که عمرش به جهان نبود از دست دادیم، پسر دیگری آراسته به دیبا و گوهر یافتیم.» زن از دید کودک که چون ماه تابان در بستری پر از گوهر آرمیده بود خیره ماند. یزدان را سپاس گفت و کودک را در آغوش گرفت، پستان در دهانش گذاشت و از آن پس چون به کودک دلبند خویش او را بجان خرید. روز سوم کودک را نامگذاری کردند و چون او را از آب گرفته بودند «داراب» نامیدند. گازر نمی توانست گوهر و دارائی را که از آب یافته بود در شهر خود آشکار کند. پس دست زن و کودک را گرفت و به شهر بیگانه و دوردستی سفر کرد. در آنجا زر و گوهر را بجز آن یاقوت سرخ فروخت و گذران زندگی کرد. گرچه توانگر و بی نیاز شد اما پیشه گازری را فراموش نکرد. او همواره به همسرش سفارش میکرد که: تو داراب را پاک و نیکو بدار ببین تا چه باز آورد روزگار زن و مرد رخشوی دارا را ارجمند می داشتند و در نگهداریش می کوشیدند تا چند سالی گذشت و داراب کودکی با فر و یال شد. او کودکان بزرگتر از خود را در کشتی به زمین می زد و همسالان را به ستوه می آورد و فریاد پدر را از کارهای خویش به آسمان می رساند. گازر بیچاره تصمیم گرفت تا پیشه خود را به داراب بیاموزد تا به کار سرگرم شود و گرد آزار دیگران نباشد. اما داراب کار را رها می کرد و می گریخت و پدر بیچاره در پی او تمام شهر و دشت را می گشت تا در جایی او را کمان به دست می یافت، کمان را از دستش می گرفت و او را سرزنش می کرد. تا آنکه داراب به پدر گفت:«از من گازری و کارگری بر نمی آید.» و درخواست کرد او را به آموزگاران بسپارد و گازر نیز چنین کرد و داراب فرهنگ آموخت و منشی نیکو یافت به آموختن فنون رزم و سواری، چوگان و تیراندازی پرداخت و در این هنرها نیز سرآمد همه همسالان گردید. بدان گونه شد زین هنرها که چنگ نسودی به آورد با او پلنگ پرسیدن داراب نژاد خود از گازر و جنگ آوردن با رومیان داراب میان خود و گازر کشش و مهر پدر و فرزندی نمی دید و هر چه بیشتر نگاه می کرد شباهتی در چهره نیز با او نمی یافت. پس روزی آن راز را با پدر در میان گذاشت ولی پاسخ درستی از او نیافت. ناچار روزی که خانه خلوت بود نزد مادر آمد و شمشیر بدست گرفت و او را ترسانید و وادارش کرد که بدون دروغ بگوید که او فرزند کیست، از چه نژاد است و چرا نزد آنهاست؟ زن از ترس به خدا پناه برد و آنگاه داستان صندوق و کودک شیرخوار و زر و گوهر درون آن را برای داراب تعریف کرد و گفت: «آنچه امروز ما داریم همه از توست و پرستنده ماییم و فرمان تراست نگر تا چه خواهی، تن و جان تراست.» داراب در اندیشه فرو رفت و از مادر پرسید:«آیا از آن همه زر و دینار چیزی باقی مانده است که بتوان با آن اسبی خرید؟» و مادر گفت:«البته که هست و بیش از آن هم هست.» پس آنچه مانده بود جز آن یاقوت سرخ را به او سپرد. داراب بیدرنگ اسب و گرز و کمند کم بهائی با آن خرید و نزد مرزبان شهر که مردی ارجمند و پسندیده بود رفت و به خدمت او در آمد. از قضا در همان روز رومیان به مرز حمله کردند و آن مرزبان در جنگ کشته شد آنها به شهر ریختند و غارت کردند و لشکر ایران را شکست داده، از هم پراکندند. آگاهی به همای رسید و او به رشنواد سپهدار ایران فرمان داد تا با لشکری آراسته به جنگ رومیان رود و آنها را به جای خود بنشاند و رشنواد به گردآوری سپاه پرداخت. داراب نیز شاد کام از این پیشامد به سپاهیان پیوست. چون سپاه فراوان گرد آمد و همه بسیج و آراسته شدند، همای برای بازدید آن، از کاخ به دشت آمد و دستور داد تا سپاه از برابر او بگذرد. در میان سواران چشمش به یلی افتاد که با فر و برز و گرز به گردن، چنان می رفت که گویی پهنه آن دشت تنها جولانگاه اوست. ناگهان مهر مادری همای به جوش آمد و پرسید:«این سوار با این بر و بالا و چهره از کجاست؟ بی گمان نامداری خردمند و سرفرازی دلیرست. اما چرا اسب و سلیح شایسته ندارد؟» همای سپاه را پسندید و روز نیکویی از اختر برگزید و سپهبد در آن روز لشکر را به حرکت در آورد و منزل به منزل پیش رفت. آگاه شدن رشنواد از کار داراب سپاه همچنان پیش رفت تا روزی ناگهان تندبادی در گرفت و آسمان به خروش آمد و رعد و برقی زد و باران سیل آسایی باریدن گرفت. سپاهیان هر یک بسویی دویدند و خیمه ای زدند و پناه گرفتند. داراب که نه خیمه ای داشت و نه یار و آشنایی می شناخت به جستجوی پناهگاه برآمد. در آن نزدیکی ویرانه ای بود که تنها طاقی کهنه و باد و باران خورده از آن برپای مانده بود. داراب زیر آن طاق ویران پناه برد و در گوشه ای خوابید. رشنواد برای سرکشی در اطراف لشکر می گشت و از قضا گذرش به نزدیکی آن طاق رسید. ناگهان خروشی شنید که می گفت:«ای طاق، بهوش باش! مبادا فروآئی که شاه ایران در پناه توست.» رشنواد شگفت زده شد و پنداشت که خروش رعد و تند باد را شنیده و باز همان بانگ را شنید که می گفت:«ای طاق، هشیار باش و بدان که فرزند اردشیر در پناه توست. او را نگهدار باش.» و چون بار سوم نیز همان صدا را شنید به همراهان دستور داد تا داخل ایوان بروند و ببینند چه کسی در آنجاست و خروشش از چیست؟ سربازان خبر آوردند که در زیر طاق مرد جوانیست از سپاهیان که خود و اسب و جامه اش خیس از باران است و بر خاک سیاه خفته. به دستور سپهبد خفته را بیدار کردند و بیرونش آوردند و در همان زمان نیز طاق فرو ریخت.

رشنواد که به عمر خود چنان شگفتی ندیده بود، سراپای داراب را ناباورانه نگاه کرد و او را به پرده سرای خود برد. آتشی افروخت و دستور داد تا جای خواب آراسته ای باو بدهند و چون خورشید برزد رشنواد جامه و جوشن و تیغ زرین نیام و اسب تازی زرین لگام خواست و آن همه را با طلایه داری سپاه به داراب سپرد. آنگاه سر صحبت را با او باز کرد و از نژاد و مرز و بومش پرسید. داراب آنچه را از زن گازر شنیده بود از صندوق و بازوبند یاقوت و زر و گوهر درون صندوق همه را یکایک به او باز گفت. رشنواد چون این داستان را شنید پیکی فرستاد تا زن و مرد رخشوی را به لشکر گاه بیاورند و خود با لشکریان به سوی روم پیش تاخت. رزم داراب با لشکر روم و هزیمت رومیان داراب در پیشاپیش سپاه میراند تا به مرز روم رسیدند لشکر روم نیز از آن سو به مرز آمد و دو لشکر به هم آمیختند و گرد از زمین برخاست دارا که آن لشکر بزرگ را دید: همی رفت از آنگونه برسان شیر نهنگی بچنگ اژدهائی بزیر پیش تاخت و در میان سپاه دشمن افتاد و چندان از رومیان را کشت که دریای خون بپا شد. و سپس پیروز نزد رشنواد باز آمد. رشنواد به او آفرین بسیار گفت و قول داد که چون به ایران بازگردند، از شاه برای او گنج و کلاه خواهد خواست. فردای آنروز باز دو لشکر با هم روبرو شدند و گردشان روی آسمان را تیره کرد. داراب عنان را به اسب سپرد و به سپاه روم حمله کرد. نخست طلایه دارای را از دم تیغ گذراند و سپس چون گرگ به قلب سپاه تاخت و لشکر را پراکنده کرد. آنگاه به راست و چپ حمله برد دلیران ایران در پی او تاختند و از خون دشمن خاک نبرد گاه را رنگین کردند لشکر روم شکست خورده و پراکنده شد. رشنواد شادکام از پیروزی، داراب را ستود و با مهربانی به او آفرین گفت و شب هنگام چون همه به لشکرگاه بازگشتند سپهبد غنائم را بین سپاهیان تقسیم کرد، ولی داراب از میان آنچه به او دادند جز یک نیزه چیزی نپذیرفت. با طلوع خورشید جنگجویان بار دیگر کمر بستند و در پی رومیان تاختند، شهرها را سوختند و گرز از روم و رومی برآوردند و چون جهان بر قیصر تنگ شد، هدایای بسیار نزد رشنواد فرستاد و از او زنهار خواست و باج و ساز و پیمان ایران را گردن نهاد. رشنواد نیز هدایا و پیمان او را پذیرفت و شاد و پیروز از آنجا باز آمد. شناختن همای پسر را در راه بازگشت داراب و رشنواد به آن طاق ویرانه رسیدند زن و مرد رختشوی نیز با آن گوهر شاهوار به همانجا آمده بودند. رشنواد زن و مرد را فراخواند و آن بیچارگان از بیم و یزدان پناه بردند و لرزان پیش آمدند و داستان را چنانکه بود از آغاز تا پایان به رشنواد باز گفتند و آن یاقوت را پیش او نهادند. رشنواد که هنوز از این کار در شگفت بود آنها را دعای خیر کرد و آنگاه نامه ای به همای نوشت و آنچه را از داراب و گازر شنیده و دلاوریهائی که به چشم خود از داراب دیده بود یکایک بر او باز گفت و نامه را با یاقوت به پیکی سپرد تا چون باد به همای برساند. چون همای نامه را خواند و آن یاقوت را دید اشک از دیدگانش بارید و دانست آن جوان بلند بالای خوب چهری که آنروز در میان سپاهیان از کنارش گذشت، کسی جز فرزند او نبود. نبودست جز پاک فرزند اوی گرانمایه شاخ برومند اوی و گریان به فرستاده گفت: «من به فرزندی که یزدان داده بود ناسپاسی کردم و او را به آب افکندم ولی هیچگاه از اندیشه او فارغ نبودهام و اکنون که پس از سالها او را بازیافته ام دیگر نگرانی تاج و تخت ایران را هم ندارم». پس بشکرانه باز یافتن فرزند در گنج را گشود و به نیازمندان درم و دینار بخشید. به آتشکده ها گنج داد و بر این مژده سیم و زر افشاند. بر تخت نشاندن همای داراب را پگاه روز دهم رشنواد و داراب و دیگر بزرگان نزد همای رسیدند اما او در بارگاه را بست و تا یک هفته کسی را به حضور نپذیرفت. در این مدت همای تخت زرینی آراست. تاج شاهوار و یاره گوهر نگار با جامه خسروانی زربفت آماده کرد. از اختر شمار خواست تا روز همایونی بیابد و در آنروز داراب را بار داد و خود جامی پر از یاقوت در یک دست و جامی پر از زر زرد در دست دیگر به پیش باز پسر آمد. او را در آغوش گرفت و بوسید و بر تخت زرین نشاند و تاج شاهوار را بر تارکش نهاد. از شاه جوان خواست تا پوزش او را بپذیرد و گذشته را به فراموشی بسپارد. فرزند نیز مادر را ستود و بر او آفرین خواند. آنگاه همای موبدان و خردمندان و نامداران لشکر را بدرگاه خواند و آنچه را در نهان به فرزند روا داشته بود و پشیمانی و غم خود را بر همه آشکار کرد و گفت:«بدانید که بهمن جز داراب یادگار دیگر در جهان ندارد و من پس از سی و دو سال پادشاهی، تخت و تاج و گنج را به او می سپارم و شما نیز سر بفرمانش نهید و گوش به رایش بسپارید!» خروش شادی از کاخ برآمد و بزرگان و نامداران به دیدن شاه جوان چنان شاد شدند که غم و رنج از یاد بردند و چندان زر و گوهر نثار او کردند که شهریار جوان در آن ناپدید گشت. زمانی گذشت تا روزی زن و مرد رخشتوی به دیدار شهریار آمدند و پادشاهی را بر او شادباش گفتند. شاه از دیدن آنها شاد شد. دستور داد به تلافی زحماتشان ده بدره زر و یک جام گوهر و چندین دست جامه برای آنها بیاورند. آنگاه به شوخی گفت:«ای گازر به هنگام کار، آب را خوب بنگر. شاید باز صندوقی بیابی که کودکی چون داراب درون آن باشد!» زن و مرد مهربان بر شاه آفرین خواندند و با شادی از بارگاه بازگشتند.

2مختصات: ۴۵°۳۵′۲۴″ شمالی ۲۵°۲۷′۳۵″ شرقی / ۴۵.۵۹۰۰۰° شمالی ۲۵.۴۵۹۷۲° شرقی / 45.59000; 25.45972 1.شهر رشنو (به رومانیایی: Râşnov) در شهرستان براشوو در کشور رومانی واقع شده‌است. جمعیت این شهر ۱۶٬۲۴۲ نفر[۱] است

نگارخانه[ویرایش]

واژهٔ رشنو رشنو. [رَ] (اِخ) ۞ نام اوستایی رش یا رشن، فرشتهٔ دادگستری است. رجوع به فرهنگ ایران باستان ذیل ص ۳۰۳ و رش و رشن در همین لغت نامه و ایران در زمان ساسانیان ص ۴۶ و ۴۸ شود.

واژهٔ رشنو به واژة رشنواد هم نزد است.

واژهٔ رشنواد:

- واژهٔ رشنواد نزدیک به این واژه است که در شاهنامه فردوسی اشاره به یکی از فرماندهان ایرانی در سپاه رستم پهلوان ایرانی است.

چنین گفت با خویشتن رشنواد که این بانگ رعد است اگر تندباد

- رشنواد. [رَ ن َ] (اِخ) نام یکی از نوکران همای دختر بهمن بود. (برهان) (از ناظم الاطباء). نام سپهسالار همای چهرآزاد و مادر ۞ بهمن است. (آنندراج)(انجمن آرا). نام یکی از سپهبدان همای بن بهمن است. آورده‌اند که سپاهی از رومیان آمده ولایت همای را تاختند و مرزبان با رومیان جنگ کرده کشته شد، همای رشنوادرا که هم سپبهد و هم سپهبدنژاد بود به جنگ رومیان تعیین نمود، داراب نوکر او شد، چون رشنواد لشکر خود را به نظر همای می‌گذراند همین که نظر همای بر داراب می‌افتد شیر از پستانش می‌جوشد، و تفصیل این اجمال در شاهنامه مرقوم است. (از فرهنگ جهانگیری): یکی مرد بُد نام او رشنواد سپهبد بُد و هم سپهبدنژاد... سپه گردکرد اندر آن رشنواد عَرَضگاه بنهاد و روزی بداد.

فردوسی.

و رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۹۲ شود.

منابع[ویرایش]

  1. بر پایه سرشماری سال ۲۰۰۲