سرود کریسمس

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
سرود کریسمس
A Christmas Carol
Charles Dickens-A Christmas Carol-Cloth-First Edition 1843.jpg
نویسنده چارلز دیکنز
تاریخ نشر ۱۹ دسامبر ۱۸۴۳ میلادی
موضوع ادبیات
زبان انگلیسی

سرود کریسمس (به انگلیسی: A Christmas Carol) نام یک کتاب ادبی است که توسط چارلز دیکنز، نویسندهٔ اهل بریتانیا نوشته شده‌است.[۱] این کتاب در کریسمس سال ۱۸۴۳ زمانی که دیکنز نویسنده نامی شده بود به چاپ رسید. در این کتاب شخصیت اصلی یعنی اسکروج که مردی ثروتمند ولی خسیس و سنگدل است به کمک روح دوستش مارلی وسه روح کریسمس متحول می‌شود. او پس از دیدن رنج مردم تبدیل به مردی سخی می‌شود که همگان او را دوست دارند.

پانویس[ویرایش]

خلاصه[ویرایش]

سرود کریسمس پیرمردی تنها در شهری کوچک به تجارت مشغول بود که در خساست شهره عام و خاص بود. روز قبل از کریسمس تنها خواهرزاده پیرمرد به دفتر کار او آمد و او را برای مهمانی شب کریسمس دعوت کرد. پیرمرد که عاری از هرگونه احساسات و عواطف بود دعوت او را رد کرد و این کار را مزخرف و بیهوده خواند؛ و در آخر دیدارشان تنها کارمند خود را مجبور ساخت تا در روز کریسمس به دفتر آمده و مشغول کار شود. بعد از تاریک شدن هوا به منزل رفت و در آنجا حضور کسی را حس کرد. آری او درست حس کرده بود. روح شریک و دوستش به سراغش آمده بود و حامل پیامی برای او بود. پیغام او این بود که امشب ۳ روح به ملاقات اسکروچ خواهند آمد و هرکدام پیامی برای او دارند و سپس ناپدید شد. اسکروچ که در حالت شوک و اضطراب بود حرف او را باور نکرد ولی هنگامی که ساعت بزرگ شهر به صدا درآمد روح اول به سراغش آمد؛ و از او خواست تا همراهش بیاید. آن روح اسکروچ را به گذشته برد. کودکی و نوجوانی و جوانی که در آن دوران او فردی شاد بود که همراه با اطرافیانش در انتظار کریسمس بودند. بعد از ان به اتاق برگشتند و روح ناپدید شد و اسکروچ همراه با ترس و اضطراب منتظر روح‌های دیگر ماند. بعد از به صدا درآمدن ساعت شهر روح دیگری ظاهر شد و او نیز از اسکروچ خواست با او همراه شود. آنها به سراغ خیابان‌ها مغازه‌ها و حتی کشتی‌هایی که در اقیانوس‌ها بودند رفتند و در همه آنها مردم غرق در شادی و نشاط بودند. پس از آن به خانه خواهر زاده اسکروچ رفتند در آنجا مهمانی با شکوهی برپا بود. اگر چه کسی حضور اسکروچ را حس نمی‌کرد اما او با افراد داخل خانه در جشنشان همراه بود و برای لحظه ای دلش خواست که واقعاً در ان مهمانی حاضر باشد و حتی دید با اینکه در آن مهمانی واقعاً حضور ندارد افراد آنجا به یادش هستند. پس از آن به خانه باب کراچیت تنها کارمند اسکروچ رفتند. خانه‌ای کوچک ولی با شادی فراوان که همه انتظار کریسمس و شام بوقلمون را می‌کشیدند. باب کراچیت فرزندان بسیاری داشت اما تیم فرزند کوچک او گویی روح خانه بود با قلبی مهربان اما بیمار. اسکروچ دید بعد از شام خانواده کراچیت او را از یاد نبرده‌اند و برای سلامتی او دعا می‌کنند همانگونه که خواهرزاده اش او را در مهمانی فراموش نکرده بود. او سخت منقلب شده بود. روح به او گفت که وقت رفتن شده‌است و او را به اتاقش بازگرداند. اکنون اسکروچ درس ایش را آموخته بود و دوست نداشت روح سوم را ملاقات کند چون می‌دانست ان روح آینده است. اما با صدای زنگ ساعت روح سوم ظاهر شد و بدون هیچ حرفی به اسکروچ اشاره کرد که همراه او برود. آنها به خانه‌ای در قسمت فقیر نشین شهر رفتند. در آنجا چند نفر نشسته بودند و راجع‌به وسایل دزدیده شده از خانه فردی که به تازگی مرده بود صحبت می‌کردند که آن منزل اسکروچ بود. وحشت اورا فرا گرفته بود. روح او را به خیابان‌های شهر برد نزد ۲ تاجر مه اسکروچ احترام خاصی برای آنها قائل بود اما در کمال تعجب دید که آنها نسبت به شنیدن خبر مرگ یکی از تاجرهای شهر کلا بی‌تفاوت هستند. روح اسکروچ را به خانه‌اش برد و در آنجا فردی روی تخت خوابیده بود و ملحفه ای بر رویش کشیده شده بود روح به او اشاره کرد که ملحفه را کنار بزند اما اسکروچ با وحشت فراوان از این کار سرباز زد. روح او را به خانه باب کراچیت برد در آنجا فهمید فرزند کوچک آنها تیم در اثر بیماری مرده‌است و ان خانواده سخت متأثر هستند. اما باب کراچیت خبری برای خانواده خود داشت. خواهرزاده اسکروچ که باب را فقط یکبار در دفتر کار دایی خود دیده بود به او پیشنهاد یک شغل خوب را داده و حالا فرزند بزرگ باب می‌تواند مشغول به کار شوند. این خبر آن خانواده را بسیار خوشحال کرد. روح دوباره اسکروچ را به خانه‌اش برد و دوباره از او خواست ملحفه روی جنازه را کنار بزند و چهره آن را ببیند ولی هرچه اسکروچ مقاومت کرد که این کار را انجام ندهد نتوانست روح را منصرف کند؛ و در نهایت مجبور شد ملحفه را کنار بزند. با کنار زدن ملحفه همراه با ترس فراوان حس کرد از خواب بیدار شده‌است. خود را روی تخت خوابش دید. به کنار پنجره رفت به ساعت نگاه کرد تازه سرشب بود. از اینکه فهمیده بود همه اتفاقات را در خواب دیده‌است بسیار خوشحال شد. پسرکی را در خیابان دید و به ازای مبلغی پول از او خاست به مغازه بوقلمون فروشی برود و یک بوقلمون خریده و به خانه باب کراچیت بفرستد. سپس اما ه شد و به خانه خواهرزاده اش رفت و در مهمانی او شرکت کرد. در بین را افرادی را دید که برای خیر کمک جمع می‌کنند. به آنها مبلغ زیادی کمک کرد به طوریکه آنها از اینکار پیرمرد در تعجب بودند. فردای کریسمس به دفتر کار خود رفت. باب با تأخیر به دفتر رسید و انتظار سرزنش داشت اما دید که اسکروچ حقوقش را افزایش داده و به او کریسمس را تبریک گفت. از این به بعد بعد برای تیم کوچولو مانند پدری دیگر بود و با کمک‌های او باعث شد تیم کوچولو زنده بماند. آن خواب زندگی اسکروچ را تغییر داد. از آن روز دیگر هیچ اسکروچ را پیرمردی عبوس و خسیس و بی‌احساس نمی‌دانست و همه نام او را تا سال‌های سال به نیکی یاد می‌کردند.

منابع[ویرایش]