بحر طویل

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

بحر طویل نوعی شعر یا نثر موزون در ادبیات فارسی است. قالب بحر طویل بیشتر برای بیان سخنان طنز یا هزل کاربرد دارد. اما برخی شعرهای جدی‌تر مانند مرثیه‌ها و مُناظره‌ها نیز با قالب بحرطویل نوشته شده‌اند[۱].

بحر طویل قالبی شعری است که در آن برخلاف سایر قالب‌های شعر سنتی فارسی، مصراع‌های مساوی و بیت وجود ندارد. در عوض، بحر طویل از یک یا چند قسمت با نام بند تشکیل می‌شود که در هر بند یکی از افاعیل معین عروضی به تعداد دلخواه تکرار می‌شود. هر بند به بخشهای هماهنگ که گاه مسجّع و هم قافیه هستند تقسیم شده‌است. معمولا پایان بندها را قافیه و ردیفی که در پایان همه بندها تکرار می‌شود مشخص می‌کند.

سرودن بحر طویل از دوره صفویه به بعد مرسوم شده‌است. قدیمی ترین نمونه بحر طویل نامه‌ای است به ظاهر منثور که در کتاب "تاریخ طبرستان و رویان و مازندران" (۸۸۱ قمری) تألیف سیدظهیرالدین بن سید نصیرالدین مرعشی ضبط شده اما از نظر شکل و وزن، بحر طویل محسوب می‌شود.[۲]

نمونه [ویرایش]

بحر طویلی از ابوالقاسم حالت:

«آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره‌اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت: که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.»[۳]

بحر طویلی از سید ابوالقاسم نباتی:

«منبع چشمه هر کلمه که جاری شود از نطق و بیان، کام زبان، اسم خداوند عظیم است که از لطف کرم داده به هر نوع بشر عقل و هنر قوت ادراک، دو ابرو دو گوش و دو بصر عارض مانند قمر سرو قد موی کمر کاسه سرمد نظر هوش و برد دوش و بنا گوش و لب نوش و خط عنبر ریحان دو صف لشکر مژگان، دهان پسته خندان ز لب لعل بدخشان ز صنعش شده منظوم چنان گوهر دندان که یکی پیش خردمند بود به هزاران درو مرجان.
عجب گردن مینا و قد قامت رعنا و خط طره گیسو و گره در گره زلف معنبر که فزون است به رنگ از شب یلدا وزهی خالق یکتا که از آن است هویدا همه اشیاء جمیع همه لولو لالا یاقوت و عقیق یمن و لعل بدخشان چه در دشت و بیابان چه در بحر عیان، گوهرشان همه لولو شهوار کسی کو که تماشا بکند حکمت اسرار خدا را، لا مکانی ست که موجود شد ازامر وی این گنبد دوار و نه افلاک و مه ومهر پر انوار و بروج و قمر و شمس که باشند: گهی تند و گهی کند و گهی گرم و گهی سرد و گهی و روز فزون است گهی شب آیا چنان خالق بی مثل و نظیر است که از قدرت خود خلق نمود این دو جهان را چه دنیا و چه عقبا وچه جن وبشر و آدم و حوا چه جبریل، چه میکائیل و عیسی، چه موسی که کرم کرد ز لطفش به یکی محیی اموات به یک نور تجلا و دگر معجز ثعبان از آن است همه چرخ معلا وسماوات و حجابات مقامات و کرامات چه لاهوت و چه ناسوت، در این جا شده مبهوت جمیع رسل و آدمی و جن و پری گبر و مسلمان ودگر حوری و غلمان قلم کردم.
اگر بود در این عرصه مرا محرم رازی که نگفتی به کسی سرّ نهانم به نشینیم به هم هر دو به کف ساغر مینا به طرب، رقص کنان گفتن این سرّ خفا را. من بیچاره چه سان شرح حمد و ثنایش نهان است رسد بر همه جا ابر عطایش قادر و واحد یکتا ست که از نقش بدیعش شده ظاهر ز سر خاک و انهار و چه اشجار و چه اظهار چه احجار چه کهسار چه اثمار لذیذ و چه گل و سنبل و طرف چمن و غلغل و دگر چه چه بلبل، که ز عشق گل وگلشن شده سرمست و غزل خوان و گهی ناله و افغان و گهی واله و حیران بیا ای دل نادان برو سوی گلستان نطر کن به درختان و به مرغان خوش الحان و ببین حالت ایشان، تو در فصل بهاران. بشرطی که زنی باده ریحان به یک یار موافق که بود همدم صادق نه چو یاران منافق که زند با تو شراب و به زند سنگ به جامت ز کرم شد سر مطلب چو گذشتی به گلستان، بگشا دیده بینا و نگه کن به سر برگ درختان که هر یک به چه سان آمده در وجد و سماع راز و نیاز دل خود را به صد الحاح و تضرع به نسیم سحر خوش خبر نامه بر عاشق مهجور عیان کرده، بگوید که: ای باد صبا، بهر خدا، عرضه ما را به رسان در بر آن دلبر عاشق کش بیرحم بگو: ای بت خونخوار، جفا کار دل آزار، که با جور خزان دیده همین بهر وصال تو ستمگر به صد امید به این وادی پر خوف خطر روی نهادیم که دیگر نکنی این همه بیداد.»

بحر طویل سید ابولقاسم نباتی

منبع چشمه هر کلمه که جاری شود از نطق و بیان، کام و زبان، اسم خداوند عظیم است که از لطف و کرم داده به هر نوع بشر عقل و هنر، قوت ادراک دو ابرو و دو گوش و دو بصرعارض مانند قمر، سرو قد و موی کمر کاسه سر مدّ نظر، هوش و بر و دوش و بنا گوش و لب نوش و خط عنبر ریحان دو صف لشکرمژگان، دهان پسته خندان ز لب لعل بدخشان زصنعش شده منظوم چنان گوهر دندان که یکی پیش خردمند بُود به زهزاران دُر و مرجان. عجب گردن مینا و قد و قامت رعنا و خم طرّه و گیسوی گره در گره و زلف معنبر که فزونست به رنگ ازشب یلدا. و زهی خالق یکتا که ازآنست هویدا همه اشیاء، جمیع همه لولوء لا لا. یاقوت وعقیق یمن و لعل بدخشان، چه در دشت و بیابان چه در بحر عیان گوهررخشان، همه لولو شهوار. کسی کو که تماشا بکند حکمت اسرار خدا را؟ لامکانیست که موجود شد از امر وی این گنبد دوار و نُه افلاک و مه و مهر پر انوار و بروج و قمر و شمس که باشند گهی تند و گهی کند و گهی گرم و گهی سرد و گهی روز فزونست و گهی شب. آنچنان خالق بی مثل و نظیر است که از قدرت خود خلق نمود این دو جهان را چه دنیا و چه عقبی و چه جنّ و چه بشر و آدم و حوا و چه جبریل و مکائیل و چه عیسی و چه موسی که کرم کرد زلطفش به یکی محیی اموات و به یک نور تجلی و دگر معجز شعبان از آنست همه چرخ معلّی و سماوات و حجابات و مقامات و کرامات، چه لاهوت و چه ناسوت و دراینجا شده مبهوت جمیع رسل و آدمی و جنّ و پری، گبر و مسلمان و دگر حوری و غلمان. غلط کردم اگر بود در این عرصه مرا محرم رازی که نگفتی به کسی سرّ نهانم. بنشستیم به هم هر دو به کف ساغر مینا به طرب رقص کنان، گفتی این سرّخفا را. من بیچاره چه سان شرح دهم حمد و ثنایش، انتها نیست، رسد بر همه جا ابر عطایش قادر واحد یکتاست که از نقش بدیعش شده ظاهر ز سر خاک چه ازهار و چه احجار و چه کهسار و چه اثمار لذیذ و چه گل و سنبل و انهارو چه اشجار، و طرفِ چمن و غلغل و قمری و دگر چهچه بلبل که زعشق گل و گلشن شده سرمست و غزلخوان و گهی ناله و افغان و گهی واله و حیران. بیا ای دل نادان و برو سوی گلستان و نظر کن به درختان و به مرغان خوش الحان و ببین حالت ایشان، تو در فصل بهاران، بشرطی که زنی باده ریحان، به یک یار موافق که بود همدم صادق نه چو یاران منافق که زند با تو شراب و بزند سنگ به جامت. زکفم شد سر مطلب چو گذشتم به گلستان. بگشا دیده بینا و نگه کن به سر برگ درختان، که هر یک به چه سان آمده در وجد و سماع، راز و نیاز دل خود را به صد الحاح و تضرّع به نسیم سحرخوش خبرنامه برعاشق مهجورعیان کرده بگوئید که‌ای باد صبا بهر خداعرضه ما را برسان دربرآن دلبرعاشق کش بی رحم بگو ای بت خون خوار جفا کار و دل آزار که با جور خزان دیده همین بهر وصال تو ستمگر به صد امّید به این وادی پر خوف و خطر روی نهادیم که دیگر نکنی این همه بیداد به رحم آمده خود را بنمایی ز پس پرده و یکدم بنوازی دل غمدون ستمدیده ما را. بعد از اظهار کمالات و صفات احد واحد و قیّوم نباشد سخنی لایق و مرغوب مگر نعت و ثنای خلف ارشد آدم، سبب خلقت عالم، به نسب از همه اعظم، به حسب از همه اکرم سر دیباچه دانش، ورق دفتر بینش که اگر علّت غائی نشدی ذات شریفش بخدا منظر و منظور نبودی به جهان هیچ وجودی و نجنبید سر برگ گیاهی، نه جمادات و نبادات، نه عرش و نه سماوات و نه فردوس و نه دوزخ نه خرابات و مناجات نه لوح و قلم و کرسی و افلاک و کواکب، مه و خورشید و شب و روز و مه و سال چه صیف و چه شتا و چه خریف و چه بهار وهمه از حرمت نورش اثر سایه بدیدند از آن مهر نبوّت به امم آیت رحمت، به جز او نیست شهنشاه قیامت که بنامست محمّد، لقبش احمد محمود و ابوالقاسم خیرالبشر و سیّد کونین، بنی عمّ شه تخت سلونی که بُود حیدر و صفدر، وصی احمد مرسل علی عالی اعلی، ولی والی والا که بُود قدرت یزدان خدم درگه او قنبر و سلمان ابوالمعجن و مقداد و ابوذر که بسی به بُود از قیصر روم و شه ترک عجم و چین و خطا و ختن و هند و بخارا.

نباتی کند وصف امیری

سنی من ای مه انور نئجه تعریف قیلیم؟ یوخدی شبیهون، بو لطافت بو شرافت بو جهان اوزره پری حورلر اولماز نه دئییم قالمیشام عاجز بو وجاهت بو ملاحتده زلیخا ندی لیلی ندی عذرا ندی سلمی ندی؟ بالله که اوزون تک اولا بیلمز گل حمرا، ‌ها بئله یوخدی قدون تک چمن دهرده بیر سرو دل آرا و نه شمشاد و نه عرعر، نه صنوبر. هانی زلفون کیمی سنبیل، اوزونو کیم گوله اوخشاتدی؟ خطا ائتدی غلط دیر. هانی بو رنگده گول، بس نه دئییم ای لبی مل، عارضی گون یا مه تابان دیلیم یوخ دییه بیلمم لبینه لعل بدخشان، دیشینه گوهر رخشان. نه عجب وقته نه ساعتده سنی خلق ائلیوب قادر منان. هانی اول چشم خمارون کیمی بیر نرگس شهلا؟ نه اولور ای بت طناز خوش آواز، که گه گاه بو بیچاره دل خستیه بیر رحم ائدسن یوخسا مگر بیلمه میسن کیم سنه من عاشیقم ای یار جفا کار دل آزار ستم پیشه و بی رحم و مروت. نه خوشوندور کی چکیم من بئله ذلّت سنی تانری داخی ال چک بو جفادن کی گمانیم بودو بو وضعده گر گورسه منی رحم ائلییر گبر و نصارا. بئله گلدی بئله گئتدی، بئله باخدی، نئجه باخدی که گوز آخدی جانیمی اودلارا یاخدی یئری گئت دنگ ائلمه بیر ائله گوز تا کی دئییم من بئله گلدی بئله گئتدی، نه بیلیم کیم دئیه جکدیر کی بو افسانه دی، کیم بئله گلدی بئله گئتدی او نه مجنوندی نه لیلی و نه مخفی دی نه پیدا و نه وامق دی نه عذرا نه نباتی دی نه حافظ او مدبیر دی کی تدبیر ائلدی ائتدی منی عاشق شیدا

پانویس [ویرایش]

  1. پیک خبری بازدید ۱۰ تیر ۱۳۸۶
  2. میرصادقی، میمنت. واژه نامه هنر شاعری: فرهنگ تفصیلی اصطلاحات فن شعر و سبکها و مکتبهای آن ، چاپ سوم، انتشارات کتاب مهناز، تهران، ۱۳۸۵
  3. شعر از ابوالقاسم حالت از وبلاگ برگ سبز

منابع [ویرایش]