آندری زویاگینتسف

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
آندری زویاگینتسف
Andrew Zvyagintzev.jpg
زاده ۶ فوریهٔ ۱۹۶۴(۱۹۶۴-02-0۶) ‏(۵۰ سال)
نووسیبیرسک، سیبری
ملیت  روسیه
زمینه فعالیت کارگردان و بازیگر
صفحه در وب‌گاه IMDb


آندری پتروویچ زویاگینتسف (روسی: Андре́й Петро́вич Звя́гинцев) (زاده ۶ فوریه ۱۹۶۴) کارگردان و بازیگر روسی است.او بیشتر به خاطر فیلم بازگشت که برنده جایزه جایزه شیر طلایی جشنواره فیلم ونیز شد شناخته می‌شود.

فیلم‌شناسی[ویرایش]

  • اتاق تاریک - ۲۰۰۰ (مجموعه تلویزیونی)
  • بازگشت - ۲۰۰۳
  • تبعید - ۲۰۰۹
  • نیویورک دوستت دارم - ۲۰۰۹
  • النا - ۲۰۱۰
  • لویاتان - ۲۰۱۴


آندري زوياگينتسف در ششم فوريه ي سال 1964 در نووسيبرسك، در حومه ي سيبري شوروي به دنيا آمد. او در سن 20 سالگي، از مدرسه ي هنرهاي نمايشي نووسيبرسك، به عنوان بازيگر فارغ التحصيل شد. در سال 1986 و همزمان با مهاجرت او به مسكو، او تحصيلات خود را در آكادمي هنرهاي نمايشي روسيه تا سال 1990 ادامه داد. از سال 1992 تا 2000 او به عنوان بازيگر در فيلم ها و تئاتر هاي مختلفي به ايفاي نقش پرداخت. در سال 2000 او كار در تلويزيون "REM TV " را آغاز كرد كه نتيجه ي آن ساخت 3 اپيزود از سريال «اتاق سياه» بود.


او بالاخره در سال 2003 ، اولين فيلم خود را با نام «بازگشت»(Return)، را جلوي دوربين برد. فيلمي با موضوع زندگي 2 برادر نوجوان به نام هاي آندره و ايوان كه در منطقه اي در حومه ي شهري در روسيه با مادرشان زندگي مي كنند. اين زندگي به سياق گذشته ادامه دارد تا اينكه پدر اين دو برادر پس از 12 سال به خانه باز مي گردد. بازگشتي پر از سوال و ترديد و ابهام. اين كه او در اين 12 سال كجا بوده است ؟ چرا اكنون به خانه باز گشته ؟ و.... بازگشت، در اولين نمايش خود در جشنواره ي ونيز سال 2003 ، جايزه ي اصلي اين جشنواره يعني شير نقره اي را براي او به ارمغان آورد. فضاي بي زمان و مكان اين فيلم، وجه ي بسيار بصري قوي فيلم همراه با پي رنگي به شدت روانشناسانه و فلسفي، بسياري از دوست داران سينماي متفاوت را بهت زده كرد. موج تحسين ها نسبت به اولين فيلم زوياگينتسف، در حدي بود كه بسياري او را تاركوفسكي جديد سينماي روسيه ناميدند.


«تبعيد»(Banishment)، دومين فيلم او در سال 2007 جلوي دوربين "ميخائيل كريشمن"، فيلمبردار چيره دست و همكار هميشگي خود رفت. الكس، همسر و دو فرزندش را براي سفري به زادگاه كودكي خود در دوردست ها مي برد. آرامش از اين سفر زماني رخت برمي بندد كه ورا، همسر الكس حقيقتي ويران كننده را به او مي گويد. او باردار است ولي اين مسافر در راه، فرزند الكس نمي باشد .......


فيلم در جشنواره ي كن سال 2007 ، جايزه ي بهترين بازيگر مرد و نامزدي نخل طلا را براي سينماي روسيه به ارمغان آورد. بعد از اين فيلم، ديگر بسياري هم نظر بودند كه پديده ي جديدي در سينماي روسيه ظهور كرده است. ظهور فيلمسازي جوان با دغدغه هاي عميق و پيچيده ي انساني، روح تازه اي در كالبد سينماي اين كشور سردسير دميد.

«النا»(Elena)، سومين فيلم او، در مقام كارگردان بود. حالا می شود به سادگی گفت زویاگینتسف به همراه الکساندر سوخوروف، نیکیتا میخالکوف وآندری کونچالوفسکی، پرچمدار و میراث دار سینمای غنی شوروی و بزرگانی چون آیزنشتاین، پودوفکین، داوژنکو،کوزینتسف و تارکوفسکی است.



فیلم شناسی او:


«بازگشت» (2003)

مردی که پس ازغیبتی دوازده ساله به خانه برمی گردد و پسرانش را به سفر تفریحی سه روزه ای می برد. سفری بی بازگشت....

بی تردید تلخ ترین اتفاق حاشیه ای در مورد فیلم، مرگ نا به هنگام ولادیمیر گارین بازیگر نقش آندری (برادر بزرگتر) پس از فیلمبرداری ست و اینکه او خود موفق به تماشای فیلم و بازی زیبایش نشد که حالا با علم به این نکته دیدن این فیلم و تماشای لحظات حضور او دشوار است. آن نگاه نافذ و خیره آندری به جنازه پدر را یادتان هست؟ آن چشم های مغموم ولادیمیر گارین را می گویم که دیگر نیست ...

«بازگشت»، شیر طلایی ونیز را در سال 2003 برای زویاگینتسف در اولین اثر بلندش به ارمغان آورد.


«تبعید» (2007)

سفري به روستايي در حومه ي شهر، حقيقت تلخي را براي خانواده اي شهري برملا مي کند...

فيلمي ديگر از زوياگينتسف که بسيار تحت تأثير آندري تارکوفسکي است و همانند فيلم قبلي اش بازگشت (2003)، مملو از کنايه ها و اشاره هاي مذهبي. فيلم بر مبناي رماني نوشته ي ويليام سارويان ساخته شده است. فيلم برداري ميخاييل کريچمان در خلق تصاوير مرده و دل گير از طبيعت بسيار ديدني است. "الکس من باردار هستم...این فرزند تو نیست ...". این دیالوگ را زنی به همسرش می گوید. ویران گری این فیلم، به تلخی این دیالوگ است.

فیلمی که جایزه ی بهترین بازیگر مرد را برای کنستین لاورنکو و نامزدی نخل طلا را در سال 2007 از جشنواره کن برای کارگردان جوان و اندیشمندش به ارمغان آورد.


«النا» (2011)

«النا» داستان زن میانسالی است که با مردی متمول زندگی می‌کند. پسرش(که ثمره ی ازدواج قبلی او است) بی‌کار است و النا می‌خواهد همسرش به آنها کمک کند. در میان این کشمکش‌ها داستان جلو می‌رود تا ...

در ابتدا قرار بر اين بود كه فيلم در انگليس و با شخصيت هاي هلن (به جاي النا)، ريچارد (به جاي ولاديمير) و دن (به جاي سرگي) ساخته شود. بعد از صحبت با تهيه كننده اي انگليسي و فهميدن اين نكته كه ايده ي اصلي در اين تغيير فرهنگ، ممكن است تغيير بكند او بلافاصله با "آلكساندر رودنيانسكي" تمايش گرفت و از او خواست كه كار بر روي ايده ي اصلي فيلمنامه را آغاز كند. دوست او نيز تنها يك روز بعد از اين تماس، كار را به شكل مشترك با زوياگينتسف آغاز كرد. آندري زوياگينتسف، معمولا اجازه ي خواندن فيلمنامه را به بازيگران تا پيش از شروع فيلمبرداري نمي دهد اما او اين اجازه را به آندري اسمرينوف، بازيگر نقش ولاديمر داد. در طول فيلمبرداري، اسمرينوف در حين بازي با فرزند خود در خارج از زمان فيلمبرداري، دچار سانحه شد و دو دنده ي او در اين رخداد ناگوار آسيب داد. او از فرط شرمندگي، به دروغ به گروه گفت كه بر اثر افتادن بر زمين حمام اين حادثه برايش رخ داده است.

«النا»، جایزه ویژه ی هیئت داوران بخش نوعی نگاه را از جشنواره ی کن سال 2011 برای کارگردانش به ارمغان آورد.


پنجره ی نگاه او در سینما:

سکوت. سکوت. سکوت. بیش تر از همه چیز در آثارش، به چشم های من می آید. سکوت ایوان بعد از نظاره ی مرگ پدرش در «بازگشت». سکوت الکس پس از شنیدن خبر باردار شدن همسرش در «تبعید» و سکوت «النا» در انتهای «النا». نگاه هایی که از تنهایی بس پرهیاهو، خبر می دهد. رنج های آدم های داستان های او برای نگفتنند. برای خاموش بودن. مذهب و انگاره های آن هم به کمک تنهایی و سکوت آن ها می آید. گویی که هر یک تنها در دنیا خدایی دارند و بس. نا گفته های آثارش، تردید های ما در پایان داستان های او و سوال هایی که از خودمان در انتهای آثارش می پرسیم که آیا آن رفتار آن شخصیت انسانی بوده است یا خیر ؟ (آوردن پسری که از آندره دزدی کرده بود توسط پدر و درخواست او برای کتک زدن و گرفتن حقشان از او پیش روی چشمانش در «بازگشت»). دنیای او، ویرانیست و بازگشت انسان به سوی تاریک درون خود....



از لابه لاي صحبت هاي كارگردان:

- به‌نظرم «تبعید»، ترجمه‌ای که در فارسی از اسم فیلم شما شده، ترجمه چندان درستی برای این عنوان نیست. «Banishment» یعنی محکوم‌شدن به چیزی. درواقع، یک نوع مجازات و رانده‌شدن. موضوع فیلم به‌نظرم همین بود و شاید بشود‌ آن‌را به این ترتیب خلاصه کرد: وقتی زندگی کردن خود یک مجازات می‌شود: هبوط. بله، معنای درستِ فیلم، طبعاً، «رانده‌شده» است. اگر بخواهم خیلی روشن درباره عنوان فیلم حرف بزنم، قاعدتاً باید بگویم منظورِ فیلم، دقیقاً، همان چیزی است که شما گفتید. رانده‌شدن انسان از بهشت و زندگی انسان در زمین، که قاعدتاً اشاره‌ای است به کتاب مقدّس. در واقع، اگر با اشارات مسیحی آشنا باشید، متوجه می‌شوید که فیلم اساساً درباره این موضوع است. اگر چه این‌ اشارات عمداً در فیلم واضح نیستند...این سرخوشی حاکم در فیلم کاملاً عمدی بود. بشر با تحمل این سختی است که به نقاط روشن می‌رسد. برای همین با این‌که فیلم فضای تراژیکی دارد، اما می‌تواند در انتها به نقطه امیدی برسد که همان نور و روشنی است. این همان مسیری است در که فرهنگ مسیحی هم به آن اشاره می‌کنند.

- البته در روسیه هم وضعیت فیلم‌های معناگرا درست مثل ایران شده است. بعضی از کارگردان‌های روس هم فکر می‌کنند با نشان دادن کلیسا و کشیش و آداب عبادت می‌توانند فیلم‌های معناگرا بسازند. اما این نکته را یادشان می‌رود که خدا هیچ‌وقت چهره خودش را برای بندگانش باز نمی‌کند. خدا در قلب انسان‌ها خیلی خصوصی و کاملاً پنهان عمل می‌کند. اگر بخواهیم همان ابتدای فیلم سمبلی از خداوند را نشان دهیم، دیگر ارزش همه خوبی‌های او کم‌رنگ می‌شود و دیگر به چشم نمی‌آید. در حالی‌که خوبی خدا امری درونی و کاملاً خصوصی است. این‌که نشان بدهیم یکی مدتی به کلیسا می‌رود و بعد آدم خوبی می‌شود، به‌نظرم تنها از بین بردن حقیقت است. من اسلام را درست نمی‌شناسم و نمی‌دانم درباره انسان چه نظری دارد و با آن چگونه برخورد می‌کند. اما در مسیحیت، عیسی مسیح می‌گوید معبد، خودِِ انسان است. خیلی وقت‌ها خدا خودش را نشان می‌دهد، یا درواقع نشانه‌ای از خودش را، اما خیلی آرام و پنهان این کار را می‌کند. اما این‌که چرا من در فیلم‌هایم از این موضوع استفاده نمی‌کنم، خب، به خاطر این است که می‌دانم کاملاً شیوه زننده‌ای است. دین‌ها و مذاهب زیادند و افکار مختلفی در این مورد وجود دارد. اما خدا یکی است. عیسی مسیح می‌گوید چیزی که دیده نمی‌شود همیشگی است و آن‌چه دیده می‌شود گذراست. به‌نظرم این همان چیزی است که در ساخت این نوع فیلم‌ها باید به آن توجه کرد . تجربه زندگی در درک مسائل مهم حسّی چیزی است که نباید از آن غافل شد. بنابراین، فکر می‌کنم بیشتر چیزهایی را که در فیلم‌هایم هست، از خودِ زندگی آموخته‌ام . {در گفتگو با سوسن شريعتي، انديشمند ايراني}

- زندگی یک وجه پیدا و یک وجه ناپیدا دارد و کار سینماگر این است که وجه ناپیدای واقعیت را نشان دهد. کار هنرمند مثل ظهور عکس است . {در مصاحبه ای درباره ی آثارش}

- من به جوایز اهمیتی نمی دهم. آن ها تنها کمک می کنند که توانایی بیشتر مالی برای ساخت فیلم بعدی ات داشته باشی {در مصاحبه ای پس از نمایش فیلم "النا " در انگلستان}

- فیلم های تارکوفسکی بودند که به من الهام کردند که باید فیلمساز شوم اما بیشترین تاثیر را ، اینگمار برگمان و میگل آنجلو آنتونیونی، بر اندیشه هایم گذاشتند. من به مدرسه قدیمی تئاتر و سینما تعلق دارم و باور دارم که هر کار نیاز به یک کاتالیزور دارد. یک فیلم در واقع ، حقیقت دیگریست. آن شبیه یک رویاست. بسیار بسیار مهم است که بیننده خودش را به دست آن رویاها بسپارد و در آن زندگی کند. آن ها وقتی وارد سینما می شوند در یک فضا هستند، ولی زمانی که از سالن سینما خارج می شوند، باید در دنیای دیگه ای باشند..{ در مصاحبه با روزنامه ی " تلگراف "بریتانیا }


از لا به لاي صحبت هاي منتقدان درباره ی او: برخی و شاید خیلی‌ها فیلم‌های ترسناک را دوست بدارند چون در آن‌ها شر را در موجوداتی فراطبیعی یا شخصیت‌هایی شیطان‌صفت و یا به ‌طور کلی غیرعادی مجسم می‌کنند، و بدین‌ سان فاصله‌ی تماشاگر را با شر امن نگه می‌دارند و از ماده‌ی «ترس» سرگرمی و تفریحی فراهم می‌آورند.

ولی النا هولناک است نه فیلمی ترسناک پیرو چنین الگویی. و هولناک است چون امکان شر را خیلی نزدیک به خود ما و اصلاً بیخ گوش‌مان نمایان می‌کند. کی فکرش را می‌کرد که از یک مادر هم قاتل دربیاید...{ایرج کریمی درباره ی «النا»}

- «النا» بیش از هر چیز، یادآور فرهنگ غنی روسیه است. با ساختاری مبتنی بر نماهای بسته و فضاهای داخلی، از نمایش‌نامه‌های چخوف که غالباً در خانه می‌گذرند الگو می‌گیرد. در روان‌کاوی انگیزه‌ها و تعامل‌های روحی شخصیت‌ها، به‌خصوص خود النا، داستایفسکی را به یاد می‌آورد، در گفت‌وگونویسی موجز، موزون و عمیق یادآور نثر تغزلی پوشکین در اوژن اونگین، این رمان شعرگونه، است و در گستردگی افق معنایی و بسط موضوع به وضعیت کلی یک کشور، کلان‌نگری تولستوی را مد نظر قرار می‌دهد. از نظر بصری هم تأثیر تارکوفسکی کاملاً مشهود است. {یاشار نورایی}

» - النا» اگرچه به قوت دو فیلم قبلی سازنده اش نیست، اما در جایگاه خود اثری است موقر که تعلیقی دراماتیک را در بستری راکد به ظرافت شکل می دهد و به شکلی پارادوکسیکال، ایستایی و پویایی را در هم می آمیزد. {مهرزاد دانش}


واکاوی «النا» ضلع سوم مثلث زویاگینسف       

   سکوت، سنت، عادت 

نویسنده : مرتضی امیرقهرمانی  » شاید صحبت از "النا" آخرین اثر آندری زوگیانسف بدون پرداخت به کارهای قبلی این بازیگر و کارگردان روسی قابل درک نباشد. قهرمان زن پا به سن گذاشته فیلم منتخب «جشنواره گنت» با بازی نادزلاماریکینا، اگرچه قدری متفاوت از هدایت گر بی هویت فیلم بازگشت و الکس مرد سالار و سردرگم فیلم تبعید با نقش آفرینی درخشان کنستانتین لاوروننکو، شخصیت پردازی شده ولی آنچه در هر سه فیلم مشهود است، همه قهرمانان داستان در سکوتی دهشتناک و تقلید ناپذیر، با درونمایه ای سنتی و غیر قابل تغییر در پی تحقق تعلیق بزرگی چون مرگ یک بی گناه، هدایت می شوند.

النا روایت امروز و دیروز متفاوت زوجی سالخورده است که در تقابل ترسیم احوالات مرد بیمار و پولدار این خانواده به دغدغه و تلاش های زنی مطیع، خانه دار و البته کار بلدی می پردازد که با وجود تمایزات اجتماعی و فرهنگی زیاد با همسرش به عنوان همسر دوم ولادیمیر به پخت و پز و رتق و فتق امور خانه مشغول است، چیزی شبیه به احوال اوا، بانوی مطیع و تنها فیلم قبلی فیلمساز که برای برقراری تنها کمی ارتباط، به دروغی تمسک می جوید که قطع حیات او را به دنبال دارد. اگر چه النا رنگی از مظلومیت اوای تبعید شده به رخسار ندارد ولی ترسیم درون آشفته و خستگی مستمر او همراه با نقطه گذاری های تأثیر گذار موسیقیایی فیلیپ گلس،

در نماهایی چون بازتاب هیولایی شکل حرکت سریع اتومبیل ها و ساختمان ها بر روی شیشه وسایل نقلیه ای که النا اغلب برای رسیدن به خانه پسرش تا ایستگاه قطار در آنها حضور می یابد، توانسته به نوعی حکایت گر همین حالت پرنواسان او باشد.

رنگ های گرم که همیشه به عنوان یکی از اساسی ترین مولفه های سینمای زویاگینسف مطرح بوده در کنتراستی زیبا با شخصیت های سرد و سنگین قصه های او فضای رازآلودی را پیشکش بیننده می کند که هر مخالف نماهای بلند و زوایای ثابت دوربین را (که این خود از همگرایی تصویر با فرهنگ فکور و با وقار پهناورترین کشور جهان با اختلاف زمانی یازده ساعته حکایت دارد) تا انتها پای فیلم نشانده و در معجزه ای باور نکردنی با طرح مضامین عمیق دینی و فلسفی آنها را فارغ از هر ملیت و مسلکی به تأمل و چرایی اتفاقات وا می دارد، عنوان سوالاتی چون «اصل جبر همسفر بودن با پدری از گذشته ای مکتوم و مجهول»، «اصل تقدیر تلخ زن تبعید شده ای که سکانس های سقط جنین او در برشی موازی با تکمیل شدن پازل "بشارت مسیح" اثر داوینچی، توسط فرزندانش رقم خورده و به نوعی او را به سعادت مرگ و رهایی از شرایط موجود نوید می دهد» یا طرح مسائل بی جوابی چون «اصرار النا در تخصیص سهمی برای خانواده سرخوش، بی اصالت و مصرف گرای پسرش که جز ابقای زندگی حیوانی مبتنی بر بیکاری و مصرف مشروبات الکلی مقصود دیگری برای او تعریف نشده است».

اگر چه زویاگینسف تحت تأثیر فئودور داستایفسکی نویسنده دوست داشتنی و آندری تارکوفسکی کارگردان محبوبش دست به طرح مضامینی این چنین می زند که هر کدام هم جواب خاص خودش را می طلبد ولی به اذعان خود او و به تأسی به مصاحبه ای که با یکی از نشریات جمهوری فدرال داشته، سرگشتگی همه شخصیت هایش را شاید بشود در سستی رجوع به اعتقاداتی جست که هم نام مقتول پیر آخرین ضلع مثلث هنری این خالق روسی در کسوت بلند پایه ترین پست دولتی کاخ کرملین، نیز در صحبت های ماه گذشته خود مبنی بر احیای معنویات فراموش شده، به آنها اشاره داشت، بحران بزرگی که علاوه بر رسوخ در زندگی قهرمانان داستانهای این فیلمساز صاحب سبک، ولادیمیر پوتین را بر آن داشت که در نطق رسمی خود در دهم آوریل نجات روسیه را بازگشت به مبانی دینی عنوان نماید. با مرور سکانس نخستین اثر زویاگینسف که موفق به دریافت جایزه معتبر شیر طلایی «جشنواره ونیز» شد، ایوان و اندری دو فرزند خانواده ای را می بینیم در میان کتابهایی چند به دنبال عکسی از پدرشان هستند که در نهایت در اشاراتی مدبرانه در میان کتابی که منقش است به تصاویری از از انبیاء الهی و درست در صفحه ای که روایت قربانی حضرت اسماعیل به دست خلیل الله نقاشی شده، به خواسته خود یعنی تصویری از پدر که حضورش به سبب غیبت طولانی هیچ وقت احساس نمی شود، دست پیدا می کنند که در ادامه سینماگر مزبور با تمثیلی حقیقی از داستان هابیل و قابیل، دستان فرزندان خلف و ناخلف ابوالبشر را به جرم ظهور قهرمان فیلم، به قتل پدر آلوده ساخته و در اشاراتی سینمایی به نقاشی های مشهوری چون تابلوی درس تشریح جسم بی جان حضرت مسیح اثر مانته نیا، پدر را برای همیشه به غیبی بی ظهور روانه اعماق آبها می کنند.

النا آخرین فیلم فیلمساز مولف روسی و برنده عقاب طلایی این فدراسیون نیز در همین راستا و با به کارگیری و تعمیم روایت اشباع شده و هوشمندانه همین غفلت معنوی یا روزمرگی انسان امروزی، تمام طول فیلم را به تشریح قرینه های معناداری می پردازد و تمام موارد بیننده را هنرمندانه و بدون اینکه متوجه خود سازد، به تعمق وا می دارد، از صبحی دیگر و برخواستن النا از تخت خواب تا توقفی کوتاه در مقابل آیینه اتاقش و نیز پرداخت روزانه او به اموری چون مشارطه و محاسبه و کنار کشیدن هر روزه پرده های اتاق همسرش و پوشاندن دوباره شب هنگام آنها و یا اصلاح صورت تکرار شونده مرد خانواده، رد و بدل روتین گفتگوهایی سرد بر سر میز صبحانه و حتی نمایش ادای چندین باره واژه سلام به نگهبان آپارتمان، در کنار زمان هایی که النا در قطار بین شهری برای رسیدن به دلخوشی اصلی وی یعنی خانواده فرزندش انتظار می کشد، همه و همه که بطور منظم و برای دو مرتبه در طول فیلم تکرار می شوند را می توان در کنار آکسسوار تلویزیون به معنای مادی ترین شیء موجود و به گفته سازنده فیلم، مهلک ترین دست ساز بی اهمیت کننده حقایق و مفاهیم بزرگ که بارها و بارها در شادی و ناخوشی شخصیت ها حضوری پررنگ در فیلم دارد، روایت گر همین ناکامی و تساسل گرایی انسان معاصر است.

درست در موقعیتی شبیه به پدری که در تراس آپارتمان محقر خود سیگار دود می کند و بزرگترین تفریح زندگی او نیز انداختن آب دهان از ارتفاع بالای طبقات بر روی زمین خلاصه می شود، شاهد هستیم فرزند همین پدر نیز در قرینه ای دیگر و با اختلاف تغییر مکانی همان رویه روزمرگی پدر را تجربه می کند و شاید تکان دهنده ترین دور فلسفی و تکرار اجتماعی در فیلم قرار گرفتن هوشمندانه نوزاد همین خانواده بر روی تختی است که برای رسیدن به این جایگاه، مادر بزرگ فداکارش در برهه ای از تاریخ و بدون اطلاع کسی و به قول کاتیا، دختر ولادیمیر مقتول در هنرمندی هر چه تمام در قالبی که احدی شک کند، اقدام به همسرکشی کرده است.

از دیگر قرینه های زیبای فیلم می توان به تقابل کاراکترها در مقابل الوهی ترین ابتکار بشری یعنی آیینه اشاره کرد که در تقابل با تلویزیون، تنها برای لحظاتی در مقابل انسان بنده و بیننده رسانه تصویری، امکان جلوه گری پیدا می کند که در همین افضلیت نمادی چون تلویزیون، النا فرصت تدبر و تماشای به خود را برای دقایق بیشتر در آیینه از دست داده و در پلانی هوشمندانه در نهایت پس از تحیر در دو راهی بزرگ خود یعنی هدایت همسر یا حمایت از فرزند، به سبب مقابله با نگارش وصیت نامه منهای هرگونه میراثی برای ساشای عزیزش، دست به قتل آرام و پنهان ولادیمیر می زند. شاید بلندترین اعتراض فیلمساز نیز در نقبی که برای این پوچی و تکرار مکررات طراحی کرده اختصاص پیدا می کند به پلان های طولانی ابتدا و انتهای فیلم که در آن کلاغ سیاه پوش که در فرهنگ یونانی و آلمانی از آن به نماد تشنگی جاویدان یاد می شود و به سبب عدم اقامه عزا برای شهادت حضرت مسیح، خداوند برای همیشه سیاهی را بر او گذاشته، بر شاخه های بی ثمر درختی نشسته و در فوکوسی بلند، رو سیاهی انسان دور از ایدئولوژی و مکتب را یادآور می شود.

اگرچه النا به سان فیلم های قبلی نویسنده در طبیعت بکر و وهم آلود، مزارع گندم گون و تپه های رنگ آمیزی شده و دلفریب نمی گذرد ولی زویاگینسف در همین فضای شهری و آپارتمان نشینی بار دیگر قدرت خود را در ارائه سینمایی شاعرانه و سلسله از کارت پستال های به هم دوخته شده را با استمداد از نور و میزانسن منحصربه فرد خود یعنی تطبیق رنگ دیوارها، لباس بازیگر و وسایل سطحی و ناچیز صحنه به رخ مخاطب کشیده و همچنان با وجود سکوت درک ناشدنی و گاه تنفرآمیز شخصیت هایش، بیننده را شیفته و مجذوب خود می سازد.

فارغ التحصیل رشته بازیگری از مدرسه نمایش نوووسیبریسک که همیشه جذابیت و ساختار دقیق سینمایی به استخدام مفاهیم بلند او درآمده، به تحمل شخصیت های داستانهایش از سوی مخاطب اکتفا نکرده و با هنر خویش ضمن تفویض حقوق کاتیا دختر سرکش، متفاوت و روشنفکر ولادیمیر که به سبب شناخت دقیق نامادریش از او نفرت دارد، به تبیین حقوق ولادیمیر هم به عنوان سرد و گرم چشیده ای که کمک به جوانان تن پرور و علاف را درست نمی داند، می پردازد و بر حسب قریحه ذاتی بشر نیز جهت تشریح و اثبات حب مادر به فرزند عاطل و باطلش، جدای از هرگونه امحاء و اخفایی، پلان احتراق پیش نویس های وصیت نامه بدون هرگونه سهمیه ای برای ساشا را به تصویر می کشد. در ادامه اگر چه النا شبانه با بسته ای پر از پول برای برگزاری جشن بزرگ ثروتمندی و دعوت رسمی از خانواده پسرش برای برقراری یک زندگی مشترک به سراغ آنها می رود ولی این شادی زودگذر که برای دقیقه ای هم تداوم نمی یابد، در بدو ورود مادر و در حالیکه به جهت این سرور، فارغ از هر مسئله اخلاقی از نوجوان کوچک خانواده نیز با وجود ممانعت مادر خانواده، برای میخوارگی دعوت به عمل می آید اما با تمهید قطع برق توسط فیلمساز میراث دار متفکران روسی، جشن به عزا مبدل می شود و انگار این تخصص اصلی زویاگینسف است که جواب سوالاتش را با هنرمندی هرچه تمام در طرح پرسش هایی برای بیننده جستجو می کند.


فیلم «لویاتان» به کارگردانی آندری زویاگینتسف  که جایزه بهترین فیلمنامه کن را برای زویاگینتسف به عنوان فیلمنامه‌نویس به همراه داشت، موفق شد تا کنون امتیاز پخشش را 
به 40 کشور مختلف بفروشد اما با این حال هنوز روشن نیست که این فیلم در سرزمین خودش یعنی روسیه امکان نمایش پیدا کند یا خیر.  

در این فیلم در اندک مواردی از زبانی خشن استفاده شده است و بر اساس قانون جدید وزارت فرهنگ فدراسیون روسیه فیلم های حاوی ناسزا و بددهنی نمی‌توانند مجوز اکران به دست آورند. این در حالی است که هنوز روشن نیست که آیا هنگام نمایش چنین فیلم های می تواند واژه‌های نامناسب با صدای «بیپ» پوشانده شود یا کارگردان موظف است این صحنه ها را عوض کند.

در هر حال «لویاتان» قرار است در اوایل ماه آینده در مراسم اختتامیه جشنواره کینوتاروف به عنوان بزرگترین فستیوال فیلم ملی روسیه برای اولین بار به نمایش درآید.

آندري زوياگينتسف در سال 2011 با فيلم «النا» در جشنواره کن حضور یافت، اما به دلیل حضور در بخش نوعی نگاه به جمع فيلمهای رقابتی راه نيافت.

«لویاتان» درامی غمگين با بازی‌‌های درخشان و روایتگر زندگی در روسیه امروز است. شخصیت اصلی این فیلم مردی است که در نزاع حقوقی با شهردار فاسد، خانه اش را از دست می دهد، ولی ماجرا به همینجا ختم نمی شود و تسلسل بدبیاری ها ادامه دارد.

منابع[ویرایش]

  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «Andrey Zvyagintsev»، ویکی‌پدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد (بازیابی در ۳۰ بهمن ۱۳۹۰).

پیوند به بیرون[ویرایش]