محمد بن بعیث

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
محمد بن البعیث بن الحلبس (یا الجلیس)
درگذشت ۲۳۵ (قمری) (۸۵۰ میلادی)
محل زندگی ایران
ملیت ایرانی / عرب
شناخته‌شده برای شاعری به زبان فارسی، شورش بر ضد متوکل، خیانت به بابک خرمدین
شهر خانگی مرند
لقب ابن‌بعیث
مخالفان متوکل
دین اسلام
خویشاوندان بعیث، جعفر، حلبس (پسران)

محمد بن بعیث بن حلبس معروف به ابن‌بعیث (متوفی ۲۲۹ خورشیدی) ۲۳۵ (قمری)، فرماندار عرب‌تبار مرند در سده دوم هجری در زمان خلفای عباسی بود. ابن بعیث از رجال دورهٔ متوکل است، حلبس پدربزرگ وی، سربازی عرب بود که بر مرند چیره شد. محمد در مرند دژ و استحکامات نطامی ساخت و در سال ۱۹۴ خورشیدی تبریز و شاهی (شهری در نزدیکی دریاچه ارومیه) را تسخیر کرد. وی در ابتدا رابطهٔ خوبی با جنبش سرخ جامگان داشت اما پس از گذشت زمانی، با بازداشت یکی از سرداران بابک به مخالفت با این جنبش برخاست. همکاری او با عباسی‌ها به درازا نکشید و در زمان متوکل به زندان افتاد و در همان‌جا درگذشت.

وی به زبان فارسی علاقه‌مند بود و اشعاری به فارسی می‌سرود. به گفته طبری پیران مراغه شعرهای فارسی وی را می‌خوانده‌اند.[۱] برخی از پژوهشگران،[یادداشت ۱] محمد بن بعیث را نخستین پارسی سرای آذربایجان دانسته‌اند که نمونه‌ای از اشعار او باقی نمانده است[۲] البته مشروط بدین که مراد از «الفارسیه» در تاریخ طبری همان پارسی دری باشد[۲] نه زبان متداول در آذربایجان آن روزگار یعنی آذری[۲] یا به تعبیر دکتر ریاحی، فهلوی.[۲]

عربها در آذربایجان[ویرایش]

پس از نبرد نهاوند، بعضی سربازان عرب، بیشتر از کوفه و به خواست خودشان، به داخل آذربایجان مهاجرت کردند. عربها، جمعیتهای کوچکی از سربازان و مأموران جمع‌آوری مالیات را در بعضی از شهرها مثل حلوان، دینور، ری، همدان، قزوین و اردبیل برجای گذاردند که معمولاً حدود چند صد نفر می‌شدند. پادگانهای بزرگ عربها در اصفهان (بیشتر همه در محله جی)، بردعه وارض‌روم تا هشت هزار نفر سرباز داشتند تا جلوی هجوم بیزانسی‌ها را بگیرند و در شهر دربند حدود ۲۴۰۰۰ سرباز سوریه‌ای مستقر بودند تا با خزرها مقابله نمایند. بسیاری از آنان سرانجام به خانه‌های خود برمی‌گشتند، اما در موارد پادگانهای کوچکتر، منابع اظهار می‌کنند که عربها با اعطای زمین و/یا مال از خزانه در ناحیه ساکن می‌شده‌اند و خانه و مسجد می‌ساختند. با توجه به اینکه در این ناحیه از ایران، قبیله‌های چادرنشین و نیمه چادرنشین متعددی زندگی می‌کردند (مثل کردها، دیلمی‌ها و خزرها)، دولت مرکزی برای مهاجرت، غالباً قبایل چادرنشین عرب را بر عربهای یکجانشین ترجیح می‌داد تا بتواند از یک قبیله بر ضد قبیله دیگر استفاده کند. در اواخر قرن هشتم میلادی، خلفای عباسی سعی کردند با تشویق آمدن عربهای جدیدتر از بصره بعنوان رقیب مهاجرین قدیمی‌تر، تسلط خود بر ناحیه را قوی کنند که خیلی هم موفقیت‌آمیز نبود، اما نقش اقتصاد دامپروری را در تحولات ایران غربی نشان می‌دهد[۳]

افزون‌بر مهاجرت رسمی، مقدار قابل‌توجه و مهمی هم مهاجرت بدون اجازه وجود داشت که افراد (یا قبیله‌های) مشتاق برای زمین انجام می‌دادند و با ضعف نسبی دولت مرکزی (یا بی‌توجهی آن) بیشتر می‌شد. بلاذری اشاره می‌کند که اقوام عربهایی که در آذربایجان سکنا داده شده بودند (احتمالاً در سکونتگاه‌های نظامی) مشتاق بودند که به آن ناحیه بروند. هنگام که می‌رسیدند، تلاش می‌کردند تا برای خودشان زمین بگیرند. گاهی موارد، زمین را می‌خریدند، اما در بیشتر مواقع، ایرانیان روستایی زمین خود را بنام ایشان می‌کردند و خودشان رعیت عربها می‌شدند به امید اینکه ارباب آنها را از مهاجمان دیگر حفظ کند یا مأمورین دولتی مالیات، زمین آنان را نگیرند. فامیلهای عرب گوناگونی شناخته شده‌اند که از این طریق کنترل زمین یا قلعه‌هایی را در کرج، همدان، مرند، ارومیه، نی‌ریز، تبریز، برزه و اصفهان بدست گرفتند. یکی از نتایج این روند، ظهور تعدادی دودمان کوچک تقریباً مستقل با بنیادگذاران عرب مهاجر بود که در تبریز خاندان رواد اُزدی، در همدان ابودلف عجلی (دلفیان)، در نخجوان ابودلف شیبانی و در مرند بعیث بن حلبس الربیعی بودند.[۳]

تطابق عربها با ایرانیان روندی تدریجی بود، مثلاً عرب‌های خراسان تا حدود زیادی رنگ ایرانی به خود گرفتند؛ از جمله همسر ایرانی داشتند، شلوار می‌پوشیدند، و نوروز و مهرگان را جشن می‌گرفتند، زبان فارسی را می‌فهمیدند و به آن سخن می‌گفتند.[۴] همین کاربرد زبان فارسی توسط اعراب، در مراوده با اتباع ایرانی، یکی از دلایل گسترش زبان فارسی جدید در مناطق ماوراءالنهر شد.[۴] حتی در ناحیه‌ای مانند قم که اعراب، علی رغم میل بومیان، خود را بر آنان تحمیل کرده و آنان را از شهر بیرون رانده بودند، و تا اواخر عهد امویان هیچ گونه تقاربی بین اعراب و ایرانیان ملاحظه نمی‌شد، اعراب پس از مدتی تحت تأثیر فرهنگ محلی قرار گرفتند و فارسی شدند.[۴]

به گفتهٔ ابن حوقل در قرن چهارم هجری همهٔ مردم قم بی استثنا شیعه و اغلب آنان عرب بودند و زبانشان فارسی بود. علاوه بر جنبه‌های زبان، پوشاک و خوراک، فرهنگ پذیری اعراب مسلمان بیش از همه در زمینه‌های دیوانی و اداری بود که تخصص لازم را در آن نداشتند. رؤسای عرب به طرز زندگی اشراف و اعیان ایرانی گرایش داشتند و آن را گاهی بر عادات خود نیز ترجیح می‌دادند. حتی امیری متعصب چون حجاج، به کندوکاو دربارهٔ آداب و رسوم ایرانی می‌پرداخت.[۴] در این میان، تقلیل درآمد اعراب مهاجر و تنزل پایگاه اجتماعی ایشان، همراه با شعله‌ور شدن اختلافات قبیله‌ای میان آنها، عوامل مهمی در نزدیک تر کردن مهاجران و بومیان بود.[۴]

طبری، بعیث پدر محمد را از صعلوکان خوانده است،[یادداشت ۲] واژه سالوک که فارسی صعلوک است و سعدی هم آنرا در بوستان آورده، هم به معنی درویش است و هم راهزن. درویشان و تهیدستان عرب را بدان نام خوانند و گروهی از فقرای عرب بودند که راهزنی می‌کردند و می‌گفتند ما حق خویش از قبل عطایای مسلمین برگیریم و هرچه راهزنی می‌کردند می‌گفتند سلطان را خبر کنید که فلان مبلغها را صعلوکان گرفته‌اند. المنجد گوید: «صعالیک العرب لصوصهم و فقرائهم» (سالوکان عرب راهزنان و فقرای ایشان هستند) و سالوک پارسی نیز به همین معنی است و چنان‌که صاحب برهان پنداشته دزد و خونی و رهزن نیستند بلکه فقرایی بودند که گردهم آمده و به نام اخذ حق خود از بیت‌المال احیاناً به راهزنی و طغیان مشغول می‌شدند.[۵] عربهای آذربایجان تا سده سوم هجری پارسی زبان و ایرانی شده بودند. سند این مهم را براحتی می‌توان در تاریخ طبری و تجارب الامم یافت. «محمد ابن بعیث شیبانی که رئیس ظوایف بنی بکر در آذربایجان بود در آغاز سده سوم هجری از سخن وران پارسی سرا و عربی سرا بود، و شعرهای بسیاری به پارسی سروده بود که در عراق شهرت داشت.»

طبری از زبان یکی از مردم آذربایجان نوشته: «جماعتی از بزرگان مراغه سروده‌های پارسی ابن بعیث را برایم خواندند و دربارهٔ ادب و شجاعتش سخن می‌گفتند.»"[یادداشت ۳]«مسکویه» نوشته: «محمد ابن بعیث سروده‌های زیبایی در عربی و فارسی دارد».[۶]

خاندان[ویرایش]

دیار ربیعه، محل استقرار قبیله ربیعه

حلبس پدر خاندان، از ربیعه بود که در صدر اسلام در منطقهٔ بین‌النهرین ساکن بودند. قسمت شمالی میانرودان، به سه بخش تقسیم می‌شد که هر بخش را دیار می‌گفتند. سه دیار شمالی میانرودان عبارت بودند از: دیار بَکر، دیار ربیعه، و دیار مضر، که در واقع از نام سه قبیله‌ای که قبل از ظهور اسلام و در زمان ساسانیان به آن جا کوچ کرده و تحت فرمانروایی ساسانیان درآمدند گرفته شده است. شهر آمِد که در ساحل رود دجله و در جنوب ترکیه قرار داشت مرکز دیاربکر و محل سکونت بکریان بود. موصل که در ساحل رود دجله و در شمال عراق قرار داشت بزرگ‌ترین شهر دیار ربیعه و محل سکونت قبیله ربیعه بود، و محل سکونت مضریان، رقه بود که در ساحل رود فرات و در شمال سوریه قرار داشت. دیارربیعه، ناحیه‌ای در میانرودان است که بکر بن وائل (یک شاخه از قبیلهٔ بزرگ ربیعه) در آن زندگی می‌کرده‌اند. حلبس از کسانی بود که در زمان خلافت ابو جعفر منصور به آذربایجان آمدو مرند را که به نوشته بلاذری آن هنگام ده کوچکی بود برای نشیمن خود برگزید. پس از مرگ او پسرش بُعَیث جانشین او شد. طبری می‌نویسد که بعیث از سالوکانِ وجناء پسر رَوّاد بود به نوشته بلاذری بارویی دور مرند کشید و شهر را استوار نمود.

محمد پسر بعیث[ویرایش]

پس از مرگ بُعَیث، پسرش محمد جانشین او شد و برای آبادی مرند کوشش زیادی نمود. محمد در مرند کوشکهایی بنیاد نهاد. محمد فردی بافرهنگ، دلیر و شاعر بود. به نوشته طبری شعرهای پارسی یا آذری داشته و میان آذربایگان معروف بوده که اگر تا امروز می‌ماند از کهنه‌ترین شعرهای پارسی بشمار بود و ارزش شایانی در بازار ادبیات داشت. مرند در زمان او شهر بزرگ و زیبایی گردیده بود. طبری می‌نویسد: گرداگرد آن دو فرسنگ بود و گذشته از باغها ی فراوان درون شهر، بیرون آن را نیز از هر سوی باغها فرا گرفته بودند و جزراه دروازه‌ها باز نبود. محمد دو دژ نیز داشت یکی دز شاهی که میانه دریاچه ارومیه بر روی جزیره کوچکی نهاده و همواره از استوارترین دزهای آذربایگان بشمار بوده دیگری در بیرون دریاچه که طبری نام آن را (یکدر) می‌نویسد و جای درست آن پیدا نیست. دز شاهی را طبری می‌نویسد از محمد وجناء گرفته بود از اینجا پیداست که محمد همچون پدر خود بعیث زیر دستی و جناء را نداشته بلکه بر وی چیره بوده است. در جلد ۱۴ ترجمه تاریخ طبری حوادث مربوط به محمد بن بعیث بصورت زیر آورده شده است:

«سخن از خبر حادثاتی که به سال دویست وسی وچهارم بود» از جمله آن بود که محمد بن بعیث گریخت، سپس او را از طرف آذربایجان به اسیری آوردند وبداشتند.

سخن از اینکه چرا محمد بن بعیث گریخت؟ و سرانجام کار وی: گویند سبب آن بود که متوکل در این سال بیمار شده بود. به نزد ابن بعیث یکی بود که خدمت وی می‌کرد وخلیفه نام داشت. خلیفه بدو گفت که متوکل بمرد واسبانی برای وی آماده کرد و او با خلیفه که این خبر را به اوداده بود سوی محل خویش گریخت به آذربایجان، محل وی مرند بود. به قولی دو قلعه داشت که یکی شاهی نام داشت و دیگری یکدر، یکدر بیرون دریاچه بود وشاهی میان دریاچه بود. دریاچه به اندازهٔ پنجاه فرسنگ است از حد ارمیه تا روستای داخرقان، دیار محمد بن رواد. شاهی قلعهٔ ابو بعیث استوار بود وآب ساکن بر آن احاطه داشت که مردم از اطراف مراغه بر آن تا ارمیه می‌رفتند، دریاچه ایست که نه ماهی در آن هست، نه خیر.

ابن واضح یعقوبی می‌نویسد:

محمد بن بعیث بر ناحیه‌ای از آذربایجان بنام مرند مستولی بود، پس حمدویه ابن علی عامل آذربایجان با وی درافتاد و سپس …. پس او را بدربار خلیفه فرستاد و چون از راه رسید علیه حمدویه بن علی گزارش داد و بدان جهت حمدویه را زدند و مالهایی که بدست وی رسیده بود، گرفته شد و ابن بعیث رها گردید و پس از چند روزی که ماند از سامره به مرند گریخت و رهزنان آن ناحیه را نزد خویش فراهم ساخت و نافرمانی و ناسازی را آشکار نمود، پس حمدویه بن علی را از حبس درآورده بحکومت آذربایجان برگزیدند و (محمد) بسوی وی رهسپار شد و با او جنگید و او را کشت و کار ابن بعیث نیرو گرفت و زیرک ترکی بر سر وی فرستاده شد و با او جنگید و سپس عتاب بن عتاب بجنگ وی شتافت و حکومت بدست بغای صغیر بود، پس چند ماهی در جنگ با وی پایداری کرد و سپس باو امان داد و چون نزد وی آمد او را بدربار خلیفه فرستاد تا در سال ۵۳۲ بدست اسحاق زندانی شد و اندکی در حبس ماند و مرد و یحیی بن رواد را نیز فرستاد و باو فرماندهی و عنوانی داده شد.[۷]

همکاری با بابک خرمدین و خیانت به او[ویرایش]

یعقوبی در تاریخ خود در وقایع روزگار معتصم سال ۲۱۰ می‌نویسد:

کار بابک بالا گرفت و محمد بن البعیث با او همراه بود وعصمة الکردی صاحب مرند از او پیروی داشت ومعتصم، طاهربن ابراهیم برادر اسحق بن ابراهیم (برادر زاده طاهر ذوالیمینین)[۸] را که عامل آن سرزمین بود فرستاد واو را فرمان داد که با بابک بجگند و چون وی بدان سرزمین رسید، ابن البعیث به معتصم نوشت وخبر داد که فرمانبردار اوست وچارهٔ کار بابک و پیروان وی را می‌اندیشد سپس با عصمة الکردی خداوندگار مرند مکر کرد و دخترش را گرفت و به مرند رفت، سپس او را بسرای خود خواند و او را با کسانی که با وی بودند باده داد و مستشان کرد وشبانه ایشانرا بدژی از آن خود برد که به آن «شاهی» می‌گفتند و سپس ایشانرا نزد معتصم فرستاد و معتصم او را بخشید و خلعت داد و این بدان جهت بود که وی طاهربن ابراهیم را از آنچه رفته بود آگاه کرد و خواست که سلاح و دستور برایش بفرستد تا آنها را روانه کند وطاهر این کار را کرد و آنها را نزد معتصم فرستاد وخبرشان را به او نوشت ومعتصم با اسحاق تندی کرد وگفت از برادرت کار ساخته نیست و جز ازابن البعیث کار بر نمی‌آید وافشین حیدر بن کاوس اسروشنی را فرستاد وحکمرانی همه آن سرزمین را به او داد وبا وی اموال و خزاین سلاح فرستاد[یادداشت ۴]

گردیزی درزین الاخبار در خلافت معتصم چنین آورده است:(امیر مرند)، عصمة را باده سرهنگ به حصار خویش مهمانی ساخت وهمه را بکشت وعصمهٔ رابه دیوار حصار آورد وگفت: دیگر سرهنگان را آواز ده وگر نه ترا بکشم. او صد تن را، از آن سرهنگان و پیشروان سپاه آواز داد. همه اندر حصار آمدند، یکان یکان همی درآمدند وتا همه را کشتند پس عصمهٔ را با آن سرهای صد تن، نزدیک افشین فرستاد وافشین به نزدیک معتصم فرستاد. معتصم از عصمت از سرزمین بابک و راه‌های آن پرسید و او از وسایل جنگ وراه‌های جنگ با بابک آگاهش کرد وعصمت تا روزگار واثق بالله زندانی ماند. وبه این ترتیب محمد بن بعیث گاه با بابک وگاه با مأمون می‌بود تا اینکه در جنگ سال ۲۲۱ بهمراهی افشین در محاصره دژ بابک همراه بود و روز جنگ بهمراه بسیار راهنمایان بابغا همراه بود پس از چند روز که قصد تنگ کردن حلقه محاصره را داشتند بعلت سرمای طاقت فرسا، سپاه افشین سربه شورش برداشتند در نتیجه مجبور به عقب‌نشینی شدند.

از نوشته ابن واضح یعقوبی بر می‌آید قبل از محمد بن بعیث، فرمانده وحکمران مرند عصمهٔ الکردی بوده است که از محمد بن بعیث پیروی می‌کرده و محمد خود از همراهان بابک بوده است که محمد بن بعیث سپس فرمانبرداری خود را از معتصم اعلام کرده و با مکر عصمهٔ الکردی را در ضیافتی دستگیر و تحویل معتصم داد. معتصم هنگامی که دستگیری یاران بابک را به دست ابن بعیث مشاهده کرد، با اسحق بن ابراهیم درشتی کرد و گفت: نزد برادرت چیزی نمی‌بینم و مردانگی را جز نزد ابن بعیث نمی‌بینم.

شورش محمد در مرند[ویرایش]

سال ۲۳۴ ابن بعیث در بغداد دربند بود. علت آن نامعلوم است. در آن سال از بغداد گریخت و در مرند شورش نمود. طبری می‌گوید[۹]

سخن از خبر حادثاتی که به سال دویست و سی و چهارم بود:از جمله آن بود که محمد بن بعیث گریخت، سپس او را از طرف آذربایجان به اسیری آوردند و بداشتند. سخن از اینکه چرا محمد بن بعیث گریخت؟ و سرانجام کار وی. گویند:سبب آن بود که متوکل در این سال بیمار شده بود. به نزد ابن بعیث یکی بود که خدمت وی می‌کرد و خلیفه نام داشت. خلیفه بدو گفت که متوکل بمرد و اسبانی برای وی آماده کرد و او با خلیفه که این خبر را به او داده بود سوی محل خویش گریخت به آذربایجان، محل وی مرند بود

ابن بعیث به نزد اسحاق بن ابراهیم[یادداشت ۵] بداشته بود، بغای شرابی دربارهٔ وی سخن کرد وکفیلان از او گرفته شد نزدیک سی کفیل، از جمله محمد بن خالد بن یزید بن مزید الشیبانی (از شروان‌شاهان)به سامرا رفت وآمد داشت. آنگاه سوی مرند گریخت وآنجا آذوقه فراهم آورد – در آنجا چشمه‌های آب هست – وجاهای آسیب دیده دیوار آن را مرمت کرد.

کسانی که فتنه می‌خواستند از ربیعه و دیگران از هر سوی به نزد وی رفتند که نزدیک دو هزار و پانصد کس با وی شدند. چون محمد بن حاتم بن هرثمه والی آذربایگان در دفع او کوتاهی می‌کرد، مأمون، حمدویه بن علی بن الفضل السعدی را والی آذربایگان ساخته و وی را از سامرا بر اسبان برید روانه کرد. سپاهیان و شاکریان[یادداشت ۶] و کسانی که اجابت وی کرده بودند، به نزدش فراهم آمدند که باده هزار کس شد وسوی ابن بعیث هجوم برد واو را به مرند راند که شهری است دور آن دو فرسنگ و درون آن بستانهای بسیار هست واز برون به دور آن درخت هست مگر در محل درها. ابن بعیث در آنجا لوازم حصاری بودن فراهم آورده بود، در آنجا چشمه‌های آب نیز هست. وچون مدت وی دراز شد، متوکل زیرک ترک را با دویست هزار سوار از ترکان سوی وی فرستاد که کاری نساخت. آنگاه متوکل عمروبن سیسل بن کال (یا سیسیل) را با نهصد کس از شاکریان سوی وی فرستاد که کاری از پیش نبرد. پس بغای شرابی (بغای صغیر) را باچهار هزار کس از ترک وشاکری ومغربی را سوی وی فرستاد.

وچنان بود که حمد ویه بن علی وعمروبن سیسیل وزیرک به شهر مرند حمله برده بودند ودرختانی را که اطراف آن بود بریده بودند، نزدیک صد هزار درخت بریده بودند، بجز درختان جنگل‌ها، وبیست منجنیق مقابل شهر نهاده بودند. کنار شهر نیز جاهایی ساخته بودند که در آن سکونت گیرند. ابن بعیث نیز مقابل آنها به همان مقدار منجنیق نهاده بود. کسانی از کافران روستاها (علوج)[یادداشت ۷] که با وی بودند با فلاخنها سنگ می‌انداختند وکسی نمی‌توانست به دیوار شهر نزدیک شود. در مدت هشت ماه در نبرد وی نزدیک یکصد کس از یاران سلطان کشته شد و نزدیک به چهارصد کس زخمدار شد، از یاران وی نیز به همین مقدار کشته و زخمی شدند؛ و چنان بود که حمدویه و عمرو وزیرک هرروز به نوبت با ابن بعیث به نبرد بودند. دیوار از طرف شهر کوتاه بود اما از طرف بیرون نزدیک به بیست ذراع[یادداشت ۸] بود. جمعی از یاران ابن بعیث که نیزه داشتند با طنابها پایین می‌آمدند ونبرد می‌کردند وچون یاران سلطان به آنها هجوم می‌بردند به دیوار پناهنده می‌شدند. بسا می‌شد که دری را به نام در آب می‌گشودند وبه گروه از آن بیرون می‌شدند ونبرد می‌کردند آنگاه باز می‌رفتند. چنان‌که گویند: وقتی امان نامه بغای شرابی نزدیک مرند رسید، عیسی بن شیخ شیبانی[یادداشت ۹] را فرستاد که اماننامه‌هایی برای سران یاران ابن بعیث وخود ابن بعیث همراه داشت که فرود آیند وفرود آید به هر چه امیر مؤمنان حکم کند وگرنه با آنها نبرد می‌کند واگر بر آنها ظفر یافت هیچ‌کس از آنها زنده نمی‌گذارد اما هر که فرود آید امان دارد.

بیشتر مردم ربیعه که با ابن بیعث بودند، از قوم عیسی بن شیخ بودند وبسیار کس از آنها به وسیلهٔ طناب فرود آمدند. ابواغر خویشاوند ابن بعیث نیز که شوهر خواهرش بود فرود آمد. از ابواغر آورده‌اند که گوید: آنگاه در شهر را گشودند ویاران حمدویه وزیرک درآمدند. ابن بُعَیث از منزل خویش به فرار برون شد که می‌خواست از سمت دیگر برون شود، گروهی از سپاهیان که منصور پیشکارش از آن جمله بود بدو پیوستند. ابن بُعَیث بر اسبی بود وشمشیری به گردن داشت می‌خواست سوی نهری شود که آسیایی بر آن بود و در آسیاب نهان شود. وی را اسیر گرفتند وسپاهیان، منزلش را با منزلهای یارانش وبعضی منزلهای شهر را به غارت دادند آنگاه ازپس غارتگری کسان، بانگ زده شد :هر که غارت کند حرُمت از او برداشته است. از کسان ابن بعیث، دوخواهرش وسه دخترش وخاله اش دستگیر شدند. بقیه، کنیزکان همخوابه بودند. از حرم سیزده زن به دست یاران سلطان افتاد. از سران ونامداران وی نزدیک به دویست کس دستگیر شدند وباقیمانده گریختند. روز بعد بغای شرابی به نزد آنها رسید وبانگ زن وی بانگ جلوگیری از غارت داد و بغای شرابی فتح را به نام خویش نوشت.

دستگیری ابن بعیث و مرگ وی[ویرایش]

دراین سال [دویست و سی و چهارم] در ماه شوال بغای شرابی ابن بعیث را بیاورد با جانشین وی ابوالاغر ودو برادر ابن بُعَیث، صقر وخالد که با امان فرود آمده بودند وپسر ابن بعیث به نام علاء که او نیز با امان برون آمده بود، اسیرانی که آورده بود صد و هشتاد کس بودند وبقیه پیش از آنکه برسند جان داده بودند. وقتی به نزدیک سامرا رسیدند بر شترانشان نشاندند که مردم آنها را ببینند. متوکل بگفت تا ابن بعیث را داشتند، وی را از آهن سنگین کرد، اسیران را نیز بداشتند.[۱۰] از علی بن جهم آورده‌اند که گوید: محمد بن بعیث را به نزد متوکل آوردند و بگفت: تا گردنش را بزنند. وی را بر نطعی انداختند. جلادان بیامدند ومهیای وی شدند. متوکل با خشونت بدو گفت: «ای محمد چه چیز به این کار وادارات کرد؟»

گفت: «تیره‌روزی، تو آن طنابی که میان خدا وخلق وی کشیده شده‌ای. مرا از تو دو گمان هست که آن یک که بیشتر در خور تو است به دلم نزدیکتر است :بخشش.»

آنگاه بی درنگ آغاز کرد وشعری خواند به این مضمون:

أبی الناس إلا أنک الیوم قاتلی إمام الهدی والصفح أولی وأجمل
تضاءل ذنبی عند عفوک قلة فمن بعفو منک فالعفو أفضل
فانک خیر السابقین الی العلاو وإنک بی خیر الفعالین تفعل
مردم باور ندارند جز اینکه تو امروز مرا خواهی کشت ای پیشوای رستگاری با آنکه بخشایش زیبنده تر است به مردم
مگر من جز از سرشت خطایم؟ ولی بخشایش تو از نور پیغمبری سرشته است
تو بهترین کسی هستی که به بلندی وبزرگواری پیشی می‌جویی وبی گفتگو است که زیبنده‌ترین آن دو کار را خواهی کرد

علی گوید: متوکل به من نگریست و گفت، «از ادب بهره‌ای دارد،» و من پیشدستی کردم وگفتم. «امیر مؤمنان، از دو کار بهترین را می‌کند و بر تو منت می‌نهد.»

...[در متن نام شخص ناخوانا است] به من گفت: «گروهی از پیران مراغه در آنجا اشعاری از ابن بعیث را برای من خواندند، به پارسی، و از ادب و شجاعت وی یاد می‌کردند، وی را خبرها هست و گفتارها».

یکی از کسانی که می‌گفت: وقتی ابن بعیث را به نزد متوکل آوردند و ابن بعیث آن سخنان را با وی بگفت، به نزد متوکل حضور داشته بود، به من گفت: «معتز که با پدر خویش (متوکل) نشسته بود دربارهٔ وی سخن کرد و خواست که ابن بعیث را بدو ببخشد که بدو بخشیده شد و از او در گذشت.

وچنان بودکه وقتی ابن بعیث گریخت اشعاری گفت به این مضمون[یادداشت ۱۰]:
«چه بسا کارها به سربردم که دیگران
«آنرا واگذاشته‌اند و ناتوانگری را
«به جای خودداری گرفته‌اند
«دربارهٔ آنچه سودی ندارد ملامتم مکن
«از من دست بدار که تقدیر به قلم رفته
«مال را در سختی وگشادگی تلف می‌کنم
«بخشنده آنست که با وجود نداری عطا می‌کند.»

و چنان بود که وقتی ابن بعیث گریخت در منزل خویش سه پسر از آن خویش به جا نهاد به نام بعیث و جعفر و جلیس با چند کنیز که در بغداد در قصر الذهب بداشته شدند. بغای شرابی از پس مرگ ابن بعیث که یک ماه پس از ورودش به سامره رخ داد دربارهٔ أبو الأغر دامادش سخن کرد که رها شد. خالهٔ ابن بعیث را نیز آزاد کردند که از زندان برون شد و همان روز از خوشحالی بمرد و بقیه درحبس بماندند. گویند یکصد رطل به گردن ابن بعیث نهاده بودند و همچنان به روی درافتاده بود تا جان داد. وقتی ابن بعیث را گرفتند کسانی را که به سبب کفالت وی در حبس بودنداز حبس برون آوردند. بعض از آنها در حبس مرده بودند. بعدها، بقیهٔ عیال وی را درآوردند، پسرانش جلیس و بعیث و جعفر را جزو شاکران کردند، به نزد عبید الله ابن یحیی خاقانی، و جیره برای آنها معین شد.[۱۱]

جستارهای وابسته[ویرایش]

یادداشت‌ها[ویرایش]

  1. شامل کسروی، غلامرضا انصاف پور و جمال الدین فقیه
  2. کان البعیث ابو محمد صعلوکا من صعالیک ابن الرواد
  3. و حدثنی انه انشدنی بالمراغة جماعه مناشیاخها اشعارا لابن البعیث بالفارسیه، و یذکرون أدبه وشجاعته، و له اخبار و احادیث" تاریخ الأمم والملوک - جلد ۹، ذیل وقایع سنه ۲۳۵،
    متن برخط صفحه ۱۶۵ و
    متن برخط صفحه ۱۶۴
  4. پس از آنکه نیروی بابک بالا گرفت و محمد بن بعیث هم از وی پیروی کرد، و عصمت کردی فرمانروای مرند هم بفرمان وی بود، معتصم طاهر بن ابراهیم برادر اسحاق بن ابراهیم عامل شهر را فرستاد و او را دستور جنگ با آنان داد، پس چون از راه رسید، ابن بعیث به معتصم نوشت و گزارش داد که بفرمان وی و در فکر چاره کار بابک و یاران او است، سپس با عصمت کردی فرمانروای مرند مکر کرد و دختر او را تزویج نمود و رهسپار مرند شد، پس او را بخانه خود دعوت نمود و در حال می‌گساری بر او و همراهانش حمله برد و چون مست شدند شبانه آنان را بقلعه‌ای بنام شاهی حمل کرد و سپس آنها را نزد معتصم فرستاد، پس معتصم او را جایزه داد و عطیه بخشید، چه او طاهر بن ابراهیم را از کار خود با خبر ساخته و از او خواسته بود که برای فرستادن ایشان آهن و استر نزد وی فرستد و طاهر چنان کرد پس آنان را نزد معتصم فرستاد و خبر ایشان را بوی نوشت و معتصم با اسحاق درشتی کرد و گفت: نزد برادرت چیزی نمی‌بینم و مردانگی را جز نزد ابن بعیث نمی‌بینم.ترجمه تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۹۹۴
  5. (برادر زاده طاهر ذوالیمینین)
    بازماندگان خاندان طاهری در بغداد؛ اسحاق بن ابراهیم
  6. (به عربی: الشاکریة)، یک واحد نظامی در ارتش عباسی بوده است که نام خود را از واژه پارسی چاکر (خدمتگزار) گرفته است و معنی گارد شخصی می‌داده است.تاریخ طبری ( زیرنویس انگلیسی توسط دکتر ادموند باسورث )
  7. (به عربی: و کان من معه من علوج رساتیقه یرمون بالمقالیع..)
    معنی علج، مردِ از کفار عجم است، و به کشاورزانِ زمین‌های زراعی عجم در هنگام فتح عرب، گفته می‌شده، که ارتباط آنها با زمین مانند ارتباط با برده‌ها بوده است (یعنی برده‌ای که پدر و مادرش برده بودند) پس آنان غیر از صاحبان زمین و مالکان آنها بودند، که آزاد بودند و آنان غیر از بردگانی بودند که در بازارها خرید و فروش می‌شدند پگاه حوزه - امام علی و ایرانیان: دولت کریمه و رفتار کریمه
  8. ذراع به معنای حد فاصل آرنج تا سر انگشت
  9. عیسی بن الشیخ بن السلیل الشیبانی، بنا به تجارب الامم المجلد ٤، مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «تجارب الأمم/المجلد الرابع (ذیل هروب محمد بن البعیث)»، ویکی‌پدیای عربی، دانشنامهٔ آزاد (بازیابی در ۷آذر ۱۳۹۵). همچنین رجوع کنید به عیسی بن الشیخ بن السلیل الشیبانی، بن الشیخ، حاکم دیاربکر و در زمانی مأمور به ارمنستان بوده است.
  10. کم قد قضیت أموراً کان أهملها غیری وقد أخذ الإفلاس بالکظم
    لا تعذلنی فیما لیس ینفعنی إلیک عنی جری المقدار بالقلم
    سأتلف المال فی عسر وفی یسر إن الجواد الذی یعطی علی العدم

    معجم الشعراء

منابع[ویرایش]

  1. Jamāl-al-Din Ḵalil Šarvāni, Nozhat al-majāles, ed. Moḥammad Amin Riāḥi, Tehran, 2nd ed. Tehran, 1996. On Mohammad ibn Ba’ith
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ سجاد آیدنلو. «نخستین سند ادبی ارتباط آذربایجان و شاهنامه فردوسی»(فارسی)‎. مرکز مطالعات خلیج فارس. بازبینی‌شده در ٢٣ آذر ١٣٩٥. 
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ E. L. Daniel. ARAB iii. Arab settlements in Iran. In Encyclopædia Iranica. 10 آگوست 2011. Retrieved ١٣ دسامبر ٢٠١٦. 
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ "جامعهٔ ایرانی در مواجهه با اعراب مسلمان". پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه نت (in Persian). Retrieved 2016-11-07. 
  5. علاف فتحی، رسول. «سالوکان یا صعالیک». وحید، ش. ۴۴ (مرداد ۱۳۴۶): از ۶۸۷ تا ۶۹۲. 
  6. مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «تجارب الأمم/المجلد الرابع (ذیل هروب محمد بن البعیث)»، ویکی‌پدیای عربی، دانشنامهٔ آزاد (بازیابی در ۱۸ آبان ۱۳۹۵).
  7. http://www.ghadeer.org/Book/937/141454
  8. بازماندگان خاندان طاهری در بغداد؛ اسحاق بن ابراهیم
  9. ترجمه برخط تاریخ طبری
  10. ترجمه برخط طبری ص ٦٠١٦
  11. http://lib.qhu.ac.ir/post/45589/تاریخ-طبری/p6018/
  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «Muhammad ibn al-Ba'ith»، ویکی‌پدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد (بازیابی در ۲۷ نوامبر ۲۰۱۶).

Minorsky, “Marand” in Encyclopaedia of Islam. Edited by: P. Bearman , Th. Bianquis , C.E. Bosworth , E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Vol. 6, (1991)

پیوند به بیرون[ویرایش]