امیرمهدی بدیع

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
امیرمهدی بدیع
زادروز ۱۸ دی ۱۲۹۴
ژانویه ۱۹۱۶

همدان
درگذشت آغاز شهریور ۱۳۷۳
سپتامبر ۱۹۹۴
سوئیس
ملیت ایران ایرانی
والدین مهدی‌خان بدیع الحکما

امیرمهدی بدیع (۱۲۹۴ - ۱۳۷۳) یک تاریخ‌شناس، نویسنده و پژوهشگر ایرانی است. اثر مهم او کتاب یونانیان و بربرها در ۱۵ جلد است که به زبان فرانسوی نوشته شده و به تحریف‌های تاریخ‌نگاران یونانی دربارهٔ ایران باستان می‌پردازد. این اثر به باور پیر اوبه، ناشر فرانسوی آن «ضمن درسی که از روش‌شناسی به ما می‌آموزد، به یاری تاریخ نگاران منحصراً یونانی که بیرحمانه و آشکارا آنان را مورد انتقاد قرار می‌دهد، به نحوی موفقیت‌آمیز چیزی را استوار می‌کند که بسیاری حس کرده‌اند و هرگز جرات افشای آن را نداشته‌اند.» ترجمه فارسی این کتاب در سال ۱۳۸۵ برنده جایزه کتاب سال شده‌است.

زندگی‌نامه[ویرایش]

امیر بدیع، در ۱۸ دی ماه ۱۲۹۴ خورشیدی، در همدان زاده شد. پس از درگذشت پدرش، دکتر مهدی‌خان بدیع‌الحکما نام «مهدی» را برای یادمان پدر، بر نام خود افزود و به نام «امیر مهدی بدیع» شناخته شد. دورهٔ تحصیل دبستان و دورهٔ اول دبیرستان را میان سال‌های ۱۳۰۱ تا ۱۳۱۱ ه‍. خ در مدرسهٔ آلیانس همدان گذراند؛ از همین سال رهسپار فرانسه شد و تا سال ۱۳۱۶ تحصیلات متوسطه را در پاریس تکمیل کرد. سپس در دانشگاه لوزان (سوئیس) به تحصیل در رشتهٔ ریاضیات و فیزیک پرداخت، و آن گاه میان سال‌های ۱۳۱۹ تا ۱۳۲۰ در مدرسهٔ عالی رم (ایتالیا) سرگرم تحصیل زبان و ادبیات لاتین شد. از سال ۱۳۲۹ به مدرسهٔ عالی پلی‌تکنیک زوریخ (سوئیس) وارد شد، و تا سال ۱۳۲۶ دورهٔ عالی ریاضیات و فلسفهٔ علوم را با دریافت درجهٔ دکتری در آن رشته گذراند. آن سال‌ها که هم‌زمان با جنگ جهانی دوم بود به دلیل نرسیدن هزینهٔ تحصیل و زندگی در اروپا به او بسیار سخت گذشت. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، در کشور سوئیس اقامت گزید، و بعدها خلوت عارفانه‌ای را در دهکدهٔ ایتالیایی‌زبان «آسکونا» در شرق سوئیس یافت. امیرمهدی بدیع در شهریور ۱۳۷۳ (سپتامبر ۱۹۹۴) در سوئیس درگذشت.

امیرمهدی بدیع، پیوسته با یاد و نام سرزمین نیاکانی، با عشق به تاریخ و حکمت باستانی ایران، یکسره به پژوهش پرداخت و به نوشتن آثاری سترگ و ماندنی همت گماشت. امیرمهدی بدیع که در سال ۱۳۱۲ در سن ۱۸ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به اروپا رفت و تا پایان عمر در آن جا ماندگار شد، دانشمند و فلسفه‌دان بزرگی بود که پس از تحصیل در رشته‌های ریاضی، فیزیک، ریاضیات عالی، مهندسی، فلسفه و ادبیات، با تألیف کتاب‌هایی به زبان فرانسه مانند اندیشهٔ روش در علوم (سوئیس، ۱۹۵۳) در ۷ جلد و توهّم گسترش‌پذیری بی‌پایان حقیقت (سوئیس، ۶۰-۱۹۵۷) در ۲ جلد و نیز هگل و مبادی اندیشهٔ معاصر، پایه‌های پذیرش خود را به عنوان دانشمندی صاحب‌نظر در غرب استوار کرد و مورد ستایش قرار گرفت، او سپس با تألیف کتاب‌های آیین و گفتار زرتشت و ۵ جلد کتاب یونانیان و بربرها با چنان توطئهٔ سکوتی روبرو شد که چه بسا علت اصلی خانه‌نشینی او تا پایان عمر گردید.

امیرمهدی بدیع با آشنایی و چیرگی به زبان‌های باستانی یونانی و لاتینی و زبان‌های امروزی فرانسوی، انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی، به گفتهٔ خود، دست کم ده بار تاریخ هرودوت را کلمه به کلمه و سطر به سطر به زبان اصلی و ترجمهٔ اروپایی خوانده و مدت ۲۰ سال به راستی حتی یک روز را بدون اندیشه دربارهٔ آن چه هرودوت دربارهٔ ایرانیان نوشته سپری نکرده‌است[۱]. او افزون بر هرودوت تمام نویسندگان باستانی یونان و روم که نوشته‌هایشان به نحوی با موضوع مورد نظر مربوط می‌شده‌اند (مانند توسیدید، پلوتارک، دیودور سیسیلی، کتزیاس (از طریق فوتیوس)، گزنفون، آیسخولوس (اشیل)، افلاطون، پائوزانیاس، افوروس، استرابون، لوکیاس، لیکورگوس، ایسوکراتس، آریستوفان، کرنلیوس نپوس، تئوپومپوس، یوستینوس، نیوکولاس دمشقی، کرنلیوس تامسوس و...)، آثار نویسندگان عصر جدید آلمان، فرانسه، انگلیس، ایتالیا و آمریکا (گاستون ماسپرو، بوسوئه، ولتر، پُل کلوشه و...) را نیز بی‌رحمانه به نقد کشیده‌است.

آنچه از مجموع پژوهش‌های او می‌توان دریافت آن است که گرچه تاریخ‌های هرودوت در واقع افسانهٔ دروغ و غرض‌ورزانه‌ای است که به منظور خدمت به تبلیغات آتن در عصر پریکلس برای خوشایند و روحیه‌بخشی به آتنی‌ها و کمک به ایشان در تسلط بر سایر دولت-شهرهای یونانی نوشته شده، ولی از شوربختی ایرانیان و به علت مقاصد گوناگون اروپاییان در هر دوره که با این هدف سازگار بوده (رومیان به علت رویارویی با سلسله‌های اشکانی و ساسانی، غرب مسیحی به علت رویارویی با اسلام و برای دامن زدن به جنگ‌های صلیبی، و سپس اروپاییان دو سدهٔ گذشته به علت مقاصد استعماری در شرق و به‌خصوص در خاورمیانه و ایران در ۳۰۰ سال گذشته) وقتی در سراسر قرن بیستم تمام کتاب‌های تاریخ غربیان چه مدرسه‌ای و چه دانشگاهی نه تنها دروغ‌های عجیب و آشکار هرودوت را پذیرفته و مورد استناد قرار دادند، بلکه در بسیاری جاها از آن نیز فراتر رفته و با تفسیرهای دلخواهانه و ضدعلمی بر آب و روغن آن افزوده و پیوسته ایرانیان را خوار کرده، و گناهکار و وحشی و واپس‌مانده وانمود کرده‌اند و این در واقع اروپاییان بوده‌اند که برای واژهٔ «بربر» که از نظر خود یونانیان معنایی جز «بیگانه و غیر یونانی» نداشته‌است، بار معنایی «وحشی» را تراشیده‌اند.

در بارهٔ یونانیان و بربرها [۲][ویرایش]

بدیع که برای بررسی خود طبعاً هیچ منبعی غیر از خود تواریخ در اختیار ندارد، از تناقض‌گویی‌ها و افسانه‌پردازی‌های آشکارا دروغ هرودوت برای رد نوشته‌های او بهره می‌گیرد. به راستی شش کتاب اول تواریخ نمایشنامه‌ای از پیش پرداخته شده و مقدمه‌ای هستند برای سه کتاب آخر که به نبردهای پلاته و سالامیس و چند نبرد خیالی یا بی‌اهمیت اختصاص دارند که اوج دروغ‌پردازی‌ها و صحنه‌سازی‌های اوست و آن گاه نمایشنامه با ماجرای دروغین عشقی خشایارشا به عروس و برادرزادهٔ خود به پایان می‌رسد که اهانت بزرگی است به شاه ایران و همهٔ ایرانیان و نشان می‌دهد که جناب هرودوت از رویدادها و گفتگوهای درون اتاق خواب خشایارشا نیز خبر داشته، همان گونه که در جاهای دیگر از آن چه در ذهن کورش و داریوش و کمبوجیه و خشایارشا می‌گذشته نیز باخبر بوده‌است!

از مستندات امیرمهدی بدیع می‌آموزیم که بزرگ‌ترین و بی‌غرض‌ترین تاریخ‌نویس عصر هرودوت یعنی توسیدید اصلاً او را به عنوان مورخ قبول ندارد، ارسطو او را افسانه‌پرداز می‌نامد و پلوتارک کتابی به نام «دربارهٔ بدنهادی هرودوت» می‌نویسد تا ثابت کند که هرودوت دربارهٔ تمام شهرهای دیگر یونانی که مخالف آتن بوده‌اند (از جمله ایالت بئوسی به مرکزیت تِبِس (تب) که زادگاه پلوتارک بوده) آشکارا و عمداً دروغ گفته‌است، گرچه جابه‌جا می‌افزاید که به مسئلهٔ «بربرها» (یعنی ایرانیان) کاری ندارد و در مورد ایرانیان، خود همان یاوه‌های هرودوت را تکرار می‌کند.

می‌آموزیم که دموکراسی (مردم‌سالاری) ادعایی آتن به‌راستی چیزی جز «دمون‌کراسی» (= دیوسالاری) نبوده زیرا آتنیان انگشت‌شمارِ مسلط بر تمام بقیهٔ ساکنان شهر، اصولاً بردگان را «مردم» و «آدم» نمی‌دانسته‌اند که برای آنان آزادی قایل باشند (چنان که ارسطو برده را «ابزار جاندار» می‌دانست) و از حدود ۴۵۰ هزار نفر جمعیت آتن در عصر طلایی پریکلس، ۴۰۰ هزار نفر برده بوده‌اند و بقیه را نیز زنان و کودکان غیرشهروند تشکیل می‌داده‌اند که حق رأی نداشتند و فقط حدود ۵ هزار تن، یعنی اشراف و برده‌داران و ثروتمندان، از حق رأی برخوردار بودند. می‌آموزیم که آتن آن‌روزی چنان غرق در فساد و توطئه «آزادان» علیه یکدیگر بود که همواره همهٔ دولت‌شهرهای دیگر خواهان صلح با ایران و حتی پیوستن به شاهنشاهی ایران بودند و بزرگ‌ترین سرداران و فرمانروایان آتنی و اسپارتی (حتی همان کسانی که فرماندهی نبردهای «سرنوشت‌ساز» سالامیس و پلاته را علیه ایران برعهده داشتند) یا به دربار ایران پناه می‌آوردند (از جمله پیسیستراتوس فرمانروای آتن و خاندان او، خاندان آلوئادهای هوادار ایران در ایالت تسالی، دماراتوس پادشاه اسپارت، تمیستوکلس فرمانروا و دریاسالار آتن در نبرد سالامیس) یا به جرم ایران‌دوستی اعدام می‌شدند (پائوزانیاس فرماندهِ اسپارتی یونانیان در نبرد پلاته)؛ و فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ آن به جرم حقیقت‌گویی اعدام می‌شدند (سقراط) یا در حسرت نظام‌های پادشاهی ایران و اسپارت می‌سوختند تا از شرّ دموکراسی خودخواندهٔ آتن رهایی یابند (گزنفون و افلاطون بزرگ‌ترین شاگردان سقراط) و افلاطون چنان به ستوه می‌آید و از «دموکراسی» پوشالی و فریبکار آتنی بیزار می‌شود که رؤیای یک جامعهٔ آرمانی دیکتاتوری کمونیستی را در سر می‌پروراند[۳].

می‌آموزیم آن خشایارشایی که غربیان غرض‌ورزانه به او نسبت «بی‌حالی» و «تن‌پروری» می‌دهند، در همان سه سال نخست پادشاهی خود و قبل از لشکرکشی به یونان (که هرودوت ۳ کتاب پایانی از ۹ کتاب خود را به آن اختصاص می‌دهد) به آسانی شورش‌های پراهمیت مصر و بابل را سرکوب می‌کند (که هرودوت فقط دو سطر به اولی اشاره می‌کند و به دومی اصلاً اشاره نمی‌کند!)، آن گاه با سپاهی حداکثر ۳۰۰ هزار نفری (که هرودوت یک بار تعداد آن را ۱٬۷۰۰٬۰۰۰ نفر (ص ۳۷۵ ترجمهٔ فارسی)، یک بار ۳ میلیون (ص ۴۱۴ همان) و بالاخره یک بار همراه با خدمه و گماشتگان ۷ میلیون نفر ذکر می‌کند!) بدون هیچ‌گونه مقاومتی مسیر میان شوش تا ترموپیل (در نزدیکی آتن) را می‌پیماید که برای پرهیز از اجحاف به مردم محلی، از پیش در محل‌هایی معین برای سپاه، انبارهای آذوقه تدارک دیده شده، در مسیر او همهٔ دولت‌شهرهای یونان داوطلبانه به سپاه او می‌پیوندند، بر هلسپونت داردانل پل می‌زند، از کوه آتوس کانال می‌زند، مقاومت دلیرانهٔ لئونیداس، فرماندهِ اسپارتی را در تنگهٔ ترموپیل به آسانی و به یاری خیانت یک یونانی درهم می‌شکند و ظرف سه ماه به آتن می‌رسد و شهری خالی را که ساکنانش گریخته بودند تصرف می‌کند.

می‌آموزیم که در سراسر حدود ۲۳۰ سال فرمانروایی هخامنشیان حتی یک ایرانی به شاه و کشور خود خیانت نمی‌کند، ولی یونانیان نه تنها گله‌گله مزدور سپاه ایران می‌شوند، بلکه از شاه و سردار تا فرد عادی هر لحظه آمادهٔ خیانت به آرمان کشور خویش هستند. می‌آموزیم همان یونانیانی که همواره از برابر سپاه ایران گریخته‌اند و اجازه داده‌اند ظرف دو سال دو بار ایرانیان آتن را تصرف کنند، و مدت ۱۲ روز نیز در هنگام نبرد پلاته پیوسته از برابر سپاه مردونیه می‌گریزند و از ایرانیان در هراس اند و تن به جنگ نمی‌دهند مگر آن که مجبور شوند، ناگهان ظرف یک نیم‌روز [!] با مرگ مردونیه سپه‌سالار ایران و معجزهٔ بت‌های خود چنان جانی می‌گیرند که غیرممکن را ممکن سازند و طی چند ساعت [!] ۲۹۷ هزار از ۳۰۰ هزار سپاه مردونیه را قتل عام می‌کنند و خود کمتر از ۲۰۰ نفر کشته می‌دهند [!!]، و مورخان غربی نیز یا این یاوه‌ها را می‌پذیرند یا با سکوت از کنار آن رد می‌شوند. می‌آموزیم که سپاه ایران طی دو سال ۴۷۹ و ۴۸۰ پیش از میلاد دو بار به آسانی آتن را تصرف می‌کند و پس از چهار نبرد عمده (دو نبرد زمینی و دو نبرد دریایی) در دو تا پیروز می‌شود (ترموپیل در خشکی و آرته‌میزیون در دریا) و در دوتا شکست می‌خورد (سالامیس در دریا و پلاته در خشکی) ضمن این که در دریا دو طوفان بزرگ بخش عظیم نیروی دریایی ایران را از بین برده و تعداد رزمناوهای دو حریف را برابر کرده و حتی اندکی به یونانیان برتری بخشیده‌است.

می‌آموزیم که نبردها و پیروزی‌های پوتالی و موکاله جز ابداعات ذهنی هرودوت و مبلغان آتنی نبوده‌اند. می‌آموزیم که این دو شکست برای ایران همچون نیش پشه‌ای بوده‌اند بر پوست پیل، زیرا در پایان، ایران هیچ یک از متصرفات سابق خود را از دست نمی‌دهد و هدف گوشمالی آتن به انتقام آتش زدن سارد را تحقق می‌بخشد، و در عوض آتن مدت حدود ۷۰ سال (از ۴۰۴ تا ۴۷۷) به بهانهٔ «اتحادیهٔ دلوس» به غارت و زورگویی و باج‌خواهی از سایر دولت‌شهرهای یونانی خارج از تصرف ایران می‌پردازد، که البته نیمی از این مدت (مدت ۲۷ سال از ۴۰۴ تا ۴۳۱) به جنگ خونین با اسپارت (جنگ‌های پلوپونز) می‌گذرد که در پایان به شکست و ویرانی آتن و فرسایش قوای همهٔ یونانیان و آمادگی ایشان برای انقیاد به دست فیلیپ و اسکندر مقدونی می‌انجامد. می‌آموزیم که حتی اگر هرودوت افسانه‌پرداز آیسخولوس (اشیل) نمایشنامه‌نویس و ایزوکراتس خطیب و پلوتارک و دیگران به هر دلیل تا حدی حق داشتند به علت یونانی بودن علیه ایران دروغ ببافند و تبلیغ کنند، اگر باز اروپاییان سده‌های ۱۷ و ۱۸ که یا برای دموکراسی مبارزه می‌کردند (ولتر) یا «برای استفادهٔ شخصی ولیعهد» تاریخ می‌نوشتند (بوسوئه) تا حدی حق داشتند از «دموکراسی خیالی» آتن الگویی آرمانی برای مصرف داخلی خودشان بتراشند و مانند ولتر مدعی شوند «اگر خشایارشا در سالامیس شکست نمی‌خورد شاید اکنون همگی ما بربر بودیم»(ص ۳۶۵ کتاب دوم)، اما آن به‌اصطلاح مورخان سده‌های نوزدهم و بیستم میلادی حق ندارند غرض‌ورزانه همان یاوه‌ها و دروغ‌های هرودوت و حتی نمایشنامهٔ حماسی آیسخولوس [!] را به عنوان علم و تاریخ واقعی به خورد خوانندگان خود بدهند.

بدیع در دو صفحهٔ پایانی جلد چهارم می‌نویسد:

«امروز نیز باز روح خشایارشا می‌تواند هنوز دلواپس باشد، زیرا اضطرابی که از ۲۵ قرن پیش آغاز شده بود هنوز ادامه دارد. تا هنگامی که آتن و اسپارت بر سر رهبری یونان با هم کشمکش داشتند، آتنی‌ها به دستاوردهای ادعایی خود می‌بالیدند و از حماقت و بزدلی ادعایی که به دشمنان خویش، به ایرانیان و یونانیان، نسبت می‌دادند استفاده می‌کردند تا مدعی شوند که چون آزادی را نجات داده‌اند پس برتری حق آنان است. و روزی هم که آتنی‌ها با تسلط بر دریا بر بخش اعظم یونان دست انداختند و چیره شدند با وقاحت تمام همان حقوق ادعایی همان دستاوردهای آزادی‌خواهانه پیشین را دستاویز قرار دادند تا شهرهای دیگر یونان را از هرگونه آزادی محروم کنند.

روزی که اسپارتیان امپراتوری آنان را تصرف کردند باز آتنی‌ها به همان دستاوردهای پیشین خود دربارهٔ خدمت به آزادی هلن متوسل شدند تا در مورد بیدادی که گویا بر آنان رفته بود زبان به شکوه بگشایند. روزی هم که اسکندر مقدونی برای فتح بابل و اکباتان و شوش نیاز به تحریک یونانیان داشت تا لقب «شاه بزرگ» بر خود بگذارد و اسپارت و آتن و بقیهٔ یونان را نیز به زیر یوغ خود کشد، باز همان بوق تبلیغاتی آتن علیه ایرانیان را بر دهان گذاشت تا آنان را به دنبال خود بکشاند و هنگامی هم که یونان یکی از ایالات امپراتوری روم شد و از یونان، سالامیس و از عظمت آتن جز خاطره‌ای باقی نمانده بود، و رومیان پس از تاراج آتن و کورینت و دلف و بقیهٔ یونان و به غارت بردن همهٔ ثروت‌های آن، یونانیان را «انگل» می‌نامیدند، خود را وارث مشروع هلن‌ها اعلام کردند و بنابراین همچنان افسانه‌های تبلیغات کهنهٔ آتنی جان گرفتند و گُل کردند و این جان گرفتن به این دلیل بود که فاتحان جدید به این افسانه‌ها به عنوان دستاویزی برای چپاول آسیا نیاز داشتند، و حتی مغلوبان نیز در این افسانه‌ها تسلایی برای بدبختی‌های خود می‌یافتند. از آن پس با آن که بارها جای غالبان و مغلوبان عوض شده‌است، اما همان بهانهٔ قدیمی هنوز زنده‌است و مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد. راست آن است که این بهانه یک آرزوی آرمانی بود و بعضی آرزوها و آرمان‌ها جان‌سخت هستند.»

فهرست آثار امیرمهدی بدیع[۴][ویرایش]

  • اندیشهٔ روش در علوم (سوئیس، ۱۹۵۳)
  • توهّم گسترش‌پذیری بی‌پایان حقیقت (سوئیس، ۱۹۵۷ - ۱۹۶۰)
  • جهان و سخن زرتشت (سوئیس، ۱۹۶۱)
  • دیوان امیر شاهی سبزواری، با مقدمهٔ امیرمهدی بدیع (سوئیس، ۱۹۶۲)
  • یونانیان و بربرها (سوئیس، ۱۹۶۳-)

ترجمهٔ مجموعهٔ ۱۵جلدی «یونانیان و بربرها» با عنوان فرعی «روی دیگر تاریخ» تألیف امیرمهدی بدیع و ترجمهٔ قاسم صنعوی، مرتضی ثاقب فر و عبدالمحمد روحبخشان برگزیدهٔ بخش تاریخ جایزهٔ کتاب سال شد.[۵]

  • شوش بر ضد آتن
  • سکوت‌های علم
  • هگل و مبادی اندیشهٔ معاصر (سوئیس، ۱۹۶۴)

پانویس‌ها و منابع[ویرایش]

  1. یونانیان و بربرها، کتاب دوم جلد چهارم، صص ۱۲۳ و ۲۹۹
  2. یونانیان و بربرها، روی دیگر تاریخ، یادداشت مترجم، مرتضی ثاقب‌فر
  3. یونانیان و بربرها، کتاب دوم جلد چهارم، صفحهٔ ۳۶۳
  4. به یاد امیرمهدی بدیع، مورخ معاصر، پرویز اذکایی، مجلهٔ کلک، فروروین-تیر ۱۳۷۴، ص ۴۹۵-۵۰۵
  5. خبرگزاری ایسنا: برگزیدگان جایزهٔ کتاب سال