ویلیام اس. باروز

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

ویلیام‌ سوارد‌ باروز ‌دوم (به انگلیسی: William Seward Burroughs II) که اغلب با نام ویلیام اس. باروز شناخته می‌شود نویسنده و هنرمند تجسمی آمریکایی بود. او در کنار آلن‌گینزبرگ و جک‌کرواک هسته اصلی نسل‌بیت را تشکیل می‌دادند. باروز از نویسندگان پست‌مدرنی به شمار می‌رود که آثارش بر فرهنگ‌عامه تأثیر بسیاری داشته است. وی در طول زندگی‌اش هجده رمان نوشته، شش مجموعه داستان و چهار مجموعه مقاله. همچنین، پنج کتاب شامل گفت‌و‌گوها و مکاتبات نیز از او منتشر شده است. او با موزیسین‌ها‌ و بازیگرهای بزرگی همکاری داشت و در بسیاری از فیلم‌ها ظاهر شد. او همچنین با نام مستعار ویلیام لی (William Lee) شناخته می‌شد. باروز هزاران تابلو نقاشی و آثار تجسمی خلق کرد که توسط تکنیک منحصر به‌فردش به نام (Gunshot paintings) بوجود آمده بودند، وی هنر شاتگان(Shotgun Art) را کشف می‌کند: شلیک توپی از رنگ بر روی بوم نقاشی و پدید آمدنِ تصادفیِ اثری هنری. اولین نمایشگاه نقاشی‌اش در نیویورک برگزار می‌شود و نمایشگاه‌های بیشتری از راه می‌رسند.

ویلیام اس. باروز
Burroughs1983 cropped.jpg
ویلیام اس. باروز در تولد ۶۹ سالگیش در سال ۱۹۸۳
زادهٔ۵ فوریهٔ ۱۹۱۴
سنت لوئیس، میسوری
درگذشت۲ اوت ۱۹۹۷ (۸۳ سال)
لورنس، کانزاس
علت درگذشتحمله قلبی
ملیتآمریکایی
محل تحصیلدانشگاه هاروارد
پیشهداستان‌نویس، مقاله‌نویس و منتقد اجتماعی
عنوانویلیام لی
همسر(ها)جون ولمر
فرزندانویلیام باروز سوم
امضاء
William S Burroughs signature.svg

ویلیام سوارد باروز در پنجم فوریه سال ۱۹۱۴ در خانواده‌ای ثروتمند در سنت‌لوئیس، میزوری آمریکا به‌دنیا آمد. پدرش، مورتیمر ‌باروز، فرزند ویلیام باروز اول بود، مخترعی که مکانیسم ماشین‌حساب را تکامل بخشید و در ۱۸۸۰ شرکت انترناسیونال باروز را تاسیس کرد. باروز به دانشگاه هاروارد می‌رود و زبان انگلیسی می‌خواند و پس از آن به وین سفر می‌کند و برای تحصیلات تکمیلی انسان‌شناسی می‌خواند و در دانشکده‌ی پزشکی وین ثبت‌نام می‌کند‌. باروز به سال ۱۹۴۲ در ارتش ایالات‌متحده آمریکا ثبت‌نام می‌کند تا در دوره‌ی جنگ‌جهانی دوم خدمت کند. وی پس از رد شدن از طرف دفترخدمات‌راهبردی و نیروی‌دریایی‌ایالات‌متحده‌آمریکاه به مواد‌مخدر اعتیاد پیدا کرد و این مسئله بر تمام مسیر زندگی او تاثیر بسزایی گذاشت. در سال ۱۹۴۳ زمانی که باروز در نیویورک زندگی می‌کرد با آلن‌گینزبرگ و جک‌کرواک آشنا شد. تاثیر متقابل آن‌ها بر یکدیگر باعث بوجود آمدن جنبش نسل‌بیت شد،‌ که تاثیر تعیین کننده‌ای بر پادفرهنگ دهه۱۹۶۰ داشت.

باروز دومین همسرش یعنی جون‌ولمر را در سال ۱۹۵۱ در حالی که مست بود، به ضرب گلوله در مکزیکو سیتی به قتل می‌رساند. این حادثه در بازی ویلیام‌تِل رخ می‌دهد، که باروز لیوانی را روی سر همسرش می‌گذارد و شلیک می‌کند، اما تیرش، نه به لیوان که، به سر جون می‌خورد. جون‌ولمر بیست‌و‌هشت ساله می‌میرد. او به بازجو و بازپرس می‌گوید که درحال نشان دادن اسلحه به دوستانش بوده که اسلحه از دستش لیز می‌خورد و به میز اصابت می‌کند و باعث شلیک شدن گلوله و نهایتاً کشته‌شدن همسرش می‌شود. وی دستگیر و به قید وثیقه بازداشت می‌شود. سپس، به طَنجه‌ی مراکش می‌گریزد. پس از اینکه سوارد باروز به ایالات متحده بازمی‌گردد، در محاکمه‌ای‌غیابی محکوم به قتل می‌شود و حکمش دو سال معلق می‌ماند.

اکثر نوشته‌های باروز نیمه‌زندگینامه‌ای هستند، که به‌ عنوان معتادی‌هروئینی از تجربیاتش نوشته است. او در مکزیکوسیتی، لندن، پاریس، و منطقه‌ی‌ بین‌المللی طَنجه در مراکش زندگی کرد و همچنین جنگل‌های‌آمازون را هم گشته بود. در آثارش عناصر و مضامینی به مانند عرفان و علم‌غیب و جادو به کرات دیده می‌شود، که این مسائل علاقه‌ی دائمی‌اش، هم در داستان‌ و هم در زندگی واقعی بودند. باروز با اولین رمان حرفه‌ای‌اش گَردی (Junkie) که در سال ۱۹۵۳ منتشر شد به موفقیتی عظیم دست‌یافت اما، او را اکثراً به‌خاطر سومین رمانش یعنی ناهار‌لخت (Naked Lunch) که درسال ۱۹۵۶ نوشته‌شد می‌شناسند. پس از آنکه ناشر ناهارلخت یعنی Grove Press به دلیل لحن‌ تند و انتقادی کتاب مورد شکایت قرار گرفت، این اثر به یکی از اصلی‌ترین پرونده‌های ممیزی در آمریکا تبدیل شد. ویلیام سوارد باروز ثانی در کنار برایان‌جیسین، به استفاده از تکنیکِ کات‌آپ رو می‌آورد: 《ناهار‌لخت》و 《تریلوژی‌ نُوا》(Nova Trilogy) (1961-1976)، که به تریلوژی کات‌آپ نیز شهره است، مشتمل بر سه رمان که اغلب در لندن و پاریس نوشته شده‌اند: 《ماشین نرم》 (Soft Machine) (1961-1966)، 《بلیطی که منفجر شد》 (The Ticket that exploded)(1962-1967) و 《نُوا اکسپرس》(Nova Express)(1964).

او به سال ۱۹۸۳ در انجمن هنر و ادبیات آمریکا (American academy and institute of Arts and Letters) منتخب شد. در ۱۹۸۴ جایزه‌ی Ordre des Arts et des Lettres توسط کشور فرانسه به او اعطا شد.

جک‌کرواک درباره‌ی ویلیام سوارد باروز می‌نویسد: "از زمان جاناتان‌سوئیفت تا امروز، باروز بزرگترین نویسنده‌ی هجو نویس بوده است." او شهرتش را به واسطه‌ی تخریب مادام‌العمر نظام‌های اخلاقی، سیاسی و اقتصادی جامعه‌ی مدرن آمریکا بدست آورد که این تخریب به واسطه‌ی بیان هجوی تاریک و طنزآمیز بود. جِی.جی.بالارد او را: "مهم‌ترین نویسنده‌ای که پس از جنگ‌جهانی دوم ظهور کرده" می‌خواند؛ و نورمن‌میلر او را اینگونه توصیف می‌کند: "تنها نویسنده‌ی زنده‌ی آمریکایی که نبوغ دارد‌."

از گوش بریده‌ی وان‌گوگ تا بند انگشت ویلیام‌‌باروز[ویرایش]

ویلیام اس. باروز در پنجم فوریه‌ی ۱۹۱۴ در سنت‌لوئیسِ ایالتِ میزوریِ آمریکا در خانواده‌ای ثروتمند متولد شد. پدربزرگ‌اش مکانیسم ماشین‌حساب را تکامل داد و شرکت انترناسیونال باروز را تاسیس کرد و به‌واسطه‌ی آن ارث کلانی برای فرزندان و نوه‌هایش به‌جا گذاشت، اگرچه برخی زندگی‌نامه‌نویسان باروز معتقدند که در ثروت خانواده‌ی باروز اغراق شده است.

در ۱۹۳۰ والدین باروز او را به مدرسه‌ی شبانه‌روزی گران‌قیمتی می‌فرستند: 《لوس‌آلاموس》 در ایالتِ نیومکزیکو. باروز در ۱۹۳۲ به دانشگاه هاروارد می‌رود تا ادبیات بخواند. در سال ۱۹۳۶ از هاروارد فارغ‌التحصیل می‌شود. در دوران هاروارد رفت‌و‌آمدهایی به نیویورک دارد و با تبهکاران و گروه‌های زیرزمینی نیویورک آشنا می‌شود. پس از اتمام هاروارد به وین می‌رود و در دانشکده‌ی پزشکی ثبت‌نام می‌کند‌. با ایلس‌کلاپر آشنا می‌شود، زنی که از دست نازی‌ها در هامبورگ گریخته بود. باروز با او ازدواج می‌کند تا زن بتواند به آمریکا مهاجرت کند. این ازدواج چند سال بعد در آمریکا فسخ می‌شود.

در ۱۹۳۸ باروز مطالعات‌اش درباره‌ی مایاها و یادگیری زبان ناواهو (Navajo: زبان سرخپوستان بومی آمریکا) را آغاز می‌کند. مطالعاتی این‌چنینی تاثیری ماندگار بر آثار او دارند. در همان سال، به همراه دوست دوران کودکی‌اش، کلس‌الوینس، داستان 《واپسین بارقه‌های نور شفق》 "Twilight's last gleamings" را می‌نویسد. داستانی که اولین تلاش او در نویسندگی محسوب می‌شود.

در ۱۹۳۹ باروز با جک‌اندرسون آشنا و رابطه‌ی خاصی بین‌شان برقرار می‌شود. باروز بند آخر انگشت دست چپ‌اش را قطع می‌کند (فاز وان‌گوگی) و در کلینیک روانیِ بیلیویو بستری می‌شود. ماجرای این قطع انگشت در داستان《انگشت》 (The Finger) با اندک تفاوتی از اصل ماجرا آمده است.

در ۱۹۴۲ ارتش آمریکا باروز را برای خدمت در جنگ جهانی دوم احضار می‌کند، اما سرانجام باروز معاف می‌شود، به لطف تلاش مادر و سابقه‌ی بیماری روانی‌اش. باروز به شیکاگو می‌رود و مدتی به‌عنوان سم‌پاش آفات یا 《موذی‌کُش》 مشغول به کار می‌شود. دو دوست از سنت‌لوئیس به دیدن‌اش می‌آیند: لوشین‌کَر و دیوید‌کَمِرِر.

بعد از مدتی، لوشین‌کَر، که دانشجوی دانشگاه شیکاگو است، به دانشگاه کلمبیا در نیویورک منتقل می‌شود. کَمِرِر و باروز هم با او می‌روند. لوشین با جک‌کرواک و آلن‌گینزبرگ آشنا می‌شود و این دو را با باروز و کَمِرِرِ آشنا می‌کند. کرواک در خانه‌ی دوستش، ادی‌پارکر، ساکن است و با او زندگی می‌کند. پارکر با جون‌وُلمر هم‌خانه است. آپارتمانِ آن‌ها پاتوق مثلثی می‌شود که به زودی به 《نسل‌بیت》《Beat Generation》 مشهور خواهد شد: ویلیام‌باروز، جک‌کرواک و آلن‌گینزبرگ. کرواک و گینزبرگ در تابستان ۱۹۴۵ وُلمر و باروز را به هم جوش می‌دهند. جون‌وُلمر از ازدواج قبلی‌اش دختری دارد.

آثار ترجمه شده به فارسی:[ویرایش]

کریسمسِ گَردی، ترجمه فرید‌قدمی(انتشارات روزنه)

گربه‌ی درون، ترجمه مهدی‌نوید(انتشارات چشمه)

ناهار لُخت، ترجمه فرید قدمی (انتشارات هیرمند)

زندگی تعطیلات بین دو دنیاست، ترجمه علی‌قنبری (انتشارات ورا)

پانویس[ویرایش]

منابع[ویرایش]