آدم‌کشی زنجیره‌ای

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
قاتل زنجیره‌ای آمریکایی اهل شیکاگو اچ.اچ. هلمز که به ۲۷ قتل اعتراف کرد.

آدم‌کشی زنجیره‌ای یا قتل‌های سریالی به گونه‌ای آدم‌کشی گفته می‌شود که در آن فرد قاتل عمدتاً به دلیل بیماری‌های روانی اقدام به کشتن عمدی بیش از یک نفر در زمان‌ها و شرایط مختلف می‌کند. قاتل زنجیره‌ای معمولاً افراد مورد نظر خود را تعقیب می‌کند و در فرصت مناسب آن‌ها را به قتل می‌رساند. الگو و نحوه ارتکاب قتل‌ها مشابه یکدیگر و قربانیان معمولاً دارای نقاط مشترک مانند شغل، نژاد، ویژگی‌های ظاهری، جنسیت و یا گروه سنی خاص می‌باشند. در نحوه انجام این نوع قتل‌ها غالباً مسایل و تمایلات جنسی خودنمایی می‌کنند.

قاتل زنجیره‌ای[ویرایش]

قاتل زنجیره‌ای یا سریالی فردی است که به تنهایی سه و یا بیشتر از سه نفر را در طی یک دوره زمانی (بیشتر از یک ماه) با فواصل زمانی و تحت تاثیر انگیزه‌های روانی به قتل برساند. بعضی از منابع این بخش از تعریف «سه و یا بیشتر از سه نفر» را قبول ندارند و تعریف دیگری ارائه می‌کنند: تعداد دو و یا بیشتر از دو قتل که معمولاً و نه همیشه توسط یک نفر به تنهایی و به صورت مجزا واقع شده باشند.

مفهوم و اصطلاح قاتل سریالی در دهه ۱۹۷۰ توسط یکی از ماموران ویژه پلیس فدرال امریکا به نام رابرت رسلر به کار گرفته می‌شد و رواج پیدا کرد. قاتلان سریالی را نباید با آدمکشهایی که افراد زیادی را به صورت دسته جمعی در یک مکان از بین می‌برند و یا آنهایی که در یک زمان محدود و کوتاه در دو یا چند مکان مختلف دست به قتل می‌زنند اشتباه گرفت.

پلیس فدرال آمریکا انگیزه قاتلان سریالی را خشونت، هیجان و برانگیختگی، مسایل مالی وجلب توجه دیگران می‌داند.

کودکی و دوران رشد[ویرایش]

افراد در دوران کودکی و در سنین رشد تعاملات و رفتارهای اجتماعی را در خانواده می‌آموزند. در این زمان اگر کودک در محیط خانواده و از سوی افراد خانواده مورد بی مهری و بی اعتنایی قرار گیرد و یا طرد شود این روند اجتماعی شدن دچار اختلال می‌گردد. در مطالعه‌ای که در سال ۱۹۹۰ توسط دو محقق به نام‌های ویلسون و سیمن صورت گرفت مشخص شد تقریباً تمامی قاتلان سریالی مورد مطالعه در دوران کودکی خود با نوعی از مشکلات محیطی نظیر خانواده‌های فروپاشیده و و فاقد انسجام روبرو بوده‌اند. بر طبق این تحقیقات همه این افراد در خانواده‌هایی بزرگ شده بودند که طلاق، جدایی و یا فقدان یکی از والدین در آنها اتفاق افتاده بود. در این خانواده‌ها کودک از کانون توجه خارج می‌گردد. در نتیجه کودک اعتماد به نفس خود را از دست می‌دهد و خود را ناتوان از تغییر شرایط می‌بیند، پس دنیایی خیالی برای خود می‌سازد و بدان پناه می‌برد. این دنیای خیالی همان آرمان شهری است که کودک در واقعیت بدان احتیاج داشته و کم کم جای دنیای واقعی را می‌گیرد. او در این دنیا هر چه می‌خواهد می‌کند، هدف فقط برآوردن و ارضای امیال اوست و دیگران در این دنیا ارزش و جایگاهی ندارند. بر طبق نظر گاریسون (۱۹۹۶)احساسات و خوی اجتماعی در این دنیای وهمی و خیالی فرد-محور رشد می‌یابد و سیر طبیعی نهادینه شدن و شکل گیری مفاهیمی مانند خوب و بد و نوع دوستی دچار نقصان می‌شوند و این آغاز شکل گیری شخصیت جامعه ستیز و ضداجتماعی فرد است. در نهایت مرزهای دنیای واقعی و خیالی کم کم از بین رفته و احساساتی مانند سلطه گری، زورگویی، برتری جویی جنسی و خشونت تقویت می‌گردد، که در آینده زمینه‌های ارتکاب جرم و جنایت توسط فرد را مهیا می‌سازد.

جستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]