سید عبدالله ضیایی‌نیا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
سید عبدالله ضیایی‌نیا
Ziai.jpg
شناسنامه
معروف به آیت‌الله دکتر سید عبدالله ضیایی
نام کامل سید عبداللّه ضیایی
زادروز ۱۳۰۲ خورشیدی
زادگاه روستای دریاکنار، لنگرود
تاریخ مرگ ۷ آبان ۱۳۶۸
علت مرگ امراض معده و سرطان
فرزندان محمد و علی و سجاد
والدین سید حسین
زمینه فعالیت روحانی و استاد حوزه، مبلغ دینی
مدرک تحصیلی دکترای علوم تربیتی
از دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران
نماینده مردم استان گیلان در مجلس خبرگان قانون اساسی
دبیر شورای مدیریت حوزه علمیه قم

سید عبدالله ضیایی‌نیا، (۱۳۰۲، لنگرود - ۱۳۶۸) روحانی، دانشور و سیاستمدار ایرانی بود. او نماینده گیلان در مجلس خبرگان قانون اساسی بود. او علاوه بر دروس حوزه، دروس عالیه دانشگاهی را آموخت و جامع علوم دینی و کلاسیک بود.

تولد و کودکی[ویرایش]

سید عبدالله ضیایی در سال ۱۳۰۲ شمسی در روستای دریاکنار شهرستان لنگرود از شهرهای استان گیلان، به دنیا آمد. پدر او، سید حسین، که مردی متدین و شب زنده دار بود به شیوه اجداد اش به کشاورزی (برنج کاری) و نوغان داری (پرورش کرم ابریشم) مشغول بود. در پنج سالگی برای آموختن قرآن به مکتب رفت و چند سال را در آنجا نزد معلمان طالقانی - که برای تعلیم و تربیت اطفال از طالقان به آن نواحی می‌آمدند - قرآن و برخی از کتب رایج آن زمان، مثل «احسن المراسلات»، «سید الانشاء نوظهور»، «کلیله و دمنه» و «بوستان سعدی» و همچنین شیوه نوشتن سند اجاره و فروش و انواع نامه نگاری، را فرا گرفت. به دلیل استعداد ذاتی و سرشارش، در مراکز تجمع مردم مثل مسجد، میدان کشتی گیری گیله مردان حاضر می‌شد تا معلم مکتب از حافظه و استعداد او در فراگیری قرآن و درس، برای جذب کودکان اهالی آنجا در مکتب خانه استفاده کند. او پس از تحمل سختی‌های زیاد موفق شد پایان‌نامه کلاس ششم ابتدایی از مدارس دولتی را اخذ کند و سپس در سال ۱۳۲۳ ش عازم حوزه علمیه قم گردید.

ورود به حوزه قم[ویرایش]

ضیایی درباره مسافرت خود به حوزه علمیه قم می‌نویسد:

«من به همراه عدّه‌ای که عازم کربلا بودند، با مختصر اثاثیه زندگی مجرّدی و مبلغ ۳۵۰ تومان، که شاید ۷۰ تومان هم خودم داشتم، به طرف قم حرکت کردیم. اما از رشت تا قم دو شب و یک روز طول کشید تا وارد قم شدیم. در سال ۱۳۲۳ ه'. ش بود. فردای آن روز، وارد یکی از حجرات مدرسه فیضیه، که سه نفر از طلاب گیلان سکونت داشتند، شدیم. با آنها در آن حجره بودیم و مشغول درس شدیم. تا یکی از روزها بعضی از بزرگان علما از من دیدن کردند و پس از چند سؤال از صرف میر و امثله از ما چند نفر، خطاب به حاضرین کرده و فرمودند: هر چه زودتر برایش لباس روحانیت تهیه کنید تا در نرود!».

او ضمن طی خیلی سریع مراحل تحصیلی و کتاب‌های رایج حوزوی آن زمان و سرآمدی هم دوره‌ای‌هایش، سطوح پایین‌تر را برای عده‌ای از طلاب تدریس می‌کرد.

ورود به نجف اشرف[ویرایش]

ضیایی، در سال ۱۳۲۷ ش برای زیارت عتبات و ادامه تحصیل در حوزه نجف، از قم به آن سامان رفت و مابقی سطوح را در آنجا به اتمام رساند و به سه سال آنجا می‌ماند. او درباره این قسمت از زندگی خود، چنین گفته:

«سپس به اتفاق دو نفر از دوستان صمیمی عازم زیارت کربلا به طور قاچاق شدیم. ولی من تصمیم داشتم در نجف بمانم و پس از توفیق زیارت عتبات مقدسه در نجف ماندم. و دو سه سالی که در نجف بودم، خوب موفق به عبادات و زیارات و دروس بودم؛ به طوری که در مدرسه حاج میرزا خلیل سمت مدرّسی «معالم» و «مغنی» یافتم و قصد توطّن کردم؛ اما روزگار جریانی برای خانواده‌ام پیش آورد که پدر و مادرم با اصرار هر چه زیادتر، بازگشتم را دستور دادند؛ لذا اطاعت کرده و در قم اقامت گزیدم.»

ضیایی، پس از اقامت در قم، به درس خارج آیت الله بروجردی و نیز به درس فلسفه و حکمت علامه طباطبایی و خمینی حاضر شد.

اقامت او در قم، دوام زیادی نیافت و پس از مدتی به ناچار به تهران رفته، در مدرسه علمیه مروی تهران به تحصیل خود ادامه داد و در درس خارج «کفایه»و «رسائل» و «مکاسب» آیات عظام سید احمد خوانساری، عمادالدین غروی رشتی، باقر آشتیانی و میرزا هاشم آملی شرکت جست. وی در این باره می‌نویسد:

«من نیز دروس آیات عظام: خوانساری، غروی رشتی - که شاید در علم اصول بی نظیر بود -، آقا میرزا هاشم آملی و آقا باقر آشتیانی را فرا گرفته و در مدرسه شیخ عبدالحسین سمت مدرسی داشتم و نیز به دعوت آیت‌الله خوانساری در جلسه استفتای معظم‌له حضور می‌یافتم. تا این که پس از چند سالی به اتفاق عده زیادی از فضلای تهران و قم - که از آن جمله شهید مطهری بود - در امتحان تصدیق مدرسی، که برای اولین بار تشکیل شده بود، شرکت کردیم.»

ورود به دانشگاه[ویرایش]

ضیایی، از جمله برجستگان ممتاز حوزه بود که به دانشگاه راه یافت و ضمن تحصیل در دانشگاه برای اخذ مدرک لیسانس در رشته معقول و منقول، با عناصر غربگرا مبارزه می‌کرد. او با این که به راحتی می‌توانست جذب مراکز دولتی شود و علی‌رغم طعنه‌ها و ملامت‌های مخالفان روحانیت در محیط دانشگاه، وارد این مراکز نشد و تلاش‌های علمی خود را در دانشگاه ادامه داد.

او فعالیت در دستگاه حکومت پهلوی را با وجود این که وضع معیشتی زندگی او بسیار سخت بود و دوستان و دشمنان، هر کدام به طریقی او را سرزنش می‌کردند که چرا با این مدرک با ارزش، استخدام نمی‌شوی تا وضع زندگی و آینده ات سر و سامانی بیابد، جایز نمی‌دانست.

در این باره می‌نویسد:

«تمام افرادی که با من بودند، استخدام شدند و من جرأت دخول در جرگه ظلمه را نداشتم و شبهه رکون به ظالم و معاونت ظلمه در نزد من قوی بود و زندگی برای من بسیار سخت شده بود. روزی از آیت‌الله خوانساری پرسیدم که طلبه‌ای چنین و چنان است و می‌گوید اگر در دستگاه دولتی قرار بگیرم ممکن است داد مظلومی و یا جای یک بهایی یا کمونیست را بگیرم، آیا جایز است؟ فرمودند: «این همه، وسوسه‌های شیطانی است و شیطان قوی است.» و قصه‌ای نقل کردند که شیطان از طریق حمایت از دین مرجعی را گول زد و دیگر راه جبران نداشت که شرحش مفصل است. «و بعد فرمودند: «اگر روزگار خیلی سخت می‌گذرد، چرخ دستی بگیرید و سیب زمینی بفروشید.» بالاخره به مدت دو تابستان در روستای ما، دریکنار لنگرود، مشغول پرورش کرم ابریشم شدم؛ اما چون نابلد بودم خیلی بر من سخت گذشت، به پای خداوند متعال محسوب داشتم.»

او بعد از اخذ مدرک لیسانس، به تحصیلات دانشگاهی ادامه داد و دکترا در رشته علوم تربیتی از دانشگاه تهران را اخذ کرد. وی در این باره خاطره‌ای نقل می‌کند:

«در دوره دکترا مبصر کلاس بودم، آخر سال‌ها بود، یعنی در حدود سال ۱۳۳۵ ش، که مرحوم «آقای مشکاة» حُسن ظنّی به من داشت، در حضور جمعی از اساتید از من خواست که استخدام شوم؛ اما من این کار را حرام می‌دانستم، به تعلّل متوسل شدم. بالاخره استدلال آنها قوی بود و من جرأت نمی‌کردم که بگویم من حرام می‌دانم. تا آنجا که مستأصل شدم، گفتم استخاره می‌کنم. قرآن گرفتم و استخاره کردم. از باب اعجاز قرآن، این آیه در اول صفحه دست راست قرآن، بعد از گشودن، نوشته شده بود: اهم یقسمون رحمة ربّک نحن قسمنا بینهم معیشتهم. وقتی این آیه را دیدند، کانّه علی رؤوسهم الطیر!! در مورد عدم قبول استخدام دولتی خیلی حرف‌ها خوردم؛ اما همه را به پای خدا محسوب داشتم که ان شاء الله همان طور که در دنیا پاداش مضاعف داده، در آخرت نیز عطا فرماید.»

او از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۱ ش به امامت جماعت نازی‌آباد تهران مشغول شد و از دوستان و همکاران نزدیک آیت الله کاشانی در مبارزه علیه حکومت وقت بود.

اقامت در آستانه اشرفیه[ویرایش]

ضیایی، بعد از اخذ مدرک دکترا و اخذ اجازات اجتهاد از آیات عظام، به امر مراجع تقلید، تهران را به قصد اقامت در گیلان ترک کرد و در آستانه اشرفیه اقامت گزید. وی به مدت ۱۷ سال، یعنی از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷ ش، به امر آیات عظام، مخصوصاً خمینی، مأمور به امامت جماعت مسجد جامع و مدیریت حوزه علمیه جلالیه آستانه اشرفیه گردید.

فعالیت اجتماعی و فرهنگی[ویرایش]

از جمله فعالیتهای وی است:

  1. بازسازی و احیای حوزه علمیه جلالیه آستانه اشرفیه، با تجهیزات کامل.
  2. احیای مسجد جامع آستانه اشرفیه با گنبدی بسیار زیبا.
  3. بنیادگذاری بیمارستان در آستانه اشرفیه.
  4. بنیادگذاری و بازسازی مساجد و حسینیه‌های فراوان در منطقه.
  5. بنیادگذاری پمپ بنزین جلالیه
  6. بنیادگذاری ساختمان‌های فراوان وقفی مانند گرمابه و....
  7. اعزام مبلغ به روستاهای گیلان و مازندران
او با روحیه و آداب و رسوم مردم منطقه کاملاً آشنایی داشت، اول ماه محرم یا رمضان، مبلغان اعزامی از قم و مشهد وقتی وارد استان گیلان می‌شدند، ابتدا به خانه وی در آستانه اشرفیه می‌آمدند. او در خانه از آنان آزمون منبر می گرفت و بعد به تناسب نوع سخنرانی و لحن و معلومات طلبه، می‌فهمید که او را به کدام محل بفرستد تا هر دو خوشنود باشند. مردم منطقه از این روش همواره بسیار خوشنود بودند و از او به نیکی یاد می‌کنند.

فعالیت سیاسی[ویرایش]

۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ / ۱۴ جمادی‌الثانی ۱۳۹۹
جنابان مستطابان حجت‌الاسلام آقای احسان‌بخش و حجت‌الاسلام آقای ضیایی ـ دامت افاضاتهما
لازم است آقایان در معیت چند تن از معتمدین محل و با همکاری و نظارت آنان به اموال و نذورات متعلقهٔ بقاع متبرکهٔ استان گیلان رسیدگی و ضبط و جمع‌آوری نمایید؛ و آنچه را برای تعمیر و بازسازی بقاع مزبوره لازم است به مصرف برسانید، و مازاد آن را در امور مستضعفین محل ـ به هر نحو که مصلحت می‌دانید ـ صرف کنید. از خدای تعالی موفقیت همگان را خواستارم.
روح‌اللّه الموسوی الخمینی[۱]

«
»

او مبارزه را از هنگام ورود به دانشگاه آغاز کرد و با مباحث و مناظرات علمی با چهره‌های وابسته به حکومت و استخدام نشدن در دوائر دولتی - که نشانه مشروع ندانستن حکومت بود -، در عرصه‌های مختلف به مقابله با حکومت رفت. زمانی که به آستانه اشرفیه بازگشت، در منابر و سخنرانی‌ها، در مناسبت‌های مختلف، به شدت از رژیم انتقاد می‌کرد؛ به طوری که یک سال قبل از انقلاب ممنوع‌المنبر شد و چند ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، منزل او به دست عوامل ساواک به آتش کشیده شد که بر اثر آن، بسیاری از نوشته‌ها، کتب و تقریرات درسی مربوط به حوزه و دانشگاهش از بین رفت. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان یکی از خبرگان از استان گیلان به منظور تدوین قانون اساسی انتخاب گردید و سپس به طور موقت به تهران رفته، پس از چندی هم در قم مقیم شد. او علاوه بر تدریس در حوزه، در شورای مدیریت حوزه علمیه قم در سمت دبیر شورا هم انجام وظیفه می‌کرد. به همت ایشان و جمعی از بزرگان حوزه علمیه و مدرسین عالی مقام، نخستین برنامه جهت ساماندهی و قانون مندی دروس و امور مربوط به طلاب تدوین شد.

ضیایی از طبع شاعرانه هم بی بهره نبود و اشعاری از ایشان به یادگار مانده‌است. از باب نمونه، غزلی را که در سال ۱۳۵۴ ش در مدح امام زمان سروده‌است، در اینجا می‌آید:

شب دردمند عاشق چه شب دراز باشد

غم دل به دل سراید، پی فاش راز باشد

چو خیال دلبرش را، به عیادتش ببیند

همه درد او شود به، همه ناله ساز باشد

سپری شده‌است عمرم، پی وصل آن یگانه

که وصال آن پریوش، همه دم نیاز باشد

نظر ار به مهر دارد، همه درد را زداید

چه رسد که لب گشاید، همه دلنواز باشد

همه عمر رنج بردم ره وصل او کنم طی

شده طی کتاب عمرم، ره وصل باز باشد

غم دل فراز گفتم، مگرش قبول افتد

به قبولی اش گهی چون کهی سرفراز باشد

همه درد من زهجرش، همه ناله‌ام ز مهرش

چه شود که آن سلیمان، نگهش به ناز باشد

به امید آن که آید، سر من به بر بگیرد

دم آخرین خود را، به سرم نماز باشد

مخراش ای «ضیایی» دل خود به پنجه غم

که امیر دادگستر، شه غم نواز باشد

درگذشت[ویرایش]

سرانجام سید عبدالله ضیایی، که به امراض معده و سرطان مبتلا شده بود و پس از معالجات ممتد در ایران و خارج (اتریش و انگلستان) در بیست و سوم مرداد ۱۳۶۸ ش دنیا را وداع گفت.

با توجه به سابقه طولانی او، مردم منطقه به محض اطلاع جامه عزا به تن کردند و همه جا را سیاهپوش کردند. مجالس مختلف و متعددی در همه شهرها، بخش‌ها و روستاهای کوچک و بزرگ منعقد گردید. مجالس متعددی نیز از سوی بزرگان در تهران، قم و... منعقد شد.

فرزندان او نقل کرده‌اند که:

در شب وفات، حالت بیهوشی به آن مرحوم دست داد؛ به طوری ما خیال کردیم از دنیا رفته‌است. لذا شروع به گریه و زاری کردیم؛ ولی پس از چندی، ایشان به هوش آمدند و فرمودند: چرا مرا برگرداندید؟ آن گاه فرمودند: من نماز نخوانده‌ام. سپس با همان حالت ضعف و ناراحتی تیمّم نمودند، نماز به جا آوردند و با خنده فرمودند: گلاب بپاشید، مگر نمی‌بینید؟! و چندین بار این جمله را تکرار کردند. ما نیز این کار را انجام دادیم. در این هنگام نیم قامت برخاستند و در حالی که می‌خندیدند و کلماتی زیر لب زمزمه می‌کردند، چشم از جهان فرو بستند و ما به یاد جمله امیرالمؤمنین (ع) افتادیم که فرمود: یا حار هَمْدانِ مَنْ یَمُتْ یَرَنی مِنْ مُؤْمِنٍ اَوْ مُنافِقٍ قُبل

منابع[ویرایش]

  1. [۱]، جماران